دانش گسترى در تمدن اسلامى

محمد جواد صاحبى

انگيزه هاى مسلمانان در دانش گسترى

پيامبر خاتم(صلى الله عليه وآله) با سر دادن نداى «قولوا لا اله الاّ اللّه تُفلحوا»جهان بينى ويژه و نوينى را عرضه داشت. اين جهان بينى با تكيه بر وحدانيت خدا و روزبازپسين دلهاى انسانها را به سوى جهانى برتر از جهان ماده و طبيعت سوق داد، اگر چهكه ديدگان بشر را نيز به روى طبيعت و جهان مادى گشود و راههاى شناسايى كائنات وحقيقت اشيا و انديشيدن به شگفتي هاى طبيعت و تأمل در كيفيت و اسرار وجود را به وى آموخت و در اين سير او را به تعقل و تفكر و بهره گيرى از مشاهده و حس و تجربه فراخواند. ترديدى نيست كه در پرتو اين نگرش به هستى، بينش مسلمانان ژرفتر وآگاهيشان گسترده تر و انگيزه آنان براى بدست آوردن دانش بيشتر شد، افزون براين،گفتارهاى بليغ پيامبر(صلى الله عليه وآله)و خاندان و اصحاب نامدارش درباره منزلتدانش، اشتياق ايشان را به تحصيل علم افزون ساخت. آنچه از اين گفتارها در نصوص دينى به يادگار مانده است، چنان بسيار است كه گرد آوردن آنها در يك فصل ممكن نيست، ازاينرو، در اينجا به اين گفته شريف بسنده مى شود:

«كسب علم كن زيرا آن كس كه به خاطر خدا بياموزد چنان است كه كارى نيكو انجام داده و آن كس كه درباره اش سخن بگويد خدا را ستايش كرده است. آن كه علم را پژوهش كندخدا را پرستيده و آن كه تعليمش را اشاعه دهد، خيرات كرده و آن كه علم را به هدف هاىشايسته اش برساند خدا را عبادت كرده است. علم صاحبش را توانا مى سازد تا حلال رااز حرام باز شناسد، راه بهشت را روشن مى سازد، دوست ما در بيابان، همدم ما درتنهايى و يار ما به هنگام محروميت از دوستان و نيز رهنمون ما به سعادت، نگهدار مادر بينوايى، زينت ما در جمع ياران و زره ما در برابر دشمنان است. با كسب علم بنده خدا به درجات رفيع نيكى و به مقامى شريف مى رسد، در اين جهان همدم بزرگان و در آن جهان قرين سعادت كامل است.»(1)

از اين ها گذشته، پيغمبر خود نيز در عمل، مسلمين را به آموختن بسيار تشويق مى كرد.چنانكه بعد از جنگ بدر هر كس از اسيران را كه نمى توانست فديه بپردازد در صورتى كه به ده تن از اطفال مدينه خط و سواد مى آموخت آزاد مى ساخت. همچنين به تشويق وى بودكه زيد بن ثابت زبان عبرى يا سريانى ـ يا هر دو زبان ـ را فرا گرفت و اين تشويق وترغيب سبب مى شد كه صحابه به جستجوى علم روى آورند، چنانكه عبداللّه بن عباس،بنابر مشهور، به كتب تورات و انجيل آشنايى پيدا كرد و عبدالله بن عمرو بن عاص بهتورات و به قولى نيز به زبان سريانى، وقوف پيدا كرده بود.(2)

اين همه تأكيد بر ارجمندى دانش اندوزى در جامعه اى كه در هيچ يك از ميدان هاى علوم،جنبشى از خود بروز نمى داد،از نظر پژوهشگران بسيار مهم تلقى شده است. براى اينكه مترقى ترين قبيله عرب، غسانى ها بودند كه از حيث تمدن و ارتقاى عقلى و فكرى نسبتبه تمام عرب حتى اهالى حيره، امتياز و برترى داشتند. زيرا آنها از فرهنگ و تمدن يونان و روم بهره مند بودند، حتى برخى از آنها با ايرانيان يا روميان علاقه نشانمى دادند و به دو زبان پارسى و رومى سخن مى راندند و دين آنها نسبت به كيش اعراب امتياز داشت زيرا آنها يا مسيحى و يا زردشتى بودند. ولى با تمام اين احوال، از علم و ادب چيزى كه در خور يادكردن باشد نيندوختند.(3)

بلاذرى در فتوح البلدان آورده است:

«هنگام ظهوراسلام، درقبيله قريش كه سررشته دار اموربودند، بيش از هفده نفرباسوادكه از نعمت خواندن و نوشتن برخوردار باشند، وجود نداشت. او اين هفده تن را نام مىبرد و سپس از شمار اندك باسوادان قبايل ديگر ياد مى كند و آنگاه مى افزايد: به خاطر كم بودن نويسنده و نوشتار، هر كس را كه نوشتن و تيراندازى و شناكردن مى دانست«كامل» لقب مى دادند.»(4) سخن از دانش و دانش اندوزى در چنين جامعه اى، آنهم به آناندازه كه در قرآن و كلمات محمد(صلى الله عليه وآله) و خاندان گرامى او آمده است،واقعاً شگفت آور است.

از اين مقوله كه بگذريم، ماهيت احكام اسلام و اجراى درست آنها، تعليم و تعلّم وحتى خلاقيت و اختراع را اجتناب ناپذير مى ساخت، مانند علم هيئت و نجوم كه در تعييناوقات نماز و روزه و تشخيص سَمْت و سوى قبله به مؤمنان يارى مى رسانيد. و يارياضيات و هندسه كه در تعيين ميزان ماليات هايى چون خمس و زكات و خراج و سهم الارث وكفارات وديات و... به آنان كمك مى كرد همچنين آموزش قواعد جنگ و آلات نظامى و حتى اختراع و نوآورى در اين باره كه لازمه اجراى احكام دفاع و جهاد بود، بخصوص تأكيداسلام بر جهاد و آمادگى نظامى و ساختن سلاح هاى جنگى،اهميت آن رادو چندان مى كرد.(5)

علاوه براين ها، تأكيد اسلام بر حفظ سلامتى وبهداشت تن و روان، از عواملى بود كه مسلمانان رابه فراگيرىوگسترش علم پزشكى ترغيب مى نمود.

به رغم اين همه اصرار و ابرام بر دانش پژوهى و دانش گسترى، هنوز هم كسانى تحت تأثير انديشه هاى ناسيوناليستى با تشبّث به برخى از گرايش ها كه مربوط به افراد ويا گروه هايى از مسلمانان و يا شرايط و زمان و مكان ويژه اى بوده است، به انكار و مسخ و تحريف حقايق مى پردازند و اين كتمان حق تنها به اروپاييان متعصب و كينه توزىچون گوبينو و ارنست رنان و... محدود نمى شود، بلكه عوامل فراماسونرى در ايران نيزدست كمى از آنان ندارند.(6)

كيفيت دانش گسترى مسلمانان

اين آموزه ها به مدد ايمان درونى، سبب مى شود تا مسلمانان نخست به فرا گرفتن معارف دين خود بپردازند. از اين رو، به ياد سپردن و قرائت قرآن و حديث و پس ازآن ضرورت تفسيرنصوص دينى واستنباط احكام شرعى دانش هايى را ايجاب مى كرد كه تا آن روزگارپيشينه اى نداشت.

اين پديده نو، با احساس تعهد مؤمنان نسبت به صيانت از قرآن و حديث، لزوم ثبت متون مذكور را اجتناب ناپذير مى نمود به همين جهت گروهى به نام كاتبان وحى و حديث درجامعه اسلامى بوجود آمدند و مانع از مسخ وتحريف ميراث رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)شدند.

تأكيد قرآن بر اهميت قلم و نگارش، و ارجمندى آن نزد پيامبر و خاندان وى اين رغبت را تشديد مى نمود.(7) از اين رو، كتابت و تأليف در سرزمين اسلام اعتبار ويژه اى يافت و هر روز بر شمار كسانى كه اندوخته هاى قاريان و راويان را مى نگاشتند افزوده مى شد. يكى از اين نويسندگان سعيد بن جبير (م 96هـ/714م) است كه خود، اين واقعي ترا چنين گزارش كرده است:

«در كلاس درس ابن عباس، من معمولاً بر روى صفحه كاغذ مى نوشتم، اگر صفحه كاغذ پرمى شد بر قسمت چرمى بالاى كفش هايم مى نوشتم و سپس بر دستهايم مى نوشتم، پدرمهم واره به من مى گفت: درس ها را حفظ كن، اما حفظ آن همراه با نوشتن باشد. هنگامى كه از درس فارغ شدى و به خانه بازگشتى، گفته هاى استاد را بنويس، در اين صورت اگر به آنها نياز داشته باشى يا حافظه تو مدد نكند، تو آن گفته ها را بصورت نوشته دراختيار خواهى داشت.»

آقاى ضياءالدين سردار، سردبير مشاور مجلهinguitry، در توضيح اين گزارش، مى نويسد: براستى ابن جبير بر روى چه چيزى مى نوشت؟احتمالاً كاغذ مورد استفاده اش از پاپيروس بود كه از ريشه گياهى به همين نام ساخته مى شد و يا ورقى از پوست بز بود. يادداشت هاى جمع آورى شده اى از اين نوع، به سادگى بين دانش پژوهان و طالبان علم رد و بدل مى شد. غالباً اين يادداشت ها به صورت كتاب در مى آمد.(8)

مدارك بدست آمده حاكى ازآن است كه عروة بن زبير(م 95ـ94) نخستين كسى بود كه به جمع آورى اين چنين يادداشت هاى ورق پاره اى همت گماشت،شاگرد وى زهير(م 125) تعداد بسيارزيادى از اين كتابها راجمع آورى كرد به گونه اى كه در منزلش جايى براى ديگر امورنبود.(9)

وقتى مسلمانان سمرقند را گشودند(94 ه.ق، 712 م)، تهيه خمير كتان و ديگر گياه اناليافدار را از چينيان آموختند كه از آن خمير صفحات بسيار نازك مى ساختند و خشك مى كردند اين صنعت به خاور دور و نزديك آمد و در زمانى كه هنوز اوراق بَرْدى(پاپيروس) فراموش نشده بود، به جاى كاغذ پوستى به كار رفت.

در سال 751 ميلادى (130 سال بعد از ظهور اسلام)، مسلمانان اسيران جنگى چينى را كه از چين همراه آورده بودند در شهر سمرقند مقيم كردند. شرط آزادى آنان را ادامه شغل سابقشان قرار دادند. آنگاه معلوم شد كه بعضى از اسرا در كارخانه كاغذ سازى كار مى كرده اند. همين امر سبب شد كه در شهر سمرقند صنايع كاغذ سازى مهمى رشد كرد.(10)نخستين كارگاه كاغذ سازى در قلمرو اسلام، به سال 178 ق (794م) دربغداد به دست فضلبن يحيى، وزير هارون الرشيد گشوده شد، آنگاه مسلمين اين صنعت را به سيسيل واسپانيا بردند و از آنجا به ايتاليا و فرانسه رسيد. پيش ازآن كاغذازسال 105 ميلادى در چين به كار مى رفت. پس از آن مسلمانان اين صنعت را در همه كشورهاى تحت قلمروخويش از عربستان و مصر تااسپانيا و سيسيل توسعه دادند و از اين طريق كاغذ به دنياى غرب نيز راه يافت، و كار كتابت را آسان نمود. نوشتن كتاب، نسخه بردارى، كتابفروشى و كتابدارى، امور بسيار رايجى در ميان مسلمانان شد بگونه اى كه به گفته يعقوبى درسال 278 هـ ق. بيش از يك صد كتابفروشى در بغداد بود كه علاوه بر فروش كتاب، ازكتابها نسخه بردارى نيز مى كردند نوشتن خطوط تزيينى، تشكيل مجامع ادبى و استنساخ كتاب نيز پر رونق بود.

تكوين نظام آموزشى

تثبيت نظام اسلامى و نيرومند شدن مسلمين زمينه اى فراهم آورد كه ميل به امنيت وآسايش و رفاه تشديد و حس تفوّق طلبى بر اقوام وملت هاى ديگر تحريك گرديد. اشتياق قوم عرب به كشورگشايى و گسترش سرزمين اسلامى علاوه بر جنبه دينى و انسانى، كه عزتو سرفرازى اسلام و مسلمين و نجات مستضعفين و محرومين بخش مهمى از آن بود، واكنش طبيعى تحقيرى بود كه تمدنهاى غالب و قاهر روم و ايران بر آنان روا مى داشتند.آگاهى بخشيدن به مسلمانان نخستين واصلاح روحيات،اخلاقيات وآداب ورسوم نادرست موروثى با بعثت پيامبر خاتم آغاز شد و پس از رحلت آن حضرت توسط اهلبيت و اصحاب بزرگ او ادامه يافت. آموزش هاى نخستين شامل: حفظ آيات قرآن، فراگيرى احكام دينى وآموختن آداب اخلاقى بود، اما با شكل گرفتن نظام اجتماعى و سياسى، آگاهى هاى موردنياز ديگر بر آن افزوده شد، ديرى نپائيد كه تأمين امنيت و آسايش و رفاه به عنوان وظيفه نظام شناخته شد و در پى آن عمران و آبادانى و توسعه صنعت و اختراع وشهرنشينى،يكى پس ازديگرى آموزشها ودانش هاى تازه اى را طلب نمود.

در آغاز، ... ستادهاى آموزش، همان مساجد بودند، مساجد مكان عبادت، آموختن و حل وفصل مرافعات عمومى مسلمانان بشمار مى آمدند. نخست، مسجد پيامبر در مدينه و پس ازآن مساجد ديگر، آموزشگاه هاى پر جاذبه اى براى ايمان آورندگان محسوب مى شدند.اجتماع مسلمانان در اين اماكن مقدس علاوه بر عبادت، براى كسب آگاهى، سامان دهى امور و دانش اندوزى بود. از اينرو، برخى مساجد در شهرها با صفت جامع كه از كلمه جمع شدن مشتق شده است معروف گرديدند. در همين مساجد، به امور سياسى و اجتماعى رسيدگى مى شد. قضاوت و دادخواهى نيز در همانجا انجام مى گرفت. علاوه بر اينها، محل استراحت مسافرين و بينوايان هم بود.

اماآنچه كه مهمتر واكنون موردبحث ماست نقش مسجد در آموزش مسلمان هاست. نخست فراگيرى و حفظ قرآن و حديث و سپس آگاهي هاى فردى و اجتماعى در برنامه آموزش مساجد قرارگرفت. در آغاز، پيامبر خود امر آموزش را به عهده داشت و اصحاب بزرگ او به طور مرتبدر اين كلاسها حضور مى يافتند. پس از مرگ پيامبر، طالبان مشتاق علوم به دنبال هرنماز گرد ياران پيامبر و بزرگان قوم حلقه مى زدند و به موعظه هاى آنان گوش فرا مى دادند. اين سنت تا قرن ها ادامه داشت.

از اينرو ناصرخسرو در سفرنامه خود، از مسجدى در مصر اين گونه ياد مى كند: «در ميان بازار مسجدى است كه آن را «باب الجمع» گويند... و مدام درآن مدّرسان ومقّريان نشسته و سياحتگاه آن شهربزرگ،آن مسجد است و هرگز نباشد كه در او كمتر از پنج هزارخلق باشد چه از طلاب علوم وچه از غريبان وچه ازكاتبان كه چك و قباله نويسند وغيرآن.»(11)

دانشوران مسلمان همواره از مسجد به عنوان محل درس بهره مى گرفتند چنان كه نوشته اند: زبان شناس مشهور، ابوعمر زاهد، در مسجد منصور بغداد صرف و نحو عربى را تدريسمى كرد. سعيد بن مسجع در مسجد پيامبر در مدينه موضوع شعر و شاعرى را مورد بحث وگفتگو قرار مى داد. حتى بررسى طب در مساجد به خصوص مساجد بزرگ كار عجيب و غير عادىنبود. مطالب و موضوعات سنتى و همين طور مطالب كلاسيك در محيط مسجد حفظ و حراست شدند.

مسجد جايى بود كه دانشجويانى در آغاز جمع مى گرديدند و براى مدتى مشخص مشغول آموزشو نگارش مى شدند. امكانات و تسهيلاتى كه براى انجام اين فعاليت ها اختصاص مى يافت از هدايا، بخشش ها و موقوفاتى تأمين مى شد كه از سوى افراد ثروتمند يا حاكمان وفرمانروايان وقت پرداخت مى گشت. هزينه كرسي هاى تدريس كه در قسمت هاى مختلف مسجدديده مى شد از طرف مردم اعطا مى گرديد. تعدادى از مساجد بزرگ موقعيت دانشگاه راداشتند. جامع الازهر در قاهره نيز چنين بود و جامع قيروان در تونس و مساجد ديگر درنقاط مختلف، مانند دانشگاه عمل مى كردند و در آنها بجز تدريس علوم دينى، فلسفه ونجوم و غيره نيز آموزش داده مى شد.(12)

در سال 245 ق، در شهر فاس مسجد بزرگى ساخته شد كه تنها محل انجام مراسم عبادىنبود، بلكه مانند يك دارالعلم مورد استفاده همه دانش پژوهان بود، طالبان علم ازشهرهاى دور و نزديك براى كسب دانش به اين مكان مى آمدند و علوم و معارف گوناگونىرا از آنجا به ارمغان مى بردند. البته آموزش هاى اين مسجد به حديث و تفسير و فقه خلاصه نمى شد و علوم رياضى و نجوم و جغرافيا را نيز در بر مى گرفت. اين مؤسسه نخستين مركزى بود كه علوم مختلف در آن تدريس مى شد و دانشجويان خارجى با مذاهب گوناگون، از آن بهره مى گرفتند. ناگفته نماند كه در اوقات نماز و اعياد مذهبى وماه رمضان كلاسهاى درس موقتاًتعطيل وبه آموزش علوم و معارف دينى و برگزارى مراسم عبادى بسنده مى شد. اين مسجد كه از آن به دانشگاه «قرويين» تعبير شده است، شايدنخستين مدرسه پيشترفته در دنيا باشد.(13)لذا اسلام شايد تنها دينى است كه دانش آموزى را عبادت دانسته و مسلمانان تنها امتى بودند كه علم و عبادت را در كنار هم آموختند، و مسجد را مكان مقدسى از براى هر دو قرار دادند.

البته كم كم مدرسه هايى تأسيس شد كه در آنها قرآن، حديث، دستور زبان عربى و خط تعليم داده مى شد. در اين مدارس كودكان مسلمان درس مى خواندند. مدرسه هايى نيز به وجود آمد كه آموزش آن در دست ذمّي ها( غيرمسلمانان) بود. اما معلمان اين مدارسدرباره اسلام و علوم دينى درسى نمى دادند. رفته رفته، مدرسه هاى بزرگى تأسيس شد،چنان كه نوشته اند در مدرسه كوفه، كه مدتى به مديريت ابوالقاسم البلخى اداره مىشد، سه هزار شاگرد درس مى خواندند. شمار مدارس كوچك نيز در همه جا رو به فزونى بود، چنان كه ابن حوقل در سفر خود به سيسيل سي صد معلم ابتدايى را برشمرد. در دوره ابتدايى، تعليم قرآن كريم، ادبيات، سخن سنجى و رياضيات تدريس مى شد. با روى كارآمدن حكومتهاى فاسد و ستمگر و شكل گرفتن طبقات مختلف اجتماعى، طبقات اعيان واشراف، با استخدام آموزگاران خصوصى در خانه ها و كاخ ها، آموزش فرزندان خويش راارتقا بخشيدند.

ابوالفرج در اغانى آورده است كه:«عبدالحكيم بن عمربن عبدالله بن صفوان الجحمى(درعصراموى) خانه اى گرفته بود كه در آن شطرنج ها و نردها و دفاترى وجود داشت كه در آنها از هر علم موجود بود و در ديواره اش ميخ هاكوبيده بود وهركس كه مى آمدلباس هايش ر ابر ميخها آويزان مى كرد، سپس دفترى باز مى نمود و مى خواند و يااگر براى مطالعه آمادگى نداشت با وسايلى كه در آنجا بود به بازى مى پرداخت.»(14)

فتوحات سريع مسلمين وبدست آوردن غنايم معنوى از سرزمين هاى پهناور و گنجينه هاى فرهنگ و تمدن بر سرمايه هاى امت اسلامى افزود. يهوديان و مسيحيان به دين نو گرويدند وايرانيان و هنديان و سريانيان و مصريان و مغربيان و اسپانياييان به شريعت پيروزگردن نهادند. آنهايى هم كه خواستند بر معتقدات كهن خود باقى بمانند توانستند راهى براى همكارى با سران اسلام بيابند. تساهل و اعتدال اعراب نسبت به ملت هاى مغلوب،خاصه در مبادى دوران شكوفايى اسلام، احتمالاً در تاريخ ملت هاى غالب بى سابقه است.

مدرسه به معناى اصطلاحى نزد عرب از اواسط قرن پنجم هجرى پديد آمده و اين غير ازمسير علوم است زيرا كه حكمت و دانش و اماكن آموزش و خواندن و نوشتن از سالهاى نخست ظهور اسلام به وجود آمده بود. عرب واژه مدرسه را از عبرانى و يا آرامى گرفته است.عرب ها اين مؤسسات علمى و آموزشى را، به معنايى كه اكنون رايج است، پيش از قرنچهارم نمى شناختند و از روش هاى آموزش عالى آگاهى درستى نداشتند. ولى از قرن دوم،آشنايى آنها آغاز شد و به طور محدود محافلى را ايجاد كردند، بويژه در زمان هارون وفرزندانش، كه «دارالحكمه» مشهوربغدادتأسيس واز ملحقات آن رصدخانه نجوم و مترجم ان ونسخه برداران و كتابخانه عمومى بود كه باتأليفات نفيس وكمياب به زبانهاى گوناگون زينت يافته بود و البته اين نهاد به سازمانهاى علمى امروزى بسيار شبيه بود ودانشمندان بسيارى درآن بودند كه نام بسيارى از آنها در كتاب هاى تاريخ ثبت شده است; مانند يحيى بن ابى منصور منجم، ممدبن موسى خوارزمى، صنوبرى حلبى، ابن نوبخت واولادشاكر.(15)

اما دانش هايى كه در اين دارالحكمه تدريس مى شد در زمينه هاى گوناگون بود، مانند طبيعيات و موسيقى كه به علوم قديم موسوم شده اند. ياقوت از جعفر موصلى (متوفاى سال323ه.ق) نقل مى كند: در يكى از شهرها آموزشگاهى بود كه در آن كتابخانه اى بزرگ وجود داشت كه در خزانه آن كتاب هاى بسيارى از علوم گوناگون گرد آمده بود و وقف دانشپ ژوهان شده بود، و از ورود هيچ كس جلوگيرى نمى شد و حتى اگر غريبى جوياى دانش مراجعه مى كرد به او امكانات آموختن و نوشتن واگذار مى گرديد.

اين گونه گزارش ها نشانگر آن است كه مدارس كوچك محلى، شبيه مدارسى كه عباسيان پس ازاين بنيان نهادند، قبلاً شكل گرفته بود. اين مدارس نه تنها از خدمات و امكانات مناسب آموزشى و پژوهشى برخوردار بودند بلكه از جهت گزينش استادان شايسته ضوابط متينى را معمول مى داشتند كه در كتاب هاى باقى مانده از آن دوره مندرج است; از جمله صفات ذيل را براى هر مدرّس الزامى مى دانستند: 1ـ داشتن قلب و زبان پاك از غيبت وخيرخواه در امور و معتدل و داراى نسبى شريف و سالخورده; 2ـ اينكه با پادشاه آميزش نكند و دنيا او را بگونه اى مشغول نكند كه از امر دين باز ماند و اگر از معاشرت باسلطان ناگزير ماند، او بايد مصلحت دينش را در نظر داشته باشد.

صفات مدرّس، شروط لازم براى دانشجو، اوقات مناسب براى تدريس، آمادگى براى درس،كيفيت تدريس، اسكان دانشجويان، ساختمان مدرسه و موقوفات مدرسه از مسائلى است كه درفرهنگ آموزشى مسلمانان پر اهميت بوده است.(16)

باظهورخلافت عباسى درقرن دوم(هشتم م)، مركز امپراتورى اسلام از دمشق به بغدادمنتقل شد و نفوذ عناصر غير عرب از جمله ايرانيان رو به افزايش گذاشت. تلاش هايى به وقوع پيوست تا نهضت عباسيان را در مقابل اعراب و تشيع ايرانى را در مقابل تسنن عربى يك نهضت ملى ايرانى قلمداد كند، درحالى كه تشيع خاستگاهى عربى داشت .

به موازات گسترش اسلام در سرزمينهاى پهناور خاورى و باخترى، اختلافات و منازعات برسر قدرت در درون امپراطورى اسلامى شدت يافت و در نتيجه مملكت اسلامى، كه با قدرت حكومت اموى اداره مى شد، تجزيه گرديد و طولى نكشيد كه «در دنياى اسلام در يك زمانسه خليفه حكومت مى راند: عباسى دربغداد، فاطمى درمصر واموى در اندلس.»(17)ترديدى نيست كه مراكز خلافت يكى از پر رونق ترين مراكز تمدن و فرهنگ در جهان آن روز بوده است. انتقال پايتخت عباسيان ازبغداد به خراسان اين منطقه را نيز در شمار مناطق يادشده قرار داد.

ورود دانش ها از سرزمين هاى دور به عالم اسلام اسباب و عواملى داشت كه از آن شماراست: 1ـ ازدواج ميان مسلمانان و يهوديان يا ميان مسلمانان و مسيحيان به رغم مخالفت آباء كليسا;

2ـ وجود زبان عربى به عنوان زبان رسمى و مشترك همه اقوام و ملت هايى كه در سرزمين اسلامى زندگى مى كردند;

3ـ حضور پزشكان حاذق و دانشمندان بزرگ (يهوديان و مسيحيان عموماً و نسطوري ان خصوصاً) در دربار خلفاى اسلامى.

به اين ترتيب، اختلاط بزرگى ميان عناصر گوناگون جهان اسلام فراهم آمد و مبادله همه جانبه انديشه هاى عقلانى در اين جهان نو رونق گرفت. اعراب خود را در تماس مستقيمبا تمدن يونانى ـ ايرانى يافتند و تحت تأثير مستقيم و عميق آن قرار گرفتند.

نخستين كوشش هاى مسلمانان در كار ترجمه

در پايان قرن اول هجرى، مترجمان اسلامى شروع به ترجمه نمودند ولى نهضت واقعى ترجمه از نيمه دوم قرن دوم پا گرفت. در قرن سوم هجرى، يعنى عصر كلاسيك اسلام، اين نهضت به اوج خود رسيد و تا پايان قرن پنجم ادامه يافت. در قرن هاى ششم و هفتم نيز بهمترجمانى بر مى خوريم، اما آنها همه در مرتبه اى فروتر جاى مى گيرند زيرا هيچ كارى كه چنگى به دل بزند عرضه نكردند. بنابراين، مسلمانان بيش از سه قرن سخت مشغول ترجمه آثار علمى و فلسفى و ادبى و مذهبى تمدن هاى كهن بودند و از ميراث انسانىبزرگى كه سرچشمه هاى آن در شش زبان شناخته آن زمان، يعنى عبرى، سريانى، فارسى،هندى، لاتينى و از همه مهمتر يونانى بود برخوردار شدند.(18)

مؤسسه اى علمى به نام «بيت الحكمه» براى جاى دادن مترجمان و حفظ آثار آنها بنيان نهادند و هيئت هايى در جستجوى كتاب هاى ارجمند به ايران و هند و قسطنطنيه گسيل داشتند و براى آنكه انديشه هاى مضبوط در زبان هاى ديگر را با امانت تمام به زبانعربى برگردانند، هم ترجمه كردند و هم ترجمه هاى پيشين را تصحيح يا ديگر بار ترجمه كردند. اين ترجمه هاى گوناگون سرآغاز علم آنها و تحقيق و تتبع آنها بود.(19)

مى گويند كه كار، خود اندامساز است و نيازهاى آدمى خود نيروى محرّكه هر نوع فعاليت جسمانى يا فكرى را تشكيل مى دهد. به همين سبب است كه مسلمانان براى تغذيه روان وتن به دستاوردهاى تمدن هاى كهن روى آوردند. بااين همه، نخستين ترجمه هاى آنهادرزمينه علومى بود كه رابطه اى مستقيم با كار و زندگى روزمره داشت; زيرا همواره نخست بايد زيست و آنگاه به فلسفه پرداخت. خالد بن يزيد، حكمران مصر در زمان خلافت امويان، رغبتى تمام به كيميا و علوم طبيعى داشت كه شايد معلول اقامت او در مصر بودو كتاب هايى نيز در كيميا نوشت. اين حكمران كيميادوست فرمان داد تا حكماى اسكندرانى كتابهاى كيميايى و طبى را كه به زبان يونانى يا قبطى بود به عربى ترجمه كنند. به گفته ابن نديم، اين نخستين ترجمه اى بود كه در جهان اسلام صورت گرفت و اين كه ابن خلدون و نيز ژوردن Jourdainكتاب اصول اقليدس را نخستين كتاب يونانى دانسته اندكه به فرمان منصور، خليفه عباسى، به عربى ترجمه شده حكمى نادرست است.حجّيت ابن نديم دراين باره انكارناپذير است و ترجمه هاى خالد بر ترجمه هايى كه درزمان حكومت خاندان عباسى صورت گرفته زماناً تقدم دارد. به فرمان خليفه ديگر اموى، يعنى عمربن عبدالعزيز كه در ميان خلفاى خاندان خود از همه بيشتر به علم رغبت داشت، رساله اى هم درطب به عربى ترجمه شد. امااين ترجمه ها همه ناقص بود و غالباً جز كنجكاوي هاىشخصى راارضاع مى كردودرنتيجه اهميت چندانى نداشت.

خاندان عباسيان نيز ترجمه هاى اسلامى را با جديّت تمام و به شيوه اى درست تمشيت دادند. دومين خليفه آنان، يعنى منصور، كه شوقى وافر به علم داشت، عصر بزرگ تفحّصات علمى عرب را گشود، بغداد را بنيان نهاد (145 ق) و وارث آتن و اسكندريه كرد و دراثناى بناى اين دارالخلافه عباسى به جستجوى پزشكان و مترجمانى پرداخت كه راهگشاى فرهنگ اسلامى شدند. جانشينانش نيز همان راه و روش او را دنبال كردند، خاصه مأمون كه نهضت نوآورى را به كمال رسانيد و بر تشويق ترجمه و مطالعه تحقيقى آثار كلاسيك افزود.(20) به همين جهت، ديرى نپاييد كه اعراب مسلمان با دانش هاى ملل گوناگون اعماز يونانى و سريانى و ايرانى آشنا شدند. آنها بزودى علوم گوناگون را از ملل مختلف آموختند و در آنها ابتكارها و تصرفاتى به عمل آوردند، بويژه علوم عقلى را درچهارچوب باورهاى خويش، اصلاح كرده و آن را وسيله پيشبرد اعتقادات اسلامى قراردادند. مسلمانان عناصر مناسبى از فرهنگهاى مختلف را هضم و جذب و موارد ناسازگارآنان را دفع كردند. علوم طبيعى و تجربى را نيز براى گسترش آئين خود، به استخدام درآوردند.

به قول دكتر زريّن كوب، تمدن اسلام، كه بدين گونه وارث فرهنگ قديم شرق و غرب شد، نه تقليد كننده صرف از فرهنگ هاى سابق بود و نه ادامه دهنده محض; تركيب كننده بود وتكميل سازنده. دوره كمال آن، كه با غلبه مغول به پايان آمد، دوره سازندگى بود ـساختن يك فرهنگ جهانى و انسانى ـ و در قلمرو چنين تمدن قاهرى، همه عناصر مختلف البته راه داشت: عبرى، يونانى، هندى، ايرانى، تركى و حتى چينى. اگر مواد اين تركيب در نظر گرفته شود عنصر هندى و ايرانى هم، به هرحال، از حيث كميت از عنصر عبرى ويونانى كمتر نيست، اما اهمّيت در تركيب ساختمان است و صورت اسلامى آن كه ارزش جهانى وانسانى دارد. به علاوه، آنچه اين تمدن را جهانى كرده در واقع نيروى شوق واراده كسانى است كه خود از هر قوم و ملتى كه بوده اند منادى اسلام و تعليم آن بودهاند. بدين گونه، مايه اصلى اين معجون، كه تمدن و فرهنگ اسلامى خوانده مى شود، درواقع اسلام بود كه انسانى بود و الهى، نه شرقى و نه غربى. جامعه اسلامى هم، كهوارث اين تمدن عظيم بود، جامعه اى بود متجانس كه مركز آن قرآن بود، نه شام و نه عراق. با وجود معارضاتى كه طى اعصار بين فرمانروايان مختلف آن روى مى داد در سراسرآن يك قانون اساسى وجود داشت: قرآن كه در قلمرو آن نه مرزى موجود بود، نه نژادى،نه شرقى و نه غربى.(21)

كتاب و كتابخوانى در تمدن اسلامى

همانگونه كه ياد كرديم، فرمان هاى قرآن و پيامبر و سيره رهبران دينى و نخبگان جامعه اسلامى به همراه نيازهاى روحى و مادى، انگيزه اى نيرومند براى دانش پژوهى و علم گسترى گرديد. به بركت همين روحيه و فرهنگ بود كه دانشمندان مسلمان توانستند در مدت كوتاهى آثار گرانبهايى به جامعه بشرى عرضه بدارند. عشق به مطالعه و تحقيق چنان فضايى را به وجود آورده بود كه تأسيس كتابخانه نياز مبرم جامعه اسلامى شناخته شد وزمامداران را ناگزير از تدبير و اقدام تازه نمود. از اين رو، مأمون در 815 م (200هـ) بيت الحكمه را با يك ميليون جلد كتاب در بغداد تأسيس نمود. در سال 891 م (278هـ) مسافرى كه از شهر ديدن كرده است، مى نويسد كه در بغداد بيش از يكصد كتابخانه عمومى داير بود. در قرن دهم، شهر كوچكى مانند نجف چهل هزار جلد كتاب داشت.خواجه نصيرالدين طوسى،مديررصدخانه مراغه مجموعه اى، مشتمل بر چهارصد هزار عنوان كتاب گردآورد. در اسپانياى اسلامى، الحاكم، خليفه قرطبه، در قرن دهم (قرن چهارم هـ ق) باداشتن كتابخانه اى مشتمل بر چهارصد هزار جلد كتاب بر خود مى باليد، در حالى كه چهار قرن بعد، شارل خردمند پادشاه فرانسه، به سختى توانست نهصد جلد كتاب گردآورىكند. ولى حتى در دنياى اسلام هيچ كس همت العزيز، خليفه فاطمى مصر، را نداشت; زيراوى كتابخانه اى مشتمل بريك مليون وچهارصدهزارجلد كتاب دايرنمود كه ازآن جمله شش هزارجلد كتابهاى رياضى وصدوهشتاد هزار جلد كتاب فلسفى بود. (22)

حكم بن ناصر، كه در سالهاى 50ـ366هـ (961ـ976م) بر اندلس حكومت مى كرد، اقسام علوم و فنون را ترويج نمود و دانشمندان و اهل فضل را پيوسته مورد انعام و نوازش قرار مى داد. او به جمع آورى كتب علاقه فراوانى داشت،بطورى كه ابومحمد بن حزم ازتليد خصى كه رئيس كتابخانه سلطنتى بوده است نقل مى كند كه فهرست كتابخانه 44 جلد بوده ودرهرجلدى 20ورق تنها به اسامى ديوانها اختصاص داشته است.(23)

علاوه براينها، در غالب مسجدها كتابخانه اى وجود داشت و در بيشتر شهرها كتابخانه هاى عمومى بود كه تعداد زيادى كتاب در آن گردآورده و درهاى آنان را به روى مردم گشوده بودند.(24)

كتابخانه بصره به دانشورانى كه در آنجا مطالعه مى كردند مقررّى و اعانه هايى مىداد... وقتى مغولان، بغداد را ويران كردند سىو شش كتابخانه عمومى در آنجا بود واين بجز كتابخانه هاى خصوصى بود .نوشته اند: وقتى اميربخارادانشمندى به سوى خويش خواند،وى (واقدى) نپذيرفت و فقط چهارصد شتر براى حمل كتاب هاى خود درخواست كرد. پس ازدرگذشت واقدى، مورّخ معروف، ششصد صندوق پرازكتاب به جاى ماند كه براى برداشتن هرصندوق دو مرد لازم بود. بعضى از بزرگان مانند صاحب بن عبّاد،به قدر همه كتابخانه هاى اروپا كتاب داشتند.(25)

مسلمانان و طبقه بندى علوم

رواج دانش پژوهى در جهان اسلام، سبب به وجود آمدن علوم گوناگون در ميان مسلمانان گرديد. اين علوم كه برخى از قرآن سرچشمه گرفته بود و از ابتكارات مسلمين بشمار مى رفت شامل دانش هايى مى شد كه به فهم معارف دينى، استنباط احكام اسلامى، دفاع ازعقايد و آموزه هاى شريعت مدد مى رساند. گروهى ديگر از علوم اگر چه از گذشته وجودداشت، ولى رهنمودهاى قرآن و رهبران اسلام و نيازهاى جامعه جديد انگيزه اى نيرومندبه مسلمانان مى بخشيد تا در تحصيل و گسترش و رشد و تكامل آن ها بكوشند.

دسته اول، علومى هستند از قبيل قرائت، فقه، اصول، تفسير، نحو، صرف، معانى، بيان،بديع و امثال آنها كه از نتيجه كاوش در قرآن مجيد به وجود آمده و زبان و ادبياتعرب را تكامل بخشيده و نظم اجتماعى و سياسى آن را استوار ساخته است.

دسته دوم، علومى هستند كه مسلمين از ميان كتاب هايى كه گرد قرون به چهره آنها نشسته بود، آنها را به دست آوردند و از ميان كتابخانه ها به محيط بحث و بررسى كشانيدند.

كوشش مسلمانان براى طبقه بندى، تقسيم ارسطويى علوم به نظرى و عملى و صناعى بود،بدان صورت كه در فصل (1) ـ (E ) در كتاب متافيزيك ارسطوتوصيف شده و اين طبقه بندى بعدها رفته رفته كاملتر شد. علوم اسلامى بر علوم قديمى افزوده شد و معرفت دينى و مابعدـ الطبيعى به معنى عرفان، بالاترين درجه را پيداكرد. يكى از قديمى ترين و مؤثرترين طبقه بنديها از فارابى از كتاب احصاءالعلوماست. وى كه در مغرب با ترجمه لاتينى آن، Descientiis،توسط جرارد وى كرمونايى شناخته شده و نيز ترجمه اى به زبان عبرى دارد با آنكه فارابى بعداً تحت الشعاع ابن سينا قرار گرفت، ولى دربسيارى از متفكران اسلامى كه در پى او آمده بودند مؤثر بود و نشانه آن اين است كه طبقه بندى وى با جزيى تغيير،مورد قبول ابن سينا و غزالى و ابن رشد واقع شده است.

پس از نخستين كوشش ها براى طبقه بندى علوم اين كار با تغيير جزئى و تكامل در قرن بعد، توسط ابن سينا در كتاب شفا و نيز در رساله ديگر او به نام فى اقسام العلوم وهم چنين توسط اخوان الصفا در مجموعه رسائل ايشان دنبال شد و بعد دانشمندان ديگرى آن را توسعه بخشيدند. سرانجام ابن خلدون بهترين توصيف ها و طبقه بندى هاى علوم اسلامى را ارائه كرد. طبقه بندى وى به صورت اجمالى، نشان مى دهد كه علوم و فنون اسلامى به چه ترتيب در چندين قرن گذشته مورد تحصيل و مطالعه قرار مى گرفته است. حتى اگر بسيارىاز مدارس، مخصوصاً در عالم تسنّن، همه موضوع هايى را كه ابن خلدون بر شمرده تدريس نمى كرده اند، در اين مدارس معمولاً اصول طبقه بندى او مورد قبول بوده در واقع اين طبقه بندى را مى توان صورت نهايى تقسيمات علوم در اسلام دانست. بر اساس اين طبقه بندى، علومى را كه در جهان اسلام تحصيل و تدريس مى شد مى توان به دو دسته تقسيم كرد:

الفـ فلسفى و عقلى; يعنى دانش هايى كه انسان مى تواند بر حسب طبيعت انديشه خود به آنها پى ببرد و به يارى مشاعر بشرى خويش به موضوعات و مسائل و اقسام براهين وانواع تعليم آنها رهبرى شود.

بـ نقلى و وضعى; يعنى دانش هايى كه كليه آنها مستند به خبر از واضع شرعى است و عقل را در آنها مجالى نيست، اگر چه فهم مقصود و تشخيص صحّت و سقم خبر نيز نياز به فعاليت عقلانى دارد.

علوم عقلى اين دانش ها را در بر مى گيرد: 1ـ منطق; 2ـ علوم طبيعى كه شامل پزشكى وكشاورزى مى شود. 3ـ علوم ما بعدالطبيعى يا الهيات كه علوم ساحرى و طلسمات، علم اسرار حروف و علم كيميا را شامل مى گردد. 4ـ علم مقادير يا تعاليم كه هندسه، حساب،موسيقى، نجوم و احكام نجوم را در بر مى گيرد.

علوم نقلى نيز شامل علم قرآن، تفسير و قرائت آن، علم حديث، علم رجال، علم كلام،علم فقه، علم تصوف و علم زبان عربى مانند نحو، بيان و ادب مى شود. همه علومى كه بيان شد در همه مؤسسات علمى كه غالب سازمان هاى تعليمى رسمى جهان اسلام را تشكيل مى داده اند، تدريس نمى شده است. ولى از طريق سازمانهاى رسمى ياتعليم خصوصى، از نسلىبه نسل ديگر انتقال مى يافته و به همين جهت بايد هر يك از آنها را جزيى از حيات عقلى اسلام بدانيم.(26)

بطوركلى، علوم اسلامى را مى توان به سه دسته تقسيم كرد:

الف ـ علوم عربيه اصليه كه پيش از ظهور اسلام نيز بوده و مهمترين آنها لغت، شعر وخطابه است.

ب ـ علوم اسلاميه كه عبارت از آن دسته از علوم شرعى اسلامى است كه شريعت اسلامىبدان نيازمند بود يا بوجود آمدن اسلام اقتضاى آنها را مى كرده است; مانند: فقه،حديث، تفسير و جز اينها.

ج ـ علوم دخيله يا علم اوايل: علومى كه مسلمين بنا به طبيعت نياز، از امتهاىمجاور،مانندايران، سريان، يونان و هند گرفتند.(27)

مسلمانان و دانش هاى نوين

رشد علمى مسلمانان در زمينه فهم معارف دينى وكشف احكام شريعت محدود نماند. آنهاعلاوه بر تأسيس علومى چون فقه و اصول و تفسير، دانشهايى چون كلام وفلسفه و اخلاق را با نظام انديشه قرآن پروراندند و با شيوه اى نوين طرح نمودند. حتى فراتر ازاينها علوم طبيعى، رياضى، تاريخ و جغرافيا، هنرهاى زيبا و دانشهاى تجربى را نيزكمال بخشيدند.

آندره بونارد (Andrebonnard)در تاريخ تمدن يونان با همه شوق و علاقه اى كه نسبت به فرهنگ يونان دارد، ناگزيراعتراف كرده است كه علم يونانى در آغاز عصر اسكندرى، فقط فرضيه و محاسبه تجريدى وانتزاعى بود. نه چيزى ديگر... زيرا پژوهشهاى فلسفى به صورت تفكرات ذهنى صرف درآمده بود، علم طب، كه به همت هروفيل (Herophile)و ارازيستراط (erasistrate)در قرون اول و دوم، همانند دوره بقراط، دوباره تجربى شده بود، به رغم بررسي هاىنظرى و اقتباسات جالينوس، فقط در مصر، كه در آن جا تشريح نيز (به خصوص براى موميايى كردن اجساد) متداول بود، پيشرفت كرد و توسعه يافت.

در ايران، نخستين شكوفايى علوم بين النهرين و هند پس از استقرار ثنويت مزدايى كه در عصر ساسانيان دين رسمى شده بود پژمرده شد. ولى اسلام، كه توحيد ووحدت ميان خدا وانسان وطبيعت رابه ارمغان مى آورد، تأثير بسيار ثمربخشى روى ايرانيان، پس ازمسلمان شدن ايشان، بر جاى گذاشت، چنانكه دانشمندان و نوابغى جامع همه علوم زمانخود مانند رازى و ابن سينا و ابن هيثم از ميان ايشان برخاستند.

عصر علوم اسلامى با گشاده رويى شگرف و با كوشش پيگير براى جذب ميراث فرهنگ هاى بزرگ گذشته آغاز شد.(28) مسلمانان نه تنها اين علوم را پروراندند و كمال بخشيدند، بلكه در اين عرصه ابتكارات، اختراعات و اكتشافات نوينى به جامعه بشرى عرضه داشتند.

پى ير روسوازدانشمند ديگرى به نام پى ير دوهم (pierreduhim) نقل مى كند كه اگر مسلمين فقط به اين اكتفا كرده بودند كه قسمتى از ثروت دنياى كهن را از مهلكه نجات دهندمى بايست نسبت به آنها حق شناس باشيم،درصورتى كه آنان براين ثروت گنجينه هاى ديگرى هم افزودند.(29)

چنانكه در عصر مأمون، خوارزمى، علم جبر را پى ريزى كرد و كتاب او به نام الجبروالمقابله مرجع دانشمندان قرار گرفت.(30)

تاتشر و شويل در كتاب تاريخ عمومى اروپا مى نويسند: «تا قرن سيزدهم ميلادى، عددصفر مجهول بود تا اينكه رياضى دان مسلمانى به نام محمد بن موسى آن را كشف كرد و اوكسى است كه علامات اعشارى را براى نخستين بار بكار برد.»

اين دو مورخ همچنين نقل كرده اند: «علم جبر از پديده هاى مسلمانان بود و تعريفاتىبر محاسبه دايره مثلثاتى افزودند.»(31) در رياضيات و هندسه ابوريحان بيرونى به كشفيات تازه اى دست يافت در هندسه مسطحه خواجه نصيرالدين طوسى به ابداعاتى نايل آمد. از تأليفات خواجه نصيرالدين طوسى كتاب الشكل القطاع است. اين كتاب در نوع خودبى نظير است. غربيان آن را به لاتين و فرانسه و انگليسى ترجمه كرده اند و درقرن هاى متعدد، مدرك و مرجع علماى اروپا بوده، كه معلومات خود را در مورد مثلثات مستوى و كروى از آن مى گرفتند. خواجه نخستين كسى است كه حالات ششگانه مثلث كروىقائم الزاويه را به كار برده و آن را در اين كتاب آورده است. هر كس اين كتاب رامطالعه كند، متوجه مى شود كه مطالب مزبور فقط در جديدترين كتاب هايى كه در بابهردو نوع مثلثات تأليف شده موجود است.(32)

عباس بن فرناس (متوفاى 887 م)،مخترع اندلسى، ازموالى بنى اميه، مردى فيلسوف و شاعربود و از دانش فلكى اطلاع داشت. او اولين كسى است كه ساختن شيشه رااز سنگ به اثباترسانيد و ساعت را براى شناسايى وقت درست كرد. او كوشش هايى براى پرواز به فضا انجام داد.

در شيمى، جابر بن حيّان به كشفيات نو و آفرينش آثار پرارج و بى بديل دست يافت. درنورشناسى، ابن هيثم به كمك مطالعات و تجربيات فراوان به نتايج مهمى رسيد. در علم مكانيك، فرزندان موسى بن شاكر با نگاشتن كتاب الحيل راه شناخت و ساخت دستگاه هاى مكانيكى را هموار كردند. در جغرافيا، ابو ريحان بيرونى و ابوالفداى حموى آثارارزشمندى از خود بجا گذاشتند.

در نجوم، ابوعبدالله بتّانى نظريات تازه اى ارائه داد. و اولين رصدخانه نجومى كه در اروپا شناخته شد، رصدخانه اى بود كه مسلمانان در اشبيليه به وجود آوردند. البته مسلمين رصدخانه ها و آلات نجومى بسيارى ايجاد كردند. در فلسفه تاريخ و علم الاجتماع، ابن خلدون مطالب بى سابقه اى را عنوان كرد. در فلسفه سياسى، فارابى وماوردى با بهره گيرى از كار پيشينيان نكات جديدى را عرضه داشتند در روانشناسى، ابنسينا شيوه اى علمى پديد آورد.(33) در پزشكى، حنين بن اسحاق، محمدبن زكرياى رازى وابوعلى سينا آثار بى مانندى را از خود به يادگار گذاشتند.

پيشرفت مسلمين در علم پزشكى جنبه عملى و اجتماعى يافت و خدمات بهداشتى و درمانى به نحو بى سابقه و گسترده اى در جامعه اسلامى رواج يافت. به همين جهت نوشته اند كه مسلمانان در ايجاد بيمارستان هاى خوب و تهيه لوازم آن پيشاهنگ جهان بوده اند.

در كتاب تاريخ البيمارستانات فى الاسلام نوشته دكتر احمد عيسى بك حدود هشتاد بيمارستان كه در كشورها و شهرهاى اسلامى، در روزگار قديم، برپا بوده معرفى شدهاست، از جمله بيمارستان احمدبن طولون، تأسيس سال 259 هـ ق. گفته اند نخستين بيمارستانى كه در سرزمين هاى اسلامى تأسيس شد بيمارستانى بود صحرايى (در ميان چادربا برخى تجهيزات) در جنگ بدر. اين بيمارستان به دستور پيامبر(صلى الله عليه وآله)اكرم برپا شده بود.(34) اما بعدها اين پديده رو به رشد و كمال گذاشت وبيمارستان هاى بزرگ و مجهزى تأسيس شد، از جمله بيمارستانى كه نورالدين به سال 556هـ(1160 م) ايجاد كرده بود و سه قرن تمام بيماران را بدون دستمزد علاج مى كرد وداروى رايگان نيزمى داد. به گفته مورخان، اجاق اين بيمارستان 267 سال پياپى مشتعل بود و خاموش نشد. ابن جبير كه به سال 580 هـ (1184) به بغداد رفته بود از ديداربيمارستان بزرگ شهر كه چون قصر سلطنتى بر ساحل دجله بر افراشته بود و بيماران راغذا و داروى رايگان مى داد تعجب كرده بود. در قاهره نيز سلطان قلاوون به سال 684هـ (1285م) بيمارستان منصورى را پى افكند كه بزرگترين بيمارستان قرون وسطى بود. درداخل فضاى محصور و چهارگوشى، چهار بنا به پا كرد و ميان آن محوطه اى بود كه باايوان ها احاطه شده بود و حوض ها و جوي ها (فوّاره ها) هواى آن را خنك مى كرد. براى بيماري هاى مختلف و بيماران در حال نقاهت بخش هايى جدا داشت، همچنين تجربه خانه ها،داروخانه، بخش سرپايى، مطبخ، حمام، كتابخانه، يك مسجد براى نماز، سالن مطالعه ومناظر دل انگيز براى قسمت بيماران روحى به بيمارستان پيوسته بود. بيماران، زن ومرد، غنى و فقير، آزاد و برده، در آنجا بى دستمزد معالجه مى شدند. به بيماران بهبود يافته، هنگام خروج از بيمارستان مبلغى مى دادند تا بلافاصله براى تحصيل قوت خود محتاج كار نباشند. بيمارانى كه به بى خوابى مبتلا مى شدند به... قصه گويان حرفه اى گوش مى دادند و احياناً كتابهاى تاريخى براى مطالعه دريافت مى داشتند. درهمه شهرهاى بزرگ اسلامى براى مراقبت از ديوانگان تيمارستان هايى موجود بود.(35)

در زمان المقتدر باللّه بيش از هشتصد و شصت پزشك مرد و دو پزشك متخصص درامراض زنانو مامايى وجود داشت.(36) مسلمانان بيمارستانهايى ايجاد كردند و آنها را به دو قسمت قسيم نمودند: يك نوع براى مردان و ديگرى براى زنان. همچنين هر بخشى را به بيمارى خاص اختصاص دادند و بخش عمومى را نيز جدا كردند. علاوه بر اينها، بيمارستانهاى بسيارى ساختند كه از همه امكانات لازم براى معالجه برخوردار بود، يعنى ابزار،دارو، خوراك، آب، لباس و پزشك در آنها به اندازه كافى وجود داشت. اين بيمارستان هاى سيّار را به شهرهايى كه بيمارستان نداشت و يا شهرى كه در آن مرضى شيوع داشت مىبردند.

براى نخستين بار، عمل جراحى و وسايل بى هوشى نيز در جامعه اسلامى پديدار شد. اميرشكيب از ولز انگليسى و درابر آمريكايى نقل كرده است: در آن روز كه كليسا در اروپاپيشه و فن پزشكى را منع مى كرد و براى درمان بيمار تنها به آداب دينى توسل مى جست،عرب در پزشكى زبردست بود. مسلمانان در پزشكى گام هاى وسيع برداشتند، بر يونان پيشى گرفتند و فيزيولوژى و علم بهداشت را رواج دادند. روش علمى آنها در اين فن مانند روش كنونى ما بود. هنوز بسيارى از داروهاى آنها را بكار مى بريم. جراح مسلمان تخدير(بى حس كردن) را مى دانست و كارهاى دشوار جراحى را انجام مى داد.(37)

اولين مدرسه پزشكى در اروپا را مسلمانان در ساليدن ايتاليا ايجاد كردند.(38)همچنين عرب مسلمان بهره كافى از علم كيميا و شيمى داشت. چيزهاى بسيارى را كه مردمتا آن زمان نمى دانستند پيدا نمود: آنها الكل،پتاس، نيترات، دارژن سليمانى و خيلى از اسيدها را بدست آوردند و بكار گرفتند.(39)

انتقال علوم به غرب

اين تمدن شكوفا همراه با گسترش اسلام، به ديگر سرزمين ها و به ويژه مغرب، راه يافت.سقوط ارتشها و حكومت هاى سوريه و مصر و سپس تركيه و شمال آفريقا در برابر نيروىنظامى مسلمين و ادامه اين پيشترفت ها در قرن هشتم و نهم ميلادى در اسپانيا و سيسيلو بخش هايى از خاك فرانسه غربيان را با اين فرهنگ و تمدن آشنا كرد البته در قرونسيزدهم وچهاردهم ميلادى، اسلام از سمت شرق تا مناطق هند و اندونزى و چين پيش رفته بود در مقابل اين هجوم خارق العاده، اروپا جز ابراز ترس از هيبت اسلامى، كار خيلى كمى مى توانست انجام دهد. مؤلفين مسيحى كه شاهد اين فتوحات و پيشترفتهاى مسلمين بودند علاقه قليلى به دانش، فرهنگ متعالى و شكوه مسلمين در اين دوران داشتند،دورانى كه به عبارت گيبون «همزمان با تاريك ترين و تنبل ترين روزگار مردم اروپابود» اما وى با قدرت رضايت خاطر اضافه مى كند كه «از زمانى كه مجموعه علم در غربرو به رشد نهاده است، به نظر مى رسدكه مطالعات شرقى كم كم روبه ضعف نهاده وسقوط نموده است.» احساس اروپاييان در مورد ارتشهاى شرقى عموماً اين بود كه آنها «كاملاًشبيه به گروه زنبور هستند كه دست هايى قوى داشته و همه چيز را خراب مى كنند.»(40)اما اروپا خيلى زود با جنبه هاى مثبت و سازنده اى از اين قوم مهاجم مواجه شد و آنرايت آگاهى و دانشى بود كه مسلمين در سرزمين هاى زير سلطه خود مى افراشتند و به محض حضور، به تأسيس كتابخانه ها، بيت الحكمه ها و داراالعلم ها مى پرداختند.

دانش مورد علاقه مسلمين و آموزش ها و آثارى كه به ملت هاى مغلوب عرضه مى داشتند منحصردراصول دين و احكام و علوم اشتقاق و لغت و تفسير و...،كه البته خود آنها راتأسيس و ابتكار كرده بودند، نبود، بلكه بازگرداندن انديشه ها و دانش هايى كه ريش هاروپايى داشتند و از ميان رفته بودند وجهه همت آنان بود; زيرا اگر پژوهش هاى ارسطو،جالينوس و بطليموس و... از ميان رفته بود و به اخلاف نمى رسيد جهان از نظر علمى بينوا مى ماند و اين پژوهش ها به فراموشى سپرده مى شد.(41) هر چند كه كار مسلمانان تنها انتقال هم نبود، بلكه ابتكارات و نوآوري هاى بسيارى در اين زمينه ها داشتندولى حتى اگر هيچ ابتكارى در ميان نبود، همان حفظ و انتقال ميراث پيشينيان خدمتى بزرگ بشمار مى آيد وازاين هم كه بگذريم آن روح علمى و دانش دوستى كه مسلمانان درمردم سرزمين هاى زير سلطه دميده بودند بسيار پر ارج و زمينه ساز رشد و كمال مادى ومعنوى بشر بود. با هم قسمتى از كتاب ساخت انسانيت (Making ofHumanity)نوشته بريفولت (Briffault)را مى خوانيم:

«علم بزرگترين چيزى است كه تمدن غربى به جهان نو تقديم كرد، اما ميوه هايش ديررسبودند. از اين رو، غولى كه فرهنگ عربى به دنيا آورد تنها پس از گذشتن زمان درازى اززوال فرهنگ بربريت(مغربى) و فرو رفتن آن در تاريكى ها، بپا ايستاد. اما تمدن اسلامى از بسيارى از عوامل مؤثر ديگر برخوردار بود و نخستين شعله ها را در زندگى اروپايى برافروخت. على رغم آنكه هيچ يك از جنبه هاى پيشترفت اروپا از تأثير قطعى فرهنگ اسلامى تهى نماند، اما اين تأثير در هيچ زمينه اى به اندازه پيدايش و رشد قدرت و پايدارى كه جهان نو را متمايز مى سازد و بزرگترين سرچشمه پيروزي هاى پياپى است، آشكارتر و مهمتر نبوده است و آن، زمينه علوم طبيعى و روح علمى است. آنچه علم مى ناميم به سبب روح تازه پژوهش، شيوه هاى كاوش و جستجو، روش مشاهده و قياس وتكامل علم رياضيات ـ به شكلى كه يوناني ها از آن اطلاعى نداشتند ـ در اروپا رشد ونمو يافت. اما كسانى كه روح آن روشها را به جهان اروپا آوردند، مسلمانان بودند.»(42)

مراكز علمى و آموزش مسلمين به روى همه اقوام و ملت ها و نژادها، بدون هيچ قيد وشرطى باز بود و همه از اين خوان گسترده بهره مى گرفتند. در تاريخ، آمده است كه ازاين دانشگاه ها دانشجويان خارجى غير مسلمان، كه در رأس آنها ژربرت راهب است، خارجشدند. ژربرت، كه بعدها به البابا (سلفسترثانى) مشهور شد، اعداد عربى را به اروپاوارد كرد و هنگامى كه به ايتاليا رسيد، كتاب هاى علمى مسلمانان را ترجمه كردو هموبود كه انديشه تعديل قانون رومانى را بطورى كه همگام با شريعت اسلامى باشد، رهبرىنمود. تلاش اين دانش پژوهان عرصه هاى تكنيك و هنر را نيز در بر گرفت و آنان را به اخذ و اقتباس اختراعات و فنون مسلمانان رهنمون ساخت.

در ميان اشيايى كه دانشجويان اروپايى از دارالعلم هاى اسلامى آورده بودند يكى اسطرلاب بود. اسطرلاب آلتى است نجومى كه يكى از اختراعات قديم يونان است وبطليموس، جغرافى دان معروف اسكندريه، آن را ترقى داد. مسلمين اين آلت را تكميل كردند. اين آلت در قرن دهم به اروپا آمد. البته در قرون وسطى، اروپائيان ستاره شناسى و استفاده از آلات نجومى را مذموم و مشؤوم مى شمردند.(43)

نوشته اند كه فلاويوگيويا، كه از اهالى شهر آمالفى ايتاليا مى باشد، مخترع قطبنماست، در حالى كه او خود توسط مسلمانان با اين اسباب آشنا شده بود; زيرا شهرآمالفى پس از شهر بندقيه (= ونيز) دومين شهر اروپايى بود كه بيشترين تماس را باتمدن كشورهاى اسلامى و مشرق زمين برقرار كرد. پترس فون ماركوت آموزگار، كه ازصليبيون، بود هنگام بازگشت از كشورهاى اسلامى همراه خود معلوماتى در مورد مغناطيس و قطب نما به فرانسه آورد و در نوشته خود به نام اپستولاد مغنط در سال 1269 ميلادى آن را به اروپاى مركزى ارائه نمود و فلاويوگيويا سى و سه سال بعد، يعنى در سال1302 ميلادى، با تغييراتى آن را به عنوان يك اختراع عرضه كرد.(44)

ستباى بن آبراهام يهودى، كه مسلمانان او را در نيمه اول قرن دهم اسير كردند و دربغداد زندگى مى كرد، مدتى مديد به آموزش زبان عربى و طب مشغول بود و بعد از اين كه از اسيرى برگشت، نهضتى در علم طب بوجود آورد و در آن آراى مسلمين را منتشر ساخت...و همچنين قسطنطين، كه در قرطاجنه زندگى مى كرد، عربى را به نيكويى آموخت و دراواخر قرن دهم به جانب ايتاليا روان شد و در آنجا آثار مسلمانان و تأليفاتشان رابه زبان ايتاليايى برگرداند.(45)

دكتر ماكس ميرهوف مى نويسد: دويست جلد كتاب هاى رازى بيشتر در طب است. يكى ازبزرگترين كتب طبى رازى، كه با بهترين كتب طبى دنيا برابرى مى كند، موسوم به الحاوى است و آن كتاب جامعى است كه حاوى طب يونان و عرب مى باشد. اين مرد تمام حيات خويش را صرف خواندن كتبوآزمايش هاى طبى كرد ودرآخرين سال هاى عمرخود،اطلاعات حاصله را به صورت كتابى درآورد. الحاوى بيست جلد كتاب جداگانه بوده كه امروز تنها ده جلد آن موجود است و هر كدام در يكى از كتابخانه هاى عمومى است. نيم قرن بعد از رازى تنهادو دوره كامل آن در دست بوده ولى من يادداشتى، كه در سال 1070توسط يكى از پزشكان خانواده بختيشوع (baxt-¦ىu')نوشته شده، بدست آوردم كه در آن مى گويد پنج جلد كامل از كتاب الحاوى كه مربوط به امراض چشم بوده با خود داشته است.

مجلدات الحاوى در ابتدا به دستور شارل يكم، توسط يك نفر پزشك يهودى بنام فرج بنسليم به لاتين ترجمه شد و آن مترجم اين كار پر زحمت را در سال 1279 به پايان رسانيد و در قرن بعد اين كتاب در اغلب نقاط گيتى منتشر شد و از سال 1486 به بعد مكرر به چاپ رسيد. در سال 1542 اين كتاب گرانب ها پنج نوبت منتشر شد و نفوذ آن درطب اروپا بى نهايت زياد بود.

يكى از نويسندگان معروف معاصر رازى اسحق نام داشته كه پزشك يكى از خلفاى فاطمى بوده و نوشته هاى او در 1080 توسط كنستانتين افريقايى به زبان لاتين ترجمه گشته ودر طب اروپا در قرون وسطى نفوذ بسيار داشته و تا قرن هفدهم نيز خوانده مى شده است.كتاب هاى او چندين قرن از مهمترين كتب طبى محسوب مى شد. يكى از كتاب هاى او موسوم به راهنماى پزشكان مى باشد كه حاوى نكات اخلاقى است و به قدرى نيكو تأليف و تدوين شده كه امروز نيز مى توان از آن استفاده نمود.(46) چيزى كه رازى در اين باره نوشته همان اخلاق پزشكى است، كه گرچه كم و بيش تدريس مى شود، اما دنياى مادى امروز نمىگذارد پزشكان بدان پايبند بمانند. برخى از اندرزهاى او، كه در كتابش آورده، چنين است: «اگر فقر و مسكنت هم بر پزشكى روى آورد نبايد براى افشاى راز كسان دهانش راباز كند. خوب است كه حذاقت تو مايه شهرتت شود، نه تحقير ديگران. در معالجه فقرا،مسامحه مكن; زيرا هيچ كار بالاتر از اين نيست. به بيمارى دردمند بگوى كه بزودى شفاخواهى يافت; زيرا در اين صورت قواى طبيعى او را براى بهبوديش به كمك طلبيده اى.»همچنين كتاب هاى على بن رضوان مصرى و ابن بطلان بغدادى، كه در قرن يازدهم نگارشيافته بود، خيلى زود به لاتين ترجمه شد. رساله هاى ديگرى مانند رساله هاى ماسويه بغدادى و ابن رقيد اسپانيايى به لاتين ترجمه و تقريباً پنجاه بار به چاپ رسيد. درسال 1000 ميلادى علم امراض چشم شعبه اى از طب شده و بى اندازه ترقى كرد.

على بن عيسى بغدادى و عمار موصلى رساله هاى بسيار سودمندى در خصوص امراض چشم،جراحى، معالجه و بهداشت آن از خود به يادگار گذارده اند و رساله هاى آنها به لاتين ترجمه شده است. تا نيمه اول قرن هيجدهم رساله هاى آنها بر تمام كتاب هاى ديگرى كه در خصوص چشم نوشته شده بود ترجيح داشت. ولى پس از آن در فرانسه راجع به امراض چشم تحقيقات دقيق ترى بعمل آمد.(47)

كتابهاى بيرونى نيز به اسپانيا راه يافت و كتاب تاريخ ملل قديمه او ترجمه شد.كتاب هاى اخوان الصّفا، كه 52 رساله بود و هفده رساله آن به تاريخ طبيعى مربوط مى شد و در آنها راجع به تشكيل سنگ هاى معدنى، علل زلزله ها، جزر و مدها، تغييرات آب وهوا و مواد، مطالب پر ارجى آمده بود، باآنكه پس از تكفير آنان، در بغداد به آتش كشيدند، ولى باز هم دستاوردهايشان،بويژه درزمينه فلسفه وطب، به اسپانيا و اروپانفوذ پيدا كرد. ساعتهاى آبى كه در كشورهاى اسلامى معمول بود نيز به اروپا بردهشد.براى نخستين بار، هارون الرشيد يك عدد از آنها را توسط سفير خود براى شارلمانى هديه داد. ترجمه كتابهاى ابوعلى حسن بن هيثم، كه يونانيان اورا به نام الهزن مى شناسند، بويژه ترجمه كتاب معروفش درباره انتشار و انكسار نور، به لاتين برگردانده شد، بسيار معروف است. قضيه الهزن دردنياى جديد هم چنان مطرح است.نظريه او پس ازآزمايشات بسيار به كشف عدسى انجاميد، چنانكه سه قرن بعد بر طبق نظريه وى عدسى درايتاليا ساخته شد و قانون سينوسى را شش قرن بعد دكارت وضع كرد.

ترجمه كتابهاى پزشكان فيلسوف مانند ابن زهير و ابن رشد هم رايج شد. مهمترين اثرابن زهير بنام التيسير در سال 1280 م، توسط پاراويسيوس و به كمك يك يهودى ونيسى به زبان لاتين ترجمه گرديد و آن از آثارى است كه استقلال فكر و تجربيات شخصى نويسنده را مشهود مى سازد. بايد دانست كه اين كتاب در اروپا بيش از عالم اسلامى موفقيت حاصل كرد. كتاب هاى ابن رشد نيز به لاتين برگردانده شد و كتاب كليات فى الطب وى، كه در سال 1255 م توسط پادوان يهودى بوناكوزا تحت عنوان colligetترجمه گرديده، چندينبار به پيوست كتاب التيسير ابن زهير، به چاپ رسيده است.(48) نفوذ كتابهاى جابر بنحيّان، كه حدود صد جلد آن در دست است، در تاريخ شيمى اروپا آشكار مى باشد. كتاب تركيبات كيميايى وى در سال 1144 توسط روبرت از اهل چتر ترجمه شد و يكى از كتب معروف او را جرارد از اهل كرمنا با زحمات زياد ترجمه كرده و ريچارد روسل به كتاب ديگرى پرداخته است و جابر را از معروفترين بزرگان و فلاسفه عرب مى خواند. دكترا.ج. هلميارد نيز اخيراً راجع به او شرح مبسوطى نوشته است.

پزشك مسلمان معروفى در همين دوره در ايران ظهور كرده كه نامش عباس بوده است، اين مرد يك دايرة المعارف طبى كامل بسيار خوب تأليف كرده و در آغاز كتاب، فصل بسيارجالب توجهى راجع به رساله هاى طبى عرب و يونان نگاشته و سپس تمام قسمت هاى علمى وفرضى علم طب را شرح داده است. اين كتاب در آغاز در دو نوبت ترجمه شد ولى بعداًكتاب طب ابن سينا جانشين آن گرديد.(49)

ابو على حسين بن سينا، دانشمند بزرگ ايرانى، كه در مغرب به اويسنا معروف است، يكىاز بزرگترين دانشمندان دنياى اسلامى بوده; گرچه او را بيشتر يك نفر فيلسوف و فيزيكدان مى شناسند ولى باز نفوذ طب او در اروپا حيرت انگيز است.

ابن سينا، در كتاب القانون فى الطب، اطلاعات يوناني ها و سهم اعراب را در اين علمشرح داده و اين كتاب بزرگترين شاهكار طبى... مى باشد. اين دايرة المعارف طبى مربوط به ادويه ساده و مركب، دواسازى و علم امراض است. در اين كتاب هر قسمت را به چندجزء و هر جزء را به چندين طبقه تقسيم كرده است و همين عشق مفرط او به طبقه بندى درمغرب در مدارس قرون وسطى تأثير بسيار بخشيده بود.

در قرن دوازدهم كتاب او توسط جرارد از اهل كرمنا به لاتين ترجمه گرديد و هنوز نسخ زيادى از آن موجود است. در سى سال اخير قرن پانزدهم، اين كتاب شانزده نوبت دراروپا منتشر گرديد كه پانزده بار آن به لاتين و يكى به عبرى بود و در قرن شانزدهم بيشتر از بيست بار چاپ شد. از همين جا اهميت اين كتاب به خوبى معلوم مى شود.قسمت هايى از اين كتاب نيز جداگانه به چاپ مى رسيد. تفسيرهايى كه براى آن به لاتينو عبرى نوشته شده بى شمار است. اين كتاب تا نيمه دوم قرن هفدهم، بارها چاپ شد ومدت مديدى كتاب درسى بود. شايد هيچ كتاب طبى تاكنون به اين اندازه رواج نداشت هاست.(50) هنگامى كه دنياى اسلامى مشرق در طب تفوق پيدا كرد، كشورهاى اسلامى مغرب نيز مركز علوم گرديد. در اسپانيا، در زمان خلافت عبدالرحمن سوم يك نفر يهودى به اسم حصداى شپروت پزشك دربار بود. اين مرد هنگام جوانى به كمك يك كشيش كتاب طبدسقيروطوس را ترجمه كرد و آن را به كنستانتين هفتم امپراتور روم شرقى هديه داد.كمى بعد يكى از پزشكان مسلمان آن را تصحيح كرد و تفسيرى براى آن نوشت.

در قرطبه، مسلمانى كه او را ابوالقسيس مى خواندند پزشك دربار بود. بعضى از رساله هاى او مربوط به جرّاحى بوده كه تا آن عصر نويسندگان اسلامى چيزى راجع به آن ننگاشته بودند و همان رساله هاى او را اساس جرّاحى كنونى اروپا بايد شمرد. اينرسائل را در همان اوايل به لاتين و عبرى ترجمه كردند. و گودوشلياك (68ـ1300)،جرّاح معروف فرانسوى، ترجمه لاتين آن رابه كتاب خود ضميمه كرد.(51)

ابن الخاتمه، كه پس از دانشمند معروف عرب، ابن الخطيب، درباره طاعون كتاب نوشت هاست، راجع به طاعونى كه ميان سالهاى 1348 و 1349 اهالى المريا در اسپانيا را نابودكرد، تحقيقى عميق ارائه كرد كه از بهترين آثار قرون چهارم تا شانزدهم اروپا بودهاست.(52)

دكتر ماكس ميرهوف مى نويسد: در نزديكى ناپل، كنستانتين آفريقايى قبل از اينكه راهب شود، شروع به ترجمه آثار عرب به لاتين نمود ولى ترجمه هاى مذكور را بى آنكه خجالت بكشد به اسم خود منتشر مى كرد به اين ترتيب كتاب هاى رازى، جالينوس حنين را دردسترس اروپايي ها گذارد. به تدريج نفوذ مسيحيان در اسپانيا زياد شد و اروپائي هابراى اخذ تمدن عرب به آنجا آمدند و در ميان اين عده ادلارد فيلسوف و رياضى دان معروفى شد. ازطرف ديگر، بعضى از يهودى هاى اسپانيا به انگلستان رفتند و واسطه انتقال علوم گشتند.(53)

جرارد ايتاليايى كتب عربى را به لاتين ترجمه كرد و به اروپاييان رسانيد. او در سال1175، براى پيدا كردن كتاب ستاره شناسى بطليموس به اسپانيا رفت و طولى نكشيد كه ازبرجسته ترين مترجمين عربى گشت. وى در حدود هشتاد كتاب ترجمه كرد و در گنج هاى علم ودانش مسلمانان را به روى اروپاييان باز كرد. جرارد در اروپا پدر عربى خوانده مى شود. بعضى از كتاب هايى كه وى از ابن سينا، رازى، فارابى، ثابت و ديگران ترجمه كردههنوز باقى است. برنگار نيز كتاب هاى ابن زهير، الكندى و بعضى از رسائل ابن سينا راترجمه كرده است.

راجر بيكن و تمام دانشمندانى كه در قرون وسطى در مبحث نور كار مى كردندآزمايش هايشان از روى كتاب حسن بن هيثم بوده است. كتاب هاى او لئوناردوانيسى و جانكپلر را نيز تحت نفوذ خود قرار داده است.(54) نفوذ جنگ هاى صليبى در انتقال علوم ازجهان اسلام به اروپا بى تأثير نبود; زيرا در آن دوره استيفن، كه در سيسيل تربيتشده بود، به انطاكيه آمد و رسائلى ترجمه كرد. مى توان گفت كه تأسيس بيمارستان ها درقرن سيزدهم در اروپا تا اندازه اى از آثار جنگ هاى صليبى بود; زيرا اروپاييان مى خواستند بيمارستان هايى به تقليد از بيمارستانهاى دمشق و قاهره برپاكنند. درقرن سيزدهم، پاپ (اينوسان)سوم در رم بيمارستانى ساخت. لويى نهم نيز پس ازآنكه خسته وشكست خورده از جنگ هاى صليبى بازگشت يك بيمارستان ويك آسايشگاه فقيران درپاريس تأسيس كرد اين بنا را ابتدا براى سيصد نفر اشخاص فقير و كور برپا كردند ولى بعداًآن را توسعه داده و امراض چشم را نيز در آنجا مداوا مى كردند واكنون اين بنا از بزرگترين بيمارستان هاى فرانسه محسوب مى شود.

در جنگ هاى صليبى، مسلمين به پزشكان اروپايى مى خنديدند; زيرا معلومات آنها رابسيار ابتدايى و پست مى دانستند. ترجمه هايى از كتاب هاى ابن سينا، جابر، حسن بنهيثم و رازى اكنون در دست است ولى مترجمين آنهامعلوم نيست. همچنين در قرن شانزدهم،اندرالپاگوش كتاب هاى ابن رشد و ابن سينا را ترجمه كرد. اين كتاب ها در دانشگاه هاى ايتاليا و فرانسه تدريس مى شده است.

خلاصه اين كه به اين وسيله علوم شرق مانند باران رحمت بر خاك خشك اروپا باريد و آنرا حاصلخيز ساخت. كم كم اروپاييان با علوم شرق آشنا شدند و كتاب هايى در جرّاحى،امراض زنانه و ناخوشي هاى چشم نوشتند. راجر بيكن پس از آنكه مدتها به آموختن زبان عربى اشتغال داشت، علوم عرب، مخصوصاً مبحث نور، را تشريح كرد و البرت كيمياى جابررا تفسير نمود.(55)

اروپاييان تنها اين دانش ها را از مسلمانان وام نگرفتند، بلكه از آثار هنرى آنان به ويژه در زمينه موسيقى بهره فراوان بردند. با وجود اين كه در قرون وسطى، شرقى ها كتببى شمارى در موسيقى نگاشتند، باز از آن دوره بجز آثار معدودى از آنها كه به لاتين ترجمه شده چيزى در دست نيست. جهنيز هيسپالنسيز و جرارد كتب فارابى را به لاتينى ترجمه نمودند و بعضى از آثار ابن سينا در مرتبه اول توسط جهنيز و در مرتبه دوم به توسط اندرياس الياكوس ترجمه شده و مكائيل اسكات ترجمه لاتينى كتاب موسيقى ابن رشدرا در اروپا انتشار داد.

اروپاى غربى از ترجمه عبرى كتب عربى استفاده مى كرد. قانون اقليدس نيز از عربى بهعبرى ترجمه و در دسترس مردمان مغرب گذارده شد. يكى از قديمى ترين مترجمين عربى به لاتين كنستانتين آفريقايى است. كتب او به خوبى نفوذ موسيقى عرب را نشان مى دهد.

گونديسلوس محققاً ترجمه كتاب فارابى را در دست داشته; زيرا قسمتى كه در موسيقى تأليف كرده تماماً از فارابى است. در جاى ديگر، مى بينيم كه نام فارابى با ايزودور و گيدو ذكر شده است. به طور خلاصه، معلوم مى شود كه مأخذ بسيارى از كتب غربىدر خصوص موسيقى كتب فارابى است، چنان كه عقايد او در كتاب هاى «رابرت كيلواردنى» و«روموندول سيمون تونستد» و «آدام دوفلدا» مشاهده مى شود.

راجر بيكن، در قسمتى كه در موسيقى نگاشته، نام فارابى را با بطليموس واقليدس ذكر مى كند و هنگامى كه در خصوص معالجه امراض به وسيله موسيقى سخن مى راند نام ابن سينارا مى آورد. والتر ادينگتن و انجلبرت نيز در كتاب موسيقى خويش قسمت هايى را از كتب ابن سينا نقل مى كنند.«جرم»از اهالى مراوى (marvaie)يك فصل ازكتاب(دوموزيكا) را به فارابى اختصاص دادهاست. فارابى حتى تا قرن هفدهم توجه عموم را به سوى خود جلب نموده بود. از قرن هشتم تا يازدهم مردم گروه گروه به «قرطبه»، كه دارالعلم جهان آن روز بود، هجوم آوردند تا علوم دنياى اسلامى را فرا گيرند. درآن جا دانشجويان اروپايى بدون اينكه با زحمات زيادترجمه لاتينى كتب عربى رابخوانند، مستقيماًعلم موسيقى را، كه يكى از علوم چهارگانه بود، فرا مى گرفتند. مسيحيانى كه در اسپانيازيست مى كردندبيش از همه به نشر علوم عرب در اروپا پرداختند.

هنگامى كه راجر بيكن براى دانشجويان اسپانيايى در اكسفورد، سخنرانى مى كرد چون ترجمه هاى غلطى كه از عربى به لاتين شده بود به زبان مى آورد او را مسخره مى كردند; زيرا آنها مى دانستند كه مأخذ گفتار او چيست و چه مى خواهد بگويد. به همين جهت بود كه دكتر ميرابيليس به دانشجويان توصيه مى كرد كه مدارس اروپايى را رهاكرده و به اعراب بچسبند; زيرا دانشمندان اروپا فقط علوم يونان را فرا گرفته بودند.در صورتى كه مسلمين علاوه بر خواندن كتب ارسطو، اقليدس، اريستوگزنوس، بطليموس وديگران خودشان نيز كشفياتى نموده بودند.

بزرگترين قسمتى كه اعراب به دنيا آموختند موسيقى موزون بود كه ابتدا الكندى آن راتوصيف كرد و بعداً فرانكو و شاگردانش اوزان اعراب را به كار بردند از طرف ديگر،آوازه خوانان و موسيقى دانهاى عرب سبب انتشار موسيقى علمى گشتند... . كم كم ضعف وانحطاط بر دنياى اسلامى روى آورد و آن تفوق سياسى و صنعتى كه مسلمين قرنها دارابودند از بين رفت. بلى، هنگامى كه نفوذ سياسى كشورى كم شود نفوذ صنعتى نيز به خودىخود ضعيف مى گردد. به علاوه، اروپا كم كم قوتى پيدا كرد و زمام صنايع و علوم راخود بدست گرفت.(56) n

پاورقيها:

13ـ مسلمانان و دانش جديد، عبدالرزاق نوفل، ص66

14ـ اغانى، ابوالفرج اصفهانى

19ـ براى آگاهى بيشتر، ر. ك به: انتقال علوم يونانى بهعالم اسلامى، دليس اوليرى ترجمه احمد آرام، نشر انشگاهى، چاپ دوم، 1374

12ـ ر.ك به:نقش كتابخانه هاى مساجد در فرهنگ و تمدن اسلامى، دكتر محمد مكى السباعى،ترجمه دكترعلى شكوهى، سازمان مدارك فرهنگى انقلاب اسلامى،وزارت فرهنگ وارشاد اسلامى،بويژه صفحات 5 و 4

17ـ كارنامه اسلام، ص 29 و 30

10ـ فرهنگ اسلام در اروپا، ترجمه مرتضى رهبانى، دفتر نشرفرهنگ اسلامى، تهران 1360، ص 73

18ـ نهضت ترجمه در جهان اسلام، ابراهيم مدكور، ترجمه اسماعيل سعادت، نشر دانش، سال سوم، شماره پنجم، 1362، ص 6

15ـ عصر المامون، ج1، ص 375

16ـ مدارس بغداد، عماد عبدالسلام رؤوف، چ اول، بغداد 1386هـ

1ـ شمار احاديثى كه دراين باره وجود دارد فراوان است، حتى فصل مستقلى از كتاب هاى معتبر حديثى به اين عنوان اختصاص يافته است;مانند

11ـ سفرنامه ناصرخسرو، به كوشش دكتر وزين پور، ص 69

29ـ تاريخ علوم، پى ير روسو، ص 118

27ـ تاريخ تمدن اسلام، دكتر على اصغر حلبى، ص 38

2ـ كارنامه اسلام، دكتر عبدالحسين زرّين كوب، ص 27

21ـ كارنامه اسلام، ص 29 و 30

26ـ علم و تمدن در اسلام، سيد حسين نصر، ص 56 و 57

23ـ اندلس يا تاريخ حكومت مسلمين در اروپا، دكتر محمدابراهيم آيتى، به نقل از نفح الطيب، ج 1، ص 462

24و 25ـ كتابخانه هاى مساجد درتمدن اسلامى ص226ـ198; ص125

22ـ ميراث سوم، روژه گارودى، ص 104

20ـ نهضت ترجمه در جهان اسلام، نشر دانش، سال سوم، شماره5، ص7

28ـ ميراث سوم، رژه گارودى، ص 103 و 102

3ـ فجرالاسلام (پرتواسلام)،احمدامين،ترجمه عباس خليلى،ج1،ص 38

38ـ مسلمانان و دانش جديد، ص 69

34ـ سيره ابن هشام، ج 1، ص 688

32ـ فلاسفه شيعه، ص 509 و 522

33ـ ازآن جا كه هدف مامرورى برگذشته مسلمين بوده است، سخن كوتاه كرده ايم; وگرنه درباره علم و تمدن مسلمانان كتاب هاى مفصلى نگاشته شده و مادر نگارش اين بحث بدانها نظر انداخته ايم كه از آن جمله است: تاريخ علمكمبريج/تاريخ فلسفه در اسلام/ علوم اسلامى ونقش آن درتحوّل علمى جهان، آلدوميه لى/تاريخ علوم عربى و اسلامى، فؤادسزگين/ تاريخ تمدن اسلام و عرب، گوستاولوبون/كارنامه اسلام، زرين كوب/ دانش مسلمين، محمدرضاحكيمى/ منابع فرهنگ اسلامى، ممشريف/ تاريخ دولت اسلامى دراندلس، عبدالله عنان/ تاريخ تمدن اسلام،جرجى زيدان/بيست گفتار در مباحث علمى، فلسفى و...، مهدى محقق/ تاريخ تمدن، ويل دورانت و... .

36ـ مسلمانان و دانش جديد، ص 123

39ـ حاضر العالم الاسلامى (عالم نو اسلام) ص 158

30ـ تاريخ فلسفه درجهان اسلامى، حنا الفاخورى وخليلالجر،ج 2،ص362

37ـ حاضر العالم الاسلامى، (عالم نو اسلام) ص 158

31ـ مسلمانان و دانش جديد، عبد الرزاق نوفل، ص 89

35ـ درباره اين بيمارستان (بيمارستان كبير منصورى)قلقشندى گويد: «بيمارستان قلاوون در دنيا نظير ندارد.»(صبح الاعشى،ج3،ص369) ابنبطوطه جهانگرد معروف مى گويد: «بيمارستان ملك المنصور قلاوون بالاتر از حد توصيف است. گفته اند مخارج آن روزانه بيست هزار دينار است.» (رحله ابن بطوطه، چاپ پاريس،ج 1، ص 71/ دانش مسلمين، محمد رضا حكيمى، ص 172 و 173)

45ـ مسلمانان و دانش جديد، ص 69 و 68

40ـ شرق شناسى، ادوارد سعيد، ص 112

43ـ ر. ك. به: ميراث اسلام، ص 80 ـ 78.

44ـ فرهنگ اسلام در اروپا، زيگفريد، ترجمه مرتضى رهبانى،ص 77

46و 47و 48و 49و 50و 51ـ ميراث اسلام، ص 113 ـ 111 ; 118; 126; 116 ; 117 ; 127

4ـ فتوح البلدان، بلاذرى، ص 659، 654

41ـ ر. ك. به: تاريخ عرب، فيليپ حتى، ترجمه ابوالقاسم پاينده، ج 1، كتابفروشى حاج محمد باقر كتابچى (حقيقت)، تبريز، 1344 ش.

42ـ تفسير تاريخ، عبدالحميد صديقى، ترجمه جواد صالحى، ص52

53و 54و 55ـ همان، ص 130 ; 121 ; 123 ; 146

56ـ همان، ص 144 ـ 146 ; الدوميه لى در كتاب علوم اسلامى و نقش آن درتحولات علمى جهان، ص 130 ـ 128، با تكيه بر داوري ها دانشمندانى چونمارسلن برتلد (فرانسوى) و ژوليوس روسكا (آلمانى) گزارشهاى مربوط به جابر و آثار وىرا غير واقعى و افسانه خوانده است ولى دانشمند معروف ترك،آقاى فؤادسزگين، پاسخ مستند و مناسبى به اين ادعاها داده است. ر. ك. به: گفتارهايى پيرامون تاريخ علوم تجربى و اسلامى، ترجمه محمدرضا عطايى، بنياد پژوهش هاى اسلامى،آستان قدس،مشهد،1317،ص81ـ65.

5ـ «واعدوا لهم مااستطعتم من قوة و من رباط الخيل ترهبون به عدوالله و عدوكم و آخرين من دونهم لا تعلمونهم الله يعلمهم و ما تنفقوا من شىءفى سبيل الله يوف اليكم و انتم لا تظلمون.» (انفال:60)

52ـ همان، ص 127 ; مقاله دكتر ماكس ميرهوف

6ـ ر.ك. به: تاريخ علوم عقلى درتمدن اسلامى، ذبيح الله صفا،ج1، ص33

7ـ آياتى چون:«ن والقلم ومايسطرون»(بقره:241)نشان ازاين حقيقت دارد.در حديث اين تأكيد آشكارتر است .از جمله :«مداد العلماء افضل من دماءالشهداء»

8و 9ـ نقش كتاب در تمدن و فرهنگ اسلامى، ضياءالدين سردار،ترجمه مهيار علوى مقدم، كيهان انديشه، ش 31، ص 123

منبع:www.seraj.ir

بازگشت