در بخش پيشين مقاله گفتيم: «عدالت آرمان فطري همه انسانهاست و رسالت داران توحيد برانگيخته شدهاند تا عدل و قسط را حاكم سازند:
سرنوشت عدالت همواره دستخوش بحران بوده و بشر از ستم و تبعيض رنج ميبرده است امروزه نيز بيش از هر زمان با اين سرنوشت تلخ رو به رو است.
ما كه به ارزشهاي اسلامي ميانديشيم و آن را محور حركتهاي خود قرار دادهايم، نتوانستهايم چنان كه شايسته و در حد انتظار است، مجري عدالت باشيم و هنوز در مراحل نخستين آن را ميسپريم و تا كعبه مقصود راه درازي در پيش داريم كه براي همايش آن بايد كمر همّت ببنديم...».
حال سخن از اين است كه استقرار عدالت در عرصه عمل نه تنها يك صدفه و اتفاق نيست كه در نظام علتها جايگاهي ندارد، بلكه با آرمانگرايي محض و بحث و مذاكره نيز نميتوان بدان دست يافت، عدالت نيز مانند هر پديده ديگر جهان، اصول و آييني دارد و عناصر و نظامنامه خاص خود را ميطلبد و تابع سنن و قوانيني است كه آفريدگار در نظام تكوين و تشريع اين جهان تعبيه نموده و راه دستيابي به آن را از طريق عقل و شرع و رهبري پيامبران به بشر آموخته است. پيش از آن كه عناصر و اصول بنيادين اجتماعي را بنگريم لازم است كه مفهوم عدالت را تبيين و تفسير كنيم. هرچند مفهوم بسيط عدل را به دليل آشنايي آن با افكار عموم نياز به شرح و بيان ندارد، اما تأمّل در ابعاد عدل و دقت در تفاسير و تعاريفي كه از آن شده ضرورتي است كه ميتواند ما را به حقيقت و ژرفاي اين عناصر حياتي در زندگي فردي و جمعي (انسان) نزديكتر سازد.
عدل، به معناي عام يعني تعادل و توازن و تساوي، كه عنايت بدين مفهوم، در حقيقت «اصلي» است كه در كل جهان آفرينش و از ذره تا كهكشان را در بر ميگيرد: «بالعدل قامت السّموات والأرض».
اما در مورد انسان، عدل دو چهره دارد: فردي و اجتماعي. يا عدل اخلاق و عدل اجتماع؛ هرچند اين دو در عمل تفكيك ناپذيرند و عدل اخلاق يكي از مباني عدل در اجتماع است.
عدل اخلاق: علماي علم اخلاق در تعريف عدل گفتهاند: «انقياد عقل عملي در برابر قوه عاقله و تبعيّت از آن در همه تصرفات و اعمال و حركات خود يا مهار كردن غضب و شهوت تحت هدايت عقل و شرع و به عبارتي ديگر: سياست نيروي غضب و شهوت و جهت دادن آن در آن چه مقتضاي حكمت است».1
«عدل ميزاني است كه خداوند سبحان در ميان خلق نهاد، و ترازويي است كه نصب فرموده. پس از سرپيچي و تمرّد خداوند در ميزاني كه نهاده بپرهيز و در سلطنت او معارضه مكن».
در تفسير و توضيح اين مطلب گفتهاند: انسان داراي سه قوه «عاقله، شهويه، غضبيه» كه كاربرد هر يك از اينها در حد اعتدال و به دور از افراط و تفريط، جهت تأمين مصالح حياتي انسان ضروري است. حالت اعتدال عاقله، «حكمت» و اعتدال شهويه «عفت» و اعتدال غضبيه «شجاعت» است و آن حالت و ملكه نفساني است كه آدمي به وسيله آن بر قواي سه گانه تسلّط يافته و آنها را در جاده مستقيم اعتدال هدايت و كنترل ميكند؛ همان «عدالت» است. بدين ترتيب «ملكه عدل» روح حاكم بر اخلاقيات است و همه فضائل در عدالت سرچشمه دارد. ما در
اينجا در پي نقض و ابرام اين ديدگاه در اخلاق از ديدگاه اسلامي نيستيم اما آن چه مسلّم است اين است كه عدالت يك سجيّه برجسته اخلاقي و ملكه نفساني است كه بر اثر تهذيب نفس و تمرين و ممارست پديد ميآيد و قواي نفساني (شهوت و غضب) را به بند ميكشد و از سركشي و طغيان در كشور وجود آدمي باز ميدارد. همان گونه كه يك زمامدار عادل جامعه را از طغيان و تجاوز باز ميدارد. از همين جاست كه در سخن دانشمندان آمده است: «العدل أفضل سجيّة؛2 عدل بهترين سجاياي انساني است». چنان كه اين نيز مسلم است كه صفت عدالت مستلزم ايمان و تقوي است
و بدون آنها تحقق پذير نيست، چنان كه قرآن كريم ميفرمايد: «اعدلوا هو أقرب للتّقوي» و علي(ع) ميفرمايد: «العدل رأس الإيمان و جماع الإحسان و أعلي مراتب الإيمان؛3 عدل سر ايمان و كانون نيكيها و بالاترين مدارج ايمان است».
شايان ذكر اين كه عدل اخلاق پايه و اساس عدالت اجتماعي است و تا ملكه عدالت در كسي نباشد، هرگز عدالت خواه و عدلگستر نتواند بود. اميرالمؤمنين(ع) در وصف متّقين ميفرمايد: «قد الزم نفسه العدل فكان أوّل عدل نفي الهوي عن نفسه يصف الحق و يعمل به؛4 خويشتن را به اجراي عدل ملتزم ساخته و نخستين گام عدالتش دور كردن هواي نفس از خويشتن است، از حق سخن ميگويد و بدان عمل ميكند».
عدالت در مفهوم اجتماعياش را ميتوان چنين تفسير كرد: «توازن، تعادل، استقامت در حق، اعطاي حقوق، نيكي را به نيكي پاداش دادن و بدي را به بدي كيفر نمودن».
چنان كه گفتهاند: «العدل اعطاء كلّ ذي حقّ حقّه؛ عدل عبارت است از دادن حق هر صاحب حق».
و بدين ترتيب عدالت را ميتوان به تساوي حقوق تفسير كرد، به اين معني كه آحاد انساني به طور يكسان از حقي كه متناسب با آنهاست، بر حسب ساختار جسمي و روحي، عقلي و علمي و عاطفي و نقش وجودي كه در جامعه دارند برخوردار گردند، نه بهطور مساوي ارزش نهادن و امتياز دادن كه اين خود نوعي ظلم است، با توجه به اين تفسير مولوي ميگويد:
شاه را صدر و فَرَس را درگه است در شريعت هم عطا هم زجر هست
ظلم چبود؟ وضع در ناموضعش عدل چبود؟ وضع اندر موضعش
ظلم چبود؟ آب دادن خار را5 عدل چبود؟ آب ده اشجار را
در سخنان علي(ع) مواردي است كه عدل را تفسير ميكند، از جمله اين كه «عدل ميزاني است كه خداوند سبحان در ميان خلق نهاد، و ترازويي است كه نصب فرموده. پس از سرپيچي و تمرّد خداوند در ميزاني كه نهاده بپرهيز و در سلطنت او معارضه مكن».
«انّ العدل ميزان الله سبحانه الذي وضعه في الخلق و نصبه لإقامة الحق فلاتخالفه في ميزانه ولاتعارضه في سلطانه.»6 و نيز ميفرمايد: عدالت انصاف دادن است: «العدل إنصاف». و هنگامي كه از آن حضرت ميپرسند عدل و داد بهتر است يا سخاوت و بخشش؟ در پاسخ ميفرمايد: «ألعدل يضع الأمور مواضعها والجود يخرجها من جهتها والعدل سائس عام والجود عارض خاص فالعدل أشرفهما و أفضلهما؛7 عدالت هر چيز را در جاي خود قرار ميدهد، ولي سخاوت آن را از مسيرش خارج ميسازد. عدالت سامان بخش عامه مردم است در حالي كه سخاوت افراد معدودي را شامل ميگردد. بنابراين عدل اشرف و افضل است».
از مجموع آن چه گفته شد ميتوان نتيجه گرفت كه عدالت اجتماعي عمل بر وفق حكمت و برخورد بر اساس استحقاق، اعطاي حقوق، نهادن چيز به جاي خود، و تدبير حكيمانه است و اين چيزي است كه حسن نظام عالم و زندگي بنيآدم در همه شؤون بدان وابسته است.
يكي از مصاديق عدل به مفهومي كه از نظر گذشت گزينش و انتخاب افراد براي مسؤوليتهاي اجتماعي و سياسي براساس لياقت و شايستگي و معيارهايي است كه صلاحيّت انسانها مشخص ميكند؛ يعني علم و امانت و كارداني و تقوا و دوري گزيدن از گرايشها و برخوردهاي جناحي و خطي و گروهي به عبارت ديگر «حق محوري نه خود محوري» و «حق گرايي، نه گروه گرايي» كه ميتوان اين را سرلوحه منشور عدالت اجتماعي ناميد.
«روابط خود را با افراد باشخصيّت و اصيل و خاندانهاي صالح و خوشسابقه برقرار ساز و پس از آن با مردمان شجاع و سخاوتمند و بزرگوار، چرا كه آنان كانون كَرَم و سرچشمه نيكي هستند آن گاه از آنان به گونهاي تفقّد كن كه پدر و مادر از فرزندانشان تفقّد ميكنند».
در نامه أميرالمؤمنين(ع) به مالك اشتر موارد متعدّدي است كه از معيارهاي ارزش افراد در گزينش آنها براي مسؤوليتهاي اجتماعي و اداره اجتماع و ضرورت تكيه بر اين معيارها سخن ميگويد. يك جا با بيان اين ويژگيها چنين ميفرمايد: «روابط خود را با افراد باشخصيّت و اصيل و خاندانهاي صالح و خوشسابقه برقرار ساز و پس از آن با مردمان شجاع و سخاوتمند و بزرگوار، چرا كه آنان كانون كَرَم و سرچشمه نيكي هستند آن گاه از آنان به گونهاي تفقّد كن كه پدر و مادر از فرزندانشان تفقّد ميكنند».
در بخش ديگر مينويسد: «سپس از ميان ملت كسي را كه برترين فرد در نظر تو است براي داوري ميان مردم برگزين. از كساني كه مراجعات بسيار آنها را در تنگنا قرار ندهد و برخورد مخالفان آنان را به خشم نياورد. در اشتباهات پافشاري نكند و بازگشت به حق، هنگامي كه برايشان روشن شد بر آنها سخت
نباشد، طمع را از دل بيرون نموده و در فهم مطالب به اندك تحقيق بسنده نكنند».
در قسمت ديگر اين نامه آمده است: «در امور كارگزارانت بنگر و آنها را با آزمايش و امتحان به كار گمار و از روي ميل و هوا يا استبداد و خودسري به كار منصوب نكن، زيرا استبداد و تسليم تمايلات شدن، كانوني است از شاخههاي جور و خيانت، و از ميان آنها افرادي را كه باتجربهتر و پاكتر و پيشگامتر در اسلامند، برگزين؛ چه آنها از نظر اخلاق بهتر و از نظر خانواده پاكتر و كمطمعتر و در سنجش عواقب كارها بيناترند.
«ثمّ انظر في أمور عمّالك فاستعملهم اختبارا ولا تولهم محاباة و أثرة...».
و در بخش ديگر با اشاره به اين كه در ميان اطرافيان حكومت كساني هستند كه در پي سوء استفاده و منافع مادياند و در سايه مقامات مسؤول به استثمار خلق مشغولند و از جادّه حق و عدل رو گردانند، تأكيد ميفرمايد: كه به اينان مجال نده و دست آنها را كوتاه كن: «ثمّ ان للوالي خاصة و بطانة فيهم استئثار و تطاولٌ و قلّة إنصاف في معاملةٍ فاحسم مادّة اولئك بقطع أسباب تلك الأحوال...؛8 بدان كه براي زمامدار جمعي از خواص و صاحب اسرار، خودخواه و سود پرستند و در معامله با مردم رعايت انصاف را نميكنند، پس ريشه اينان را با قطع وسائل از بيخ بركن».
چنان كه ملاحظه ميكنيم امام حق و عدالت اميرالمؤمنين(ع) در موارد متعددي از اين منشور سياسي اجتماعي بر گزينش افراد صالح، عادل، امين، با سابقه و حقجو و به دور از هوا و هوس و مبرّا از روحيه منفعت پرستي تكيه ميفرمايد. بدين ترتيب اگر يك نظام خواهان عدالت است، بايد در مرحله نخست واگذاري مسؤوليتها و انتصاب مديران و كارگزاران خود گرايشهاي شخصي و يا گروهي و روابط و رفاقت و روح سوداگري را كنار بگذارد و با
البته اين ادّعا را همه دارند كه قصدشان خدمت است، هيچ كس خود را جاه طلب و مصلحت انديش نميداند. اين خصلت آدمي است و نتيجه «حبّ ذات» و براي بعضي زرنگي و هوشمندي! اما در عرصه آزمايش معلوم ميشود چه كسي در حوادث سپر بلاست و در ميدان حضور دارد. و كدامين در پي آب و نان و جاه و مقام.
قاطعيت در حق، صلاحيتها را بنگرد، سابقهها را منظور دارد؛ عملكردها را معيار قرار دهد كه اگر جز اين عمل كند با سرنوشت عدالت بازي كرده و ملك و ملت را به تباهي كشيده است.
ميگويند اسكندر ذوالقرنين به شهري آمد و مردم شهر را در انحطاط و ضعف و زبوني ديد. پرسيد چرا چنين سرنوشتي براي شما پيش آمده است؟ فرزانگان شهر پاسخ دادند: براي اين كه كارهاي بزرگ را به دست افراد كوچك سپردند و افراد بزرگ را به كارهاي كوچك سرگرم كردند! اين سوء تدبير سبب شد كارهاي بزرگ ضايع شوند و افرادي شايسته عاطل و باطل گردند و نالايقها مصدر امور قرار گيرند و در نتيجه نظام اجتماعي از هم پاشيد و نابساماني رواج يافت. در نظام عدل، افرادي شايسته تفويض مسؤوليتاند كه خود را فداي حق كنند نه حق را براي خود بخواهند، حق را محور خود بدانند نه خود را محور حق و به قول شهيد مظلوم انقلاب دكتر بهشتي(ره) شيفتگان خدمت باشند، نه تشنگان قدرت.
اياز وزير سلطان محمود داستانهايي آموزنده دارد. در يكي از اين داستانها چنين آمده است: شبي از شبها كه سلطان و وزير با جمعي از سپاهيان و مسؤولان و كارگزاران به مقصدي رهسپار بودند به سرزميني رسيدند كه در آن جواهرات فراواني بود، هر يك از همراهان به مقداري
كه ميتوانستند از آن جواهرات برداشتند و با خود آوردند، در اين حال سلطان ديد كه اياز چيزي در دست ندارد، پرسيد تو چه برداشتي؟
اياز پاسخ داد: من ملازمت خدمت را بر آن جواهرات ترجيح دادم.
زخدمت به نعمت بپرداختم من اندر قفاي تو ميتاختم
تو در بند خويشي نه در بند دوست گر از دوست چشمت به احسان اوست
تمنّا كنند از خدا جز خدا خلاف طريقت بود كاوليا
«سعدي»
البته اين ادّعا را همه دارند كه قصدشان خدمت است، هيچ كس خود را جاه طلب و مصلحت انديش نميداند. اين خصلت آدمي است و نتيجه «حبّ ذات» و براي بعضي زرنگي و هوشمندي! اما در عرصه آزمايش معلوم ميشود چه كسي در حوادث سپر بلاست و در ميدان حضور دارد. و كدامين در پي آب و نان و جاه و مقام. به قول خاقاني:
كو زهر بهر دشمن و كو مهره بهر دوست گيرم كه مار چوبه كند تن به شكل مار
روز تقسيم غنائم همه در صف مقدّماند و آنان كه كممايهترند؛ مانند كفهاي روي آب نمود بيشتري دارند. فرصتها را بهتر ميشناسند و هنرمندانه جاي خود را زود عوض ميكنند، و از همه انقلابيتر ميشوند و آنان كه شايستگي و لياقت بيشتري دارند، در اعماق ناپيداي جامعه گم ميشوند و سوابقشان فراموش ميگردد و كسي از آنها سراغ نميگيرد و خود هم نيز حاضر نيستند حضور و ظهور خود را به رخ ديگران بكشند و انزوا را ترجيح ميدهند، زيرا ميبينند ملاكها دگرگون شده است كه گفتهاند:
در آن ديار كه طوطي كم از زغن باشد هماي گو مفكن سايه شرف هرگز
اينها از يك سو ؛ از سوي ديگر گرايشهاي گروهي و جناحي است كه مجال نميدهد از حريم گروه قدم فراتر نهاده شود و شغلي و مسؤوليتي اگر هست، حتي تدريس و تحقيق و سخنراني و سمينار و ميزگرد و جز آنها بايد به مهرههاي خاص تفويض گردد، چون «قحط الرّجال» است و عدد افراد باصلاحيت از چند صد نفر تجاوز نميكند و چون نيروي انساني كم است تعدّد شغل چارهساز است؟ اين است كه گاه يك نفر چند شغل و مسؤوليت دارد، براي صبح و عصر و گاه و بيگاه شغل و كاري دارد و چند باب اتاق كار و تلفن و منشي و اتومبيل و دربان را يدك ميكشد و به هيچ كدام هم نميرسد و البته توجيه شرعي هم دارد. كه اگر اين را نپذيريم مسؤوليتها «لوث» ميشود و به دست نااهل ميافتد! هر كس درون جناح نيست و خارج خط است به نوعي با برچسب و غيبت و اتّهامي ردّ ميكنند و سلب صلاحيت مينمايند. و راست يا چپ لقب ميدهند؛ چون به فلان آقا سلام كرده يا در جلسه توسّل فلان آقا شركت كرده است، پس به اين دليل در صراط مستقيم نيست! معيار صراط مستقيم را شخصِ خود، گروه خود، خط و جناح خود ميدانند و بس، آنها فقط انقلابي، صالح، كاردان و شايستهاند و ديگران بيگانه، ارتجاعي، كندرو يا تندرو، و محافظهكار و بايد دستشان از دامن انقلاب و اجتماع كوتاه شود.
اين خط مشي ظالمانه و انگ زدنها كه متأسفانه همواره دامنگير ما بوده است، از سوي هر جناحي كه باشد محكوم، ناپسند و زشت است و سبب ميشود افراد بسياري را به انزوا بكشاند و نيروهاي صالحي را خانهنشين كند و زنده به گور سازد.
در هر حال، جاي آن دارد كه با گذشت قريب بيست سال از عمر انقلاب و استقرار نظام و با توجه به رهنمودهاي امام راحل ـقدّس سرّه ـ كه همواره به برادري و همدلي توصيه ميفرمودند و از «ما» و «من» برحذر ميداشتند و امروز نيز مقام معظم رهبري، همان راه را ميسپرند، به خود آييم و مصالح اسلام و جامعه اسلامي را منظور داريم و از تنگ نظريها و درون گراييها دست برداريم و رضاي خدا و مصلحت خلق را سرلوحه كار خويش سازيم تا بتوان به عدل اجتماعي چشم اميد بست كه اين گام نخستين راه است.
1 ) جامع السعادات، ج1، ص52.
2 ) تصنيف غرر الحكم، ص446.
3 ) همان.
5 ) مثنوي مولوي، ص542.
6 ) تصنيف غرر الحكم، ص99.
7 ) نهج البلاغه، كلمات قصار،437.
8 ) نهج البلاغه، نامه53.