بسيارى از افراد قانونمند, از كرامات انسانى بى بهره, و به جاى فضائل انسانى و عزت ذاتى, گرفتار رذائل و فرومايگى و ذلت نفس مى باشند. هر كريم النفسى قانونمند است, ولى هر قانونمندى كريم النفس نيست.
مقالات پيشين درباره محاسن اخلاق, توضيحاتى داديم, ولى درباره مكارم اخلاق, حق مطلب ادا نشد.
برگمون -از دانشمندان الهى غرب - معتقد بود كه اخلاق, دو قسم است:
يكى اخلاقى كه طبيعت, به خاطر مصالح اجتماعى و عمومى و حفظ جامعه, به فشار ايجاب مى كند و ديگرى اخلاقى كه مقتضاى نفوس قدسيه است. چنين اخلاقى مربوط به جاذبه اى است كه از عالم بالا مى رسد. اين امر, الهى است. هم كمال فرد است و هم كمال جامعه. يكى اخلاقى سكونى و ديگرى اخلاقى حركتى است. اولى به عبارت در مىآيد و دومى يا به عبارت در نمىآيد, يا بسيار دشوار. اولى دنيوى است و دومى الهى است1.
گروه هاى سه گانه مردم از لحاظ اخلاقى
در حقيقت, مى توان مردم را به سه گروه تقسيم كرد:
اين گروه, خلق و خوى حيوانى دارند و از اين مرحله پا را فراتر نمى گذارند, به فرمايش اميرالمومنين(ع):
((الصوره صوره انسان و القلب قلب حيوان, لا يعرف باب الهدى فيتبعه و لا باب العمى فيصد عنه فذلك ميت الاحيإ))2.
((صورت, صورت انسان و قلب, قلب حيوان است. نه باب هدايت مى شناسد كه پيروى كند و نه باب كورى و ضلالت مى شناسد كه از آن دورى كند. او مرده زندگان است)).
گر به صورت, آدمى انسان بود
احمد و بوجهل هم يكسان بود
احمد و بوجهل در بتخانه رفت
زين شدن تا آن شدن فرقى است زفت
اين درآيد سر نهند آن را بتان
و آن درآيد سر نهد چون امتان
نقش بر ديوار مثل آدم است
بنگر از صورت چه چيز او را كم است
براى زندگى بشر سه مرحله قائل بود: حيوانى, انسانى و ملكوتى. در مرحله حيوانى; او فقط اسير تإثرات حسى, و زندگيش انفعالى و تخيلى است. مانند زندگى كودكان. در مرحله انسانى; انسان, فكر مى كند و صاحب اراده و اختيار است و خود را به خوبى درك مى كند. خوبيها و بديها را مى شناسد و مى تواند انتخاب كند. در مرحله ملكوتى; انسان, از خودبينى و منى مى گذرد و جوياى حق مى شود, زيرا بر سر دوراهى هواپرستى و خودپرستى قرار دارد. او به خوبى مى داند كه اگر تسليم انفعالات شود, در طبيعت, مستهلك و اگر قوه روحانى خود را بپرورد, به خدا نزديك مى شود3.
آرى مردمى كه خلق و خوى حيوانى دارند, از اين مرحله پست حيوانى پا را فراتر نمى گذارند. اينها از خود عقلانى و انسانى به دور افتاده و نفس حيوانى آنها كه مرتبه نازله وجود آنهاست, بر آنها حاكم است. در اين مرتبه ((او)) حاكم است. در اين مرتبه, گوهر حقيقت انسان يك طرف و ((او)) كه در لسان شرع از آن به ((نفس)) تعبير مى شود, در طرف ديگر قرار مى گيرد.
حضرت يعقوب, دو بار به فرزندان خود كه براى يوسف, دام خطر گسترده بودند, گفت:
((...بل سولت لكم إنفسكم إمرا فصبر جميل...))4
((بلكه نفس شما كار ناپسندى را در نظر شما زينت داده است و من صبر جميل پيشه مى كنم)).
يكى هنگامى كه پيراهن خونآلود يوسف را كه به دروغ, مدعى بودند كه آلوده به خون يوسف است و گرگ او را خورده, نزد او آوردند و ديگرى هنگامى كه برادر مادرى يوسف, در مصر به اتهام دزدى بازداشت شد و به توصيه برادر بزرگتر كه در مصر مانده بود, نزد پدر آمدند و گفتند: فرزندت دزدى كرده و ما جز آنچه مى دانيم, نمى گوييم و حافظ غيب نيستيم.
اين نفس, در مقابل انسانيت انسان قرار گرفته و نفس ((او)) و انسانيت انسان, ((من)) است. ((او)) اگر در خدمت عقل قرار گيرد, ((من)) انسان تعالى و تكامل مى يابد و اگر چنين نباشد, ((من)) سقوط مى كند. نفس گاهى همان ((من)) عالى است كه در انسانهاى والامقام چنين است. حضرت موسى(ع) به درگاه خدا عرض مى كند:
((...رب انى ظلمت نفسى فاغفر لى...))5.
((پروردگارا به خودم ظلم كردم, مرا بيامرز)).
مقصود اين است كه ((من)) سافل به ((من)) عالى ظلم كرده است و اگر خداوند, مغفرت ندهد, آثار اين ظلم -كه در موسى ترك اولى است- باقى مى ماند.
((بلقيس)) هم به هنگام تشرف به محضر ((سليمان)), همين كلمه را بر زبان آورد و گفت:
((...رب انى ظلمت نفسى و إسلمت...))6.
((پروردگارا (در گذشته) به خودم ظلم كردم و (اكنون) در برابر خدا تسليم شدم)).
او براى اين كه ظلم به نفس را خاتمه بخشد, ايمان آورد.
گروه دوم به تعديل غرايز مى پردازند و اخلاق اجتماعى را محترم مى شمارند و از مرحله حيوانى گامى فراتر مى روند. منتهى رعايت اخلاق را به خاطر جلب منافع و دفع مضار انجام مى دهند. اينها همانهايند كه مطابق روايات, اهل محاسن اخلاقند, اما هنوز به كمال نهايى -يعنى مكارم اخلاق- نرسيده اند.
اينان اگر به كسى سيلى نمى زنند, از ترس اين است كه سيلى بخورند و اگر بددهنى نمى كنند, به خاطر اين است كه از چشم مردم نيفتند و احترام و محبوبيت خود را از دست ندهند. بنابراين, اگر از ترس اين عواقب نباشد, از سيلى زدن و بددهنى كردن و هرگونه رفتار زشتى پرهيز نمى كنند.
بارها ديده و شنيده ايم كه افرادى در شب و روز هلاكت فلان; مرتكب كارهاى غير اخلاقى مى شدند و سخنانى ركيكى كه دور از شإن يك انسان مسلمان است, بر زبان مى راندند, چرا كه به غلط باورشان آمده بود كه در آن زمان, ((رفع القلم))!.
آرى اگر اين ها بدانند كه از مجازات اخروى مصونيت دارند و اگر احساس كنند كه در جامعه, گرفتار بدنامى و كيفرهاى عرفى و شرعى نمى شوند, خود را آزاد تلقى مى كنند و مهار و افسار تمدن و اخلاق و مدنيت را مى گسلند.
اين گروه, انسانهايى ممتاز و برجسته اند. اينها اخلاق را براى حطام دنيا و محبوبيتهاى كاذب و جاه و جلال و مقام پوشالى و زودگذر نمى خواهند. آنها نه به اين منافع, ارج مى نهند و نه از ضررهاى مادى و دنيوى بيم و هراسى در دل راه مى دهند.
آنچه براى آنها مهم است, كرامت نفسانى است. اقتضاى نفوس كريمه و ((من برتر)) آنها اين است كه پاك زندگى كنند. گفتار و كردار و پندار, معلول نفس است. ميان علت و معلول يا اثر و منشإ اثر, بايد سنخيت باشد. ((از كوزه همان تراود كه در اوست)). ماه و خورشيد, نور مى افشانند. گل ياس, عطرافشانى مى كند. لاشه گنديده, بوى بد در فضا مى پراكند. به گفته مولوى:
مه فشاند نور و سگ عوعو كند
هركسى بر خلقت خود مى تند
چون كه سركه سركگى افزون كند
پس شكر را واجب افزونى بود
نفس گرامى پيامبر, به كرامت مطلق رسيده است. ديديم كه در آيه 159 سوره آل عمران, حسن خلق پيامبر, راز موفقيت او شمرده شده و خداوند خاطرنشان كرده است كه اگر سوء خلق و تندخويى بر پيامبر حاكم بود, هرگز مردم به او نمى گرويدند و او در ميان مردم, تنها مى ماند و در نتيجه برنامه رسالت, به ثمر نمى رسيد. سپس در ذيل همان آيه آمده است كه:
((...فاعف عنهم و استغفر لهم و شاورهم فى الامر فاذا عزمت فتوكل على الله ان الله يحب المتوكلين))7.
((از خطاى آنها در گذر و براى آنها استغفار كن و در امر سياست با آنها مشورت كن و هنگامى كه تصميم گرفتى, بر خدا توكل كن; كه خداوند, متوكلان را دوست مى دارد)).
اين دستورات چهارگانه, به كرامت نفس قدسى پيامبر اكرم(ص) باز مى گردد. نفس قدسى, انتقام جو نيست. آنهايى كه از انتقام لذت مى برند و از عفو, ناراحت مى شوند, نفس كريمه ندارند. نفس كريمه, نه تنها اهل عفو است كه براى شخصى كه مورد عفو و بخشودگى او قرار گرفته, طلب آمرزش هم مى كند. آنهايى كه در مكتب نبوت, درس زندگى آموخته اند, چنين اند.
مالك اشتر -كه سردار برجسته ميادين نبرد حق و باطل بود- در بازار كوفه, مورد اهانت سبزىفروشى واقع شد. او به خطا, بر سر و لباس مالك, سبزيهاى گنديده ريخت و براى اين كار زشت خود عذرخواهى هم نكرد. ولى مالك, كريمانه از آنجا گذشت و اعتنائى نكرد. مغازه دارى در آن نزديكى, مالك را به سبزىفروش معرفى كرد و او تصميم گرفت كه خود را به او برساند و عذرخواهى كند. قدرى دويد تا خود را به مالك برساند. سرانجام او را در مسجدى يافت كه مشغول نماز بود. صبر كرد تا نماز مالك تمام شد. آنگاه خود را به دست و پاى او انداخت و زبان به عذرخواهى گشود. مالك گفت: نيازى به عذرخواهى نيست. من به مسجد آمدم تا براى تو طلب مغفرت كنم8.
پس از عفو و استغفار, نوبت به مشاوره مى رسد. مشورت با اشخاص به معناى احترام به شخصيت و به حساب آوردن رإى و نظر و انديشه آنهاست. نفوس كريمه, مى كوشند كه به انسانها شخصيت دهند. از افرادى كه به آنها شخصيت داده مى شود, هرگونه انتظارى معقول است. ولى هرگاه از آنها سلب شخصيت شود, هيچ انتظارى از آنها معقول نيست.
پيامبران, مربى نفوس اند. آنها براى ديگران, الگوىاند. آنها مردم شناسند. معرفه النفس آنها -خواه نسبت به خود و خواه نسبت به ديگران- فوق هر معرفتى است. ما بايد از آنها درس خودشناسى بياموزيم و از آنها ياد بگيريم كه در برابر خود انسانى, چه وظائفى داريم. ما بايد چه كنيم كه به مقام اعلاى مكارم اخلاقى برسيم. چه كارهايى ((من)) نازل را به درجه ((من)) عالى; و ((من)) عالى را به درجه ((من)) اعلى و برتر مى رساند.
از ((او)) تا ((من)) و از ((من)) تا ((من برتر)) چقدر فاصله است. ((من برتر)) چيست؟ آيا همان است كه به دهنه اجتماعى مهارش كرده اند, يا همان است كه به مرتبه آزادى مطلق رسيده و هيچ دهنه اى لازم ندارد. دهنه مال وحشى هاست نه مال انسانهاى واقعى كه در جاده كرامت راه مى پويند و وجود آنها جز خير و خوبى و كمال نيست.
آخرين مرحله, عزم و توكل است. اكنون كه به رإى و انديشه مردم بها داده, بايد خود را به خدا بسپارد. ((او)); هم مردمى و هم الهى است. نه اين كه مردم را در برابر خدا قرار دهد, بلكه مردم سالارى او از خداخواهى او ناشى مى شود.
امروز, بعضى ندانسته, جمهوريت و اسلاميت را دو پديده جدا از هم تلقى مى كنند. همين سبب شده است كه گرفتار ثنويت شوند. گويى رسوبات ثنويت زرتشتى هنوز هم در اعماق وجود اينها باقى است.
بعيد نيست كه برخى مى خواهند اسلاميت را كم رنگ جلوه دهند اينها ريگى به كفش دارند.
حقيقت اين است كه هرچه هست, همان اسلام است. اسلام خود به خود, مردمى و مشاوره اى است. عفو و استغفار و مشاوره و توكل, چهار دستور دين است. نه اين كه يك طرف, دين است و يك طرف مردم. نادانى يا خيانت است كه دين و مردم را در كنار يكديگر قرار دهند. دانش و امانت اقتضا دارد كه بها دادن به مردم را هم از اسلام بياموزيم. اين است رمز كريم بودن و كرامت بخشيدن به نفوس.
مردى به محضر امام صادق(ع) عرض كرد:
((إخبرنى بمكارم الاخلاق)) ((مرا از مكارم اخلاق, خبر ده)).
حضرت فرمود:
((العفو عمن ظلمك و صله من قطعك و اعطإ من حرمك و قول الحق و لو على من ظلمك))9.
((بخشودن كسى كه به تو ظلم كرده و وصل شدن به كسى كه از تو بريده و بخشيدن به كسى كه تو را محروم كرده و گفتن حق, هرچند درباره كسى كه به تو ظلم كرده است)).
انبياى الهى به كرامت اخلاقى آراسته اند و مى كوشند كه مردم را هم به اين مرتبه والاى اخلاقى برسانند. رهبر بزرگ اسلام فرمود:
((انما بعثت لاتمم مكارم الاخلاق))10. ((جز اين نيست كه من براى تكميل و تتميم مكارم اخلاقى برگزيده شده ام)).
در حديث ديگرى آمده است كه:
((ان الله خص الانبيإ بمكارم الاخلاق))11. ((خداوند, پيامبران را به مكارم اخلاق, مخصوص فرموده است)).
اين سخن به اين معنا نيست كه آنها به محاسن اخلاق توجه نداشته اند. امام سجاد(ع) از پيامبر اكرم(ص) نقل كرده است كه فرمود:
((بعثت بمكارم الاخلاق و محاسنها))12. ((من به مكارم و محاسن اخلاق, مبعوث شده ام)).
البته محاسن اخلاق, مقدمه مكارم اخلاق است. كسى كه به مكارم اخلاق رسيده است, از محاسن اخلاق هم برخوردار است. ((چون كه صد آمد, نود هم پيش ماست)). ولى آنهايى كه به محاسن اخلاق رسيده اند, معلوم نيست كه به مكارم اخلاق هم رسيده باشند. به همين جهت است كه اميرالمومنين (ع) فرمود:
((ذللوا إخلاقكم بالمحاسن و قودوها الى المكارم))13. ((اخلاقتان را با صفات نيكو رام كنيد و آن را به سوى مكارم اخلاق سوق دهيد)).
البته انسان, به لحاظ آفرينش, كرامت دارد. آفريدگار بزرگ, در آيه كريمه ((و لقد كرمنا بنى آدم...))14. اعلام داشته است كه بر اندام انسان, جامه كرامت و فضيلت پوشيده و خشكى و دريا را در زير سيطره قدرت او قرار داده و از روزى و خوراكى پاك و طيب, او را بهره مند ساخته است. مهم اين است كه انسان كارى نكند كه كرامت و فضيلت و عزت خود را از دست بدهد, بلكه با تكيه بر استعدادهاى خداداد درونى و نعمتهاى ظاهرى و باطنى, خود را كريمتر و فاضل تر و عزيزتر گرداند, نه اين كه سرمايه هاى كرامت و فضيلت و عزت را ببازد و در ورطه دنائت و رذيلت و ذلت گرفتار آيد.
آن كه به كرامت و فضيلت و عزت ذاتى و خدادادى خود واقف است, تن به دنائت و رذيلت و ذلت نمى دهد. او مى داند كه بها دادن به شهوات, نه تنها اوصاف عاليه را از انسان مى گيرد, بلكه انسانيت را هم از او سلب مى كند. بى جهت نيست كه مولاى كريمان و امير -به حق- مومنان على(ع) فرمود:
((من كرمت عليه نفسه هانت عليه شهواته))15. ((هركس نفسش را به كرامت مى شناسد, شهواتش برايش خوار و بى ارزش است)).
كسانى -همچون آناتول فرانس-16 كه اخلاق را در حفظ بهداشت خلاصه مى كند, بايد بدانند كه يك بهداشتى بى اخلاق, كرامت و فضيلت و عزت نفس ندارد. او فحشا را بر ازدواج و سگان كوچك را بر كودكان معصوم و فناى ملك و ملت را بر شوكت و آبادانى آن, ترجيح مى دهد.
آنان كه -هگل وار17- اخلاق را در قانونمندى خلاصه مى كنند, بايد بدانند كه بسيارى از افراد قانونمند, از كرامات انسانى بى بهره و به جاى فضائل نفسانى و عزت ذاتى گرفتار رذائل و فرومايگى و ذلت نفس مى باشند. آرى هركريم النفسى قانونمند است, ولى هر قانونمندى كريم النفس نيست.
1. سير حكمت در اروپا, ج3, ص 183.
2. نهج البلاغه, خطبه 86.
3. سير حكمت در اروپا, ج2, ص 62.
4. يوسف: 18 و 83.
5. قصص: 16.
6. نمل: 44.
7. آل عمران, 159.
8. ترجمه و شرح نهج البلاغه فيض الاسلام, صفحه 981.
9. امالى صدوق, ص 169.
10. سفينه البحار, ج1, ص 410(خلق).
11. همان.
12. مشكاه الانوار, ص 243.
13. تحف العقول, ص 224.
14. اسرإ, 70.
15. نهج البلاغه, حكمت 441.
16. لذات فلسفه, ص 113.
17. سير حكمت در اروپا, 3, 38.