گوهر و صدف دين(3)

چيستى انسان

دكتر احمد بهشتى

آيا انسان تنها روح يا تنها بدن, يا معجونى است از روح و بدن؟

ممكن است در نگاه بدوى از بعضى از آيات استفاده شود كه معجونى است از نفس يا روح و بدن. چنانكه خداوند در خطاب به فرشتگان مى فرمايد:

((فاذا سويته و نفخت فيه من روحى فقعوا له ساجدين))(1)

((هنگامى كه كار خلقت انسان را به پايان برده و اعضاى بدن او را نظام و هماهنگى بخشيدم و از روح خود (كه روحى بلند مقام و با عظمت است) در آن دميدم, برايش به سجده بيفتيد)).

و نيز مى فرمايد:

ثم سواه و نفخ فيه من روحه و جعل لكم السمع و الابصار و الافئده))(2)

((سپس اندام او را موزون و هماهنگ ساخت و از روح متعالى و شريف خود در آن دميد و برايش گوش و چشم و دل, قرار داد)).

شايد چنين پنداشته شود كه همچنانكه خمير, از آب و آرد, و گل از آب و خاك, فراهم شده است, انسان نيز از روح و بدن ـ كه دو حقيقت جداگانه اند ـ ساخته شده كه از تقارن آنها انسان زنده و از جدايى آنها انسان مرده پديد مىآيد. اگر آب را از خمير و گل جدا كنى, همان آرد و خاك است و اگر روح را از بدن بگيرى, جسمى مرده و بى جان است. شاعرى; آدمى را يك معجون پنداشته و درباره اش چنين سروده است:

آدمى زاده طرفه معجونى است

كز فرشته سرشته وز حيوان

گر رود سوى اين, شود كم از اين

ور رود سوى آن, شود به از آن

آيا انسان, دو نيم است, نيمى زمينى و نيمى آسمانى؟ آيا انسان از دو نيم فلكى و ملكوتى فراهم آمده است؟

معلوم است كه جزء, غير از كل; و كل, غير از اجزإ است. اگر انسان معجونى از بدن و نفس باشد, به هيچيك از آنها نمى توان گفت انسان; چنانكه نه بر آرد, خمير يا نان مى گويند و نه به آب.

حقيقت اين است كه انسان همان نفس يا بگو: همان روح است. بدن در حكم ابزار براى روح است. ابزار, غير از صاحب ابزار است; ولى ابزار, به اعتبار تعلقش به صاحب ابزار, قداست يا خباثت مى يابد. بدن مومن, مقدس و محترم است; ولى بدن كافر, خبيث و پليد و موهون است. بدن شهيد, از قداست بيشترى برخوردار است. هنگامى كه جسد شهيد بر خاك مى افتد, به او گفته مى شود:

((مرحبا بالروح الطيبه التى إخرجت من البدن الطيب))(3).

((آفرين بر روح پاكى كه از بدن پاك, خارج شد!))

عصاى موسى(ع) به اعتبار تعلق به آن پيامبر بزرگ, قداست يافته بود. امام باقر(ع) فرمود: آن عصا از آدم بود. سپس به شعيب رسيد, آنگاه به دست موسى بن عمران افتاد. اكنون نزد ماست. من تازه آن را ديده ام. عصايى است سبز, مثل همان روزى كه از درخت بريده شده است. اگر استنطاق شود, سخن مى گويد. ((إعدت لقائمنا(ع) يصنع بها ما كان يصنع موسى(ع) بها...))

((عصاى موسى(ع) براى قائم ما(ع) ذخيره شده است. او با عصاى موسى همان كارى مى كند كه موسى مى كرد. اين عصا باز هم كفرها و نيرنگ ها را مى بلعد))(4).

عصاى مخصوص پيامبر اكرم(ص)(5) در دست امام صادق(ع) بود. ((ابوحنيفه)) كه از علاقه مندان به اهل بيت: نبود, مى گفت: اگر مى دانستم كه عصاى پيامبر است, برمى خاستم و آن را مى بوسيدم(6)

بدن نه حقيقت انسان است و نه جزئى از حقيقت انسان. قرآن كريم مى فرمايد:

((قل يتوفكم ملك الموت الذى وكل بكم...))(7)

((بگو: فرشته مرگ (كه قبض كننده ارواح است) و بر شما گمارده شده است, مإموريت دارد كه شما را بميراند)).

فرشته قبض روح, تمام حقيقت انسان را قبض مى كند, يا جزء حقيقت انسان را؟ آنچه در آيه فوق, مخاطب به خطاب ((كم)) (شما) شده, تنها روح انسان است يا مجموع روح و بدن؟

حقيقت اين است كه فرشته مرگ كه دريافت كننده تمام حقيقت انسان است, تن را رها مى كند و روح را با خود مى برد. روح, همان ((من)) انسان است. همان است كه هر كسى از آن, تعبير به ((إنا)) يا ((من)) مى كند. روح, گوهر و بدن و صدف است. هنگامى كه گوهر در صدف, به كمال مى رسد, گوهر در مقام و جايگاه خود قرار مى گيرد و صدف كه خاكى است, به خاك مى پيوندد.

به گفته ((باباافضل)) كاشانى:

تا گوهر جان در صدف تن پيوست

از آب حيات, صورت آدم بست

گوهر چو تمام شد صدف چون بشكست

بر طرف كله گوشه سلطان بنشست.

گويا وى خيام را هدف گرفته است كه در رباعى زير, حقيقت انسان را همين اسكلت خاكى بدن مى داند, كه در روز مرگ, درهم شكسته مى شود:

تركيب پياله اى كه درهم پيوست

بشكستن آن, روا نمى دارد مست

چندين قد سرو نازنين و سر و دست

از بهر چه ساخت, وز براى چه شكست؟

گويى انسان, يعنى همين قد نازنين ـ كه رشك سرو است ـ و همين اعضاى ظاهرى.

آرى انسان يك حقيقت است, چه آن زمان كه روح به بدن تعلق دارد و چه آن زمان كه روح از بدن, مفارقت مى كند و چه آن زمان كه در معاد, به بدن باز مى گردد و در عرصه محشر با همين بدن, براى رسيدگى به اعمالش, حضور مى يابد.

نفس, بدن و اجزاى بدن را متعلق به خود مى داند, نه جزء حقيقت خود.

انسان, مسافرى است كه از خاك تا نطفه, سپس علقه, (شبيه خون بسته) آنگاه مضغه, (شبيه گوشت جويده) آنگاه استخوانها و اسكلت موزونى كه به گوشت پوشيده شده, طى مراحل مى كند و سرانجام, قبل از آنكه متولد شود, به مقام ((ثم إنشإناه خلقا آخر))(8) تشرف مى يابد. در اين مقام است كه به آفرينشى ديگر مى رسد. تاكنون انسان بالقوه بود و اينك انسان بالفعل شده است. هرچند هنوز به فعليت نهايى نرسيده و قله هاى صعب العبورى در پيش دارد, تا انسان كامل بشود. نوزاد, انسان است, ولى انسان ناقص. اگر تن به مسووليت دهد و در مدرسه دنيا كه دار تكامل است, مجاهدت كند و زرق و برقها او را نفريبد و سرگرمش نسازد, به مراتب عاليه اى مى رسد كه هدف و غايت خلقت است.

اين مسافر كه مرحله رحم مادر را پشت سر نهاده, مرحله زندگى دنيا را هم بايد پشت سر گذارد, تا به مرحله مرگ و بعث برسد. هيچكدام از اين مراحل, تخلف پذير نيست. از اين قاعده كلى هيچ بشرى, مستثنى نيست. آرى:

ثم انكم بعد ذلك لميتون ثم انكم يوم القيامه تبعثون))(9).

((آنگاه بعد از اين مراحل, شما از مردگان خواهيد بود. سپس در روز قيامت, مبعوث مى شويد)).

به بدنها خطاب ((كم)) (شما) نشده است. بدن درخور خطاب نيست. مرگ هم مرگ بدن نيست. مرگ به معناى انتقال از مرحله اى به مرحله اى ديگر و سير از جهان ظاهرى دنيا به جهان باطنى برزخ است. به جسم, مرده يا زنده نمى گويند. در حديث آمده است كه: ((النوم إخ الموت))(10) ((خواب; برادر مرگ است)). خواب, يك نوع زندگى است. مرگ هم نوعى ديگر از زندگى است.

خواب و بيدارى, زندگى و مرگ, مرحله پيش از تولد و بعد از تولد و بعد از مرگ و بعد از برزخ و بعد از بعث, همه و همه, حالات و مراحل مختلف خود نفس است. قرآن كريم مى گويد:

((هل إتى على الانسان حين من الدهر لم يكن شيئا مذكورا))(11).

((هل)) را در آيه به معناى ((قد)) گرفته اند و اگر استفهام است, استفهام تقريرى است. از اين آيه, برمىآيد كه: بر انسان, دورانى از يك زمان دراز گذشته است كه چيز قابل ذكرى نبوده است; ولى چيزى بوده است كه همان خاك يا نطفه يا ... است و سرانجام, چيز قابل ذكرى شده است و آن, هنگامى است كه به خلعت ((ثم انشإناه خلقا آخر))(12) بر اندام وى پوشانيده شد و به روح منفوخ الهى شرافت يافت. اكنون ديگر او همان نفس است كه در مقام تكلم ((إنا)) (من) و در مقام خطاب, ((إنت)) (تو) و در مقام غيبت, ((هو)) يا ((هى)) (او) است.

آرى روزگارى بر او گذشت كه بى نام و نشان بود و اكنون روزگارى فرا رسيده است كه داراى نام و نشان شده است. هرچند در علم خدا, هميشه داراى نام و نشان بود. ولى در عالم تكوين, دورانى بى نام و نشان و دورانى داراى نام و نشان است. خاك و نطفه و علقه و مضغه و اسكلت استخوانى پوشيده از گوشت را چه نام و نشانى؟ ولى همينكه خداوند از اين اسكلت استخوانى پوشيده از گوشت, خلقى ديگر و آفريده اى جديد پديد آورد كه به علم و قدرت و احساسات و عواطف آراسته است, نام و نشان يافت. آرى ماده اى بى جان و عاجز و نادان, داراى جان و توان و دانا شد.

با پوشيدن جامه ((إنشإناه خلقا آخر))(13) شايستگى پيدا كرد كه او را به ((كم)) (شما) خطاب كنند و در جواب آنهايى كه فكر مى كنند همچنان كه از اول بى نام و نشان بودند, باز هم به بى نام و نشانى (مرگ و نيستى) برمى گردند, بگويد: همان فرشته مرگ كه بر شما گمارده شده است, شما را توفى مى كند و آنچه را حقيقت وجودى شماست, تماما دريافت مى كند و براى شما گم شدنى در كار نيست(14).

آيه را مرور مى كنيم:

((و قالوا ءاذا ضللنا فى الارض ءانا لفى خلق جديد بل هم بلقإ ربهم كافرون قل يتوفيكم ملك الموت الذى وكل بكم ثم الى ربكم ترجعون))(15).

((گفتند: آيا هنگامى كه در زمين گم و پراكنده شديم (جمعآورى مى شويم)؟ و آيا در آفرينشى نوين خواهيم بود؟ ولى آنان به ديدار پروردگارشان كافرند (و نمى خواهند بار تكليف و مسووليت را بر دوش كشند) بگو: فرشته مرگ كه بر شما گمارده شده است, شما را مى ميراند. سپس به سوى پروردگارتان بازگردانده مى شويد)).

((رجوع)); به معناى بازگشت است. معلوم مى شود انسان, در اين دنيا غريب است. چند صباحى از اصل خود دور مانده و به اين دنيا آمده, تا توشه اى برگيرد و به جايگاه اصلى خود باز گردد. در آمدن و برگشتن; از خود اختيارى ندارد, بلكه تابع نظام متقن و حكيمانه الهى است; ولى توشه برگرفتن و تحصيل كمال به اختيار اوست.

منطق بى منطق ها

اگر ((من)) انسان همين جسم خاكى باشد, جز اين نيست كه روزى اجزاى آن در زمين و هوا و دريا پراكنده بود و باز هم پراكنده مى شود. آرى گم شده اى پيدا مى شود و باز هم گم مى شود. اين, منطق بى منطق هاست. كافران براى پوشاندن حقيقت و براى گريز از مسووليت, گم شدن را غايت زندگى مى دانند و توفى نفوس و رجوع الى الله را منكر مى شوند. هيچ ستمى به ((خود)) انسان, بالاتر از اين نيست. هر چند كسى در لباس علم و بر مسند((روانشناسى و روانكاوى)), براى ((خود)) انسان, مراتب ((او)), ((من)) و ((من برتر)) قائل شود.

نقد يك نظريه

((فرويد)), شخصيت انسان را مركب از سه دستگاه مى دانست: ((او)) يا نهاد كه تابع اصل لذت است. ((من)) كه با واقعيت سروكار دارد و ((من برتر)) كه جنبه اجتماعى شخصيت را مى رساند.

((او)) چيست؟

((او)) نيروى روانى برگرفته از غرائز ارثى و غير ارثى است. به نظر او, اين نيروى روانى ناشى از سوز و ساز بدن و مايه زندگى و پايه اصلى شخصيت است. محركهاى درونى و برونى در انسان, ايجاد ناراحتى مى كند. براى رفع اين ناراحتى به تكاپو مى پردازد, تا نيازمندى خود را رفع كند و همين موجب جلب خوشى و راحتى مى شود. ((او)) هميشه در پى تحصيل لذت است و از قواعد اخلاقى و موازين اجتماعى به كلى بى خبر است. براى ((او)) مهم اين است كه آزادى تمام داشته باشد و خواهشهاى خود را برآورد و تمايلات و شهوات خود را اشباع كند. هرچند به قيمت سلب آزادى و آسايش ديگران تمام شود و يا با توسل به زور و خشونت, ديگران را به بدبختى و رنج و درد و مصيبت, گرفتار سازد. حتما لازم نيست ((او)) همان نفس اماره باشد, ولى اگر مانع يا موانعى بر سر راه تمايلات و شهوات خود ببيند, همان نفس اماره است كه از هيچ جنايتى خوددارى نمى كند. نفس اماره, هنرى و منشى جز فرمان به بدى دادن ندارد. ولى ((او)) ممكن است گاهى هم به خوبى فرمان دهد. هر چند جز لذت, چيزى نمى شناسد و تا وقتى كه از لذتش باز نمانده, مزاحم كسى نيست.

((او)) هميشه تنها عامل فعال نيست. بلكه با ((من)) و ((من برتر)) در ارتباط است. تنها كودكان خردسال و برخى از مبتلايان به روان پريشى, جز اصل لذت, هيچ اصلى را باور ندارند و سعى مى كنند كه تمام نيروى خود را در راه ارضاى تمايلات خود به كار اندازند. آنها مثل حيوان عمل مى كنند. شرايط محيط براى آنها مطرح نيست. شكستن اشيا و گفتن سخنان زشت و انجام حركات ناشايست و زيان بخش, براى آنها امرى عادى است.

اصل لذت فرويديسم, سعادت انسان را در تحصيل لذائذ و پرهيز از آلام مى شناسد. در عين حال, با ارتباطى كه ((او)) با ((من)) و ((من برتر)) پيدا مى كند, تعديل مى شود و در نتيجه از لذاتى كه رنج و ناخوشى به دنبال مىآورد, مى پرهيزد. مگر اينكه به واسطه خردسالى يا بيمارى, با ((دهنه اجتماعى)) مهار نشده باشد.

از ويژگيهاى ((او)) يكى ((واكنش بازتابى)) و ديگرى ((گام نخستين كاميابى)) است.

((واكنش بازتابى)) شامل تمام حركات و اعمال خود به خودى است. مانند سرفه و عطسه و خميازه و پا به زمين زدن و جست و خيز كردن و به چپ و راست دويدن كه معمولا در كودكان ظاهر مى شود و رنج و ناراحتى را از بين مى برد.

روياها و خيالبافيها و توهماتى كه انسان را سرگرم و دل گرم مى سازد, از نمونه هاى ((گام نخستين كاميابى)) است(16).

آنچه در نظريه فرويد مهم است, اين است كه ((او))ى وى چيزى جز فعل و انفعالات مادى نيست. از نظر او فرق نيروى بدنى و نيروى روانى ظاهرى است چگونه مى توان نيروى بدنى و نيروى روانى را يكى دانست؟ او غريزه جنسى يا ((لى بيدو)) را پادشاه همه غرائز مى داند. در نظر وى, تمام فعاليتهاى آدمى به اين غريزه بازگشت مى كند. همين شهوت گرايى افراطى او ـ كه غرب را در لجنزار شهوت جنسى غرق و غوطه ور ساخت ـ سبب شد كه ياران و همكاران ارجمندى چون ((يونگ)) و ((آدلر)) از او فاصله گيرند و او را در رهبرى شيطانيش ـ كه حزب خود را به شهوت روسپى گرانه و مدنيت بى بند و بارانه, سوق مى داد ـ تنها گذارند(17).

((فرويد)) مكتب انبيإ را ناديده گرفت و انسانيت را تحقير كرد و((من)) ملكوتى انسان را كه شايسته خطاب هاى انسان ساز الهى است, به ((او))ى پست تر از حيوان, تبديل كرد. همان ((او)) كه هيچ نمى شناسد, بازتابش لگد بر زمين كوبيدن و جيغ و داد كشيدن و كارهاى نا به هنجار و بى شرمانه كردن و نخستين گام كاميابيش روياهاى شيطانى و تخيلات واهى و توهمات كور و بى هدف است. تا اين ((او)) به خود آيد و ((من)) شود و با پذيرش دهنه اجتماعى ((من برتر)) شود, انسانيت را به لجن مى كشد و از كجا معلوم كه به درجه ((من برتر)) برسد؟ وانگهى ((او)) موجودى پست و خودخواه و افسارگسيخته و چموش و جهول و كفور است و جز لذت, چيزى نمى خواهد و جز غريزه جنسى از هيچ غريزه و فطرت و ميلى پرهيز نمى كند.

انبيإ; انسان را مسافرى كه از پيش خدا آمده و به نزد خدا برمى گردد, معرفى كردند و ((فرويد)) او را قارچى معرفى كرد كه از خاك برخاسته و به خاك برمى گردد!.

1. حجر, 29, و ص, 72.

2. سجده, 9.

3. سفينه البحار, 1 / 720 (شهد)

4. همان, ج2 , ص202 (عصا).

5. به عصاى پيامبر(ع) عصاى ممشوق (طولانى) هم گفته اند (منتهى الامال, ج1, ص 74 (پاورقى) چاپ علميه اسلاميه.

6. سفينه البحار, ج2, ص202 (عصا).

7. سجده, 11.

8. مومنون, 14.

9. مومنون, 15 و 16.

10. مولوى در تفسير آيه شريفه ((الله يتوفى الانفس حين موتها)) مى گويد:

اسب جانها را كند عارى ز زين سر ((النوم اخ الموت)) است اين

11. انسان, 1.

12. مومنون, 14.

13. مومنون, 14.

14. مضمون آيه 11 سوره سجده.

15. سجده, 10 و 11.

16. نگاه كنيد به كتاب ((نظريه هاى شخصيت)) صفحات 16 تا 24 به قلم دكتر على اكبر سياسى از انتشارات دانشگاه تهران به شماره 1484.

17. همان, صفحه 26.

ماهنامه مكتب اسلام ـ شماره 12 ـ اسفند 80

بازگشت