گوهر و صدف دين(2)

خود را بشناسيم

دكتر احمد بهشتى

تا خود را نشناسيم, چگونه مى توانيم به وظائفى كه در برابر خود داريم, عمل كنيم؟ نه تنها خود را, بلكه وظائف را هم بايد بشناسيم. شناخت خود و وظائف خود, كاملا به هم مربوطند. مبنا و اساس وظيفه شناسى, خودشناسى است. از اين بالاتر هم گفته اند: اگر كسى خود را بشناسد, خداى خود را هم مى شناسد. فرمايش رهبر بزرگ اسلام چنين است:

((من عرف نفسه فقد عرف ربه, ثم عليك من العلم بما لا يصح العمل الا به, و هو الاخلاص))(1). ((هر كس خود را بشناسد, پروردگار خود را مى شناسد. بر تو است علم به چيزى كه عمل بدون آن, صحيح نيست و آن اخلاص است)).

همچنين شناخت اميرالمومنين(ع), زمينه و وسيله شناخت خدا است. چنانكه فرمود:

((من عرفنى و عرف حقى فقد عرف ربه, لانى وصى نبيه فى ارضه و حجته على خلقه, لا ينكر هذا الا راد على الله و رسو له))(2). ((هركس مراد و حق مرا بشناسد, پروردگارش را شناخته است ; زيرا من وصى پيامبرش در روى زمين و حجتش بر مردم مى باشم. اين را كسى انكار مى كند كه خدا و رسولش را انكار كند)).

مقام خداوند, مقام ربوبيت است. كسى كه نسبت به انسان و ساير موجودات, مقام ربوبيت دارد, هم مالك و هم مدبر آنها است.

تدبير در كارها نشانه حكمت است. انسانها اگر در امور فردى و اجتماعى اهل تدبير باشند, هرگز دچار پشيمانى نمى شوند. به همين جهت است كه اميرالمومنين(ع) فرمود:

((التدبير قبل العمل يومنك من الندم))(3).

((عاقبت انديشى پيش از عمل, تو را از پشيمانى ايمن مى سازد)).

به گفته حكيم نظامى:

در سر كارى كه درآيى نخست

رخنه بيرون شدنش كن درست

تا نكنى جاى قدم استوار

پاى منه در طلب هيچ كار

تدبير خداوند, فوق همه تدبيرها است. اگر خود را بشناسد و به اسرار حكيمانه اى كه در وجود ما نهفته است آگاه شويم, به تدبيرهاى او پى مى بريم و بنابراين مقام والاى ربوبيت او را مى شناسيم.

امام صادق (ع) فرمود:

((افضل الفرائض و اوجبها على الانسان معرفه الرب و الاقرار له بالعبوديه ))(4)

((برترين و واجب ترين فريضه ها بر انسان, معرفت پروردگار و اقرار به بندگى او است)).

سپس فرمود:

((حدالمعرفه ان يعرف انه لا اله غيره و لا شبيه له و لا نظير و ان يعرف انه قديم مثبت موجود..))(5) ((حد معرفت, اين است كه يگانگى و بى مانند بودن و بى نظير بودن و ازليت و ثبات وجودى او شناخته شود)).

ضرورت شناخت نفس

با توجه به اين بيانات, خودشناسى مقدمه خداشناسى است. اگر ذىالمقدمه از پراهميت ترين امور باشد, مقدمه هم از پر اهميت ترين است. امام ششم(ع) شناخت مقام ربوبيت را از افضل و اوجب واجبات شمرده است. پس بايد بگوئيم: شناخت نفس هم از افضل و اوجب واجبات است.

امروز علم روانشناسى عرصه گسترده اى پيدا كرده است. قدما نيز در اين ميدان وسيع, به تكاپو پرداخته اند. ((علم النفس)), ((ارسطو)) يادگار عهد باستان است. ((علم النفس)), ((بوعلى سينا)) كه در ((شفا)) و ((نجات)) و ((اشارات)), به دقت تقرير شده است, ميراث گرانبهايى است كه گوى سبقت را از ((ارسطو)) و شاگردان و پيروان او ربوده است. ((صدرالمتالهين)) نيز در جلد هشتم و نهم كتاب عظيم ((الاسفارالاربعه)) درباره نفس; به تفصيل بحث كرده است. ((علم النفس اسفار)), تحقيق جامعى درباره گوهر نفس و تمام ويژگيهاى آن است.

در روايات صوفيان آمده است كه ((كميل بن زياد)) گفت: به مولايمان اميرالمومنين(ع) عرض كردم: مى خواهم نفس مرا به من بشناسانى. حضرت فرمود: كداميك از نفوس را مى خواهى به تو بشناسانم؟

عرض كردم: مگر جز نفس واحد, نفس ديگرى هم هست؟

فرمود: ((يا كميل, انما هى اربعه: الناميه النباتيه و الحسيه الحيوانيه و الناطقه القدسيه و الكليه الالهيه و لكل واحد من هذه خمس قوى و خاصيتان))(6).

((اى كميل, نفس چهار تا است: نامى نباتى و حسى حيوانى و ناطقه قدسى و كلى الهى و براى هر يك, پنج قوه و دو خاصيت است... )).

هر چند علامه مجلسى فرموده است: بعيد است كه اين اصطلاحات در روايات معتبر و متداول يافت شود و شبيه به پريشانگويى صوفيان است,(7) ولى طرح اين گونه مباحث - چه در روايات معتبر باشد و چه نباشد - دليل اين است كه تمام پيروان مذاهب مختلف, با الهام از توصيه هايى كه از طرف پيشوايان دينى در مورد شناخت نفس شده است, به اين مساله اهميت داده و خواسته اند درباره اين لطيفه الهى كه مشمول آيه شريفه ((نفخت فيه من روحى))(8) است, به تامل و تحقق پردازند.

آنچه در بالا آمده, - در صورت صحت و اعتبار - بايد گفت: ناظر به مراتب نفس است بدين توضيح كه مرتبه نباتى عهده دار تربيت و سلامت بدن است و مرتبه حسى حيوانى كار قواى حسى را تدبير و تنظيم مى كند و مرتبه ناطقه قدسى كه فراتر از احساس عمل مى كند, به تفكر و تعقل مى پردازد و مرتبه كلى الهى, همان است كه اگر نفسى به آن مرتبه برسد, مقامش مقام خليفه اللهى است و پيامبران و اوصيا و ائمه(عليهم السلام) از مظاهر آن, در عالم انسانيت مى باشد و اگر اينان نباشند, بايد بگوييم: -العياذ بالله ـ خلقت انسان كار بيهوده اى است.

با توضيح بالا مختصرى با مقام تدبير و ربوبيت نفس نسبت به بدن, آشنا شديم. نفس انسانى در پايين ترين مراتب, بدن را تدبير مى كند. جذب و دفع و توليد, كار قوه نباتى است. در اين قوه, همه نباتات و حيوانات و انسانها مشتركند. از كجا كه نباتات نيز كه فقط به تدبير و تربيت اندام مختلف گياه مى پردازند و از ريشه تا ساقه و تنه كه اولى روى به پايين و دومى روى به بالا دارد, داراى نفس نباتى نباشند؟! مگر جاذبه زمين همه چيز را به سوى خود نمى كشد. پس چرا در گياهان و درختان, چنين نيست؟ چرا بخشى از آنها مايل به پايين و بخشى مايل به بالايند؟

در حيوانات, بدون اينكه در يك جا ميخكوب باشند, علاوه بر قوه نباتى, قوه حس و حركت است. فلاسفه ما مى گويند: ((نفس يرى بالدرك والافعال)) ((نفس با ادراك و افعال حركتى و غير حركتى شناخته مى شود)). يكى از مراتب ادراك, احساس است. حيوانات, هم احساس دارند و هم افعال حركتى و غير حركتى. اگر در نباتات هم ادراك حسى - ولو ضعيف - باشد, تعريف نفس بر آنها صادق است. چرا كه حركت هم دارند. هر چند به علت وابستگى به زمين, از جابه جايى محرومند, ولى ساقه و ريشه آنها حركت دارد.

به انسان كه مى رسيم, با گسترش عجيبى در ادراك و افعال روبه رو مى شويم. نام نفس انسان را نفس ناطقه مى گذاريم و اين هنوز نفس كلى الهى نشده است. اما اين نفس ناطقه كه مراتب پيشين را در وجود جمعى و تشكيكى خود به همراه دارد, قدسى است. در اينجا فقط جذب و دفع و توليد و حس و حركت نيست, تفكر و تعقل نيز حضور دارد. اين مرتبه به قدرى اهميت دارد كه اگر بگوييم: انسان, يعنى همين, گزاف نيست.

اى برادر تو همين انديشه اى

ما بقى تو استخوان و ريشه اى

عجيب است كه اين نفس ناطقه قدسى روح منفوخ الهى است و حداقل, يكى از مصاديق روح است. چرا كه در قرآن, به وحى هم اطلاق روح شده و خداوند با تعبير ((... إوحينا اليك روحا من إمرنا...))(9) و ((تنزل الملائكه والروح...))(10) و ((... كلمته القاها الى مريم و روح منه...))(11) و ((نزل به الروح الامين))(12) و ((... نزله روح القدس من ربك...))(13) مصاديقى براى روح مشخص كرده است.

در روايات به نفس ناطقه قدسى روح گفته شده است. پيامبر بزرگ اسلام فرمود:

((الارواح جنود مجنده, ما تعارف منهاائتلف و ما تناكر منهااختلف))(14)

((روحها لشگريان به هم پيوسته اى مى باشند. آنها كه با هم آشنايند, الفت مى گيرند و آنها كه ناآشنايند, اختلاف دارند)).

مى گويند: شان نزول اين كلام اين است كه مخنثى وارد مدينه شد و بدون اينكه شناختى داشته باشد, بر مخنثى ديگر وارد شد.

ذره ذره كاندرين ارض و سماست

جنس خود را همچو كاه و كهرباست

ناريان مر ناريان را طالبند

نوريان مر نوريان را جاذبند

اميرالمومنين(ع) فرمود:

((الروح فى الجسد كالمعنى فى اللفظ))(15) ((روح در بدن, همچون معنا در لفظ است)).

((صفدى))(16) مى گويد:

((ما رايت مثالا احسن من هذا))(17) ((مثالى از اين زيباتر نديدم)).

در اهميت روح, همين اندازه بس كه خداوند به پيامبرش فرمود:

((و يسإلونك عن الروح قل الروح من امر ربى و ما إوتيتم من العلم الا قليلا))(18)

((از تو درباره روح مى پرسند. بگو: روح از فرمان پروردگار من است و شما از علم, جز اندكى بهره نبرده ايد)).

با اين بيان هر اندازه هم دانش ما فزونى گيرد, تنها به قطره اى از آن درياى بى كران دست مى يابيم. اما اين قطره هم دريا - بل اقيانوسى - در خود نهفته دارد و نبايد از ابعاد بى كران آن غافل باشيم. در حقيقت, با نگاه مقايسه اى, معلومات خود را درباره نفس قطره اى از دريا مى ناميم. اما هر گاه به نظر غيرمقايسه اى - يعنى استقلالى - نگاه كنيم, متوجه مى شويم كه خود اين معلومات مربوط به شناخت روح, كتابها و كتابخانه هايى را فرا مى گيرد.

اگر همه آيات و روايات مربوط به نفس و روح را تحليل و تفسير كنيم و تا آنجايى كه توان داريم به ظهور و بطون آنها بينديشيم, مى بينيم كه هنوز به جايى نرسيده ايم. اگر همه مطالبى را كه اهل سير و سلوك از راه غواصى در اسرار وجود خود به كشف و شهود دريافته اند, مورد توجه قرار دهيم و از تجارب درونى آنها به صورت علمى و سيستماتيك استفاده كنيم, بهتر مى توانيم از مضامين عميق آيات و روايات مربوط به علم النفس و خودشناسى بهره گيريم. اگر به تجارب علمى روانشناسان جديد و كارهايى كه روانكاوان كرده اند, با نگاهى همه جانبه بنگريم, بهتر مى توانيم مضمون ((و ما إوتيتم من العلم الا قليلا)) را در اعماق دل و جانمان لمس كنيم.

وحى و سنت, چراغى پر فروغ است كه دامنه ديد ما را نسبت به نفس گسترش مى دهد و ما را با عظمت بى كران نفس ناطقه آشنا مى سازد.

تجارب درونى و برونى اهل سير و سلوك و روانشناسان و روانكاوان, ابزارهاى مفيدى براى خودشناسى محسوب مى شوند; ولى هرگز مباد كه خود را از نور وحى و سنت اصيل بى نياز بدانيم ; چرا كه اين, موجب گرفتارى و غرور و حيرت مى شود.

توفى نفس

در مطالعات مربوط به شناخت خويشتن به دو نكته مهم قرآنى بايد توجه كنيم: يكى درباره ((مبدء نفس)) و ديگرى درباره ((توفى نفس)).

درباره ((مبدء نفس)) و اينكه روح منفوخ الهى است و شرافت روحانى دارد, به اجمال سخن گفتيم. اما درباره ((توفى نفس)), بايد به اين آيه كريمه توجه كنيم:

((الله يتوفى الانفس حين موتها والتى لم تمت فى منامها فيمسك التى قضى عليها الموت و يرسل الاخرى...))(19)

((خداوند, نفوس را در هنگام مرگ و در هنگام خواب, به طور كامل, تحويل مى گيرد. آن را كه مرگش فرارسيده, نگاه مى دارد و آن ديگرى را به سوى بدن ارسال مى كند)).

هر چند طبق آيات ديگر, ملائكه, فاعل قريب توفى نفوس(20) و ملك الموت, فاعل متوسط(21) و خداوند, فاعل بعيد است; ولى اينكه در نهايت سلسله طولى خداوند تحويل گيرنده نفوس است, اهميت بسيار دارد. اينجاست كه در مقام خودشناسى به مطلب بسيار مهمى مى رسيم و اين مطلب را بايد به عنوان پايه و زيربناى معرفه النفس قرار دهيم و بر اين مبنا, ساختار خودشناسى را استوار و مستحكم گردانيم.

درباره كدام موجود چنين نكته لطيفى بيان شده است؟ كدام روانشناس و روانكاو, به اين حقيقت پى برده است؟ درست است كه ما آيه ((انا لله و انا اليه راجعون))(22) داريم و مبدء و منتهاى همه موجودات را خداوند مى دانيم, ولى كدام موجود, روح منفوخ است و كدام موجود, مرگ و ميرش به گونه اى است كه تحويل گيرنده نفسش خداى بزرگ باشد؟ فرشتگان; روح و جسم و مرگ و مير ندارند. آنها از مجرداتند, اما حيوانات و گياهان مرگ و مير دارند. حتى ممكن است بگوييم: نفوس حيوانات هم بقا و حشر و نشر دارند. لكن تعبير ((توفى نفس)) كه در آيات متعددى آمده(23), مخصوص انسان است و حيوانات را در آن, سهمى نيست.

تنها انسان است كه در فاصله ميان بدء و رجوع, مرگ و مير دارد و در حين مرگ, مشمول توفى نفس مى شود. چنانكه پس از انعقاد نطفه و طى مراحل جنينى مشمول ((... ثم إنشإناه خلقا آخر...))(24) مى گردد و در حقيقت, خداوند او را با نفخ روح, آفريده اى ديگر مى سازد كه از همه خلائق, ممتاز مى شود و بايد به او ((تافته جدا بافته)) لقب داد.

خداوند براى خلق هيچ موجودى به خود ((...فتبارك الله احسن الخالقين))(25) نگفته است; ولى در مورد خلقت انسان, آنهم بعد از نفخ روح - و نه زمانى كه نطفه و علقه و مضغه بود - ((تبارك الله)) گفت و خود را ((احسن الخالقين)) ناميد.

اينگونه خودشناسى, در خودسازى نقش حساسى دارد و وظيفه شناسى انسان را افزايش مى دهد.

پى نوشت:

.1 بحارالانوار, ج2, ص32, حديث 22.

.2 بحارالانوار, ج4, ص 9, ح 18 و ج24, ص199, ح 27 و ج26, ص258, ح34.

.3 سفينه البحار, ج1, ص438, (دبر).

.4 همان, ج2,ص180, (عرف).

.5 همان.

.6 همان, ج2, ص603 (نفس).

.7 همان.

.8 الحجر, 3 و الزمر, 73.

.9 الشورى / 52.

.10 القدر / 4.

.11 النسإ / 171.

.12 الشعرإ / 193.

.13 النحل / 102.

.14 سفينه البحار 1 / 537 (روح).

.15 همان.

.16 او صلاح الدين خليل بن ايبك, اديبى فاضل و شارح ((اميه العجم)) است. كتاب ((الوافى بالوفيات)) كه از بزرگترين معاجم تاريخى معروف است, از اوست. او به سال 764 در دمشق وفات كرده است (سفينه البحار ج2, ص 34, صفد).

.17 سفينه البحار, ج1, ص537 (روح).

.18 الاسرإ / 85.

.19 الزمر / 42.

.20 النسإ / 97.

.21 السجده / 11.

.22 البقره / 156.

.23 نگاه كنيد به آيات 97 سوره نسإ و 61 سوره انعام و 27 سوره محمد و 28 سوره نحل و...

.24 المومنون / 14.

.25 همان.

ماهنامه مكتب اسلام ـ شماره 11 ـ بهمن 80

بازگشت