جستاري در جامعه‏شناسي دين

محمد رضا آقايي

بررسي دين در حوزه‏هاي متعدد علمي از جمله كلام، فلسفه، روان‏شناسي، جامعه‏شناسي و مردم‏شناسي با توجه به نگرش‏هاي خاصي ‏كه در هر مجموعه معرفتي موردنظرمي ‏باشد، موجب تعريف و برداشت‏هاي متفاوتي از دين شده است كه عمدتا به شكل وسيع، ريشه در تلاشي دارد كه در غرب درجهت ارائه تعريفي براي دين انجام گرفته است؛ زيرا يافتن ماهيت متمايز و يگانه دينيا ارائه سلسله‏اي از صفات، كه دين و آنچه را مربوط به آن است از بخش‏هاي ديگرزندگاني انسان متمايز مي‏ گرداند، بيشتر يك رويكرد و رهيافت غربي است كه از زمان نوزايي(رنسانس) به بعد، بخصوص در دوره اصلاح ديني ـ با آن مواجه هستيم. در غرب، طييكي دو قرن تعاريف و تلقّي ‏هاي فراواني از دين ارائه شده كه حتي ارائه فهرست ناقصي از آن هم به راحتي ممكن نيست. برخي از آنها عمدتا سعي در تمايز قاطع بين ابعاد ديني و غير ديني فرهنگ دارند و گاه دين را با مجموعه اعتقادات، بويژه اعتقاد به موجودي متعال برابر گرفته‏اند. از سوي ديگر، عده‏اي عوامل تجربي، عاطفي، شهودي وهم چنين عوامل ارزشگذارانه و اخلاقي را جزو دين به حساب آورده‏اند. يا پيدايش وغناي رشته‏هاي مردم‏شناسي و جامعه‏شناسي، كه رشته علمي نسبتا جديدي است، عامل مهمي وارد تعريف دين گرديد و آن چيزي نبود جز ملاحظه زمينه‏هاي اجتماعي، اقتصادي،تاريخي و فرهنگي در نوع تلقّي از دين. در نظر اينان، دين هرگز يك مجموعه انتزاعي از انديشه‏ها، ارزش‏ها، يا تجربه‏ها، كه جدا از حوزه فرهنگي جامعه باشند، نيست؛زيرا بسياري از اعتقادات و آداب و رسوم و شعاير ديني با توجه به حوزه فرهنگي جامعه قابل درك مي‏باشد و از اين جاست كه رهيافت‏هاي جامعه‏شناختي به دين آغازمي‏گردد.(1) و جامعه‏شناسي دين رونق مي ‏گيرد؛ رشته‏اي علمي كه شيوه طبيعي مطالعه دين و جامعه نيست، بلكه فرآوردي فرهنگي است كه توسط تحولات تاريخي انديشه غربي‏پديد آمده‏است و پژوهشگران را بر آن داشته‏است كه از ادعاهاي هنجارآفرين دينيا جامعه مورد پژوهش آنان فاصله بگيرند.

تاريخچه جامعه‏شناسي دين

تاريخ جامعه‏شناسي دين را مي‏توان به چهار دوره عمده تقسيم‏بندي كرد:(2)

1ـ دوران انديشه اجتماعي سنتي

مجموعه انديشه‏اي را كه همپاي شكل‏ گيري جامعه‏شناسي جديد تحوّل و رنگ عرفي و دنيوي يافت مي‏توان به عنوان

انديشه سنّتي قلمداد كرد كه مشخصه اصلي آن «تلفيق بين تحليل‏هاي اجتماعي و اخلاقي»بود. اين انديشه اصولاً بر منشأ جهاني و الوهي همه ارزش‏ها و نهادهاي اجتماعي جاافتاده تأكيد مي‏كرد و هم چنين انسان را موجودي اجتماعي و سياسي مي ‏دانست. جريان اصلي اين انديشه وحدت آلي و اندام وار جامعه را به زبان حق طبيعي بيان مي ‏كرد كه اين مفهوم و برداشت از آن به صورت يك مفهوم عرفي يا دنيوي تحول يافت و اساس علوم طبيعي و علوم اجتماعي اوليه را تشكيل داد.

2ـ دوران شكّاكيت و نظريه‏پردازي

نظم و قانونمندي جامعه از مسائل مورد تحقيق در دوران نوزايي و پيش از آن ـ يعني قرون وسطي ـ بود؛ نظمي كه اساسا به كمال معنوي انساني دعوت مي‏ كرد. در خلال قرن‏هاي هفده و هيجده، متفكران به جستجوي نظم و نظام در جامعه ادامه دادند، ولي نظم مورد نظر آنها نظمي بود كه تبيين كننده تنوّع و كثرت زبان‏ها، رسوم و اديان،بر وفق همنواختي‏ هاي ساده و طبيعي بود. در طي اين دوران، انديشه‏هاي دوره اول موردانتقاد شديد قرار گرفت كه از جمله اين منتقدان مي‏توان به هانيكولو ماكياول وتامس‏هابز اشاره كرد. هم چنين اين دوره زمان بروز نظام‏هاي فكري ونظريه‏پردازانه‏اي بود كه مي ‏كوشيد هم جامعه و هم اقتصاد را بر شالوده‏هايواقع‏گرايانه‏تري، كه كمتر هم‏ ديني يا اخلاقي است، مبتني سازد. در اين دوران،پيدايش دولت ملي و ظهور طبقات سوداگر و يا متوسط تبديل به عنصري شد كه نگارش نظريه‏هاي اجتماعي و اقتصادي را از انحصار طبقات روحاني درآورد و قانون طبيعي زيرسؤال رفت و به انتقاد كشيده شد.

روحانيت ستيزي به شكل مشخصه رايج بيشتر انتقادهاي اجتماعي درآمده بود، با اين اعتقاد كه دين در جلوگيري از بي‏بندوباري بيمارگونه زندگي غربي شكست خورده است، به گونه‏اي كه جستجو براي يافتن منابع جديد نظم اجتماعي آغاز شد و درنهايت، اين تفكر،كه «جامعه بايد بر طبق طرح و برنامه‏هاي مقدّر الهي و قانون طبيعي» ساخته شود، جاي خود را به اين انديشه داد كه «جامعه بر اساس طرح و برنامه‏ريزي و تلاش خود انسان شكل مي ‏گيرد.» در اين زمان، نوعي اومانيسم عرفي ـ دنيوي و اجتماعي پديد آمد كه به نوبه خود سرچشمه زاينده اغلب نظريه‏هاي فلسفي و اجتماعي دنياي جديد گرديد.مهم‏ترين

دستاورد اين دوران، پروراندن مفهوم عرفي ‏سازي يا دنيوي‏ سازي بود.(3)

3ـ دوران واكنش محافظه‏ كارانه و رمانتيك

دوران نظريه‏پردازي به تدريج با يك واكنش نه چندان شديد، بلكه محافظه‏كارانه وبيشتر رمانتيك مواجه شد. مصايب ناشي از انقلاب صنعتي و انقلاب فرانسه و عصر وحشت پس از آن، اعتقاد خوش‏بينانه عصر روشنگري را زير سؤال برده بود و اعتقاد به اين كه مي‏توان صرفا بدون توجه به دين، اخلاق و حكومت، بر طرح و تدبير خويش جامعه رابهبود بخشيد و آن را از مشكلات حادّ اخلاقي رهانيد پس از رخداد واكنش‏هاي محافظه‏كارانه، رهيافت‏هاي موجود نسبت به جامعه و دين را به ميزان بالايي تغييرداد. براساس اين نظرات، «دين نبايد به عنوان خرافه طرد گردد» و جامعه تنها بر اساس ساخته قرارداد گذاران متفرّد نيست، بلكه فرد دست‏پرورده جامعه و خود جامعه، مخلوق خداست. اينان كم‏كم ارتباط‏ها و مناسبت‏هاي انداموار بين جامعه و دين و فرد را ازنو كشف كردند و تجزيه و تحليل آنها از دين به عنوان يك ميانجي بين فرد و دولت ازمباحثي بود كه‏بارها دربررسي‏هاي جامعه‏شناسان پس از دوركيم ‏مطرح گرديد.

4ـ دوران نظريه جديد

در اين دوره، ديگر با ردّ و انكارهاي حاد و ضد روحاني فيلسوفان عهد روشنگري روبه‏رو نيستيم. در اين دوران، ردّ و انكارها جاي خود را به تجزيه و تحليل كمابيش خونسردانه و نقش دين در حفظ انسجام اجتماعي و ارتقاي تحول اجتماعي مي‏ دهد.

نظرات افرادي چون آگوست كنت، ماكس وبر، اميل دوركيم، كارل ماركس، تالكوت پارسونز،بلاّ و ديگر شاگردان پارسونز همچون ديويس مور، داگلاس و لوكمان در اين دوره به چشم مي‏خورد. برخي اين دوران را دوران ديني ندانسته و انحطاط دين را امري محتوم تلقّي كرده‏اند. برخي نيز عرفي‏سازي يا دين‏زدايي را امري غيرممكن شناخته و عده‏اي محتاط‏تر، روند عرفي سازي يا دين‏زدايي را لزوما نه جهاني، نه محتوم و نهبي‏بازگشت شمرده‏اند.

اكنون پس‏ازگذري مختصر بر تاريخچه جامعه‏شناسي دين، مناسب‏ديديم تا با توجه به محدوديت نوشتاري مقاله،به ديدگاه چندتن از انديشمندان دوران جديد، كه عمدتا كناره‏گيري دين و انحطاط آن‏را امري محتوم تلقّي كرده‏اند بپردازيم. بررسي آراءساير انديشمندان در اين زمينه را به مجال ديگري واگذار مي‏كنيم.

نظريه كارل ماركس

كارل ماركس (1883 ـ 1818)با آنكه به دليل اظهار نظرهاي قابل توجه و مبتكرانه‏اشدرباره دين مشهور است، ولي سهمش در جامعه‏شناسي دين ناچيز بوده است. او بر خلاف دوركيم، كنت و وبر، توجه عميقي به دين نداشته، معرفت/ شماره 20/

35

اما تأثير واقعي او در اين‏باره به طريق غير مستقيم و از راه انتشار نظريه معروفش درباره همكنش روبنا و زيربناي جامعه بوده‏است.

ماركس توجه اهل نظر را به شباهت‏هاي فرهنگي و كاركرد بين دين، قانون، سياست وايدئولوژي، كه همه جنبه‏هاي روبنايي جامعه بشري هستند، جلب كرده است. او در عينحال، معتقد بود كه روبناها نهايتا بر اثر روابط توليدي، كه به نحو نهايي در كاراست، تعيين مي گردد. اين نكته را نيز فهميده بود كه مفاهيم ديني نسبتا خود مختارندو مي‏توانند به صورت متغيرهاي مستقلي عمل كنند، در حالي كه او در پي آن بود كه به مدد عملكرد انقلابي يا تحقق بخشيدن به اميدهاي اخروي دين در همين‏جا، دين را منتفي و منحل كند.(4)

ماركس و اساس دين

در دوراني از زندگي ماركس، زمينه فكري فلاسفه آلمان را اين حقيقت تشكيل مي‏داد كه در برابر سؤال «خدا چيست؟» و «خدا كيست؟» مي ‏گفتند: انسان خداست.

هگل معتقد بود كه بايد خداوند را به عنوان حقيقت و اساس وجود انسان بشناسيم وتلاش‏هاي او را براي دسترسي به مقام والاي خدايي و ايجاد هماهنگي و نزديكي با روح مطلق ارج نهيم. ماركس با توجه به اين قسمت از عقايد هگل، كه مي‏گفت: خدا به عنوان حقيقت و اساس وجود انسان است، به بيراهه رفته و گفته است: منظور هگل از بيان اين نكته آن است كه انسان در واقع همان خدايي است كه از الوهيت خود خارج شده، سقوطكرده و از اصل خويش دور مانده است. اين زمينه فكري را بايد بيشتر ساخته فوئرباخ(5) دانست كه ماركس بسيار از او متأثر است. فوئر باخ، كه از فلاسفه آلماني و درزمان خود مشهور بود، اساس محكمي بر فلسفه بشرگرايي يا اومانيستي نهاد و آن را رونق بخشيد. او گفت: انسان خدايي است كه خود را خلق كرده است و به اين ترتيب، خداگرايي هگل به شكل انسان‏گرايي يا اصالت فرد رو نمود.

او معتقد بود كه در فلسفه هگل، انسان فردي خورد شده در برابر خداست و آن آشتي، كه هگل بين انسان و خدا قرار داد، موجب شد كه خدا عظمت پيدا كند و انسان در پاي آن له شود. لذا، بايد انسان را نجات داد و او را از خدايي كه خود ساخته است، آگاه كرد.انسان در واقع، خود، خدايي است كه صفات خويش را به آسمان افكنده و بشر تنها دربرابر عجز خود نسبت به طبيعت، صفت الوهيت را به طبيعت و نوع بشري داده است و نوع بشري همه اوصافي را كه خدا مي‏توانست داشته باشد، داراست. لذا، آن را خدا شمردهاست. بر اين اساس، در نظر او، علت واقعي اعتقادات ديني به طبيعت انساني و شرايط زندگي و محروميت او بر مي‏گردد.(6)

اساسي كه فرير باخ بنا نهاد زمينه را براي رويش انديشه‏هاي ماركس و همكار او،انگلس، باز كرد. در دوراني كه او به عنوان يك فيلسوف غير مذهبي جلوه‏گري مي‏كرد،او اصل ديالكتيك را از هگل گرفت و آن را در قالب ماترياليسم درآورد و در حقيقت مسأله روح مطلق و ايده‏آليسم عيني هگل را به ماده‏گرايي مبدّل ساخت، ولي در عينحال، اسلوب ديالكتيكي او را پذيرفت و در اين بين، مذهب و خدا حذف شد.(7) ماركس دراين دوران بيشترين تاخت و تازها را به مذهب و هر نوع خدانگري داشته و بيشترين مخالفت‏هاي او با مذهب در كتابها و نامه‏هايي كه در اين دوران ـ يعني تا سال حدود1848 ـ داشته، ابراز شده است. او در كتاب هايي از جمله خانواده مقدس (سال 1845) ونقد فلسفه هگل (سال 1844)، عمدتا به شكلي به ردّ خدا و بيگانگي انسان از خود و ردّ مذهب پرداخته است.(8)

با توجه به نوشته‏هاي ماركس به خوبي نظر او بر توهّمي و غير واقعي بودن دين، كه همچون هاله‏اي اطراف انسان را گرفته و مانع از درك خود و پيشرفت او مي‏باشد،هويداست.

بُعد جامعه شناختي دين از نظرگاه ماركس

ماركس علاوه بر اينكه يك فيلسوف بود بدون ترديد، يك جامعه‏شناس هم بود. او با گذراز فلسفه و روي آوردن به مسائل اجتماعي و اينكه ديگر خوش نداشت به او نام «فيلسوف»اطلاق كنند، وارد بررسي وضع موجود اجتماع زمان خود، خصوصا وضعيت اقتصادي آن، شد.او معتقد بود كه نمي‏توان جامعه نوين را بدون استناد به كاركرد نظام اقتصادي درككرد و تحول نظام اقتصادي را بدون توجه به نظريه كاركرد فهميد. انديشه اصلي اوتحليل و دركي از كاركرد كنوني، شالوده حاضر و تحول ضروري جامعه سرمايه‏داري بود واز نخستين فكر قطعي او در اين انديشه مي‏توان به تاريخ نبرد طبقاتي اشاره كرد واينكه در اين گيرودار تنها دو دسته وجود دارند كه يكي از آنها معادل زور بوده وهست به نام طبقه «بورژوا»، و ديگري طبقه «پرولتاريا» يا كارگر كه هميشه ستمكش وستمديده بوده است. بين اين دو طبقه دايما كشمكش است. او مي‏خواست براي رهايي اين طبقه ستمديده اقدامي بكند.

ماركس مي‏ديد كه كليساها همه در خدمت بورژوا و توجيه‏گر اعمال زورمدارانه آنهاست.او از يك سو، پيوسته از زبان كشيشان مي‏شنيد كه اگر به يك طرف از صورتت سيلي زدندطرف ديگر صورتت را بياور تا سيلي بزنند. او مي‏ديد كه كشيشان گناهان افراد را بامبلغي گزاف مي‏بخشند و اوراق مغفرت مي‏فروشند. و بيشتر تعاليم كليسا راه را برايستمگران و زورمندان، هموار مي‏كند؛ مانند اين سخن معروف كه قيصر را به قيصر واگذارو كار كسري را به كسري. همه اينها ماركس را بر آن داشت تا با توجه به آن اصل نظريخود، كه نظر طبقاتي او بود و علي‏رغم اينكه دين براي او امر مهمي تلقي نمي‏شد،درباره آن اظهار نظر نمايد. از سوي ديگر، او نمي‏توانست از كنار اين مسائل بگذرد.در جايي هم كه او زندگي مي‏كرد مذهب يك نيرو، يك عامل حركت و يا دست كم، عاملي مؤثر در شكل زندگي اجتماعي بود، اما در عين حال، به شدت با حضور و دخالت دين درامور اجتماعي مخالف بود.

از نوشته‏هاي ماركس دو تعبير درباره خاستگاه دين

برداشت مي‏شود: يكي اينكه دين ساخته دست زورمداران براي استثمار طبقه كارگر است كه كليسا و در واقع مسيحيت، آن‏را تقويت مي‏ كند و دوم آنكه دين آه ستمديدگان وپناهگاه و ملجأ رنجديدگان است؛ طبقه‏اي كه دايما تحت استثمار طبقه بورژوابوده‏اند.

به بياني ديگر، ماركس در پي علتي اساسي براي پيدايش دين از خلال وضع اقتصادي جامعه بود و اين علت ادعايي را در تركيب طبقاتي جامعه يافت. در نظر او، فقري كه موجب پيدايش دين شده نمايشگر فقر واقعي است و در عين حال، موجب عدم قبول فقر حقيقي وانقلاب عليه آن مي ‏شود.(9)

نظر ديني اميل دوركيم

در جامعه‏شناسي ‏دين در دوره جديد، دوركيم (1858ـ 1917) از شخصيتهاي مهمي است كه نه تنها تحت تأثير سن سيمون و كنت، بلكه تحت تأثير افرادي چون را بر ستون و اسميت وآثار او درباره اديان سامي و نيز تحت تأثير استاد خود فوستل دوكولانژ واقع شده بود. نخستين خدمت دوركيم به جامعه‏شناسي دين عبارت بود از تحليل او از نقشي كه ديندر تكوين وجدان جمعي يعني وجدان وآگاهي اخلاقي جمعي جامعه ايفا مي‏ كند، هرچند اوبا اين انگاره زمانه‏اش همراه بود كه مي ‏گفت: دين محكوم به اين است كه سهم هر چه كمتري در زندگي جديد داشته باشد. ولي توجه او معطوف به بعد انحطاط و انتقادي دين نبود، بلكه توجه او به تحولش بود. و اگر چه در نظر او اديان اصالت دارند و ديندروغين وجود ندارد، ولي الوهيت از نظر او هرگز چيزي فراتر از جامعه تغيير شكل يافته و جلوه نمادين پيدا كرده، نبوده است.(10)

جامعه با همان اثري كه بر اذهان آدميان مي‏ گذارد، همه توانايي هاي لازم را براي بيداري احساس ملكوتي آنها نيز داراست؛ زيرا جامعه نسبت به اعضاي خود همان مقامي رادارد كه خدا نسبت به مؤمنان. به نظر او، تحقيق علمي نيز نشان مي ‏دهد كه انسان‏هاهيچ‏گاه جز جامعه خويش را نپرستيده‏اند. تنها جامعه است كه به‏خودي خود، يك واقعيت مقدس است توجيه كننده تمايزي است كه ميان امر مقدس و غير مقدس ديده مي‏شود.(11) اواين بيان را در مورد جوامع ابتدايي مطرح مي‏سازد تا بتواند در مورد شكل امروزي جامعه نيز قضاوت كند. در نظر او، اديان بدوي در بطن خود شامل مفهوم جامعه‏اند وچيزهاي مقدس نيز به آن سبب مقدس‏اند كه نقش مظاهر جامعه را ايفا مي‏كنند؛ مثلاً،فرهنگ ديني عبارت است از ارزش‏هاي دسته‏جمعي كه وحدت و شخصيت يك جامعه را در برمي‏گيرد و آيين‏هاي ديني كارشان تقويت ارزش‏هاي دسته‏جمعي و مؤكد كردن جامعه دربين افراد است كه اين فرايند در جوامع ابتدايي به وضوح، قابل تشخيص است.(12) براين اساس، كاركردهاي دين در جامعه را چيزي جز اثرات خود جامعه نمي‏توان دانست.

1ـ دين و نقش اجتماعي آن

دوركيم از آنجا كه خواهان يافتن علل اصلي حضور همواره دين در جوامع است و به دنبالآن با نظاره كردن نقش مهم و كاركردهاي دين و وظايفي كه در طول حياتش داشته است،سعي مي‏كند جايگاه دين را در بين ساير واقعيت‏هاي اجتماعي روشن‏كند. او با مطالعه جوامع ابتدايي بحث خود در باب دين را آغاز كرد. و اعلان داشت كه دين بر دو مقوله اصلي مبتني است: كه بخشي از آن را مناسك و بخش ديگر از آن را عقايد و باورها شكل مي‏دهند. عقايد و باورها خود داراي مشخصه‏هاي بارزي هستند كه جهان را به دو دسته امور مقدس و غير مقدس تقسيم مي‏كنند. كه هر كدام خصم ديگري است و بدون گذر از يكي،به ديگري نمي‏توان وارد شد. براين اساس، دين مربوط به بخش

مقدس است و زنجيره‏اي به هم پيوسته از امور مقدس تشكيل دين مي‏دهند.

هاري آلبر، يكي از مطالعه‏كنندگان انديشه در زندگي دوركيم، چهار كاركرد عمده زيررا در نظر دوركيم براي دين شرح مي‏دهد:

1ـ در نظر دوركيم، دين در درجه اول، از طريق تحميل انضباط بر نفس و قدري خويشتن‏داري،انسانها را براي زندگي اجتماعي آماده مي‏سازد كه اين معرّف نقش انضباط‏ بخش بودن دين است.

2ـ تشريفات مذهبي، كه از مظاهر دين است، مردم را گردهم مي‏آورد و به اين‏گونه پيوندهاي مشترك آنها را دوباره تصديق مي‏ كند و در نتيجه، همبستگي اجتماعي را تحكيم مي‏بخشد. اين معرّف نقش انسجام بخش بودن دين است.

3ـ مردم با اجراي مراسم ديني ميراث اجتماعي گروه را ابقا و احيا مي ‏كنند وارزش‏هاي پايدار آن را به نسل‏هاي آينده منتقل مي‏سازند كه اين از نقش حيات‏بخش بودن دين حكايت دارد.

4ـ دين با برانگيختن احساس خوشبختي در مؤمنان و احساس اطمينان به حقانيت ضروري جهان اخلاقي، كه خود جزئي از آن هستند با احساس ناكامي و فقدان ايمان در آن هامقابله مي‏كند و اين مبيّن نقش خوشبختي‏بخش بودن دين است.(13)

2ـ افول دين در نقش‏هاي اجتماعي آن

دوركيم هم چون كنت معتقد بود كه امروزه اديان الهي و آنچه او غير علمي مي‏داند قدرت خود را از دست داده‏اند و تاب مقاومت در برابر رشد علمي و تجربي ندارند؛ مذهب قادرنيست با حذف علل عميق شرّ به نابساماني پايان دهد. اصولاً اديان در جوامع امروزيبيش از پيش انتزاعي شده و نقش اجبار اجتماعي خود را تا حد زيادي از دست داده‏اند.اديان اگرچه از افراد مي ‏خواهند كه از شهوات خويش بگذرند و بر اساس قانون معنويزندگي كنند، لكن ديگر قادر به تعيين تكليف يا قواعدي كه انسان در زندگي غيرديني‏اش بايد از آنها تبعيت كند، نيستند. نفوذ مذهب با توسعه جوامع، رو به زوال مي‏گذارد، اعمال تشريفاتي و شعاير تنها بخش كوچكي از زندگي افراد را اشغال مي‏كندو دين سنتّي، كه متضمن نيروهاي الهي است، در آستانه ناپديد شدن است. در واقع دين،كه در نظر دوركيم در گذشته شيرازه زندگي بود و وسيله‏اي كه مردم با آن از علايق گوناگون روزانه‏شان تا اندازه‏اي دست مي‏كشيدند و به پرستش مشترك چيزهاي مقدس رويمي‏آوردند، امروزه ديگر جهت‏گيري‏هاي سنتي‏اش سپري شده است. امروزه ـ به اصطلاح خود او ـ خدايان مرده‏اند و دين محور عقايد و الگوهايي است كه در آن جوامع پيشرفت چنداني نكرده‏اند.

او با اين اصل نظري خود، به گونه‏اي ديگر در عصر جديد از دين جديدي سخن مي‏راند وآن‏را اساس همين كاركردها عنوان مي‏كند در حقيقت، به عقيده او در جوامع فردگراي عقل باور امروزي، اقتدار عالي اخلاقي و فكري در اختيار علم است، در حالي كه چنين جامعه‏اي نيز مانند هر جامعه‏اي ديگر به اعتقادهاي مشترك نيازمند است، اما پيداستكه دين سنّتي پاسخگوي اقتضاي روح علمي نيست. پس دين ديگر نمي‏تواند اعتقادهاي مشترك لازم را تأمين كند و تنها يك راه خروج مانده است.

3ـ دين يا جامعه

دوركيم در بررسي اديان ابتدايي پس از ردّ برخي تلقّي‏ها از دين و معيارهايي كه دردين ضروري يا غير ضروري تلقي شده به نظر اصلي خود درباره دين و نقش و جايگاه امروزي آن مي‏پردازد. او معتقد است نسبت دادن حوادث طبيعي به علل غير طبيعي، كه بعضي مطرح مي‏كنند، با علم تعارض دارد و از سوي ديگر، تعريف دين به‏وسيله الوهيت وخداوند و اعتقاد به اين مطلب كه دين لزوما در ورايش موجودات روحاني مطرح است، راقبول ندارد و دليل نقضي براي آن مي‏آورد. هم چنين اينكه اساس دين بر ضعف و عجز بشردر مقابل عوامل و قواي طبيعي استوار و اينكه منشأ دين اعتقاد به ارواح است و عقيده به ارواح هم امري توهمي و خيالي است و لذا، اساسا دين امري توهمي و خيالي است، ازنظر دوركيم مردود مي‏باشد.

او قبول ندارد كه پديده‏اي ريشه‏دار با آن همه نقش، كه در تاريخ ايفا كرده است وبدان نيروي حيات بخشيده امري خيالي و زاييده خواب و توهّم باشد، بلكه دين يكي ازنيروهاي نظارت دروني است كه در درون افراد احساس الزام اخلاقي به هواداري ازدرخواست‏هاي جامعه ايجاد مي ‏كند و در موقع به خطر افتادن سامان اجتماعي به كارمي‏آيد. اما بر اساس نظر دوركيم، در تعريف دين مفاهيم ماوراي طبيعي نقشي ندارند وبخش مقدّس هم، كه او مد نظر دارد و خود مركّب از مجموعه‏اي از باورها و مراسم است،تقدسش را از خود افراد جامعه گرفته است؛ يعني اگر از دوركيم بپرسيم اين قداست ازكجاست، او فورا پاسخ مي ‏دهد: اين مردم‏اند كه امري را مقدس يا غير مقدس جلوه مي‏دهند. به عبارت ديگر، هر پديده يا هر امري ذاتا مقدس يا دنيوي نيست، بلكه زمانييكي از اين دو خصلت را پيدا مي‏كند كه مردم يا بر آن پديده ارزشي قايل مي‏شوند ويا بعكس، صفاتي ذاتي به آن نسبت دهند كه بر ارزش وسيله‏اي‏اش هيچ ارتباطي نداشته باشد.(14) بر اين اساس، در تعريف و نگرش دوركيم به تبيين جامعه‏شناختي از دين مي‏توان دو خصلت عمده براي دين درنظر گرفت:

ـ خصلت اجتماعي بودن دين كه دين عبارت است از

غليان احساسات جمعي كه نتيجه اجتماعي افراد در مكاني واحد (به نام كليسا) است وموجب پيدايش نمود مذهبي و تأثير الهام‏بخش امر مقدس در نزد افراد مي ‏شود.

2ـ خصلت غير خدايي دين كه افراد در پرستش مذهبي خويش بي‏آنكه بدانند، در واقع خودجامعه را مي‏پرستند و از اينجاست كه دوركيم در طرح خود براي بيان دين در جامعه فعلي و حل مشكل بحران اخلاقي جامعه دست به شاهكار غير معقولي مي‏زند كه اساساانسان‏ها در طول زندگي خود چيزي فراتر از جامعه، مورد پرستش قرار نداده‏اند وامروزه نيز آنچه قابل پرستش و ستايش است خود جامعه است. و در نتيجه، تمام باورهاي ديني معلول علل اجتماعي است و حتي تحول و تكامل در دين نيز معلول تحول و تكامل درجامعه است.(15)

نظر ديني ماكس وبر

دين در حوزه مطالعاتي ماكس وبر(1864 ـ 1920) حال و هواي ديگري دارد. شايد وبر ازمعدود جامعه‏شناساني باشد كه با دين به شكل تقريبا بي‏ طرفانه برخورد كرده و ازقضاوت‏هاي بي‏جا در مورد آن احتزاز كرده است. او بر اساس نگرش و روش كلي خود درجامعه‏شناسي ـ يعني روش تفهّمي ـ در دين نيز به رفتار معنادار انسان ديني نظر داردو به دنبال نقش دين در بروز برخي اعمال است. او مطالعات بسياري در مورد اديانگوناگون كرده، از جمله يهوديت و مسيحيت و به‏طور ناقص در باب اسلام نيز به مطالعه پرداخته است. نگاه وبر به دين، برخلاف ديگر جامعه‏شناسان، بر هيچ طرح تكاملي درقالب مراحل خاصي مبتني نيست و اصولاً اين نوع نگرش را خود قبول ندارد و از سويديگر جامعه‏شناسي دين او بيشتر بيانگر يك جنبه عمده از اخلاق ديني ـ يعني ارتباطاخلاق ديني با نظم اقتصادي ـ است. محرّك اصلي او براي ورود به مطالعه اديان نيزهمين انگيزه بوده است، به عبارت ديگر، از موضوعات اصلي جامعه‏شناسي ديني وبر ايناست كه ارتباط مستقيمي ميان سيستم اقتصادي و اصول اخلاقي جوامع وجود دارد كه برهمديگر تأثير مي ‏گذارند.(16)

دو تفكر عمده در زمان وبر

پيش از اينكه ما به بررسي ديدگاه اصلي وبر در باب رابطه دين با جامعه بپردازيم،اين نكته قابل ذكر است كه در فضاي فكري كه وبر در آن زندگي مي‏كرد و به ارائه نظريه خاص خود در باب دين پرداخت، دو تفكر عمده وجود داشت؛ دو تفكري كه وبرهيچ‏كدام را نپذيرفت و نظر سومي ارائه داد:

1)تفكر ماترياليسم تاريخي؛

2) تفكرهاي هنجاري كه بين آنها مشتركاتي و تفاوت هايي وجود داشت.

وجه مشترك آنها اين بود كه در هر دو تفكر، دين مانند هر نوع تفكر و امر ديگري، باواقعيت‏هاي اجتماعي، سياسي و اقتصادي رابطه‏اي يكطرفه داشتند. در واقع، يكي برديگري مقدم بود. اما از جيث فرق بين آنها، بايد گفت: در تفكر نخست، رويكرد اصلياين بود كه واقعيت‏هاي اجتماعي نوع خاصي از تفكر اجتماعي را تعيين مي‏كنند. در اينراستا، دين را به ساخت اجتماعي ‏واقتصادي‏تحويل مي‏برند وآن‏را به عنوان روبنامطالعه مي‏نماينديا در حقيقت، آن را در درجه دوم اهميت قرار مي‏دهند. در تفكر دوم،رويكرد اصلي اين بود كه فكر ديني، فكري است كه موجب عمل تاريخي مي‏شود و تاريخ رابا اين افكار مي‏توان تعيين كرد. يعني اساسا اعتقاد داشتند كه دين نقطه عزيمت حركت‏هاي اجتماعي و از عوامل اصلي رويدادهاي اجتماعي است.(17)

البته هيچ‏كدام از اين نظريه‏ها نتوانست در باب دين و ارائه نقش آن در جامعه كارساز افتد و نظريه منسجمي كه قابل ارائه باشد ساخته نشد. اين عدم موفقيت راعمدتا مي‏توان در يك جنبه از نگرش آنها به واقعيات اجتماعي دانست و آن ضعف درجامعه‏شناسي شناخت آنها بود. اين دو رويكرد هيچ‏كدام خط فاصلي بين تفكر ديني وواقعيت اجتماعي قايل نبودند. در اينجا، وبر دست به نوآوري زد و كاري ارائه داد كه بيانگر نگرش سومي به دين و نقش آن بود. آنچه باعث شكوفايي وبر در اين محيط شد همين فرض ساده و اوليه بود كه او به‏طور نسبي براي حيطه عقايد در مقابل واقعيت‏ها معتقدبه نوعي استقلال بود. او بر اين باور بود كه باورها مستقل‏اند و از طرفي هم مؤثرواقع مي‏شوند. بر اساس اين نظر، بين عقايد و منافع، بين دين و واقعيت‏هاي اجتماعي نيز يك سلسله ارتباط‏ ها به‏وجود مي‏آيد كه جامعه‏شناسي ديني وبر آن را در شكل ارتباط دين و نقش آن در عوامل اقتصادي دنبال مي ‏كند و اينكه دين تا چه اندازه توانسته در پيشرفت و توسعه اقتصادي جامعه نقش ايفا كند و آيا هر ديني اين كاركردرا دارد يا نه.

اصل از نظر وبر درمورد اين است كه اثبات كند رفتار آدميان در جوامع گوناگون وقتي فهميدني است كه در چارچوب دريافت كلي آنان از هستي قرار داده شود. اصول جزمي ديني و تعابير آنها جزيي از اين جهان‏بيني است و براي درك رفتار افراد، گروه‏ها، بويژه براي درك رفتار اقتصادي افراد و گروه‏ها، ناگزير بايد اين را هم درك كرد. درحقيقت، انديشه وبر اين‏گونه نيست كه بخواهد به جاي تبيين دين بر اساس اقتصاد (كه ماركس انجام داده) اقتصاد را بر اساس دين تبيين كرده باشد، بلكه همان‏گونه كه آرونمي‏گويد، آنچه او خواسته بيان كند اين است كه طرز تلقّي اقتصادي آدميان ممكن استتحت تأثير دستگاه اعتقادي تعيين شود. همان‏گونه كه دستگاه اعتقادي هم در لحظه‏ايمعرفت/ شماره 20/

39

معيّن از تاريخ ممكن است تحت تأثير دستگاه اقتصادي باشد.(18)

او اگر چه هدف رفتار ديني را امري غير عقلاني و آن جهاني و غير اقتصادي مي‏داند،(19) اما درباب بررسي پروتستانتيزم از اين بيان تا حدود زيادي فاصله مي ‏گيرد و اصول كلي زير را درباب دين و اقتصاد مطرح مي‏سازد:

اولاً، دين و پديده‏هاي اقتصادي وابستگي متقابل دارند و واكنش متقابل ميانشان موجود است.

ثانيا، نه دين و نه اقتصاد به تنهايي نمي‏توانند به طور

كامل و كافي واقعيت‏هاي زندگي اجتماعي را تعيين يا توصيف كنند.

ثالثا، تنها با در نظر گرفتن دين و سيستم اقتصادي به عنوان متغيرها امكان مطالعه زندگي اجتماعي وجود دارد. در واقع، اگرچه وبر همچون ماركس و دوركيم فردي مذهبي نيست وبه‏قول خودش‏نسبت به‏موسيقي دين گراست،اما در واقع،دين درنظراويكيازشريان‏هاي اصلي زندگي اجتماعي است؛ نظام ارزشي والايي كه بدون آن امكان هيچبررسي فراگير در جامعه انساني نخواهد بود و زندگي اجتماعي را بدون آن نمي‏توان بهنگاهي صحيح نگريست.(20)

دين و نقش مؤثر آن

وبر پرسش‏هايي در مقابل خود داشت: آيا چيزي معادل زهد دنيايي، كه اخلاق پروتستان مثال بارز آن است، در تمدن غربي يافت مي‏شود؟ ديگر اينكه چگونه مي‏توان انواع متفاوت بنيادي دريافت‏هاي ديني را روشن كرد و نوعي جامعه‏شناسي عمومي از مناسبات موجود ميان دريافت‏هاي ديني و رفتارهاي اقتصادي پديد آورد؟

سؤال نخست دقيقا زاييده تفكراتي است كه منجر شد تا وبر كتاب اخلاق پروتستان رابنويسد. كار وبر در اينجا نشان مي‏دهد كه پيوند فكري و هستي‏نگرانه موجود بينت عابير معيّني از مذهب پروتستان و نوع معيّني از رفتار اقتصادي وجود دارد. بياناين پيوندنشان مي ‏دهد كه يك طرز تفكر معيّن درباره جهان مي‏تواند جهت‏گيري كنش‏هارا تعيين كند. در حقيقت، كار او درك دين يا تأثير ارزشها، و باورها بر رفتارهايبش ري را به نحوي مثبت و علمي ميّسر مي‏ سازد. اين مطالعه روشن مي‏كند كه افكار ديني چگونه به عنوان عامل مؤثر در جريان تاريخ عمل مي ‏كند.(21)

وبر اخلاق پروتستان را يكي از اشكال عقلاني كردن جنبه معنوي زندگي مي‏داند.(22)مفهوم عقلانيت در تفكر وبر بسيار مورد توجه و بخش هاي مهم نظري اوست كه براساس آن،نقش مثبت دين را ارزيابي مي‏كند. عقلانيت در نظر او نشانه عصر حاضر است وجامعه سنّتي از آن بهره‏اي كافي ندارد. عقلانيت فرايندي است كه از طريق آن هر ناحيه‏اي از مناسبات انساني در معرض محاسبه و اداره قرار

مي‏گيرد.(23) او عقلانيت را در تمام ابعاد، از جمله دين، شناسايي مي‏ كند. علاوه برآن، معتقد است كه خود دين به‏طور نسبي عقلاني است. در عين حال، نظرش اين است كه دين خود مي‏تواند سر چشمه‏اي براي رشد عقلانيت باشد و يكي از سرچشمه‏هاي عقلانيت در جوامع غربي عبارت است از تغييرات فرهنگي ويژه‏اي كه اخلاق پروتستان آن را به ارمغان آورده است؛ اخلاقي كه اعتقاد به اصالت فرد، سخت‏كوشي، رفتار عقلاني واعتماد به نفس را مورد تأكيد قرار مي‏دهد.(24) وبر به يك معني خواسته است تاراه‏هاي پيچيده و پرپيچ و خمي را دنبال كند كه عقلاني شدن زندگي ديني از طريق آنهارابطه منظم و معقول انسان با خدا را جايگزين روش‏هاي جادويي كرده است؛ يعني پيامبران عليهم السلام با جاذبه‏هاي فرهمند خود توانسته‏اند قدرت‏هاي كاهنان را،كه مبتني بر سنّت بودند، از اعتبار بيندازند و با پيدايش دين مبتني بر كتاب،فراگرد عقلاني ونظامدارشدن پهنه ديني آغاز شد و در اخلاق پروتستان به اوج خودرسيد.(25) در نظر وبر در دين زمينه كافي براي عقلاني شدن زندگي و تناسب معناداريبا روحيه پيشرفت و سرمايه‏داري وجود دارد. يك جهان‏بيني معيّن با فعاليت اقتصادي پيوندي معنوي دارد.

وبر به دنبال يافتن پاسخ سؤال خود و كشف جواب آن، به طور كامل و قانع كننده به مطالعه ديگر اديان نيز پرداخته است، چه اديان الهي و چه غير الهي، از كنفوسيوس وتائو گرفته تا اسلام. او دنبال اين بود كه بفهماند در اين اديان خصوصيت مذهب‏پروتستان وجودندارد واين عامل ـ يعني همان عقلانيت غليظ ـ حلقه‏اي مفقوده استكه در اين اديان يافت نمي‏شود و ناگزير، جوامع بانگرش ديني خود را عقب نگه‏داشته ومانع و سدّ غير قابل عبوري براي شكستن‏سنّت ها شده است. او مطالعه‏اي درباب دين هندو (26) دارد كه با اين مطالعه ابراز مي‏دارد: آيين هندو داراي آيين اخلاق ويژه‏اي است كه آن را براي اين دنيا ناديده گرفته است و به واقعيت مادي‏همچون حجابي‏ مي‏نگرد كه علايق‏حقيقي را،كه‏بشريت بايد به آن توجه كند، پنهان مي‏سازد.(27)، آيين هندو دنيا را پديده‏اي گمراه كننده به شمار مي‏آورد و رغبت را از دنيابركنار مي‏زند. وبر آيين كنفوسيون و تائو را(28) نيز در چين مطالعه كرده و مدعياست كه در چين نيز سرمايه‏داري و رشد اقتصادي در نهايت پا نگرفته‏است؛ زيرا مذهب رايج در آنجا موجبات چنين تحولي را فراهم نكرده؛ چرا كه مذهبيان چين بر زندگي آرامي تأكيد داشتند و پيشرفت مادي را تشويق نمي ‏كردند. (29)

وبر در باب اسلام نيز مطالعاتي انجام داده است كه البته بيشتر مربوط به زمان حكومت عثماني است. او با مطالعه‏اش اسلام را قطب مخالف پروتستان دانسته و در نظر او،اسلام آييني نيست كه به زهد و دوري از دنيا سفارش كند. رياضت‏كشي، كه اخلاق پروتستاني نمونه كامل آن است، در اسلام وجود ندارد، علاوه بر اينكه اسلام فاقد آزادي بازار، تكنولوژي عقلاني، حقوق عقلاني و نيروي كار آزاده است.(30) لذا، اساساعقلانيت، كه موتور اصلي حركت براي شكستن سدّ سنت‏هاست، در اسلام وجود ندارد.

دين و كناره‏گيري محتوم آن

نقشي كه وبر براي دين در باب اخلاق پروتستان قايل شد بيشتر به دليل وجود عقلانيت در آن دين و مفقود بودن آن در ساير اديان بود، تا زماني مفيد است و اثر مثبت داردكه عقلانيت مورد نظر به حدّ بالاي خود يا به تعبير ديگر، به كمال نرسيده باشد،وگرنه اگر اين عقلانيت در جامعه پديد آمد و به حد بالاي خود رسيد ديگر عامل ايجاد كننده ضرورت براي ابراز وجود در كار نيست و عقلانيتي كه روزي دين به آن كمك مي‏كردديگر نيازي به هيچ مشروعيت مذهبي ندارد. در اين حال، دين با روند حيات اجتماعي سازگار مي‏شود و احتمال بسياري وجود دارد كه به تدريج خود را كنار بكشد.(31)

او بر خلاف دوركيم، كه معتقد بود علم اجازه مي‏ دهد كه هم دين را و هم سر برآوردناعتقادات جديد را درك كنيم، تضاد جامعه را، كه در كار عقلاني شدن است با نياز بهايمان به نحوي هيجان‏آميزتجربه مي‏كند ومي‏گويد: «جهان افسون زدوده است»؛ يعني درطبيعتي كه علم تبيين‏گر و تكنيك به كار گيرنده آن است،ديگر جايي‏براي جاذبه‏هاي اديانگذشته نيست. پس ايمان بايد به خفاياي روح عقب بنشيند.(32) به‏بيان‏ديگر، جهاني كهما در آن زندگي مي‏ كنيم از مواد و موجوداتي ساخته شده كه در اختيار بشرند و محكوم به اين هستند كه از سوي بشر به كار روند، دگرگون شوند، مصرف گردند. و ديگر، واجد هيچ نوع لطف و كرامتي نباشند. دين در جاي مادي و افسون‏زدوده كار ديگر ندارد جزآنكه به حريم دروني وجدان‏ها پناه ببرد يا به جهان ماورايي كشيده شود كه جهان خداي متعال يا سرنوشت هر فرد پس از هستي دنيايي است.(33) در مجموع، همان‏گونه كه خودوبر در كتاب اخلاق پروتستان يادآور مي‏شود، در جهان امروزي عرفي‏سازي وافسون‏زدايي، سرنوشت محتوم غرب خواهد بود.(34)

مقايسه و بررسي

در يك مقايسه اجمالي، مي‏توان نظرات هر كدام از اين سه متفكر مطرح شده (در زمينه جامعه‏شناسي دين) را در سه دسته مهم از انديشمندان جامعه‏شناسي قرارداد كه در حوزه جامعه‏شناسي دين صاحب رأي و نظر مي‏باشند:

دوركيم را بايد از جمله كساني دانست كه در سلك جامعه‏شناسان دين اجتماعي است؛ درعين حال كه غير متعهد مي‏باشد. اين دسته از جامعه‏شناسان در حقيقت معتقدند كه دين الهي به دليل پيروزي شاخص‏هاي علمي و تجربي از محدوده تكامل زماني خارج شده واكنون دوره تسلط علم رسيده است؛ علمي كه جز چيرگي بر طبيعت هدف ديگري در سر ندارد،رهايي انسان از موقعيت‏هاي تنگ و بسته جامعه را به عنوان كجروي اجتماعي و سياسي،محكوم كرده و روح جمعي را به جاي روح خدا يا خدا و يا خليفه او جايگزين مي‏كند.(35)

اين نظر دوركيم در باب دين و همگون پنداشتن آن با جامعه، نشأت گرفته از دو وجه نظركلي دوركيم مي‏باشد كه يكي مربوط به جامعه‏شناسي شناخت او و ديگري مربوط به برداشت او نسبت به علم و گسترش اثبات‏گرايي است. در باره وجه اول او، بايد گفت كه دوركيم فكر و عناصر اوليه انديشه و پايه‏هاي اساسي آگاهي و شناخت عقلي را اصولاً زاييده زندگي اجتماعي مي‏داند، حتي درباب مقولات منطقي، مانند زمان و مكان، معتقد است كه اينها نيز از مقولات اجتماعي درجه دوم‏اند و جامعه نه تنها مقولات مذكور را پديدمي‏آورد، بلكه محتواي آن از جنبه‏هاي متفاوت وجود اجتماعي تشكيل شده است. اما وجه دوم نظر او اين است كه روش اثبات‏گرايي و تجربه‏گرايي دوركيم در باب واقعيت اجتماعي از اموري است كه در جامعه‏شناسي دين او نيز سريان دارد و قابل مشاهده است،به گونه‏اي كه او دين را همچون ساير امور اجتماعي با عينك تجربه مورد مطالعه وبررسي قرارداد. علاوه بر آن، كار دوركيم در مطالعه اديان ابتدايي آن هم درمحدوده‏اي خاص كاري بيشتر مردم‏شناسانه است كه با آن به قضاوت جامعه‏شناختي پرداخته است. او آنچه را از اين مطالعه

برداشت كرده است به تمام اديان سريان داده و اگرچه براي دين نقش‏هاي مهمي قايل است، اما منشأ آنها را چيزي فراتر از جامعه و داده‏هاي اجتماع نمي ‏داند. اوعلي‏رغم اين كه آگوست كنت را در زمينه دست‏زدن به ارائه دين جديدي تحت عنوان«انسانيت» تخطئه مي‏كند، اما خودش بيش از كنت دچار اشتباه شده است و نظري رادرباره پرستش جامعه ارائه مي‏دهد كه بسيار غير واقع‏بينانه و سخيف‏تر از آن چيزياست كه كنت مطرح ساخته است. اين نشان مي‏دهد كه نه دوركيم و نه حتي كنت افرادي ديني نبوده‏اند و بلكه آنچه تعلق آنها را بيش از اندازه مشغول مي‏داشت رهايي جامعهاز بحران اخلاقي زمان بود كه چاره‏اي جز پرو بال دادن به دين آن هم بيشتر به ابعادانسجامش به صورت واقعا تحريف شده نداشتند، غافل از اينكه آنچه از مطالعه اديان وجوامع به دست مي‏آيد خلاف گفته‏هاي دوركيم را ثابت كرده و انسان ها معمولاً چيزيفراتر از ماحصل انديشه دوركيم را پرستيده و آن را در زندگي خود مؤثر دانسته‏اند.از جوامع داراي اديان الهي گرفته تا جوامعي كه در آنها دين توحيدي مطرح نبوده است.از سوي ديگر، اظهارنظر راجع به ماهيت اديان، در حوزه و محدوده جامعه‏شناسي دين نيست و دوركيم نبايد از محدوده و حوزه علمي خود فراتر رود و به حوزه علمي ديگريوارد شود.

اما اظهار نظر كارل ماركس را در زمينه دين بايد در جرگه نظرات انديشمنداني قرارداد كه تحت عنوان جامعه‏شناسان دين اجتماعي متعهد قابل درج هستند، دسته‏اي كه بهتمام باورهاي دسته اول معتقد بوده، ولي روح جمعي را حاكم ندانسته و اصولاً طرح آنرا محكوم كرده‏اند و رهايي انسان را نمونه‏اي از بيداري، آگاهي و انقلابي بودن جامعه تلقي مي‏كنند. نمونه خاص اين دسته را مي‏ توان افراد با نگرش ساختي كاركردي،تضادي نام برد.(36) كه ماركس جزو آنهاست. در نظر او، جامعه‏شناسي دين اصولاً به عنوان جنبه‏اي از جامعه‏شناسي آگاهي و فرهنگ تلقّي مي‏شود. از نظر او، ستم‏كشي واز خودبيگانگي انسان فقط سياسي، اجتماعي و اقتصادي نيست، بلكه معنوي هم هست. آگاهي تجاوز ديده و تحريف يافته انسان و همچنين كار توليدي اوست كه بايد در انساني تكامل، تطهير و تعالي يابد كه كمال آن در نظام اجتماعي بي‏ طبقه است و خلاصه در اين برداشت، بر خلاف برداشت دوركيم، دين يكي از ايدئولوژي‏هاي سنّتي است كه آگاهي انسان بايد از آن فراغت يابد؛ زيرا كه دين ره‏آورد تضاد طبقاتي است و در اين نظامبه تضاد طبقاتي دين سر بر مي‏آورد؛ گاهي آه ستمديدگان است و گاهي شمشير ستمگران تابا آن به راحتي بر ستمديدگان حكم برانند. اما دو ايراد عمده بر ديدگاه كارل ماركسوارد است: اوّلاً، ماركس بر خلاف ديگر جامعه‏شناسان، همچون دوركيم و وبر، مطالعه مهمي در زمينه دين نداشته و دين را كليساي زمان خود پنداشته‏است كه اين‏گونه عملاز انديشمندي چون ماركس كاري غير واقع‏بينانه است. از سوي ديگر، برداشت خود از دين را به تمام اديان سرايت داده، نقشي‏ منفي كه كليساي‏زمان ماركس در جامعه‏ايفامي ‏كندبراي هميشه در حق ديگر اديان جاري دانسته است و از اين رو، به عدم دخالت دين درعرصه اجتماع رأي داده است.

ثانيا، ماركس به يافتن علل اساسي پيدايش دين از خلال وضع اقتصادي جامعه پرداخت هاست. لذا، از سويي، او مطرح مي‏ كند كه‏واقعيت نابساماني كه طبقه رنجديده در جامعه طبقاتي با آن روبرو مي‏باشد افكار ديني را در ذهن رنجديدگان فقير پديد مي‏آورد تااز اين رهگذر ملجأ و پناهي پيدا كند و از سوي ديگر، تمايل دارد تا نشان دهد اين طبقه حاكم براي حمايت از مصالح خود آيين مي‏سازد و براي طبقه رنجديده به ارمغان مي‏آورد، در حالي كه هيچ‏كدام از اينها با واقعيت خارجي توافق ندارد؛ زيرا دين هميشه در دامن فقرا و محرومين و نيازمندان پرورش يافته و پيش از آنكه با نور خودسراسر جامعه را بپوشاند در روح فقرا و محرومين پرتو افكنده است، چه مسيحيت ـ به خصوص در امپراتوري روم ـ و چه دعوت اسلامي در شهر مكه. لذا، چگونه ممكن است دين را دستاورد طبقه حاكم دانست و نقش آن را در جامعه ناديده انگاشته يا تنها نقش منفي وتخدير كننده به آن داد؟ تاريخ جوامع ابتدايي نيز جلوه‏گر اين حقيقت است كه دينتنها از پديده‏هاي فكري جوامع طبقاتي نيست،با آن كه در نظر ماركس، دوران بي ‏طبق هاست. اگر دين بخواهد سپر حفاظت رنجديدگان بوده و از واقع نابسامان اقتصادي آنهاسربرآورده باشد چگونه مي‏توان وجود عقيده ديني و نقش آن را در اجتماع جداي از واقع نابسامان و شرايط سخت اقتصادي تفسير كرد. و چگونه براي غير رنجديده‏گان امكان داردكه دين و ايدئولوژي طبقه رنجديده را، كه از واقع اقتصادي‏شان سرچشمه گرفته است،قبول كنند؟(37)

در نهايت، عقيده ماركس درباره دين و نقش تخديري آن، بسيار دور از واقع است و باهيچ معيار علمي و غير علمي سازگاري ندارد. البته، بخش عمده‏اي از اين واقعيت راخود ماركس در دوران كمال درك كرده است.

دين در حوزه انديشه ماكس وبر، حالتي ويژه دارد، به گونه‏اي كه بنابه گفته انديشمندان، تمام جامعه‏شناسي وبر به گونه‏اي جامعه‏شناسي دين است و عمده نظرات و

تفكرات اصولي وبر را در جامعه‏شناسي دين او مي‏توان بازيابي كرد. وبر را دردسته‏بندي‏ ها مي‏توان جزو جامعه‏شناسان دين اجتماعي قرار داد كه روش تفسيري دارند.اين دسته ضمن مردود شمردن وجوه آرماني ناخداگرايي و عوامل‏گرايي متفكران گذشته،انديشه رهايي انسان را باز كرده‏اند، اما در عين حال، علي‏رغم تلاش در زمينه بررسينقش دين در جامعه، خصوصا ابعاد پيشرفتي جامعه، درباره انديشه خدا و تأثير ايمان بهاو در جهان اجتماعي به سكوت مي‏نشينند.(38) البته برخي از آن را شايد بتوان به افرادي همچون وبر حق داد؛ زيرا كه اولاً، وبر از معدود كساني است كه بيشتر توانست هاست از محدوده جامعه‏شناسي خارج نشود و در محدوده علوم ديگر دخالت نكند و ثانيا،شايد بتوان گفت كه اعتقاد وبر به دين بسيار كمتر از ديگران بوده است و نسبت به گرايش به دين اهميت نمي‏ داده‏اند. همچنين اگر به نحوه ورود وبر به محدوده مطالعه جامعه‏شناسي دين ـ يعني بررسي نقش دين در وضعيت رشد اقتصادي ـ نگاه كنيم، مي‏ بينيم كه وبر در اين زمينه‏ها اصولاً نقشي براي منشأ دين و آورنده آن قايل نيست، بلكه تنها برخي از آموزه‏هاي دين را ملاك قرار داده و بر همان اساس به قضاوت نشسته است.

لذا، از جمله ايراداتي كه به وبر وارد است عدم مطالعه دقيق و همه‏جانبه تمام اديانبود؛ زيرا قضاوت قطعي درباره ديني همچون اسلام بدون مطالعه عميق و همه جانبه آنكار معقولي نيست؛ بخصوص براي كسي كه معتقد به ديني نباشد بسيار فرصت لازم است تابتواند ديني چون اسلام را مطالعه كند و دريابد كه آيا از نظرگاه اسلام، رشداجتماعي و توسعه اقتصادي مطلوب است يا نه و آيا شيرازه دين با پيشرفت جامعه سازگاراست يا نه. وبر با همان برداشتي كه از برخي آموزه‏هاي پروتستان داشته، سراغ اديان ديگر آمده و به طور تعجب‏آميزي در هيچ ديني ـ آن‏گونه كه در پروتستان يافته ـآموزه قابل قبولي كه بر گفته‏هاي آيين پروتستان منطبق باشد نيافته است. بخصوص، كه بايد متذكر شد همچون ماركس كه دين مسيحيت را تظاهر يافته در كليساي آن زمانمي‏دانست و آنچنان با آن قضاوت نادرست به مقابله با مذهب نظر داد، ماكس وبر نيز بامطالعه بخش كمي از اسلام خصوصا اسلامي كه در گذشته معرفي شده و امپراتوري عثماني نماينده آن بوده به قضاوت پرداخته است. لذا، مدعي است هم جوهره اسلام و هم ساختارحكومت‏هاي اسلامي، كه دين آنها را تعيين كرده است، و همراه قوانين و دستگاه اداري آنها، همه سدّ راه پيشرفت مي‏باشند و نقش مهم اجتماعي خود را ايفا نمي ‏كنند.(39)

البته‏شايد برخي از اين اشكالات وارده بر وبر را بتوان در نوع روش مطالعه جامعه،كه همان روش تفهمي اوست، جستجو كرد.

پاورقيها:

1- ميرچا الياده، دين پژوهي دفتر اول، ترجمه بهاءالدين خرمشاهي،تهران، پژوهشگاه علوم انساني، 1375، ص86

18ـ احمد صدري، جامعه‏شاسي ديني ماكس وبر، كيان 13،1372

14ـ13ـ لوئيس كوزر، زندگي وانديشه بزرگان جامعه‏شناسي،ترجمه محسن ثلاثي،تهران، نشر علمي، 1368، ص200؛ ص 198

16ـ15ـ آرون،پيشين، ص347؛ ص374

17ـ برنزوبكر، تاريخ انديشه اجتماعي، جواديوسفيان، ج 2،تهران، امير كبير، 1371، ص501

10ـ ميرچا الياده، همان، ص360

12ـ كرامبي و ديگران، فرهنگ جامعه‏شناسي، حسن پويان،تهران، نشر، 1376، ص133

19ـ آرون، پيشين، ص 585

11ـ ريمون آرون، مراحل اساسي ‏انديشه در جامعه‏شناسي، باقرپرهام، تهران، نشر سهامي، 1370، ص377

26ـ دين‏هندو، آموزشهاي‏بودا، شاهزاده‏هندو، درنپال درقرنششم قبل ميلاداست و هدف كلي آن رسيدن به «نيوانا» يا ارضاي كامل روحي مي‏باشد.

24ـ كرامبي و ديگران، همان، ص 414

20ـ ماكس وبر، روحيه سرمايه‏داري و اخلاق پروتستان،غلامعباس توسلي،تهران، سمت، 1372، ص17 و28

22ـ21ـ آرون، پيشين، ص 61؛ ص 58.

28ـ همان،ص 495 و جرج ريتزر،انديشه جامعه‏شناسي معاصر،محسن ثلاثي،تهران: 1374، ص101

25ـ كوزر، پيشين، ص 318

27ـ جامعه‏شناسي، آنتوني گيدنز، ترجمه منصور صبوري،تهران، نشرني، 1373، ص495

29ـ كنفوسيوس آييني است از قرن ششم قبل از ميلاد توسط كونگ فو تسو ابداع شده و مبدع تأتو نيز لائوسته است.

23ـ ژان بشلر، خاستگاه هاي سرمايه‏داري، رامين كامران، چاول، تهران، نشر البرز،1370، ص 48

2- همان، دفتر دوم، 1376، ص 351

39ـ ر.ك.به: ماكسيم رودنسون، اسلام و سرمايه داري، ترجمه محسن قدرتي، نشر سهامي، 1358

38ـ ابوالحسن تنهايي،، همان، ص 593

34ـ ماكس وبر، پيشين، ص 156

35ـ36ـ ابوالحسن تنهايي، درآمدي بر مكاتب و نظريه‏هاي جامعه‏شناسي، تهران، نشر مرنديز، 1374، ص 593؛ ص593

30ـ برايان اچ ترنر،وبر و اسلام،حوزه و دانشگاه 2، 1374

33ـ32ـ31ـ آرون، پيشين، ص 593؛ ص 636؛ ص 589

37ـ ر.ك.به: محمد باقرصدر، همان، ص 116

4ـ3ـ اين نظريه‏ها، عمدتا نظريه‏هايي بودند كه مي‏پنداشتند مي‏توان شبكه‏هاي غير مشخص از هم كنشي پديد آورد كه در آن بدون دخالتدين يا اخلاق به‏طور طبيعي، نظم و انضباط به‏بار آورد؛ ص 365

5ـ او هم‏دوره ماركس و متوفاي سال 1872 است.

6ـ نقد و نظر، شماره 2، سال اول، ص 95

7ـ ر.ك‏به:كلام جديد،عبدالكريم‏سروش،انسان‏شناسي،پلي‏كپي، ص97

8ـ آندره پيتر، ماركس و ماركسيسم، شجاع‏الدين ضيائيان،تهران، نشر دانشگاه تهران، 1360، ص263

9ـ محمدباقر صدر، اقتصاد ما، ترجمه كاظم موسوي، ج1،تهران، برهان، 1350، ص113

منابع:

دين پژوهي,ميرچا الياده، ترجمه بهاءالدين خرمشاهي,پژوهشگاه علوم انساني,mahal=تهران,tarikh=1375ش,safhe=86

دين پژوهي,ترجمه بهاءالدين خرمشاهي,پژوهشگاه علوم انساني,mahal=تهران,tarikh=1376ش,jeld=2,safhe=351

دين پژوهي,ميرچا الياده، ترجمه بهاءالدين خرمشاهي,پژوهشگاه علوم انساني,mahal=تهران,tarikh=1375ش,jeld=1,safhe=86

نقد و نظر,jeld=ش2,safhe=95

5-كلام جديد,عبدالكريم‏سروش

6ماركس و ماركسيسم,آندره پيتر,دانشگاه تهران,mahal=تهران,tarikh=1360ش,safhe=263

7اقتصاد ما,محمد باقر صدر، ترجمه كاظم موسوي,برهان,mahal=تهران,tarikh=1350,safhe=113

8فرهنگ جامعه‏شناسي,ترجمه حسن پويان,نشر,mahal=تهران,tarikh=1376,safhe=133

9زندگي وانديشه بزرگان جامعه‏شناسي,لوئيس كوزر، ترجمه محسن ثلاثي,نشرعلمي,mahal=تهران,tarikh=1368ش,safhe=198،200

10تاريخ انديشه اجتماعي,برنزوبكر، جواديوسفيان,اميركبير,mahal=تهران,tarikh=1371ش,jeld=2,safhe=501

11-كيان,احمد صدري,tarikh=1372,jeld=ش13

12-روحيه سرمايه‏داري و اخلاق پروتستان,ماكس وبر، ترجمه غلامعباس توسلي,سمت,mahal=تهران,tarikh=1372,safhe=17

13- خاستگاه هاي سرمايه‏داري,رامين كامران,البرز,mahal=تهران,tarikh=1370,safhe=48

14-جامعه‏شناسي,آنتوني گيدنز، ترجمه منصور صبوري,نشر ني,mahal=تهران,tarikh=1373,safhe=495

15انديشه جامعه‏شناسي معاصر,محسن ثلاثي,mahal=تهران,tarikh=1374,safhe=101

16حوزه و دانشگاه,tarikh=1374,jeld=ش2

17درآمدي بر مكاتب و نظريه‏هاي جامعه‏شناسي,ابوالحسن تنهايي,نشرمرنديز,mahal=تهران,tarikh=1374ش,safhe=593

18اسلام و سرمايه داري,ماكسيم رودنسون، ترجمه محسن قدرتي,سهامي,tarikh=1358ش

20 فصلنامه معرفت شماره

بازگشت