جايگاه زن در قصـه معاصر
قسمت پنجم
منيژه آرمين

انقلاب اسلامى, ارزشها را در همه زمينه ها دگرگون كرد. باورهاى تازه با خود آورد و فطرت خوابزده آدمهايى را كه هر يك به نوعى به طاغوت آلوده شده بودند, بيدار كرد.

زنانى كه هفده شهريور را آفريدند, توانستند, چشمهاى تنگ مرتجعين سنت گرا و متجددين غربزده را به حقايقى تازه باز كنند.

ادبيات اين دوره, زاده چنين حركتى است. دورانى عجيب. دوران زنهايى كه از درون كوچه ها و خانه هاى كوچك و مسجدها سرازير مى شوند و عزيزترين هاى خود را تقديم انقلاب مى كنند.

آنها لباسهاى شيك نپوشيده اند. زيبايى چشمگيرى هم ندارند. حرفهاى روشنفكرانه هم بلد نيستند. آنها با زبانى ساده سخن مى گويند اما جلوه هاى وجودىشان حتى در ذهنهاى قافيه انديش

نويسندگان نمى گنجد و فرصت ديگرى مى خواهد تا با نظرى عميق تر, ريشه هاى اين حركت را پيدا كنيم.

در اين زمان, برخلاف هميشه كه هنر, ايدهآلها را مطرح مى كرد; مى بينيم كه آدمها و حرفهايشان پيشتر رفته اند; بسيار پيشتر از افكار قصه نويسان و نمايشنامه نويسان. آنها, هنوز هم قهرمانان گمنامى هستند و دريغ كه تا پايان اينچنين نمانند!!

در اين دوره, قصه هاى زيادى نوشته شده ولى به دليل موضوع كار ما, سه قصه را مورد بررسى اجمالى قرار مى دهيم.

1 - حوض سلطون از محسن مخملباف

داستان با طرح موردى از زنان بيوه طبقات پايين اجتماع كه با مردن مردشان ويلان و سرگردان مى شوند و اگر بچه داشته باشند تن به هر نوع زندگى كه پيش آيد مى دهند و حتى زن نامردهايى همچون قنبر شده و سرانجام رها مى شوند آغاز مى شود.

عزت السادات ازبس صبح تا شب در حمام و در خانه ها كار مى كند, بچه اش را ول كرده توى كوچه ها و بچه اش مى ميرد. حالت روحى و غمهاى درونى اين زن با زبان خودش به خوبى توصيف شده و پيداست كه نويسنده توانسته ريزه كاريهاى شخصيتى اين زن را بشناسد و وصف كند. ((سر آخر اتوبوس سوار شدم. كجا؟ كجا مى خواستى باشه؟ بى بى زبيده ديگه. روى قبرها, گله گله چراغ موشى, چند نفر هنوز فاتحه مى خوندند. جرات كردم رفتم تو: السلام على يا اهل... اى رفتگون سلام, حسين جون سلام, مادر, خاكت سرد نيست كه دلم به گونه آتيشه...))

بعد از رسيدگى خودش حرف مى زند. از مسلمانهاى نامسلمان و از نابسامانيها و كمبودها...

((حمومى جوابم كرده بود. كسى نمى زاييد رختشو بشورم. كارخونه ها كارگر نمى خواستن. گفتم: بايد برم گدايى, دستم پيش ناكس دراز نباشه. شب پيش گارد ماشين خوابيدم.))

عزت السادات مدتى پيش خواهرش كه در خانه اى كلفتى مى كرد, مى رود ولى از آنجا هم مىآيد بيرون و بالاخره زن خادم مسجد مى شود.

در اين موقع رگه هايى از وجود او كه تاكنون ناشناخته مانده بوده, خود را نشان مى دهد. او كه از زندگى زخمها و رنجهاى بسيار خورده بود, مى رفت تا در جهتى خاص بيفتد و در آغاز يك تحول بزرگ شخصيتى قرار گيرد.

آقاى خادمى و پيشنماز مسجد در جريان مبارزات سياسى بعد از پانزده خرداد سال چهل و دو هستند و پاى عزت السادات هم خود بخود وارد اين قضايا مى شود ولى خوبيش اين است كه آدم بى تفاوتى نيست. آن چيزها كه در گذشته ها برايش رخ داده وآن خاطرات پراكنده, سرانجام همچون قطره هايى كه به دريا مى رسند, و به وحدت تازه اى مى رسند. تبديل مى شوند به عملى آگاهانه.

((آقا گفت: خواهر عجله كن يه گوشه اى قايمش كن بقچه رو گرفتم. آقا هم چپيد توى شبستون. گفتم: مى دونم چيه. لابد توش از اون كاغذهاست كه خادمى بده اين و اون پخش كنند توى مسجدها. حتما توش نوشته, اون آقا رو قربون جدش برم, به زور روونه مملكت غربت كردند. لابد نوشته اون روز كه دختر قنبر تو بغل من پرپرزد, كرور كرور آدمهاى ديگه ام كشتند. هركى ام زنده گيرشون اومده بردن با طياره ريختند تو حوض سلطون. چرا اين كارها را مى كنند؟)) اين سوال درواقع, آغاز راه تازه اى است كه عزت السادات, قدم به قدم آن را طى مى كند.

زندگى خادمى بذر نيكيها را در وجود عزت السادات بارور مى كند و حتى او را نسبت به گناهان قبلى اش حساس مى كند.

ما, اينجا با نوعى از تكامل شخصيت روبه رو هستيم كه در زمينه اى كاملا طبيعى و قابل قبول به نظر مى رسد.

همين زن, سرانجام وارد يك جريان جدى سياسى مى شود و همچون يك قهرمان عمل مى كند.

او, همراه خادمى به فيضيه مى رود و هنگامى كه مى فهمد مامورين دنبال خادمى هستند, لباس روحانيت مى پوشد و مى رود داخل فيضيه و قضيه را به خادمى مى گويد و او از پنجره آنجا به طرف رودخانه فرار مى كند ولى در اتوبوس هردوشان به دست پليس مى افتند.

عزت السادات را كتك مى زنند و شكنجه مى دهند و سرانجام او, در همان ماشين وضع حمل مى كند.

((به خادمى گفتم: پاى بچه رو بگير سرازيرش كن خفه نشه. گفت: دستم بسته است. خودم پاهاشو گرفتم. بلند كردم. سرازيرش كردم. از دهنش خونابه اومد. اون وقت گريه كرد. خادمى هم گريه كرد و سرشو زد به آهن ماشين...))

اين زن و شوهر گفتگويى ساده و در عين حال پراحساس و عميق دارند. عزت السادات در سكرات مرگ است و خادمى در آستانه زندان. براى عزت السادات, رازهاى دنياى ديگر و عالم غيب روشن مى شود. ((دلم ضعف مى رفت. نفسم تنگ شد. جفت نيومده بود. از حال, رفتم. اون وقت عمه خانم گفت: يه گل هندوانه بذار دهنت حالت جابياد. گفتم تروخدا ببين عمه خانم كفشهايم تنگ بوده پاهام چه تاولهايى زده. گفت: الهى دستشون بشكنه يه خورده از اين زيتونها بمال روش خوب مى شه. خودش زيتون كند ماليد روى پام. دردش ساكت شد. عمه خانم گفت چشات خسته است. دلهره اى, يه دقه بخواب, خوابيدم. چه باغ مصفايى! چه آفتاب خوبى!))

اين خانواده, با عشقشان, با عواطفشان و با همه رنجهاى مافوق بشرى, تجسمى از رنجهاى يك ملت بودند كه بعد از پشت سرگذاشتن سختيها, از بطن خود, موجودى را به دنيا آورند. حتى دخترى كه به دنيا آمده مى تواند كنايه اى باشد از نقش او در آينده انقلاب و تولدى است تازه.

حالا بايد ببينيم محسن مخملباف در داستانهاى بعدى خودش تا چه حد به اين تفكر وفادار مى ماند.

2ـ باغ بلور

در ((باغ بلور)), تصويرى از روياها, واقعيتها و اوج و حضيضهاى عده اى از زنان اين زمانه را مى بينيم. زنانى معمولى كه در كوچه و پس كوچه هاى ايران, نظيرشان بسيار است اگرچه گردش زمانه, آنها را در خانه اى طاغوتى مصادره شده, جمع كرده باشد.

لايه, زنى است كه شوهرش شهيد شده و موقع زايمان, همه رنجهاى خود را مثل شهادت شوهرش و غربتش در اين زمانه با دردهاى زايمان, قرين و همصدا هستند.

مليحه كه زن يك فلج جنگى شده, نشان دهنده دنيايى از ترديدها و اضطرابهاست.

سورى نيز زن شهيد است كه با مادرشوهرش زندگى مى كند و بعدها زن برادر شوهرش مى شود.

سير داستانى اين قصه طورى است كه اگرچه شخصيتها تحول پيدا مى كنند ولى تكامل پيدا نمى كنند. هيچ كدام آنها مثل عزت السادات قهرمان نيستند. اينجا, آن روى ديگر سكه است.

ارتجاع و بازگشت به ارزشهاى طاغوتى را در يك مجلس عروسى مى بينيم.

(( - اى واى تراخدا چه روژ خوشرنگى. خديجه! توى اين وانفسا اينها رو از كجا مى خرى شيطان!

- نمى خرم برام مىآرن. يك بنده خداى مومنى است براى زنش آورده بود. رفته بود ماموريت اروپا...))

لايه از عروسى كه برمى گردد غصه دار است. زنجيره اى از حوادث و وقايع قلب او را آزار مى دهد. شوهرش نرفته بود و زن و بچه اش را ويلان و بى سرپرست نكرده بود كه ديگران دوتا دوتا زن بگيرند و...)) لايه در آغاز سقوط روحى است و شرايط موجود كج انديشى ها و اعمال خلاف و نامهربانيها به او كمك مى كند. او, حتى بعد از ازدواج هم خوشبخت نمى شود و از شوهر دومش جدا مى شود.

عاليه, پسرش شهيد شده و پسر دومش با عروسش ازدواج مى كند ولى زندگى پرمساله اى دارد كه سرانجام او را به جنون مى كشاند.

خورشيد, سرايدار خانه از عواطف و احساسات اهل خانه بى خبر است. او با آنكه طاغوتى نيست ولى طاغوت زده است و در وقايع داستان, موضع خود را نشان مى دهد. حتى چنين به نظر مى رسد كه موضع او قوىتر و محكم تر است و غالبا, ديگران را تحت الشعاع قرار مى دهد.

وقتى حكم تخليه را به ساكنين خانه مى دهند, همه مى روند به يك هتل و خورشيد غيبش مى زند. و بعد از مدتى پيدايش مى شود و لايه را با خود مى برد به ناكجا آباد.

بچه سورى هم كه شوهرش شهيد شده به دنيا مىآيد ولى او وضع روانى درستى ندارد. شيرش خشك شده و بچه گرسنه اش است.

عاليه, دچار دگرگونئى كه ناشى از رنجهاى بسيار اوست, مى شود و از سينه هايش شير جارى مى شود و به بچه سورى حيات مى بخشد.

حالا بايد پرسيد, زنهاى كتاب, كه تعدادشان هم كم نيست, آيا همه واقعيت هستند و يا قسمتى از واقعيت و اين سوال پيش مىآيد كه زنهاى كتاب چه موجوداتى هستند؟ آيا بازيچه سرنوشت كورند يا از خود اراده دارند و اگر از خود اراده دارند چرا لزوما يا مثل عاليه و سورى ديوانه مى شوند و يا مثل لايه به دنبال خورشيد مى روند؟

البته اينها مى توانند يكى از صورتهاى ممكن باشد ولى چرا در اين كتاب, همه زنها اين صورت ممكن را دارند!

آيا اينها, همان زنهاى زاييده شده در حوض سلطون مى توانند باشند؟!

...و نكته اى كه ما را متوجه باغ بلور, بعنوان قصه اى در دوران بعد از انقلاب مى كند بجز فضاى آن, ظهور معجزه است در پايان كتاب و عليتى كه فراتر از علتهاى مادى رفته است كه اين صحنه نيز با بافت كلى قصه همگونى ندارد.

3ـ صحراى سرد

((صحراى سرد)), نوشته محمود گلابدره اى را به جهت خاصى مورد بحث قرار مى دهيم.

در اين قصه, حميرا, شخصيت اصلى زن قصه به طرز خاصى مطرح مى شود. وى كه با فرستادن عكس خود براى على سيا, تار زن محبوب شهر, خواستار ازدواج با او مى شود و براى اثبات عشق خود به تمامى مقدسات مذهبى متوسل مى شود و البته اين تاكيدى است بر اينكه او يك دخترمسلمان دوآتشه است البته از نوعى كه نويسنده مى خواسته تفسير كند!

((گفتم, هزاربار گفتم. هزاربار نقشه كشيدم... توى حرم, توى مسجد, سرنماز گفتم, بعد از نماز گفتم, نذر كردم گفتم, روزه گرفتم گفتم...)) ولى حميرا ده رو دارد. او, آنجا گفته بود نيست. مى خواهد به همه چيز رنگ ابتذال بدهد. رنگ خودش را و معلوم نيست على سيا بعد از چندبار ازدواج و آن همه تجربه اينها را از اول نفهميده بود!

وقايعى كه از اين پس مى گذرد مثل صحنه حمام زايمان حميرا و دعوايش با دلاك حمام و تغيير خانه به آپارتمان و... كه همه اينها نشان مى دهد كه حميرا با نقشه, زن على سيا شده ولى اين نقشه, طرح درست و حسابى ندارد و علتش هم معلوم نمى شود همان طور كه علت خيلى از مسايل طرح شده در داستان, روشن نمى شود.

اين كتاب, بيانيه اى است براى كوبيدن يك تيپ و از نظر روانشناسى زيركانه ترين فرم است براى يك ايده ئولوژى زيرا حميرا كه مظهر بدى است پيوسته با جلوه هاى مذهبى (اگرچه گاها خرافى) قرين مى باشد.

حالا همين حميرا با روح شيطانى خود با مظهر نيكى و مظلوميت يعنى على سيا به جدال برمى خيزد و سرانجام با گرفتن همه چيز على سيا حتى كار او كه مظهر روحانيت و جان جان او محسوب مى شده, او را به نابودى مى كشاند.

ادبيات داستانى بعد از انقلاب در مقايسه با آنچه گذشت داراى چند ويژگى است:

1 - شخصيتهاى مادى و مردمى و بخصوص كسانى كه در انقلاب نقش داشته اند, وارد قصه ها شدند و تضادى ميان ارزشهاى قديم و جديد, اساس كار بسيارى از قصه ها شد.

2 - اومانيسم كه بعضا به بدترين شكل در قصه ها مطرح مى شود, حاكميتش را از دست داد و حركتهاى انسانى در جهت سنتهاى الهى شكل گرفت.

3 - اصل عليت از سطح علتهاى مادى فراتر رفت و علتهاى ماورا مادى و امدادهاى غيبى در قصه ها, وارد شد.

...ولى حتى بعد از انقلاب, هنوز چهره زن, بخصوص زن مسلمان ناشناخته مانده است و بسيارى از حركتها كه در كوران انقلاب, آغاز شده بود, به سردى گراييده است. و جا دارد كه هر انديشمندى از خود بپرسد چرا؟

پايان

ماهنامه پيام زن ـ شماره 32 ـ أبان 73

بازگشت