((سووشون)), بعد از مرگ جلال آل احمد كه شكلى مشكوك داشت و همانطور كه از آغاز كتاب پيداست با همين انگيزه نوشته شده است.
عنوان كتاب, بارى از سمبل هايى دارد كه شهادت سياه وش را به نحوى با شهادت امام حسين ربط مى دهد. اين اصطلاح كه در همه گويشهاى فارسى وجود دارد, در آغاز براى ((زرى)), شخصيت اصلى قصه ناشناس است.
... و سرانجام, با تحولى كه طى زمان براى زرى پيش مىآيد اين معنا هم روشن و قابل لمس مى شود:
برداشت اول:
((نقش سر بريده اى در يك طشت پر از خون كرد. دور تا دور طشت پر از خون, لاله روئيده بود و يك اسب سياه, داشت لاله ها را مى بوييد. زرى فكر كرد اين نقش يحيى دهنده است و بعد فكر كرد سر بريده امام حسين است ولى شوهرش گفت: اين سياه وش است...))
برداشت دوم:
((زرى خودش را مى سپارد به دست رويا; براى فرار از تلخيها پناه مى برد به خاطرات شيرين گذشته ولى آخرش...))
زرى از نو مى پرسد: ((چرا همه تان چارقد سياه سر كرده ايد؟)) زن, اين بار مى شنود. مى گويد: ((تصدق قد و بالات بشوم. امشب, شب سووشون است. فردا روز سوگ است. اگر بلدچى خان آمده باشد, الاذن كه راه بيفتيم خروس خوان مى رسيم. ما كه برسيم دهل مى زنند... طبل مى زنند ... زرى مى پرسد: ((سووشون كجا هست؟))
زن مى ايستد. چانه اش گرم شده. باز مى گويد ما كه وارد مى شويم دور تا دور ميدان مى گيريم مى نشينيم. چاى داغ مىآورند. نان پادرازى, نان زنجبيلى مىآورند. شربت گلاب... انگور ريش بابا... روز سووشون و شبش ناهار و شام هم مى دهند. وسط ميدان هيمه گذاشته اند. آتش مى كنند. يكهو نگاه مى كنى, مى بينى رنگ شب پريده, اما هنوز آفتاب نزده كه قربانش بروم سر كوه سوار بر اسبش پيدا مى شود. انگار همانطور سواره نماز مى خواند. قرآن, به سر مى گذارد و به جميع مسلمانان دعا مى كند. خودش سياه پوش است. اسبش سياه است. مىآيد و با اسب از روى آتش رد مى شود...))
زرى زن خوشبختى است و با وسواس سعى مى كند آرامش را در خانواده حفظ كند. شوهر او يوسف, لك است ولى احساسات انسان دوستانه و تفكرات روشنفكرانه از او آدمى ناراحتى ساخته. او, نارضايتى خود را از استعمار و استبداد وقت در همه جا بيان مى كند.
تلاطم روحى زرى كه با عشقى زيبا نسبت به شوهر و فرزندانش آميخته است, از همان آغاز داستان رخ مى نمايد. طرز فكر يوسف نيز از همان جمله اى كه در مورد نان بزرگى كه در سفره عقد دختر حاكم گذاشته اند مى گويد, روشن مى شود:
((...ببين چطور دست مير غضبشان را مى بوسند...))
در همين عروسى است كه به پيشنهاد عزت الدوله, گوشواره زمرد زرى را كه هديه عروسى اش بوده براى دختر حاكم مى گيرند در حالى كه زرى مى داند كه ديگر رنگ گوشواره ها را هم نخواهد ديد. ولى گوشواره را مى دهد كه سرپوش بگذارد روى نيش و كنايه هاى آشكار شوهرش به حكومت وقت.
در همين مجلس است كه هجوم فرهنگ غرب را مى بينيم كه بيشترين فشارش روى زنها است و به دنبال اين تهاجم, تعارض هاى روانى را كه بر جاى مى گذارد.
((يك بار كلنل انگليسى با عروس رقصيد و يك بار هم سر جنت زينگر كه عروس در بغلش مثل يك ملخك مى لغزيد. انگار پاى عروس را هم چند بار لگد كرد. ... و مردهايشان روى مبل ها نشسته بودند و آنها را مى پاييدند. گفتى بر سر آتش نشسته اند. شايد هم خوشحال بودند. شايد خون خونشان را مى خورد. آدم كه توى دل مردم نيست... بعضى افسرها, پاها را جفت مى كردند و دست زنها را مى بوسيدند و اينگونه كه مى كردند, مردهاى آن زنها مثل فنر از جا مى جسته و دوباره مى نشستند. انگار كوكشان كرده بودند...))
بعد بحث بر سر خريد انبار گندم يوسف است و موضع گيريهايى كه در اين موقعيت توسط آدمها صورت مى گيرد.
خان كاكا, برادر يوسف كه سوداى وكالت مجلس را در سر دارد, براى خوش خدمتى واسطه اين كار مى شود. يوسف نمى پذيرد و زرى از عاقبت اين كار شوهرش مى ترسد. او, نه تنها همسر, بلكه عاشق اوست. از طرفى به عنوان مادر, نمى خواهد بچه هايش يتيم شوند:
((زرى)) گريه كنان گفت: ((هر كارى مى خواهند بكنند اما جنگ را به لانه من نياورند. به من چه مربوط كه شهر شده عين محله مردستان... شهر من, مملكت من, همين خانه است...))
همين جمله, جهان بينى زرى را نشان مى دهد. با آنكه زرى تحصيلكرده و با فرهنگ است ولى براى حفظ آرامش خانواده, به هر تلاشى دست مى زند.
از طرف ديگر, سهراب و رستم كه از دوستان قديمى يوسف و در برابر حكومت ياغى بودند, با اجنبى ها ساخته بودند. آنها هم به يوسف پيشنهاد مى كنند كه انبار گندمش را به آنها بفروشد.
((يوسف پرسيد: كى يادتان داده؟ زينگر؟ تا حالا حرف از خريد مازاد غله بود. حالا هر چه هست و نيست را مى خواهند! آذوقه مى خواهيد كه بدهيد به قشون خارجى و عوضش اسلحه بگيريد و بيفتيد به جان برادرها و هموطنهاى خودتان؟))
يوسف,مى خواهدگندمهارابه كسانى بدهد كه بلكه قحطى را از ميان ببرند.
زرى از كارهاى يوسف مى ترسد. او به فكر بچه هاست. احساسات مادرى او در تصويرهايى زيبا از كتاب, خواننده را وارد متن رابطه هاى خانوادگى مى كند.
((مينا از مادر پرسيد: ((پدر كى مىآيد بيندازدم هوا؟ تو كه نميندازى. ازت قهرم.)) و مرجان لبش را غنچه كرد, غنچه اى كه در اينن دنيا به نظر زرى قشنگتر از همه غنچه ها بود...))
حلقه محاصره زرى از طرف حاكم, تنگتر مى شود. يك روز خان كاكا مىآيد و مى گويد كه دختر حاكم, سخر, اسب خسرو را مى خواهد.
((زرى گفت: يك قدم كه برداشتى, بايد قدمهاى ديگر را هم بردارى. تقصير بى عرضگى خودم است. اما اين بار جلوشان مى ايستم و ناگهان احساس كرد كه انگار ستاره اى در روحش جرقه زد...
هيچ چيز قشنگ به هيچ كس در اين شهر نمى توانند ببينند؟ مال خودم, مال خودم. مال همه مال خودم!
خان كاكا حيرت زده به او نگاه كرد: زن داداش چشمم روشن تو هم كه حرفهاى يوسف را مى زنى؟ زرى گفت: اگر لااقل هزار نفر مثل يوسف حرف بزنند, همه حساب كار خودشان را مى كنند.))
زرى, همانطور كه خان كاكا فهميده تغيير جهت داده است. بعدها مى فهميم كه در قلب زرى چه طوفانى برپاست. با اين حال, ناچار مى شود اسب را بدهد.
غصه هاى خسرو به خاطر سحر, فضاى خانه را غم انگيز كرده و در همين فضاست كه عمه مطرح مى شود. او هم از گذشته حرف مى زند و از غصه هايش و بچه اش كه سالها پيش مرده بود و معشوقه پدر كه مادرش را آواره كرده بود و همه اينها زنجيرهايى هستند به هم پيوسته از كنشها و واكنشهاى زنانى كه در رهگذر حوادث نقش آفريدندو يا در كشاكش حوادث, پايمال شدند:
((... رفتم خانه خودمان. حاج آقايم با سودابه كنار همين منقل تو ارسى نشسته بودند. دلم مى خواست ها كنم و همه مردم را با هاى زهرآلودم خاكستر كنم. سودابه پا شد و بچه را از من گرفت. ديدم كه برزخ شده اما روى خودش نياورد. عجب زنى بود!
پدرم از تهران كه برگشت خانه نشين شد. ديگر نماز نرفت. درسش را در مدرسه خان مجبور شد تعطيل كند. محمد حسين و خواهرش تازه از هند آمده بودند. خواهرش سودابه تا آخر هم زن پدر من نشد. مى گفت همين طورى راحت تر است. البته او بى بى را آواره كرد و خيلى خون به دل بى بى كرد اما عجب زنى بود! حاج آقايم مى گفت:
عشق ازين بسيار كرده است و كند
خرقه ها زنار كرده است و كند
...آن شب را مى گفتم. كنار همين منقل آتش حى و حاضر نشسته بودم و خاكسترها را با انبر روى هم فشار مى دادم و پخش مى كردم. ديگر آتش نمانده بود. شام غريبان گرفته بودم. سودابه هم پابه پاى من نشست تا صبح, عجب زنى بود! حيف كه آنقدر درد به دل بى بى كرد.))
شخصيت زرى دو جنبه داشت. از طرفى يك زن خانگى بود كه خانه اش را دوست داشت و مى خواست به هر قيمت كه شده, خانه اش را حفظ كند. از طرف ديگر آدمى بود اجتماعى, كسى كه از فقر و محروميت و نابهنجاريهاى اجتماعى رنج مى برد. همين انگيره ها بود كه او را هفته اى يك بار مى كشاند به ديوانه خانه و زندان و ... ولى به زودى فهميد كه اين كارها فايده اى ندارد و كار از ريشه خراب است.
((به بيهودگى نذرش مى انديشيد و حرفهاى يوسف در گوشش بود كه فايده خيرات و مبرات تو چيست؟ كار از اساس خراب است. اما هر چه به مغزش فشار مىآورد نمى دانست چه بايد كرد كه اساس كار درست بشود. راه حلهايى هم كه يوسف پيشنهاد مى كرد چنان به نظر او خطرناك مىآمد كه حتى از فكرش چندشش مى شد...))
بالاخره زيربار اين جدال درونى تاب نياورد و شبى كه خسرو و هرمز گم شدند, زرى پيش يوسف اعتراف كرد كه سحر را خودش به دختر حاكم داده است.
((... و يوسف به زنش سيلى زد و اين اولين بارى بود كه چنين مى كرد و زرى نمى دانست كه آخرين بار هم خواهد بود.
آمرانه گفت: خفقان بگير. در غيابم فقط يك مترسك سر خرمنى!))
وقتى يوسف اينطورى است. وقتى ساخت فرهنگى مردم جامعه نوعى است كه زن مى بايست هميشه تسليم باشد, حال چرا بايد براى تسليم بودنش به قدرت حاكم مى بايست تاوان بدهد.
اينجاست كه زرى از حالت يكنواخت زن خانه دار بودن به ستوه مىآيد. و مى رود در قالب يك زن عاصى.
((سر حوض نشست و پايش را در پاشويه گذاشت. آب ولرم بود. دست گذاشت روى كله سنگى بالاى حوض كه دهانش باز بود هر وقت ناگزير بودند از چاه به باغ آب بدهند. آب چاه منبع از دهانه كله سنگى بالاى حوض كه دهانش باز بود و هر وقت ناگزير بودند از چاه به باغ آب بدهند, آب چاه منبع از دهانه كله سنگى به حوض مى ريخت. حسين كازرونى مىآمد. يك تشكچه با خود مىآورد. مى گذاشت تو طاقچه پشت چرخ چاه و از صبح تا غروب روى تشكچه مى نشست و با پاها چرخ چاه را به حركت مىآورد... از صبح تا غروب, تنها همين كارش بود. حتى آواز هم نمى خواند.
زرى مى گفت: خوب است كه دلش نمى پوسد... و ناگهان زرى انديشيد كه ((تمام زندگى من همنيطور گذشته. هر روز, پشت چرخ چاهى نشسته ام و چرخ زندگى را به حركت درآورده ام و آب پاى گلهايى داده ام...))
زرى تنهاست. با دنياى درون خودش, از جدالى كه با شوهرش دارد, به افكار خود پناه مى برد. در افكار و روياهايش و از آنها دور مى شود.
((يوسف آهى كشيد و گفت: به اين نتيجه رسيده ام كه هيچ چيز را نمى توانم تغيير بدهم... اگر آدم نتواند حتى در زنش تاثير بگذارد...))
يوسف هم در اشتباه است. او نمى داند كه شخصيت زرى را به تنهايى نمى تواند عوض كند. براى اينكه او يك زن انقلابى بشود, عوامل زيادى بايد در كار باشد و تازه معلوم نيست چنين زنى باب ميل يوسف باشد.
هيچ كس به دنياى درون زرى راه ندارد همه او را از بيرون مى بينند. از جهتى كه خود مى خواهند.
((خان كاكا چشمهايش را به هم زد و گفت: زن داداش, شراب چه شد؟ زرى به او نگاه كرد, به همه شان نگاه كرد. چقدر همه شان غريبه مى نمودند.))
زرى, گاهى هم وارد بحثهاى مردانه مى شود. بهانه مىآورد. دليل هاى خودش را مىآورد و بعد اشاره مى كند به علت العلل همه تسليم هايش.
((زرى, آرام و مادرانه گفت: اگر من سر قضيه سحر دروغ مى گفتم, به دستور عمويت بود. بعلاوه, نمى خواهم در يك محيط پر از دعوا و خشونت بار بياييد.مى خواهم دست كم محيط خانه آرام باشد تا ...
خسرو حرف مادر را اينطور تمام كرد: تا به قول آقاى فتوحى گوساله هاىچشم بسته اىباشيم و خودمان نفهميم كى گاو مى شويم. عين ...))
ولى زرى كه به دليل زن بودن, وقايعى را در درون خانه ها مى داند كه خسرو و يوسف از بيرون آنها را مى بينند, او مى داند كه همين آقاى فتوحى كه در چشم بچه هاى مدرسه قهرمان است, خودش چقدر مساله دارد.
و بعد...
((زرى دنباله حرفهاى خود را گرفت: همان شب مى خواستم قضيه گوشواره را به تو بگويم, اما تو چنان خشمگين بودى كه نخواستم خشمگين ترت كنم. هميشه همينطور است... براى حفظ آرامش خانواده خسرو حرف مادر را تمام كرد كه: مدام گولشان مى زنم.
يوسف با لحن ملامت بارى گفت: وقتى گفتم بس كن يعنى بس كن ديگر و با صداى آرام و عميقى افزود: مادرت تقصيرى ندارد. ترتيب كار در اين شهر جورى است كه بهترين مدرسه, مدرسه انگليسيها باشد و بهترين مريضخانه, مريضخانه مرسلين و وقتى مى خواهد گلدوزى ياد بگيرد با چرخ خياطى سينگر است كه دلال فروشش زينگر است. مربى و ملعم هايى كه مادرت ديده, سعى كرده اند هميشه از واقعيت موجود دور نگهش دارند, در عوض تعدادى ادب و آداب و تصديق و تبسم و ناز و عشوه و گلدوزى يادش بدهند. هى از آرامش حرف مى زند...))
زرى دوباره به صحنه مىآيد و با حرفهايش نشان مى دهد كه يوسف, از نظر تئورى طرفدار زنان انقلابى است ولى در عمل...
((اگر من بخواهم ايستادگى كنم, اول از همه بايد جلو تو بايستم و آن وقت چه جنگ اعصابى راه مى افتد! مى خواهى باز هم حرف راست بشنوى! پس بشنو, تو شجاعت مرا از من گرفته اى... آنقدر با تو مدارا كرده ام كه ديگر مدارا عادتم شده.
وقتى با اين مشقت بچه اى را به دنيا مىآورى طاقت ندارى مفت از دستش بدهى. من هر روز... هر روز تو اين خانه, مثل چرخ چاه مى چرخم تا گلهايم را آب بدهم, نمى توانم ببينم آنها را كسى لگد كرده... من عين حسين كازرونى با دستهايم براى خودم هيچ كارى نمى كنم... من... نه تجربه اى نه دنيا ديدنى...))
عباراتى است كوتاه و گويا از زنى كه او را نوعى تربيت كرده اند كه روح و جسمش را وقف ديگران كند. و بعد در لحظه هاى حساس از او مى خواهند كه با شجاعت يك انقلابى عمل كند.
با اين حال زرى نسبت نه حق و ناحق حساس است. او از خاطرات دوران مدرسه اش ياد مى كند و بعد به پيشنهاد عزت الدوله فكر مى كند كه از او مى خواهد موقع رفتن به زندان پيغام را به زندانى برساند تا گناه قاچاق فروشى عزت الدوله را به گردن خود بگيرد.
باز در جدال مى افتد كه اگر اين كار را بكنم شجاعت است يا نكنم. بعد به اين نتيجه مى رسد كه در اين معامله گناهكارى ظاهرا معصوم مى ماند, معصومى بدنامى آنها را مى پذيرد.
... سرانجام تسليم ناحق نمى شود.
حوادث تازه اى پيش مىآيد و جلسات مهم سياسى در خانه يوسف, برقرار مى شود. در همين صحنه هاست كه واقعيت فكرى آدمها معلوم مى شود. واقعيت فكرى مردانى مثل يوسف كه در اوج حادثه مى خواهند زن خود را از سياست دور نگهدارند.
در اين ميان زرى در فكر است. به اصل خلقت و ويژگيهاى خود فكر مى كند و حتى به نوعى تعالى كه در وجود زن ناديده گرفته شده:
((كاش دنيا دست زنها بود, زنها كه زاييده اند يعنى خلق كرده اند و قدر مخلوق خودشان را مى دانند... شايد مردها چون هيچ وقت عملا خالق نبوده اند, آنقدر خود را به آب و آتش مى زنند تا چيزى بيافرينند. اگر دنيا دست زنها بود جنگ كجا بود؟))
در يك جلسه سياسى, وقتى يوسف متوجه مى شود. زرى توى اتاق است. بطور ضمنى از او مى خواهد از اتاق برود بيرون.
زرى از طرفى از قحطى , از فقر, از بيمارى, دگرگون شده و از طرف ديگر...
((يوسف در پايان گفت: يك نفر بايد كارى بكند. زرى گفت: اگر به تو التماس كنم كه اين يك نفر تو نباشى, قبول مى كنى؟))
يوسف, سرانجام مى رود و جانش را بر سر عقيده مى گذارد.
نقطه اوج داستان, مرگ يوسف است و صحنه پردازى دقيق نويسنده از اين واقعه. يوسف بوسيله تيرى كه معلوم نيست از كجا شليك شده, كشته مى شود. و جسد او را به خانه مىآورند. در تار و پود همين صحنه است كه خواننده به رابطه هاپى مى برد. به ابعاد مختلف سياسى ـ اجتماعى ـ روانشناسى و فرهنگى.
و خواننده كه تا حالا جستجو مى كرده. حالا به جايى رسيده كه مى تواند براى ابهامات خود پاسخى بيابد. مى تواند آدم ها را از جهات مختلف ببيند. اين صحنه را خواننده, از ديدگاه زرى مى بيند:
((صداى عمه را شنيد كه گفت: سلام, نه خسته برادر, آمدى خانه... و زار زد.
خان كاكا فريادهايى مى كشيد كه حتما صدايش تا هفت طرف خانه مى رسيد. زرى دست گذاشت روى دست يوسف كه سرد سرد بود و انگشتها, كشيده و از هم جدا شده, خشك شده بود و نگاه كرد به صورتش با رنگ زرد و چشمهاى بسته و چانه كه با دستمال بسته شده بود و خون دلمه شده و... اما باور نمى كرد. حيران پرسيد: بى خداحافظى؟ غلام شيون كشيد و زرى باز پرسيد: تنها؟ و حال همه شيون كشيدند و او مى انديشيد اين صداها را از كجاى حنجره شان درمىآورند و چرا او نمى تواند؟ مى ديد كه عمه يقه اش را پاره كرد و روى سنگفرش لب حوض نشست و زرى هى مى پرسيد چرا؟
... و بعد ماشين و درختها و آدمها و حوض آب چرخيدند و چرخيدند و از او دور شدند.
... واحساس مى كرد كه مثل يك انار مكيده, همه شيره جانش را از تنش بيرون كشيده اند. حس مى كرد يك مارى آمد و از گلوى او پايين رفت و روى قلبش چنبر زد و نشست. سرش را شق گرفت تا او را نيش بزند و مى دانست كه در تمام عمر اين مار همانجا روى قلبش چنبره زنان خواهد ماند و هر وقت ياد شوهرش بيفتد, آن مار نيش خود را به سينه اش فرو خواهد كرد.
بالاخره در طول خوادث و در جدالى دائمى, شخصيت زرى تحول مى يابد ـ تحولى كه با ريتمى آرام صورت مى گيرد و بهترين نمونه شخصيت پردازى در پرداخت رمان است.
زرى حرف آخر را مى زند, شرايط جديد, منطق جديد مى خواهد, همان منطق كه از ابتداى قصه با آن, در جدالى دائمى بوده است:
((مى خواستم بچه هايم را با محبت و در محيط آرام بزرگ كنم اما حالا با كينه بزرگ مى كنم. به دست خسرو تفنگ مى دهم.))
بعد, زرى مى رود به رويا, بازگشت به گذشته, به روياهاى شيرين روزگار گذشته و ياد حرفهاى زنى مى افتد كه سووشون را كه حماسه مظلوميت است و در گويش آن زن روستايى سياه وش و امام حسين و امام زمان, بافتى يكپارچه را به وجود آورده است. حالا است كه سووشون, مفهوم روشنى براى وى پيدا كرده است.
((...مى بينى رنگ شب پريده اما هنوز آفتاب نزده كه قربانش بروم, سركوه, سوار بر اسبش پيدا مى شود. انگار همانطور سواره نماز مى خواند. قرآن به سر مى گذارد و به جميع مسلمانان دعا مى كند...))
زرى با برادر شوهرش درگير مى شود. خان كاكا مى خواهد تدفين برادرش با آرامش صورت بگيرد ولى زرى مى خواهد رنگ حماسى به اين تشييع بدهد:
((شوهرم را به تير ناحق كشته اند. حداقل كارى كه مى شود كرد عزادارى است. عزادارى كه قدغن نيست. در زندگيش هى ترسيديم و سعى كرديم او را هم بترسانيم. حالا در مرگش ديگر از چه مى ترسيم؟...
عمه گفت: خان كاكا, فعلا تو هستى و نعش برادر, منشين و تماشا كن كه خونش پايمال بشود.
زرى نگاهش كرد و يادش به حضرت زينب افتاد.))
مامورين از تشييع جنازه جلوگيرى مى كنند و ناچار مى شوند جنازه را شبانه دفن كنند.
((شبانه جنازه را از سر چاه منبع, از ميان گونيهاى پر برف برداشتند و درصندوق عقب ماشين خان كاكا گذاشتند, عمه و زرى و خسرو و هرمز و خان كاكا در ماشين نشسته و به قصد طواف از جلو مزار سيد حاجى غريب رد شدند. فاطمه گريه مى كرد و مى گفت: فداى غريبى ات بشوم. اما زرى اشك نداشت. ندانست مقصود عمه, غريبى امامزاده است يا غريبى يوسف...))
در اينجا تقارن وقايعى است كه در زمان هاى مختلف ولى با محتواى يگانه صورت مى گيرد. زرى, اوج مى گيرد. او فراتر از يك زن شوهر مرده مى رود. فراتر از يك زن عاشق, حتى فراتر از يك مادر. او, حال در نقش كلى زن است. شخصيتى يگانه كه به همه تاريخ مى انديشد:
((... كاش من هم اشك داشتم و جايى گير مىآوردم و براى همه غريبها و غربت زده هاى دنيا گريه مى كردم. براى همه آنها كه به تير ناحق كشته شده اند و شبانه, دزدكى به خاك سپرده مى شوند...))
و اين زرى چقدر متفاوت است با آن زنى كه روزگارى گفته بود: ((شهر من و مملكت من, همين خانه است.))
خلاصه:
فخرالنسا و زرى با وجود تفاوتهايى كه دارند, داراى كاراكترى هستند كه در طرح قصه تاثير مستقيم دارند چنين چيزى را در قصه هاى ديگر كمتر ديده ام.
به عبارت ديگر, وجود اين شخصيتها, باعث مى شود كه علل و عواملى كه ساخت اصلى رمان را پى نهاده اند, بر خواننده روشن شود.
ما, در پى گيرى گام به گام ((شازده احتجاب)) و ((سووشون)), مقصودمان, طرح انديشه و منش اين دو زن است كه سيرى را از ((بودن))ها تا ((شدن))ها طى كرده اند و تاثير متقابلى كه در رابطه با موقعيتها و زمينه هاى اجتماعى داشتند.
سخن كوتاه, چهره زن, در ادبيات داستانى معاصر, غالبا مخدوش بوده است. چه در رمانهاى بعد از مشروطيت كه بيشتر كپى از داستانهاى اروپايى است و چه آنها كه نوعى از امانيسم را مد نظر داشته اند.
حتى در دوران روشنفكرى نيز دايره تنگ است. آل احمد و هدايت نيز, هيچ گاه, زن را با جامعيت مطرح نكرده اند و شخصيت ((زرى)) در سووشون يك استثنا است و مى تواند طليعه راه تازه اى باشد.