جايگاه زن در قصه معاصر
منيژه آرمين

كوتاه ولى لازم:

آنچه با عنوان ((جايگاه زن در قصه معاصر)) توسط خانم آرمين در چندين قسمت به انجام رسيده است مى تواند اطلاعات مفيدى را درباره قصه معاصر به دست دهد. مقوله قصه و نيز قصه معاصر, حرفهاى بسيارى را براى گفتن دارد اما در اين مقالات, عنصر ((زن)) محور مورد بحث را شكل مى دهد. آنچه به اختصار تمام در اين اشاره ناگزير به يادآورى آن هستيم توجه دادن به هجوم سازمان يافته و همه جانبه اى بود كه دهها سال در اين سرزمين چون ديگر جاها, عليه روحانيت معظم و حوزه هاى علوم اسلامى سامان مى يافت. اين هجوم ناجوانمردانه را به صورتى زشت در ادبيات, از جمله قصه نيز مى توان به روشنى تمام ديد. و چه وسيله اى موثرتر از چهره مظلوم ((زن))! ((جايگاه زن در قصه معاصر)) مى تواند از اين زاويه نيز بخشى از فاجعه را در برابر داورى شما بگذارد. ان شا الله.

((قصه)) ما را به خود مى خواند, از درون غارهاى تاريك فراموشى تا عادى ترين و ملموس ترين وقايع و رويدادها. همين جاذبه است كه ما را به دنبال دانته(1) مى كشاند تا از صخره هاى پرپيچ و خم دوزخ و برزخ و بهشت بالا برويم و همراه با هملت(2) نداى درونى وى را بشنويم. و تعجبى ندارد كه همانند شازده كوچولو(3) عاشق گلى بشويم كه در سياره اى ناشناخته روييده قصه, پرشور و زنده, و به آرامى و سادگى راه خود را باز مى كند و هنگامى كه به ذهنيت آدمها پيوست, جاودانه مى شود.

اولين مجلات زنانه اى كه به چاپ رسيد, غربگرايى و الگو قرار دادن غرب را بيش از هر چيز ديگرى شعار خود قرار داده بودند.

است و در عين حال, با چشمان تيزبين و موشكاف آل احمد وقايعى را كه در كوچه و بازار و ديد و بازديدهاى عيد و در اتوبوس مى گذرد, دنبال كنيم. قصه علاوه بر خصوصيات عديده, مقوله اى است در معرفت پنهانى ترين وجوه شخصيت فردى و اجتماعى انسان و از ميان قالبهاى ادبى, شايد هيچ يك تا اين اندازه, آينه افكار و ايدهآلهاى ((زمانه)) نباشد. با نگاهى به تاريخ مى بينيم كه جماعات بشرى, پيوسته دستخوش آشوب و دگرگونى بوده اند و هرازگاه, موجى مىآيد و موجهاى ديگر را به كنار مى زند, و سياستى تازه, امر سكوت به ديگران مى دهد و بعد... زنگار تاريخ بر روى حادثه ها مى نشيند. قلمها مى نويسند و مى نويسند و گاه شكسته مى شوند و باز مى نويسند و گاه راست مى نويسند و گاه دروغ و بر آنچه گذشته و حتى بر آنچه مى گذرد با ترديدى وسواس گونه مى نگريم.

... ولى قصه مى ماند. پرشور و زنده و به آرامى و سادگى راه خود را باز مى كند و هنگامى كه به ذهنيت آدمها پيوست, جاودانه مى شود.

ما نيز با اين فكر به پژوهش در قصه ها مى پردازيم تا جايگاه زن را در اين زمينه بيابيم; و از آنجا كه قصه گويى, بخصوص در ايران معاصر, فرايندى بوده است كه در طى مراحل و وقايعى شكل گرفته, سعى كرديم در حد امكان دورنمايى از وقايع سياسى ـ اجتماعى و تاريخى را كه زمينه ساز حركتهاى فرهنگى و ادبى است, فهرست وار ذكر كنيم.

در زمان فتحعلى شاه, دروازه ايران به روى سرمايه هاى اروپايى باز شد. بريتانيا و روسيه براى دست اندازى به ذخاير ايران, با همديگر به رقابت برخاستند و آنها كه آمدند, طبعا فرهنگ و خلق و خوى خويش را نيز به ايران آوردند. (حدود سالهاى 1270 شمسى به بعد).

در زمان ناصرالدين شاه, اصلاحاتى توسط اميركبير صورت گرفت. از آن جمله بود ايجاد روزنامه هاى رسمى, مدارس عالى پلى تكنيك, آمدن معلمين اروپايى, دادن بورسهاى تحصيلى, و تاسيس دارالفنون. (حدود 1300 هجرى قمرى).

وقايع و انقلابهاى خارج از كشور, كه اغلب با رنگ ناسيوناليستى در گوشه و كنار جهان رخ مى داد, مثل نهضت اصلاحى در تركيه و جنگ اول جهانى و ورود نيروهاى نظامى روس و انگليس و آلمان, و نيز انقلاب اكتبر و تغيير حكومت در شوروى.

روى كار آمدن رضاخان و گرايش به سوى تمدن غربى, تغيير نحوه حمل و نقل, ايجاد راهآهن, عوض شدن معمارى و پوشش, تاسيس رسانه هاى گروهى با هدف فرهنگ زدايى, و بخصوص مذهب زدايى, تلفن و تلگراف, و از همه اينها مهمتر, كشف حجاب كه آثار سو اين جريان, بخصوص در ادبيات داستانى كاملا مشهود است و بموقع به آن خواهيم پرداخت. (1304 ـ 1320 هجرى شمسى).

در اين دوران, احساسات ناسيوناليستى بظاهر آزاديخواهانه, قالبهاى سابق ادبيات را شكست و مديحه سرايى از ميان رفت; اما در واقع, نوعى خودباختگى نسبت به تفكر غربى و احيانا شرقى رشد مى يافت. در اين دوران, طبقه ادارى و روشنفكران به وجود آمدند. كتابهاى بسيارى ترجمه شد و افراد باسواد استقبال زيادى از داستانهاى خارجى كردند, چنانكه در خانواده هاى باسواد مرسوم بود كه مثلا كتاب ((كنت مونت كريستو))ى الكساندر دوما را شخصى مى خواند و بقيه گوش مى دادند.

ميرزا ملكم خان ناظم الدوله روزنامه قانون را در لندن تاسيس كرد و اين عقيده را كه: ((اگر قرار شود ايران ترقى كند, بايد از فرق سر تا نوك پا فرنگى شود)) پى گرفت. وى سمبل روزنامه نگارى و تفكرات عصر خود شد. (1313 هجرى شمسى). ((صوراسرافيل)) و ((نسيم شمال)) با طنز وارد ميدان شدند. روزنامه ((صحبت)) به زبان تركى آذربايجانى به چاپ رسيد و مقالاتى عليه حجاب زنان در آن به نگارش درآمد. مجلات تازه در مورد ضرورت مساوات زنان با مردان سخن گفتند. روزنامه ((كاوه)) به سردبيرى حسن تقى زاده در برلين پا گرفت و بعدها شكل ادبى يافت. جمالزاده دراين روزنامه باروشهاىعلمى اروپايى,تحقيقات خودراچاپ مى كرد.

در اين دوران مجلات زنانه نيز به چاپ رسيد كه بعضى از آنها مثل ((بانو)) صرفا به مسائل زنانه مى پرداخت و رنگ و بوى سياسى و اجتماعى نداشت و نيز دو مجله ((زن امروز)) و ((بيدارىما)) كه داعيه آزاديخواهى و مساوات زنان را داشتند, انتشار يافتند. آنچه بيش از هر چيز در اين مجله ها به چشم مى خورد, غربگرايى و الگو قرار دادن غرب است; از كوچكترين موارد زندگى گرفته تا خط مشيهاى سياسى و حقوقى.

بعنوان نمونه از مجله سخن 1322 نقل مى كنيم:

((شماره اول بانو در 32 صفحه و به صورت يك ماگازين(4) رنگارنگ و جالب به خواننده عرضه گشت. سرمقاله آن را خانم دانشمند انگليسى ا.ك. لمبتن نوشته و در آن ((سهم زنان در دنياى امروزه)) را مورد بحث قرار داده است و پس از مطالعه تاريخى مختصرى بدين نتيجه اساسى رسيده است كه در قرآن و احاديث معتبر, هيچ يك شامل دستورى از طرف پيغمبر در خصوص تعميم حجاب نسوان نمى باشد و محتمل است كه علت عمده قبول حجاب از طرف زنان, متكى به پاره اى ملاحظات اقتصادى و اجتماعى بوده باشد. مقاله ديگرى نيز تحت عنوان ((زن و شوهر)) از آندره موروا در مجله بانو ديده مى شود.))

البته تعجبى ندارد مجله اى كه سر مقاله اش را يك زن انگليسى مى نويسد, در مورد حجاب زنان نيز هم او حكم صادر مى كند.

باز در مجله سخن شماره 7, سال 1323 مى خوانيم:

((در مجله ((بيدارى ما)) خانم اعظم سروش در مقاله ((آيا زنها در مبارزات اجتماعى فقط تماشاچى خواهند بود؟)) مى گويد: اوضاع كنونى دنيا, يعنى زندگى صنعتى ايجاب مى كند كه زنها از خانه بيرون بيايند و در زندگى اقتصادى شركت موثر داشته باشند. وقتى كه زنها از جهت اقتصادى با مردها برابر شدند, بديهى است كه حقوق اجتماعى آنها هم بايد برابر باشد. بانو ((فخرى حجتى)) نيز در مقاله اى تحت عنوان ((وضع زنان ايران و زنان كارگر ايران)) مى نويسد: هنگامى كه استقلال ايران از طرف بيگانگان در دوره هاى اول مشروطيت مورد تعرض قرار گرفت و مجلس شوراى ملى نوزاد ما گرفتار تهديد و فشار گشت, زنان نقابدار با رفتن به بهارستان, نمايندگان را براى حفظ و حراست و شرافت و استقلال كشور تشويق و ترغيب نمودند.)) سپس به اشتباه رضاشاه در نحوه كشف حجاب اشاره مى كند و بعد ادامه مى دهد: ((ارتجاع به اقتضاى محيط ما اين نقشه ماهرانه را كشيده بود, امروز از عكس العمل كار ديروز مى خواهند حداكثر استفاده بكنند. آن روز رفع حجاب كردند, امروز با دست عده اى آخوند ..., چادر و چاقچور را ميان مىآورند و از تعصبات خشك و خرافاتى مردم استفاده مى كنند.))

و باز در مجله سخن شماره 9 سال دوم مى خوانيم:

((در شماره سوم ((بيدارى ما)) مقاله اى تحت عنوان ((ما مشروطه خواهان حقيقى هستيم)) چاپ شده كه در اين مقاله از آزاديخواهى و دموكراسى واقعى و حقوق زنان در اين رابطه صحبت مى شود. همچنين متن نامه زنان ايرانى به خانمهاى مجلس انگلستان كه با حسن نظرنمايندگان كارگرانگلستان,وبخصوص خانمهاى عضو حزب كارگر اظهاراعتمادشده است.وبعداشاره مى كندبه مصاحبه اين مجله با سعيد نفيسى, كه قسمت اعظم اين مصاحبه شرح زيبايى زنان شوروى از سوى وى است.))

از همين اشارات مى شود حال و هواى نشريات زنانه آن روز را درك كرد كه هيچ كدام به مسائل عامه زنان ايرانى نمى پرداختند و در هر شكلى كه ارائه مى شدند, چه با طرح مسائل خانگى و زنانه, و چه با طرح فريادهاى آزاديخواهى و مساوات طلبى, جز بلندگوهايى از جانب گروههاى سياسى وابسته به بيگانه نبودند.

در اين دوران داستانهايى با مضمون آزادى زنان چاپ مى شد. همچنين سيل ترجمه هاى ((رمان))هاى غربى سرازير شد.

آثار الكساندر دوماى پدر, ويكتور هوگو, آناتول فرانس, تولستوى, چخوف, موپاسان, آلن پو,اسكاروايلد وارد شد و ماهنامه ((فرهنگستان)) انتشار يافت.

((يكى بود يكى نبود)) جمالزاده (اين كتاب در سال 1300 هجرى قمرى انتشار يافت) با سردى و حتى با مخالفت شديد روبه رو شد. طنز جمالزاده, اوضاع اجتماعى آن روز را مورد نقد قرار داد و نثر پرتكلف را كنار گذاشت و اصطلاحات عاميانه را آورد و نثر را زنده و به زبان محاوره نزديك كرد; در عين حال, نثر وى همچنان منسجم و ادبى بود. او در مقدمه همين كتاب, نثر را به عنوان آزادترين طبقات ادبى قلمداد كرده است.

كتابهاى زيادى با مضمون زن در زمينه فرهنگى خاص آن دوره منتشر شد, كه غالبا شرح حال زنانى است كه به سقوط كشيده شده اند و خود اين مساله, از جهت بازتاب آنچه به عنوان ترويج آزاديخواهى, مد روز شده بود, قابل تامل است.

محمد مسعود سردبير ((مرد امروز)) با قلمى كوبنده, وضع موجود را به محاكمه مى كشاند. وى در ((تفريحات شب)) و ((اشرف مخلوقات)) و ((گلهايى كه در جهنم مى رويد)), مساله انحطاط زنها را با ديدى تلخ قلم زده است. محمد مسعود روزنامه نگار شجاعى بود كه با همدستى عوامل حزب توده و درباريها ترور شد. وى ((اشرف مخلوقات)) را به صورت ناسزايى شديد عليه جامعه نوين مطرح كرده است. (حدود سالهاى 1309 ـ 1317 هجرى شمسى).

محمدحجازى,مضمون زن رانقطه عطفى قراردادتافسادادارى و فرهنگى جامعه اواخردوران قاجاريه را نشان دهد. كتاب ((زيبا))ى او را به عنوان طرح شخصيتى كه سمبل داستانهاىزمان خود است, مورد بررسى قرار خواهيم داد.

در سال 1322 ((سخن)) به وسيله پرويز ناتل خانلرى منتشر شد و آثار هدايت, جمالزاده, صادق چوبك و بزرگ علوى, و همچنين ترجمه آثار كافكارا به چاپ رساند. اين مجله با مسائل نوين جامعه شناسى, قوم نگارى و زبانشناسى انتقادات كوبنده اى راجع به مطالعات ايرانشناسى غربى كرد.

يكى از جريانهاى مهم ادبى, ظهور صادق هدايت بود. آثار او با مهارت هنرى زايد الوصفى نوشته شده و زبانى شيرين دارد. وى رآليسم(5), سور رآليسم(6) و ناتوراليسم(7) را به هم آميخت و راهش را از يك ياس فلسفى آغاز كرد و به فردگرايى كشاند. به قول مونتى منتقد فرانسوى: ((صادق هدايت مى توانست افكار مردم را به زبان ويژه خود بيان كند و در عين حال, واقع گرا, طنزنويس, انكارگرا و منحط باشد. او تنها جستجوگر مفهوم وجود انسان است كه سعى مى كند تجرد بى نام و نشانى كشف كند; هنرمندى است كه مى كوشد تمام خيالات باطلى را كه مردم نسبت به گذشته, حال و آينده دارند, در هم بريزد و سرانجام به پوچى انسان اعتقاد پيدا مى كند.)) نوآورى قهرمانان عجيب و غريب و احساسات سردرگم, تاروپود داستانهاى اوست. داستان ((علويه خانم)) و ((بوف كور)) او نيز در اين مبحث جايگاهى ويژه دارد.

در سال 1325 كنگره نويسندگان تشكيل شد و بررسى جالبى از ادبيات نوين تا سال 1319 به عمل آمد.

بعد از تبعيد رضاخان, نوگرايى و هجوم فرهنگ غربى فزونى يافت و آثار تازه ادبى ترجمه شد: ((ژان كريستف)) اثر رومن رولان, داستانهاى همينگوى, ((دكتر ژيواگو))ى بوريس پاسترناك و آثار گوگول و...

درهمين دوران, نشريات ادبى, مثل نشريات دانشكده ادبيات و فرهنگ ايران زمين, مجله ((مهر)) و نيز ((يادگار)) توسط اقبال آشتيانى منتشر شد.

موج ديگر, ترويج فرهنگ كمونيستى از جانب انجمنهاى وابسته به شوروى سوسياليستى بود. نشريه ((كبوتر صلح)) و ترجمه آثار گوركى وهمچنين داستانهاى بزرگ علوى, به آذين, غلامحسين ساعدى و دوره اى از زندگى آل احمد متعلق به اين موج است. از اين دوره كتاب ((چشمهايش)) و ((پنجاه و سه نفر)) و ((ورق پاره هاى زندان)) را كه توسط بزرگ علوى نوشته شده است, بررسى خواهيم كرد. بزرگ علوى كه در تصوير خصايص شخصى و روانشناسى فردى مهارت دارد, در روانشناسى اجتماعى شخصيتها, صرفا به تبليغات حزبى پرداخته است. بااين حال, انتقاد شديد اواز ديوانسالارى وبى عدالتيهاى اجتماعى بسيار موفق است.

از كتابهاى ديگر كه صرفا به مساله زن پرداخته, ((شوهر آهو خانم)) نوشته على محمد افغانى است (1339 هجرى شمسى) كه دو شخصيت متفاوت و دو چهره را از زن, مطرح كرده است. بزرگ علوى در مورد اين كتاب مى گويد: ((در اين نوول حالاتى وجود دارد كه همانند وقايع قرون وسطايى مى نمايد.)) از قصه هاى ديگر اين زمان, ((خيمه شب بازى)), ((انترى كه لوطى اش مرده بود)), ((قفس)), ((تنگسير)), و ((سنگ صبور)) از صادق چوبك است. وجهه غالب اين داستانها نوعى ناتوراليسم الحادى است كه در مورد همه شخصيتها و وقايع و عناصر داستان حاكم است.

همچنين كتابهاى ((از رنجى كه مى بريم)), ((سه تار)), ((وسواس)), ((آفتاب لب بام)), ((لاك صورتى)), ((آرزوى قدرت)), ((زن زيادى)), ((خسى در ميقات)) و... از آل احمد است كه شرح واقعيتهايى از سوى نويسنده است و در واقع, شخصيت اصلى اين قصه ها, خود نويسنده است.

غلامحسين ساعدى نيز با سبكى خاص, واقعيت و خيال را به هم مىآميزد و با صراحت گزنده اش مسائل اجتماعى و فردى را مطرح مى كند. داستان ((شازده احتجاب)) هوشنگ گلشيرى كه ((زن)) نقش پراهميت و نسبتا تازه اى در آن دارد, متعلق به اين دوره است.

به طور كلى, نوولها, گرايش شديدى به مسائل مهيج و اغلب غير واقعى داشتند. قصه هاى احساسى از زندگى بدكاره ها, عشق هاى ممنوع, بچه هاى سر راهى, قتلها, و خودكشيها, كه هيچ كدام به صورت جدى به تحليل اجتماعى و روانشناسى نپرداخته بودند. همچنين مسائل نوين زنان و پايگاه آنها در جامعه, برخورد سنتها با تمدن غربى, تحولات اجتماعى, مضامين تاريخى و اشاراتى به وضع طبقات پايين كشور مطرح شد. ضمنا رمانهاى اخلاقى هم در اين دوره نوشته مى شد كه به جز پاراگراف پايانى آن, سراسر, مشحون از مسائل ضد اخلاقى بود.

اينك به بررسى چند قصه كه نقش زنان در آنها از ويژگى خاص برخوردار است, مى پردازيم:

((زيبا)) از: محمد حجازى

اين كتاب در سالهاى مابين 1299 و 1320 نوشته شده و فساد ادارى آخرين سالهاى حكومت قاجاريه را نشان مى دهد. زيبا زنى است كه در جابجايى افراد در موقعيتهاى مختلف, نقش اصلى را بازى مى كند. نويسنده, ما را نيز همانند حسين مزينانى كه از مزينان به قصد طلبگى به تهران آمده و مشغول درس خواندن است, با ((زيبا)) مواجه مى كند. زيباى ساخته و پرداخته شده وى فاقد شخصيت خانوادگى است و گذشته اى ندارد و برخورد نويسنده با او همانند برخورد ساير مردان و حتى سطحى تر از بعضى از آنان مى باشد.

حسين مزينانى در طول زندگى اش در مزينان, دختر عمويش را نامزد خود مى دانسته و از همان اول او را مورد ضرب و شتم خود قرار مى داده و به زن به شكل موجودى توسرى خور و دست نشانده نگاه مى كرده, چنانكه همين دختر عمو در موقع وداع به او گفته بود: ((الهى بميرم. آنجا كى براى تو آبگوشت مى پزد؟ وقتى اوقاتت تلخ شود كى را مى زنى؟ زينب كه پيش تو نيست.

حالا همين حسين مزينانى با زنى قدرتمند روبه رو مى شود كه با سرانگشتان جاذبه جنسى خود مى تواند آدمها را جابه جا كند. چنين زنى كه معلول سلسله اى از ناهنجاريهاى اجتماعى است, اينك خود به صورت عاملى قوى مشغول به كار شده. البته نويسنده, كوچكترين توجهى به آنچه در پشت وقايع است, ندارد و خواننده نيز هرچه سعى مى كند چيزى دورتر در وراى شخصيت زيبا بيابد, موفق نمى شود.

حسين مزينانى كه عاشق زيبا شده و او را نمونه يك زن تهرانى مى داند, بزودى متوجه سوابق او مى شود و به دليل سائقه هاى مذهبى از وى مى خواهد كه با او به مزينان برود و زندگى مشروعى را آغاز كند, اما... ((دلش را گرفت و از خنده غش كرد! به به! چهارقد آقبانو و پيراهن چيت مى پوشم و يك تنبان دراز پا مى كنم. دستهايم را حنا مى بندم و آفتاب رو مى نشنيم و تسبيح مى گردانم تا آقا با ريش دراز و عمامه از مسجد بيايد.))

زيبا اشاره مى كند به نوع تازه اى از رفتارها كه خود را در ذهنيت جامعه وارد كرده است. همان طرز فكرى كه به چارقد آقبانو و تنبان با تمسخر مى نگرد. زيبا, در همه داستان نقش بيرونى دارد, همين! به عنوان مهره اى براى تغيير و تحولهاى ادارى و جايگزين كردن آدمها در اين پست و آن پست و خود زيبا...؟ متاسفانه نگاه نويسنده به اين زن نيز فقط از همين جهت است. در اين كتاب مفصل نه به گذشته او, نه به شخصيت درونى او و نه به مجموعه علل و عواملى كه چنين شخصيتى را به وجود آورده, كوچكترين اشاره اى نمى شود. شخصيت يك بعدى زيبا در طول ماجراهايى نسبتا مهيج, خواننده را به دنبال خود مى كشاند, ولى خواننده بزودى در پايان هر ماجرا, متوجه مى شود كه به دام تكرار مكررات افتاده است.

زيبا تنوع طلب است و به دنبال عشق مى گردد, ولى عشق او هم چون شخصيت او فقط وجه مادى دارد, يعنى از منشا آگاهى حركت نمى كند, بلكه همچنان عوامل بيرونى است كه محرك وى مى شود.

نويسنده, گاه كه احساساتى از او نشان مى دهد, تجسمى سطحى از احساساتى پرت و پلاست.

جالب اينكه بقيه شخصيتهاى اين كتاب, بخصوص آنها كه در تهران حتى زندگى آبرومندى دارند, كپى كمرنگى از زيبا هستند و گاهى اين تصور پيش مىآيد كه نويسنده خود نيز شيفته چنين شخصيتى است.

نويسنده, غريزه جنسى را مبدا فعاليتهاى سياسى و اجتماعى مى داند و اخلاق را تقريبا حذف مى كند. به طور خلاصه نكاتى كه در اين داستان به نظر مى رسند, عبارتند از:

1 ـ نويسنده, روى جنبه جسمانى زن توجه افراطى داشته و در توصيف يك يك اعضاى زنان مبالغه كرده است.

2 ـ همين جنبه جسمانى را در خدمت فساد ادارى و منشا تغيير و تحولات ادارى دانسته است.

3 ـ اين نقش قدرت و حاكميت دارد و تا حدى به عنوان يك ارزش جا مى افتد.

4 ـ عليت در اين داستان, تقريبا نقشى ندارد و آدمها به صورت ساخته و پرداخته, و نه بعنوان موجود زنده, كه تغيير و تحول مى پذيرد, مطرح شده اند و هيچ يك از شخصيتها در اين داستان تغيير نمى كند.

5 ـ اعتقادات مذهبى و اخلاقى را با زبانى طنزآلود, نفى مى كند و اشارات اخلاقى نويسنده بقدرى آبكى است كه گويا فقط محض خالى نبودن عريضه نوشته شده است.

((معصومه شيرازى)) از: محمدعلى جمالزاده

اين قصه براساس اين رباعى پرداخته شده است:

شيخى به زنى فاحشه گفتا مستى

هر لحظه به دام دگرى پا بستى

گفتا شيخا هر آنچه گويى هستم

اما تو چنان كه مى نمايى هستى؟!

معصومه شيرازى نيز زنى است كه به ورطه فساد كشانده شده, ولى نويسنده شخصيت وى را با ديدى وسيع و عميق, و با توجه به سلسله اى ازروابط علت و معلول طرح كرده است.

معصومه, در صحراى محشر, شكايت خود را نزد پروردگار آورده است. از همين شكايتنامه, خواننده پى به سوابق خانوادگى وى مى برد و معلوم مى شود كه او, همراه پدر و مادرش, از سميرم به قصد زيارت مشهد حركت كرده و درميان راه گرفتار تركمنها شده است. هنگامى كه پدر و مادر او كشته مى شوند, تنها مى ماند و گرفتار آدمهاى مختلف مى شود:

((از همان روز كارم به دست كلانتر و داروغه و شاگرد داروغه و عسس و شحنه افتاد. اى كاش صدبار جوانمرگ شده بودم و هرگز با اين جماعت رذل و پست فطرت سر و كار پيدا نكرده بودم.))

معصومه, با آنكه مبدل به زنى هر جايى شده, ولى از گذشته خود و از دنياى پاكيها و معصوميتها نبريده است.

((تنها دلخوشيم وقتى بود كه سرم فارغ مى شد و تنهامى ماندم.آن وقت درها را مى بستم و لباس زرق و برق و پولكدوزى را كه براى پذيرايى از مهمانهاى ناشناس پوشيده بودم, با تنفر مى كندم و لباسهاى قديمى ساده و پاك و طاهر خودم را كه به ياد دوره هاى گذشته بى گناهى و معصوميت در گوشه صندوق نگاه داشته بودم مى پوشيدم و سر و صورتم را مثل آدمهاى وسواسى غسل مى دادم و تطهير مى كردم و چراغ را روشن مى كردم و گاهى به سكوت و گاهى با صداى بلند, با خودم چه حرفهايى كه نمى زدم و چه درد دلها و راز و نيازهايى كه نمى كردم... آن وقت بود كه آوازهايى را كه از سميرم و از آن دوره ها به يادم مانده بود با همان لهجه ولايت مادرم يواش يواش مى خواندم...))

سرانجام معصومه شيرازى مثل غالب اينگونه زنان, بيمارى و آوارگى و جان سپردن در سن بيست و دو سالگى است.

آنچه نويسنده در اين فرايند دنبال مى كند, محكوم كردن افرادى است كه معصومه را به چنين روزى انداخته اند و بيشتر از همه, آخوندى كه در انحطاط اخلاقى او نقش داشته و هم او در انتها بيش از ديگران به لعن و طعن معصومه مى پردازد.

اگر بخواهيم ((زيبا)) را با معصومه شيرازى مقايسه كنيم, به اين نكات برمى خوريم: اول آنكه شخصيت زيبا كاملا در سطح قرار دارد و فقط از نظر زيبايى و از بعد غريزه جنسى مطرح مى شود و بيشتر شبيه يك عكس سكسى است تا يك آدم, و حال آنكه در معصومه شيرازى با زنى روبه رو هستيم كه داراى گذشته اى و خانواده اى و ايدهآلهايى است و شخصيت درونى دارد. ثانيا زيبا شخصيتى قدرتمند است كه گويى خود تصميم گرفته كه به صورت زنى هرجايى در آيد وآگاهانه دراين راه گام نهاده, حال آنكه معصومه شيرازى تحت شرايطى كه برايش پيش آمده, مظلومانه در چنين دامى افتاده است; به عبارت ديگر, سلسله اى از علتها را در تكوين شخصيت وى مى بينيم, يعنى حضور جامعه و تاثيرات آن را در اين قصه حس مى كنيم. اما سير هر دو كتاب مشابهتهايى هم دارد, ازجمله كوبيدن مذهب و روحانيت, در هر جا كه ممكن است. هر چند آنچه در مورد معصومه شيرازى رخ مى دهد, نمى تواند غير ممكن باشد, ولى يكى از صورتهاى ممكن است, يعنى آن آخوند منافق مى تواند از طبقات ديگر جامعه هم باشد; در حالى كه مشخص است متاسفانه در اين دوره, نفى روحانيت به شكلى بسيار زننده و به عنوان يك ويژگى خوب در قصه ها مورد نظر نويسندگان بوده است!

اما آنچه باعث شد اين دو داستان را مطرح كنيم, اين بود كه بسيارى از قصه هاى اين دوره و دوره هاى بعد و پاورقيهاى مجلات, پيرامون مسائل زنانى كه به فساد و انحطاط كشيده شده بودند, مى گشت.

ادامه دارد.


1 ـ دانته: نويسنده كمدى الهى شامل: (دوزخ, برزخ, بهشت).
2 ـ هملت: اثر معروف شكسپير.
3 ـ شازده كوچولو: اثر معروف اگزوپرى.
4 ـ ماگارين: مجله, اصطلاحاتى كه عينا از متن نقل شده است.
5 ـ رآليسم: واقعگرايى.
6 ـ سوررآليسم: برداشت مشخص و متفاوت هنرمند از واقعيت ها.
7 ـ ناتوراليسم: طبيعت گرايى, با حذف هرگونه علت غير مادى.

پى‏نوشت‏ها:

1 ـ ادبيات نوين ايران از انقلاب مشروطيت تا انقلاب اسلامى, ترجمه و تدوين يعقوب آژند.
2 ـ ادبيات منثور ايران, تاليف حسن كامشاد.
3 ـ قصه نويسى در ادبيات نوين ايران, تاليف رحمت مصطفوى.
4 ـ قصه نويسى, تاليف رضا براهنى.
5 ـ تاريخ معاصر ايران, تاليف عباس اقبال آشتيانى.
6 ـ تاريخ ايران از ماد تا پهلوى, تاليف حبيب اله شاملوئى.
7 ـ دوره هاى مجله سخن از سال 1322 تا سال 1332.
ماهنامه پيام زن ـ شماره 28 ـ تير 73

بازگشت