در بررسى مسإله انتخاب مى بينيم كه دختر همانند پسر به عنوان انسانى كه داراى عواطف و احساسات وشيوه برخورد با انسان ديگرى است اين حق را دارد كه در امور شخصى اش آزاد باشد.
او آزاد است در كار انتخاب[ همسر], انسان زيبا و خوش اندامى را جستجو كند زيرا طبيعى است كه او نمى تواند با انسانى بدچهره زندگى كند, درست همانطور كه يك مرد نمى تواند.
دختر حق دارد كه در پى كسى باشد كه از امكانات مالى كافى براى زندگى يا از سطح فرهنگى يا اجتماعى خاصى برخوردار باشد.
اسلام در برابر رغبت و تمايل زن به شرط گذاشتن ويژگيهاى فردى در مورد مردى كه مى خواهد با او ازدواج كند ايستادگى نمى كند[ و مخالفت نمى ورزد] زيرا ازدواج انتخابى است كه انسان از روى فكر و انديشه درباره زندگى اش برمى گزيند.
اسلام درعين حال كه خواست زن و مرد را در اين باره ارج مى نهد, مى كوشد تا تمايلات و خواستهاى زن و مرد را چنان جهت دهد كه اين ويژگيهاى جاذبه دار آنچنان ارزش فوق العاده اى پيدا نكند كه در اوج نظر و همتشان قرار گيرد.
اين ويژگيهاى شخصى اساس پايدارى زندگى زناشويى نيست, به عنوان نمونه طبيعى است كه زيبايى مورد رغبت قرار گيرد اما گاه ممكن است اين زيبايى به زشتى تبديل شود و چه بسا ثروت ازبين رود و انسان دچار ورشكستگى گردد و جايگاه اجتماعى اش را از دست دهد يا اينكه موقعيت فرهنگى اش به خاطر عدم تلاش و تداوم, ضعيف شود, اما اين امور نقش اساسى اى در تضمين سلامت زندگى زناشويى ندارند. از ديگر روى, ازدواج پيوندى ويژه به شمار مىآيد زيرا ازدواج, روشى از روشهاى دخالت روابط انسانى است در رفتارى كه گروهى در مقابل گروهى ديگر با رعايت احترام حقوق و احساسات بروز مى دهند.
اين مسإله بيشتر به جنبه اخلاقى شخصيت شوهر بستگى دارد تا به جنبه مادى, زيرا گاه ممكن است كسى زنش را غرق در ثروت و امكانات مادى كند اما به خاطر فقدان اخلاق درست, رفتار صحيح و انسانى اى با او نداشته باشد. در چنين حالتى زندگى براى زن به يك جهنم تبديل مى شود. همچنين است اگر شوهر اهل دين و تقوا و ترس از خدا نباشد, بسا كه عدم تدين او بر نوع رفتار با همسرش تإثير منفى بگذارد. چنين شوهرى خواهد توانست با سختگيريها و برخوردهاى منفى اش, زندگى همسرش را تباه سازد.
به همين دلايل است كه اسلام با تإكيد, زن را متوجه مى كند كه سطح تمايلاتش را بالا ببرد و به جنبه اى سوق دهد كه از ژرفاى رابطه اى انسانى و پايدار حكايت مى كند. اين جنبه ژرف, اخلاق و دين است. در حديثى معتبر آمده است: ((اذا جائكم من ترضون خلقه و دينه فزوجوه, الا تفعلوا تكن فتنه فى الارض و فساد كبير.)) ((اگر كسى به خواستگارى[ دخترتان] آمد كه به اخلاق و ديانتش رضايت مى دهيد, قبول كنيد, كه اگر چنين نكرديد فتنه اى در روى زمين و فسادى بزرگ پديد آورده ايد.))
ازدواجهايى كه خارج از اين محدوده صورت مى گيرد بى ترديد با بسيارى از مشكلات و اختلافات و تباهيها در روابط زناشويى روبه رو مى شود.
نمى خواهم بگويم, كه لازم است زن تنها به اخلاق و دين خواستگارش توجه كند و به امور ديگر كارى نداشته باشد, بلكه مى خواهم بگويم: انديشه اسلامى براساس آنچه كه از اين احاديث مى فهميم زن را به اين امر فرامى خواند كه غير از اخلاق و دين, امور ديگر را اساسى و اصولى نداند, بلكه لازم است به عواملى كه طبيعت پيوند زناشويى را تشكيل مى دهند توجه داشته باشد كه پيوند زناشويى پيوندى است انسانى و اجتماعى كه هم نياز به اخلاق دارد تا بينش هركدام از زن و شوهر را نسبت به ديگرى تحكيم بخشد, و هم نيازمند التزام و تعهد دينى است كه شيوه رفتار شوهر را با همسرش معين مى كند.
زن حق دارد مردى را بخواهد كه زيبا و ثروتمند و داراى شخصيت فرهنگى و موقعيت اجتماعى باشد, اما لازم است در مقابل اين امور دو عنصر اخلاق و دين را مورد توجه قرار دهد, زيرا اين دو است كه نقش اساسى در موفقيت زندگى زناشويى دارد, حتى درصورتى كه مرد فقير باشد, يا فاقد زيبايى و موقعيت اجتماعى. در اين زمينه اخلاق و دين مى توانند زيربنا قرار گيرند. اسلام همانطور كه درباره مرد, بر اخلاق و دين تإكيد مى كند در مورد زن نيز بر اين دو اصرار دارد. در روايتى آمده است كه كسى از رسول خدا ـ كه درود خدا بر او باد ـ پرسيد: با چه كسى ازدواج كنم؟ فرمودند: با زن ديندارى ازدواج كن كه به زندگى ات بركت دهد.
باتوجه به اين حديث, بر مرد نيز لازم است تا اساس انتخاب را زيبايى و ثروت [ زن] قرار ندهد. در روايتى چنين مى خوانيم كه: هركس با زنى به خاطر مال و جمالش ازدواج كند خداوند اين دو را از او مى گيرد. بنابراين در پيوند زناشويى, دين اساس ارزيابى شخصيت زن و مرد است, اخلاق هم در حقيقت نوعى انديشه دينى است.
گذشته از اين مسايل لازم است بر حقيقتى تإكيد ورزيم. آن حقيقت اين است كه زنى كه در كنار دو عنصر دين و اخلاق, طالب زيبايى و فرهنگ و ثروت و موقعيت مرد است از نظر اسلام, منحرف نيست, همين طور, مردى هم كه در همسر ديندار خود به جست و جوى زيبايى و ثروت و فرهنگ و جايگاه اجتماعى برمىآيد, از نظر اسلام به انحراف نرفته است. انحراف و خطا اين است كه همه چيز در زيبايى و ثروت و يا موقعيت اجتماعى خلاصه شود, طورى كه در جست و جوى شريك زندگى, شرط اخلاق و دين در حاشيه قرار گيرد.
نگاه و تلقى عمومى بيشتر مردم نسبت به مهر از انديشه غلط و عقب مانده اى ناشى مى شود كه مهر را قيمت زن مى داند و مى پندارد مرد در مقابل مالى كه به همسرش مى دهد مالك او مى شود. براين اساس مى بينيم برخى از زنان از مهرشان به روشى سنتى تعبير مى كنند كه ((مهر حق من است و قيمت من)). گويى كه مهر نوعى از انواع مالكيت است. چنان كه برخى بالابودن قيمت مهر را نشانه توجه به ارزش اجتماعى ز مى شمارنداين كارشبيه بالابردن قيمت كالاست كه نشانه ارزش تجارىآن به حساب مىآيد. قرآن كريم از مهر به عنوان ((نحله)) (بخشش) ياد مى كند.
وآتوا النسإ صدقاتهن نحله(1)
((مهر زنان را به عنوان يك بدهى (يا يك عطيه) به آنها بپردازيد.))
((نحله)) به معنى هديه بلا عوض و هبه است كه رمز و علامت محبت و دوستى شمرده مى شود نه قيمت انسان. به همين دليل مى بينيم كه برخى از فقيهان مى گويند: عبارتى كه در عقد ازدواج به كار برده مى شود ممكن است چنين باشد. ((زوجتك فلانه على مهر)) يعنى فلان دختر را به تو تزويج كردم بر مهر و نه به مهر (در مقابل فلان مهر) زيرا حرف ((ب)) معنى داد و ستد مى دهد, درحالى كه مهر عوض و بدل ندارد بلكه تنها شرطى ضمن عقد است. از اين رو فقيهان اجماع دارند كه اگر مهر بنا به دلايى باطل باشد, عقد صحيح است و مهرالمثل در نظر گرفته مى شود. اين امر دليل آن است كه مسإله مهر مستقيما جزء عقد زناشويى نيست بلكه از شروط و توابع و ملحقات آن است.
ما تصور مى كنيم, زنى كه براى خود احترام قايل است اجازه نمى دهد درباره اندازه و قيمت مهرش طول و تفصيل داده شود. در حديثى شريف آمده است: شومى زن, سنگين بودن مهرش است. زيرا سنگينى مهر گاه ازدواج را پيچيده و دشوار مى كند. بسيارند زنانى كه ازدواج نمى كنند زيرا خانواده اشان تحت تإثير جامعه, قيمت مهر را بسيار گران مى گيرند. اين امر مشتاقان ازدواج را از پيگيرى كار, بازمى دارد. در گزارشى از آداب و رسوم بعضى از ملتها مانند هند خواندم كه رسم است خانواده عروس به داماد پيشكش (نوعى هديه) مى دهند. كار چنين مردمى سبب تإخير ازدواج دخترانشان مى شود, زيرا تكلف زيادى به بار مىآورد. نهايتا مهر در هر دوطرف چه آنكه مرد بگيرد (مانند پيشكش در هند) يا اينكه زن دريافت كند تنها يك رمز است نه قيمت انسان. حتى عامل ثبات و پايدارى زندگى زناشويى ـ چنانكه برخى از مردم مى پندارند ـ نيست.
ما را اعتقاد بر آن است كه مردى كه از خدا نمى ترسد و اخلاق درستى هم ندارد مى تواند همسرش را تحت فشار شديد قرار دهد و مجبورش كند ولو به اختيار, تقاضاى طلاق كند و از مهر هم صرف نظر كند به عبارت ديگر مرد مى تواند همسرش را در وضعيت روانى اى قرار دهد كه او ناچار شود بيشتر مهرش را ببخشد. حتى برخى از دينداران را هم مى بينيم كه به قدر واجب انفاق و معاشرت اكتفا مى كنند. بى ترديد آنچه كه زندگى زناشويى را حفظ مى كند مودت و رحمت و احساس مسووليت اخلاقى و اسلامى مشترك دوطرف است. بر زن لازم است تا در اخلاق و دين شوهرش و اينكه او تا چه مقدار به شخصيت زن احترام مى گذارد تحقيق كند. اگر شوهرش ضعف مالى داشته باشد با او همكارى و مساعدت كند و خانواده اش نيز همان گونه كه به دختر و فرزندان خود توجه دارند, رعايت وضعيت او را هم بكنند. اين سخن كه زن را به خاطر ازدواج و مسايل جنبى آن بارى مشكل بر دوش مرد مى دانند سخنى است غير اسلامى و ضدانسانى. و اهانتى است ناروا به مقام زن.
در زمينه ويژگيهاى زن و مرد به احاديث فراوانى برمى خوريم مثل احاديثى كه پيشتر آمد. از اين دسته احاديث برمىآيد كه ضرورى است زن و شوهر پيش از ازدواج ويژگيهاى اخلاقى و دينى يكديگر را به دست آورند. اگر اين كار با سوال و مشورت ممكن باشد مى توان بدون ملاقات و آشنايى حضورى به نتيجه دست يافت. مقصود از اين سخن آن نيست كه ديدار آن دو با رعايت مقررات و محدوديتهاى شرعى, حرام باشد, نه, چنين نيست, بلكه ديدار دختر و پسر و نشست آن دو در صورتى كه هردو از سلامت نفس و عفت برخوردار باشند نه تنها حرام نيست كه جايز است زيرا به نظر ما, در شرع اسلام سخن گفتن مرد با زن يا هم نشينى آن دو حرام نيست.
اگر هم در مواردى از اختلاط زن و مرد نهى شده است در جايى است كه زن و مرد در مكانى خلوت كنند و كس ديگرى آنجا نباشد. اين چنين حالتى گاه هردو را به وسوسه مى اندازد و جرقه شهوت را در درون هردو مى زند.
احاديثى در اين زمينه داريم كه سخن از استحباب عدم اختلاط مى گويد يا از اينكه زن و مرد يكديگر را نبينند, اما اين گونه سخنان معنى كنايى دارد و زن و مرد را به دورى از اختلاطى فرامى خواند كه گاه صددرصد سبب فساد مى گردد. اين سفارشها برخاسته از جنبه هاى اخلاقى عالى است.
اما اگر اين حكم شرعى را با عقل سرد و خشك مورد توجه قرار دهيم مى بينيم مسإله وارد محدوده حلال مى شود نه در محدوده حرام. مگر آنكه مسايلى پيش آيد كه اين اختلاط يا ديدار را حرام يا مكروه يا مستحب و يا واجب كند. اما اگر زن و مرد نتوانند يكديگر را خوب بشناسند مگر اينكه همديگر را ببينند تا از طرز فكر و ميزان احترام يكديگر به پيوند زناشويى آگاه شوند و به عواطف و احساسات و وضعيت و گرايشها و اخلاق هم پى برند, ما در اين موارد هيچ مانع شرعى نمى بينيم كه با رعايت مقررات اخلاقى, ديدار صورت گيرد. البته اين كار مى تواند با نظارت خانواده يا دوستان مومن يا در فضايى مذهبى و ايمانى انجام شود.
طبيعى است هر توافقى كه بين دو انسان در فرهنگ و زمينه هاى ديگر اجتماعى يا كلا در زندگى صورت مى پذيرد نقش زيادى در موفقيت پيوندى دارد كه آن دو مى خواهند بين خود به وجود آورند, زيرا اين توافق بين دوطرف نوعى الفت و وابستگى معنوى و فكرى و عاطفى و اجتماعى به وجود مىآورد. در صورت اختلاف در اين موارد, چنين الفتى به شكل طبيعى و عادى به وجود نمىآيد. زيرا وقتى يك انسان با انسان ديگرىكه از جهت روحيات و گرايشها همانند اوست, زندگى كند احساس نمى كند كه تنهاست يا چيزى از خواسته ها يا زندگى اجتماعى يا موقعيت و وضعيتى از اوضاع خود را از دست داده است. اين امرى طبيعى است. در سخن برخى از شاعران آمده است: هركس با همانند خود مإنوس است[ .در فارسى اين بيت, منظور را بهتر مى رساند: كبوتر با كبوتر باز با باز, كند همجنس با همجنس پرواز] اما وقتى در عمق مسإله وارد مى شويم مى بينيم اين سخن نمى تواند بطور عام روش موفقى باشد. زيرا همان انسانى كه گاه احساس نياز به تناسب و همگونى مى كند تا غريب نباشد گاه نيازمند كسى است كه با او مخالفت ورزد تا افقهاى تازه اى را به رويش بگشايد. براى اين مسإله مثالى مىآورم:
بسا اتفاق مى افتد كه دختر و پسر جوان در رابطه زناشويى از جنبه جنسى احساس توافق و تناسب كنند. اين امر مى تواند آنان را به اشباع و بسندگى جنسى برساند كه در صورت اختلاف سنى ـ به ويژه اگر زياد باشد ـ به دست نمىآيد.
گاهى هم ممكن است چنين زن و شوهرى با خوشگذرانى بيهوده اى كه سن و سالشان اقتضا مى كند زندگى را سپرى كنند. اما در چنين شرايطى گاه احساس مى شود كه طبيعت زندگى همچنان راكد و آرام است و اين مرحله جديد, دنباله مراحل قبلى بوده و چيزى تغيير نكرده است. گاهى هم ممكن است يكى از دو زوج احساس كند از برخى از جنبه ها نيازمند است و خود نمى تواند رفع نياز كند, درعين حال طرف مقابلش مى تواند نياز او را برآورده كند. به عنوان نمونه گاه يكى از آن دو از سطح فرهنگى بالاترى برخوردار است و ديگرى از تجربه يا ثروت بيشترى بهره مند است و همين طور در جهات ديگرى كه عوامل استواركننده پيوندهاى انسانى نقش دارند.
از اين رو ما نمى توانيم در بررسى واقعيت امر يك نتيجه دقيق بگيريم و بگوييم كه تناسب سن يا همگونى سطح فرهنگى, موجب موفقيت و كاميابى و خوشبختى يك زن و شوهر است, اگرچه اين امور نقش بزرگ و اساسى دارند.
در بسيارى از موارد و در سطوح مختلف و نيز در ميان انسانهاى آغازين مى بينيم كه ازدواج مرد 60ساله با دختر 30ساله موفقيت بيشترى داشته است از ازدواج پسر 35ساله با دختر 30ساله. زيرا دختر 30ساله در درون خود نياز به تكاملى داشت كه به وسيله برخى از عوامل موجود در شخصيت مرد 60ساله برآورده مى شد درحالى كه در مرد 35ساله آن امكانات را نمى ديد. هميشه عامل جنسى اساس موفقيت نيست تا گفته شود كه: چگونه ممكن است جوانى با اين سن و سال با مردى مسن ازدواج كند؟ زيرا برخى از عناصر موجود در شخصيت انسان در زندگى او اهميتى بيشتر از اهميت غريزه [ و عامل جنسى] پيدا مى كنند.
فراوان ممكن است چنين بسندگى جنسى اى اتفاق بيافتد. به عنوان نمونه در جوامع باصطلاح متمدن امروز مثل اروپا و امريكا, ازدواجهاى فراوانى يافت مى شود كه با اختلاف سنى بالا صورت گرفته و درعين حال موفق هم بوده است.
اين گونه ازدواجها, حالتى انسانى را مجسم مى كند كه نمونه هايى هم در وجود انسان دارد. طورى كه گاهى ازدواج يك مرد تحصيلكرده با زن غير تحصيلكرده موفقيتى بيشتر از ازدواج زن و مرد تحصيلكرده به همراه دارد. زيرا در چنين موردى هدف مرد آن نيست كه خانه, محلى براى پژوهشها و مطالعات گسترده باشد چنان كه زن تحصيلكرده و فرهنگى مى خواهد. چنين مردى مى خواهد زندگى خانوادگى اش حالت مخصوص به خود و محدود داشته باشد.
همچنين چه بسا زن تحصيلكرده اى كه احساس مى كند ازدواج با يك تحصيلكرده برايش مطلوب نيست. زيرا شخص تحصيلكرده در بعضى از شرايط كار, او را با مشكل روبه رو مى سازد به اين ترتيب كه مى بيند رشد فرهنگى همسرش ممكن است به ذهنيت تاريخى برترىاى كه مرد براى خود قايل است آسيب برساند, يا اينكه در صورت تساوى سطح فرهنگى تسلط و برترى مرد تحقق نپذيرد. چنين مردى به اين نتيجه مى رسد كه براى ارضاى حس برترىجويى اش بايد با دخترى ازدواج كند كه سطح فرهنگى اش پايين تر است.
در اين مسإله ذهنيتى هست كه مى گويد: عنصر جنسى تنها عامل[ موفقيت يا عدم موفقيت ازدواج] است يا اينكه عنصر فرهنگ مسإله اى بسيار مهم است. ما مى گوييم: نقش عنصر جنسى مهم است اما گاهى با عنصرى ديگر كه مهمتر از آن است اصطكاك پيدا مى كند.
اين يك واقعيت است كه برخى از نمونه هايش را مورد مطالعه قرار داده ايم. ما درعين حال كه به وجود تناسب كه پشتوانه زندگى زناشويى است به خاطر نقاط مثبت بيشتر و نتيجه بهتر ـ هرچند كه نقاط منفى اى هم دارد ـ سفارش مى كنيم معتقديم كه در برخى از شرايط, عواملى هستند كه از نقش بيشترى برخوردارند, كه لازم است اين حالات مورد كنكاش قرار گيرد.
چه بسا ممكن است عامل فرهنگ يا عنصر جنسى از اين عوامل آسيب ببينند. راز اين امر در آن است كه برخى از مردم تنها از يك عامل اثر نمى پذيرند و اصلا هيچ انسانى در زندگى براساس عنصر و عامل واحدى فعاليت نمى كند بلكه فعاليتها و حركتهاى انسانى با به كارگيرى عوامل متراكم و وابسته به هم و متمايز از يكديگر انجام مى پذيرد. از اين رو ممكن است انسان در يك روز, متضاد با روز پيش خود باشد. باتوجه به اين مطلب مى گوييم: كسانى كه تكامل انسانى را به عامل واحدى نسبت مى دهند به خطا رفته اند.
زيگموند فرويد مى كوشد تا عنصر جنسى را عامل اساسى در تكامل انسان و فعاليتهاى او معرفى كند. كارل ماركس تلاش دارد تا عامل اقتصادى را زيربنا قرار دهد و كسانى مانند دوركيم, عامل اجتماعى را اساس مى دانند. ما معتقديم همه اينها در رإى خود اشتباه كرده اند زيرا در يك عامل مهم آنقدر فرورفته اند كه از درك عوامل ديگر بازمانده اند.
اينان از يك زاويه كه موردنظرشان بود به انسان نگريسته اند و به كليت و طبيعت انسانى نگاه نكرده اند و سعى كرده اند تا اين انديشه ها را بر حقيقت انسان تحميل كنند, از اين رو است كه مى بينيم اين انديشه ها نتوانسته اند به موفقيت بزرگى نايل شوند هرچند توفيق اندكى داشته اند.
براين اساس مشاهده مى كنيم كه انسان موجودى است با ظرفيتها و گرايشها و رفتارهاى متعدد. به همين سبب نمى توان به او در همه روابطش, عنوان واحدى داد.
ناچار بايد گرايشهاى انسان و اندازه تإثير آن بر حركت او در زندگى مورد تحقيق قرار گيرد. بعد جنسى با آنكه در زندگى زناشويى اهميت فراوانى دارد اما بسيارى از انسانها هستند كه به ابعاد ديگر اهميت بيشترى مى دهند طورى كه بعد جنسى نسبت به آنان حالتى كليشه اى و ملالآور به شمار مىآيد.
در بسيارى از موارد ((سردى جنسى)) مرد يا زن ذاتى و درونى نيست بلكه به خاطر غلبه برخى از فعاليتها بر انسان است به حدى كه انسان احساس مى كند عنصر جنسى چندان حياتى و بااهميت نيست. وقتى مشاهده مى كنيم كه انسان در زندگى اش بيشتر به كارهاى بزرگتر مى پردازد درمى يابيم كه آن دلمشغوليها بر اين عامل[ جنسى] چيره مى شوند.
ما در عين حال كه نمى خواهيم از تإثير عامل همسانى, بكاهيم, تإثير مجموعه اى از عوامل هماهنگ را در موفقيت پيوند زناشويى, بيشتر مى دانيم.
ما مى خواهيم در اصل آن انديشه ها بحث كنيم. چنين نيست كه اگر همسانى در سن و سطح فرهنگى و اجتماعى نباشد بنيان ازدواج سست شود. بلكه به عكس, بسيارى از ازدواجهايى كه اين همسانى را ندارند موفقتر از ازدواجهايى هستند كه اين همسانى را دارند. در عين حال ما نمى خواهيم بگوييم, تنها در اين صورت, موفقيت به دست مىآيد.
لازم است هميشه به نقش برترى كه موفقيت خانواده را درپى دارد بيانديشيم. مى ماند عامل ديگرى كه اساسى است و آن بناى زندگى زناشويى بر پايه آگاهى و فرهنگ است. با اين حال چنانكه پيشتر اشاره كرديم نقش عوامل ديگر را ناديده نمى گيريم.
در بررسى درست ازدواجهايى كه از جهت سن و فرهنگ و سطح علمى ناهمسان است متوجه مى شويم كه زندگى از جنبه واحدى كه در خوشبختى و بدبختى تجسم يافته باشد, سرچشمه نمى گيرد.
ابعاد فراوانى وجود دارد كه گاه عامل بدبختى را به عامل خوشبختى بدل مى كند و گاه در شرايطى ديگر عامل خوشبختى را به بدبختى تبديل مى كند.
نمونه اى كه منظور ما را روشنتر مى كند اين است: گاه اتفاق مى افتد كه پسر جوانى با دختر جوانى ازدواج مى كند كه تناسب سنى با او دارد و از زيبايى بهره فراوان دارد يا بسيار ثروتمند است اما در عين حال شديدا كودن است. در چنين حالتى زيبايى, عامل خوشى و ثروت سبب آرامش خاطر است اما از آنجا كه زندگى زناشويى, نخستين نهاد زندگى اجتماعى شمرده مى شود مى بينيم كه كودنى و حماقت تمام آن نقاط را در هم مى كوبد. اين انسان كودن زيباى ثروتمند ـ مرد باشد يا زن ـ تمام احساس ثروتمندى[ و خوشى برآمده از آن] را ويران مى كند. زيرا انسان با انديشه و دل و احساسش زندگى مى كند نه با شكم و لباس و غريزه اش.
گاه مى بينيم دخترى در ابتداى سن شكوفايى اش با پيرمردى ازدواج مى كند كه چه بسا آن حرارت جنسى مورد نياز را ندارد, اما آن دختر در وجود چنين انسانى انديشه غنى و تجربه پربار و عاطفه شديد مى بيند و احساس مى كند كه با اين شرايط, فقدان حرارت جنسى براى او مصيبت بار نخواهد بود. همين طور گاه دخترى تحصيلكرده با پسرى كم سواد ازدواج مى كند كه از آگاهى و فهم اجتماعى و شايستگى ها و برجستگى هايى كه جبران كم سوادى او را مى كند برخوردار است. چنين مردى در مقابل كمبود علمى اى كه دارد از اندوخته عاطفى و تجربى و عقلى فراوانى برخوردار است كه جبران آن نقص را مى كند.
بنابراين چه بسا ممكن است در مواردى, زن و شوهر از سطح فرهنگى و اجتماعى و زيبايى همسانى برخوردار نباشند اما با درنظر گرفتن مجموع شرايط مى بينيم كه متناسب يكديگر هستند.
در عرف مردم, نامزدى, توافق ابتدايى طرفين براى ازدواج است بدون آنكه خطبه عقد را اجرا كرده باشند. اين امر حالت يك پيوند و رابطه شرعى را ندارد كه شرايط پس از نامزدى را با پيش از آن متفاوت كند. زيرا مرد و زن در دوره نامزدى با يكديگر بيگانه اند, چنانكه پيش از آن بوده اند. زيرا چيزى اتفاق نيافتاده است جز توافق و هم رإيى بر ازدواج, چنين توافقى هيچ نسبت شرعى اى را به وجود نمىآورد. بنابراين تمام مراقبتها و خويشتن داريهاى شرعى بايد در دوره نامزدى رعايت شود, چنانكه پيش از آن.
اگر دوطرف دوست دارند اخلاق و آداب و رفتار يكديگر را تجربه كنند و همديگر را خوب بشناسند لازم است عقد شرعى را اجرإ كنند. اين عقد شرعى مى تواند براى كسى كه به ازدواج موقت معتقد است با لحاظ شروط شرعى, به صورت ازدواج موقت انجام پذيرد. يا كسى كه مى خواهد دوره نامزدى به ازدواج دايم انتقال يابد, عقد ازدواج دايم را اجرا كند.
تنها از اين راه است كه دوطرف بى هيچ مشكل شرعى اى مى توانند رابطه اى آزاد داشته باشند. در اين حالت دختر, به حكم عقد ازدواج و به معنى دقيق كلمه همسر مرد مى باشد و مرد نيز شوهر او[ بى هيچ قيد و شرطى].
نهايت چيزى كه باقى مى ماند اين است كه در چنين اوضاعى گاه شرطهايى ضمن عقد گذاشته مى شود مثلا اين شرط كه مرد در دوره نامزدى حق كامجويى به يكى از روشهاى متعارف را نداشته باشد. اين شرط ضمنى, حق زن است و مى تواند از آن بگذرد و درصورتى كه از آن گذشت كند عقد, به صورت ازدواج معمول درمىآيد و ديگر هيچ خوددارىاى از اين جهت لازم نيست.
آيت الله خويى(ره) درباره دوره اى كه بين عقد و بين انتقال به منزل شوهر فاصله مى اندازد, فتوايى دارند كه در اين دوره بر مرد واجب نيست نفقه همسر يا نامزدش را بپردازد. زيرا به طور ضمنى شرط است كه نفقه پس از انتقال به خانه شوى, پرداخت شود و اين مسإله, طبعا در جامعه اى اتفاق مى افتد كه چنين شرطى بين مردم معمول و متعارف باشد, اما در جامعه اى كه اين شرط متعارف نيست وضع چنين نخواهد بود[ .يعنى در اين دوره, شوهر بايد نفقه همسرش را بپردازد].
مهم اين است كه عقد ازدواج, با درنظرگرفتن شروطى كه هركدام از زن و شوهر بر آن توافق داشته اند[ چه اين شروط را ضمن عقد لحاظ كرده يا به طور متعارف پذيرفته باشند اگرچه مجازاتى براى تخلف از آن معين نكنند و يا در موضوع و جنبه اى بر شرطى پيمان بسته باشند] آن دو را زوج يكديگر قرار مى دهد.
ممكن است زن از شرطى كه آن را لحاظ كرده است بنا به مصالحى چشم بپوشد. اگر خانواده زن شرطى را بر شوهر او تحميل كنند و آنگاه خود زن از آن شرط چشم پوشى كند, خانواده اش حق هيچ گونه اعتراضى را ندارند. حتى اگر فرض مسإله در مهر باشد كه در هنگام اجراى عقد ازدواج معين و مشخص مى گردد.
مسإله ديگرى كه در اينجا پيش مىآيد اين است كه باتوجه به اينكه اسلام به دختر و پسر سفارش مى كند تا همسرى ديندار و با اخلاق برگزينند چگونه ممكن است دختر و پسر صفات اخلاقى و دينى يكديگر را بشناسند؟
در پاسخ بايد گفت گاه, از راه مشورت با ديگران و تحقيق مسإله باتوجه به محيط زندگى و جامعه اى كه وضعيت اخلاقى و دينى فرد را شكل داده است مى توان به نتيجه رسيد و گاه ممكن است از تجربه و اطلاع ديگران به طور واضح استفاده كنيم, اما هيچ كدام از دختر و پسر نمى توانند ويژگيهاى يكديگر را به طور كامل و كافى بشناسند. اينجاست كه مرحله نامزدى دوره اى است كه امكان شناسايى هركدام را به ديگرى مى دهد.
طبيعى است تنها درصورتى اين شناسايى دست يافتنى است كه دوره نامزدى براساس عقدى صورت گيرد كه به آن دو آزادى عمل كافى بدهد درست مانند زمانى كه زن و شوهر محسوب مى شوند.
با اين تفاوت كه اجراى عقد[ تنفيذ] متوقف شود. در اين حال بايد عقد ازدواج را به شيوه اى كه پيشتر گفتيم اجرا كرد. اين امر به هر كدام از دو نامزد فرصت مى دهد تا يكديگر را از نزديك بشناسند تا در صورت وجود فرصتى طبيعى يا اجتماعى, تصميم نهايى خود را بگيرند. در اين مورد مشكل شرعى اى وجود ندارد اما لازم است آن دو ملاحظه عرف اجتماعى را هم بكنند كه در صورت تجاوز از حدود مرسوم, مشكلآفرين است. اما در حالتى كه عقد زناشويى منعقد نمى شود طبيعى است كه مسإله آشنايى يا رسوم اجتماعى در اين رابطه بايد تابع مقررات و حدود شرعى اى باشد كه مرز رابطه زن و مرد بيگانه را بيان مى كند.
اسلام ديدار زن و مرد بيگانه را حرام نكرده است اما اين ديدار بايد با رعايت مقررات شرعى نگاه كردن و تماس بدنى صورت گيرد. طبيعى است كه با وجود اين محدوديتها, دختر و پسر را دشوار مى توانند يكديگر را بشناسند حتى گاه به شكل هنرپيشه هايى در مىآيند كه در اين نشستهاى محدود سعى دارند نقش يك انسان ديندار و خوش اخلاق را در برابر هم بازى كنند. از اين رو است كه تجربه هاى موفق نشان دهنده عدم كارآيى چنين آشنايى هاى محدودى است.
گاه برخى از مردم اين پرسش را مطرح مى كنند كه از نظر اسلام چه امورى بر هر كدام از آن دو در برابر خانواده يكديگر واجب است؟ در پاسخ مى گوييم: هيچ وظيفه اجتماعى اى به اين معنا نداريم كه از ناحيه شرع رسيده باشد. زيرا مسإله تنها مربوط به زن و شوهر است و مخصوص به زندگى مشتركشان, و خانواده دوطرف هيچ نقشى در امور مربوط به پيوند زناشويى آن دو ندارند. بله خانواده زن وشوهر مى توانند طبق روابط طبيعى موجود در زندگى آن دو نقش داشته باشند. طبيعى است كه نامزدى سبب پيدايى پيوندى ويژه مى شود و اين امر ناچار تابع روابط اجتماعى و عرف اجتماعى است.
اما نسبت به امر سرپرستى بايد گفت كه دختر بالغ و رشيد در اين امر الزاما تحت ولايت پدرش نيست. پدر هيچ گونه ولايتى[ در دوران نامزدى] بر دختر بالغ و رشيدش ندارد. اگر چه در اين مورد اخلاق اسلامى اقتضاى نيكى و احترام به پدر را دارد. در زمينه هاى ديگر هم پدر نمى تواند دخترش را از بيرون رفتن از خانه منع كند يا اجازه ندهد او با نامزدش از خانه خارج شود. خلاصه آنكه پدر هيچ گونه حقى در اين امور ندارد. در اصل ازدواج احتياط شرعى اين است كه دختر بدون اذن پدرش ازدواج نكند. اما هنگامى كه ازدواج كرد به اقتضاى عقد زناشويى هيچ تسلط و اشرافى براى پدر وجود ندارد و همين طور براى تسلط همسر نيز وجهى باقى نمى ماند زيرا طبق عقدى كه هر دو با شروط ضمن آن توافق كرده اند, زن, اين حق را دارد كه به وظايف خانوادگى اش ـ مانند بيرون نرفتن از خانه مگر به اذن شوهر ـ مقيد نباشد تا زمانى كه به خانه شوهر منتقل شود. در اين زمينه شروط عرفى بسيار شبيه شروط ضمنى است.
وقتى به ازدواج به عنوان يك پيوند انسانى ويژه بين مرد و زن نگاه مى كنيم درمى يابيم كه طبيعى[ و درست] نيست كه زن و شوهر مدت طولانى اى را در نامزدى بگذرانند و از آزادى كامل برخوردار باشند, اگرچه فشار مقررات اجتماعى را در عين حال تحمل كنند. زيرا اين كار ممكن است هركدام از آن دو را با اضطرابهاى درونى مداوم روبه رو سازد.
از اين رو ما فكر مى كنيم كه لازم است جامعه اسلامى مسإله زناشويى را بشكافد و تشريح كند چنان كه شرع اسلام آن را توضيح داده و بدان دعوت كرده و آن را به عنوان پيوندى طبيعى و تابع حدود شرعى وصف كرده است. اگر حدود شرعى صحيح و مورد قبول است جامعه هم بايد زن و شوهر را در اين زمينه آزاد بگذارد.
برداشت ما اين است كه مسإله نامزدى با دغدغه هاى روحى اى كه دختر و پسر در آن به سر مى برند دلمشغولى عمده آن دو را تشكيل مى دهد. بويژه اگر امكان تهيه منزل مشترك را نداشته باشند. از اين رو قراردادن قيد و بندهاى بزرگ در چنين شرايطى, غير طبيعى مى نمايد. زيرا چه بسا آن دو بتوانند بين مشكلات اجتماعى و نياز شخصى خود سازگارى به وجود آورند.
تعيين طول نامزدى تابع شرايط فردى زن و شوهر و شرايط واقعى اى است كه پيوندشان را تحكيم مى بخشد. به طور كلى بايد گفت كه درازى مدت نامزدى چه بسا به نتايج منفى در زندگى زناشويى اى مى انجامد كه هنوز مستقر نشده است و با تداوم اين حالت احساس آرامش را هم از دست خواهد داد و شايد به حالت رويارويى و برخورد زندگى دو انسان با يكديگر, كشيده شود و چه بسا كه شكل مسإله به زندگى راكد و ملالآورى تبديل شود كه فاقد بعد حياتى پيوند معنوى آن دو است, زيرا طبيعت استقرار خانوادگى آنچنان ارزش حياتى اى براى استحكام پيوند دارد كه در خارج از محيط خانه يافت نمى شود, و اينكه ازدواج با آزادى و آرامشى كه به انسان مى بخشد گاه آثار شگفت انگيزى به وجود مىآورد كه زندگى زن و شوهرى كه خارج از چارچوب خانه با قيد و بندهاى فراوان روبه رو هستند پديد نمىآورد.
ادامه دارد.
ماهنامه پيام زن ـ شماره 38 ـ ارديبهشت 74