مهمترين گام در تحقق خواستههاى حقيقى زندگى، آن است كه نخست بدانيم: «چه» مىخواهيم؟ و «چرا» مىخواهيم؟ اين بينش موجب مىشود كه هرگز به جزئيات زندگى نپردازيم و عمر خود را تباه نكنيم و يا نيمه اول زندگى را صرف انتظار كشيدن براى نيمه دوم و نيمه دوم را صرف حسرت خوردن براى نيمه نخست نكنيم! هزاران آفرين بر كسانى كه بيش از ديگران «خود» را «كشف» مىكنند و در پى آن هستند كه با تغيير نگاه و نگرش به «خود»، «خلقت» و «خداوند»، تمامى زندگى و دنياى اطراف خويش را با چشمانى سرشار از شناخت و روشنايى بنگرند؛ اينان هيچ گاه در كوچه پسكوچههاى سرگردانى، حيرت و پشيمانى ديده نمىشوند و زندگى خويش را دقايق و لحظههايى مىدانند كه در آن به سر مىبرند، از اينرو هميشه و هر حال شادمان و خرسند به امروز مىنگرند و پراميد و پرنويد، فردا را انتظار مىكشند.
ارائه سلسله بحثهاى «ارزشهاى جاودان زندگى» در بينشهاى ناب فاطمى(ع)، گامى در شروع و استمرار اين مسير سعادت است كه تاكنون سه بخش آن را مطرح كرديم. «ارزشهاى اخلاقى» فراز ديگرى از بحث است كه با هم به آن مىپردازيم و اين نوشتار را به پايان مىبريم.
گر تو آدمزاده هستى «علّمالاسماء» چه شد
«قاب قوسين»ت كجا رفته است، «او ادنى» چه شد
بر فراز دار، فرياد «اناالحق» مىزنى
مُدّعى حقطلب «انيّت» و «اِنّا» چه شد
صوفى صافى اگر هستى بِكَنْ اين خرقه را
دم زدن از خويشتن با بوق و با كرنا چه شد
مرشد، از دعوت به سوى خويشتن بردار دست
«لا» الهت را شنيدستم ولى «الّا» چه شد(1)
صاحبنظران و انديشمندان امور اخلاقى - معنوى، صفات روحى و نفسانى انسانها را دو گونه دانستهاند:
1- فطرى و طبيعى؛
2- اكتسابى و اختيارى.
صفات فطرى، ويژگىهايى است كه در نهاد انسان به شكل «غريزه»، «احساس» و «استعداد» از سوى پروردگار حكيم نهاده شده است و انتخاب و اراده ما هيچ دخالتى در وجود، مقدار و تعداد آنها نداشته است. حس خداجويى و حقطلبى، دانايى و كماليابى، آزادگى و سربلندى، استقلال و عدالتخواهى، بقاء و جاودانگى، از جمله صفات فطرى انسانها هستند كه همراه با «عقل»، «غضب»، «شهوت» و قوه «وهميه» در وجود هر يك از ما قرار دارند.
اين صفات، مرز و معيار امتيازات انسان نسبت به حيوانات و ديگر جانداران است كه بسته به نوع و مقدار استفاده از هر يك، رهاوردى خاص به همراه دارد. از اينرو اگر به حالت «تعديل» درآيند و استفادهاى «بهينه» و «بهنگام» از هر يك شود، ما را به «تعالى، ترقى و صعود» مىرسانند، اما «افراط» و «تفريط» و يا استفاده نادرست و ناشايست، رهاوردى جز «خوارى، تنزل و سقوط» نخواهد داشت.
صفات اكتسابى و اختيارى كه در طبيعت انسان وجود ندارند، ويژگىهايى است كه هر يك از ما با اراده و انتخاب خويش آنها را گزينش مىكنيم و در عرصههاى مختلف براى ما ايجاد مىشود و آنها را به كار مىگيريم. رابطه اين صفات با صفات فطرى و طبيعى، ارتباطى دقيق و عميق است، به گونهاى كه استفاده به اندازه و بموقع از آن ويژگىها، باعث پديد آمدن صفات حسنه اكتسابى و اختيارى مىشود و «فضايل، محاسن و مكارم اخلاق» براى هر يك از ما ايجاد مىشود و آن هنگام كه درست و بجا عمل نكنيم، «رذايل اخلاقى، سيئات و صفات شيطانى» پديد مىآيند.
به طور مثال همه انسانها شيفته و فريفته جاودانگى و عظمت، غنا و ثروت، عزّت و بلندآوازگى و دانش و دانايى هستند تا در خانواده و جامعه، جايگاهى برتر يابند و هميشه و هر جا، مورد توجه و احترام قرار گيرند، اين ويژگى والا كه «سعادت، نيكبختى و خوشبختى» نام دارد، گاه با استفاده بسيار از عقل و انديشه و به كارگيرى دقيق غضب و شهوت انجام مىشود، در اين هنگام آرمان انسان براى جاودانگى، ثروتمندى، عزّت و آبرومندى و دانش و دانايى متفاوت مىشود؛ هرگز در پى جلوههاى ظاهرى اين صفات قرار نمىگيرد، بلكه حياتى ابدى و ثروتى ماندگار مىجويد كه با مرگ پايان نمىيابد و آبرويى پايدار و دانشى هميشه همراه مىطلبد كه افزون بر زمين، در آسمان نيز ارزشمند باشد.(2)
بىگمان در اين حال محور تمامى خواستهاى او «منْ» نمىشود، بلكه «ما» به عنوان جامعه و خواست و مصلحت ديگران از يك سو و رسالت وى نسبت به پروردگار مهربان و بايدها و نبايدهاى خداوندى از آغاز تا پايان زندگى، مورد توجه جدّى قرار مىگيرد و با اين تحول و تكامل، هماره خود را در مثلثى با سه ضلعِ «خود و خود» نسبت به خودسازى و تهذيب نفس، «خود و خلق»؛ براى خدمت به جامعه مسلمانان و «خود و خدا» نسبت به وظايف عبوديت و بندگى مىنگرد، در اين هنگام «سعادت»، «نيكبختى» و «جاودانگى حقيقى» در لحظه لحظه حيات و هستى انسان موج مىزند و او را به آن سوى آسمانها اوج و عزّت مىبخشد.
دخت آفتاب، حضرت زهرا(ع)، نمادى جامع و كامل از «فرهنگ فلاح» و رستگارى در قرآن بود و به خوبى ارزشهاى اخلاقى، معنوى و معرفتى را در پندار، گفتار و رفتار خويش جلوهگر مىساخت. او به خوبى مىدانست كه «فلاح» يعنى رستگارى، سعادت و خير تمامعيار در زندگى، آنگاه دائم و ثابت خواهد بود كه آرمانى ماندگار داشته باشد و هرگز وابسته به امورى ظاهرى، زودگذر و يا كوتاهمدت نگردد؛ حقيقتى چشمگير و روشنگر كه آيات قرآن، همگان را به عبرتآموزى آن فرا مىخواند و به طور پى در پى هشدارى حياتبخش مىدهد؛ گاه كه از جلوههاى جارى و ظاهرى زندگى، سخن مىگويد، به سطحىنگرى زراندوزان و پولپرستان اشاره مىكند كه منطق و گمان يكايك آنان چنين است:
«يَحْسَبُ أَنَّ مالَهُ أَخْلَدَهُ؛(3)
گمان مىكند مال و دارايى، او را جاودان و ابدى مىسازد.»
از اينرو بسيارى سر به شورش و طغيان در برابر احكام پروردگار سبحان برمىدارند، چون خود را در رفاه و بىنيازى مىنگرند: «إِنَّ الإِنسانَ لَيَطْغى أَنْ رَّءَاهُ اسْتَغْنى؛(4) همانا انسان سركشى مىكند، آن زمان كه خود را بىنياز پندارد.»
و يا آنان كه «شخصيت» و «هويت» خود را در «قدرت» مىنگرند، داراى اين شعار مىداند كه:
«قَدْ أَفْلَحَ الْيَوْمَ مَنِ اسْتَعْلى؛(5)
در حقيقت امروز هر كه فايق آيد و برتر شود، خوشبخت مىشود.»
اين بينش قرآنى و آسمانى موجب گرديده بود كه زهراى عزيز(ع)، فلاح و رستگارى را تنها و تنها در بهرهگيرى از ارزشهاى الهى بداند و با تمام وجود به اين باور دست يابد كه:
«قَدْ أَفْلَحَ مَنْ تَزَكَّى ...(6) قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكّاها ...؛(7) قَدْ أَفْلَحَ المؤمنون ...؛(8)
رستگار كسى است كه خود را [از پليدىها ]پاك گردانيد ... هر كس نفس خود را طاهر و پاكيزه ساخت سعادتمند شد ... همانا مؤمنان رستگارند.»
در نگاه پرنور زهراى مرضيه(ع)، بهترين و برجستهترين مقام، «مقام امين» و «مقام كريم» بود، چنان كه قرآن با اشاره بدان مىفرمايد:
«اِنَّ الْمُتَّقيِنَ فى مَقَامٍ أَمِينٍ ...(9) و كنوزٍ و مَقامٍ كريم؛(10)
به راستى كه پرهيزگاران در جايگاهى آسودهاند ... [كه در بردارنده] گنجينهها و محلهاى پرناز و نعمت است.»
از اينرو هيچ گاه «عزّت و عظمت» و «حقيقت و شخصيت» خويش را در زينتهاى زندگى كه بقايى بىمقدار و فنايى فراوان دارد، نمىنگريست و با نگاه عميق خود «خيرها» يعنى بهترينها و برترينها را - آن هم نزد پروردگار بزرگ و مهربان كه هميشگى و ابدى است - جستجو مىكرد تا هماره همراه او باشند و تا ابديت از يكايك آنها بهره ببرد. بدين خاطر نگاه او نگاه آسمانى بود و چون آيات قرآن بر اين باور بود كه:
«الْمالُ وَ الْبَنُونَ زِينَةُ الْحَيوةِ الْدُّنْيا وَ الْباقياتُ الصّالحاتُ خَيْرٌ عِندَ رَبِّكَ ثَواباً وَ خَيْرٌ أَمَلاً؛(11)
مال و پسران زينت زندگى دنيايند و نيكىهاى ماندگار از نظر پاداش نزد پروردگارت بهتر و از نظر اميد برتر است.»
و چنين بود كه در لحظه لحظههاى حيات خويش به «روز نياز» توجه شايانى داشت و از ژرفاى دل و انديشه، اندوختههايى براى آن روز فراهم مىساخت، روزى كه:
«لا يَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُونَ اِلّا مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبِ سَلِيمٍ؛(12)
هيچ مال و فرزندى سود نمىدهد، مگر كسى كه دلى پاك [از تيرگىها و تاريكىها ]به سوى خدا بياورد.»
زندگى جز نفسى نيست، غنيمت شمرش
نيست اميد كه همواره نفس برگردد
نه هر آن را كه لقب بوذر و سلمان باشد
راست كردار چون سلمان و چو بوذر گردد
هر نفس كز تو برآيد، چو نكو در نگرى
آز تو بيشتر و عمر تو كمتر گردد
پاكىآموز به چشم و دل خود، گر خواهى
كه سراپاى وجود تو مُطهَّر گردد
هر كه شاگردى سوداگر گيتى نكند
هرگز آگاه نه از نفع و نه از ضرّ گردد(13)
سخنان نخست فاطمه(ع) در مسجد مدينه، سيناى صلابت و خطبه خدايى آن حضرت بود كه تا روز رستاخيز همگان را از گنجينه معارف و حقايق بهرهمند ساخت و دايرةالمعارفى از نابترين آموزههاى آسمانى را ارائه نمود.
پيوند احكام الهى، عقايد دينى و اخلاق پاك معنوى و ملكوتى، ذخاير زرينى است كه در فرازهاى فروزانى از اين سخنان مىيابيم كه آن بانوى بصير در باره آنها مىفرمايد:
«فجعل اللَّهُ الايمان تطهيراً لكم من الشّرك و الصلاة تنزيهاً لكم عن الكبر و الزكاة تزكيةً للنفس و نماءً فى الرزق و الصّيام تثبيتاً للاخلاص و الحج تشييداً للدّين و العدل تنسيقاً للقلوب؛(14)
همانا خداوند «ايمان» را مايه «طهارت» و پاكى شما از شرك، «نماز» را سبب پيراستگى شما از «كبر»، «زكات» را باعث «پاكى نفس» و افزايش رزق و روزى و «روزه» را مايه حفظ و پايدارى «اخلاص» و حج را آزماينده دين و عدالت را نمودار مرتبه يقين و تقويت قلوب قرار داد.»
زهراى اطهر(ع) حقيقت اخلاص را يعنى تنها و تنها خدا را در نظر داشتن و فقط براى او كار كردن داشت، بدين خاطر آزادى از وابستگى به مدح و ستايش ديگران و آزادگى از هواى نفس و فريب شيطان را نصيب خود كرده بود. تو هميشه و هر حال ظاهر و باطنى يكسان و درون و برونى همسو داشت و هر آنچه «مىگفت»، نخست «مىيافت» و پيش از يافتن، «مىديد» و ديدن و يافتن و گفتن او همه با روشناى نور اخلاص و يقين همراه بود.
او به اين باور رسيده بود كه «اخلاص» در زندگى، زيربناى «مصلحت بندگى» است، از اينرو مىفرمود:
«مَنْ اَصْعَد اِلىَ اللَّه خالِصَ عِبادَتِه اَهْبَطَ اللَّهُ اِلَيه اَفْضَلَ مَصْلِحَتِه؛(15)
كسى كه عبادت خالصانه خود را به سوى خدا فرستد، پروردگار بزرگ برترين مصلحت او را به سوى وى روانه مىكند.»
و با اين مشعل بينش بود كه زهراى بتول(ع)، هرگز افكار و افعال خود را بيرون از نگاه و نگرش پروردگار نمىديد، بلكه «حاكم و شاهد» را در عرصههاى مختلف زندگى خداوند بصير و حكيمى مىدانست، روزى بايد در محضر او قرار گيرد و به يكايك انتخابها و انجامهاى خود پاسخگو باشد.
از اينرو «انفاق» در بينش فاطمه «خرج» نبود، بلكه «دخل» محسوب مىشد و يا «ايثار» و چشمپوشى از خواست و نياز خود، «از دسترفته» به حساب نمىآمد، بلكه «به دستآمده» ديده مىشد. همان گونه كه در فرازهاى پيشين اين نوشتار، به هنگام پرداختن به ارزشهاى عبادى آن بانوى بزرگ به جلوههايى از آنها اشاره كرديم و دانستيم اين ويژگىها جزء صفات نفسانى و ارزشهاى ذاتى فاطمه(ع) گرديده بود، بدين خاطر بىهيچ كُندى و كدورتى، نسبت به انجام اين اعمال، استقبال مىكرد و اشتياق مىورزيد:
مزرع تسليم را حاصل بتول
مادران را اسوه كامل بتول
بهر محتاجى دلش آن گونه سوخت
با يهودى چادر خود را فروخت
نورى و هم آتشى فرمانبرش
گم رضايش در رضاى شوهرش
آن ادبپرورده صبر و رضا
آسياگردان و لب قرآنسرا(16)
«صداقت و راستگويى»، صفتى ساده و زيبا اما ادعايى سخت و مشكل است كه در هنگامههاى گفتار و رفتار، چگونگى آن آشكار مىشود؛ آنجا كه منافع انسان با سخنى كوتاه اما غير راست پيوند خورده است، افراد صالح و وابستهاى توان بيان حقايق را دارند و با صداقت تمامعيار با حوادث روبهرو مىشوند.
زندگى زهراى مرضيه(ع)، بهترين گواه بر صداقت و راستگويى اوست. دوستان و دشمنان آن حضرت بر اين باور بودند كه آن بانو، انسانى است كه گفتار و رفتارش با هم تطابق دارد و همسو است.
روزى عايشه با صراحت بسيار لب به سخن گشود و گفت:
«ما رأيت احداً اصدق لهجه منها الا ان يكون الّذى ولّدها؛(17)
هيچ كس را راستگوتر از زهرا نيافتم مگر تنها پدرش - رسول خدا - را.»
و روز ديگر كه ماجرايى بين عايشه و فاطمه(س) پيش آمده بود، عايشه خود رو به پيامبر(ص) كرد و گفت:
«اى رسول خدا! از فاطمه بپرس كه او هرگز دروغ نمىگويد.»(18)
گفت پيوسته به دست او راستگو
راستگويى من نديدستم چو او
راستگويى در نهادش خلقتىست
هر چه گويد من نگويم آن تهىست(19)
آرى از جمله از همينروست كه آن بانوى بىنظير را «صدّيقه» ناميدند، يعنى كسى كه بسيار راستگوست و هرگز دروغ نگفته است.
علاوه بر ديگران، خاتم پيامبران، رسول خدا(ص) نيز به على(ع) فرمود:
علىجان! سه چيز به تو داده شده است كه به هيچ كس، حتى به من نيز داده نشده است:
1- پدرزنى همچون من
2- همسرى صدّيقه و بسيار راستگو
3- فرزندانى چون حسن و حسين(20)
امام صادق(ع) نيز گاه كه از مادر عزيز خود سخن به ميان مىآورد، او را «صدّيقةُ الكُبرى» ياد مىكرد و مىفرمود: «هى الصدّيقة الكبرى و على معرفتها دارت قرون الاولى؛(21)
فاطمه راستگويى بزرگ و عظيم است كه بنا بر عظمت و معرفت او قرنهاى پيشين استوار و پابرجا بوده است.»
روزى مفضل بنعمر از آن حضرت سؤال كرد: فاطمه را چه كسى غسل داد؟
امام پاسخ داد: امير مؤمنان.
گويا اين مطلب بر مفضل سنگين و دشوار آمده بود، حضرت متوجه شدند و فرمودند: «لا تضيقنّ فانها صديقة لم يكن يغسلها الا صدّيق، اما علمت ان مريم لميغسلها الّا عيسى؛(22)
بر تو سنگين نيايد، زيرا مادرم زهرا، «صدّيقه» بود و صدّيقه را جز صدّيق غسل نمىدهد، آيا نمىدانى كه مريم را كسى جز عيسى غسل نداد.»
امام كاظم(ع) هم آن حضرت را با عنوان «صدّيقه شهيده»(23) ياد مىكرد، همان گونه كه رسول خدا(ص) «صادقه و صدوقه»(24) از دختر خود نام مىبرد و پروردگار پرمهر كه اين ويژگى والاى فاطمه را دوست داشت، آنجا كه زهراى اطهر براى لباس عيد به حسنين عليهماالسلام وعدهاى مىدهد و ان شاءاللَّه مىگويد تا آنها را آرام كند، به وعده او عمل مىكند و براى حسن(ع) و حسين(ع) لباسى از بهشت مىفرستد تا فاطمه هميشه و هر جا «صدّيقه» باشد.(25)
بىشك اگر شناخت و معرفتى اندك نسبت به اين صفت قدسى فاطمه(ع) وجود داشت و پس از رحلت رسول خدا(ص) سخن او را در باره «امامت» و «وصيت رسول خدا(ص)» در باره فدك مىپذيرفتند و چون پاكسيرتان، فاطمه(ع) را «راستگو»، «صدّيقه»، «صادقه» و «صدوقه» مىدانستند، خطا و خلافى اينچنين فجيع در تاريخ اسلام و بشريت رخ نمىداد و هرگز شهادت شخصيتهايى چون على(ع)، حسن و حسين عليهماالسلام و امايمن، بانوى بهشتى و راستگو رد نمىشد و شيعه شيفته و تمامى انسانهاى خردپيشه، غمى سخت و سنگين و اندوهى تلخ و تاريك در انديشه و احساس خويش نسبت به آن حادثه بىجبران تحمل نمىكردند.
فرازى ديگر از بينشها و روشهاى اخلاقى فاطمه(ع)، «رضايت» زهراى مرضيه(ع) است، فضيلتى بس والا كه خشنودى و پذيرش قلبى انسان را نسبت به دادهها و ندادههاى الهى در پى دارد و به دنبال رضايت فرد از پروردگار، رضايت خداوند از انسان پديد مىآيد كه به آن «رضوان الهى» گويند؛ نعمتى معنوى و ابدى كه «حيات طيّبه» و «بهشت حضور» را به دنبال دارد و انسان شايسته را كه داراى «نفس مطمئن» است، داخل بندگان خاص خدا و بهشت برين و فردوس ويژه الهى مىكند:
«يا أَيَّتُها النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارجِعى إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيّةً فَادْخُلى فِى عِبادِى وَ ادْخُلى جَنّتى؛(26)
اى نفس مطمئنه، خشنود و خداپسند به سوى پروردگارت باز گرد و در ميان بندگان من در آى و در بهشت من داخل شو.»
اين مقام عظيم و آن بركات بىنظير در سراى جاودان، راز درخواست بسيار پيشوايان از خداوند سبحان است كه:
«و اجعل الرضا بقضائك و قدرك اقصى عزمى و نهايتى و ابعد همى و غايتى؛(27)
پروردگارا! رضا به قضا و قدر خود را بلندمرتبهترين اراده و خواست من و نقطه بىانتها و دورِ همّت و مقصدم قرار ده.»
چنين است كه زهراى اطهر(ع) با شناختى بسيار و بىكران مىفرمود:
«رضيتُ بمارضى اللَّهُ و رسولهُ؛(28)
راضى هستم به آنچه كه خداوند و رسول او برايم پسنديدهاند.»
«رضيت باللَّه ربّاً و بك يا ابتاه نبيّاً و بابن عمى بعلاً و وليّاً؛(29)
رضايت دارم از خداوند، پروردگارم و از شما اى پدرم، رسول او و از پسرعمام شوهر و ولىام.»
«يا ابه سلّمتُ و رضيتُ و توكلتُ باللَّه؛(30)
پدرجان! پذيرفتم و قبول كردم و رضايت دادم و توكل به خداى متعال مىكنم.»
گويى ترجمان اين بينش ناب فاطمى، اين سروده سبز و قدوسى است كه:
ما از ازل رضا به قضاى خدا شديم
زان تا ابد رضاى قضا در رضاى ماست
عهدى نبستهايم كه در هم توان شكست
سختى كه هيچ سست نگردد وفاى ماست
يك شب قدم ز چاه طبيعت برون گذار
تا بنگرى صفاى فلك از صفاى ماست گفتم كه عيسى از چه كند زنده مرده را
گفتا نتيجه نفس جانفزاى ماست(31)
«خشيت» و خوف آن بانوى عابد و زاهد در زندگى، برگى ديگر از دفتر معرفتآفرين آن حضرت است كه بلنداى عظمت و شخصيت معنوى فاطمه(ع) را ترسيم مىكند و يادآور «باور قلبى» و «يقين تمامعيار و تمام جهات» آن حضرت است.
آنگاه كه آيه: «وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِينَ لَهَا سَبْعَةُ أَبْوابٍ لِكُلِّ بابٍ مِنْهُمْ جُزْءٌ مَّقْسُومٌ؛(32)
و قطعاً وعدهگاه همه آنان دوزخ است. [دوزخى] كه براى آن هفت در است و از هر درى بخشى معين از آنان [وارد مىشوند.]»
بر رسول خدا(ص) نازل شد، پيامبر اكرم(ص) با شدت بسيار گريست و اصحاب هم از شدت گريه او گريستند، اما نمىدانستند چه چيزى باعث شده است كه آن حضرت اين گونه مىگريد و از هيبت رسول خدا(ص) كسى هم جرئت پرسش نداشت. اصحاب مىدانستند كه آن حضرت با ديدن زهراى اطهر(ع) شادمان مىشود، از اينرو سراغ فاطمه(ع) رفتند تا با آوردن وى، پيامبر را شادمان و خرسند سازند و از گريه آرام شود. چون دخت عزيز رسول خدا(ص) آمد، رو به پدر كرد و گفت: فدايتان شوم چه شده است؟
پيامبر(ص) لب به سخن گشود و آيات نازلشده را همراه با جريان نزول آيات بيان كرد. به يك باره رنگ از رخسار فاطمه(ع) پريد و به روى خود زد و ناله برآورد و گفت:
«اَلْوَيْل ثمَّ اَلْوَيْل لِمَنْ دَخَلَ النّار؛
اى واى، اى واى بر كسى كه داخل آتش شود.»
على(ع) هم دست بر سر خود گذارد و با گريه مىگفت:
«واعبد سَفَراه وا قِلّة زاداه فى سَفَرِ الْقيامَه؛(33)
آه از راه طولانى و آه از توشه كم در سفر قيامت.»
در روايتى ديگر است كه روزى رسول خدا(ص) نزد فاطمه(ع) آمد و او را گريان ديد، فرمود:
اى نور چشم من، چه چيزى باعث گريه تو شده است؟
پاسخ داد: «وَ حَشَرْناهُمْ فَلَمْ نُغَادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً؛(34)
و آنان را گرد مىآوريم و هيچ يك را فروگذار نمىكنيم.»(35)
آرى، اين باور و بينش سبب گرديد كه آن بانوى جوان با سن و سالى اندك به هنگام نماز و راز و نياز، از خوف خداوند، نفسهايش به شماره افتد و هر لحظه و هر مكان از زندگى خويش را در محضر پروردگار خويش احساس كند؛ شيوهاى عرشى كه تمامى رسولان، پاكان، معصومان و صالحان عليهمالسلام از آغاز تا فرجام آفرينش داشتهاند و خواهند داشت. و به راستى كه ثمره دانش و دانايى واقعى و معرفت و بينايى حقيقى جز اين مائده معنوى و مشعل هميشه روشن الهى نيست، كه با آمدن اين روشنى، تمامى تاريكىهاى عصيانها و نسيانها از سراى دل و رواق انديشه رخت مىبندد و وجود انسان را حسنيهاى نورانى و ملكوتى مىسازد:
علم چه بود؟ از همه پرداختن
جمله را در گام اول باختن
اين هوسها از سرت بيرون كند
خوف و خشيت در دلت افزون كند
«خشيةُ اللَّه» را نشان علم دان
«اِنّما يخشى» تو در قرآن بخوان(36)
از ديگر بينشهاى ناب فاطمى(ع)، «نرمخويى نسبت به همگان» و «احترام در باره زنان» است كه آن حضرت به طور كوتاه و گويا فرمود:
«بهترين شما كسى است كه بيش از همه نرمخوتر است و بهتر از بقيه به زنِ خود احترام مىگذارد.»(37)
«خوشرويى» به هنگام برخورد با انسانىهاى خداجو و دينباور، جلوهاى جلابخش در جلوههاى اخلاقى است كه آن بانوى بزرگ در باره آن مىفرمود:
«خوشرويى در چهره مؤمن سبب رفتن او به بهشت مىشود و در چهره دشمن معاند موجب نجات او از عذاب آتش جهنم مىگردد.»(38)
«سنجيدهگويى» و پرهيزگارى در گفتار و نشست و برخاست، فرازى ديگر از تعاليم اخلاقى دخت آفتاب است؛ آموزهاى كه هر گاه به طور جدّى به آن نگريسته شود و به گونهاى جدّى به آن عمل شود، تحولى بنيادين در شيوه هر يك از ما مىآفريند و آرمانگرايى، برجستهسازى مرزهاى اخلاقى و توجه به بايدها و نبايدهاى الهى را در زندگىمان، رسالتى هميشگى مىسازد. به سخن زهراى بصير و عزيز(ع) بنگريم كه فرمود:
«پدرم رسول خدا به من فرمود: بدترين امت من كسانى هستند كه از نعمتهاى فراوان تغذيه مىكنند، غذاهاى رنگارنگ مىخورند، جامههاى رنگارنگ مىپوشند و بىپروا سخن مىگويند.»(39)
شناختى چنين والا نسبت به وظايف و تكاليف انسانهاى ارزشمدار سبب گرديده بود كه فاطمه(ع) در سراسر زندگى خود داراى «ادب» نسبت به خدا و خلق خدا باشد و حدّ هر چيزى را حفظ كند. بىجهت نبود كه امسلمه همسر رسول خدا(ص) مىگفت: «پس از ازدواج با پيامبر(ص)، من عهدهدار امور دختر آن حضرت شدم اما به خدا قسم او باادبتر و آگاهتر از من به همه مسائل بود.»(40)
نمادهاى گوياى اين صفت برجسته آن بود كه زهراى عزيز(ع) هميشه ميهمان را بر خود و خانوادهاش(41) ترجيح مىداد و از گرفتارى و دربند بودن انسانها به عنوان «بنده»، «غلام» و «كنيز» رنج مىبرد و از قول پدر خويش مىفرمود:
«من اعتق رقبة مؤمنة، كان بكل عضو منها فكاك عضو منه من النّار؛(42)
هر كس بنده مؤمنى را آزاد كند، در مقابل هر عضوى از اعضاى او، براى وى آزادى عضوى از آتش به بار خواهد آمد.»
حساسيت زهراى اطهر(ع) به گونهاى بود كه احتياطها و پرهيزهاى دقيق و عميقى از خود نشان مىداد. از اينرو جمله آن حضرت كه «تنها خداوند مىداند كه چقدر خوشحالم»، براى هيچ لذت مادى و ظاهرى زندگى بيان نشد و فقط در جلوه عفاف و پاكدامنى و ورع و پرهيزگارى آن بانوى والا مطرح شد، آن زمانى كه بنا به پيشنهاد على و فاطمه عليهماالسلام، رسول خدا(ص) امور منزل را تقسيم كرد و كارهاى بيرون را به عهده امير مؤمنان(ع) گذارد و امور داخل خانه را براى فاطمه زهرا(ع) مشخص كرد، فاطمه(ع) فرمود:
«تنها خداوند مىداند كه چقدر خوشحالم از اينكه رسول خدا مرا عهدهدار مسئوليتهاى خانه فرمود و همين را براى من كافى دانست.»(43)
گرچه شخصيتى چون زهراى مرضيه(ع) در رفت و آمد اجتماعى و گفتگوهاى فردى و خانوادگى، نمونه و الگوى شايستهاى محسوب مىشود، اما در نگاه او - در صورت امكان بايد از كمترين ارتباطات با بيگانگان و نامحرمان پرهيز كرد تا سراى وجود انسان از هر غبار گناه و خار و خاشاك معاصى دور ماند و چون آينهاى صاف و شفاف باشد.
آرى با چنين شناختى بايد بگوييم:
به حُسن خلق و وفا كس به يار ما نرسد
تو را در اين سخن انكار كار ما نرسد
اگر چه حُسنفروشان به جلوه آمدهاند
كسى به حُسن و ملاحت به يار ما نرسد(44)