1- تصفيه و پالايش دل از آلودگى ها
بايد دانشجو قصد و نيت خود را تصحيح نموده و قلبش را از هر گونه آلودگى و نيات پليد و فرومايه ، تصفيه و تطهير كند تا براى پذيرش علم و حفظ و استمرار آن ، شايستگى و آمادگى يابد.
در مباحث گذشته از عوامل تصفيه و تطهير باطن و پالايش دل ، سخن گفتيم . لكن در اينجا نيز همان مطلب را اعاده و تكرار مى كنيم تا دانشجو را هشدارى باشد، و دقيقا متوجه شود كه تصحيح نيت و تصفيه باطن ، از اسباب و زمينه هاى كسب علم و تحصيل دانش مى باشد. و سخن ما در اين مبحث مربوط به بررسى علل و اسباب فوائد و مصالح اخروى اين موضوع مى باشد.
يكى از فضلاء مى گويد: پاكسازى دل براى تحصيل علم و دانش ، همانند پاكسازى زمين براى كشت و زرع مى باشد. بنابراين ، بذر علم و دانش در دل انسان - بدون تطهير و پاكسازى آن - رشد نمى كند و خير و بركت آن رو به فزونى نمى گذارد. چنانكه كشت و زرع در زمين بائر - كه از خس و خاشاك و سنگ ، پاكسازى نشده است - رشد و نمو مطلوب خود را بازنمى يابد و بركاتى از آن عائد انسان نمى گردد.
پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله ) فرمود: ((در جسد آدمى پاره گوشتى است كه اگر سالم و صالح باشد تمام اندام انسان ، سالم خواهد بود. و اگر همان پاره گوشت رو به تباهى و بيمارى گذارد، تمام بدن به بيمارى و تباهى گرفتار مى شود.
بدانيد آن پاره گوشت ، عبارت از قلب و دل آدمى است )) (301) .
سهل بن عبدالله مى گويد: ((اگر قلب به پليدى هائى آلوده باشد كه خداوند متعال آن ها را ناخوش مى دارد، وارد شدن نور و روشنائى بر چنين قلبى ، حرام و ممنوع خواهد بود)).(302)
على بن حشرم گفت : از سوء حافظه خويش نزد وكيع (بن جراح )(303) ، گله و درددل مى كردم . وكيع به من گفت : براى تقويت حافظه خود از سبك كردن بار گناه و معصيت خويش مدد گير، (يعنى اگر مى خواهى نيروى حافظه تو پرتوان گردد گناه خود را تقليل ده ).
يكى از شعراء، همين گفتار را در دو بيت زير به رشته نظم درآورده است :
|
(( شكوت الى وكيع سوء حفظى
|
|
فارشدنى الى ترك المعاصى
|
|
و قال اعلم بان العلم فضل
|
|
و فضل الله لا يؤ تاه عاصى ))
|
و گفت : بايد بدانى كه علم ، رشحه اى از تفضل و بركات پروردگار است . و فضل الهى در اختيار گناهكار قرار نمى گيرد.
2- فرصت هاى زندگانى را بايد غنيمت شمرد
شاگرد و دانشجو بايد فرصتهاى خوب زندگانى را غنيمت شمرده و در دوران آسودگى خيال و آسايش خاطر و نشاط و شادابى و جوانى و قدرت بدنى و بيدارى و هشيارى ذهن و سلامت حواس و عدم تراكم اشتغالات و فقدان عارضه هاى مختلف زندگانى ، به تحصيل علم پرداخته و فرصت هاى خوب اين دوره ها را از دست ندهد. بخصوص بايد - پيش از آن كه حائز مقام و منصبى والا گردد و قبل از آنكه به علم و فضل مشهور و نامبردار شود - در اغتنام فرصت هاى دوران جوانى و برنائى و نيرومندى ، براى تحصيل علم و اندوختن دانش ، ساعى و كوشا باشد؛ زيرا به محض آنكه انسان داراى مقام و منزلتى در جامعه شد و به علم و دانش نامور گرديد، نه تنها اين امر ميان اين شخص و درك كمالات معنوى و علمى او، بزرگترين مانع و فاصله را ايجاد مى كند؛ بلكه چنين وضعى ، عامل پرتوان و انگيزه اى نيرومند و كامل خواهد بود كه نقصان و ركود علمى و اختلال را در چنين فردى به بار مى آورد.
يكى از بزرگان مى گويد: پيش از آنكه در ميان جامعه و از ديدگاه توده مردم ، از رياست و سرورى و بزرگوارى و جاه و مقام برخوردار شويد به كسب علم و تحصيل دانش و فراگرفتن بينش دينى قيام كنيد؛ زيرا اگر در چنين فرصتى به اندوختن ذخائر علمى برنخيزيد، و در اين اثناء در ميان جامعه سربلند و فرازمند شويد از كسب علم بيزار مى گرديد، و يا به خاطر مقام و موقعيت خود، از تحصيل علم ، احساس شرم و حياء خواهيد كرد و در نتيجه علم و دانش را از دست مى نهيد.
دانشمند ديگرى مى گويد: پيش از آن كه صاحب رياست و مديريت شويد، براى دانش اندوزى و كسب بصيرت دينى بكوشيد؛ زيرا به محض آن كه به رياست و مقام سرپرستى رسيديد تمام طرق و راه هاى علم آموزى در برابر شما مسدود گشته و راهى فراسوى كسب بينش دينى براى خويش نمى يابيد.
در حديث آمده است : مثل و قضيه كسى كه در دوران خردسالى به دانش آموختن مى پردازد (ثبات و پايدارى محفوظاتش ) همانند نقش نشاندن بر سنگ مى باشد (كه اين نقش ، پايدار مى ماند). و آن كه در بزرگسالى به علم آموزى و تحصيل دانش قيام مى كند همانند كسى است كه بر روى آب ، مطالبى را نقش و نگار مى نمايد. (بديهى است كه اين نقش و نگار حتى براى يك لحظه نيز پايدار نخواهد ماند).
از ابن عباس روايت كرده اند كه مى گفت : علم و دانش ، منحصرا نصيب افرادى خواهد گشت كه جوان و شاداب بوده (و در چنين دوره اى پوياى علم و دانش باشند). خداوند متعال به همين نكته در قرآن كريم ، هشدار داده و فرموده است :
(( ((و آتيناه الحكم صبيا)) )) (304)
ما يحيى (عليه السلام ) را در كودكى (و دوران نشاط و شادابى )، از حكمت و بينش و استوارمندى و داورى درست ، بهره مند ساختيم .
البته ضرورت تحصيل علم در خردسالى و آثار مطلوب آن - كه عبارت از ثبات و پايدارى معلومات مى باشد - از آن جهت است كه غالبا معلومات و محفوظات انسان در چنين دوره اى ، در ذهن انسان ، راسخ و پايدار مى ماند. ولى نبايد از اين مساءله چنين نتيجه گرفت كه بايد بزرگسالان را از آموختن علم ، منصرف ساخت ؛ (چون مسلما اين نتيجه گيرى ، تصورى باطل و بى اساس است )؛ زيرا فضل الهى و مرحمت پروردگار، بسيار گسترده ، و كرم او سخت فزاينده ، وجود و بخشش او همواره در حال فيضان و بارش ، و ابواب رحمت و مهر و موهبت هاى او فراسوى همه بندگانش - در هر سن و سالى - گشوده و باز است .
اگر كسى داراى قابليت و آمادگى باشد مى تواند مشمول احسان و مرحمت كامل الهى قرار گرفته و هدف مطلوب او فراهم آيد. (سن و كميت عمر انسان ، براى ايجاد قابليت ، دخالت كلى ندارد).
پروردگار متعال مى فرمايد:
(( ((واتقوالله و يعلمكم الله )) )) (305)
خداى را پرهيزكار باشيد كه او علم را در اختيار شما قرار مى دهد و آن را به شما مى آموزد.
و درباره موسى (عليه السلام ) فرموده است :
(( ((و لما بلغ اشده و استوى ، آتيناه حكماء و علما)) )) (306)
آنگاه كه قدرت و نيروى او به كمال رسيد و قوايش اعتدال يافت (و پا به سن گذاشت ) علم و حكمت را به او اعطاء نموديم .
و نيز خداوند متعال در قرآن كريم از زبان موسى (عليه السلام ) چنين حكايت مى كند:
(( ((ففررت منكم لما خفتكم فوهب لى ربى حكما)) )) (307)
(در بزرگسالى ) - آنگاه كه از شما بيمناك بودم - از پيش شما گريختم ، و پروردگار من پس از آن ، حكمت و دانش را به من موهبت فرمود.
(اين آيات و ساير آيات ديگر به ما مى فهماند كه صغر و خردسالى - با وجود اين كه براى ثبات و پايدارى معلومات ، بسيار مؤ ثر مى باشد - علت تامه موفقيت در تحصيل علم نيست . آرى انسان مى تواند در بزرگسالى تحصيلات خود را آغاز كند و در سايه كوشش و مجاهدت هاى بى دريغ ، به مقامات والاى علمى نائل گردد).
گروهى از دانشمندان سلف ، تحصيلات خود را همزمان با بزرگسالى آغاز كردند و سرگرم دانش آموختن گرديدند و در كسب بينش دينى ، مجاهدت كردند تا سرانجام به صورت اساطين و شخصيت هاى برجسته دينى و علمى درآمدند. از ميان همين دانشمندان ، فضلائى برخاستند كه در فقه و ساير علوم ديگر، آثارى گرانبها و مؤ لفاتى ارزشمند تاءليف كرده و از خود به جاى گذاشتند.
هر فرد عاقل و خردمندى بايد دوران عمر خويش را غنيمت شمرده و از ضايع ساختن دوران پرنشاط جوانى پيش گيرى كرده و در صدد حفظ و نگاهبانى و بهره بردارى از اين دوره آكنده و سرشار از شادابى و تحرك برآيد؛ زيرا باقيمانده عمر انسان (بقدرى گرانبها است ) كه نمى توان آن را ارزيابى كرد و بهائى براى آن تعيين نمود.
شاعرى مى گويد:
|
(( بقية العمر عندى ما لها ثمن
|
|
و ما مضى غير محمود من الزمن
|
|
يستدرك المرء فيها ما افات ويح
|
|
يى ما امات و يمحو السوء بالحسن ))
|
شاگرد پوياى علم و دانش بايد - بقدر امكان و توانائى خود - ريشه هرگونه موانعى كه او را از كسب علم و دانش منحرف و به خود مشغول مى سازد قطع كند، و پيوند و علاقه ها و دلبستگى هاى مادى را - كه ميان او و حس دانشجوئى و كمال طلبى و كوشش ها و نيروى تلاشش در تحصيل علم ، سدى ايجاد مى كند - از هم بگسلد.
او بايد از نظر آذوقه و خوراك به حداقل - ولو آنكه ناچيز و اندك باشد - و از نظر لباس و جامه به مقدار پوشش بدن - ولو آنكه ژنده و مندرس باشد - قناعت و اكتفاء كند.
اگر انسان در برابر تنگناهاى زندگى و تنگدستيها، صبر و خويشتن دارى را در پيش گيرد، در او ظرفيت و آمادگى كافى براى پذيرش و دريافت علم بوجود مى آيد و به گسترش علمى دست مى يابد، و دلش از پريشانيها و اضطراباتى - كه آمال و آرزوهاى دور و دراز، آنرا به بار آورده است - رهائى پيدا مى كند. در چنين دلى رهيده از تشويش و اضطرابهاى مادى و دنيوى است كه آبشخورهاى حكمت و كمال روحى انسان به جوشش و فيضان مى افتد.
يكى از پيشينيان مى گويد: هر كسى كه علم و دانش حقيقى را در سايه فرازمندى نفس و رفاه و آسايش زندگى ، جويا گردد سرانجام ناكام مى شود؛ ولى آنكه علم را در عين خوارى و فروهشتگى نفس و تنگدستى و خدمت به علماء و مجالست با آنان پويا گرديد توانست شاهد موفقيت و كاميابى را در آغوش گيرد (و پيروزمندانه در عرصه علم ، چهره گشايد).
و همو مى گويد: فقط افراد تهى دست هستند كه داراى شايستگى (بيشترى ) - براى تحصيل علم مى باشند. به اين دانشمند گفتند: حتى به مقدار كفاف و ضرورت هم ، مالدار باشد چنين موفقيتى نصيب او نمى گردد؟ گفت : آرى (308) (او حتى اين مقدار را هم نبايد داشته باشد تا آنكه ناگزير، علم و دانش را بر هر چيز ترجيح دهد).
يكى از بزرگان گفته است : هيچ كسى مطابق دلخواه خويش نتوانست به مقامات و مدارجى از اين علم (يعنى علوم دينى و الهى ) دست يابد مگر آنگاه كه فقر و تهيدستى به او آسيبى رسانده ، يعنى دچار فقر گردد و (در نتيجه )، علم را ناگزير بر هر چيزى ترجيح دهد.
دانشمند ديگرى (309) گفته است : هيچكس نمى تواند به اين علم و دانش نائل گردد مگر آنكه دكه تجارت و مركز و كانون توجه انتفاعى خود را تعطيل نموده و باغ و بوستانش را به ويرانى كشاند، و از دوستانش فاصله گرفته ، و (حتى ) اگر يكى از نزديكترين خاندان او از دنيا برود در كناره جنازه او حضور نيابد. (البته منظور اين است كه طالب علم بايد از هر گونه علائق و پيوند مادى ببرد تا به وصال مطلوب و معشوق علمى خويش نائل گردد).
اگرچه انسان ، در تمام بيانات مذكور، احساس گزافه گوئى مى كند؛ ولى هدف اينگونه بيانات و گفتارها اين است كه بايد دانشجو در طى تحصيلات خويش ، داراى قلبى آرام و فكر و انديشه اى متمركز باشد. (مسلما افرادى كه دلهاى آنان در گرو آمال گوناگون ، دستخوش پريشانى است و فكر آنان به خاطر تراكم مشاغل انتفاعى و مادى ، فاقد تمركز در مسائل علمى است نمى توانند به هدف مطلوب خود يعنى بينش دينى و علم و دانش نائل شوند).
استادى به يكى از دانشجويان خود گفته بود: لباس و جامه خود را با رنگ تيره اى ، رنگ آميزى كن تا انديشه كثيف شدن و شستشوى آن ، فكر ترا به خود سرگرم نسازد.(310) به همين جهت گفته اند: اگر خواستار آن هستى كه علم و دانش ، بخشى از سرمايه هاى خويش را در اختيار تو قرار دهد، ناگزيرى كه همه وجود و مصالح و منافع خود را در اختيار علم و دانش قرار دهى (تا از درياى آن ، جرعه اى بنوشى . آرى براى نوشيدن از اين آب حيات ، ناگزيرى كه تمام همت خويش را در فراگرفتن علم ، محدود سازى تا عطش تو، اندكى فرو نشيند).
4- پرهيز از تاءهل و تشكيل خانواده
بايد دانشجو - تا آن زمان كه نياز علمى و تحصيلى خويش را برآورده نساخته باشد - از تاءهل و تشكيل خانواده خوددارى ورزد؛ زيرا تاءهل و ازدواج ، بيشترين عامل سرگرمى هاى غيرعلمى و بزرگ ترين مانع تحصيلى است ؛ بلكه مى توان آن را علت تامه همه موانع تحصيلى تلقى نموده و تمام موانع را در آن خلاصه كرد.
يكى از بزرگان گفته است : علم و دانش را در قربانگاه ازدواج و تاءهل سر بريدند.
ابراهيم بن ادهم مى گويد: اگر كسى به تمتع از زنان عادت كند و به ملاعبه با آنان خوى گيرد نمى تواند در تحصيل علم و دانش ، كامياب و رستگار گردد. يعنى اشتغال و سرگرمى او به زنان ، وى را از كمال باز مى دارد.
اين مساءله (يعنى اصطكاك ازدواج و تاءهل با تحصيلات و كمالات علمى ) مساءله اى است وجدانى كه در عين حال به تجربه رسيده ، و نتيجة بسيار روشن است و نيازى به استشهاد و استدلال ندارد.
اساسا چرا ما بايد در اين مورد استدلال كنيم و شاهد بياوريم كه دانش آموختن با تاءهل ، سر سازش ندارد؛ در حالى كه مى دانيم - بر فرض آنكه ازدواج يك فرد محصل و دانشجو صحيح به نظر رسد - نتايجى بر آن مترتب مى گردد كه فكر و انديشه تحصيل علم را دچار تشويش و اضطراب مى سازد؛ چون چنين محصلى پس از ازدواج ، گرفتار هم اولاد و سرگرم تاءمين اسباب معيشت آن ها است . (و لذا فرصت هاى زيادى از عمرش در اين طريق قربانى مى شود).
يكى از مثل هاى ساير و رايج ، اين است : ((اگر تو به خريدارى يك دانه پياز هم مكلف گردى ، به فهم و درك هيچ مساءله اى توفيق نمى يابى )) (311) .
دانشجو نبايد تحت تاءثير رواياتى قرار گيرد كه مردم را به تاءهل و ازدواج تشويق مى كند؛ زيرا اين گونه تشويق و ترغيب ، در جائى است كه امر واجب و مهم ترى - كه داراى اهميت فزون ترى از ازدواج است - در برابر آن وجود نداشته و با آن معارض نباشد.
ما مى دانيم كه به ويژه در زمان ما: (عصر مؤ لف )، هيچ كارى سزاوارتر و پرارزش تر از تحصيل علم وجود ندارد. و هيچ امر واجبى ، مضيق تر و فورى تر از تحصيل دانش در زمان ما به چشم نمى خورد كه از لحاظ فوريت به پاى تحصيل علم برسد؛ زيرا تحصيل علم - اگرچه گاهى نسبت به بعضى ، واجب عينى ، و گاهى نسبت به عده اى ، واجب كفائى است - ولى در زمان بطور مطلق از واجبات عينى به شمار مى آيد؛ چون اگر هيچ كسى به واجب كفائى قيام نكند و مردم به اندازه كافى ، وظيفه خويش را در اداء آن به انجام نرسانند، آن واجب كفائى ، به واجب عينى مبدل مى گردد؛ از آن جهت كه همگان ، مورد خطاب قرار گرفته و موظف به انجام آن مى باشند. و اگر ترك چنين واجبى را روا دارند، گناهكار محسوب مى گردند. چنان كه اين مطلب در علم اصول فقه به ثبوت رسيده است كه اگر در يك جامعه اى به واجب كفائى عمل نشود همه افراد آن جامعه گناهكارند.
(ولى ما نبايد عصر مؤ لف كتاب را با عصر خود مقايسه كنيم و با همان شدت لحن و سخت گيرى ، دانشجو را از تاءهل و ازدواج بيزار سازيم ؛ زيرا در عصر ما محيط نابسامانى از لحاظ اختلاط بى بندوبار زن و مرد و دختر و پسر در جوامع بشرى به چشم مى خورد كه تمايلات عصبى جنسى را - حتى در افراد خويشتن دار و تقوى پيشه - تحريك مى نمايد.
براى اينكه دانشجو در اين رهگذر آلوده ساز و عفت سوز، گرفتار گناه نگردد و انحرافى در او پديد نيايد تن در دادن به ازدواج ، كار مطلوبى به شمار مى آيد تا بتواند در طى تحصيل ، از دين و تقوى خود - به وسيله اشباع مشروع تمايلات خدادادى - صيانت و پاسدارى كند.
اگر دانشجو بتواند پاكدامنى خويش را حفظ كند، و در برابر عوامل انحراف آفرين ، خويشتن را بپايد، مسلما ترك تاءهل و عدم تشكيل خانواده ، كارى بجا و شايسته است ، تا بتواند در سايه فراغ بال و آسودگى خيال و رهيده از هم و غم زن و فرزند، به مساعى علمى خود ادامه دهد).
5 - بر حذر بودن از معاشرت نادرست
بايد دانشجو از معاشرت با افرادى كه او را از مسير تحصيل و هدفش منحرف ، و به خود سرگرم مى سازند خوددارى نمايد؛ زيرا ترك معاشرت با چنين افراد، از مهم ترين وظائفى است كه بايد دانشجو با اهتمام كافى آن را رعايت كند. به ويژه با افراد نامتجانس و نامناسب ، و بالاخص با افرادى كه كم خرد و تن آسان و بازيگوش مى باشند و عمر خويش را به بطالت صرف مى نمايند؛ چون طبع و سرشت آدمى ، حالات معاشران خويش را مى ربايد و چونان مى گردد.
مهم ترين آفت ها و آثار سوء معاشرت هاى نادرست و مجالست با نااهل ، هدر رفتن عمر انسان - آنهم بدون هيچ فائده و بهره -، و از دست دادن هدف و از ميان رفتن دين و آئين شخص مى باشد.
مساءله مهمى كه بايد دانشجو در معاشرت خود در نظر گيرد اين است كه فقط با افرادى معاشرت كند كه خود به آن ها بهره اى رساند و يا او از آن ها بهره مند گردد. و اگر احساس كرد كه به يار و رفيقى نياز دارد، رفيق و همدمى را براى خود انتخاب كند كه صالح و شايسته و ديندار و پرهيزكار و باهوش باشد، رفيقى كه اگر فراموش شود به يادش آورد. و اگر از وى يادى كند در صدد ياريش برآيد. و اگر نيازمند بود با او برادرى و هم سازى كند. اگر دل تنگ گشت او را صبر و دلدارى دهد. آرى دانشجو از خلق و خوى چنين يار و همدمى ، خوى و عادت و نيروى شايسته اى براى خويش فراهم مى آورد كه مى تواند آن را در جهت نيك بختى خود به كار گيرد.
اگر نتوانست چنان دوست و رفيق مناسبى را براى خود بجويد و بيابد، بايد تنهائى و غربت وار زندگى كردن را بر دوست و همدم نامناسب ترجيح دهد تا از آثار سوء يار و همدم ناباب و نامناسب مصون بماند.
بايد دانش آموختن دانشجو با حرص و ولع و اشتياق شديد، تواءم باشد و در تمام فرصت هاى ايام تعطيل - اعم از شب و روز، و لحظه هاى مسافرت و اقامت در وطن (و بالاخره در هر حال و زمان ) - خويشتن را براى اندوختن ثروت هاى معنوى ، تحت مراقبت گرفته و همواره جوياى علم باشد. او نبايد راضى شود كه كمترين لحظه اى از فرصت هايش - جز به مقدار ضرورت - در جهت غيرعلمى اختصاص دهد، از قبيل : خور و خواب و استراحت ، استراحتى كه از رهگذر آن رفع كسالت نموده و قواى خويش را تجديد كند. او ناگزير است با اشخاصى كه به ملاقات او مى آيند انس گرفته و گفتگو كند، و يا براى تاءمين و تهيه آذوقه و ضروريات و نيازهاى ديگر، صرف وقت نمايد. و يا ممكن است كه دچار درد و بيمارى و گرفتارى هاى ديگر گردد كه قهرا مقدارى از وقت و فرصت او در جهت غيرعلمى قرار مى گيرد و بناچار نمى تواند در طى اين اوقات به وظائف تحصيلى و علمى خود بپردازد؛ آرى او بايد وقت خود را ضايع نسازد؛ زيرا براى بازمانده عمر و فرصت هاى انسان ، نمى توان بهائى تعيين نمود و آن را با هيچ قيمتى ارزيابى كرد. اگر وضع و كيفيت دو روز هر كسى ، برابر هم باشد (و فرداى او بهتر از امروز نباشد) چنين كسى ، مغبون و زيانكار است ؛ چون كالاى گرانبهاى عمر خويش را در برابر قيمت ناچيزى از دست داده است .
آيا براستى مى توان كسى را عاقل و خردمند شناخت كه براى او امكان وصول به مقام و درجه اى - كه انبياء و پيامبران ، وارث آنند - فراهم آمده است ؛ ولى او به راحتى چنين فرصت گرانبهائى را از دست مى دهد؟ پيدا است كه چنين فردى را بايد نابخرد شمرد. به خاطر همين هدف است كه گفته اند: علم را نمى توان در سايه آسايش و تن آسانى به دست آورد.(312) و گويند: بهشت و نيكبختى جاويد با مكاره و ناخوشى ها احاطه شده است . (313) و نيز گفته اند: هر كسى ناگزير است براى چشيدن شهد و شيرينى عسل ، نيش زنبور را تحمل كند. شاعرى در اين باره مى گويد:
|
(( لاتحسب المجد تمرا انت آكله
|
|
لن تبلغ المجد حتى تلعق الصبرا )) (314)
|
7- علو همت و كوشش در پويائى از مقام والاى علمى
بايد دانشجو در تحصيلات خود، داراى همتى والا باشد. و با وجود اينكه مى تواند اندوخته هاى انبوه علمى را در خويشتن ذخيره سازد به سرمايه كم و اندوخته هاى ناچيز علمى قانع نشود. او نبايد كوشش خود را به آينده موكول سازد و آن را به عهده تاءخير اندازد، و بگويد: مى توانم در فرصت هاى ديگر به اندوختن ذخائر علمى دست يابم و بدان سرگرم گردم . تحصيل هر گونه مطالب سودمند را - هر چند كه اندك و ناچيز باشد - به عهده تعويق نيندازد؛ بلكه حتى اگر هم بداند پس از لحظه اى آن فائده را از دست نمى دهد و بدان دست مى يابد بايد فورا در صدد دست يازى به آن برآيد؛ زيرا در لابلاى تاءخير در هر كارى ، ممكن است آفات و حوادثى زيانبار پيش آمد كند.
علاوه بر اين مى تواند لحظات آتيه و فرصت هائى را كه در پيش دارد اختصاصا صرف تحصيل مطالب سودمند ديگر نمايد. حتى اگر براى دانشجو در درس خواندن ، مانعى پديد آيد بايد با جد و جهد، سرگرم مطالعه و بررسى و حفظ كردن دروس خود برآيد، و چيزى را با چيز ديگر خلط نكند. (يعنى به خاطر وجود مانع براى درس خواندن ، از مطالعه و حفظ كردن مطالب ، دست برندارد و براى رهاكردن مطالعه و بررسى مطالب ، بهانه جوئى ننمايد). اگر بخواهد فراگرفتن مطالب سودمند علمى را به آينده و زمانى موكول سازد كه در آن زمان ، فارغ البال باشد، بايد بداند كه خداوند متعال ، چنين زمانى را هنوز خلق نكرده است . (يعنى ممكن است چنين زمان و فرصت فارغ و مناسبى نصيب او نگردد)؛ بلكه او بايد بداند كه ناگزير در هر زمان و فرصتى ، امكان به وجود آمدن موانع و عوامل تحصيل علم ، در پيش است .
عليهذا بايد تو، هر گونه عوائق و موانعى را - پيش از آنكه ترا كاملا از هم بدرد و سدى در مقابل تحصيلات تو، به وجود آورد - برطرف ساخته و از قدرت وحدت و شدت اين موانع بكاهى و آن ها را از هم بدرى . چنانكه در حديث آمده است : ((وقت و فرصت آدمى ، شمشير برنده اى است كه اگر تو پيشدستى كنى و آن را قطعه قطعه سازى ، و به نفع خود از آن بهره مند گردى به هدف و مطلوب خويش دست مى يابى . و گرنه اين شمشير زمان ، ترا قطعه قطعه مى كند و وجودت را در هم مى نوردد)) (و عمرت را در دستگاه گوارش مرور و گذر، و مجراى عبور خويش ، هضم مى كند).
يكى از اولياء و شخصيتهاى برجسته ، به همين نكته اشاره كرده ، و به منظور تشويق مردم در وصول به مقامات عارفان ، ابيات زير را سروده است :
|
(( 1- و كن صارما كالوقت فالمقت فى عسى
|
|
و اياك على فهى اخطر علت
|
|
2- و سرزمنا و انهض كثيرا فحظك ال
|
|
باطلة ما اءخرت عزما لصحت
|
|
3- و اقدم و قدم ما قعدت له مع ال
|
|
خوالف و اخرج عن قيود التلفت
|
|
4- وجذ بسيف العزم سوف فان تجد
|
|
تجد نفسا فالنفس ان جدت جدت ))
|
2- در پهنه جهان و عرصه عالم ، روزگارى به سير و سياحت بپرداز و براى در هم كوبيدن آرزوها قيام كن تا آنچه از عمرت - كه به خاطر تعويق در تصميم و اراده به بطالت سپرى شد - با صحت عمل ، جبران گردد و اعمالت سر و سامان يابد.
3- اقدام كن و گام هايت را استوار دار و كارهائى كه عقب افتادگان و متخلفان در انجام آن مسامحه و سهل انگارى كردند در فراسوى خويش قرار ده و آن ها را جلو انداز، و از قيد و بندهاى انعطاف فكرى و دل مشغولى بيرون آى .
4- با شمشير عزم و اراده ، بوته هاى هرز ((سوف )) (317) و اميد بستن به آينده را از محيط فكرى خود قطع كن كه اگر بكوشى و يا اگر به باشى ، گشايشى خواهى يافت . پس نفس تو - اگر تو كوشا باشى - كوشا خواهد شد، و دل و جانت به نحو مطلوبى سامان خواهد يافت .
8 - رعايت مدارج علوم و دانشها از لحاظ اهميت
بايد دانشجو در تنظيم و ترتيب علم آموزى و تحصيلات ، نخست به آن علمى روى آورد كه از اولويت بيشترى نسبت به حال و شرائط او برخوردار است . او بايد تحصيل خود را از آن علمى آغاز كند كه مهمتر و پرارزش تر مى باشد. و در ادامه تحصيلات خود، درجات اهميت علوم و دانشها را به همين ترتيب در مد نظر قرار دهد.
بنابراين دانشجو نبايد - پيش از اشتغال به علوم مقدماتى و زمينه سازها - وارد فراگيرى علومى گردد كه اين علوم ، نتايج و بازده آن علوم مقدماتى است . او نبايد قبل از آگاهى لازم و متقن نسبت به آراء و نظريات مورد اتفاق دانشمندان در مسائل عقلى و نقلى مربوط به اعتقادات ، وارد تحقيق در اختلافات دانشمندان در آن مسائل گردد. (يعنى دانشجو - قبل از آنكه از لحاظ علمى پختگى پيدا كند - نبايد وارد بحث در مناقشات دانشمندان در مسائل اعتقادى شود)؛ زيرا ورود در آراء مختلف دانشمندان و غوررسى آنها (پيش از كسب مهارت و كارآئى علمى و استحكام اعتقاديات )، ذهن دانشجو را سرگشته و حيران ساخته و عقل و انديشه او را دچار دهشت و بيم و اضطراب مى گرداند.
اگر دانشجو تحصيل خود را در يك فن آغاز كرد نبايد به فن ديگر روى آورد، مگر آنگاه كه در آن فن ، كتاب و يا كتابهائى را به قدر امكان و با دقت و امعان نظر خوانده و بررسى كرده ، و معلومات استوارى در آن بهم رسانده باشد. به همين ترتيب ، او بايد در تمام علوم و فنون ، اين نكته را در نظر گيرد.
دانشجو بايد از جابجا شدن در درس از كتابى به كتاب ديگر و يا از فن و علمى به فن و علم ديگر - بدون دليل موجه و هدف عقلائى - سخت بپرهيزد؛ زيرا اين كار، نمايانگر دلتنگى و دلسردى و نشان دهنده عدم موفقيت دانشجو در تحصيل علم مى باشد.
چنانچه اهليت و آمادگى دانشجو براى تحصيل علم ، محرز گشت و معرفت و شناخت در او استحكام و رسوخ يافت حقا نبايد او هيچ فنى و فنون مطلوب و پسنديده و هيچ نوعى از انواع علوم مفيد را رها سازد؛ بلكه بايد در آن فنون به مطالعه و بررسى عميق سرگرم گردد، به گونه اى كه بر مقاصد و هدفهاى نهائى آن فنون كاملا دست يابد. اگر عمر و زندگانى با او مساعد بود و توفيق الهى شامل حال او گرديد و او را برانگيخت و تحركى در او ايجاد كرد، در صدد تبحر و كسب تخصص در آن برآيد. و گرنه به ترتيب ((الاهم فالاهم )) به فن مهمتر و پرارزش تر روى آورد؛ زيرا علوم و دانشها (ى دينى ) به هم نزديك هستند، و غالبا ميان برخى از آنها نسبت به برخى ديگر، پيوند و خويشاوندى وجود دارد.
ولى بايد دانست كه عمر آدمى براى تحصيل و غوررسى همه علوم و دانشها ظرفيت كافى ندارد. بنابراين حزم و دورانديشى ايجاب مى كند كه انسان از هر علمى ، گزيده و بهترينش را برگيرد، و تمام قواى خود را صرف فراگرفتن علمى ، نمايد كه از لحاظ شرافت و اهميت و ارزش در راءس همه علوم قرار دارد. و اين علم عبارت از دانش و معرفتى است كه بتواند به حال آخرت و معنويت انسان سودمند باشد، علمى كه كمال نفس و تزكيه باطن را در سايه اخلاق و اعمال نيكو بارور مى سازد. (و بالاخره آن علم و معرفتى كه انسان ساز است ، برترين علوم و دانشها به شمار مى آيد). و بطور خلاصه : اين علم ، از راه شناخت قرآن كريم ، و معرفت سنت ، و علم مكارم اخلاق ، و امثال آنها به دست مى آيد كه بازگشت همه علوم به آنها است . (و اين معارف مى تواند آدمى را به حيثيات و شئون والاى بشريش رهنمون گردد). البته انسان نسبت به خود از هر كسى ديگر، بيناتر است . اين خداست كه بايد از او در توفيق و كاميابى مدد جست .
بخش دوم : آداب و آئين زندگانى شاگرد با استاد و راهبر و پيشواى خود، و وظائف ضرورى او در بزرگداشت حرمت وى
از امام صادق (عليه السلام ) روايت شده است كه اميرالمؤ منين على (عليه السلام ) فرمود: ((يكى از حقوق عالم و دانشمند بر تو، اين است كه زياده از حد، از او پرسش نكنى و دست به دامن او نگردى . اگر بر مجلس عالم و دانشمند وارد شدى و ملاحظه كردى كه گروهى از مردم نزد او به سر مى برند بر همه آنها سلام كن ، و سلام و درود ويژه خود را به آن عالم و دانشمند تقديم نما. و براى نشستن ، جايگاهى را رو به روى او در برابرش انتخاب كن و پشت سر او منشين . با گوشه چشم و چشمك زدن و يا با دست خود و در محضر عالم ، و در حضور او اشاره مكن . و در مقام ستيز و مخالفت با سخن او، پى هم مگو كه فلانى چنين گفت ، فلانى چنان گفت . از طول مصاحبت و همنشينى با عالم و دانشمند، ملول و دلتنگ مشو.
مثل و داستان دانشمند، مثل خرمابن است . بايد در انتظار آن به سر برى تا چه هنگامى رطبى از شجره سخنان او بر تو فرو افتد (و شهد آن ، كام ترا شيرين سازد). عالم و دانشمند از نظر اجر و پاداش از روزه دار و سحرخيز و شب زنده دار، و جنگجوى در راه خدا، داراى بهره فزونترى است (318) )).
در حديث مربوط به ((حقوق )) - كه نسبة طولانى و مفصل است ، و از امام سجاد، زين العابدين (عليه السلام ) روايت شده - چنين آمده است : ((حق راهبر و مدبر و كارساز زندگانى روحى تو - كه از مجراى علم ، وجودت را تحت مراقبت خويش مى گيرد - اين است كه از او تجليل نموده ، و مجلس و محفل او را گرامى دارى ، و به سخنان او كاملا گوش فرا دهى . و با چهره اى گشاده بدو روى آورى ، صدايت را - هنگام گفتگو با ديگران در محضر وى ، و يا به هنگام گفتگوى با او - بلند نسازى . اگر كسى از او سؤ ال كرد در پاسخ دادن به آن پيشدستى نكنى ، يعنى بگذار خود او پاسخ آن پرسش را شخصا القاء نمايد. و با احدى در محضر او گفتگو نكن ، و از هيچ كس نزد او غيبت ننما يعنى : اگر كسى نزد تو از او به بدى ياد كرد بايد در مقام دفاع و حمايت از او برآئى ، و از او عيب پوشى كنى ، و محاسن و خوبيهاى او را به ديگران اظهار نمائى . با دشمنانش همنشين نگردى ، و با دوستانش دشمنى نكنى .
اگر به اداء اين حقوق نسبت به عالم و دانشمند و استاد خويش ، موفق گردى ، فرشتگان آسمانى در جهت خير و منافع تو گواهى خواهند داد كه تو آهنگ چنين استاد و دانشمندى را داشته ، و علم و دانش را براى خدا و هدفى الهى از پيشگاه او فراگرفته اى ، به براى مردم (319) . (يعنى قصد تو برخوردار از اخلاص بوده است ).
ب - نكات جالب تربيتى در داستان موسى و خضر (عليهماالسلام ):
خداوند متعال داستانى از موسى (عليه السلام ) در قرآن كريم بازگو فرموده كه او به خضر (عليه السلام ) گفت :
(( ((هل اتبعك على ان تعلمن مما علمت رشدا)) )) (320)
آيا مرا رخصت مى دهى كه در پى تو آيم تا رهنمودها و عوامل هدايت و واقعيت هائى را كه آموختى اى ، به من تعليم دهى ؟.
يا آنكه موسى (عليه السلام ) پس از آنكه پاسخ مثبتى از جانب خضر (عليه السلام ) دريافت نكرد به او گفت :
(( ((ستجدنى ان شاء الله صابرا و لااعصى لك امرا)) )) (321)
مرا به خواست خداوند، خويشتن دار خواهى يافت و نيز سر از فرمان تو نپيچم .
در اين دو گفتار كوتاه حضرت موسى (عليه السلام ) گزيده اى از آداب و آئين هاى شكوهمند به چشم مى خورد كه ميان يك شاگرد و معلم او اتفاق افتاده بود. و با وجود اينكه مى دانيم كه موسى (عليه السلام ) پيامبرى عظيم الشاءن ، و داراى جلالت قدر و منزلت ، و يكى از رسولان ((اولواالعزم )) پروردگار بوده است ، عظمت شخصيت اين چنينى او مانع از آن نبوده است كه آداب و آئين هاى در خور يك شاگرد نسبت به استاد را در نظر گيرد، و آنرا به كار بندد. اگرچه شاگرد مورد نظر، يعنى موسى (عليه السلام ) به جهاتى ديگر - غير از مقام شاگردى - از معلم و استاد خويش ، كامل تر و لايق تر بوده است .
اگر بخواهيم تمام آداب و نكات ظريف (تعليم و تربيت ) و مطالب دقيقى كه در لابلاى گفتگوى موسى و خضر (عليهماالسلام ) به چشم مى خورد، (و خداوند متعال ، اين داستان را به صورت فشرده اى در قرآن كريم بازگو فرموده است )، استقصاء و غوررسى كنيم از حد و مرز موضوع كتاب خود پا فراتر مى نهيم . ولى ما نكاتى را بررسى مى كنيم كه به جمله اول ارتباط دارد و آن عبارتست از آيه : (( ((هل اتبعك على ان تعلمن مما علمت رشدا)) )) . اين آيه ، دوازده خصيصه و نكته سودمند تربيتى را به ما ارائه مى كند:
1- موسى (عليه السلام ) خويشتن را تابع و پيرو استاد خود معرفى كرده است . اين مساءله ايجاب مى كند كه مقام و منزلت موساى شاگرد، از مقام استادش خضر (عليه السلام )، فروتر باشد؛ چون قاعدة مقام و مرتبت تابع ، نسبت به متبوع خود، فروتر و پائين تر است .
2- موسى (عليه السلام ) با واژه ((هل آيا))، از خضر (عليه السلام ) اجازه و رخصت مىطلبد. يعنى آيا اجازه مى دهى كه در پى تو آيم . چنين مطلبى نمايانگر مبالغه عظيمى درتواضع مى باشد كه بايد شاگرد نسبت به استاد خويشمعمول دارد.
3- موسى (عليه السلام ) خود را در برابر معارف و آگاهى هاى خضر، جاهل و ناآگاه معرفى كرده است ، و در حقيقت با عبارت : ((على ان
تعلمن )) ((براى اينكه به من تعليم دهى ))، به ناآگاهى خويش و مقام والا و ارجمنداستادش ، اقرار و اعتراف نموده است . 4- موسى (عليه السلام ) (با چنين تعبير) به عظمتنعمتى كه از راه تعليم عائد او گشته ، اقرار كرده است ؛ زيرا او از خضر درخواست نمودكه همانگونه با او رفتار كند كه خداوند متعال با خود او رفتار كرده است ، و در حقيقت درطى تعبير ((مما علمت رشدا)) به خضر گفت : شايسته است كه احسان تو، به من ، بهگونه احسان خداوند نسبت به خودت باشد. (يعنى خداوندمتعال از طريق تعليم ، بر تو منت نهاد و به تو احسان فرمود؛ تو نيز همان منت و احسانرا درباره من معمول دار و به من تعليم ده ). به همين جهت است كه گفته اند: ((من بندهكسى هستم كه علم و دانش را از او اخذ نمودم . اگر كسى مساءله اى را به شخصى بياموزدزمام اختيار او را به كف گرفته و مالك او مى گردد)) (322) .
5 - معنى متابعت و پيروى كردن از شخص ديگر، اين است كه تابع ، همانند اعمال و رفتار متبوع ، رفتار خويش را تنظيم نمايد. البته از آن جهت كه چون متبوع او چنين كرد؛ زيرا هيچ ملاك ديگرى نمى تواند جز انجام دستور متبوع ، معيار تبعيت باشد. اين نكته به ما مى فهماند كه شاگرد و دانشجو بايد در نخستين گام خود در راه تحصيل ، اين خصيصه و وظيفه را بكار دارد كه همواره در برابر گفتار و رفتار استاد، تسليم بوده و با او نستيزد.
6- لزوم عمل به قوانين و راه و رسم متابعت - كه در اين آيه به چشم مى خورد - به هيچ قيد و شرطى مقيد نيست ؛ بلكه لزوم عمل به آداب و آئين هاى متابعت ، به صورت مطلق يعنى به گونه اى كه به هيچ قيد و بندى مقيد نشده است ، نشان دهنده لزوم بكار داشتن منتهاى تواضع شاگرد نسبت به معلم و استاد مى باشد.
7- در آيه مذكور (در مورد وظيفه شاگرد نسبت به معلم )، اين جهات به ترتيب گوشزد شده است : پيروى ، تعليم ، خدمت ، و تعلم و دانش جوئى (يعنى در اين آيه ، نظم و ترتيبى راجع به نكاتى چند به چشم مى خورد كه بسيار جالب مى باشد؛ به اين معنى كه بايد شاگرد در گام نخست ، تابع و پيرو معلم بوده ، و سپس معلم ، او را تعليم داده ، و در سومين مرحله ، خويشتن را در خدمت به استاد قرار دهد تا سرانجام در نهائى ترين مرحله ، از علم و دانش او برخوردار گردد و به علم آموزى نزد وى بپردازد).
8 - معنى و منظور جمله ((هل اتبعك على ان تعلمن )) اين است كه من بر اساس اين متابعت - جز آموختن علم - هدف ديگرى ندارم . گويا موسى (عليه السلام ) به خضر (عليه السلام ) چنين گفته باشد: من از رهگذر متابعت از تو، خواستار مال و جاه و مقام نيستم . (و همين موضوع به ما هشدار مى دهد كه دانشجو نبايد در همرهى و همدمى با استاد - جز علم و دانش - پوياى هدفهاى ديگرى باشد).
9- جمله ((مما علمت )) اشاره به بخشى از معلومات خضر است كه آن را خداوند متعال به وى آموخته بود، و در حقيقت موسى (عليه السلام ) مى خواهد به خضر بگويد: من جوياى برابرى و هماوردى با تو در علم نيستم ، و نمى خواهم همه آنچه را كه از خدا آموخته اى فراگيرم ؛ بلكه مى خواهم به بخشى از معلومات تو دست يابم ؛ زيرا تو براى هميشه از من ، فزونمايه تر و گرانقدرتر مى باشى . (يعنى هميشه مقام و منزلت استاد نسبت به شاگردش - هر چند آن شاگرد عظيم القدر باشد - به مراتب ، برتر و والاتر است ).
10- و نيز همين جمله ((مما علمت ))، نمايانگر اعتراف موسى است به اين كه خداوند متعال ، علم را در اختيار خضر (و همه افراد بشر) قرار داده است ، و از آن چنين استفاده مى شود كه بايد علم و دانش و معلم و استاد را ارج نهاده و قدرت منزلت او را والا برشمرد (و معلم بودن يكى از سمت هاى الهى است ؛ چون بشر علم را از خدا فراگرفته است ).
11- كلمه ((رشدا)) حاكى از آنست كه موسى از خضر، درخواست ارشاد و راهنمائى كرده است به گونه اى كه اگر موسى از بركات ارشاد خضر بهره مند نمى گرديد، سرگشته و گمراه مى شد. همين نكته به ما مى فهماند كه موساى شاگرد به مساءله شدت نياز خود به علم آموختن و تذلل و فروهشتن مقام خويش و شكسته نفسى جالب توجه در برابر خضر، و نيز احتياج آشكار و علنى خويش به علم و آگاهى استاد، اعتراف نموده است .
12- در حديث آمده است كه خضر (عليه السلام )، نخست مى دانست موسى (عليه السلام ) پيامبرى از بنى اسرائيل مى باشد، و او صاحب كتاب ((توراة ))، و كسى است كه خداوند، - بى واسطه - با او هم سخن شد. (و لذا از او به عنوان ((كليم الله )) ياد مى كنند) و او را به وسيله معجزات و كرامات ، ويژگى داد. معهذا موسى (عليه السلام ) با وجود چنين مناصب و مدارج رفيع ، با تواضع شگرفى - كه عظيم ترين مدارج فروتنى را نمايانگر است - در برابر استادش ، موضع گيرى كرده است .
از نكته مذكور، نتيجه مى گيريم كه خضر در مقام استادى از لحاظ لياقت و شايستگى ، مقام و منزلتش از موساى شاگرد، رفيع تر مى باشد؛ زيرا اگر كسى داراى احاطه علمى فزونترى باشد، قهرا آگاهى او به محتوى و هدفهاى علوم و دانش ها - كه عبارت از همان سعادت و نيكبختى و سرور و شادمانى و لذت و كاميابى است - بيشتر و فزونتر خواهد بود. لذا حس كنجكاوى و كنكاش او در وصول به چنين سعادت و لذت ، تقويت شده ، و قهرا تجليل و بزرگداشت او اهل علم ، از كمال بيشترى برخوردار خواهد بود.
ج - چند نكته تربيتى ديگر در سخنان خضر:
با وجود اينكه خضر از چنان معرفت و آگاهى و مزيت نسبت به موسى و نبوت او بهره مند بود، و نيز موسى با چنان ادب و تواضع شگرفى در برابر خضر، موضع گرفت ، معهذا خضر با جوابى عالى و گفتارى نسبة خشونت آميز - كه حاكى از شكوهمندى خضر و گسترش شعاع قدرت او، و بيانگر عدم رعايت نزاكت نسبت به موسى بود - به تواضع و فروتنى وى پاسخ مى گويد، و بلكه موسى را به ناتوانى و ناشكيبائى توصيف مى نمايد و مى گويد:
(( ((انك لن تستطيع معى صبرا)) )) (323)
موسى ! تو هرگز توانائى خويشتن دارى با مرا ندارى .
اين گفتار كوتاه خضر (عليه السلام ) نيز حامل نكات سودمند فراوانى است ؛ از آنجهت كه ضرورت اظهار ادب به معلم ، و عزيز شمردن و ارج نهادن علم و بزرگداشت مقام دانش را به وجهى نمايان مى سازد كه انسان را وادار به تاءسى و سرمشق گرفتن از سخنان خضر مى نمايد. اگرچه اين موضوع ارتباط وثيقى با موضوع بحث ما ندارد؛ ولى ما پاره اى از اين نكات را به مناسبت بحث ، ياد مى كنيم ، نكاتى كه با كليات و اساس كتاب ما بى ارتباط نيست و با آن بيگانگى ندارد.
اين نكات به ترتيب عبارتند از:
الف - خضر، موسى را به ناشكيبائى در امر علم آموختن توصيف مى كند. لازمه چنين توصيفى آن است كه مقام موساى غير صابر و منزلت او در برابر افرادى صابر و خويشتن دار - همچون خضر - پائين تر مى باشد، افراد شكيبائى كه خداوند متعال به آن ها وعده كرامت داده و آن ها را به درود و رحمت و هدايت بشارت داده است (324) .
ب - خضر با چنين تعبيرى كه استطاعت و توانائى موسى را بر صبر و خويشتن دارى در برابر خود نفى كرده است ، ايجاب مى كند كه موسى به سعى و كوشش در صبر و خويشتن دارى - همزمان با صبر خضر - چشم طمع و اميد ندوزد، و در صدد تحصيل اسباب چنين صبر و خويشتن دارى - كه غالبا براى بشر، مقدور و ممكن نيست - برنيايد. آنچه كه مناسب با شاءن استاد است اين است كه شاگرد به صبر و شكيبائى توصيه و سفارش كند، نه آنكه عجز و ناتوانى او بر صبر را به وى اعلام نمايد.
ج - در اين آيه - با حرف ((لن هرگز))، قدرت و توانائى بر صبر و خويشتن دارى ،از موسى سلب شده است . و طبق نظر اجتماعى از محققان و مفسران - از جمله : زمخشرى - اينحرف ، يعنى ((لن ))، نفى ابد را اعلام مى كند (كه موسى هرگز و براى هيچ زمانىتوان صبر و خويشتن دارى در كنار خضر را دارا نبوده است ). چنين تعبيرى موجب ياءس ونوميدى و محروميت موسى از صبر و خويشتن دارى در برابراعمال خضر مى شد؛ چون اين تعبير و گزارش و پيش بينى ، به وسيله معلم و مقتداىراستين موسى ، يعنى خضر، گزارش و ابراز شده بود.
د - اينگونه تعبير: ((انك لن تستطيع ...)) كه با حرف ((ان )) آغاز و تاءكيد شده است - آنهم در طى جمله اسميه ، و نيز نفى استطاعت به وسيله حرف ((لن ))، نمايانگر اعلام منتهاى عجز و ناتوانى و تضعيف طرف يعنى موسى در صبر و خويشتن دارى است .
ه- در همين تعبير به اين موضوع اشاره شده است كه اى موسى ! اگر پيش خود و با مطالعه خويشتن ، چنين مى پندارى كه فردى صابر و خويشتن دار مى باشى بايد بدانى - كه به گاه بودن تو در كنار من - از حال خود، چنانكه بايد و شايد، اطلاع ندارى ؛ زيرا تاكنون با من ، مصاحب و همراه نشده اى (تا شعاع قدرت خويش را در صبر، بيازمائى و ظرفيت خود را بازيابى ). صبرى كه من از تو نفى مى كنم ، و به تو اعلام مى نمايم كه واجد آن نيستى ، صبر با من است . (و الا در صابر بودن تو - آنگاه كه با من همراه نباشى - ترديدى ندارم ). من به اين حقيقت يعنى به عدم توانائى تو بر صبر با من ، اطلاع بيشترى دارم ؛ چون نسبت به مقدار خواسته هاى علمى و نيز جهل و بى اطلاعى تو درباره آنها، كاملا واقفم .
و - در اين تعبير، هشدارى وجود دارد كه انسان را متوجه عظمت و شكوه علم و دانش مى سازد و نشان مى دهد كه بايد انسان در برابر عظمت علم ، سر تعظيم فرود آورد. علاوه بر اين ، چنين تعبيرى به ما مى فهماند كه علمى آنچنانى ، به صبر و پايدارى شگرفى نيازمند است كه در عهده امكانات توانائى بشرهاى عادى نيست ؛ زيرا ترديدى نداريم كه موساى كليم الله پيامبر (عليه السلام ) از لحاظ مقام و منزلت ، برترين مردم ، و از نظر شخصيت ، بزرگترين فرد، و از لحاظ صبر و خويشتن دارى ، نيرومندترين اشخاص بوده ، و از لحاظ كمالات ، بر همه مردم ترجيح داشت ؛ (ولى معهذا تحمل علم و آگاهى هاى خضر براى موسى ، مقدور نبود).
ز - هشدار ديگرى كه در تعبير مذكور وجود دارد اين است كه نبايد علم را صرفا در اختيار كسى قرار داد كه از صبرى نيرومند و راءيى صحيح و متوازن و جان و روانى مستقيم و معتدل برخوردار است ؛ چون علم عبارت از نورى است الهى كه شايسته نيست آنرا در هر جائى و در اختيار هر كسى - بدون قيد و شرط و هر طور كه پيش آمد - قرار داد. بلكه ناگزير بايد قبل از تعليم علم ، محل و مورد و فرد را مورد توجه و بررسى و آزمايش قرار داده و قابليت او را از هر جهت احراز نمود.
ح - هشدار ديگرى كه در اين تعبير، نظر ما را به خود جلب مى كند اين است كه علم باطن و درون - از لحاظ پايه و درجه - نيرومندتر از علم ظاهر مى باشد. و چنان علمى - بيش از علم ظاهر - به قوت و استحكام باطن و استوارى صبر و خويشتن دارى نياز دارد. به همين جهت موسى - به مقدار استعداد خويش - داراى احاطه اى در علم ظاهر بود. و البته در تحمل اين علم ، بسيار قدرتمند بوده است . اما عليرغم چنان احاطه علمى و نيروئى كه موسى از لحاظ علم ظاهر، واجد آن بوده است ، مورد تهديد خضر قرار گرفت ؛ به اين معنى كه او را بيمناك ساخت كه براى تحمل علم باطن ، قادر بر صبر و خويشتن دارى نيست . لذا او را به خاطر قلت صبر، از تحمل چنان عملى بر حذر ساخت .
منظور خضر از مبالغه در اعلام و اظهار عجز و ناتوانى موسى اين بود كه اى موسى ! تحمل علم باطن و سخت كوشى تو در فراگيرى آن ، بسى دشوار و ناهموار است . خضر چنين هشدارى را در قالب بيان و تعبيرى آميخته با تاءكيد، به موسى اعلام كرد.
البته نبايد چنين تصور نمود كه مقصود خضر، آن بوده است كه تحمل علم باطن - به طور كلى و به هيچوجه - براى احدى امكان پذير نيست ؛ (بلكه هدف او، اعلام به دشوارى و سختى و گرانبار بودن تحمل علم باطن بوده است ) و گرنه موسى پس از اعلام مذكور، به خضر نمى گفت :
(( ((ستجدنى ان شاءالله صابرا)) ))
به خواست خداوند، خواهى ديد كه من ، فردى صابر و خويشتن دار و با ظرفيت هستم .
در آيات ديگرى كه داستان موسى و خضر (عليهماالسلام ) در آن ها به چشم مى خورد نكات جالبى درباره آداب و وظائف مربوط به تعليم و تعلم وجود دارد كه از لحاظ محتوى ، متناسب و همانند نكاتى است كه در مورد آيات ياد شده ، متذكر شديم . اگر كسى نكات مربوط به اين آيات را بررسى كند به نكات ديگرى دست مى يابد كه در ساير آيات مربوط به داستان موسى و خضر (عليهماالسلام )، وجود دارد كه انسان مى تواند با استمداد از رهنمودهاى آنها به ساير اهداف خويش دست يابد.
بازگشت به موضوع وظائف شاگرد نسبت به استاد
پس از تمهيد اين مقدمه ، به مساءله آداب و وظائف ويژه شاگرد نسبت به معلم و استاد بازگشت نموده و بر حسب آنچه كه دانشمندان - با الهام از متون و نصوص دينى - در اين زمينه اظهار نموده اند، بحث خود را ادامه مى دهيم . اين آداب و وظائف شامل چهل امر است :
1- ضرورت كاوش و جستجو از استاد و معلم لايق و شايسته
مهمترين و پرارزش ترين آداب و وظائف معلم و شاگرد درباره استاد، اين است كه بايد او - پيش از هر چيز - درباره كسى كه سرمايه علمى خويش را از ناحيه او به دست مى آورد، و حسن خلق و آداب و آئين هاى رفتار خود را تحت رهبرى او فراهم مى كند، مطالعه و بررسى نمايد، (يعنى درباره استادش تحقيق كند كه از لحاظ علمى و اخلاقى در چه پايه اى قرار دارد)؛ زيرا اگر ما در نظر گيريم كه استاد مى خواهد شاگرد خود را تربيت كند، و آلايشها و خويهاى پست ، و ريشه هاى رذائل اخلاقى را از دل و جان او بزدايد و بر كند، و خلقهاى نيكو و فضائل اخلاقى را جايگزين آن ها سازد، اين كار و كوشش استاد درباره شاگردش ، همانند كار و كوشش زارع و كشاورزى است كه مى خواهد خس و خار را از زمين كشاورزى ، ريشه كن ساخته و گياههاى هرز و زيانبخش را از محيط كشاورزى خود از بيخ و بن بر كند تا كشته و زراعت او به خوبى از زمين سر بر آورده و به نحو مطلوبى برويد و رشد و نمو و بركت و فزونى آن ، كامل گردد (و در سايه اين كوشش ، به محصولى مرغوب و مطلوب دست يابد).
هر استادى نمى تواند واجد چنين اوصاف و خصوصياتى باشد. استادانى كه واجد شرائط مذكور باشند شديدا در اقليت قرار دارند؛ زيرا استاد واقعى حقا جانشين پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله ) و نائب رسول خدا است . هر فرد عالم و دانشمندى ، در خور احراز مقام نيابت از رسول گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله ) نيست .
بنابراين ، شاگرد و دانشجو بايد استادى را انتخاب كند كه از لحاظ اهليت و شايستگى در حد كمال بوده و ديندارى او محرز، و مراتب شناخت و معرفت او مسلم و به پاكدامنى معروف بوده ، و صيانت نفس او در برابر خواهش هاى دل ، مشهور باشد و مروت و جوانمردى و مردانگى و احترام او به افكار عمومى ، و انصراف او محرز باشد. و نيز از نظر فن تعليم به عنوان فردى باكفايت تلقى گردد، و از لحاظ تفهيم مطالب علمى ، از بيانى رسا و ذهنى پويا و شرائط مطلوبى برخوردار باشد.
در بحثهاى گذشته پاره اى از اوصاف و خصوصيات يك استاد لايق و شايسته را ياد كرديم . ولى بايد با تاءكيد خاصى در اينجا يادآور شويم كه : نبايد شاگرد، شيفته و فريفته فزونى معلومات و آگاهيهاى علمى استاد گردد، آنهم استادى كه از نظر تقوى و ديانت و جهات اخلاقى ، گرفتار نقص و كمبودهاى آشكارى مى باشد؛ چون زيانبار بودن چنين استادى به اخلاق و دين و آئين شاگرد، به مراتب سخت تر و شديدتر از تيرگى هاى جهل و نادانى است ، همان جهل و نادانى كه دانشجو مى كوشد هاله تيره آنرا از محيط افكار و انديشه خويش بسترد. قطعا زيان استادانى اين چنين ، از زيان جهل و نادانى شديدتر است .
يكى از علماء پيشين گفته است : اين علم و دانش الهى ، عبارت از همان دين و آئين آسمانى است . دقيق بنگريد كه دين و آئين خود را از چه استادان و معلمانى فرا مى گيريد(325) .
راه مناسب و روش ماءنوس در شناختن استاد شايسته ، اين است كه دانشجو بايد با اساتيد معاصر، زياد به بحث و گفتگو نشسته و مجالست و همنشينى با آنان را ادامه دهد، و هر چه بيشتر آنان را بيازمايد و تحقيق كند كه آيا اساتيد فن ، استاد مورد نظر او را از لحاظ تعليم و تدريس تاءييد مى كنند، و آيا سمت تعليم و اخلاق او را مى ستايند، و كيفيت بحث و تحقيق او را مى پسندند. (و بالاخره بايد دانشجو، جهات مذكور را براى انتخاب استاد در نظر گرفته و سپس تحصيلات خود را نزد او آغاز كند).
شاگرد و دانشجو بايد از آنگونه اساتيدى بپرهيزد كه معلومات خود را از لابلاى كتابها - بدون آن كه آن را نزد اساتيد فن بخوانند - فراهم آورده اند؛ چون اين احتمال قويا وجود دارد كه چنين استادانى در فهم متون علمى از تحريف و تصحيف و اشتباه و لغزش ، مصون نباشند؛ و در نتيجه ، شاگردان را نيز بلغزانند.
يكى از دانشمندان سلف گفته است : اگر كسى شخصا بينش دينى خود را از بطون متون علمى - و استاد ناديده - فراهم آورد، در حقيقت ، سعى و اهتمام خويش را در تضييع و تباه سازى احكام دينى ، مصروف داشته است (326) .
دانشمند ديگرى مى گويد: از ((صفحيون (327) يا صحفيون )) بر حذر باشيد، يعنى از كسانى كه شخصا - و بدون آنكه در محضر استاد بنشينند و از درس او مستفيض گردند - مطالب را از لابلاى كتب علمى و نبشتارها، استخراج و استنباط مى كنند؛ از اينگونه اساتيد دورى گزينيد، زيرا تباهكاريها و لغزانندگى آنان از اصلاحات و درستكارى هاى آنها فزونتر است .
نبايد دانشجو، خود را مقيد سازد كه نزد استادان معروف و نامور به تحصيل پردازد، و اساتيد منزوى و گمنام را از نظر دور دارد؛ زيرا پاى بند بودن به استاد مشهور و معروف و عدم توجه به اساتيد گمنام ، بازده روح كبر و گردن فرازى شاگرد در برابر علم و دانش مى باشد. بلكه بايد گفت گرايش به چنين روحيه اى ، عين حماقت و نابخردى است ؛ چون علم و حكمت ، گم گشته هر مؤ من و انسان پاى بند به ايمان است ، او علم و حكمت را هر جا بيابد بدان دست مى يازد و آنرا بر مى گيرد، و وجود آنرا - در هر موردى كه بتوان بر آن دست يافت - غنيمت مى شمارد)) (328) و طوق منت و احسان هر كسى كه او را در جهت علم و حكمت ، سوق مى دهد به گردن مى نهد.
چه بسا ممكن است يك استاد خامل و گمنام از چنان لياقت و شايستگى علمى و اخلاقى برخوردار باشد كه بايد براى خير و بركت علم ، به وى چشم اميد دوخت ؛ چون اگر استادى در عين خمول و گمنامى ، لايق و شايسته باشد، سود و بهره او گسترده تر، و تحصيل علم از ناحيه او داراى كمال فزونترى است .
اگر در احوال پيشينيان و پسينيان ، سير و سياحتى كنيم و زندگى نامه آنانرا از نظر بگذرانيم به اين نتيجه مى رسيم كه سودمندترين عوائد علمى صرفا از سوى اساتيدى عائد مى گشته است كه از لحاظ تقوى و نصيحت و دلسوزى نسبت به شاگردان ، حظ و نصيب فراوانى را دارا بوده اند.
همچنين اگر آثار علمى و مصنفات آنان را مورد مطالعه قرار دهيم مى بينيم كه بهره گيرى از اثر علمى يك دانشمند پرهيزكارتر، فزونتر بوده ، و موفقيت و كاميابى دانشجويانى كه سرگرم تحصيل از روى متن چنين آثارى بوده اند، بيشتر و جالب تر مى باشد.
اين قضيه در مورد دانشمندان فاقد تقوى و عارى از مزاياى انسانى ، و نيز در مورد آثار علمى آنان ، نتيجه معكوسى را عايد دانشجويان مى گرداند. (يعنى دانشجويانى كه نزد استادان عارى از تقوى درس مى خوانند و يا در تحصيل و درس خود، از آثار علمى آنان استفاده مى كنند، خير و بركتى در كوشش آنها به چشم نمى خورد؛ بلكه در تحصيلات خود با ناكامى و عدم موفقيت مواجه مى گردند).
دانشجو بايد بر اين اساس بينديشد كه استاد و معلم او، پدر واقعى و روحانى وى ، (و خود او به منزله فرزند روحانى او است ). پدر (و فرزند) روحانى از پدر (و فرزند) جسمانى ، با ارزش تر و ارجمندتراند.
بنابراين بايد دانشجو در اداء حق ابوت و وفاء به حقوق تربيت استاد - علاوه بر رعايت ادب در حق او بدانگونه اى كه قبلا ياد كرديم - به شدت ، ساعى و كوشا باشد. و بيش از ديگران به او احترام گذارد.
از اسكندر پرسيدند: براى چه به معلم و استاد خود بيش از پدرت ارج مى نهى ؟ در پاسخ گفت : معلم ، منشاء و سبب زندگانى جاويد و پايدار من است . ولى پدر من ، مجراى وجود زودگذر و ناپايدار من مى باشد. علاوه بر اين پدرها معمولا - همزمان با اعمال غريزه جنسى با مادر - از توليد نسل و ايجاد فرزند و كمال او، غافل اند و در اين جهت ، فاقد قصد و اراده مى باشند؛ بلكه قصد و اراده آنها متوجه لذت گيرى و كاميابى از اين غريزه است كه از اين رهگذر - ناخودآگاه - فرزندى به ثمر مى رسد. بر فرض هم اگر پدر - در حين زناشوئى - اراده توليد نسل و يا كمال آن را داشته باشد، ارزش اراده مقرون با عمل ، از اراده عارى از عمل ، بيشتر است .(يعنى اگر هدف پدر - قبل از شروع به عمل زناشوئى - مساءله توليد نسل و يا كمال او باشد، همزمان با عمل زناشوئى ، از چنين اراده اى غافل مى باشد).
اما يگانه هدف و اراده معلم در تربيت شاگرد و فرزند روحانى ، تكميل وجود او است . آرى او مى كوشد تا شاگرد را به كمال لايق خود نائل گرداند.
اصل وجود و هستى هر موجودى نمى تواند به آن ، ارزشى اعطاء كند مگر آنگاه كه وجود را با عدم و نيستى بسنجيم . و الا خود وجود ((فى نفسه )) نمى تواند شرافت و ارزش موجود را ارائه دهد؛ زيرا اينگونه وجود و هستى بسيط و ساده ، براى پست ترين موجودات مانند كرمها و حشرات گندبو و خيزدوك ها نيز فراهم آمده است .
شرافت و ارزش هر وجود به كمال آن مربوط است . علت كمال وجود شاگرد، شخص معلم و استاد او مى باشد (نه پدر او كه بايد او را صرفا مجراى وجود ساده و بسيط وى دانست ).
گويند: سيد رضى ((قدس الله روحه ))، شخصيتى بزرگوار و بلند همت و داراى مناعت طبع بوده ، و از هيچ كسى ، منت و احسانى (آزرم آفرين ) را نمى پذيرفت . وى داستان هاى شگفت آورى با خليفه عباسى (و دولتمردان وقت ) دارد كه همگى آنها نمودار شخصيت والا و منزلت برجسته انسانى اين مرد بزرگوار است . از آن جمله به خاطر نوزادى كه خداوند به سيد موهبت فرمود، صله و هديه (كه فخرالملك وزير) براى او فرستاد (نپذيرفت (329) ). امثال اينگونه داستان ها را به مقدار فراوان درباره سيد رضى ياد كرده اند.
از آن جمله مى گويند: يكى از اساتيد وى ، روزى به او گفت : به من چنين گزارش شده است كه خانه تو كوچك و تنگ و محدود است ، و گنجايش كافى ندارد، و در خور شاءن و مقام تو نيست ؟ من خانه اى وسيع و بزرگ دارم كه در خور شئون تو مى باشد، و آنرا به تو اهداء مى كنم ، و تو زندگانى خود را بدانجا منتقل كن . سيد رضى از قبول هديه استاد، سر باز زد. ولى استاد اصرار ورزيد و سخن خود را تكرار كرد. سيد رضى گفت : استاد عزيز! من تاكنون هرگز احسان و منت پدرم را با ديده قبول نپذيرفتم ، با وجود داشتن چنين حالت روحى ، چگونه مى توانم احسان ديگران را قبول كنم ؟ استاد به او گفت : حق من نسبت به تو از حق پدرت بر تو، عظيم تر و مهم تر است ؛ زيرا من پدر روحانى تو هستم ؛ ولى پدر تو، پدر تن و جسد و جسم تو است . سيد رضى در برابر چنين استدلال قوى ، تسليم بودن خود را اظهار كرده و هديه استاد را پذيرفت .
بر اساس همين نكته اساسى است كه يكى از فضلاء برجسته مى گويد:
|
(( من علم العلم كان خير اب
|
|
ذاك ابوالروح لا ابوالنطف ))
|
3- استاد را بايد به عنوان پزشك معالج جان و روان برشمرد
شاگرد و دانشجو بايد با اين اعتقاد به خويشتن بنگرد كه او فردى مبتلا به بيمارى نفسانى است ؛ زيرا مرض و بيمارى عبارت از انحراف جسم از مجراى طبيعى است . شخصيت آدمى فطرة بر اساس سلامت روان ، و علم و بينش ، سرشته و استوار شده است . علت انحراف روح و روان انسان از مجراى طبيعى و عامل گرايش او از مسير علم و دانش و دين ، عبارت از غلبه و تسلط و عدم تعادل اخلاط (330) و مزاج قواى بدنى است .
بايد دانشجو معتقد باشد كه استاد، پزشك درمان بخش بيمارى او است ؛ زيرا او سعى مى كند روح و روان شاگرد را به مجراى طبيعى آن بازگرداند. به همين جهت به هيچوجه ، شايسته نيست كه از فرمان و اشاره او سرپيچى كند. مثلا اگر به دانشجو گفت : فلان كتاب را بخوان ، و درس و مطالعه خود را به همين مقدار، محدود ساز و بدان قناعت كن . اگر دانشجو از اين فرمان استاد، سر باز زند، به منزله بيمارى است كه با پزشك معالج خود در طرز درمان خويش به جدال و مخالفت برمى خيزد و او را تخطئه مى كند. (بديهى است كه چنين بيمارى هرگز درمان نخواهد شد).
در حكم و امثال آمده است :
(( ((مراجعة المريض طبيبه ، يوجب تعذيبه )) ))
رفت و بازگشت و درگيرى و مخالفت بيمار با پزشك خود، موجب شكنجه و آزار و زيان به خود او مى گردد.
چنانكه بر هر بيمارى لازم است كه از تناول ماءكولات آزاردهنده و زيان بخش ، و غذاهائى كه اثر دارو را خنثى و تباه مى سازد - چه در حضور پزشك و چه در غياب او - خوددارى كند، همچنين بر شاگرد و دانشجو لازم است كه خويشتن را از پليدى هاى روحى و معنوى - كه هدف نهائى و منتهاى همت معلم ، پرهيز دادن و نهى شاگردش از آنها است - خويشتن را حفظ و صيانت كند. اين پليديها و آلايش هاى روحى عبارتند از: كينه ، حسد، خشم ، آزمندى ، حرص ، كبر، غرور و امثال آنها از صفاتى كه از رذائل اخلاقى به شمار مى آيند. دانشجو بايد ماده اين بيمارى را از بيخ و بن بركند تا از راهنمائى هاى معلم و پزشك روحى خويش سودمند گردد.
4- ارج نهادن به استاد و تجليل از مقام علم و دانش
شاگرد و دانشجو بايد با ديده تكريم و احترام به استاد خويش بنگرد، و از عيوب او چشم پوشى كند. (يعنى با دل و زبانش از او خرده گيرى نكند)؛ زيرا اگر شاگرد با چنين ديدگاهى احترام آميز به استاد خود بنگرد مى تواند به بهره گيرى از استاد و نفوذ و ثبات بيان و گفتار او در ذهنش كمك نمايد.
يكى از علماء سلف - آنگاه كه روانه جلسه درس و محضر استاد مى شد - مقدارى صدقه به فقير مى داد و مى گفت : خدايا عيب معلم و استادم را از نظرم مخفى نگاهدار و بركات علم و دانش او را از من برنگير(331) .
دانشمند ديگرى مى گويد: به خاطر هيبت و ابهت استاد و احترام به او برگ هاى كتاب را با آهستگى و ظرافت خاصى ، تورق مى كردم تا صداى فروافتادن و خش خش آنها را به گوش استاد نرسد، و او را نيازارد(332) .
ديگرى (333) مى گويد: سوگند به خداوند - به خاطر هيبت استادم : (شافعى ) - جراءت و جسارت آنرا نداشتم كه در برابر نگاه ديدگان او آب بياشامم .
حمدان اصفهانى گويد: در حضور ((شريك )) (334) و مجلس درس او بودم ، ناگاه يكى از فرزندان خليفه عباسى ، يعنى فرزند ((مهدى )) وادار شد و به ديوار تكيه داد، و سؤ ال و پرسشى را درباره يكى از احاديث با شريك در ميان گذاشت . ولى شريك به او توجهى نكرد و چهره اش را به سوى ما برگرداند. فرزند سؤ ال خود را دوباره تكرار كرد، ولى باز هم شريك بدينسان بى اعتنائى كرد. فرزند خليفه خطاب به شريك گفت : آيا نسبت به فرزندان خلفاء، تحقير و توهين را روا مى دارى ؟ شريك گفت : نه ، ولى علم و دانش در پيشگاه خداوند، شكوهمندتر و برتر از آنست كه من (به دلخواه ديگران )، آنرا ضايع و تباه سازم . فرزند خليفه جلو آمد و زانو بر زمين نهاد و در برابر شريك نشست . شريك به او گفت كه بايد بدينسان جوياى علم گرديد، (و دانش را با تواضع و فروتنى خوش آيندى از استاد درخواست نمائى ).
5 - تواضع و فروتنى در برابر استاد
بايد دانشجو - فزون تر از آن مقدارى كه ماءمور به تواضع و فروتنى نسبت به علماء و دانشمندان ، و ديگر اصناف مردم است - در برابر استاد خود، متواضع و فروتن باشد. او بايد در برابر مقام علم و دانش نيز اظهار خاكسارى كند تا در سايه اين فروتنى و خاكسارى ، به علم و معرفت دست يابد. بايد او بداند كه اظهار ذلت و خاكسارى در برابر استاد، نوعى عزت و سرفرازى است . خضوع شاگرد در برابر استاد، افتخارى است براى او، و تواضعش موجب رفعت و بلندپايگى او مى گردد. حفظ حريم استاد و بزرگداشت مقام او، پاداش آفرين است . اگر شاگرد در خدمت به استاد، دامن به كمر زند، به شرف و بزرگوارى خويش مدد مى كند. رسول اكرم (صلى الله عليه و آله ) فرمود: ((دانش را بياموزيد، و به خاطر آن ، آرامش و متانت و وقار را فراگيريد، و در برابر كسى كه دانش را از او مى آموزيد فروتنى و خاكسارى كنيد)).(335) و نيز پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله ) فرمود: ((اگر كسى به شخصى مساءله اى را بياموزد، زمام اختيار و مالكيت او را به دست مى آورد. عرض كردند حتى آيا او مى تواند همانند برده ، او را به فروش رساند، و يا از رهگذر او خريدارى به عمل آورد؟ فرمود: نه ؛ لكن مى تواند به او امر و نهى كند)).(336)
يكى از دانشمندان ، در لزوم تذلل و اظهار خاكسارى شاگرد در برابر معلم و استاد، بيت زير را انشاء كرده است :
|
(( اهين لهم نفسى لكى يكرمونها
|
|
و لن تكرم النفس التى لاتهينها )) (337)
|
6- لزوم ترجيح راءى و نظريه استاد بر راءى و نظريه خود
دانشجو نبايد راءى و نظريه استاد را مردود ساخته و با او با چهره و رفتار و گفتارى آمرانه مواجه گردد. او نبايد بر خلاف نظريه استاد، اشاره كند. بايد چنين بينديشد كه استاد او حق و صواب را بهتر از او مى شناسد. بلكه او بايد در تمام امور زندگى ، مطيع و منقاد استاد بوده و زمام تمام شئون حياتى خود را كاملا در اختيار او قرار دهد، و در برابر اندرز و نصيحت او مطيع بوده و در هر حال ، جوياى رضا و خوشنودى او باشد. اگرچه راءى و نظر او با راءى و نظر استاد، در اين زمينه ها تفاوت داشته و روش استاد، دلخواه او نباشد.
با راءى و نظر استاد به مسابقه نپردازد، و پيش از راءى او نظريه اى را انتخاب نكند، و با او در تمام شئون زندگى خويش مشورت نموده و به دستور او گردن نهد. قلبا و لسانا از نظريه و تدبير استاد پا فراتر نگذارد.
يكى از فضلاء مى گويد: ((اشتباه و لغزش نمائى عمل و گفتار يك مرشد و راهبر، نافع تر و سودمندتر از گفتار و عمل حق يك مسترشد و ره جو است كه حق و صواب را با نظر شخصى خويش مى شناسد، و آن را ارزيابى مى كند، و با عالم و معلم به مشورت نمى پردازد)).(338)
در داستان موسى و خضر (عليهماالسلام ) نكته بيدارگرى در اين زمينه ديده مى شود، (به اين معنى كه موسى (عليه السلام ) رفتار خضر (عليه السلام ) را اشتباه آميز مى پنداشت ؛ در حالى كه رفتار به ظاهر لغزنده و اشتباه آميز خضر (عليه السلام )، هماهنگ با واقعيت غيرقابل گريز، و صد در صد مطابق با حق بوده است ؛ چون موسى (عليه السلام ) فكر مى كرد كه خضر (عليه السلام ) اشتباه مى كند، و تصور مى نمود كه راءى و نظر خود او بر حق است ).
دانشمندى فاضل ، از يكى از اساتيد خود نقل كرده است كه براى استاد خويش ، خواب و رؤ يائى را بازگو مى كردم ، و به او گفتم براى چه ؟!. پس از نقل اين رؤ يا، استاد حدود يك ماه از من فاصله گرفت و با من سخن نمى گفت ، و اظهار داشت : كه اگر تو قلبا مطالبه دليل و انتقاد و عيبجوئى از مرا روا نمى دانستى و سخن و گفتار مرا در باطن خويش ، شايسته انكار و مؤ اخذه تلقى نمى كردى ، چنين سخنى در عالم رؤ يا بر زبانت جريان نمى يافت و از من انتقاد نمى نمودى .
واقعيت امر نيز همين نكته را تاءييد مى كند؛ زيرا غالبا حالاتى كه در عالم خواب براى انسان اتفاق مى افتد نمودار همان حالتى است كه در عالم بيدارى بر دلش چيره گشته است ، و آنچه كه انسان در عالم رؤ يا مشاهده مى كند به ندرت با آنچه كه در عالم بيدارى بر قلب آدمى مى گذرد متفاوت مى باشد.
7- بايد از استاد به احترام ياد كرد
بايد خطاب و جواب دانشجو به استاد، و گفتار او درباره وى - چه در حضور و چه درغياب او - تواءم با تجليل و تكريم باشد. او را با تاء خطاب مثلا: ((قلت تو گفتى ))و يا كاف خطاب مثلا: ((انك = تو))، مخاطب قرار ندهد، و از راه دور، او را صدا نزند؛بلكه بايد بگويد: ((يا سيدى = آقا و سرور من )) و ((استاد)) وامثال آن (كه حاكى از تبجيل و تجليل استاد است ).
واژه هائى كه به وسيله آن ها، استاد را مورد خطاب قرار مى دهد بايد به صورت ساختمان و صيغه جمع باشد. مثلا به او بگويد: در اين باره چه مى گوئيد؟ راءى و نظريه شما در اين باره چيست ؟ شما گفتيد، خدا هم از شما راضى باشد؛ خدا از شما بپرهيزد. خدا شما را بيامرزاد.
آنگاه كه شاگرد نام استاد را در غياب او به زبان مى آورد بايد همراه با عناوينى باشد كه نمايانگر تكريم و حفظ حرمت او است ، مثلا بگويد: آقاى ... يا بگويد: استاد ... يا استاد ما ... يا شيخ الاسلام چنين گفت . و بالاخره با امثال اينگونه تعابير احترام آميز، از استاد خود در غياب او ياد كند.
8 - حق شناسى از استاد و سرمشق گفتن از او
بايد دانشجو حرمت استاد را از ديدگاه خويش مهم تلقى نموده ، و او را راهبر و مقتداى خود بداند و راه و رسم و رهنمودهاى او را در غياب او و پس از مرگش پاسدارى و رعايت كرده و از آن پيروى كند. آرى ، شاگرد نبايد از دعاى به استاد در طول حيات و زندگانى خود غافل بماند. و اگر كسى در غياب او، از وى به بدى ياد كرد در صدد رد آن برآمده ، از او دفاع نمايد، و بايد در مقام دفاع از او - بيش از آن مقدارى كه وظيفه شرعى او در مورد ديگران ايجاب مى كند - به خاطر غيبت از استادش اظهار خشم و تنفر نمايد. اگر امكان اظهار خشم و تنفر براى او وجود نداشت ، بايد از آن مجلس برخيزد و با ترك گفتن آن ، (مراتب تنفر از غيبت از استاد خويش را اعلام نمايد و) آن مجلس را رها كند.
دانشجو بايد - به حكم وظيفه شاگردى - فرزندان و خويشاوندان و نزديكان و دوستان و علاقه مندان استادش را چه در حال حيات و چه پس از مرگ او، تحت رعايت و مراقبت خويش قرار دهد، و خود را متعهد سازد كه پس از مرگش (او را فراموش نكند)، و بر سر گور و مزار او آيد، و براى او از خداوند متعال طلب مغفرت نمايد. و بطور كلى از اعمال محبت نسبت به او دريغ نورزد (و به خاطر مزيد حسنات استاد و رفع بليات دنيوى و اخروى از او)، به تهيدستان صدقه دهد، و از راه و رسم زندگى استاد از نظر راستى و درستى - در تعيين جهت و مسير زندگانى خويش - پيروى كند، و در كيفيت ديندارى و علم و دانش ، رسم و عادت او را پيشه خود سازد، و حركات و سكنات او را در اعمال عبادى و رفتار عادى ، سرمشق خويش قرار دهد، و خويش را به آداب و آئين هاى استاد بيارايد.
به همين جهت نخستين و مهمترين وظيفه شاگرد - همانطور كه قبلا يادآور شديم - اين است كه در جستجوى معلم و استاد شايسته اى برآيد كه اقتداء و پيروى از او صحيح و سزاوار باشد.
اگر شاگرد بتواند بهتر از استاد و فزونتر از او، صفات و خصوصيات مطلوب و موجود در استاد را در خويشتن به وجود آورد، مسلما بايد چنان كند. وگرنه بايد به تاءسى از او اكتفاء كند؛ چون از رهگذر آن ، آثار مصاحبت و همنشينى او با استاد، در او به ثمر رسيده و بروز خواهد كرد.
9- سپاسگزارى از ارشاد و هشدارهاى استاد
بايد شاگرد از استاد - به خاطر اينكه او را به امورى موفق ساخته است كه داراى فضيلت است - تشكر نمايد، بايد از او سپاسگزارى كند كه - به خاطر مشاهده كمبودها و نقائص ، و كارهائى كه نقص و عيب به شمار مى روند و عارض شدن روح كسالت و تن آسانى و مشاهده قصور و نارسائى هاى موجود در او و امثال آن ها- وى را مورد توبيخ قرار داده است . و رويهمرفته ، چون هشدار و ممانعت استاد و توبيخ او متضمن ارشاد و راهنمائى هائى است ، و صلاح و نيكبختى او را در پى دارد، بايد از چنين هشدارها و توبيخ هاى معلم و استاد خود، ممنون و متشكر باشد. آرى ، بايد از او اظهار تشكر نمايد (و چنين بينديشد كه جور استاد از مهر پدر، بهتر و سودمندتر است ، و در برابر اين جور و خرده گيريها و توبيخهاى توفيق آفرين ، مراتب تشكر و امتنان خود را تقديم دارد).
دانشجو بايد ارشادات استاد را - اگرچه با آميزه توبيخ و خرده گيرى و انتقاد و گزندگى همراه مى باشد - از جمله نعمت ها و احسان او برشمارد؛ چراكه استاد بدو توجه و التفاتى داشته ، و به هيچوجه مصالح و منافع او را از نظر خويش دور نمى سازد. اگر دانشجو، راهنمائى هاى استاد را - ولو آنكه توبيخ آميز هم باشد - با تشكر و امتنان پاسخ دهد، تمايل و علاقه او را به خود جلب نموده و توجه و اهتمام او را نسبت به مصالح خويش برمى انگيزد.
اگر استاد، شاگرد را به نكات دقيق ادب و نزاكت ، و به مسائل ظريف اخلاقى آگاه سازد، و يا او را به نقائص و كمبودهاى اخلاقيش كه از او سرمى زند، هشدار دهد، اگرچه خود قبلا بدآنها آگاه بوده است ، نبايد در برابر اين ارشادها و هشدارها چنين بگويد كه من از اين دقائق و نقائص آگاه بوده ام ، و غفلت من موجب فراموشى اين دقائق و بروز كمبودهاى اخلاقى شده است . بلكه بايد از تذكر و ارشاد و هشدار استاد، و اينكه او را مشمول توجهات و التفات هاى خويش قرار داده است ، سپاسگزارى كند. اظهار تشكر شاگرد در برابر هشدار و ارشاد استاد، موجب مى گردد كه استاد - در صورت نياز - نصيحت و اندرز خود را درباره او دوباره و سه باره تكرار كند، (يعنى اگر شاگرد، نصايح استاد را با جان و دل قبول كرد، و تنبيه و هشدار او را با آغوش باز پذيرفت ، و مراتب تشكر و امتنان خويش را اظهار كرد، مى تواند از نصايح دوباره و سه باره او برخوردار گردد. و گرنه استاد براى نصيحت او احساس رغبتى نمى كند. و در نتيجه به امور زندگانى علمى و اخلاقى چنين شاگرد ناسپاسى ، بى اعتناء و بى تفاوت خواهد گشت ).
چنانچه اگر شاگرد در نقائص و كمبودهاى علمى و اخلاقى خويش ، معذور باشد، اگر از ديدگاه استاد، اعلام و اظهار اين عذر، بجا و به مورد به نظر رسد، براى اعلام اين عذر، هيچگونه اشكال و ايرادى وجود ندارد. و اگر ببيند كه اين هشدار و اعلام عذر شاگرد، مقرون به صلاح نيست ، از آن صرفنظر نمايد. البته اين بى تفاوتى و صرفنظر كردن در صورتى درست است كه عدم اعلام عذر، مستلزم مفسده و نتيجه سوئى نباشد. و الا بايد با قاطعيت ، عذر شاگرد مذكور را به شاگردان ديگر اعلام كند.
10- تحمل جور و تندرويهاى استاد
بايد شاگرد در برابر جور و جفاى استاد و تندرويهاى اخلاقى او، خويشتن دارى و شكيبائى خود را حفظ كند. اين حالت روانى و اخلاقى استاد نبايد مانع ملازمت و همبستگى شاگرد با او گردد و شاگرد، حسن نيت خود را نسبت به استاد از دست دهد، و نبايد در او اين عقيده به وجود آيد كه استاد او فاقد كمالات علمى و اخلاقى است .
بايد شاگرد و دانشجو، اعمال و رفتار به ظاهر ناپسند استاد را با بهترين و دلپسندترين و درست ترين وضع ، توجيه و تاءويل كرده و آنرا به عنوان رفتارى مقرون به صواب تلقى نمايد. فقط افراد كم توفيق قادر نيستند گفتار و رفتار استاد را درست و به نحو احسن ، توجيه و تاءويل نمايند. افراد موفق ، همواره كار بزرگان علم و دين را - به خاطر آگاهى هاى عميقشان - توجيه مى كنند و به عمق اعمال و صحت رفتارشان آگاهند.
اگر شاگرد - از لحاظ اخلاقى - خشم و تندروى از استاد مشاهده نمود بايد خود، عذرخواهى را آغاز كند، و از او پوزش بطلبد، و نسبت به آنچه موجب چنين پيش آمدى گشت ، توبه و استغفار نمايد، و تقصير را به خود نسبت دهد، و خويشتن را در اين زمينه سزاوار ملامت و سرزنش بداند؛ زيرا اگر شاگرد با چنين گذشتى ، تندرويهاى اخلاقى استاد را پاسخ گويد مى تواند بيش از پيش ، مهر و مودت استاد را درباره خويش پايدار نگاهداشته و قلب او را بهتر تسخير نمايد. نتيجه چنين عكس العمل خوش آيند شاگرد، اين است كه منافع فزونترى را - در امر دين و دنيا و آخرت - به سوى خويشتن جلب مى نمايد.
يكى از بزرگان سلف گفته است : اگر كسى براى دانش آموختن ، خوارى و تلخى صبر و شكيبائى را تحمل نكند بقيه عمر خويش را در وادى كورى و تاريكى و نادانى به سر خواهد برد، ولى اگر تلخى چنين صبرى را تحمل نمايد فرجام كار او به عزت و سرفرازى دنيا و آخرت منجر مى گردد(339) .
در يكى از روايات مشهور - كه از ابن عباس نقل شده - چنين آمده است كه گفت : ((من در حال دانش آموختن و در مسير دانشجوئى ، ذلت و خاكسارى در برابر استاد را پيشه خود ساختم تا سرانجام به عنوان يك شخصيت مطلوب جامعه ، سرفرازى يافتم ، و در نتيجه ، طالبان علم به من روى آور شدند(340) )).
يكى از بزرگان مى گويد: داستان شاگرد و دانشجوئى كه بر معلم و استاد خود خشم مى گيرد، داستان كسى است كه بر استوانه هاى مسجد خشمگين مى گردد(341) .
شخصى به سفيان بن عيينه گفت : گروهى از مردم سرزمين هاى مختلف به محضر تو روى مى آورند و تو بر آنها خشم مى گيرى . و با اين رفتار خود باعث مى گردى كه آنان از تو دورى جسته و رهايت سازند. سفيان به اين شخص گفت : بنابراين بايد آنان نيز مانند تو احمق و نادان باشند كه منافع خويش را به خاطر تندرويهاى اخلاقى من ، ترك مى گويند(342) .
شاعر نيز مى گويد:
|
(( اصبر لدائك ان جفوت طبيبه
|
|
و اصبر لجهلك ان جفوت معلما ))
|
درباره علماء سلف و صبر و روابط خوش آيند آنان با استادانشان ، داستان هاى شگفت انگيز و بهت آورى در تاريخ علم به چشم مى خورد كه اگر بر آن شويم تا آنها را در اين كتاب بازگو سازيم ، موجب اطناب و اطاله سخن مى گردد، و كار به درازا مى كشد.
11- بايد در انتظار استاد و شرفيابى از محضر او بسر برد
بايد شاگرد بكوشد - پيش از حضور استاد - در جلسه درس حاضر گردد، و خود را به چنين پيشتازى ها و مبادرت ها از لحاظ حضور در جلسه درس ، تمرين و عادت دهد، و خويشتن را وادار سازد كه همواره پيش از استاد در جلسه درس حضور بهم رساند.
اگر دانشجو سعى كند كه در كنار خانه استاد به انتظار بنشيند تا او از خانه خويش بيرون آيد و همراه او در جلسه درس حضور بهم رساند - در صورتى كه چنين كارى با سهولت ، امكان پذير باشد - كارى بجا و شايسته تر است . شاگرد بايد بكوشد كه حضور او در جلسه درس به تاءخير نيفتد تا در نتيجه ناگزير شود كه پس از حضور استاد، در جلسه حاضر گردد و استاد را در انتظار خود رها كند؛ زيرا اگر - بدون ضرورت قطعى و عذر موجه - استاد را در انتظار آمدن خود قرار دهد و در حضور بهم رساندن ، سهل انگارى كند، مسلما خويشتن را در معرض خشم و نكوهش قرار مى دهد. از خدا مى خواهيم كه ما را از گزند چنين خشم و نكوهشى حفظ فرمايد.
ياقوت در كتاب ((معجم (الادباء) )) از هرون بن موسى قيسى قرطبى چنين ياد كرده است كه گفت : با ابى على قالى ، مخالطت و رفت و آمد داشتيم ، و از محضر او مستفيض مى شديم . در فصل بهارى بود كه روزى در ميان راه گرفتار ابر و بارندگى هوا شديم . وقتى به مجلس ابى على قالى رسيديم تمام جامه هاى من خيس شده بود. در پيرامون مجلس درس ابى على ، همه بزرگان و افراد برجسته محلى حضور داشتند. ابى على مرا به نزديك خود خواند و گفت : اى ابى نصر: كمى درنگ كن و آرام گير، و از اين پيش آمد نگران مباش و افسوس مخور؛ چون اين خيسى و رطوبت از ميان مى رود، و با تبديل اين جامه به جامه ديگر، اثرى از رطوبت آن باقى نخواهد ماند.
ابى على قالى پس از آن گفت : ما با ((ابن مجاهد)) رفت و آمد و مجالست داشتيم ، يكى از شبها آهنگ محضر او نمودم و عازم خانه او گشتم تا به خدمت او برسم . وقتى به درب و دروازه خروجى - كه به خانه او منتهى مى شد - رسيدم و مى خواستم از آن بيرون آيم تا به خانه ابن مجاهد بروم ، ديدم درب منزل كاملا بسته و غيرقابل گشودن است و نتوانستم آن را از هم بگشايم . گفتم ((سبحان الله )) چرا اينگونه بامدادانم را آغاز كردم . آيا با وجود چنين پيش آمدى به آرزوى خود كه عبارت از تقرب به او است نائل مى گردم ؟ ناگهان چشمم به دخمه و راه باريك و مخفى افتاد كه در كنار درب خروجى نظرم را به خود جلب كرده بود. خود را بى محابا ميان اين دخمه افكندم . وقتى به ميانه راه رسيدم ديدم چنان بر من تنگ شده است كه ديگر ياراى رفت و بازگشت از آن را ندارم . ناچار خود را به شدت در اين دخمه و راه باريك مى فشردم و بدان يورش بردم تا راه گريزى از آن پيدا كنم . سرانجام خود را از آن بيرون كشيدم . اما لباس هايم پاره پاره شد و بدنم چنان مجروح گشت كه گوشت هاى بدنم از هم دريد و استخوان هايم بيرون زد. بالاخره خداخواهى و در سايه تفضل الهى از اين دخمه رهائى يافتم و موفق شدم با چنين اوضاع و احوالى وارد مجلس و محضر استاد گردم . ابن مجاهد با مشاهده اين وضع به من گفت : كجائى و به چه مى انديشى ؟ من جريان واقعه را براى او بازگو كردم ، و او در برابر چنين پيش آمدى ، حماسه زير را بر من خواند:
|
(( دببت بالمجد و الساعون قد بلغوا
|
|
جهد النفوس و القوا دونه الازرا
|
|
و كابدوا المجد حتى قل اكثرهم
|
|
و فاز بالمجد من وافى و من صبرا
|
|
لاتحسب المجد تمرا انت آكله
|
|
لن تبلغ المجد حتى تلعق الصبرا ))
|
در راه رسيدن به مجد و بزرگوارى ، سختى ها و رنج هائى را متحمل شدند تا آنجا كه كثرت و فزونى طالبان مجد و عظمت رو به نقصان و كاهش نهاد. آرى فقط كسانى توانستند شاهد مجد و عظمت را در آغوش بگيرند كه وفادارى و صبر و پايدارى را نصب العين خويش قرار داده بودند.
مپندار كه مجد و بزرگوارى و شكوه شخصيت علمى ، همچون خرما و رطبى است كه بتوانى به آسانى آن را تناول كنى ، آرى تو هرگز اين مجد و عظمت را درنمى يابى مگر آنگاه كه طعم صبر و تلخى پايدارى را بچشى .
12- رعايت ادب و نزاكت براى ورود به مجلس خصوصى استاد
دانشجو نبايد بدون اجازه وارد مجلس خصوصى و غيرعمومى استاد گردد - اعم از آنكه استاد تنها بسر برد، و يا آنكه ديگران نيز در حضور او باشند -. اگر براى ورود به مجلس استاد، كسب اجازه كند و استاد هم متوجه كسب اجازه او باشد؛ ولى در عين حال اجازه ندهد، بايد برگردد و براى كسب اجازه مجدد، درخواست خود را تكرار نكند. و اگر در اينكه استاد متوجه كسب اجازه او شده ، احساس شك و ترديد نمايد مى تواند اجازه و درخواست ورود خود را تا سه بار تكرار كند، ولى از سه بار تجاوز ننمايد.
اگر براى كسب اجازه ، ناگزير از كوباندن در و يا حلقه آن باشد، بيش از سه بار اين كار را تكرار نكند. و بايد از آهسته كوباندن ، شروع كند. يعنى نخست با ناخن ، سپس با سر انگشتان ، و در مرحله سوم ، حلقه در را اندك اندك و آهسته بكوبد. اگر محل جلوس استاد با درب منزل ، فاصله زيادى داشت ابتداء كوباندن شديد درب - تا آن مقدار كه صداى آن به گوش استاد برسد - بلامانع است .
اگر استاد اجازه داد كه وارد جلسه گردد، و او نيز در جمع شاگردان ديگر قرار داشت و خواستند دسته جمعى وارد شوند، شاگردان فاضل تر و سپس شاگردان مسن تر را در ورود و سلام و تحيت بر استاد، مقدم دارند، و سپس به ترتيب ، افراد فاضل تر - مقدم بر ديگران - سلام خود را تقديم نمايند.
13- آراستن و پيراستن برون ، و آمادگى درون به هنگام ورود بر استاد
شاگرد بايد با وضع و هيئتى كامل و طرزى مطلوب ، وارد بر استاد گردد. و در حالى كه دلش از هر گونه خلجان هاى مشغول كننده ، خالى است و با چهره اى شاداب و قلبى سرشار از نشاط و درونى باز و گشاده ، و با شرح صدر، و ذهنى صاف و پاكيزه ، با استاد روبرو شود، و در محضر او قرار گيرد.
او نبايد در حال كسالت و چرت زدن و خشم و گرسنگى و تشنگى و امثال اينگونه عوارض پريشان كننده خاطر، وارد بر محضر استاد شود.
هنگام ورود بر استاد، لازم است نظيف و پاكيزه بوده و نياز خود را از لحاظ مسواك كردن دندان و پيراستن ناخن و موهاى زائد، و برطرف ساختن بوهاى نامطبوع و زننده ، برآورده ساخته و بهترين و زيباترين جامه و تن پوش گردد اين مسائل را دقيقا رعايت كند؛ زيرا مجلس علم به عنوان مركز و كانونى براى ياد خدا و گردهم آئى افراد براى عبادت و بندگى او به شمار مى آيد. آراستن و پيراستن ظاهر، و تصفيه باطن و درون از هر گونه شوائب مشغول كننده و پريشانگر، از آداب و آئين هائى است كه بايد لزوما به هنگام عبادت و ذكر پروردگار، رعايت شود. (مجلس علم نيز از ديدگاه اسلام به عنوان مكان و محل عبادت محسوب مى گردد).
14- آمادگى روحى و ذهنى شاگرد براى درس
آنگاه كه دانشجو به خواندن درس در حضور استاد سرگرم مى گردد نبايد در حال دل مشغولى و ملال خاطر و ضعف و چرت زدگى و گرسنگى و تشنگى و شتابزدگى و نگرانى و ناآرامى و احساس درد و اضطراب و امثال آن - از حالاتى كه با وجود آن حالات ، تحقيق و كاوش هاى علمى بر او دشوار مى باشد - درس خود را آغاز كند. (بايد دانشجو در چنين حالاتى از خواندن درس خوددارى نمايد؛ چون ممكن است اين حالات ، باعث تنفر و گريز او از درس و تحقيق شود). البته اگر استاد از شاگرد بخواهد كه خواندن درس را آغاز كند بايد به درخواست استاد - با وجود چنان حالات ، پاسخ مثبت دهد و به خواندن درس مشغول گردد. (در قديم معمول بود كه شاگرد، درس را بر استاد مى خواند، و استاد به طرز خواندن و توضيح و گزارش او گوش فرا مى داد). شهيد ثانى مى گويد: (اگر دانشجو گرفتار حالات مشغول كننده و اضطراب آميز باشد و استاد به او دستور دهد كه درس را بخواند بايد عليرغم وجود اين حالات ، امر او را اطاعت كند).
15- عدم ايجاد مزاحمت براى اشتغالات استاد
اگر شاگردى تصميم گرفت كه در جلسه خصوصى استاد شركت كند و به شركت در آن ، موفق گردد، در صورتى كه ببيند كسى با استاد مشغول گفتگو است و حاضران جلسه ، همزمان با ورود او سكوت كنند، با اينكه ببيند استاد به تنهائى مشغول اقامه نماز و يا تلاوت قرآن است و يا سرگرم ذكر پروردگار متعال و يا مطالعه و تحقيق و نوشتن مى باشد، و سپس از اين كارها فارغ گشت و با او صحبتى نكرد و يا با او صحبتى كرد؛ ولى از بسط سخن با او خوددارى نمود، صرفا بر او سلام كند و به سرعت از نزد او خارج گردد؛ مگر آنگاه كه خود استاد، او را وادار به توقف و درنگ نمايد. اگر مقدارى توقف كرد نبايد آن را طولانى سازد، جز در موردى كه خود استاد به او دستور توقف طولانى دهد.
شاگرد از آن جهت بايد اين آداب و وظائف را درباره استاد بكار برد تا در شمار كسانى قرار نگيرد كه درباره آن ها گفته اند: اگر كسى شخصى را - كه مشغول ذكر خداوند است - از ياد خداوند منصرف و منعطف سازد، همان لحظه گرفتار خشم پروردگار مى گردد.
16- نبايد شاگرد مانع استراحت استاد گردد
اگر شاگرد، وارد جايگاه تدريس گردد و مشاهده كند كه هنوز استاد در آنجا حضور بهم نرسانده است ، بايد به انتظار استاد بنشيند (و به خاطر تاءخير استاد، محل درس را ترك نگويد)؛ زيرا هر درسى كه از دست مى رود قابل جبران نخواهد بود، و عوض ندارد، يعنى هيچ كارى نمى تواند درس از دست رفته را جبران نمايد.
شاگرد نبايد شب هنگام و بى موقع ، وارد بر استاد گردد و در منزل او را بكوبد تا او را از خانه بيرون بكشد. اگر فهميد كه استاد در خواب و استراحت بسر مى برد بايد درنگ كند تا بيدار شود و يا از راهى كه آمده است برگردد و دوباره مراجعه كند. البته اگر شاگرد صبر كند بهتر است . او نبايد استاد را از خواب بيدار سازد، و يا به او دستور دهد و يا از وى بخواهد كه بيدار شود.
پيشينيان بدينسان با استادان خود عمل مى كردند، چنانكه از ابن عباس روايت شده است كه با استاد خويش (يعنى زيد بن ثابت ) همين روش را به كار مى برد(343) .
17- وقت تدريس را نبايد بر استاد تحميل نمود
شاگرد نبايد در اوقاتى كه قرائت درس ، بر استاد دشوار است و يا معمولا در آن اوقات ، تدريس و اقراء نمى كند از او درخواست قرائت درس خويش نمايد و از پيش خود، وقت خاصى را براى او تعيين كند تا در آن وقت براى ديگران تدريس ننمايد، اگرچه چنين شاگردى از طرف استاد به عنوان رئيس و سرپرست شاگردان انتخاب شده باشد؛ زيرا در صورتى كه تعيين وقت درس خصوصى خود را بر استاد تحميل نمايد از اين رهگذر، حس برترى جوئى و خودخواهى خويش را بر استاد و شاگردان ديگر - و حتى نسبت به علم - اظهار نموده ، و حماقت و نادانى خود را با اين عمل جسارت آميز وانمود مى سازد. علاوه بر اين امكان دارد كه استاد - به خاطر شرم و حياء در برابر چنين شاگرد جسور و خودخواه - تحت تاءثير قرار گرفته و كارى را از دست بدهد، كارى كه ممكن است احيانا نسبت به درس گفتن در چنين وقتى ، مهم تر و پرارزش تر باشد. بنابراين چنين شاگردى را نمى توان شاگرد موفقى به شمار آورد.
اگر خود استاد ابتداء وقت معين و زمان خاصى را پيشنهاد كند، و علت آن نيز عبارت از موانعى است كه به خاطر آن شاگرد نمى تواند، در جمع شاگردان ديگر حضور يابد، و يا از نظر خود استاد، مصالح شخصى چنين شاگردى ايجاب مى كند كه مشتركا در جمع ديگران حضور نيابد، در چنين شرائطى - اگر خود استاد راءسا وقت معين يا ساعت ويژه اى را براى تدريس به او اختصاص دهد - هيچ مانعى وجود ندارد.
18- تنظيم كيفيت جلوس شاگرد در محضر استاد
بايد شاگرد در محضر استاد، به گونه اى جلوس نمايد كه كيفيت نشستن او نمايانگر نزاكت و ادب او باشد: آرام و باوقار و خاضعانه و سربزير و متواضع و خاشع بنشيند. بهتر است به حالت افتراش جلوس كند يعنى كف دستها را تا سر انگشت بر روى زمين بگستراند و يا هر دو بازوى خود را بر زمين نهد و يا باصطلاح ((متوركا)) جلوس نمايد (به اين معنى : طورى دوزانو بنشيند كه پشت پاى چپ ، روى كف پاى راست قرار بگيرد. اين طرز نشستن در نماز نيز مستحب مى باشد). بعضى گفته اند: بهتر است با هيئت ((اقعاء)) جلوس كند. منظور از ((اقعاء)) اين است كه دو پاى خويش را بر زمين نهاده بطورى كه بدن او روى كف پاهاى او قرار گيرد. او بايد مواظب پوشاندن پاهاى خود بوده و مراقب فروهشته ساختن جامه و لباس خويش باشد.
(بديهى است كه اين طرز نشستن ها، حاكى از ادب و نزاكت شاگرد مى باشد. و در عصر مؤ لف اينگونه جلوس - كه قاعدة بر روى زمين انجام مى گرفت - از نظر ارائه ادب و نزاكت ، بسيار مطلوب و پسنديده بوده است . اما در عصر حاضر - كه معمولا شاگردان مدارس و دانشگاهها بر روى نيمكت يا صندلى مى نشينند - بايد طرز نشستن آنان نمايانگر ادب و نزاكت آنها باشد و حالت جسارت آميزى را به خود نگيرد. البته هنوز رسم و عادت معمول در زمان مؤ لف ، ميان طلاب علوم دينى ، متداول مى باشد و بايد آنان در مقام تجليل از محضر علم و عالم ، كيفيت مزبور را در طرز جلوس خود رعايت كنند).
19- تعيين جهت جلوس . شاگرد، كجا و چگونه در جلسه درس قرار گيرد؟
وظيفه اى كه هم اكنون درباره آن گفتگو مى كنيم از نوع وظيفه اخلاقى فوق الذكر مى باشد كه شاگرد نبايد در محضر استاد به ديوار و يا پشتى و يا دارابزين يعنى تخت و يا نيم تخت (344) و امثال آن ها تكيه كند، و يا دستش را روى پشتى و يا دارابزين قرار دهد. پشت و پهلوى خود را به طرف استاد خود نگيرد.
دست خويش را به عنوان تكيه گاه ، پشت سر خود قرار ندهد، و يا دست را در جنب و پهلوى خويش ، وسيله اتكاء خويش نسازد. او نبايد دست يا پا و هر عضوى از بدن و يا لباس خود را بر اندام و يا لباس و يا نازبالش و متكا و فرش و بساط استاد قرار دهد.
بزرگى گفته است : يكى از نشانه هاى تعظيم و تكريم استاد اين است كه شاگرد در كنار و يا روى سجاده نماز و مخده و نازبالش استاد ننشيند، (و بيش از حد، خود را به او نزديك نسازد و در كنار او قرار نگيرد)، اگر چه خود استاد نيز به او تعارف و امر نمايد. مگر آنگاه كه شاگرد، با قاطعيت و يقين ، چنين دريابد كه مخالفت تعارف و امر استاد، بر او دشوار و گران است . در چنين صورتى - به منظور اطاعت از دستور استاد - نشستن در كنار او و يا بر روى مخده و سجاده اش ، هيچ اشكالى ندارد. ولى بايد پس از نشستن ، دوباره به همان جائى برگردد كه در خور او بوده و موازين آداب ، آنرا اقتضاء مى نمايد. و بالاخره بايد در جايگاهى جلوس كند كه حريم استاد، محفوظ مانده و احترام و اظهار ادب به او رعايت گردد.
بعضى از دانشمندان در اين باره نظريات مختلفى ابراز كرده و به بحث و گفتگو پرداخته اند كه آيا كداميك از دو امر بر ديگرى ترجيح دارد: اطاعت از امر استاد و يا رعايت ادب و نزاكت ؟ (به اين معنى كه اگر استاد، شاگردان خود را از قيود نزاكت آميز آزاد سازد و به آنها دستور دهد كه آزادانه و در هر كجا و حتى روى بساط او بنشينند، آيا اطاعت از اوامر او لازم است و يا آنكه شاگرد، راسا موظف است خود را مقيد به آئين هاى جلوس در محضر استاد بداند؟) گروههاى مختلف صحابه پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله ) - بر حسب رواياتى كه از آنها نقل شده است - يكى از اين دو امر را بر ديگرى ترجيح مى دادند؛ و نيز بزرگانى كه پس از صحابه مى زيستند در اين مورد، دچار اختلاف نظر بوده اند. ولى بهتر اين است كه قائل به تفصيل شويم (به اين معنى : بايد موارد را در نظر گرفت : اگر بر حسب اقتضاء احوال و اوضاع ، رعايت آئين جلوس ، لازمتر بود، اطاعت از دستور استاد، تحت الشعاع قانون نزاكت و ادب واقع مى شود. و اگر فرمانبردارى از دستور استاد - با توجه به مقام و موقعيت - مقرون به ادب و نزاكت بود، لازم نيست آئين جلوس رعايت گردد. و بالاخره اين مساءله بر حسب موقعيت ها و اوضاع و شرائط زمانى و مكانى ، حالات متفاوتى پيدا مى كند).
يكى از مهمترين وظائف دانشجو اين است كه با اشتياق و علاقه به سخنان استاد، گوش فرادهد و نگاهش را در او متمركز سازد، و با تمام وجودش بدو روى آورده ، و با دقت در گفته هاى استاد بينديشد و آن را در ذهن و حافظه خويش نگاهدارد تا او را ناگزير به اعاده سخن نسازد. و بى جهت و بدون ضرورت ، نگاه خود را از استاد برنگرفته و به اين سو و آن سو ننگرد، و به چپ و راست و بالا و پائين و پس و پيش - بدون ضرورت و نياز - نگاه نكند. به ويژه در آن لحظاتى كه با استاد گفتگو مى نمايد و يا استاد با او صحبت مى كند، اين نگاههاى پريشان از او سر نزند. او بايد نگاهش را در چهره استاد متمركز سازد و به هيچ چيز و به هيچ كس - جز به استاد خود - نگاه نكند.
اگر ناگهان در مجلس درس ، فرياد و ناله اى به گوشش رسيد، مضطرب نگردد و بدان التفات و اعتناء نكند. بخصوص هنگام گفتگوى با استاد، نبايد تحت تاءثير هيچ انگيزه اى قرار گيرد.
در حضور معلم و استاد، آستين خود را نجنباند و آنرا بالا نزند، يعنى دستش را برهنه نسازد و با دست خود به چهره و اندام استاد اشاره نكند. بدن و جامه او را لمس ننمايد. با دست و پا و يا ساير اندام خود حركات بيهوده اى را از خويش بروز ندهد. انگشتش را در بينى به بازى نگيرد. دهانش را باز نگذارد. در حضور استاد دندان ها را خلال و پاكيزه نكند. كف دست خود را بر زمين نزند. و با سر انگشتان ، بر روى زمين خطكشى ننمايد. انگشتان دو دست خود را در هم فرو نبرد. با دكمه هاى لباس و جامه خود بازى نكند و انگشت خود را نشكند و آن را به صدا درنياورد؛ بلكه بايد با حفظ آرامش بدن و اندام خود، وقار خويش را در نزد استاد نگاهدارد. بى جهت سرفه زياد به راه نيندازد، آب دهان و بينى و خلط سينه را - حتى الامكان بيرون نيفكند. مايعاتى كه از سينه او بيرون مى آيد از دهان خود به بيرون پرت نكند، بلكه آن را با حوله و دستمال و امثال آن بگيرد. آروغ نزند. خميازه نكشد. و زياد دهن دره نكند. و پس از سعى در رد و خوددارى از آن - اگر ناگزير از آن گشت - بايد روى دهانش را با دست بپوشاند، سعى كند صداى عطسه او زياد بلند نشود و هنگام عطسه كردن ، با دستمال و يا دست ، دهان خود را بپوشاند و آن را در برابر صورت خود بگيرد.
رعايت همه اين آداب و امثال آن ها نتيجه و بازده راءى و نظر راست و درست و فكر مستقيم ، و نمايانگر ذوق سالم و پاكيزه مى باشد.
21- تنظيم صدا و مواظبت از رفتار و گفتار در پيشگاه استاد
آداب و وظيفه اى كه هم اكنون بازگو مى شود، از نوع همان آئين و وظيفه اخيرالذكر مى باشد كه بايد شاگرد - بدون نياز و ضرورت - صداى خويش را خارج از اندازه بلند نسازد. او نبايد در محضر استاد با ديگران ، نجوى نمايد، و به اصطلاح : در گوشى و پنهانى صحبت نكند، و به هيچيك از حاضران فشار نياورد، زياده از حد و بدون نياز و ضرورت ، سخن نگويد و پرحرفى نكند. سخنى بر زبان جارى نسازد كه ديگران از آن به خنده افتند و يا در آن ، حرف زشت و ركيك و ناسزائى وجود داشته و يا متضمن سوء برخورد و يا سوء ادب و نزاكت باشد، بلكه اساسا نبايد در محضر استاد - بدون اينكه از او پرسشى كنند و يا از استاد، كسب اجازه كند - راءسا لب به سخن بگشايد. بى جهت و يا باجهت در برابر استاد نخندد؛ يعنى چه اينكه موجبات خنده در ميان باشد و يا نباشد حق ندارد در محضر استاد بخندد. و اگر خنده و ضحك ، بر او چيره گشت ، ادب و وظيفه شاگردى ايجاب مى كند كه خنده او در حضور استاد بدون قهقهه و بى سر و صدا باشد، و به اصطلاح : لبخند بزند و تبسم نمايد.
شاگرد بايد از غيبت و بدگوئى پشت سر ديگران در محضر استاد، سخت بر حذر باشد، و راجع به هيچكسى سخن چينى نكند، و ميان استاد و هيچ فرد ديگرى فتنه ايجاد ننمايد. به اين معنى كه نبايد مطالبى راجع به ديگران در نزد استاد به ميان آورد كه استاد را نسبت به آنها بدبين سازد. مثلا بگويد: فلانى از نقص و عيب استاد، خرده گيرى كرد، و يا كسى از او بدگوئى نمود و يا در صدد رد گفته هاى او برآمد. و يا طورى سخن گويد كه استاد را وادارد تا توجه بيشترى نسبت به او مبذول دارد، و به اصطلاح : خودشيرينى نمايد. فى المثل بگويد: فلانى بسيار مايل بود كه من پيش او درس بخوانم ، و يا مى خواستم نزد فلانى درس بخوانم ؛ ولى به خاطر شما و علاقه اى كه به شما داشتم از اين كار خوددارى كردم !
خلاصه اينكه نبايد با امثال اينگونه سخنها سعى نمايد جائى در دل استاد باز كند و يا ميان او و ديگران تفرقه افكند. آرى او نبايد اينگونه سخنها را با استاد در ميان گذارد؛ زيرا شاگرد با چنان گفتارهاى غيرمعصومانه - نه تنها مرتكب امر مكروه و ناپسند و يا احيانا مرتكب حرام و يا گناه كبيره مى شود، بلكه به خاطر حماقت و رياكارى ، مستحق توبيخ و اهانت بوده و سزاوار آن است كه از پيشگاه خدا و نيز استادش ، طرد و تبعيد گردد. و ما در بحثهاى گذشته - به مناسبت موضوع - در اين باره حديثى از اميرالمؤ منين على (عليه السلام ) نقل كرديم كه ناظر به همين حقيقت بوده است .
22- رعايت لطف بيان هنگام گفتگوى با استاد
دانشجو بايد در خطاب به استاد - حتى الامكان - داراى حسن تعبير و لطافت بيان باشد، و به او نگويد: چرا، نه ، قبول نداريم ، چه كسى چنين گفته و نقل و روايت كرده است ، اين سخنى كه شما مى گوئيد در كجا است ، و يا ماءخذ آنرا در كجا مى توان يافت ؟ او نبايد بگويد: آنچه به خاطر دارم و يا ديگران نقل كرده اند با گفتار شما مغايرت دارد؟
دانشجو نبايد با امثال اينگونه تعابير و بيانات خود، استادش را مورد خطاب قرار داده (و با چنين لحنهاى زننده اى ، خاطر او را بيازارد).
اگر دانشجو مى خواهد واقعا و معصومانه اصل و منبع گفتار استاد را بيابد و به اساس و ماءخذ سخنان استاد واقف گردد، و يا علاقه مند است بداند كه چه كسانى با استاد، هم عقيده و هم سخن هستند و محتواى بيان او را نقل كرده اند، مى تواند منظور خود را با آميزه لطف و نرمش و با بيانى خوش آيند و دلنشين ابراز نمايد تا به هدف خود برسد، و ضمنا احترام به استاد را نيز رعايت كند.
اگر هدف دانشجو در اين چون و چراها، استفاده و بهره گيرى از استاد باشد بهتر است در جلسه ديگرى غير از جلسه درس (و يا در جلسه خصوصى ) چنين سؤ الاتى را مطرح كند.
(علاوه بر اين اگر خود را ناگزير ببيند كه در همان جلسه ، پرسش هاى كنجكاوانه خويش را مطرح كند و چون و چرا نمايد)، شايسته است به جاى ((چرا)) ((قبول ندارم ))، لحن خود را تلطيف نموده و بگويد: اگر به ما چنين بگويند؟ و يا اگر اين سخن را قبول نكنيم ؟ و يا اگر از ما سؤ ال كنند (كه به چه دليل چنين مى گوئى )، و يا اگر به ما به طور كلى ، ايراد نگيرند و اشكال كنند، در پاسخ آنها چه بگوئيم ؟
دانشجو مى تواند امثال اينگونه تعبيرات خوش آيند و استفهام آميز را به جاى تعبيرات زننده و گزنده - در خطاب به استاد - مورد استفاده قرار دهد تا به عنوان فردى علاقه مند به فهم و درك حقيقت و پوياى پاسخ صحيح ، تلقى گردد. و بالاخره سؤ ال خويش را با حسن ادب و لطف بيان با استادش در ميان گذارد.
اگر استاد نسبت به راءى و نظريه و يا استدلال بر مطلبى اصرار مى ورزد؛ ولى آنرا كاملا توضيح نمى دهد تا او مطلب را درست درك كند، و يا سهوا سخنى ناصواب و نادرست را اظهار نمايد نبايد شاگرد، چهره و نگاه خود را از او برگردانده و دگرگون و دژم سازد، و يا با اشاره ، به ديگران بفهماند كه شخصا راءى و نظريه و سخن استاد را مردود مى داند؛ بلكه بايد با نگاهى رضايت آميز و خوش آيند مطلب را از او دريافت كند و در برابر او چهره گشايد. اگرچه استاد، به علت غفلت و يا نسيان و فراموشى و اشتباه و يا به خاطر نارسائى ذهنى در حال درس در طى سخنان خود، راءى نادرستى را اظهار كند (در عين حال نبايد اشتباه استاد به صورت دستاويز و اشارات توهين آميز شاگردى براى شاگردان ديگر درآيد)؛ زيرا در جمع جامعه بشرى ، تنها انبياء و اوصياء و ائمه (عليهم السلام ) هستند كه از اشتباه و لغزش مصونيت دارند، (و بشرهاى عادى - ولو اينكه واجد مراتب والاى علمى هم باشند - گاهگاهى دچار اشتباه و لغزش مى شوند).
شاگرد نبايد بى محابا و به طور ناگهانى ، حملات خود را به صورت رد و اشكال ، متوجه استاد خويش سازد و او را غافلگير نمايد؛ زيرا اينگونه رفتارهاى زننده غالبا، صرفا از مردمى سرمى زند كه فاقد ادب و نزاكت صحيح مى باشند.
مثلا اگر استاد به شاگرد بگويد: آيا تو چنين گفتى ؟ و او در پاسخ بگويد نه من چنين چيزى نگفتم . يا استاد بگويد: آيا چنين چيزى ، هدف پرسش تو بوده است ؟ يا چنين مطلبى به خاطر تو گذشت ؟ و شاگرد بگويد: نه ، منظور من چنين چيزى نبوده ، و يا چنين مطلبى از خاطر من نگذشت . و امثال اينگونه تعابير زننده كه در خور برخورد شاگرد با استاد نيست ، نبايد آنها را در پاسخ به استاد به كار برد. بلكه با لبانى متبسم و چهره اى دلنشين ، مقصود و هدف پاسخ خويش را همراه با لطف در بيان و تعبير، به استاد اعلام نمايد.
همچنين اگر استاد در مقام استفهام از شاگرد برآيد - استفهامى كه هدف آن ، اقرار گرفتن از مخاطب و استحكام مطلب است - مثلا اگر استاد از او بپرسد: آيا تو چنين نگفتى ؟ و يا منظور تو چنين چيزى نيست ؟ نبايد در برابر استفهام و پرسش هاى استاد، با جواب هاى منفى و امثال آن ، گفته هاى او را رد كند و بگويد نه : بلكه بايد سكوت اختيار نمايد و يا مقصود خود را - با بيانى لطيف كه در طى آن ، استاد هم منظور او را درك كند - اداء نمايد. و اگر شاگرد احساس نمود كه بايد ناگزير منظور و گفتار خود را براى استاد توضيح دهد بايد در پاسخ به استفهام و سؤ ال استاد بگويد: الآن چنين عرض مى كنم . و يا هم اكنون از نظريه خويش بازمى گردم . و بالاخره سخنش را براى استاد اعاده نموده و نظريه تازه خود را عرضه نمايد.
نبايد شاگرد در مقابل استفهام استاد، گستاخانه بگويد: قبلا هم همان چيزى را گفتم كه تو گفته بودى ، يا همان هدفى را در نظر گرفته بودم كه تو در نظر گرفته بودى ؛ چون شايسته نيست كه شاگرد با اين طرز، به استفهام استاد پاسخ دهد؛ زيرا چنين تعبير و بيان ، متضمن رد بر استاد مى باشد، (و به اصطلاح يك نوع توهين ضمنى تلقى مى شود).
23- جبران و تدارك كمبودهاى سخن استاد با اشارات لطيف
آئين و وظيفه اى كه ذيلا از آن ياد مى شود از نوع همان وظيفه قبلى است ، به اين شرح كه اگر استاد، تعليل و استدلالى را ياد كرد كه داراى متمم و دنباله اى است ؛ ولى استاد از پى استدلال به شرح اين متمم و دنباله نپرداخت . و يا اگر بحث و گفتگوئى را به ميان كشيد كه اشكال و ايرادى در آن به چشم مى خورد؛ لكن استاد اين اشكال را مورد بحث قرار نداد. و يا اشكال قابل جوابى را ياد نمود؛ ولى استاد پاسخ آن را ايراد نكرد، در چنين صورتى شاگرد حق ندارد (در صدد تدارك كمبودهاى سخن استاد برآمده و) اين مسائل فراموش شده را به رخ استاد كشيده ، و به تدارك آنها پيشدستى كرده ، و به ذكر متممات سخن استاد به طور جسارت آميز مبادرت ورزد؛ و چون استاد نسبت به آنها اهمال ورزيد، گستاخانه آنها را تدارك نمايد؛ بلكه لازم است در جبران اين نقائص كه در سخنان استاد، مشهود است با لطيف ترين اشارات و تعبيراتى خوش آيند، مبادرت ورزد و بگويد: به پاسخ اين اشكال اشاره نفرموديد؟ و از امثال اينگونه تعابير استفاده نمايد (تا بدينوسيله - در عين حفظ حرمت استاد - پاسخ هاى لازم را از او دريافت كند). اگر استاد در برابر چنين درخواستى پاسخ لازم را بيان كرد بايد گفت كه شاگرد به مطلوب و هدف خويش دست يافته است . و اگر استاد به علل مختلفى - كه ممكن است احيانا به مصالح جمعى شاگردان و يا شخص او مربوط باشد - از ذكر پاسخ و تدارك كمبودهاى سخن خويش خوددارى ورزيد، اولى اين است كه شاگرد، سكوت اختيار كند (و سعى نكند در صدد جبران كمبودهاى سخن استاد و يا پاسخ از اشكال برآيد)، مگر آنگاه كه استاد به او اجازه دهد، يا با قطع و يقين احساس كند كه استاد ترجيح مى دهد كه او يعنى شاگرد، كمبودهاى سخن استاد را تدارك كرده و پاسخ اشكالات را ايراد نمايد. (و بالاخره آنچه را كه لازم است - با كسب اجازه از استاد و يا احساس رضايت او - به ميان كشيده و مطالب ضرورى را مطرح سازد).
24- رعايت ادب و نزاكت در خطاب به استاد
اين وظيفه - كه هم اكنون بازگو مى كنيم - نيز از نوع همان وظيفه قبلى است . به اين معنى كه بايد شاگرد، مواظب طرز سخن گفتن خود باشد، و از به كار بردن تعبيراتى كه معمولا توده مردم در گفتگوهاى روزمره خود با يكديگر، از آن استفاده مى نمايند و در خور خطاب به استاد نيست ، خوددارى كند؛ مثل اينكه بگويد: ((چته (345) ! فهميدى ! شنيدى ! مى دانى ! مرد حسابى ! و امثال اينگونه تعابير (كه تحقيرآميز مى باشد و دون شاءن استاد و مقام و منزلت او است ).
همچنين ، شاگرد حق ندارد، در مقام حكايت و نقل قضيه اى درباره ديگران - نزد استاد خود - به گونه اى سخن گويد كه در خور خطاب به استاد نباشد. (و آنگاه كه در محضر استاد بسر مى برد، بايد تعبيرات خود را تلطيف نمايد؛ چون نقل تعبير و گفته هاى خارج از نزاكت ديگران ، و حكايت و بازگو كردن آن ها، اين توهم را در حاضران به وجود مى آورد كه شايد با خود استاد، درگير شده و اين تعابير را درباره او به كار مى برد)؛ با اينكه مى دانيم كه شاگرد در صدد حكايت است نه شكايت ؛ ولى معذلك بايد از بكار بردن چنين تعابيرى خوددارى كند.
فى المثل ممكن است شاگرد - به عنوان حكايت و نقل از ديگران - در محضر استاد بگويد: ((فلانى به فلانى گفت : تو بى شرمى ، تو آدم بى خيرى هستى ، خيرى نزد تو نمى توان يافت ، تو آدم كم فهمى هستى و امثال اين نقل ها و سخن ها (كه شاگرد با اينكه در مقام حكايت و نقل از ديگران و درباره ديگران چنين سخن هائى را بر زبان مى راند، طرح آن ها در محضر استاد اين توهم را به وجود مى آورد كه گويا در خطاب به استاد، اين تعابير جسارت آميز را القاء مى كند. لذا شاگرد بايد از استعمال چنين تعابيرى خوددارى نمايد)؛ بلكه اگر مى خواهد سخن ديگران را حكايت كند، بايد طبق معمول ، با تعبيرى كنائى ، نقل و حكايت را بازگو سازد. مثلا بگويد: فلانى به فلانى گفت : آن آدم ، كم خير است . نزد آن كس ، خير را نمى توان يافت .
نظر چنين كنايه اى در پاره اى از اخبار نيز جلب نظر مى كند، كه كلمه ((الابعد، يا، البعيد))(346) در آن ها به كار رفته است و منظور از آن ، كنايه از خويشتن و يا مخاطب مى باشد.
و يا بايد شاگرد در مقام حكايت گفتار ديگران ، در چنين مواردى به جاى ضمير خطاب يا امثال آن ، از ضمير مغايب استفاده كند. مثلا بگويد: فلانى به فلانى گفت كه آدم بدى است و انسان كم خير و كم حيائى است .
25- ناديده گرفتن سبق لسان و لغزش زبان استاد
اگر استاد، دچار سبق لسان گشت و زبانش به تحريف كلمه اى ، شتاب گرفت و به علت جابجا شدن حروف كلمه ، واژه و تعبيرى از زبان او خارج شد كه داراى توجيه و مفهوم مستهجن و زننده اى بود، نبايد عكس العمل شاگرد، در برابر اين گونه لغزش زبانى استاد، خنده و استهزاء باشد. او نبايد اين واژه مضحك استاد را به عنوان دستاويز تمسخر، تكرار نمايد تا به وسيله آن عليه استاد شتاب گيرد و بدو يورش ببرد و به ديگران در مورد سبق لسان استاد چشمك بزند. او بايد اساسا كوچكترين اشاره اى به آن ننمايد؛ بلكه ذهنش را بدان مشغول و سرگرم نسازد، و آن را به قلبش خطور ندهد و حتى بايد گوش و هوش خود را از شنيدن و انديشيدن در آن ، منصرف سازد، و آن را براى هيچكسى بازگو ننمايد. (و بالاخره بايد سبق لسان و اشتباه لفظى استاد را ناشنيده گرفته و بكلى فراموشش كند. نبايد شاگرد، متوقع باشد كه استاد او هرگز دچار لغزندگى زبان نگردد)؛ زيرا زبان انسان ، زياد لغزشكار است . و هيچ بشر عادى از اشتباه و لغزش ، مصونيت ندارد و از آن ، معصوم نيست ، به ويژه در امورى كه عذر انسان در آن پذيرفته است نبايد انتظار داشت كه مردم در مورد آن ها از هر گونه خطاء و اشتباه ، مصون باشند.
اگر شاگرد، لغزش زبانى استاد را دستاويز خنده و تمسخر و بهانه اى براى تحقير و استهزاء او قرار دهد، خويشتن را در معرض نوميدى از رحمت خدا و گرفتارى ها و ابتلائات و زيان قرار مى دهد، چنين شاگردى ، سزاوار منع و تهديد و تاءديب و توبيخ و طرد و ملامت مى باشد.
علاوه بر همه اين مفاسد، بر عواقب سوء رفتار چنين شاگردى ، خشم خدا و فرشتگان و انبياء و مقربان ويژه درگاه الهى را بايد اضافه نمود، (به اين معنى كه او با رفتار دور از نزاكت خويش ، چنين وجودات مقدسى را نيز خشمگين مى سازد).
26- پيشدستى نكردن شاگرد به پاسخ پرسش ها در محضر استاد
نبايد شاگرد در شرح و توضيح مساءله اى و يا براى پاسخ به سؤ ال خود(347) و يا ديگران بر استاد پيشدستى كند. به ويژه اگر سؤ ال از سوى ديگران مطرح شود، و استاد نيز در پاسخ به آن ، درنگ نمايد بايد شاگرد از پيشتازى در جواب در محضر استاد، خوددارى كند (تا از اين طريق ، حرمت استاد را حفظ نمايد).
شاگرد نبايد در پاسخ به سؤ الات ، با استاد به مسابقه پرداخته و با او در پاسخ به آن ها همآوردى كند، و همدوش با او بدين كار دست يازد، و خود را با او همطراز سازد. و نيز نبايد چنان اظهار نمايد كه پاسخ ها را مى داند، و يا قبل از استاد پاسخ درست آن ها را بازيافته بود.
البته در صورتى كه شاگرد بداند كه استاد وى علاقه دارد كه او پاسخ سؤ ال را در محضر او ايراد كند، و يا آنكه استاد ابتداء پاسخ به سؤ ال را به او پيشنهاد نمايد، و يا خود استاد از او بخواهد كه جواب سؤ ال را در جلسه درس بيان كند، در چنين شرائطى مبادرت و پيشدستى شاگرد در پاسخ به سؤ الات ، مانعى ندارد.
27- لزوم تمركز حواس و استماع دقيق به سخنان استاد
شاگرد نبايد در ادامه هر نوع سخن و گفتگوى استاد، وقفه اى ايجاد كند و پيوستگى كلام او را (با حرف زدن خود) از هم بگسلد. او نبايد در بيان اين مطلب ، بر استاد سبقت گيرد و در خط مشى گفتار او، خويشتن را در مسير گفتار او درآورده و با وى هم آوردى كند؛ بلكه بايد درنگ نمايد كه استاد، سخن خود را به پايان رساند، و سپس سخن خود را به ميان آورد.
آنگاه كه استاد با او گفتگو مى كند و يا با جمع حاضران جلسه درس ، سرگرم بحث و مذاكره است ، نبايد او با شاگردان ديگر صحبت كند؛ بلكه موظف است سراپا گوش گردد و درس استاد را كاملا استماع نموده و تمام حواس و قواى خود را به منظور درك و فهم بيان او متمركز سازد.
28- ارج نهادن به توضيحات استاد
اگر استاد، حكم مساءله اى ، يا مطلب سودمند و جالب ، و يا حكايتى را بازگو نمايد و يا شعرى را بسرايد، و شاگرد نيز به اين حكم و نكات و داستان و شعر، آشنائى قبلى داشته باشد (نبايد خود را از اينگونه مطالب ، بى نياز جلوه داده و از استاد، روى برگرداند؛ بلكه ) بايد به عنوان يك فرد ناآگاه و خالى الذهن و در مقام استفاده با دقت تمام به گفتار استاد گوش فرادهد، و چنين وانمود سازد كه با عطش شديد و علاقه وافرى ، خواهان چنان مطالبى مى باشد و از شنيدن آنها شادمان است . بايد علاقه و دلبستگى خاطر شاگرد به بيان استاد به گونه اى وانمود گردد كه گويا در طول زندگانى خويش هرگز چنين حكم و داستان و اشعارى به گوشش نرسيده است .
يكى از بزرگان سلف گفته است (348) : ((گاه چنين اتفاق مى افتد كه از كسى سخن و حديثى مى شنيدم كه خود من ، آگاهى بيشتر و فزونترى از او درباره آن سخن داشتم ؛ ولى چهره و قيافه ام در برابر او چنان بود كه گويا به هيچوجه از آن سخن و حديث آگاهى ندارم (و چنين وانمود مى كردم كه هم اكنون براى اولين بار آنرا مى شنوم ).
و همو گفته است : ((اگر يك جوان نوپاى در علم و حديث ، حديثى را با من در ميان مى گذاشت ، و آنرا بر من مى خواند، من سراپا گوش مى شدم و سخنان او را چنان استماع مى كردم كه گويا اساسا آن حديث را نشنيده بودم ؛ در حاليكه من - پيش از آنكه اين جوان از مادر، زاده شود - اين حديث را شنيده و دريافته بودم (349) )).
بارى ، اگر استاد - به هنگام آغاز كردن سخن خود - درباره فوائد و نكات مذكور - به شاگرد بگويد: آيا چنين مطالبى را مى دانى و در ذهن خود، چنين ذخائرى را اندوخته اى ؟ نبايد او در پاسخ به چنين سؤ الى بگويد: ((آرى ))؛ زيرا او با چنين پاسخ مثبتى ، خود را نسبت به گفتار استاد، بى نياز نشان مى دهد. و نيز نبايد بگويد: ((نه ))، مرتكب دروغ مى شود؛ بلكه لازم است (بدون گفتن ((آرى - يا - نه )) در جواب او بگويد: دلم مى خواهد از استاد استفاده كنم . يا بگويد: مايلم از زبان استاد بشنوم . يا بگويد: نسبت به اين مطلب ، سابقه ذهنى دارم ولى به علت مرور زمان ، جزئيات و دقايق آنرا به خاطر ندارم . و يا اينكه بگويد: اگر من اين مطلب و سخن را دوباره از زبان استاد بشنوم به صحت و درستى آن بيش از پيش ، اطمينان حاصل مى كنم . او بايد از امثال اينگونه سخن ها در پاسخ به استاد استفاده كند.
لكن اگر شاگرد، متوجه گردد كه هدف استاد از طرح چنين پرسش اين است كه مى خواهد ببيند آيا شاگرد او چنين مطلبى را در خاطرش حفظ كرده تا بدينوسيله از مراتب سعى و كوشش علمى او شادمان و راضى گردد؛ و يا در صدد امتحان و آزمايش او است ؛ و لذا به شاگرد پيشنهاد مى كند تا گفتار و بيان او را تكميل نمايد و از اين رهگذر به ميزان حفظ و ضبط مطلب آگاه شود و مقدار كوشش و مساعى تحصيلى او روشن گردد. در چنين اوضاع و احوال ، بايد شاگرد در تاءمين هدف و غرض استاد و كسب مراتب رضامندى او به اظهار معلومات خويش ، تن دردهد، و به پرسش هاى علمى استاد - به خاطر جلب نظر و رضايت او نسبت به خويشتن - پاسخ مثبت دهد.
29- عدم تكرار سؤ ال هاى فرساينده و تلف كننده فرصت
سزاوار نيست شاگرد، راجع به مطالبى كه آنها را مى داند، سؤ ال و پرسش خود را درباره آنها تكرار نموده و نكاتى را كه قبلا آنها را بازيافته بود راجع به آنها از استاد، توضيح مكرر را درخواست كند؛ زيرا تكرار سؤ ال و اعاده درخواست توضيح ، باعث اتلاف وقت و يا احيانا، موجب دل سردى و افسردگى خاطر استاد مى شود.
يكى از بزرگان سلف گويد(350) :
(( ((اعادة الحديث اشد من نقل الصخر)) ))
دوباره گوئى سخن و حديث ، از جابجا كردن تخته سنگهاى سنگين ، گران تر و طاقت فرساتر است .
نبايد شاگرد در استماع سخنان استاد و توجه و التفات به بيان او سهل انگارى و كوتاهى كند، و يا ذهن خود را - به هنگام گفتار استاد - به فكر و انديشه و يا گفتارى ديگر، سرگرم سازد، و مآلا ناگزير گردد كه از استاد درخواست كند تا دوباره ، گفتار درسى را اعاده نمايد. (طرح چنين درخواست نابجائى - كه از قصور و يا تقصير و سهل انگارى شاگرد از لحاظ استماع به سخنان استاد، ناشى مى شود -) نوعى اسائه ادب به ساحت مقدس استاد است ؛ (چون او به سخنان استاد اهتمام نورزيده ، و به بيان او گوش فرا نداده و بدينوسيله ، محضر درس استاد را سبك برشمرده است . علاوه بر اينكه شاگرد - با چنين سهل انگارى - مرتكب خروج از ضوابط نزاكت شده ، و موجبات تضييع اوقات ديگران را نيز فراهم مى آورد، ديگران و افرادى كه از آغاز درس ، حواس خود را در نيوشيدن سخنان و بيانات استاد، متمركز ساخته و كاملا آنرا درك كرده اند، و به خاطر سهل انگارى شاگرد پريشان كار، ناگزير به استماع دوباره بيانات استاد مى گردند).
بنابراين بايد شاگرد كاملا به سخن استاد گوش فرا دهد، و از آغاز گفتار استاد، ذهن خود را براى شنيدن و نيوشيدن بيان او، آماده و مجهز سازد.
برخى از استادان در برابر درخواست اينگونه شاگردان مسامحه كار، تسليم نمى شدند، و به برآورده ساختن درخواست آنان در تكرار درس ، وقعى نمى نهادند؛ بلكه بر آنها بانگ مى زدند و بر سر آنها فرياد مى كشيدند، و از اظهار درخواست آنها جلوگيرى مى كردند، تا بدينوسيله ، آنها را كيفر داده (و در نتيجه ، ناگزير گردند در جلسات ديگر از بذل جهد براى استماع سخنان استاد، دريغ نورزند).
ولى بايد اين نكته را يادآور شويم كه اگر شاگرد - به علت دوربودنش از استاد در جلسه درس - نتوانست كاملا سخن او را درك كند، و يا عليرغم اقبال و كوششى كه در استماع بيانات استاد، مبذول داشته - به علت نارسائى و قصور استعداد - از درك و فهم مطلب محروم مانده است ، مى تواند از استاد درخواست كند كه آن مطلب و يا توضيح و تفهيم آن را اعاده نمايد.
البته بايد اين درخواست را پس از آنكه عذر خويش را به عرض استاد رساند و از او پوزش خواهى نمود، در طى تقاضا و سؤ ال لطيفى بر استاد عرضه كند.
نبايد شاگرد، بيجا و نابهنگام خود، راجع به موضوعى از استاد سؤ ال كند. (يعنى سعى نمايد كه به موقع و در جاى خودش ، پرسش را مطرح سازد). اگر شاگرد، پرسشى را بى موقع مطرح كند براى شنيدن پاسخ آن ، هيچ حقى ندارد. ولى اگر بداند كه استاد از اين سؤ ال بى موقع او ناراحت نمى شود، طرح آن سؤ ال ، بلامانع است . لكن بهتر اين است كه از چنين پرسشهاى بى موقع - ولو آنكه استاد هم راضى باشد - خوددارى كند.
شاگرد نبايد در پرسش خود به گونه اى اصرار ورزد كه استاد را آزرده خاطر و دلسرد و منزجر سازد. آرى او نبايد سؤ الات خود را در ميان راه براى استاد مطرح نمايد؛ (بلكه بايد آنقدر صبر كند) تا استاد به مقصد برسد، (و سپس سؤ الات خود را در مقصد و محلى كه در آنجا جلوس مى كنند؛ در ميان گذارد).
گويند يكى از استادان برجسته به شاگردان و دانشجويان ، توصيه مى كرد كه در برخى از اوقات - راجع به مسائل دين - از من سؤ ال نكنيد:
1- آنگاه كه راه مى روم .
2- زمانى كه با مردم ، سرگرم گفتگو هستم .
3- وقتى كه سرپا ايستادم .
4- موقعى كه براى استراحت ، به چيزى تكيه كرده ام ؛
زيرا انسان در چنين مواقعى از تمركز حواس و انديشه ، محروم است و نمى تواند فكر خود را در جهت اداء مطلب ، متمركز سازد.
فقط در آن موقعى از من پرسش كنيد كه بهترين زمان تجمع حواس و تمركز انديشه ها به شمار مى آيد (و آن هم عبارت از زمانى است كه با آمادگى كامل ، جلوس كنم ، و از تمام وجود و قوايم در جواب به سؤ الات شما استفاده نمايم ).
آنگاه كه استاد بر سر حال و نشاط است و در حال فراغ خاطر و آمادگى لازم بسر مى برد بايد شاگرد وقت را غنيمت شمرده و سؤ ال خود را در ميان گذارد و در كيفيت سؤ ال خود، لطف بيان و دلنشين بودن آنرا از نظر دور ندارد، و با دقت و طرز خوش آيندى از استاد، درخواست پاسخ نمايد تا پاسخ درست را از او دريافت دارد. (و يا استاد پاسخ درستى براى او بيان كند).
رسول گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله ) فرمود: ((رعايت اعتدال و توازن در هزينه زندگى و مصرف سرمايه مالى در طريق تاءمين حوائج روزمره ، نيمى از ضروريات زندگى را ضمانت مى كند. اظهار محبت نسبت به مردم ، نيمى از عقل و انديشه و خرد انسان را تشكيل مى دهد. پرس و جوئى كه با لطف و انديشه تواءم است ، نيمى از علم و دانش انسان را سامان مى بخشد(351) )).
32- نبايد از سؤ ال و پرسش - و خاطر شرم و حياء دريغ ورزيد
شاگرد نبايد - در مورد مسائل و مشكلات پيچيده علمى - از پرسش نمودن ، احساس شرم و حياء كند؛ بلكه بايد با كمال جراءت و شهامت از استاد خود در مورد آن مسائل ، توضيح كامل را درخواست كند؛ چون ظرافت و تنكى چهره به هنگام پرسش ، سرانجامش نقصان و ضعف و كم توانى علمى است . و كسى كه به اصطلاح با چهره نازك نارنجى و شرم آلود سؤ ال خود را مطرح مى كند، نقص و كمبودهاى علمى او به هنگام گردهم آئى مردم با او، پديدار مى شود.
امام صادق (عليه السلام ) فرمود: ((دانش دينى و بينش الهى ، همچون خانه (و خزينه و گنجورى است ) كه بر در آن قفل نهادند؛ كليد اين قفل عبارت از سؤ ال و پرسش است )) (352) (كه چنين كليدى ، همه ابواب را فراسوى انسان در برابر ذخائر علمى مى گشايد).
33- شهامت شاگرد در اعتراف به عدم درك مطلب علمى
اگر استاد - درباره يك مطلبى كه هدف آن براى شاگرد كاملا واضح و روشن نيست - سؤ ال كند، مثلا به او بگويد: آيا مطلب را فهميدى ؟ نبايد در پاسخ او بگويد: آرى فهميدم ؛ زيرا با چنين پاسخى ، مرتكب دروغ شده ، و نيز از درك و فهم سخن صحيح استاد، محروم مى ماند؛ (چون اگر بگويد نفهميدم استاد براى او توضيح مى دهد، و بدين طريق كمبود و نارسائى درك و فهم خويش را جبران مى نمايد). شاگرد نبايد از اظهار عدم اطلاع و اعتراف به عدم درك مطلب ، احساس شرم و حياء كند؛ زيرا اگر او با شهامت به قصور و عدم درك خود اعتراف نمايد و خواهان توضيح مطلب و اثبات آن گردد از رهگذر آن ، مصالح آنى و آتى خويش را تاءمين مى كند.
اما مصالح آنى : چون او بدينوسيله در صدد پاسدارى و صيانت مطلب علمى برآمده ، و خود را از دروغ و نفاق و دوروئى حفظ مى كند؛ از آنجهت كه درباره مساءله اى كه كاملا آنرا درك نكرده است اظهار بى اطلاعى مى نمايد. نتيجه و بازده چنين اعتراف شهامت آميز، اين است كه استاد را به اهتمام خويش در فهم ، و گرايش و تمايل علمى خود، معتقد مى گرداند، و بالاخره مى فهمد كه چنين شاگردى از درايت و كمال عقل و تقوى و خويشتن دارى ، برخوردار مى باشد.
اما مصالح آتى : چون در سايه اين اعتراف ، موفق به جبران كمبود فهم و درك علمى خود گرديده ، و حق و صواب در قلبش جايگزين و پايدار شده ، و به چنين شيوه و روش رضايت آميز و خوى خوش آيندى ، معتاد و ماءنوس مى شود، (و در مسير زندگانى خود همواره گامهاى استوارى در جهت حق و صواب برمى دارد).
خليل بن احمد عروضى مى گويد: موقف و جايگاه جهل و نادانى ، ميان حياء و خودبينى و استنكاف و استكبار است ، (افراد خجول و كم خودبين و مستكبر، همواره در جهل و نادانى متوقفند و نمى توانند از چنين قرارگاه ابهام آميزى برخيزند، و گامهاى خود را براى سير به سوى هدف علمى به حركت درآورند)(353) .
34- ايجاد آمادگى براى سرعت انتقال در فهم سخن استاد
بايد ذهن شاگرد در جهت خواسته هاى استاد و در محضر او، آنچنان داراى آمادگى باشد كه اگر به وى دستورى دهد، و يا راجع به مطلبى از او پرسش كند، و يا به چيزى اشاره نمايد (در اطاعت از امر استاد و پاسخ به پرسشها و انجام خواسته هاى او آنچنان مهيا و حاضرالذهن باشد) كه استاد را به تكرار مطلب و اعاده سخن وادار نسازد؛ بلكه بايد به سرعت ، نظر استاد را دريافته ، و حق مطلب را بدون لحظه اى تاءخير و تاءمل ، اداء كند، و استاد را به دوباره گوئى نكشاند.
35- رعايت نزاكت و ادب در اخذ و عطاء
اگر استاد، چيزى به شاگرد اعطاء كند بايد با دست راست خود، آنرا دريافت نمايد. و اگر مى خواهد چيزى به استاد تقديم نمايد بايد با دست راست خود آنرا به استاد تقديم كند. و اگر برگ و نبشتارى در اختيار استاد قرار مى دهد كه بايد فى المثل آنرا بخواند؛ يا قصه و داستانى طى آن آمده باشد، بايد آنرا باز كرده و سپس آنرا به استاد تقديم كند. و هنگام تقديم آن به استاد، نبايد پيچيده و تاشده باشد. اگر شاگرد با قاطعيت و يا به احتمال قوى احساس كند كه استاد ترجيح مى دهد كه نامه و نبشتار به صورت تاشده و پيچيده به او تقديم گردد تقديم آن به همين صورت اشكالى ندارد.
اگر شاگرد، نوشته اى را - (كه هنوز مركب آن خشك نشده است ) - از استاد دريافت كند بايد آنرا هرچه زودتر همانطور كه باز است و استاد، آن را خاكستر مالى (354) نكرده است ، و آنرا به اصطلاح تا ننموده ، از دست او بگيرد، و سپس آنرا تا كند. و اگر مركب آن خشك نشده ، آنرا خاكستر مالى نمايد.
اگر مى خواهد نبشتار و كتابى را در دسترس استاد قرار دهد بايد آن را به صورتى آماده براى باز كردن و خواندن ، به استاد تقديم كند تا او را به برگرداندن و وارونه ساختن آن نيازى پيدا نكند، (يعنى به صورت سر و ته به استاد تقديم نكند).
اگر هدف شاگرد در تعليم نوشته و كتاب به استاد، چنان باشد كه استاد، جاى معينى از آنرا باز كند و بدان بنگرد، بايد در حين تقديم آن به استاد، كتاب را - به صورت باز و آماده - در اختيار او قرار دهد، و جاى مطالعه و نگاه كردن استاد را نيز مشخص سازد.
شاگرد نبايد هيچ چيز - اعم از كتاب يا برگ كاغذ و امثال آنرا - به طرف استاد پرت كند و نزد او بيندازد. اگر ميان او و استادش فاصله اى باشد، دستش را به طرف استاد دراز نكند؛ (بلكه خود را به استاد نزديك ساخته و اخذ و اعطاء خود را تواءم با ادب و نزاكت انجام دهد). و همچنين در صورت فاصله داشتن با استاد، او را وادار نسازد كه دستش را براى اخذ يا اعطاء چيزى ، دراز كند؛ بلكه او بايد از جاى خود برخيزد و به طرف استاد برود، و خود را بر روى زمين نكشد و روى زمين ، پس و پيش نرود، (و ضمن حفظ حريم استاد، خويشتن را به او نزديك سازد).
اگر شاگرد - براى گرفتن و يا دادن چيزى به استاد - از جاى خويش برمى خيزد، و يا نزديك او و در برابرش جلوس مى كند، نبايد خود را زياده از حد به او نزديك سازد. او نبايد دست يا پا و يا عضوى از اندام و يا لباس خود را بر روى لباس و يا بساط و مسند استاد و امثال آن قرار دهد. چنانكه پيش از اين در اين مقوله ، مطالبى را ياد كرديم .
36- رعايت نكته هاى باريكتر از مو، در ارج نهادن به مقام استاد
آنگاه كه شاگرد مى خواهد قلمى را به استاد تقديم نمايد كه با آن چيزى بنويسد، بايد قبل از تقديم به استاد، قلم را آماده ساخته و اوصاف و شرئط آنرا كاملا وارسى نموده و دو سوى نوك آنرا - در صورتى كه بهم پيوسته باشد - از هم بشكافد.(355)
در صورتيكه شاگرد، بخواهد دواتى را در حضور استاد قرار دهد بايد آنرا از غلاف بيرون كشيده و به صورت مهيا و آماده براى نوشتن ، در دسترس او گذارد. اگر چاقو و قلمتراشى در اختيار استاد قرار مى دهد، لبه و تيغه و يا دسته آنرا در حاليكه تيغه را به دست گرفته به طرف استاد نگيرد؛ بلكه به صورت عرضى و در جهت پهنا، چاقو را به طرف استاد بگيرد، و لبه تيز چاقو را به طرف خود قرار دهد، و طرف دسته چاقو - يعنى آن قسمت نزديك به تيغه - را به دست گرفته و دسته آنرا در سمت راست گيرنده آن (يعنى استاد) نگاهدارد. (اين ملاحظات دقيق و نكات باريكتر از مو، نمايانگر لزوم ارج نهادن به مقام استاد در تعاليم اسلامى است كه حتى دورافتاده ترين و فراموش شده ترين مسائل اخلاقى مربوط به رابطه شاگرد و استاد، با باريك بينى ها و موشكافى هاى جالب توجهى ؛ مورد عنايت و اهتمام مى باشد).
37- حفظ حريم استاد بهنگام جلوس و اقامه نماز
آنگاه كه شاگرد مى خواهد سجاده نماز را در اختيار استاد قرار دهد تا روى آن نماز بخواند، بايد آن را باز كند. ولى بهتر اين است كه آن را براى استاد، روى زمين بگستراند؛ البته در موقعى كه استاد، قصد خواندن نماز را داشته باشد.
يكى از دانشمندان گفته است : ((اگر بر روى سجاده نقش و نگار و تصوير محراب باشد تصوير را بايد - در صورت امكان - در جهت قبله قرار دهد. و اگر بايد سجاده به صورت تاشده ، مفروش گردد لازم است دو طرف آن را در طرف چپ نمازگزار (يعنى استاد) قرار دهد)).
نبايد شاگرد در حضور استاد بر روى سجاده نشسته و يا بر روى آن نماز گزارد. البته اين دستور در صورتى لازم الاجراء است كه پاك و مكان طاهرى براى نماز گزاردن او وجود داشته باشد. (در چنين وضعى شايسته نيست كه شاگرد روى سجاده خاص به خودش اقامه نماز كند. ولى در غير اين صورت ، هيچ مانع اخلاقى براى نماز گزاردن شاگرد بر روى سجاده شخصى خودش وجود ندارد).
اگر مردم زمان بر حسب رسم معمول و متداول - براى نماز گزاردن - سجاده را به همراه خود برمى دارند، و از آن براى اقامه نماز استفاده مى كنند شاگرد هم مى تواند مانند استاد، سجاده اى را همراه خود بردارد و روى آن نماز بخواند، و طبق رسم معمول عمل كند. اما اگر مساءله همراه گرفتن سجاده و استفاده از آن براى نماز، به عنوان شعار مترفعان و همرنگى با رفتار بزرگ منشان تلقى گردد، به كار گرفتن چنين بساط مترفعانه و بزرگ منشانه ، در خور دانشجو و طالب علم نمى باشد؛ چنانكه اين وضع در پاره اى از بلاد مرسوم است كه مترفعان و بزرگ منشان ، سجاده مخصوصى را همراه خود گرفته و از آن براى نماز استفاده كنند.
38- كوشش هاى بى دريغ شاگرد نسبت به استاد
اگر استاد از جاى خويش برخيزد، بايد شاگرد در جمع كردن و گرفتن بساط و سجاده استاد، بر ديگران پيشدستى كند. در صورتى اين اقدام و مبادرت ، لازم است كه سجاده استاد، قابل حمل بوده و معمولا آن را جمع آورى مى كنند.
بايد شاگرد (به خاطر احترام به استاد) در صورت نياز او دست يا بازوى استاد را قبل از ديگران بگيرد. اگر استاد اخلاقا احساس زحمت و دشوارى روحى ننمايد مى تواند شاگرد قبل از اقدام ديگران ، كفش او را پيش پاى وى قرار دهد.
بايد هدف و آماج اين همه تذلل و رفتار فروتنانه شاگرد، به گونه اى انجام گيرد كه هدف شاگرد در مسير خدمت به استاد و رفع حوائج او، جويائى تقرب به خدا باشد.
يكى از بزرگان گفته است : ((هيچ فرد شريف و بزرگوار، دريغ و استنكاف و مضايقه را در چهار مورد، روا نمى داند، هر چند اين فرد، امير و فرمانروا و داراى شخصيتى برجسته باشد:
1- برخاستن از مكان و مجلس به منظور احترام به پدر.
2- خدمت نمودن به استاد و دانشمندى كه انسان از محضر او مستفيض مى گردد، و از او علم مى آموزد.
3- سؤ ال و پرسش درباره مطلبى كه از آن ها آگاهى ندارد.
4- خدمت به ميهمان و پرستارى از او)). (356)
39- بى بند و بار نبودن شاگرد از لحاظ جلوس در محضر استاد
شاگرد بايد به هنگام قيام استاد، از جاى خويش برخيزد. و تا آنگاه كه استاد در حال قيام و ايستاده به سر مى برد در جاى خويش ننشيند. او نبايد هنگامى كه استاد ايستاده و يا نشسته است ، بر روى زمين دراز بكشد. و به پهلو بخوابد. و اصولا شاگرد نبايد در هر وضع و كيفيتى در محضر استاد دراز بكشد و بخوابد. مگر آنگاه كه وقت خوابيدن در رسد و استاد به او اجازه خوابيدن بدهد. ولى بهتر اين است كه قبل از خوابيدن استاد، به خوابيدن روى نياورد. اگر استاد به وى امر كند كه بخوابد بايد پيش از خوابيدن استاد، از دستور او اطاعت نمايد و خوابيدن را براى خود، روا بيند.
40- بايد حركت و راه رفتن در معيت استاد، نمايانگر احترام و محبت به او باشد
هنگامى كه شاگرد در معيت استاد گام برمى دارد - اگر اين همراهى و همگامى در شبانگاه انجام گيرد - بايد در جلو و پيشاپيش استاد راه برود. و اگر در روز روشن باشد بايد در پشت سر استاد حركت كند. (البته موارد استثنائى براى اين ضابطه اخلاقى وجود دارد): يكى از اين موارد، عبارت از اين است كه استاد و يا شاگرد با رعايت اين ضابطه ، دچار زحمت گردند و يا خود استاد، دستور دهد كه شاگرد در پشت سر يا پيش روى او حركت كند. در اين گونه موارد - به خاطر امتثال و اطاعت از امر استاد و رهائى از رنج هاى بيهوده - تخلف از اين ضابطه هيچ گونه اشكالى ندارد.
لازم است شاگرد در مسير و راه هاى ناشناخته - كه ممكن است در طى اين مسير احيانا با گل و لاى و گودال و فرو رفتن در لجنزار مواجه شوند - در پيش روى استاد حركت كند. و همچنين در مسيرهاى خطرناك نيز بايد شاگرد در جلوى استاد راه برود.
شاگرد بايد سعى كند كه در حين راه رفتن ، دامن جامه و لباس استاد را با آب و رطوبت و گل و لاى زمين آلوده و تر نسازد. و اگر استاد براى حفظ و پاك نگاه داشتن لباس خود از ترشحات زمين ، دچار زحمت مى گردد، بايد شاگرد با دست خود از جلو و يا عقب ، دامن لباس استاد را برگيرد تا آلوده و تر نشود.
اگر شاگرد - بر حسب وظيفه اخلاقى - پيشاپيش استاد حركت كند بايد نگاه خود را از او برنگيرد، و لحظه به لحظه نگاه خويش را به استاد، معطوف ساخته و برگردد، و به او نگاه كند (تا از امنيت و سلامت او همواره آگاه و باخبر باشد).
هرگاه شاگرد - به تنهائى - در معيت استاد باشد، و يا استاد در حين راه رفتن با او گفتگو نمايد و هر دو زير سايه قرار داشته باشند، بايد شاگرد - همچون ماءموم نسبت به امام - در جانب راست استاد قرار گيرد، و طرف چپ او را آزاد و خالى گذارد تا استاد در انداختن آب دهان و يا اخلاط سينه ، در زحمت و تنگنا قرار نگيرد.
عده اى مى گويند: بايد شاگرد - در چنين حالاتى - در جانب چپ استاد راه برود، و اندكى از او جلو افتد تا بتواند به استاد بنگرد. و آنگاه كه شخصى به استاد نزديك مى شود و يا يكى از بزرگان ، آهنگ خدمت او را داشته باشد - در صورتى كه استاد متوجه اين مطلب نشود - بايد شاگرد، او را به اين موضوع ، واقف و آگاه سازد.
شاگرد نبايد جز در موارد ضرورى و يا دستور و اجازه استاد، در جنب استاد و همرديف با او حركت كند و شانه به شانه استاد بسايد. اگر پياده و يا سوار بر مركب ، حركت مى كنند با شانه و يا ركاب خود، نبايد استاد را بيازارد، و از برخورد با جامه و لباس استاد بر حذر باشد.
شاگرد بايد در حين حركت ، در فصل تابستان ، استاد را در جهت سايه قرار داده و در فصل زمستان ، مسير حركت استاد را در جهت تابش آفتاب تعيين كند. و در محله ها و آبراهه هائى كه سنگچين شده و امثال آنها، كنار ديوار را براى تعيين مسير حركت استاد، آزاد گذارد. او بايد طورى مسير استاد را آزاد گذارد كه تابش خورشيد - به هنگام نگاه و التفات او به شاگرد - چهره وى را نيازارد.
شاگرد نبايد ميان استاد و كسى كه با او در حال گفتگو است ، حركت كند. او بايد در جلو و يا پشت سر آنها حركت نمايد، و خود را زياده از حد به آنها نزديك نسازد، و به سخنان آنها گوش فرا ندهد، (و به اصطلاح : استراق سمع نكند)، و به آنها ننگرد. و اگر به او اجازه ورود در بحث و گفتگوى خود دادند بايد در كنار آنها قرار گرفته و ميان آنان ، فاصله و جدائى نيفكند.
اگر دو شاگرد، همراه استاد حركت كند و استاد، آنانرا در دو طرف خويش قرار دهد، شايسته است كه شاگرد مسن تر و بزرگتر در جانب راست استاد قرار گيرد. و چنانچه استاد، هر دو را در طرفين خود قرار ندهد، بايد شاگرد مسن تر و بزرگتر در جلو، و شاگرد كم سالتر و كوچكتر در پشت سر او حركت كنند.
اگر شاگرد در ميان راه با استاد، برخورد كند بايد با آغاز كردن و سلام و تحيت ، به او اداى احترام نموده ، و در صورتى كه استاد، دور باشد آهنگ رفتن به سوى او نموده و خود را به وى نزديك سازد، و او را از دور با صداى بلند نخواند، و يا از پشت سر و يا از راه دور به او سلام نكند؛ بلكه خود را نزديك ساخته و سلام و تحيت خويش را با صداى معمولى و متعارف ، تقديم استاد نمايد.
بعد از چنين برخورد خوش آيند و جالب ، و يا در هر شرائطى اگر استاد و شاگرد، آهنگ حركت نمايند نبايد شاگرد، آغاز كردن به حركت در مسيرى را به استاد پيشنهاد كند؛ بلكه بايد با نظرخواهى از استاد، و بر طبق صوابديد او آهنگ حركت و سير در مسيرى را آغاز نمايند. و در صورتيكه استاد از او نظرخواهى كند بايد ادب را از نظر دور ندارد، يعنى آغاز حركت در مسير را به نظر استاد واگذار سازد. مگر آنگاه كه استاد از شاگرد در مساءله پيمودن راه ، نظرخواهى و مشورت كند، در چنين صورتى اظهار نظر شاگرد، اشكال اخلاقى ندارد. اگر راءى استاد در پيمودن طريق و مسير خاصى ، از ديدگاه شاگرد درست به نظر نرسد، بايد نظر خود را با لطف و حفظ نزاكت و ادب ، به استاد اظهار كند. مثلا بگويد: ((ظاهرا مصلحت در اين است كه از اين مسير حركت كنيم )). او نبايد در مقام رد نظر و راءى استاد بگويد: ((من ، چنين نظر مى دهم ، و يا حق و صواب ، چنين مى باشد)).
(در پايان اين بخش ) بايد يادآور گرديم : اين آداب و آئينهاى اخلاقى - كه بايد شاگرد درباره استاد و معلم خويش آنها را رعايت كند - پاره اى از آنها و يا مهمترين قسمت آن ، مبتنى بر متون و نصوص دينى - اعم از قرآن و حديث - مى باشد. ساير آداب و آئينهاى علم آموزى و ضوابط مربوط به روابط اخلاقى استاد و شاگرد نيز از يكى از طرق استنباط، استخراج شده است ، همان طرقى كه احكام دينى ، بر آن مبتنى مى باشد. يكى از آن احكام عبارت از مراعات و پاسدارى و رعايت عادات و خويهاى سنجيده و استوار و حساب شده مربوط به كيفيت روابط استاد و شاگرد است .
خداوند متعال است كه موجبات توفيق آدمى را فراهم مى آورد.
وظائف و تكاليف مربوط به اين بخش ضمن (سى ) امر مورد بحث و مطالعه قرار مى گيرد:
1- ضرورت حفظ كردن قرآن كريم - يا - نخستين و اساسى ترين ماده درسىشاگردان
مهمترين وظيفه شاگرد - كه از لحاظ اهميت در درجه نخست قرار دارد - اين است كه قبل از هر گونه اقدامات تحصيلى - با دقت و اهتمام ويژه اى به حفظ، و به خاطر سپردن دقيق و درست قرآن كريم و كتاب خداوند عزيز، فعاليت درسى و تحصيلى خود را آغاز كند؛ زيرا قرآن كريم ، اساس و بنياد همه علوم و دانشها مى باشد، و معارف آن پرارزش ترين معارف انسانى است .
دانشمندان سلف ، علم فقه و حديث را منحصرا به كسانى تعليم مى دادند كه حافظ آيات قرآنى بوده اند. اگر شاگرد، دست اندر كار حفظ قرآن گردد، بايد سعى كند خويشتن را سرگرم كارهائى ديگر نسازد كه منجر به نسيان و فراموشى پاره اى از قرآن شود، و يا احيانا زمينه هائى در ذهن او فراهم آيد كه قريبا بخشى از قرآن از حافظه و خاطر او زدوده شود؛ بلكه بايد همواره استمرار و همبستگى خود را با خواندن و مرور قرآن ، حفظ كند. به اينصورت كه هر روز يا هر چند روز و يا در هر روز جمعه يك جزء از قرآن را همواره و براى هميشه تلاوت كند.
شاگرد بايد پس از حفظ كردن قرآن ، تفسير و ساير علوم مربوط به قرآن را دقيقا و درست فراگيرد. و سپس درباره هر علم و فن ، كليات و فشرده اى از آنها را حفظ كند، به گونه اى كه صدر و ذيل آن فنون را بشناسد، و در فراگرفتن كليات فنون و صناعت هاى علمى ، فنون مهمتر را به ترتيب بر فنون ديگر ترجيح دهد. و ما - ان شاء الله - تحت عنوان ((خاتمه ))، راجع به ترتيب علوم و فنون ، مطالبى را به تفصيل بازگو خواهيم كرد تا مراتب اهميت علوم و درجه آنها از لحاظ ترتيب و تقديم و تاءخير، مشخص گردد.
بايد شاگرد پس از طى اين مراحل ، به عرضه كردن معلومات خود بر استاد و درخواست شرح و گزارش اين معلومات و محفوظات از اساتيد، سرگرم گردد. او بايد در هر فنى به استادانى مراجعه و تكيه كند كه از لحاظ تحقيقات و تحصيلات مربوط به آن فن ، بر ديگران برترى و فزونى داشته باشند.
چنانكه براى شاگرد، ميسر باشد كه شرح و گزارش دروس را در تمام روزهاى هفته از استاد فراگيرد بايد همين كار را انجام و ادامه دهد. و در غير اينصورت موظف است به اندازه امكانات و حداقل ممكن ، اكتفاء نمايد. و ما در اين زمينه در سلسله بحثهاى گذشته ، مطالبى را ياد كرديم .
2- بايد مطالعات و اشتغالات علمى شاگرد، در خور فهم و استعداد او باشد
شاگرد و دانشجو بايد در مطالعه و بررسى هاى علمى خود، به همان مقدارى اكتفاء كند كه قدرت درك و فهم و استعداد او، توانائى برداشت آن ها را دارا بوده ، و ضمنا ذهن و هوش او بدآنها تمايل داشته باشد. او نبايد طبع و قواى ذهنى خود را در اين رهگذر، متنفر و خسته و فرسوده سازد، و نيز نبايد به مطالبى كه فكر و قواى دماغى او را پريشان مى كند، و ذهن او را دچار سرگشتگى و حيرت مى نمايد - مانند كتابهاى متعدد و آثار متنوع و متفرق - سرگرم شود. كه اين كار، وقت او را ضايع نموده و ذهنش را پريشان مى كند.
در قرائت كتب و يا فراگرفتن كليات فنون ، كار و كوشش خود را ناتمام نگذارد تا به قاطعيت و يقين و استحكام فهم ، نسبت به آن كتب و يا آن فنون نائل شود. و اين امر بدان جهت است كه از اشتباه و لغزش مصون مانده و دچار جابجا شدن در مورد كتب و فنون علمى نگردد؛ چون لغزش و اشتباه و از اين شاخه به آن شاخه پريدن ، موجب تضييع عمر و ناكامى شاگرد مى شود.
اشتغال به قرائت كتبى كه اختلافات عقلى و امثال آن در آن مطرح است - قبل از آنكه شاگرد، فهم و درك خود را درباره آن مسائل ، تكميل كند و راءى و نظريه او بر اساس حق و درستى ، استوار شود؛ و ذهن و مايه هاى علمى او براى فهم پاسخهاى پيچيده ، آمادگى كامل كسب كند - اين اشتغال ، از جمله همان كارهائى است كه ناكامى و عدم موفقيت را براى او به ارمغان مى آورد.
البته اين موضوع نسبت به اشخاص مختلف ، متفاوت است : (گروهى از افراد، چنين توانائى را دارا هستند، و عده اى فاقد آن مى باشند). و هر كسى خويشتن را بهتر از ديگران مى شناسد، (و مى تواند راه و روش ويژه و مناسبى را در اشتغالات علمى خودش انتخاب كند).
3- تصحيح درس و معلومات قبل از اندوختن آن در حافظه
شاگرد قبل از آنكه درس خود را حفظ و از بر كند، بايد به تصحيح دقيق آن در نزد استاد خويش و يا هر فرد ديگرى - كه استاد، او را براى اينكار تعيين مى كند و مى تواند او را يارى دهد - اهتمام ورزد. و سپس به حفظ و از بر كردن دقيق ، سرگرم شود و محفوظات خود را به خوبى و درستى تكرار نمايد.
او بايد اوقات معينى را براى مواظبت و نگاهبانى از محفوظات خويش اختصاص دهد، و خويشتن را در چنين اوقاتى ، متعهد سازد كه اندوخته هاى حافظه خويش را بررسى كند تا ثبات و پايدارى اين محفوظات كاملا ضمانت گردد. و بالاخره بايد اين مساءله را - به خاطر حفظ استمرار و پيوستگى محفوظات علمى - دقيقا رعايت كند، به گونه اى كه همواره در ذهن او با وضع مطلوبى ، محفوظ بماند.
شاگرد نبايد به هيچوجه - (كتابى را) از پيش خود و بدون تصحيح و جبران اشتباهات آن در نزد استاد و يا ديگران - مستقلا حفظ كند؛ زيرا اين كار (بدون پشتوانه تصحيح آن در نزد استاد)، به تصحيف و تحريف كتاب و يا مطالب علمى آن منجر مى شود.
پيش از اين ، هشدار داديم كه علم و دانش را نمى توان (مستقلا و استاد ناديده ) در كتب و نوشته ها جستجو كرده و آن را به دست آورد؛ (زيرا اخذ معلومات و فراهم آوردن معارف و دانش ها از كتاب - منهاى استاد - نه تنها معلومات صحيح در اختيار شاگرد قرار نمى دهد؛ بلكه ) از زيانبارترين تبهكارى هاى علمى به شمار مى آيد. بخصوص در علم فقه (كه اگر شاگرد، در اين علم و يا اساسا ساير علوم دينى ، راءسا و بدون استاد، دست اندر كار بررسى و مطالعه آنها گردد. قهرا معلومات لغزنده و لغزاننده و اشتباه آميزى را در انبار ذهن خويش ، تثبيت و ذخيره مى كند، و او نيز به نوبه خود، همين معلومات غلط را در اذهان ديگران جايگزين و خوش نشين مى سازد. آيا هيچ مفسده اى به پايه مفسده معلومات ناقص و اشتباه آميز در اذهان مردم مى رسد؟)
4- بايد جبران لغزش هاى استاد تواءم با حفظ حرمت او صورت گيرد
شاگرد بايد همزمان با قرائت درس ، قلم و دوات و چاقو و قلم تراش را - به منظور تصحيح و ضبط تصحيحات لغوى و يا تصحيح اعراب - همراه خود داشته باشد. اگر استاد، طرز تلفظ شاگرد را درباره لغت و واژه اى تخطئه كند و خود شاگرد - به قطع و يقين و يا به احتمال قوى - تخطئه استاد را ناروا و نادرست تلقى نمايد، بايد تلفظ صحيح آن لغت را با ذكر عبارت قبلى ، براى استاد تكرار كند تا استاد متوجه ضبط صحيح آن لغت گردد. و يا آنكه تلفظ صحيح آن لغت را به صورت استفهام و پرسش عرضه نمايد، (و بدينطريق ، استاد را به جبران اشتباهش رهنمون گردد)؛ چون ممكن است استاد سهوا و يا به خاطر لغزندگى زبان و شتابزدگى در بيان - به علت غفلت - دچار چنين اشتباهى شده باشد. (بايد شاگرد براى تصحيح اين اشتباه ، از لطف بيان و گفتار محبت آميز خويش ، استمداد جويد، و ضمن احترام به استاد، او را متوجه لغزش خود سازد). نبايد شاگرد براى جبران اينگونه اشتباهات لفظى استاد، (آمرانه و جسارت مآبانه ) بگويد: ((خير چنين نيست ؛ بلكه بايد اينگونه تلفظ نمود)).
بارى ، اگر استاد، ضمن يادآورى شاگرد، متوجه حق و صواب گشت ، قهرا نظر و هدف مطلوب او تحقق يافته ، و نياز به كوشش ديگرى ندارد. ولى اگر عليرغم تذكر و يادآورى شاگرد، به تلفظ صحيح آن لغت ، التفاتى نكرد بايد شاگرد، جبران اين موضوع را به جلسه ديگرى موكول سازد. البته بايد از بكار گرفتن لطف بيان و حفظ نزاكت - براى تذكر اشتباه استاد - دريغ نورزد و يا اينكه اگر مى داند كه خود استاد و شاگردان از غفلت و خلاف حق بودن سخن وى اطلاع دارند، به اصلاح غفلت و لغزش استاد به صورتى كه خود مى داند نپردازد، و بدان مبادرت نورزد؛ (بلكه با استاد در اين مورد مشورت كند. و بدينسان اگر ثابت شود استاد در پاسخ مساءله اى دچار لغزش شده است ، و جبران اشتباه استاد و اثبات حق ، يك امر فوت شدنى است و تدارك آن ، مشكل نبود، بايد شاگرد، همان راه و روشى را در اصلاح و جبران پاسخ اشتباه آميز استاد در پيش گيرد كه اخلاقا موظف بود در رفع اشتباه لفظى او به همان صورت عمل كند؛ ولى اگر موقعيت به گونه اى حساس و جبران ناپذير باشد كه موكول ساختن جبران اشتباه به جلسات ديگر، مشكل و دشوار باشد، مثلا استاد مى خواهد پاسخ سؤ ال را بر روى برگه و نامه استفتاء بنويسد و شخص سائل نيز، فردى بيگانه و يا از نقطه و مكانى دوردست آمده ، و يا آنكه خانه و سراى او دور باشد، و مى خواهد به سرعت از مجلس استاد به شهر و ديار خود بازگردد، يا آدمى بدزبان و هتاك باشد؛ در چنين شرائطى لازم است شاگرد، فى المجلس نخست با اشاره ، و سپس با صراحت ، استاد را نسبت به اشتباهش هشدار دهد (تا در صدد تدارك آن برآيد)؛ زيرا اگر شاگرد - در چنين موقعيت حساس - از اشتباه و لغزش استاد چشم پوشى كند و آنرا تذكر ندهد، به خود او خيانت كرده است . لذا بايد در صورت امكان با چاره جوئيهاى لطيف ، و گرنه ، با صراحت ، از چنين لغزشى پيشگيرى كرده و استاد را به حقيقت ارشاد نمايد.
اگر استاد براى تصحيح كتاب و درس شاگرد، در نقطه اى از كتاب ، متوقف شد، بايد شاگرد در برابر آن نقطه و آن موضع از كتاب ، چنين بنويسد: ((بلغ العرض )) يا ((بلغ التصحيح )) يعنى عرض و مقابله و تصحيح كتاب و درس ، بدينجا رسيده است .
5 - استمرار در سعى و كوشش و بررسى محفوظات
پس از آنكه شاگرد در حفظ كردن و تصحيح و مطالعه و امعان نظر، درسها را از لحاظ اهميت ، درجه بندى كرد، و اهميت آنها را به ترتيب ، مورد رسيدگى قرار داد، و وظيفه خويش را درباره آنها به انجام رسانيد بايد معلومات و محفوظات خود را مورد مذاكره قرار داده و تفكر و تعمق در آنها را استمرار دهد، و فوائد و نكاتى را كه از اين محفوظات استنباط مى شود و به دست مى آيد مورد اهتمام و توجه قرار داده ، و درباره آنها با برخى از حاضران جلسه درس استاد، به گفتگو و مباحثه بپردازد.
درباره اين موضوع - ضمن بحثهاى آينده - بيان مفصلترى را در پيش داريم .
6- برنامه ريزى ساعات شبانه روزى براى اشتغالات علمى
شاگرد بايد اوقات و فرصتهاى شبانه روزى خود را طبق برنامه تحصيلى خود، تقسيم بندى و طرح ريزى نمايد؛ زيرا اين كار يعنى داشتن برنامه روزانه و تقسيم اوقات ، موجب بركت و ازدياد عمر علمى و فرصتهاى تحصيلى دانشجو مى گردد. شاگرد بايد بازمانده عمر خويش را غنيمت بشمارد؛ زيرا بازمانده عمر انسان آنچنان گرانبها است كه نمى توان آنرا ارزيابى نموده ، و قيمت و بهائى براى آن تعيين كرد.
بهترين اوقات و فرصت ها براى حفظ كردن ، سحرها و ساعات پس از نيمه شب . و عالى ترين فرصت براى بحث و گفتگوهاى علمى ، ساعات بامدادان . و مطلوب ترين موقع براى كتابت و نگارش ، اوقات نيمروز. و سودمندترين لحظه ها براى بررسى و مطالعه و مذاكره ، شبانگاهان و بازمانده ساعات روز مى باشد.
از گفته ها و بياناتى كه تجربه نيز آن را تاءييد مى كند اين است كه حفظ كردن مطالب در شبانگاهان از حفظ كردن در ساعات روز، نافع تر مى باشد؛ چنانكه حفظ مطالب در حالت گرسنگى و عدم امتلاء معده ، سودمندتر از هنگام سيرى است .(357)
اگر شاگردى بخواهد در حفظ و غوررسى معلومات خود، كاملا موفق و كامياب گردد بايد جا و مكانى خالى از اغيار و به اصطلاح : محل دنجى را انتخاب كند كه از عوامل سرگرم كننده و مشغول ساز از قبيل سر و صدا و سبزه و گياه و رودهاى جارى و راه ها و شوارع پرتراكم - كه رفت و آمد و حركات در آنجا زياد است - بدور باشد؛ زيرا اين عوامل ، مانع آسايش دل و آرامش و فراغ خاطر مى باشد، و موجبات تفرق و پريشانى قلب و انديشه آدمى را فراهم مى سازد.
7- انتخاب روز و ساعت ويژه براى آغاز به درس
شاگرد بايد درس خود را در ساعات نخستين بامدادان قرار دهد؛ چون در حديث آمده است :
(( ((بورك لامتى فى بكورها)) )) (358)
ساعات نخستين بامدادان ، به عنوان لحظات مبارك و پربركتى براى امت و پيروان من قرار داده شده است .
و نيز در حديث ديگر مى بينيم كه رسول اكرم (صلى الله عليه و آله ) مى فرمايد: ((در لحظات صبحگاهى ، جوياى دانش باشيد؛ زيرا من از پروردگار خويش درخواست نمودم كه صبحگاهان را لحظات خير و بركت و فزونى و سعادت براى امتم قرار دهد))(359) .
شاگرد بايد روز پنجشنبه را روز آغاز درس خود قرار دهد. و در برخى ا