نخستين آداب و آئينهاى مربوط به معلم و شاگرد كه بايد (در امر تعليم و تعلم ) به عنوان يك امر ضرورى و قطعى مورد توجه قرار گيرد اين است كه در پويائى از علم و يا بذل و اعطاء آن به ديگران ، داراى خلوص نيت باشند (يعنى بايد معلم و شاگرد در مسير تعليم و تعلم در جهت هدفى الهى و انسانى گام بردارند، و هيچگونه شوائب انتفاعى و مادى را با اين هدف الهى نياميزند)؛ زيرا محور و كانون ارزش علم و رفتار هر كسى بر قصد و نيت است كه اعمال و رفتار انسان گاهى همچون سفال و كوزه شكسته اى - فاقد ارزش و اعتبار مى شود. و گاهى نيز همين اعمال و رفتار در ظل نيت و جهت يابى ، و هدف گيرى درست و الهى ، همانند گوهرى گرانبها آنچنان داراى ارزش و اعتبار مى گردد كه نميتوان آنرا به علت گرانمايگى ، ارزيابى كرد. و گاهى نيز همين اعمال و رفتار، به خاطر هدف گيريهاى نادرست و غيرانسانى به صورت وزر و وبالى بر دوش انسان سنگينى كرده ، و برگه هاى جرم و گناه فزونترى بر صفحات پرونده اعمال سياه او اضافه خواهد نمود، اگر چه اين اعمال به صورت اعمال واجب و تكاليف حتمى الاجراء او باشد.
بنابراين لازم است كه معلم و شاگرد در اعمال و كوششهاى خود صرفا خدا و طاعت از فرمان او و پيراستن خويش (از رذائل ) و ارشاد بندگان خدا به حقايق دين را منظور نهائى خود قرار دهند. آنها نبايد در انجام وظائف خويش ، هدف ديگرى را در قصد و نيت خود راه دهند؛ يعنى نبايد اغراض و هدفهاى دنيائى و نادرست و كم ارزشى را - كه موجب لذت و خوارى و فرومايگى آنها نزد خدا، و باعث خشم او، و از دست دادن سعادت و نيكبختى جاويد سراى پسين ، و محروميت از اجر و پاداش دائمى مى گردد - در مد نظر گيرند.
اينگونه اهداف و اغراض دنيائى و نادرست و كم ارزش ، عبارتند از: حب مال ، جاه طلبى ، نام جوئى و تشخص ، نموديابى در ميان اقران و همگنان ، برترى جوئى نسبت به همالان ، باليدن نسبت به برادران ايمانى و امثال آنها از هدفهاى نادرستى (كه همت انسانى را دستخوش ابتذال ساخته و انسان را به فرومايگى شخصيت سوق ميدهند)، و مآلا اشخاص را به صورت ((زيانكارترين افرادى درمى آورد كه مساعى و كوششهاى آنان در زندگى ، فاقد جهت يابى و آميخته با گمراهى و سرگشتگى است و اين چنين افرادى مى پندارند كه رفتار و كار درستى را در پيش گرفته اند (130)
الف - رهنمودهاى قرآن كريم براى ايجاد اخلاص نيت :
آن عامل جامع و اساسى - كه مى تواند اخلاص نيت را در رفتار انسان به ثمر رساند - تصفيه و پالايش درون و باطن از هر گونه آلايشها است . به اين معنى كه بايد انسان سر و باطن خويش را از ملاحظه و توجه به غير خدا - از طريق عبادت و بندگى او - پاكسازى كند. خداوند متعال در اين باره مى فرمايد:
(( ((فاعبدالله مخلصا له الدين الا لله الدين الخالص )) )) (131)
پس خداى را با خلوص نيت در آئين دارى ، بندگى كن ، هان اى انسان ! دين و آئين خالص و پاكيزه از آن خداى متعال و براى او است .
و يا اينكه مى فرمايد:
(( ((و ما امروا الا ليعبدوا الله مخلصين له الدين حنفاء و يقيموا الصلوة و يؤ توا الزكوة و ذلك دين القيمة )) )) (132)
انسانها - صرفا - ماءمور و موظفند كه خداى را با آميزه اخلاص در ديندارى ، و درونى پالايش شده پرستش نمايند، و نماز را به پاى دارند و زكوة را بپردازند، - و اين است دين و آئين استوار و پايدار و راه راست زندگى انسانى .
خداوند متعال (وصول به مقام سعادت و نيل به لطف و رحمت خويش را بر پايه توحيد در عبادت و بندگى ، و تصفيه باطن استوار ساخته ، آنجا كه ) مى فرمايد:
(( ((فمن كان يرجوا لقاء ربه فليعمل عملا صالحا و لا يشرك بعبادة ربه احدا)) )) (133)
آنكه براى وصول به لطف و رحمت پروردگارش اميدوار است بايد رفتار شايسته اى را در پيش گيرد، و هيچ كس و هيچ چيز را در مسير بندگى پروردگارش ، شريك و انباز او قرار ندهد.
گويند: اين آيه درباره افرادى نازل شده است كه در اعمال و رفتار خود، جوياى رضاى غيرخدا هستند، و براى جلب ستايش مردم به عبادت مى پردازند.
خداوند متعال (درباره محروميت و ناكامى دنياپرستان از لذات و نعماى اخروى ) مى فرمايد:
(( ((من كان يريد حرث الآخرة نزد له فى حرثه ، و من كان يريد حرث الدنيا نؤ ته منها و ماله فى الآخرة من نصيب )) )) (134)
اگر كسى كوشش خويش را در تحصيل فراورده هاى اخروى مصروف دارد، ما به نفع او بر اين فراورده ها مى افزائيم . و چنانچه هم و عنايت و اراده خود را در تحصيل فراورده هاى دنيوى محدود سازد، اين هدف را براى او تاءمين مى كنيم ، ولى براى او از بهره هاى آخرت ، نصيبى نخواهد بود.
و نيز چنين مى فرمايد:
(( ((من كان يريد العاجلة عجلنا له فيها ما نشاء لمن نريد، ثم جعلنا له جهنم يصليها مذموما مدحورا)) )) (135)
اگر كسى دنياى شتابنده و زودگذر را هدف زندگانى خود قرار دهد و فقط خواهان آن باشد، ما - بر حسب اراده و مشيت خويش - خواسته هاى او را با شتاب و سرعت برآورده مى سازيم ، ولى در بازپس ، آتش دوزخ را براى او آماده مى نمائيم تا با وضعى نكوهيده و حالتى سرافكنده و رانده شده به آن درآيد و طعم تلخ آنرا بچشد.
((ارزش و اعتبار عمل و رفتار هر فردى مطابق نيت و قصد و هدف او است . و كاربرد سود و عوائد اعمال هر انسان صرفا به نيت او وابسته است . اگر كسى (از هرگونه هدفهاى انتفاعى مادى بگريزد و) از وادى هدفهاى نفسانى هجرت كند و راه وصول به رضاى خدا و رسول او و مقصدى الهى و هدفى انسانى ، كوچ و هجرت كرده است . ولى اگر هجرت و گريز او به سوى دنيا انجام گيرد، به دنيائى كه ميخواهد (از منافع آن بهره مند گردد و) به آن دست يابد، و يا ميخواهد از رهگذر هجرت و كوچيدن خود، به تمايلات جنسى خويش دامن زند و از وجود جنس زن بهره كشى كند؛ هجرت و كوچيدن او به همان هدفهاى مبتذل و كم ارزش تنزل خواهد يافت )) (136) .
اين حديث شريف از اصول و قواعد بنيادى اسلام ، و يكى از پايه ها و بلكه نخستين استوانه هاى تعاليم مقدس اسلام است .
يكى از دانشمندان (درباره ارزش و اهميت شگرف اين حديث ) مى گويد: اين حديث با محتواى جالب آن ، يك سوم علم و معرفتى است (كه بايد شاگرد يا معلم ، آنرا ضميمه اندوخته هاى علمى خود ساخته و بدينوسيله معارف خويش را تكميل نمايند).
يكى از فضلاء و دانشمندان برجسته در توجيه اين سخن مى گويد: اندوخته ها و فراورده ها به مدد دل و زبان و سرانگشتان آدمى بدست مى آيد (به عبارت ديگر: عوائد و بهره هاى انسان در زندگانى در سايه جنبش و كوشش درونى و به كمك زبان و به يارى تحرك اعضاء و اندام او به هم ميرسد و فراهم مى گردد). بنابراين نيت و اراده انسان (كه عبارت از جنبش و تحرك درونى است ) يكى از عوامل سه گانه تحصيل عوائد و اندوخته هاى بشر مى باشد. اين عامل درونى بر دو عامل ديگر يعنى زبان و سرانگشتان و اندام انسان ، رجحان و برترى دارد؛ زيرا نيت و اراده انسان - منهاى جنبش و تحرك زبان و اندام - مستقلا به عنوان عبادت و بندگى خدا تلقى مى گردد، در حاليكه فراورده هاى زبان و اندام و به عبارت ديگر: گفتار و كردار انسان - منهاى نيت و اراده صحيح - فاقد هرگونه ارزش عبادى است . (يعنى اگر گفتار و رفتار انسان ولو در جهت بندگى و با رنگ و چهره عبادت انجام گيرد؛ ولى عارى از قصد قربت باشد، بهيچوجه به عنوان عبادت تلقى نخواهد شد و بهيچگونه پاداش و ثوابى منتهى نخواهد گشت ).
علماء و دانشمندان سلف و جماعتى از رهروان و پيروان آنها با علاقه و دلبستگى شديدى ، طليعه كتاب خود را با اين حديث آغاز مى كردند تا بدينوسيله به مطالعه كنندگان آثار خود هشدار دهند كه بايد (در تمام امور) از حسن نيت و تصحيح عقيدت ، برخوردار بوده ، و نسبت به آن اهتمام ورزيده ، و عنايت خويش را در شروع به كارها در پاكسازى نيت و اخلاص در اراده معطوف سازند.
بارى رسول اكرم (صلى الله عليه و آله ) فرمود:
((نيت و جنبش درونى مؤ من از رفتار و تحرك اندام و زبانش بهتر و پرارزش تر است )). و در حديث ديگرى آمده است : ((نيت مؤ من از عمل او رساتر و كارسازتر است )) (137) .
((مردم در روز قيامت بر حسب نيت ها و اراده هاى خويش ، محشور مى گردند))(138) .
پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله ) با روايت از جبرئيل (عليه السلام )، و او از خداى (عز و جل ) چنين آورده كه خداوند متعال فرموده است : ((اخلاص و پالايش قصد و نيت يكى از اسرار من مى باشد كه در دل بندگان محبوب خويش به وديعت نهاده ام ))(139) .
(براى آنكه به اهميت و ارزش نيت انسان پى ببريم و بدانيم كه اعمال و رفتار انسان ، چگونه بوسيله نيت و اراده او ارزيابى مى شود، رسول گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله ) فرمود):
((نخستين كسى كه در روز قيامت مورد محاكمه و داورى قرار مى گيرد و به زبان او حكم صادر مى شود، عبارت از كسى است كه در دنيا به شهادت رسيد. (چنين شخصى را مى آورند) و نعمتهائى را كه در دنيا به وى ارزانى شده است بدو معرفى كرده و به رخ او مى كشند، او نيز نعمتهاى ارزانى شده را شناسائى كرده (و بدان اعتراف مى كند). سپس به او مى گويند: در ظل اين نعمتها چه كارى را در دنيا صورت داده اى ؟ مى گويد: خدايا در راه تو به جهاد و پيكار با دشمنان دين برخاستم با آنگاه كه به درجه شهادت نائل شدم . به او مى گويند: دروغ مى گوئى ؛ زيرا تو با اين منظور و هدف به جهاد قيام نمودى تا ديگران درباره تو بگويند: ((او مردى دلير و باشهامت بوده است )). مردم نيز اجر و پاداش تو را پرداختند و شهامت تو را بر زبان راندند (يعنى تو به قصد پاداش لسانى مردم به جهاد برخاستى و آنها نيز درباره تو و اين هدف تو، دريغ نكردند و اجر تو را تواءم با تمجيد و تجليل به تو تسليم كردند. بنابراين آيا تو مى توانى - با وجود آنكه غير خدا را در قصد و هدف خويش در مد نظر گرفته اى - از خدا درخواست اجر و پاداش نمائى ؟!) لذا خداوند متعال فرمان ميدهد كه وى را به رو درافكنند و بر روى زمين بكشند تا در ميان آتش دوزخ افتد.
سپس شخص ديگرى را احضار مى كنند كه در دنيا به دانش آموختن و يا تعليم آن به ديگران و نيز تلاوت قرآن كريم ، سرگرم بوده است . آنگاه نعمتهائى كه در دنيا از آنها برخوردار بوده به وى عرضه مى كنند. او نيز آنها را شناسائى كرده و بدآنها اعتراف مى نمايد. سپس به وى مى گويند: چه كارى در دنيا و در سايه اين نعمتها انجام داده اى ؟ پاسخ مى دهند كه در دنيا به دانش اندوختن و تعليم آن به ديگران و تلاوت قرآن مشغول بوده ام ، و در اين رهگذر تو را مى جستم و هدفم ، تو بوده اى . ولى به وى مى گويند: دروغ مى گوئى ، زيرا تو از آن جهت به تعلم و تعليم و تلاوت قرآن دست يازيدى كه مردم ، ترا به عنوان يك عالم و دانشمند تلقى كرده و ديگران درباره تو بگويند كه قارى قرآن مى باشى . مردم نيز (اجر و پاداش نيت ترا پرداختند) و گفتند: تو قارى قرآن و عالم و معلم ديگران بوده اى . (بنابراين به چه جهت و روى چه اساسى از خدا توقع اجر و پاداش را دارى ؟! مگر نه اين است كه تو علم و دانش را براى غير خدا اندوختى و آموختى و با هدفى بيگانه از خدا به تلاوت قرآن قيام نمودى ؟!) لذا دستور ميدهند كه او را به چهره بر روى زمين بكشند با آنگاه كه در ميان آتش دوزخ ، افكنده شود))(140) .
((اگر كسى در طى تحصيل علم و دانشى - كه بايد آنرا به منظور كسب رضاى خداى (عز و جل ) فراگيرد - جوياى هدفى ديگر باشد، و بخواهد از طريق علم و دانش فقط به اغراض دنيوى دست يابد؛ نميتواند در روز رستاخيز بوى خوش بهشت را نمى يابد)) (141) (يعنى آنچنان از بهشت بيگانه مى گردد كه از آن اثرى نخواهد يافت ).
((اگر كسى علم را براى غير خدا فراگيرد يعنى غيرخدا را هدف علم آموزى خويش قرار دهد، جايگاه او از آتش دوزخ فراهم و آماده خواهد شد)).
((اگر كسى علم و دانش را از آنجهت فراهم آورد كه بخواهد با دانشمندان ديگر بستيزد، و يا بر سفيهان و سبك مغزان بتازد و درافتد، و يا آنرا وسيله جلب نظر مردم به خويشتن قرار دهد، بايد جايگاه و ماءواى خود را از آتش دوزخ فراهم آورد.(142)
((علم و دانش را با اين اهداف (بى ارزش ) نياموزيد كه با سفيهان و نابخردان درافتيد، و با دانشمندان به جدال و ستيز برخيزيد، و يا نظر مردم را به خود معطوف سازيد؛ بلكه در گفتار خويش ، پوياى همان اهدافى باشيد كه در پيشگاه خداوند متعال و در نزد او قرار دارد؛ زيرا آنچه نزد خدا است پايدار و فناناپذير است ؛ چون خدا، باقى و پايدار مى باشد، و ماسواى آن دستخوش فنا و نابودى است . بايد شما آبشخورهاى حكمت و چراغهاى فروزان هدايت ، ملازم خانه هاى خويش (همچون فرش و بساطى ستبر كه در خانه گسترده و افتاده است ) بوده و مانند مشعلهاى تابناك در شب تاريك و ديجور، دل زنده و كهن جامه و ژنده پوش باشيد كه ميان اهل آسمان ، معروف و در ميان اهل زمين ، گمنام زيست كنيد)) (143) .
((اگر كسى چهار چيز را هدف دانش آموختن خود قرار دهد، موجبات ورود به آتش دوزخ را براى خويش فراهم مى نمايد:
باين معنى كه از رهگذر عالم بودن بخواهد:
1- بر دانشمندان مباهات ورزد.
2- با سفيهان و نابخردان بستيزد.
3- توجه و انظار ديگران را به خود جلب نمايد.
4- از امراء و دولتمردان ، (مال و ثروتى ) اخذ كند)) (144) .
((اگر كسى ضمن ازدياد مايه هاى علمى ، بر مراتب علاقه و دلبستگى خويش به دنيا بيفزايد (اين دلبستگى فزاينده او به دنيا) موجب مى شود كه بيش از پيش از خداوند متعال ، فاصله گرفته و بر مراتب بعد و دورى خود را از او بيفزايد)) (145) .
((هر علم و دانش و آگاهى - براى هر فردى - بارى سنگين و وزرى ننگين است ، و در روز قيامت بر شانه او فشار مى آورد، مگر آن علمى كه بر طبق آن عمل شود و انسان ، رفتار خويش را با آن هماهنگ سازد)) (146) .
((در روز قيامت ، عذاب و شكنجه عالم و دانشمندى كه علم او به وى سود نرساند و عملا از آن نتيجه نگيرد، از عذاب تمام مردم ديگر سخت تر و طاقت فرساتر خواهد بود)) (147) .
((قضيه و مثل دانشمندى كه راه و رسم خير و نيكى را به مردم مى آموزد و خويشتن را فراموش مى كند و بخود نمى پردازد، همانند فتيله اى است كه به ديگران روشنائى مى بخشد، و خود را سوزانده و تباه مى گرداند)) (148) .
در حديث ديگرى چنين آمده است كه :
((مثل چنين دانشمندى مثل چراغ است (چراغى كه خود مى سوزد و تباه مى گردد؛ ولى به ديگران بهره و روشنائى ميرساند).
((علماء و دانشمندان اين امت ، دو تيره اند:
1- دانشمندانى كه از علم و آگاهى خود سودمند مى گردند، آنرا بدون چشم داشت (به هدفهاى دنيوى ) و عارى از هر گونه آزمندى و صيد طعمه و سودجوئى ، در اختيار ديگران قرار مى دهند، براى چنين دانشمندانى همه جانداران عالم - اعم از ماهيان دريا و جانوران خاك زى و پرندگان و مرغان هوا - از خداوند متعال ، رحمت و آمرزش را درخواست مى كنند. آنان با جلال و شكوه ويژه اى در پيشگاه خداوند متعال حضور مى يابند؛ و در حاليكه بزرگى و سرورى و شرف در سراپاى وجود آنها به چشم مى خورد، محشور مى گردند. و در پيشگاه خداوند حضور مى يابند و با پيامبران و فرستادگان خدا همره و همدم اند.
2- و دانشمندانى كه خداوند؛ آنانرا از علم و آگاهى برخوردار ساخته است ؛ ولى از تعليم و ارشاد ديگران دريغ مى ورزند. و به شرطى ، علم و آگاهى خود را در اختيار ديگران قرار مى دهند كه عوض و نفع مادى از رهگذر آن ، عايد آنها گردد. و بالاخره با چشم داشت به سوى منافع مادى و با روح آزمندى و صيد طعمه ، حاضرند ديگران را تحت تعليم و ارشاد خويش قرار دهند. چنين دانشمندانى با لگام و دهان بندى آتشين - در روز قيامت - ميان مردم پديدار مى گردند. و منادى بانگ برمى آورد و به مردم مى گويد: اينان كسانى بودند كه در دنيا - جز با هدف انتفاعى و سودجوئى و آزمندى و بالاخره اغراض دنيوى - از تعليم ديگران دريغ مى ورزيدند. چنين دانشمندانى بدينسان در روز رستاخيز شكنجه مى شوند تا آنگاه كه مردم و يا خود آنها از محاسبه و بازپرسى در دادگاه الهى فارغ شوند)) (149) .
((اگر كسى علم و آگاهى خويش را كتمان نمايد، و از نشر و تعليم آن به ديگران دريغ ورزد، خداوند متعال بر چهره او لگامى (آتشين ) افكند)) (و بدينسان او را معذب و ذليل مى سازد).
((علم و دانش بر دو گونه است :
1- علمى كه به قلب و درون انسان راه يافته (و روح انسان را سامان مى دهد). چنين علمى مى تواند نافع و سودمند افتد.
2- علمى كه بر سر زبان متوقف مانده (و به دل و درون انسان رسوخ نكرده ) است . اينگونه علم و دانش ، به صورت حجت و دليل كوبنده خدا نسبت به افراد بشر، درمى آيد)) (150) (كه در روز قيامت ، نكبت و مقهوريت و خوارى را براى صاحب آن به ارمغان مى آورد).
((من نسبت به امت مسلمان و پيروان خودم اعم از مؤ من و مشرك ، بيم و هراسى ندارم ؛ زيرا ايمان و اعتقاد مؤ من ، از او نگاهبانى مى كند، و كفر و انكار و ناسپاسى مشرك ، موجبات قلع و قمع او را فراهم مى آورد.
من از منافق و فرد دورو، سخت بيمناك هستم كه زبانش گويا و آشنا، و به اصطلاح زباندان و عالم است . مطالبى را بر زبان جارى مى سازد كه شما آن را به عنوان كار خوب مى شناسيد. ولى از لحاظ عمل ، دست به كارهائى مى زند كه شما آنها را زشت تلقى مى كنيد)) (151) (يعنى خوب حرف مى زند و حرف خوب مى گويد، ولى عملا زشت كردار است . من بر امت خود از چنين عالم منافق و گرفتار دوگونگى شخصيت سخت هراس دارم ).
((بيشترين ترس و بيم من بر شما ملت مسلمان - پس از درگذشتم - از كسى است كه - عليرغم علم و زباندانى و كارآئى در سخن و گفتار - مردى منافق و اسير دوگانگى شخصيت است )) (152) (و ميان گفتار و رفتار او هماهنگى و همسانى به چشم نمى خورد و فقط دانش او زبانى مى باشد).
((بدترين بدترها، علماء و دانشمندان بدسيرت و زشت سريرتند. و خوب ترين خوب ترها، همان دانشمندان برگزيده و پاك سيرت مى باشند))(153) .
((اگر كسى مدعى علم و دانش گردد و بگويد: من دانشمند مى باشم (بدانيد) كه او جاهل و نادانى بيش نيست )) (154) .
((دين و آئين الهى آنچنان پديدار و گسترده گردد كه از پهنه درياها بگذرد و درياها در راه خدا ژرفاى خود را براى علم و دانش و دين و آئين الهى آماده پذيرائى مى سازند و علم در عمق آنها نفوذ پيدا مى كند (و يا آنكه درياها در راه دين فروهشته گردند). سپس از پس شما گروه هائى پديد مى آيند كه قرآن را تلاوت كنند و مدعى شوند كه ما قارى قرآنيم (و در ادعاى خود، چنان بلندپروازند كه مى گويند): آيا در دنيا و جهان ، كسانى وجود دارند كه از لحاظ آشنائى به قرائت قرآن و فقاهت و بينش دينى و علم و دانش ، بر ما فزونى داشته باشند؟!
پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله ) پس از چنين بيانى ، رو به اصحاب و ياران خود كرده و فرمود: آيا از ميان اين گروه پرمدعا، انتظار خير و نيكى را داريد؟ عرض كردند: نه . حضرت فرمود: اين گروه بى خاصيت ، از مردم همين امت مسلمان هستند (و ادعاى مسلمانى دارند)، اينان هيزم آتش دوزخ خواهند بود)) (بنگريد به : كنزالعمال 10/212).
ج - احاديث شيعى درباره خلوص نيت
پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله ):
كلينى به اسناد خود از اميرالمؤ منين على (عليه السلام ) آورده است كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) فرمود: ((دو گروه از مردم جامعه بشرى آنچنان همواره گرسنه اند كه بهيچوجه اشباع و سير نمى گردند:
1- كسانى كه پوياى مال و طالب ثروت اند.
2- كسانى كه جوياى علم و خواهان دانش مى باشند.
اگر كسى در اين دنيا به آنچه براى او حلال و مباح مى باشد، بسنده و قناعت كند، سالم و تندرست و با خاطرى آسوده و درونى سالم زيست مى كند؛ ولى اگر كسى بخواهد از راههاى ناروا (به حطام دنيوى و مال و مكنت ، دست يازى كند و) به هدفهاى مادى برسد، موجبات هلاك و نابودى (و اضطراب درونى و تشتت خاطر) خويش را فراهم مى آورد، مگر آنكه به خود آيد و به خداى خويش بازگردد و از گذشته خود توبه نمايد.
هرگاه كسى علم و دانش را از افراد درخور و شايسته ، فراگيرد و عملا پاى بند به آن باشد راه نجات و رهائى خويش را از آتش دوزخ تدارك ديده (و از هرگونه گزند روحى و معنوى در دنيا و آخرت مصون خواهد بود)؛ ولى اگر هدف او در فراگيرى علم ، عبارت از مطامع دنيوى باشد بايد حظ و بهره خود را صرفا در دنيا بجويد)) (155) (بنابراين نبايد در انتظار اجر و پاداش اخروى باشد).
امام باقر (عليه السلام ):
و نيز همان كلينى ، حديثى با اسناد خود از امام محمد باقر (عليه السلام ) در كتاب (الكافى ج 1 ص 59) آورده است كه محتواى آن ، چنين مى باشد:
((اگر هدف طالب علم (با اغراض هوس آميز، آلوده گردد) و بخواهد با مايه علمى و حربه علم ، بر علماء و دانشمندان مباهات ورزد، با سفيهان و سبك مغزان بستيزد، و يا انظار مردم را به خود جلب نمايد، جايگاهش از آتش دوزخ فراهم و آماده خواهد شد. (بايد متوجه باشيم :) رياست و سرپرستى صرفا درخور افرادى است كه داراى شايستگى كافى هستند)).
امام صادق (عليه السلام ):
همان كلينى (رضوان الله عليه ) با اسناد خود از امام صادق (عليه السلام ) آورده است كه فرمود:
((اگر كسى در تحصيل حديث (آشنائى به ماءخذ آئين و اعتقادات دينى ) منافع دنيوى را هدف قرار دهد، حظ و بهره اى در آخرت عائد او نخواهد شد؛ ولى اگر هدف او در فراگرفتن سنت و حديث - (كه خود از منابع اساسى شريعت اسلامى است ) - عبارت از خير و نيكبختى اخروى و معنوى باشد، خداوند نيز خير و سعادت دنيا و آخرت را به وى ارزانى خواهد كرد(156) .
((اگر احساس نموديد كه عالم و دانشمندى به دنيا دلبستگى شديد دارد، نسبت به او درباره دين و آئين خود بر حذر بوده و او را نسبت به دينتان متهم سازيد (و يكپارچه تسليم عقائد او نشويد، و به راستين بودن او دل نبنديد)، زيرا هر كسى كه چيزى را دوست ميدارد و خاطر خويش را بدان سرگرم ميسازد، اهتمام و عنايت او به صيانت و نگاهبانى همان چيز مبذول و محدود بوده و گرد همان مى گردد)) (157) .
حضرت صادق (عليه السلام )، سپس فرمود: خداوند به داود پيامبر (عليه السلام ) وحى نمود كه : ((عالم و دانشمند شيفته و فريفته دنيا را ميان من و خودت واسطه قرار مده ؛ زيرا چنين دانشمندى ترا از راه محبت و عشق به من بازميدارد. اينگونه دانشمندان ؛ قطاع الطريق و راهزنانى هستند كه راه را بر بندگان خواهان من ، مى برند و مسدود مى سازند. كمترين و ناچيزترين رفتارى را كه من با آنان در پيش خواهم گرفت ، اين است كه حلاوت و شيرينى و گوارش مناجات و نيايشم را از دلهاى آنان بيرون مى كشم )) (158) .
همان امام (عليه السلام ) از پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله ) روايت كرده است كه فرمود:
((فقهاء و دانشمندان واجد بينش دينى ، نمايندگان امين انبياء و پيمبران و نائبان و فرستادگان خدا هستند؛ البته تا آنگاه كه در منجلاب مطامع دنيوى غوطه ور نشوند، و حرفه دنيادارى را در پيش نگيرند. عرض كردند يا رسول الله ، فقهاء و دانشمندان ، چگونه و با چه كيفيتى در دنيا و مطامع آن ، غوطه ور مى گردند؟ فرمود: آنگاه كه از كارهاى سلطان و پادشاه زمان پيروى كنند، (ناگزير به دنيا روى آورده و در مزبله آزمندى هاى مادى آلوده مى شوند).
اگر متوجه شديد كه فقهاء و دانشمندانى چنين راه و رسمى را پيشه خود ساخته اند نسبت به دين و آئين خويش كاملا از آنان برحذر باشيد)) (159) ؛ (چون ممكن است اينان ، جان و شيره دين و ايمان شما را - همچون راهزنان - از قلب و دلتان بربايند).
گروه بندى طالبان علم و دانشجويان :
از همان امام صادق (عليه السلام ) چنين روايت شده است كه فرمود: طالبان علم و دانشجويان به سه گروه تقسيم مى شوند؛ لذا بايسته است كه خود آنها و ماهيت و مشخصات ظاهرى و باطنى آنان را شناسائى كنيد:
1- گروهى از آنجهت ، طالب علم اند، كه ميخواهند - با تحصيل آن - سفاهت و سبك مغزى و فخر و مباهات به ديگران ، و ستيز و درگيرى با رقيبان و همالان را پيشه خود سازند.
2- گروهى ديگر كه هدف آنان در تحصيل علم ، عبارت از فزون جوئى و دست يازى به مقام و منصب و تكبر و خود بزرگ بينى ، و خدعه و نيرنگ كارى مى باشد.
3- گروه سوم ، دانشجويانى هستند كه بخاطر كسب بينش دينى و نيز عمل و رفتار بر طبق موازين آن ، جوياى دانش و پوياى علم اند.
نتيجه :
الف - گروه اول ، كه (عالم نمايانى ) نادان هستند، افرادى ستيزه جو و آزاردهنده مى باشند و ميخواهند با تظاهر به مذاكره علمى و اظهار حلم و بردبارى ، در محافل و در حضور مردم سخن گويند. (و در كمين آن هستند كه ضمن صحنه سازى ) و در زير ماسك خشوع و پارساجامگى ، پيشخوانى كنند و زبانزد مردم گردند، در حاليكه از هر گونه تقوى و پارسائى ، عارى و تهى مى باشند.
خداوند متعال به خاطر همين صحنه سازيها، اندرون بينى آنها را در هم كوبيده و استخوان سينه شان را در هم مى شكند و پاره پاره مى سازد (و سرانجام ، آنها را در سر جاى خود مى نشاند).
ب - گروه دوم كه اهل دست درازى و ترفع و حيله و نيرنگ مى باشند، افرادى خائن و متملق اند كه با نيرنگ و چاشنى چاپلوسى ، بر رقيبان و همگنان ، ترفع و دست يازى و فخر مى نمايند. و نسبت به مالداران و دولتمندان فرومايه تر از خود، (آنهم عارى از هرگونه قصد قربت ) اظهار فروتنى مى نمايند.
اينان شهد و حلوا و طعمه هاى گواراى مالداران را مى بلعند، و در جهاز گوارش خود هضم مى كنند؛ ولى (ضمن آن ) دين و آئين خود را در هم مى كوبند. خداوند متعال به كيفر چنين انحراف و انحطاطى ، آنانرا خامل و گمنام كرده و در ميان مشخصات و عوامل نامورى علماء و دانشمندان واقعى ، آثار و نشانه هاى آنها را محو و نابود مى سازد. و سرانجام بى نام و نشان خواهند گشت .
ج - گروه سوم كه به حق ، صاحب فقه و بينش و آگاهى و اهل عمل به موازين آگاهيهاى خود مى باشند، همواره گرفتار هم و غم و اندوه شديد و بيدارى شب هستند بگونه اى كه تحت الحنك به كلاه خويش بسته (و انزواء اختيار كنند) و در تاريكى شب به عبادت برخيزند. و در حاليكه بيمناك و خواهان و هراسان هستند عمل مى كنند، سرگرم كار خود مى باشند، و از مردم شناسى بهره اى كافى دارند. (به همين جهت ) از مطمئن ترين برادران دينى خود بيمناك هستند (كه مبادا بوسيله همين دوستان مصالح دنيا و آخرت ، دين و ايمانشان مورد دستبرد افكار و آراء واهى آنها قرار گيرد). خداوند متعال (به جاى اينهمه رنجها و شكنجه هاى روحى كه علماء واقعى با آنها درگير هستند) پايه هاى وجودشان را استوار داشته (و در سايه لطف و مرحمت خويش ، نيازهاى آنها برآورده ساخته ) و آنانرا در روز رستاخيز در پناه امن و حمايت خود قرار ميدهد)) (160) .
امام باقر (عليه السلام ) و سخنان او در رده بندى علماء و دانشمندان :
صدوق (رحمه الله ) در كتاب ((الخصال )) روايتى با اسناد از امام باقر (عليه السلام ) نقل كرده است (كه ضمن آن ، علماء و دانشمندان به هفت رده و طبقه تقسيم شده اند):
1- ((دسته اى از علماء و دانشمندان (محتكرانى بيش نيستند) و دوست دارند كه اندوخته هاى علمى خود را ذخيره نمايند، و نميخواهند مايه هاى علمى آنها را در اختيار ديگران قرار گيرد. چنين دانشمندانى در نخستين قعر آتش دوزخ ، جاى دارند.
2- گروهى ديگر از اندرز ديگران و نصايح اخلاقى ناصحان ، بيزارند (و نمى خواهند زير بار موعظه ديگران قرار گيرند)؛ ولى در پند و موعظه ديگران سختگيرى مى كنند. اينان در دومين ژرفاى دوزخ ، ماءوى دارند.
3- برخى از علماء (سوداگران و تجارت پيشه اند و) صلاح و سود خود را در آن مى بينند كه مالداران و دولتمندان و ارباب منصب و مقام و طبقه اشراف و كاخ نشينان را از معلومات و معارف خويش بهره مند سازند (و حرفه تعليم خود را در اينگونه طبقات محدود نمايند)، و چنين معتقدند كه افراد بينوا و تهى دست و كوخ نشينان را در محدوده علم و دانش ، جائى نيست . چنين دانشمندان (بى وجدان و تجارت پيشه ) در سومين عمق جهنم مسكن دارند. 4- فرقه اى از دانشمندان ، راه و رسم جباران و پادشاهان را در علم خويش ، پيشه خود ساخته ، به گونه اى كه اگر بر آنها ايراد گيرند و در اداء حق آنها (از لحاظ احترام و مطامع دنيوى ) كوتاهى شود، خشمگين گردند. اينگونه علماء در چهارمين ژرفناى آتش دوزخ جاى دارند.
5 - برخى از دانشمندان ، جوياى گفته هاى يهود و نصارى هستند (همچون زمان معاصر كه برخى از دانشمندان به گفته هاى غربى ها استناد مى جويند) تا بدينوسيله معلومات و معارف خويش را آبرومندانه تر و فزونمايه تر و مفصل تر جلوه دهند (و به اصطلاح : حدس و تفطن هاى علمى خود را از رهگذر اطلاعات مخدوش و محرف دانشمندان يهود و نصارى تقويت و تاءييد كنند، و در اين مسير، حجم گفته هاى خويش را افزايش دهند) اين فرقه از دانشمندان در پنجمين قعر دوزخ جاى گيرند. (161)
6- دسته ديگرى از دانشمندان (اهل عرض اندام هستند) و خويشتن را در منصب فتوى و صدور حكم دينى قرار مى دهند، (و اين منصب را به رخ ديگران مى كشند) و به مردم مى گويند: پرسشهاى دينى خود را با من در ميان گذاريد. در حاليكه احيانا ممكن است اينگونه دانشمندان اطلاع درستى در مورد هيچ مساءله اى نداشته باشند (و با آنكه گرفتار جهل و گمرهى هستند ميخواهند همچون نابينائى ، عصاكش كورى دگر شوند). خداوند متعال چنين افراد صحنه پرداز و خودآرا و اساسا هر فرد متكلف را (كه با تكلف و خروج از موضع طبيعى ، در صدد خودنمائى برمى آيد) به هيچوجه دوست نميدارند. اين طبقه از دانشمندان در ششمين درجه ژرفاى جهنم قرار گيرند.
7- جماعتى از علماء و دانشمندان (گرفتار افزارگرائى هستند!) و ميخواهند علم و دانش را وسيله مردانگى و سرفرازى و انديشمندى خويش قرار دهند (تا از اين رهگذر به عنوان فردى عالم و انديشمند، مورد احترام ديگران قرار گرفته و دانش خويش را نردبانى براى ارتقاء به اين هدف و نخوت و تظاهر به مردانگى و عقل ، سازند). جاى چنين دانشمندان (فرصت طلب و نامجوى )، هفتمين قعر آتش دوزخ مى باشد)) (162) .
د - راه و رسم اخلاص نيت در سخنان بزرگان و راهبران دينى :
خضر (عليه السلام ):
از پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله ) چنين روايت شده است كه فرمود:
((موسى (عليه السلام ) با خضر (عليه السلام ) برخورد كرد و به او گفت : مرا نصيحت و سفارش فرما. خضر گفت :
اى طالب علم ! بايد بدانى كه گوينده ، كمتر از شنونده ، گرفتار ملال خاطر و خستگى روحى مى گردد. بنابراين - آنگاه كه با همنشينان خود سخن مى گوئى (با پرگوئى و زياده روى در گفتار)، آنانرا خسته و ملول نساز.
اى موسى ! بدان كه قلب تو، ظرف و جايگاهى پذيرا براى مواد مختلف مى باشد. بنگر كه اين ظرف را با چه مايه ها و موادى آكنده مى سازى .
دنيا را بشناس و آنرا در پس پشت خويش قرار ده (و از آن بگذر و عبور كن )؛ زيرا دنيا نميتواند خانه و جايگاه پايدارى براى تو باشد. دنيا صرفا وسيله و ابزارى براى رسيدن به كمال روحى و معنوى است تا بندگان الهى توشه خويش را از اين گذرگاه براى معاد و توقفگاه هميشگى خود بردارند.
اى موسى ! خويشتن را براى صبر و استقامت آماده ساز تا به مقام حلم و خويشتن دارى نائل گردى . احساس و درك لذت تقوى و پرهيزكارى را در قلبت بيدار ساز تا به علم و آگاهى دست يابى . نفس سركش خود را با حربه بردبارى و شكيبائى تمرين ده و آنرا بدينوسيله مقهور ساز تا از گناه و جرم رهائى پيدا كنى .
اى موسى ! اگر خواهان علم و دانش هستى بايد خويش را براى پذيرائى از علم هر چيزى فارغ و آسوده خيال سازى ؛ زيرا علم و دانش صرفا از آن كسى است كه خود را فارغ از هر چيزى ، در اختيار آن قرار دهد.
زياده از حد سخن مگو، و آنچنان ياوه سرائى مكن ؛ زيرا پرگوئى و ياوه سرائى دانشمندان ، آنانرا در نظر ديگران خوار و زشت جلوه مى دهد و موجب مى گردد كه بديها و زشتيهاى درونى نابخردان ، آشكارا بروز نمايد. بر تو است كه جانب اقتصاد و اعتدال در سخن گفتن را رعايت كنى ؛ چون اعتدال در سخن گوئى نمايانگر موفقيت و نشانه حكمت و صواب انديشى انسان است .
از نادان دورى گزين ، و از آنان روى گردان باش ، و در برابر نابخردان و سبك مغزان ، حلم و خويشتن دارى را در پيش گير؛ چون حلم و خويشتن دارى از مزاياى برجسته و ارزشمند صبرپيشه گان و زيور دانشمندان است .
آنگاه كه فرد نادانى ترا دشنام گفت ، با نرمش و آرامى در برابر دشنام او سكوت اختيار كن ، و با حزم و احتياط از او جدا شو؛ زيرا جهل و ندانم كارى او نسبت به تو و دشنامى كه نثار تو كرده است بيش از آن مى باشد كه به تو اظهار نموده است . (بنابراين با سكوت و فاصله گرفتن محتاطانه خود از او، كمتر زيان مند ميگردى ).
اى پسر عمران ! درى را كه نميدانى چه چيزى آنرا بست و به طرز بستن آن آشنائى ندارى ، مگشا. و نيز درى را مبند كه نميدانى چه چيزى آنرا گشود و بايد به چه كيفيت آنرا باز كرد.
اى پسر عمران ! كسى كه دلبستگى و گرسنگى و طمع او نسبت به دنيا در هيچ حد و مرزى متوقف نمى گردد، و رغبت و گرايش او به دنيا پايان نمى گيرد و نمى گسلد، چگونه مى تواند عابد خدا بوده و خويشتن را بنده خدا بداند؟ او كه خود را فرومايه مى سازد و به حقارت حال خود واقف است ، و خداى را در سرنوشت خويش متهم مى كند (و به تقدير و مشيت او راضى نيست ) چگونه مى تواند زاهد، و داراى خوى پارسائى و بى اعتنائى به دنيا باشد؟!.
اى موسى ! معارف و معلومات را با اين هدف بياموز كه بر طبق موازين آن عمل كنى . نبايد هدف تو در تعليم علم به ديگران ، در سخن گفتن و حرف زدن ، محدود بماند؛ زيرا نتيجه آن اين است كه خويشتن را تباه ساخته و از رهگذر تباهى خود، ديگران را در مسير نور هدايت قرار دهى ))؛ (ولى خود از اين نور، بى بهره بمانى ).
عيسى (عليه السلام )
عيسى (عليه السلام ) (به ياران خود) فرمود: ((شما نيروى خود را براى تاءمين نيازهاى دنيوى بكار ميداريد، در حاليكه روزى شما بدون مساعى (و كوشش هاى خارج از اندازه شما) تاءمين شده است . لكن براى آخرت (آنچنان كه بايد و شايد) نمى كوشيد؛ در حاليكه تاءمين روزى آخرت جز در سايه عمل و كوشش شما ميسر نيست .
شما عالمان و دانشمندان بدى هستيد، چون مزد خويش را دريافت مى داريد ولى علمتان را ضايع و تباه مى سازيد. (شما مزدوران خدا بايد متوجه باشيد) كه ممكن است صاحب كار قريبا از عمل جويا گردد، و بدانيد آن لحظه اى كه او از شما درخواست عمل مى كند به زودى فرا مى رسد، و شما نيز قريبا از اين دنياى پهناور به تنگناى تيره گور منتقل مى گرديد. (آنگاه در برابر اين مطالبه و درخواست چه خواهيد گفت ؟) خداوند متعال شما را از جرم و گناه به همان كيفيت و با همان تاءكيدى نهى مى فرمود كه به شما فرمان داد تا روزه گيريد و نماز را به پاى داريد.
چگونه مى توان كسى را - كه اوضاع و شرايط روزى و رزق او، وى را به خشم آورده است - عالم و دانشمند دانست . و آنكه مقام و منزلت خويش را حقير و پست مى سازد، نام اهل علم را بر وى اطلاق كرد، در حاليكه خود ميداند كه اوضاع و شرايط زندگى او پا به پاى علم و قدرت الهى تعيين شده است ؟
آيا كسى كه خود خداى را در سرنوشت زندگانى خويش ، متهم مى سازد و به هيچ چيزى - كه در زندگانى خود با آنها مواجه است - راضى نمى گردد، چگونه مى تواند خود را در شمار اهل علم به حساب آورد؟.
آيا آنكه دنيايش در ديدگاه او بر آخرت رجحان دارد و به خود دنيا روى آورده (و از آخرت روى گردان است ) و به عوامل زيان بخش به معنوياتش بيش از عوامل سودمند به شخصيت معنوى و انسانى خويش ، اقبال و علاقه و دلبستگى دارد، چگونه مى تواند در عداد اهل علم قرار گيرد؟.
آيا مى توان عنوان عالم را بر كسى اطلاق كرد كه به منظور شهرت و نام آورى ، سخن مى گويد؛ ولى خود جوياى عمل و رفتار، بر طبق گفتارش نمى باشد؟ (163) )).
(آرى به اين گروهها نمى توان عنوان علماء و اهل علم را اطلاق نمود. و به هيچوجه ، شايستگى دريافت چنين عنوان و نشانى را دارا نيستند).
رسول گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله ) فرمود:
واى بر دانشمندان بدسيرت ، كه آتش دوزخ بر آنها درآيد و آنها را بريان سازد و بسوزاند و براى آنها برافروخته گردد. سپس فرمود: چقدر سخت و طاقت فرسا است بار گران و قوت روزانه دنيا و آخرت چنين مردمى ؟ اما از لحاظ مؤ نه و هزينه زندگانى دنيا؛ چون دستت را به چيزى از دنيا دراز نكردى جز آنكه ديدى فاسق و گناهكارى پيش از تو، به آن دست يافته و بدان پيشدستى كرده است . و اما از نظر مؤ نه آخرت ؛ زيرا تو در آخرت ؛ يارانى براى خويش نمى يابى كه در تاءمين توشه و هزينه آخرت تو، يارى ات دهند)) (164) .
از ابى ذر غفارى (رضوان الله عنه ) چنين آورده اند كه گفت : اگر كسى علمى از علوم و معارف مربوط به آخرت و انسانيت را فراگيرد، و بخواهد از رهگذر آن به يكى از اغراض دنيوى دست يابد، يعنى آنرا وسيله نيل به هدفى از اهداف دنيوى قرار دهد، (حتى ) بوى بهشت به مشام وى نخواهد رسيد و نميتواند اثرى از بهشت را براى خويش بيابد(165) )).
ه- شيطان براى از ميان بردن اخلاص دانشمندان همواره در كمين است
مقام و منزلت اخلاص و پاكى نيت ، بسى گرانقدر و در عين حال پرمخاطره و داراى اهميت فراوانى مى باشد. اخلاص داراى معنى و مفهوم دقيقى است كه ارتقاء به قله آن ، سخت دشوار و ناهموار است به اين معنى كه اگر كسى پوياى مقام عالى اخلاص باشد، به بررسى دقيق و انديشه درست و استوار و جد و جهد كافى نياز دارد. چرا چنين نباشد؛ زيرا اخلاص و پاكيزگى نيت ، مدار قبولى اعمال انسان است . پاداش اعمال انسان بر پايه اخلاص و كيفيت اراده او مبتنى و استوار مى باشد. ثمره و بازده عبادت عابدان و پارسايان ، و رنج و زحمت دانشمندان ، و كوشش مجاهدان راه خدا بر محور اخلاص و كيفيت اراده آنان پايدار (و ارزيابى ) مى گردد.
قلت اخلاص برخى از علماء:
اگر انسان با خود بينديشد و در خويشتن فرو رود و حقيقت و ماهيت رفتار خود را تفتيش و بازرسى كند، مى بيند كه آميزه اخلاص ، دراعمال و رفتار او، اندك و ناچيز مى باشد. اما شائبه هاى فساد در عقيدت ، به اعمال او روى آورده و عوامل مخل به اخلاص ، در رفتار او رو به تزايد و تراكم نهاده است . و بخصوص كسانى كه داراى عنوان عالم و دانشمند، و دانشجو و متعلم هستند (بيش از ديگران در معرض هجوم اين عوامل مخل به اخلاص قرار دارند)، و بالاخص كه انگيزه عمومى طلاب و دانشجويان و نيز اهل علم - در آغاز كار - از مجموعه اى (از شوائب دنيوى و مادى ، فرم يافته است ) كه عبارتند از: جاه طلبى ، مال اندوزى ، نام آورى ، لذت برترى جوئى ، دلخوشى و شادمانى به مقام و منصب رهبرى و داشتن پيروان زياد، و برانگيختن مدح ديگران و جلب سپاس و ستايش مردم ، به سوى خود.
نيرنگهاى حق بجانب شيطان : گاهى شيطان (نيز به مدد اين انگيزه ها برمى خيزد) و علاوه بر آن ، آنان را دچار اشتباه مى سازد (و عليرغم وجود چنين انگيزه هاى سخيفى ، آنها را وسوسه مى كند) و مى گويد: هدف شما دانشمندان و دانشجويان ، عبارت از نشر دين و حمايت و دفاع از شريعت و آئينى است كه رسول گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله ) آنرا بنياد كرده است !
علائم فريب خوردگى از شيطان :
مظهر و نمودار اين اهداف و مقاصد (كه بسيارى از طلاب و اهل علم را تحت تاءثير قرار مى دهد) آنگاه چهره مى گشايد كه اينگونه علماء و دانشجويان با افراد و همالانى بهتر و برتر و عالم تر از خود مواجه مى گردند، و چنين احساس كنند كه مردم از خود آنها روى گردان شده و به شخصيتهاى والاتر از آن ها روى آور مى شوند.
در چنين حالتى بايد از نظر روانى ، خويشتن را بيازمايند. اگر چنين احساس نمايند كه نسبت به كسى كه به اين افراد عالم احترام مى گزارد و به فضل و برترى او معتقد است احترام بيشترى قائل اند و از ديدار او خوشحال مى گردند، ولى نسبت به كسى - كه احترامى براى آنها قائل نيست و نيز به عالم ديگرى كه شايستگى فزون ترى از آنها دارد، تمايل بيشترى نشان مى دهد - در خود علاقه اى احساس نمى نمايند، بايد اين دانشجويان و دانشمندان بدانند - كه به خاطر داشتن چنين حالتى - سخت ، شيفته دنيا گشته و نسبت به دين و آئين خود، گرفتار فريب و نيرنگ شيطان شده اند. البته ممكن است ندانند كه چگونه تحت تاءثير نيرنگهاى شيطانى قرار گرفته (و از چه طريقى ، فريب خورده اند).
گاهى نيز اين حالت روانى ، پاره اى از اهل علم را به جائى سوق مى دهد كه همچون زنان ، دستخوش غيرت مندى زنانه و دگرگونى روانى مى شوند. به اين صورت كه اگر ببينند بعضى از شاگردانشان با استاد و معلم ديگر رفت و آمد دارد بر آن ها ناخوش آيند و شاق و طاقت فرسااست ، با اينكه مى دانند كه اينگونه شاگردان از چنين استادى نيز از لحاظ دين و ايمان ، سود و بهره فزونترى كسب كرده و از او در حر قابل توجهى مستفيض مى گردند.
اين حالت روانى يك عالم و دانشمند، تراوشى از صفات و خصوصيات (دردناك و) كشنده اى است كه در نهانگاه ها و زواياى مخفى قلب او جاى گرفته است ؛ ولى اين عالم و دانشمند تصور مى كند كه از اين صفات ، رهيده است ، در حاليكه بايد بداند كه در چنين تصورى نيز گرفتار نيرنگ و فريب شيطان مى باشد. اين صفات و خصوصيات مرموز - با چنان علائم و نشانه ها و امثال آنها - سرانجام بر خود او و يا ديگران ، مكشوف و پديدار مى شود.
اگر انگيزه يك عالم و دانشجو در تعليم و تحصيل ، منحصرا عبارت از دين و آئين خدا باشد، بى ترديد در صورت مشاهده عالم و دانشمند ديگر - كه با او اشتراك مساعى كرده ، و او را در تعليم و نشر دين ، يارى مى دهد بايد بسيار خوشحال گردد (نه آنكه دچار حالات دگرگونى و غيرت زنانه شود كه چرا ارادتمندان و معاشرانش از او روى برتافته و به شخص ديگرى روى آورده اند). لذا بايد با پديدار شدن عالم و دانشمند ديگرى اين چنين ، خداى را سپاس گزارى كند كه او را با وجود چنان دانشمندى ، مدد رسانده و در اداء وظيفه تعليم ، ياريش داده است (آرى بايد شاكر و سپاسگزار پروردگار باشد) كه عوامل تحكيم دين را فزاينده ساخته و راهبران توده مردم و آموزگاران آئين الهى و احياءكنندگان سنن و راه و رسم فرستادگان خدا را فراوان در اختيار مردم قرار داده است .
شيطان از در ديگرى وارد مى شود:
گاهى شيطان (از طريق ديگر) دانشمندان را به اشتباه مى اندازد (و حالات روانى لغزنده و لغزاننده اى در آنها به ثمر مى رساند، و با سخنانى حق به جانب ) به آنها مى گويد: كه اندوه تو (در روى برتافتن مريدان از تو) از آنجا ريشه مى گيرد كه به خاطر روى برتافتن شاگردان از تو - از ثواب و پاداش تعليم محروم مى گردى . پس اندوه تو صرفا به خاطر نفس انصراف و روى گرداندن شاگردان و مريدان از تو، و روى آوردن به ديگران نيست . (و بالاخره اين غم و اندوه تو بجا و شايسته است )؛ زيرا اگر اين شاگردان و يا مردم دوباره به سوى تو بازگردند و از تو اندرز گيرند و به وسيله تو، دانش و بينش دينى خويش را فراهم آورند مسلما از پاداش تعليم و ارشاد برخوردار خواهى بود.
بنابراين بديهى است كه اندوه تو - به خاطر از دست دادن چنان ثواب و پاداشى - ستوده و بجا است ! (شيطان با چنين وسوسه اى ، اندوه چنان عالم و دانشمندى را براى او توجيه كرده ، و به حالات روانى او چهره اى حق به جانب مى دهد. اين عالم و دانشمند نيز مانند ديگران از تيررس اينگونه وسوسه ها در امان نيست ؛ لذا فريب مى خورد و تصور مى كند كه حق با او است و اندوه و غم او - به خاطر روى برتافتن مريدانش از او - بجا و پسنديده است )؛ ولى اين عالم و دانشمند بى نوا نمى داند كه انقياد و تسليم بودن او در برابر حق ، و تسليم كردن امور مهم به افراد لايق تر و برتر از خويشتن ، ثواب و پاداش او را فزاينده تر ساخته ، و عوائد دين و بازده معنوى او را فراوانتر از آن صورتى مى گرداند كه به تنهائى به تعليم و ارشاد ديگران برمى خاست .
بايد او بداند كه پيروان پيامبران و امامان (عليهم السلام ) چنانچه با از دست دادن مقام و منصب ارشاد و تعليم ، و تسليم آن به افراد شايسته ، و انحصار آن به صالحان ، مغموم و اندوهگين مى شدند به شدت مورد انتقاد و نكوهش قرار مى گرفتند، نكوهشى كه مافوق آن قابل تصور نيست . بلكه بايد گفت كه انقياد و تسليم بودن پيروان انبياء و امامان در برابر حق ، و تفويض امور و منصب ها به افرادى كه از شايستگى كافى برخوردارند والاترين و پرارزش ترين رفتار آنها به شمار مى آيد. و اين حالت تسليم و رضا در برابر حق ، عوائد دينى و ايمانى آنانرا در دنيا و آخرت ، سرشارتر مى سازد.
بارى ، غم و اندوه از دست دادن منصب تعليم و ارشاد (و افسوس از تسليم آن به افراد شايسته تر)، بازده نيرنگ ها و فريب هاى شيطانى است .
چشمه ديگرى از نيرنگهاى شيطانى :
بلكه گاهى نيز دانشمندان (به گونه اى ديگر) تحت تاءثير نيرنگ شيطان قرار مى گيرند و با خود مى گويند: اگر فرد ديگرى - كه برتر و بهتر از اوست - پيدا شود شادمان خواهند شد. البته اين حديث نفس را - تا موقعى كه با محك تجربه ، امتحان و آزمون نگردند - با خود دارند. و پيش از آنكه در بوته امتحان قرار گيرند با اين گفتگو، خويشتن را راضى مى سازند؛ زيرا ميدانيم كه انسان در برابر وعده (هاى به اصطلاح : سر خرمن ) و حديث نفسهائى امثال اينگونه سخنها - پيش از آنكه در برابر عمل و امتحان قرار گيرد - حالتى پذيرا و انعطاف آميز دارد، و به سادگى و آسانى به خويشتن وعده خوش مى دهد. ولى اگر همو با حادثه اى سنگين روبرو گردد (و با غول مهيب امتحان مواجه شود) چنان دچار انقلاب روحى و دگرگونى روانى مى گردد كه حالت ارتجاع و عقب نشينى در او پديد مى آيد و به وعده و پيمانى كه با خود بسته است به هيچوجه وفاء نمى كند.
البته افراد استثنائى نيز وجود دارند كه در سايه نگاهبانى و لطف خداوند (و مجاهدتهاى شخصى ) به هنگام تجريد و امتحان ، خويشتن را نباخته و گرفتار انقلاب و دگرگونى روانى نمى گردند. (چنين افراد استثنائى آنقدر زياد نيستند، افرادى كه در برابر آزمايشها و امتحانات ، شاهد پيروزى و موفقيت را در آغوش مى گيرند). اين (نكته باريكتر از مو) را كسانى مى دانند كه از حيله ها و نيرنگهاى شيطانى آگاه اند، و مدتهاى طولانى سرگرم آزمايش با خدعه هاى او بوده اند، (و با شيطان و مكايد و حيله هاى او از ديرباز دست و پنجه نرم كرده و به فوت و فن فريب كاريهاى او آشنائى پيدا كرده اند).
راه گريز از تيررس نيرنگهاى شيطان :
اگر كسى احساس كند كه اين حالت روانى دردناك و كشنده در جان و روانش راه يافته است بايد به درمان روحى خود برخيزد، و از اهل دل براى مداواى چنين بيمارى روانى مدد گيرد. اگر در محيط خود - عليرغم كوشش و پويش - به اهل دل و مردم دردآشنا و داروشناس دسترسى پيدا نكرد به نوشته ها و آثارشان - براى يافتن نسخه درمان خويش - پناه برد. و اگر احيانا نه به اهل دل و نه به آثارشان نتوانست دست يابد و متوجه شود كه آثار آنان از ميان رفته ، و فقط نام و نشانى از آنان و آثار علمى شان باقى مانده است ، اينجا است كه بايد به مدد توفيق پروردگار و نصرت و يارى او پناهنده گردد، (و علاج و درمان بيمارى خود را با خداى خويش در ميان گذارد و از او درخواست نمايد). اگر احساس كند كه استعداد و زمينه پذيرش و دريافت توفيق الهى در او وجود ندارد ناگزير بايد تنهائى اختيار كند، و راه عزلت و زاويه نشينى را در پيش گيرد، و پوياى خمول و گمنامى باشد، و خويشتن را در تيررس سؤ الات و پرسشهاى ديگران قرار ندهد. و در صورت مواجه شدن با پرسشها - تا آنگاه كه شرايط لياقت و شايستگى تعلم و تعليم را احراز نكند - از پاسخ دادن خوددارى نمايد.
شيطان از هر درى وارد مى شود:
گاهى نيز شيطان (براى فريب دادن عالم و دانشمند) از در ديگرى وارد مى شود و مى گويند: اگر بنا باشد (انسان به خاطر عدم احراز شايستگى و فقدان خلوص نيت ؛ انزواء اختيار كند و) گوشه نشينى ، فتح باب و معمول و رايج گردد، علوم و معارف بشرى و دانشهاى الهى در معرض خطر فرسايش و نابودى قرار مى گيرد، و اساس و سازمان دين و آئين اسلام رو به ويرانى مى گذارد؛ چون افراد واجد لياقت و برخوردار از خلوص و حسن نيت ، بسيار اندك و انگشت شمارند. و نيز همه مى دانند كه سامان بخشيدن دين و آئين مردم از بزرگترين طاعت ها و عبادات بشمار مى آيد!
(شيطان - با چنان وسوسه هاى حق بجانب و چهره نمائى هاى معصومانه - مى خواهد افراد را از صراط مستقيم به انحراف و كجرويها سوق دهد؛ ولى ) بايد به چنين انديشه هاى ابليس مآبانه و خدعه هاى دلسوزمندانه پاسخ داد كه دين اسلام با كناره گيرى و انزواجوئى افراد بى لياقت ، دچار اندراس و فرسودگى نمى گردد. البته تا زمانى كه شيطان ، جاه طلبى و رياستمدارى را در ميان مردم ترويج مى كند و افراد را به سوى آن جلب مى نمايد - و مى دانيم كه تا روز قيامت نيز از چنين فعاليت هاى وسوسه انگيز خسته و فرسوده نمى شود - دين ، منقرض و مندرس نمى گردد؛ بلكه براى نشر علم و دانش گروهى بپامى خيزند كه در آخرت و روز قيامت ، حظ و بهره و نصيبى ندارند. چنانكه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) فرمود:
(( ((ان الله يؤ يد هذا الدين باقوام لاخلاق لهم )) )) (166)
خداى متعال اين دين را به مدد گروهى از مردم تقويت و تاءييد مى كند كه (در روز قيامت ) بى نصيب اند.
و نيز فرمود:
(( ((ان الله يؤ يد هذاالدين بالرجل الفاجر)) )) (167)
خداوند متعال اين دين را با مساعى فرد فاجر و گناهكار، تاءييد و نگاهبانى و تقويت مى كند.
با توجه به اين حقيقت نبايد تحت تاءثير چنان وسوسه ها و غلط اندازيهاى شيطانى قرار گرفت ، و به حشر و آميزش با مردم ، سرگرم شد؛ (چون در صورت فقدان خلوص نيت و عدم احراز شايستگى )، حس جاه طلبى و ثناجوئى و علاقه به برخوردارى از تعظيم و بزرگداشت مردم - از رهگذر معاشرت با آنها - در قلب انسان رو به رشد و نمو مى گذارد. آرى مخالفت و آميزش با مردم (در صورت عدم احراز شايستگى )، بذر نفاق و دوگانگى شخصيت را در دل انسان غرس مى نمايد.
رسول گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله ) فرمود: ((جاه طلبى و دلبستگى به مال دنيا، نفاق و دوروئى را در قلب انسان مى روياند، آنچنانكه آب (و رطوبت ) به رويش گياه مدد مى كند)) (168) .
و همو فرموده است : ((زيان و فساد دو گرگ درنده و خونخوار و گرسنه و حريص - كه در ميان آغل گوسفندان رها مى شوند - از ضرر و زيانبارى ، و لطمه حس جاه طلبى و مال دوستى به دين و ايمان فرد مسلمان ، بيشتر و زيانبارتر نيست )) (169) .
پس بايد يك فرد عالم و دانشمند دينى ، فكر و انديشه خويش را به كار اندازد تا اسرار و رموز صفات پست را - كه احيانا ممكن است در دلش راه يافته باشد - تفطن و شناسائى كند، و راه و رسم نجات و رهائى از آنها را استنباط نمايد؛ چون ضرر و فتنه اى - كه از طريق رسوخ اين صفات پست و حالات روانى نامطلوب در قلب عالم و دانشمند و متعلم و شاگرد - عائد مردم مى گردد از فتنه و فسادى كه از غير عالم و متعلم به جامعه مى رسد، به مراتب زيادى مهمتر و بزرگتر است ؛ زيرا عالم و دانشمند در تمام مظاهر و پايگاه مثبت و منفى رفتار خود، الگو و سرمشقى براى ديگران مى باشد. افراد عامى و توده مردم - با مشاهده اعمال و رفتار يك عالم و دانشمند - مى گويند: اگر چنين اعمالى ، زشت و ناستوده باشد علماء و دانشمندان شايسته تر از ما هستند كه دست به چنين اعمالى نزنند و سزاوارترند كه از آنها اجتناب نمايند.
افراد جاهل و نادان - از رهگذر اعمال ناستوده علماء -، گرفتار رفتارهاى ناپسند مى گردند. (و جراءت و جسارت آنها در ارتكاب اعمال زشت ، رو به فزونى مى گذارد. و براى آنكه روى عمل ناستوده خويش صحه گذارند به رفتار عالم و دانشمند استناد مى جويند).
ميان جرم و گناه يك فرد عامى و بى اطلاع ، و گناه يك مرد عالم و دانا، تفاوت زيادى وجود دارد: فرد عامى و بى اطلاع در روز رستاخيز فقط بار گناه شخصى خويش را به دوش مى كشد. ولى بر دوش يك عالم و دانشمند، بار گناه خود او و گناه همه كسانى كه در اعمال خويش از او سرمشق گرفته - و تا روز قيامت از راه و روش او پيروى مى نمايند - سنگينى مى كند. و بايد با چنان بار گران و كمرشكنى به روز رستاخيز در پيشگاه عدل الهى حضور يابد. چنانكه اين حقيقت طى اخبار و احاديث صحيح و معتبر، به ما گوشزد شده است .
به طور فشرده بايد گفت : شناخت صحيح حقيقت اخلاص نيت و مساءله هماهنگى رفتار با خلوص عقيدت ، همچون دريائى عميق و ژرفناك است كه - جز اندكى از مردم و افراد نادرى - همگى در آن ، احتمالا غرق شده و گرفتار نيرنگ شيطانى خواهند گشت . خداوند نيز از اين مردم نادر و استثنائى در قرآن كريم ياد كرده و مى فرمايد:
(( ((الا عبادك منهم المخلصين )) )) (170)
شيطان مى گويد: (من همه مردم را اغواء خواهم كرد) به جز بندگان پاكيزه تو كه از ميان همين مردم ، از اخلاص بهره مندند.
بنابراين ، بندگان با ايمان خداوند بايد خويشتن را سخت بپايند، و نكته هاى دقيق رفتار خود را تحت مراقبت قرار دهند؛ زيرا در غير اينصورت ناخودآگاه به پيروان و رهروان راه و رسم شياطين مى پيوندند.
دومين مساءله اى كه بايد معلم و شاگرد درباره خويشتن نسبت به آن اهتمام و عنايت داشته باشند اين است كه همراه با علوم و آگاهيهاى خويش ، به تدريج و گام به گام ، اين آگاهيها و معارف را بكار بندند؛ زيرا اهتمام و عنايت هر فرد عاقل و خردمند، در مراقبت و پرداختن به خويشتن و عمل به علم ، مصروف مى گردد؛ ولى كوششها و عنايات يك فرد عامى به نقل و روايت و گفتگو محدود است .
الف - احاديث درباره بكارگرفتن علم :
از اميرالمؤ منين على (عليه السلام ) روايت شده است كه پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله ) فرمود: ((علماء و دانشمندان از دو دسته تشكيل يافته اند:
1- دسته اى كه علم و آگاهى خود را به كار گرفته و بر طبق آن عمل مى كنند. اينگونه دانشمندان از عواقب سوء روز قيامت مصون هستند.
2- و دسته اى ديگر كه بر طبق علم خود عمل نمى كنند. اين گروه از علماء، دچار هلاك و نابودى شده و به گونه اى در روز قيامت محشور مى شوند كه دوزخيان هم از بوى بد و تعفن وجود آنها رنج و آزار مى بينند.
در ميان جمع اهل دوزخ - آنكه بيش از همه و سخت تر از ديگران احساس تاءسف و ندامت مى نمايد - عبارت از كسى است كه شخص ديگر و بنده خدائى را به سوى خدا دعوت كند و دعوت او با پاسخ مثبت روبرو شده و مؤ ثر مى افتد. يعنى آن شخص ، پذيراى دعوت او گشته و در صراط مستقيم قرار گيرد، و به راه و رسم دين و آئين پاى بند گردد و موفق به طاعت از خدا شود. و سرانجام ، خدايش او را وارد بهشت سازد؛ ولى راهبر و راهنماى او را - به خاطر فقدان عمل و هواپرستى و دورپروازى در آرزوها و تمايلات - وارد دوزخ نمايد؛ زيرا پيروى از تمايلات و روح هواپرستى ، مانع وصول انسان به حق و واقعيت است . و آرزوهاى دور و دراز، آخرت و معنويت انسان را به دست فراموشى مى سپارد))(171) .
امام صادق (عليه السلام ) فرمود: ((اگر عالم و دانشمند به علم خود عمل نكند، موعظه و اندرز او از دلها مى لغزد، آنچنانكه باران از روى سنگ صفا كه صاف و لغزاننده و لغزنده است بلغزد))(172) .
مردى حضور على بن الحسين امام سجاد (عليه السلام ) رسيد و پرسشهائى با آنحضرت در ميان گذاشت . امام سجاد (عليه السلام ) پاسخهاى لازم را به او داد. اين مرد دوباره نزد امام بازگشت و پرسشى از سنخ پرسشهاى اوليه را در ميان نهاد و در ادامه همان پرسشها، سؤ الاتى مطرح كرد. حضرت فرمود: در كتاب انجيل چنين نوشته شده است : ((تا آنگاه كه نسبت به دانسته هاى خويش عمل نكرديد، از آنچه نمى دانيد سؤ ال نكنيد؛ زيرا هر نوع علم و آگاهى دينى كه بدان عمل نشود، كفر و ناسپاسى و مراتب دورى انسان نسبت به خدا را فزاينده مى سازد)) (173) .
((مفضل بن عمر از امام صادق (عليه السلام ) سؤ ال كرد: ناجيان از آتش دوزخ با چه نشانه ها و مشخصاتى ، قابل شناسائى هستند؟ فرمود: هر كسى كه گفتار و رفتارش با هم هماهنگى دارد، مى توانى نجاتش را از آتش دوزخ گواهى كنى . و كسى كه گفتار او موافق كردارش نباشد چنين كسى از لحاظ دين و آخرت ، داراى وضع متزلزل و نگران كننده اى است )) (174) .
اميرالمؤ منين (عليه السلام ) ضمن يكى از گفتارهاى خود - به هنگام سخنرانى بر منبر - فرمود: ((مردم ! آنگاه كه عالم و دانا شديد، به علم و آگاهى خويش عمل كنيد به اين اميد كه راه راست را بازيابيد. عالم و دانشمندى كه رفتار خود را برخلاف جهت معلومات خويش تنظيم كند همانند جاهل و نادان و خائنى است كه دچار حيرت و سرگشتگى است و از خواب نادانى خويش ، به هوش نيايد و از آن رهائى نمى يابد؛ بلكه مى توان گفت كه حجت و دليل كوبنده ، عليه او بزرگتر بوده ، و افسوس و حسرت چنين دانشمند فاقد عمل ، از حسرت جاهل سرگردان در جهالت و نادانى ، بيشتر است .
اين عالم و جاهل هر دو دچار حيرت و سرگردانى بوده و هر دو بى ثمر و خالى از اثر و عاطل هستند. نگرانى به خود راه ندهيد كه ممكن است به شك و دودلى منجر گردد. نبايد شك و ترديد كنيد؛ چون شك و ترديد، شما را به كفر و ناسپاسى سوق مى دهد. و آنقدر ارزش و شخصيت خود را تنزل ندهيد (و احساس بى وزنى نكنيد و خودكم بين نباشيد)؛ چون ممكن است اين حالت شما باعث مجامله و سازشكارى تان گردد. آرى نبايد در طريق حق با هيچ كسى مداهنه و سازشكارى كنيد؛ زيرا شما با اين سازشكارى زيان مى بينيد (يعنى اگر بنا باشد طبق مثل سائر: ((خواهى نشوى رسوا، همرنگ جماعت شو)) با هر فضاء و شرايطى - در جهت خلاف حق - بسازى و رفتار خويش را بارى به هر جهت همرنگ با محيط تنظيم نمائى ناگزير بايد از انحطاط و خسران و زيان آن استقبال كنى ).
حقا بايد شما در دين ، فقه و بصيرتى به دست آوريد. بصيرت و بينش صحيح دينى ، در اين است كه دچار غرور و خودباختگى نگرديد. آنكسى كه نسبت به خود، دلسوزتر مى باشد و خويشتن را بيش از ديگران اندرز مى دهد، او عبارت از كسى است كه طاعت او از پروردگارش ، از ديگران ، فزونتر مى باشد. و آنكه خويشتن را فزونتر از ديگران فريب مى دهد (و به نيات و كردار آلوده خود در پيشگاه وجدانش چهره حق به جانب مى بخشد، و ماسك معصوميت بر گونه رفتار خويش مى اندازد)، نسبت به پروردگارش ، گناهكارتر محسوب مى گردد. و آنكه از خداى خويش فرمان مى برد، از امنيت و رفاه روحى برخوردار است و شايسته بشارت و مژده الهى مى باشد؛ ولى آنكه از فرمان خداوند متعال سر برمى تابد، و راه گناه و جرم را در پيش مى گيرد، فرجام كار او جز نوميدى و ناكامى و پشيمانى ، چيز ديگرى نخواهد بود(175) )).
امام صادق (عليه السلام ) فرمود: ((مردى حضور رسول گرامى (صلى الله عليه و آله ) رسيد و عرض كرد: علم و دانش چيست ؟ حضرت فرمود: سكوت . عرض كرد: پس از سكوت ؟ فرمود: استماع و شنيدن . گفت : پس از آن ؟ فرمود: حفظ و نگاهدارى . عرض كرد: پس از حفظ كردن ؟ فرمود: عمل كردن بر طبق آن . عرض كرد: پس از عمل كردن ؟ فرمود: نشر و ترويج آن (176) )).
(پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله ) با چنين بيان ساده و روشن ، مرحله و موقعيت اداء وظيفه تعليم و ارشاد ديگران را به ترتيب پس از گذراندن مراحل سكوت و استماع و حفظ و عمل بر طبق موازين علمى ، قرار داده ، و به تمام معلمان و مربيان و همه راهبران دينى اعلام فرموده است : تا وقتى كه اين مراحل و درجات مختلف و متسلسل را نپيمايند حق ندارند مقام و منصب تعليم و ارشاد ديگران را به عهده گيرند).
همان امام (عليه السلام ) فرمود: ((موسى بن عمران (عليه السلام ) در جمع ياران خود، همنشينى داشت كه از لحاظ علمى ، به مايه هاى فزونترى از ديگران دست يافته بود. روزى از آن حضرت اجازه خواست (تا به مسافرت كوتاهى برود و) با نزديكان و خويشاوندان خود صله رحم و ملاقاتى به عمل آورد. حضرت موسى (عليه السلام ) فرمود: صله رحم و استمرار پيوند با خويشاوندان يكى از حقوقى است كه افراد وابسته و خويشاوند، نسبت به همديگر دارند (برو و اين مسافرت را در پيش گير). ولى مبادا از اين رهگذر در تو گرايش و تمايل عصبى به دنيا پديد آيد و متكى به دنيا گردى ؛ زيرا خداوند متعال بار علم را بر دوش تو نهاده است كه نبايد آنرا ضايع و تباه سازى ، و جز خدا تكيه گاه ديگرى براى خود انتخاب كنى و بدان گرايش يابى . آن مرد عرض كرد (من در مسير ملاقات و صله رحم با خويشاوندان خود)، جز كار و كردار نيك ، هدف ديگرى ندارم .
(بارى پس از كسب اجازه ) از جا برخاست و براى صله ارحام خود به راه افتاد. اين مسافرت - به طور غيرمنتظره اى - طولانى شد تا آنجا كه حضرت موسى (عليه السلام ) (به تكاپو افتاد و از هر كسى ) جوياى احوال او مى شد؛ ولى (عليرغم اين پرس و جو) هيچكس از حال او اطلاعى نداشت . موسى ناگزير گشت از (خبرگزار الهى و آسمانى يعنى ) جبرائيل (عليه السلام ) جوياى احوال او گردد؛ لذا از او پرسيد: آيا راجع به نديم و همنشين من اطلاعى دارى ؟ جبرائيل گفت : آرى ، هم اكنون را چهره اى دگرگون شده و ميمون وار، كنار در ايستاده و زنجيرى به گردن دارد. موسى (عليه السلام ) از اين خبر بيمناك گشت و بيم و هراس خود را با خدا در ميان گذاشت و در نمازگاه خويش ايستاد و خداى را مى خواند و عرض مى كرد: پروردگارا يار و همنشين مرا از اين وضع دلخراش و دردناك نجات ده .
خدا به موسى (عليه السلام ) فرمود: اى موسى ! اگر - براى نجات جليس و همنشين خود - مرا آنچنان بخوانى كه رگهاى دو چنبره گردن تو از هم بدرد، خواسته تو را درباره اين شخص برآورده نمى سازم . من بار علم و دانش را بر دوش هوش او نهادم ؛ ولى او اين بار گرانبها و كالاى ارزشمند را ضايع و تباه ساخته و به غير علم يعنى ، دنيا روى آورده است )) (177) .
ابوبصير از امام صادق (عليه السلام ) نقل كرده كه اميرالمؤ منين على (عليه السلام ) فرمود: ((اى طالب علم ، (تو كه پوياى علم و معرفت هستى بايد بدانى كه ) علم داراى فضائل فراوانى است (كه همچون انسان مجهز و رزمنده اى از اندامها و اجزاء گوناگونى تشكل مى يابد، و داراى پيكره هاى متعددى است بدينصورت ): كه سرش تواضع و فروتنى . چشمش بيزارى و پاكى از حسد. گوشش فهميدن و درك كردن . زبانش راستگوئى . حافظه اش بحث و كاوش . قلبش حسن نيت . عقلش شناخت اشياء و امور زندگانى . دستش مهر و محبت و رحمت . پايش ديدار دانشمندان . همتش سلامت . حكمتش پرهيزكارى . قرارگاهش نجات و رستگارى . راهبرش عافيت و پاكيزگى روح و جسم . مركبش وفاء. سلاح و رزم افزارش سخن نرم و ملايم . شمشيرش رضا و قناعت . تير و كمانش مدارا. لشكر و ارتشش گفتگوى با دانشمندان . سرمايه و ثروتش ادب و نزاكت . ذخيره و اندوخته اش اجتناب از گناهان . دارويش كار نيك . پناهگاهش صلح و آشتى . توشه اش نيكى . نوشيدنى اش سازگارى . راهنمايش هدايت . و رفيق و همرهش دوستى با افراد برگزيده است (178) )). (اين اندامها و افزارها، سازنده و تشكيل دهنده پيكره فضائل و مزاياى علم و دانش است ).
در طى حديث طولانى عنوان بصرى از امام صادق (عليه السلام ) آمده است : ((علم و دانش با كثرت تعلم و مداومت بر تحصيل به دست نمى آيد. علم و دانش منحصرا عبارت از نور و پرتوى است كه در قلب كسى كه خداوند، خواهان هدايت او است جاى مى گيرد. آنگاه كه آهنگ علم مى نمائى نخست بايد در دلت جوياى حقيقت بندگى باشى . علم را از آنجهت پويا باش كه در صدد بكاربستن آن باشى ، و در سايه هوش خود از خدا درخواست كن تا فهم و درك حقايق را به تو موهبت فرمايد)) (179) .
ب - نكته هاى جالب و مثالهاى هشداردهنده درباره دانشمندان فاقد عمل
علم و دانش به منزله درخت ، و عمل كردن بر طبق آن به مثابه ميوه همان درخت است . غرض و فائده درخت بارور، فقط ثمره و ميوه آن است . اما خود درخت ميوه - منهاى ثمره و ميوه آن - نمى تواند هدف غائى و منظور نهائى غرس و كاشتن آن را تشكيل دهد؛ چون انسان در هر حال وقتى مى تواند از درخت ميوه ، سودمند گردد كه آن درخت ، به نوعى از ميوه بارور شود.
هدف اصلى و منظور اساسى علم و دانش - مطلقا و بدون هيچ قيد و شرطى - عبارت از عمل و كردار بر طبق آنست ؛ زيرا بازگشت تمام علوم و معارف بشرى به دو علم و دانش مى باشد: 1- علم معامله و رفتار 2- علم معرفت و شناخت .
1- علم معامله و رفتار (كه كيفيت عمل و روابط مختلف را در شئون گوناگون زندگانى تنظيم مى كند) عبارت از شناخت حلال و حرام و احكامى امثال آنها؛ و نيز شناخت اخلاق و خوى هاى ستوده و ناستوده نفس و روان ، و كيفيت درمان بيماريهاى روانى و بازيافتن راه هاى گريز از اين بيماريها و خوى هاى ناپسند است .
2- علم معرفت و شناخت : - (كه خود شناخت ، با صرف نظر از رفتار، در آن علم ، مورد نظر مى باشد) - عبارت از علم به خدا و صفات و اسماء او است .
علوم و دانشهائى كه در بيرون از محدوده اين دو نوع علم قرار دارند يا (به عنوان علوم آلى و دانشهاى افزارى به شمار مى روند كه ) ابزار و وسائل علوم مذكور در فوق هستند. و يا آنكه هدف و منظور از آنها - فى الجمله - نوعى از عمل و رفتار مى باشد.
اين نكته بر فرزانگانى كه دست اندركار تتبع و علوم و دانشها هستند (و در طبقه بندى معارف بشرى اطلاعاتى دارند) مخفى نيست .
پيدا است كه منظور و هدف علوم معاملى و رفتارى ، به طرز عمل و رفتار انسان محدود است . اگر بشر در زندگانى خود به اينگونه اعمال و رفتار نيازمند نمى بود چنين علوم و معارف ، فاقد ارزش مى گشت .
اينجاست كه بايد يادآور گرديم : كسانى كه علوم شرعى و امثال آن را به درستى فرامى گيرند، اگر در تفقد جوارح و اندامشان سهل انگارى كنند، يعنى اندام و جوارح خويش را از گناهان حفظ ننمايند، و مجموع اجزاء پيكر خود را به طاعت و فرمانبردارى از دستور خدا، ملزم و پاى بند نسازند، و با توجه به اينكه به صفات علم آراسته اند و تصور كنند علم و دانش ذاتا مطلوب مى باشد و نيازى به عمل به آن نيست ، و به همين جهت در صدد برنيايند كه اعمالشان را از مرحله واجبات به مرحله مستحبات تعالى بخشند، چنين دانشمندانى قطعا از نظر روانى ، گرفتار خودباختگى و شيفتگى هستند، و بايد بدانند كه در دين و ايمان خويش ، دچار فريب و خدعه شيطان شده اند، و فرجام زندگانى آنها در نظرشان مبهم و اشتباه آميز و گرفتار نابسامانى مى باشد.
مثالى گويا درباره عالم بى عمل :
داستان عالم و دانشمند آگاه به علوم شرعى - (كه اطلاعات درستى در اين علوم كسب كرده ؛ ولى علم خويش را به كار نمى گيرد و دانسته هاى او پابه پاى كردارش پيش نمى رود) - همانند مثل و داستان بيمارى است كه بيماريش جز با داروى مركب از عناصر و اجزاى آنرا جز پزشكان حاذق و كارآمد نمى توانند شناسائى كنند. چنين بيمارى مى كوشد - كه با جلاى وطن - طبيب و پزشكى را در ديار و مملكتى ديگر بيابد، و سرانجام موفق مى شود كه به چنين طبيب حاذق و آگاه دسترسى پيدا كند. طبيب - پس از ملاقات و معاينه - دارو را معرفى مى كند، و با تفصيل و توضيح دقيق ، عناصر و مواد مختلف اين داروى مركب و انواع و اندازه و مقدار و حتى معادن و مراكزى را كه اين عناصر در آنجا وجود دارد به اطلاع او ميرساند و به او مى آموزد كه بايد با چه كيفيتى اين عناصر را كوبيده و نرم ساخته و آنها را به هم مخلوط و عجين سازد.
بيمار مذكور همه اين نكات دقيق را از پزشك فرامى گيرد، و از همه اين جزئيات يادداشت و نسخه اى برميدارد، و آنرا با خط خوش و خوانا مى نويسد، و به خويشتن بازمى گردد و در خود مطالعه مى كند. بارها و بارها نوشتن اين نسخه را تكرار مى نمايد، و مكرر آنرا مى خواند، و كيفيت درمان بيمارى را دقيقا به بيماران ديگر تعليم مى دهد؛ ولى خود - متاءسفانه - از اين دارو نمى نوشد، و معلوماتى كه دقيقا در مورد درمان بيمارى خود فراهم آورده است به كار نمى بندد.
آيا چنين فرد بيمارى با خواندن و نوشتن و تعليم داروسازى و آموزش راه درمان بيمارى به ديگران ، مى تواند خود را از درمان بيمارى خويش بى نياز كند و خويشتن را درمان نمايد، و يا اندكى از شدت آن بكاهد؟! چه خيال خام و خواب خوشى (كه هرگز تعبير نخواهد شد).
اگر همان نسخه ديگر استنساخ كند، و به هزار بيمار ديگر راه و رسم درمان را تعليم دهد و همه آنها بهبودى يابند، و او هر شب هزار بار آن نسخه را بخواند؛ اين تلاشها و كوششها به هيچوجه براى علاج بيمارى او مؤ ثر نخواهد بود، مگر آنكه زربكشد (و درهم و دينار را از جيب خود بيرون كند)، و به وسيله آن ، داروى مورد نظر را خريدارى نمايد، و عناصر و مواد مختلف آنرا - همانگونه كه آموخته است با هم درآميزد، و تلخى تناول و نوشيدن آنرا تحمل نمايد، و با حفظ رژيم و پرهيز، در اوقات و ساعات معين ، آن دارو را لاجرعه بنوشد، و تمام شرائط بهداشتى و پرهيز و احتياط را رعايت كند.
با وجود رعايت موازين درمان و نوشيدن دارو و پرهيز و احتياط، باز هم خطر بيمارى (و سرانجام ، خطر مرگ ) احيانا در پيش است ، تا چه رسد به اينكه دارو را به كار نبندد و آنرا تناول ننمايد (مسلما خطر شدت بيمارى - كه فرجام آن ، مرگ و نابودى است - او را بيشتر تهديد خواهد كرد).
همچنين فقيه و دانشمند دينى كه كاملا رژيم طاعات و برنامه فرمانبردارى از دستور خدا را مى داند، و به آن عمل نمى كند، و او كه به طور دقيق ، گناهان ريز و درشت و جرمهاى حساس و غيرحساس را شناسائى كرده ؛ ولى از آنها اجتناب نمى نمايد، او كه به همه موازين و دقائق اخلاق مذموم و نكوهيده آگاهى درستى كسب كرده ؛ ولى جان و دل خود را از اين اخلاق زشت تصفيه نكرده است ، و با ژرف بينى و استوارانديشى ، از خويهاى پسنديده و ستوده آگاهى يافته ؛ ولى خويشتن را بدآنها نياراسته و مجهز نساخته است ، چنين عالم و فقيه دانشمند، خود را فريب مى دهد. و در دين و آئين خود، گرفتار خدعه شيطان مى باشد؛ زيرا خداوند متعال در قرآن كريم (مجهز شدن نفس را به علم و دانش ، عامل رستگارى نمى داند؛ بلكه عامل رستگارى و پيروزى انسان در روز رستاخيز را عبارت از پاكسازى جان ؛ و تهذيب نفس از هرگونه نيات پليد شيطانى معرفى مى كند، آنجا كه مى فرمايد):
(( ((قد افلح من زكيها)) (180) . ))
محققا كسى رستگار و كامياب است كه جان و دل خويش را از هر گونه آلودگيها پاك ساخت و به رشد آن مدد كرد.
ولى نگفت : (( ((قد افلح من تعلم كيفية تزكية النفس و كتب علمها و علمها الناس )) )) : آرى نگفت : كه رستگار، عبارت از كسى است كه آگاهيهاى مربوط به كيفيت تزكيه نفس را آموخته و آنرا در كتابى تدوين نموده و يا آنرا به ديگران تعليم داده است . (اگر عقل آدمى صرفا از آگاهيهاى مربوط به آئين رستگارى ، مايه گيرد و از لحاظ علمى مجهز گردد، اين آئين شناسى ، ضامن موفقيت او نخواهد بود. بلكه علاوه بر تجهيز نفس به علم اخلاق ، لازم است با همان معيارها قلب و جانش را نيز تزكيه نمايد و آنرا دگرگون سازد).
ج - بايد ديد كه شيطان چگونه دام گسترى مى كند.
آرى در چنين شرائطى ، شيطان (در كمين نشسته و منتظر طعمه اى است تا آنرا شكار كند؛ لذا در گوش همين عالم و دانشمند زمزمه مى كند و) به او مى گويد: كه اين مثال (: يعنى مثال بيمار داروشناس )، ترا تحت تاءثير قرار ندهد و ترا نفريبد. درست است كه داروشناسى ، بيمارى را علاج نمى كند؛ ولى مسلما هدف تو در كسب علم و يا تعليم آن به ديگران ، قرب به خداوند و نيل به پاداش الهى است . علم و دانش ، ثواب و پاداش الهى را براى انسان به ارمغان مى آورد و آنرا به سوى او جلب مى كند.
(شيطان مى خواهد با چنين دامى به شكار پردازد) او در پى چنين وسوسه هائى راجع به فضائل و مزاياى علم ، اخبار و احاديث مربوط را بازگو مى كند. اگر اين عالم بى نوا، سبك مغز باشد تحت تاءثير اين تلقينات قرار مى گيرد و حس مى كند كه وسوسه هائى شيطانى ، مطابق دلخواه او است . و در نتيجه به شيطان پناه آورده و بدو متكى مى گردد و از بكارگرفتن علم ، دريغ ورزيده ، سهل انگارى و مسامحه در كردار و عمل را در پيش مى گيرد.
ولى اگر اين فقيه و دانشمند، هوشمند و زيرك باشد (و در برابر وسوسه هاى شيطان ، پايدارى كند، به او) پاسخ مى دهد كه تو براى من از فضائل و مزاياى علم و دانش ياد مى كنى ، و مرا به مزاياى پرارزش علم و معرفت آگاه مى سازى ؛ لكن آيات و اخبار مربوط به عواقب سوء عالم فاقد عمل را از ديدگاه من مخفى نموده و آنها را به دست فراموشى ام مى سپارى ، و چشم بصيرتم را در مشاهده آنها مى بندى ، و در من غفلتى بوجود مى آورى كه از نتايج سوء علم بى عمل ، بى خبر بمانم . تو مى كوشى كه من آيات و اخبار مربوط به دانشمند عارى از كردار را فراموش كنم . نه ، من فراموشكار و غافل نيستم و آيات خدا را به ياد دارم كه خداوند در وصف عالم بلاعمل به داستان بلعم بن باعور اشاره مى فرمايد كه در محضر درس او دوازده هزار قلمدان (براى نگارش سخنانش ) فراهم بود تا حاضران مجلس درس او با استفاده از اين نوشت افزار، گفتار علمى او را بنويسند. (علاوه بر اين كه جلسه درس او، شاگردان فوق العاده زيادى را به خود جلب كرده بود) خود نيز از مواهب الهى و علوم وهبى و معارف لدنى ، برخوردار بوده است . خداوند متعال يكسلسله كرامات و نشانه هائى كه نمايانگر عمق و گسترش مقام علمى او بود به وى مرحمت فرمود، كه از آنجمله - طبق گفته گروهى از دانشمندان - مى توانست به هنگام نظر و توجه و التفات ، عرش الهى و مقام ملكوتى پروردگار را شهود نمايد. (يعنى در حقيقت علاوه بر احاطه نسبت به معارف و علوم رسمى و متداول ، از يك ديد نافذ روحى و ملكوتى برخوردار بوده كه مى توانست پرده هاى ابهام را از روى حقايق ، كنار زده و اسرار نهانى را كشف و شهود نمايد). پروردگار متعال درباره چنين دانشمند خارق العاده و ابرمرد علم و دانش - به خاطر فقدان عمل - مى فرمايد:
(( ((فمثله كمثل الكلب ان تحمل عليه يلهث او تتركه يلهث )) )) (181)
داستان بلعم بن باعور، همانند داستان سگ مى باشد كه اگر به او يورش برى ، زبانش از كامش به درآرد و پارس كند. و يا اگر رهايش كنى و كار به كارش نداشته باشى (باز هم چنين حالتى را از خود نشان مى دهد و) زبانش را از دهانش بيرون كشد.
و نيز حضرت باريتعالى (نمودار ديگرى را درباره دانشمندان عارى از عمل ترسيم مى كند و) در وصف آنها ميفرمايد:
(( ((مثل الذين حملوا التورية ثم لم يحملوها كمثل الحمار يحمل اسفارا)) )) (182)
داستان كسانى كه بار علم و آگاهى به مضامين كتاب آسمانى تورات را به دوش مى كشند، ولى عملا زير بار آن نمى روند (و كردار آنها با محتواى تورات توافق ندارد)، همانند الاغ و درازگوشى است كه بار نوشته ها را به دوش مى كشد.
يعنى مثل و داستان مردمى كه حامل اطلاعات در مورد تورات هستند و به هدف نهائى علم خود عمل نمى كنند، مانند الاغى هستند كه بار كتب و نوشته ها را به دوش مى كشد.
(سعدى نيز از اين بيان الهى الهام گرفته و مى گويد: مراد از نزول قرآن ، تحصيل سيرت خوبست نه ترتيل سورت مكتوب :
|
علم چندانكه بيشتر خوانى
|
|
چون عمل در تو نيست نادانى
|
|
نه محقق بود نه دانشمند
|
|
چارپائى بر او كتابى چند
|
|
آن تهى مغز را چه علم و خبر
|
|
كه برو هيزم است يا دفتر
|
|
گفت ايزد يحمل اسفاره
|
|
بار باشد علم ، كان نبود ز هو
|
|
علم هاى اهل دل حمالشان
|
|
علم هاى اهل تن احمالشان
|
|
علم چون بر دل زند يارى بود
|
|
علم چون بر گل زند بارى بود
|
|
چون بدل خوانى ز حق گيرى سبق
|
|
چون بگل خوانى سيه سازى ورق ) (183)
|
رسول اكرم (صلى الله عليه و آله ) فرمود: ((اگر كسى اندوخته هاى علمى خود را افزون سازد و همسان با آن ، سرمايه هاى روحى و معنوى و هدايت خويش را افزايش ندهد و بر مراتب رهنمونيش به حق نيفزايد، صرفا بر مراتب بعد و دورى خود از خداوند، مى افزايد(184) )).
و همو فرمود: ((علم بى عمل را در ميان آتش دوزخ مى اندازند (آتشى كه آنچنان شديد و گدازنده است ) كه روده ها و امعاء و اندامهاى درونى او را به صورت گدازه اى ، از حنجره او بيرون مى ريزد. و سپس اين امعاء گرداگرد چنان عالمى مى پيچد و يا او را به گردش درمى آورد آنچنانكه الاغ ، پيرامون آسياب به پيچش و گردش درمى آيد))(185) .
و نيز معصوم (عليه السلام ) فرمود: بدترين مردم عبارت از دانشمندان بدسيرت و زشت كردار مى باشند(186) .
ابودرداء مى گويد: بايد به حال كسى كه فاقد علم و بصيرت دينى است ، يكبار متاءسف بود؛ چون او در شرائطى قرار دارد كه اگر مشيت الهى تعلق گيرد، وى را از علم و بصيرت برخوردار مى گرداند. ولى به حال كسى كه عالم و دانشمند است بايد هفت بار متاءسف بود (و تاءسف بر دانشمندى كه علم خويشتن را به كار نمى گيرد، به مراتب شديدتر از تاءسف بر جاهل و نادان مى باشد). يعنى علم و آگاهى عالم ، حجت و دليلى است كه مى تواند براى او زيان بار باشد؛ به اين دليل كه در روز قيامت به عالم و دانشمند دينى مى گويند: ((كاربرد علمى معارف و معلومات تو در دنيا تا چه پايه بوده و تا چه مقدار به آگاهيهاى خود عمل كرده اى ، و در برابر موهبت علم و دانش شكر و سپاس الهى را چگونه برگزار نموده اى ؟)). (حديثى قريب به همين مضمون در كنز 10/198).
رسول گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله ) فرمود: ((پرشكنجه ترين مردم - در روز قيامت - عبارت از عالم و دانشمندى است كه خداوند، او را عليرغم علم و بصيرتش ؛ از علمش بهره مند نساخته است )) (187) .
اين روايات و هشدارهائى اين چنين - كه نمونه هائى از آنها را نيز در آغاز كتاب ، ترسيم كرديم - بيش از حد شمار و آمار است .
بديهى است آن كسى كه ما را به فضيلت و شرافت علم ، آگاهى داده است مسلما راجع به مذمتها و نكوهشهاى مربوط به دانشمندانى را - كه از لحاظ عمل به علم ، مقصر و سهل انگارند - گزارش و بيان كرده است كه اوضاع و احوال علمائى كه گرفتار نارسائى و كوتاهى در عمل هستند، سخت تر و طاقت فرساتر از اوضاع و احوال نادانان و جهال مى باشد؛ چون همان خدائى كه فضيلت علم را اعلام كرد، همه عالمان بى عمل را نيز مورد نكوهش قرار داده است ، و لذا فرمود:
(( ((افتومنون ببعض الكتاب و تكفرون ببعض )) )) (188)
آيا به بخشى و پاره اى از قرآن ايمان داريد، و نسبت به پاره ديگر از آن انكار مى ورزيد.
مثال جالب ديگر:
اما علم خداشناسى و آن بخش از علوم عقلى - كه اساس و بنياد علم خداشناسى را تشكيل مى دهند - قضيه و داستان عالم و دانشمندى كه به چنين علومى مجهز است ؛ ولى در عمل و كردارش سهل انگارى مى كند و درباره آن اهمال مى ورزد، و اوامر و حدود و ضوابط الهى را - تواءم با غرور و خودباختگى شديد - عملا ضايع و تباه مى سازد. مانند داستان مردى است كه مى خواهد در سلك خادمان پادشاه و فرمانروائى درآيد، و ضمنا پادشاه را هم مى شناسد و از اخلاق و اوصاف و رنگ چهره و قيافه و طول و عرض قامت و عادات و طرز جلوس و محفل و مجلس او آگاهى دارد؛ ولى از چيزى كه پادشاه به آن علاقه مند است و يا از آن نفرت دارد و يا از آن خشمگين مى گردد، و نيز از عاملى كه مراتب رضامندى خاطر او را تاءمين مى كند هيچگونه آگاهى ندارد. و يا آنكه به همه اين خصوصيات و ويژگيهاى مذكور، واقف و مطلع است و ضمنا آهنگ آنرا دارد كه در دستگاه او خدمت كند. لكن از عوامل جلب محبت وى از قبيل شئون و تشكيلات ظاهرى و حركات و سكنات خويش كه مى تواند دوستى پادشاه را برانگيزد كاملا بى اطلاع و عارى و بى بهره است : چنين شخصى بر چنان فرمانروائى وارد مى شود، و مى خواهد مقرب درگاه او گردد، و در پيشگاه او ويژگى يابد (و به اصطلاح : در كادر خصوصى او قرار گيرد)؛ ولى سر تا پا به مسائلى آلوده است كه موجبات تنفر پادشاه را فراهم مى كند. او از هر گونه عاملى كه بتواند محبت پادشاه را به خود جلب كند، عارى و بى بهره است ، و در عين چنين آلودگى و فقدان آگاهى و بهره از عوامل جلب محبت ، انتظار دارد - به خاطر اينكه پادشاه و نام و نسب و شهر و قيافه و چهره و طرز برخورد و عادت او در سياست خادمان ، و رفتار او با رعيت و افراد مملكت را مى شناسد - نزد او داراى قرب و منزلتى گردد، و در دستگاه او عزيز و سرفراز شود؟!
اين دو مثال ، نمودار وضع عالم و دانشمندى است كه به علم و آگاهى خود عملا پاى بند نيست و آنچه را مى داند رها مى كند؛ (چون او مى خواهد به صرف شناسائى خدا و موازين دين - در عين آلودگى به عوامل تنفرانگيز، يعنى اعمال و عواملى كه به هيچوجه نمى تواند رضا و خشنودى خدا را جلب كند - در پيشگاه پروردگار، قربى پيدا كند. اگر چنين خيال خامى را در سر مى پروراند بايد بداند كه به علت بكار نگرفتن علم خويش ) چنين خيالى ، بازده غرور و خودپسندى و خدعه و نيرنگ شيطانى است .
اگر چنين دانشمندى تمام معلومات و مايه هاى خويش را رها مى كرد و خود را به معرفت خدا و شناخت اجمالى عوامل جلب محبت الهى و نيز شناسائى اجمالى درباره اسباب تنفر او سرگرم مى نمود، اين وضع به او كمك بيشترى مى كرد تا به منظور و هدف خود - يعنى قرب به خداوند متعال و ويژگى يافتن در پيشگاه او - زودتر نائل شود.
بلكه بايد گفت كه كوتاهى و سهل انگارى چنين عالم و دانشمند در بكارگرفتن علم ، و علاقه به پيروى از شهوات و تمايلات ، نمايانگر اين حقيقت است كه او در شناخت خدا به قشر و پوسته و اسامى و عناوين ، اكتفاء كرده و در لب و مغز و معناى اين معرفت ، طرفى نبسته است ؛ زيرا اگر خداى را درست و به حق مى شناخت بيمى از او در دلش پديد مى آمد، و تقوى و پارسائى را در پيش مى گرفت . چنانكه پروردگار متعال به همين نكته در قرآن كريم هشدار داده و فرموده است :
(( ((انما يخشى الله من عباده العلماء)) )) (189)
از ميان بندگان خدا، فقط دانشمندان از او بيمناكند.
اساسا معقول و قابل تصور نيست كه فرد عاقلى ، شير را بشناسد و ترس و بيمى را از او در دل خود احساس نكرده و از آن نپرهيزد و نسبت به آن بر حذر نباشد.
خداوند متعال به داود نبى (عليه السلام ) وحى كرد همانگونه كه از جانور نيرومند و شكارگر، مى هراسى از من بترس )).
آرى ، اگر كسى شير را نديده باشد و آنرا فقط از لحاظ رنگ و فرم و نام و عنوان بشناسد ممكن است از آن ، ترسى به دل راه ندهد. ولى بايد گفت كه گويا او حقيقة شير را نشناخته است ؛ (چون اگر واقعا اين موجود نيرومند را درست مى شناخت قطعا بيم و وحشتى او او در دلش پديد مى آمد).
در فاتحه و آغاز كتاب آسمانى ((زبور)) آمده است : ((راءس و عضو حساس و اندام حياتى حكمت و دانائى ، ترس و بيم از خدا است )).
د - پالايش دل از رذائل اخلاقى :
(تقصير و كوتاهى ورزيدن در بكارگرفتن علم ، منحصر به مطالبى نيست كه قبلا از آنها ياد كرديم ؛ بلكه ) عالم و دانشمند - علاوه بر تقصير در عمل ، و رفتار بر طبق قوانين شرع ، و بكار گرفتن حقائقى كه فقهاء و اصحاب فتوى تدوين كرده اند از قبيل : نماز، روزه ، دعاء، قرآن و ساير انواع عبادات - ممكن است در انواع ديگرى از اعمال ، گرفتار تقصير و سهل انگارى گردد؛ زيرا اعمالى كه بر عالم و دانشمند واجب است ، و نيز اعمال غيرواجب به آنچه كه فقهاء گفته اند، منحصر و محدود نمى باشد؛ بلكه در بيرون از محدوده ابوابى كه فقهاء و مجتهدان در كتابهاى خود تنظيم نموده اند، فرائض و تكاليف واجب و غيرواجب ديگرى براى عالم و دانشمند وجود دارد كه از اهميت بيشترى برخوردار بوده و شناخت و پى جوئى آنها واجب تر، و دقت و موشكافى درباره آنها مهمتر است . و آن عبارت است از پالايش دل و جان از رذائل اخلاقى مانند: تكبر، رياء، حسد، كينه و امثال آنها از خويهاى ناستوده اى كه شخصيت روحى و معنوى انسان را به انحطاط و نابودى مى كشاند. حقايق مربوط به آن در كتابهائى كه منحصرا در اين مسائل بحث مى كند مانند كتب ((علم اخلاق )) كاملا ثبت و ضبط شده است .
يك فرد عالم و دانشمند، بايد زبانش را از غيبت ، نمامى و سخن چينى ، گفتار نفاق آميز، ذكر عيوب و خرده گيريهاى بى جا از مسلمانان ، و امثال اينگونه سخنها حراست نمايد. او بايد از ساير جوارح و اعضاء خود بدينسان صيانت كند؛ زيرا اعضاء و اندام انسان نيز داراى احكام خاص و گناهان ويژه اى است كه اين احكام و مقررات و گناهان مربوط به اندامهاى مختلف انسان در موارد و جاهاى مناسب خود مورد بحث و بررسى قرار گرفته است كه هر فرد مسلمانى بايد ناگزير آنها را فراگيرد و در برابر اين مقررات ، سر تسليم و طاعت فرود آورد.
اين مقررات و احكام عبارت از تكاليف و وظائفى است كه از كتابهاى فقهى - در ضمن بحث از بيع و اجاره و امثال آنها - به دست نمى آيد؛ بلكه براى شناخت اين وظائف (كه فوق قوانين فقهى است و از موقعيتى والاتر برخوردار است )، بايد به علماء واقعى مراجعه نمود، علماء و دانشمندانى كه پاى بند عمل به علم ، و كردار بر طبق آگاهى خود مى باشند. و نيز بايد به كتبى مراجعه كرد كه صرفا وظائف و مقررات مذكور در آن تدوين شده است . (اين كتب عبارتند از كتابهاى اخلاق و عرفان دينى كه در ميان آثار دانشمندان اسلامى ، شمار فراوانى از آنها به چشم مى خورد، و حاوى نكات جالب و عميقى است كه مى تواند در شخصيت روحى و انسانى فرد، سازمانى دقيق ايجاد كند).
اين قضيه ، بسيار شگفت آور است كه عالم و دانشمند خداشناس ، منحصرا به علوم رسمى و متداول ، مغرور گشته و بدان بسنده كند، و از اينكه دانشهاى كلاسيك و علوم معمولى را فراگرفته است خود را دلخوش سازد؛ ولى از اصلاح نفس و آراستن و پيراستن جان و دل ، و كوشش در جلب رضاى پروردگار خود، غافل ماند. غرور و غفلت و خودباختگى دانشمندى كه با چنين شرائطى به سر مى برد از طريق علم و عمل يا به عبارت ديگر: از طريق آگاهى ها و رفتارش ، مكشوف و روشن گردد.
اما از نظر عمل : ما درباره علت و عاملى كه يك فرد دانشمند از رهگذر آن گرفتار غرور و فريب شيطان مى گردد مطالبى را قبلا ياد كرديم ، و گفتيم كه داستان چنين دانشمندى همانند داستان بيمارى است كه براى درمان خويشتن فقط به داروشناسى و نسخه پردازى و تكرار استنساخ و قرائت و خواندن نسخه دارو و تعليم اين دارو به ديگران ، اكتفاء مى كند. (بديهى است كه او - عليرغم همه اين مساعى - اگر به نسخه دارو عمل نكند، معالجه نمى گردد).
بلكه بايد گفت : داستان چنين دانشمند، شبيه داستان كسى است كه به بيمارى((بواسير فيستول )) و ((برسام = التهاب كبد)) مبتلا و گرفتار است ، و شدت ايندو بيمارى ، او را در لبه پرتگاه مرگ قرار داده است . چنين بيمار بايد داروى درمانبخش و طرز بكاربردن آنرا شناسائى كند. اگر او (به جاى اينكه در صدد چنين كوششبرآيد) خود را سرگرم شناختن داروى درمان كننده حيض و استحاضه نمايد و شب و روزخود را در بررسى دواى حيض و استحاضه و تكرار آن صرف كند - در حاليكه او بهقطع و يقين ميداند كه مرد است و در تمام مدتطول عمر خويش به هيچوجه دچار قاعدگى و استحاضه نمى گردد -؛ ولى (در تاءييدمساعى خويش ) مى گويد: ممكن است زنى دچار اين حالت شود و از من راجع بهمسائل مربوط به آن ، پرسش نمايد. (پرواضح است كه اينگونه طرز تفكر)،كمال غفلت و غرور، و منتهاى حماقت و نابخردى است ؛ زيرا چنين شخصى به جاى آنكه خودرا با شناسائى داروى درمان بخش و بكاربردن آن ، از بيمارى مهلك بواسير و برسامنجات دهد، سرگرم همان مسائل مربوط به قاعدگى و استحاضه اى است كه هرگزگرفتار آنها نخواهد شد.
يك فقيه نما و باصطلاح : عالم به مسائل دينى - كه پيروى از تمايلات نفسانى بر او چيره گشته ، و به دنيا متكى است ، و به بيماريهاى كشنده : حسد، تظاهر و خودنمائى ، خشم ، كينه ، و عجب و غرور نسبت به اعمالى كه آنها را اعمال شايسته خويش مى پندارد، مبتلا و گرفتار است ، و تصور مى كند كه ، اعمال او درست و شايسته مى باشد، مسلما او همانند آن بيمار كذائى است (كه به علت غفلت از خويشتن و پرداختن به ديگران ، موجبات تيره روزى و نابودى خود را فراهم مى كند). اگر او باطن و درون خود را، مورد تفتيش و بازرسى قرار دهد مى بيند كه اين حالات درونى او از جمله معاصى آشكار و پليديهائى است (كه براى هيچكس ، ترديدى در زشتى آنها وجود ندارد).
بنابراين بايد چنين فردى ، توجه و التفات خود را به سخنان نبى اكرم (صلى الله عليه و آله ) معطوف سازد كه فرمود: ((ناچيزترين ريا و خودنمائى ، به عنوان شرك ، تلقى مى شود)) (190) و به اين سخن پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله ) گوش فرا دهد كه گفت : ((آنكه در دلش كمترين حالت كبر و ذره اى خود بزرگ بينى وجود دارد به بهشت درنيايد)) (191) . و به اين گفتار رسول اكرم (صلى الله عليه و آله ) بنگرد كه فرمود: ((حسد و تنگ نظرى ، حسنات و كارهاى نيك انسان را مى بلعد و نابود مى سازد، آنچنانكه آتش ، هيزم را مى بلعد)) (192) (و آنرا به خاكسترى ناچيز مبدل مى نمايد). و يا به اين گفتار پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله ) التفات كند كه فرمود: ((مال دوستى و جاه طلبى ، نفاق و دوگونگى شخصيت را در دل انسان مى روياند همانگونه كه آب ، گياه را مى روياند)) (193) .
او بايد به اخبارى بنگرد كه درباره عوامل كشنده شخصيت انسان ، (از معصومان (عليهم السلام ) به ما رسيده و در كتابهاى حديث ، تدوين شده است .
بارى ، چنان عالم و دانشمند، بدينسان از بكارگرفتن داروهائى كه ساير عوامل و بيماريهاى كشنده باطنى را درمان مى كند، دريغ مى ورزد، به گونه اى كه نسبت به اين داروهاى حيات بخش و شخصيت آفرين ، بى اعتناء مى گردد. و احيانا ممكن است به علت همين اهمال كاريها - پيش از آنكه موفق به توبه شود و رفتار نامطلوب گذشته خويش را جبران نمايد - (با دست و دلى آلوده و كثيف ، مرگ ، او را در ربوده و اين جهان را كه آزمايشگاه انسان است ، ترك گويد) و با شرائطى ، خدا را ملاقات كند كه بر او خشمگين باشد.
چنين دانشمندى كه بايد براى درمان بيمارى شخصيت روانى خود، سخت كوش و پرتلاش باشد - به جاى اينكار - از مسائلى پى جوئى ميكند كه در زندگانى او كمتر به كار مى آيد. او مساعى و كوششهاى بى دريغى در آن مسائل مبذول مى دارد و به شدت ، خود را به مطالعه و تدريس علم نحو و صرف كلمات و منطق و بحث از انواع دلالات ، و بررسى مسائل حيض ، استحاضه ، صلح ؛ اجاره ، لعان ، جراحات ، دعاوى ، بينه ، قصاص ، ديات (و امثال اينگونه مسائل ) سرگرم مى سازد كه در تمام مدت عمر و زندگانى خود - جز به ندرت - بدنها نيازى پيدا نمى كند. و اگر شخصا نيازمند شناسائى دقيق اين مسائل باشد و يا ديگران به شناسائى آنها احساس احتياج نمايند، بايد بدانيم كه دانستن اين مسائل از واجبات كفائى است (كه با دانستن ديگران ، تكليف او در شناسائى اين مسائل ، ساقط مى شود و از آن پس ، دانستن او الزامى نخواهد بود). اگر او در چنين شرائطى به اين مسائل روى آورد، در حقيقت از علوم و معارفى روى گردان شده است كه به اتفاق همه علماى اسلام ، واجب عينى است (كه اگر ديگران دست اندر كار چنين علوم و معارف گردند، تكليف الزامى او نسبت به آنها ساقط نمى شود. و او موظف است - با وجود اينكه ديگران اين علوم را فراگرفته اند - خود نيز به عنوان يك تكليف صد در صد الزامى و واجب عينى - همين علوم و معارف را فراگيرد).
هدف اين علوم (يعنى علوم رسمى متداول از قبيل صرف و نحو و و...) - در صورتيكه منظور از يادگيرى آنها، جلب رضاى خداوند بزرگ و نيل به پاداش عظيم او باشد - به عنوان يك تكليف و واجب كفائى است . بديهى است كه واجبات كفائى در جنب واجبات عينى ، در درجه دوم اهميت قرار دارد. يعنى نخست بايد واجبات عينى را فراگرفت و سپس به واجبات كفائى پرداخت .
اگر هدف همان دانشمند فقيه - كه معلومات و مايه هاى علمى خود را كاملا شناسائى كرده است - تحصيل رضاى خدا و امتثال از اوامر او باشد بايد در ترتيب علوم و تحصيل آنها، به علوم مهمتر و نافع تر پيش از علوم ديگر - بر حسب درجه اهميت و نفع آنها - سرگرم شود (و بدآنها پاى بند باشد)؛ چون در غير اينصورت بايد گفت كه او يا دچار حيرت و سرگردانى و غفلت و بى خبرى نسبت به علوم و معارف بسر مى برد، و يا آنكه فردى متظاهر و رياكار در دين و فريب خورده اى است كه پوياى رياست و برترى و جاه و مقام و مال مى باشد.
بنابراين او بايد براى درمان يكى از اين دو بيمارى : (غفلت و رياكارى ) از داروهاى درمان بخش آن ها آگاه شود، و پيش از آنكه هر يك از اين دو بيمارى بر او چيره گردد و در او مزمن شود و شخصيت معنوى و انسانى او را از پاى درآورد، به معالجه و درمان آنها مبادرت ورزد.
فقه و علم واقعى چيست ؟
علاوه بر اين بايد بداند كه صرف يادگيرى مسائل مدون فقهى ، از ديدگاه خداوند، فقه واقعى نيست . فقه و بصيرت واقعى دينى - از ديدگاه پروردگار متعال - درك و شناسائى جلال و شكوه و عظمت خداوند است . در سايه چنين درك و شناختى است كه خوف از خدا و هيبت نسبت به او، و در نتيجه ، خشوع و توجه و انعطاف مطلوب ، در دل انسان به ثمر مى رسد. و همين شناخت ، او را به تقوى و پارسائى و شناسائى صفات مخوف و نامطلوب ، و نيز درك صفات ستوده و مطلوب ، واميدارد تا سرانجام از صفات نكوهيده بر حذر بوده و دست اندر كار صفات مطلوب گردد.
نتيجه اين كوششها اين است كه خوف الهى را شعار دل خويش ساخته و در قلب او، حزن و اندوهى (به خاطر اعمال ناستوده اش ) برانگيخته شود.
خداوند متعال ، انسان را به همين مساءله در نبشتار آسمانى خود هشدار داده و فرموده است :
(( ((فلولانفر من كل فرقة منهم طائفة ليتفقهوا فى الدين و لينذروا قومهم اذا رجعوا اليهم لعلهم يحذرون )) )) : (194)
چرا پاره اى از اقوام و گروهها از شهر و ديار خود بيرون نمى روند تا در مسائل دينى ، از فقاهت و بينش دينى برخوردار گردند؟ و آنگاه كه به شهر و وطن خويش بازمى گردند مردم وابسته به خود را (از رفتار نادرست بازداشته و آنان را از چنان اعمالى ) بيمناك سازند تا آنان از آنها برحذر باشند.
علم و دانشى كه انذار و بيمناك ساختن مردم از گناه - در سايه رهنمودهاى آن به دست مى آيد - همين علم مدون فقهى معمول و متعارف نيست ؛ زيرا منظور از فقه معمول و متداول ، صيانت اموال است كه با شرائط مورد نظر در معاملات ، چنين صيانتى پيش بينى و ضمانت مى گردد. و نيز منظور از فقه مدون ، نگاهبانى بدن به وسيله مال و پيشگيرى از قتل و جرح (و امثال آنها است ). مال (كه به وسيله قوانين مقرر در معاملات ، صيانت مى گردد) بايد به عنوان آلت و ابزار و وسيله اى براى سير به سوى ((الله )) مورد استفاده قرار گيرد. بدن (كه صيانت آن در ظل قوانين حدود و ديات و قصاص ، تاءمين مى شود) مركب و وسيله نقليه اى است كه بايد از آن براى پيمودن اين مسير و گذرگاه - يعنى دنيا - بهره بردارى شود.
بنابراين نبايد اين آلت و ابزار (يعنى مال )، و اين مركب و وسيله نقليه (يعنى بدن ) را هدف زندگانى انسانى دانست . و اين وسيله را نبايد به عنوان هدف و مقصود نهائى تلقى نمود. با توجه به اين نكته ، علم و دانش اساسى و بنيادى عبارت از شناختن و پيمودن طريقى است كه انسان را به خدا مى پيوندد. علم واقعى عبارت از شناختن طرز طى نمودن و درنورديدن گردنه ها و دست اندازهاى روحى است كه اين دست اندازها، همان صفات ناستوده انسانى مى باشد. اين صفات زشت ، ميان انسان و خداى او پرده و حجابى ايجاد مى كند كه اگر انسان - با آلودگى به چنان صفاتى - از دنيا برود، از لقاء رحمت پروردگار مهربان ، محجوب و محروم خواهد شد.
با توجه به نكات مذكور به اين نتيجه مى رسيم كه علم و دانش حقيقى ، انگيزه پديد آمدن خشيت و بيم از خدا و ترس از گناه در دل انسان مى گردد. و بلكه بايد گفت : كه ترس و بيم از گناه ، ويژه دانشمندان واقعى است . چنانكه خداوند متعال ضمن آيه (( ((انما يخشى الله من عباده العلماء)) )) به همين نكته ، مردم را آگاه كرده است . و در ترس از گناه ، ميان فقهاء و ساير دانشمندان در اين جهت ، فرقى وجود ندارد، (يعنى عالم واقعى اعم از فقيه و غيرفقيه ، بيم از خدا را كاملا در دلش احساس مى نمايد).
داستان فقيه و دانشمندى كه صرفا به شناخت فقه معمول و متعارف و علوم رسمى ، خويشتن را محدود و راضى مى سازد (و به علوم و معارف اساسى نمى پردازد)، داستان كسى است كه در رفتن به سفر مكه و انجام مناسك حج ، تنها به دانستن كيفيت دوختن درز مشك آب و موزه و پاافزار يعنى كفش اكتفاء كند، (و مسائل اساسى حج را فرانگيرد). بى ترديد اگر چنين مسافرى ، فاقد مشك آب و كفش و پاافزار باشد نمى تواند مناسك حج را برگزار كند. ولى صرف آشنائى به طرز دوختن درز مشك آب و پاافزار نمى تواند به هيچوجه با اين شخص كمك كند كه پس از بازگشت از سفر حج به عنوان ((حاجى واقعى )) تلقى شود. (اگر اين شخص به تمام اطلاعات مربوط به طرز دوختن درز مشك آب و كفش عمل كند كسى نمى گويد: او مناسك حج را انجام داده است ؛ بلكه مى گويند: به هيچوجه كارى كه به حج و مناسك آن ارتباط دارد، انجام نداده است ).
اگر فقيه ، از علوم فقهى متداول ، بى اطلاع باشد قهرا شناسائى احكام دينى دستخوش عقب افتادگى و تعطيل خواهد شد؛ ولى شناسائى احكام فقهى (منهاى شناخت علوم واقعى و اساسى ) نمى تواند خود فقيه را نجات داده ، و نيز نمى توان چنان علمى را به عنوان علمى رهائى بخش شناخت . (فقيه بايد پيش از فقه ، از حس خوديابى و خدايابى و شناخت راه و رسم نيل به رضاى خدا، برخوردار باشد تا راه نجاتى براى خويشتن - قبل از پرداختن به ديگران - در رسيدن به رضاى خدا بگشايد). ما اين واقعيت را پيش از اين ياد كرديم .
بلكه بايد گفت : علوم رسمى و متداول ، زمينه پرداز و مقدمه براى مقصد و هدفى است كه صرفا آن هدف ذاتا مطلوب مى باشد. (علوم رسمى ، ابزار و وسيله رسيدن به اين هدف است . بنابراين چگونه مى توانيم در طريق و مسير اين هدف ، متوقف بمانيم و هدف و مقصد را فراموش كنيم ، و يا مقصد را فداى طريق و وسيله سازيم ، و به اصطلاح : ((ذى المقدمه را براى مقدمه قربانى كنيم )) ).
اگر شرائط و اوضاع كسى كه عالم و عارف به قوانين و احكام الهى است ، و به دستورات پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله ) و ائمه دين (عليهم السلام ) آشنا مى باشد و نسبت به معارف آئين آسمانى ، برخوردار از آگاهى است ، (و در عين حال ، فاقد علوم اساسى و بنيادى مى باشد)، همانند همان شخصى باشد كه براى انجام مناسك حج ، فقط راه و رسم دوختن درز كفش و كفشگرى و پينه دوزى را فراگرفته است ؛ وضع و حال حكماء و فلاسفه چه خواهد بود؟! فلاسفه اى كه عمر خويش را در شناسائى عالم كون و فساد مصروف مى دارند، عالم و جهانى كه آينده آن فساد و نابودى محض است ، و اين حكماء افكار خود را سرگرم شناختن وجود مى سازند كه آيا وجود، عين ذات موجودات است ، و يا امرى است زائد بر ذات موجودات ، و يا امرى است مشترك ميان موجودات . و بالاخره درباره اينگونه مسائل بحث مى كنند كه هيچگونه بازده و ثمرى ندارد. بلكه بايد گفت : خود آنها نيز نمى توانند (از رهگذر اين كاوشها) به حقيقت خواسته و مطلوب خود در معرفت دست يابند تا چه رسد به اينكه ديگران را - كه دست اندر كار اين علم نيستند - به حقيقت خواسته و مطلوب آنان ، آگاه سازند.
داستان چنين دانشمندان ، شبيه داستان پادشاه و فرمانروائى است كه خدمه و نوكرانى براى خود تهيه ببيند و به آنها دستور دهد كه وارد خانه و كاخ او گردند، و به انجام خدمات و وظائف خويش قيام نمايند، و به گونه اى در تكميل و سازندگى خود بكوشند كه در پيشگاه او داراى قرب و منزلتى گشته ، و از كارهائى كه موجب طرد آن ها مى شود بپرهيزند.
آنگاه كه اين مستخدمان را وارد سراى خويش مى سازد تا به وظائف و ماءموريت خويش عمل كنند، آنان به جاى انجام وظائف و خدمات ، سرگرم نظاره و تماشاى در و ديوار و زمين و حياط و سقف كاخ شوند. و اين نظاره و تماشا را تا آخر عمر ادامه دهند، و تمام فرصتها را صرف تماشاى اطراف و جوانب و داخل و خارج آن كاخ نمايند، تا آنگاه كه مرگ آنها را فرارسد؛ در حاليكه نفهمند منظور از آوردن آنها به اين سرا و كاخ ، چه بوده است .
راستى ، اوضاع و احوال اين مستخدمان و اينگونه علماء از ديدگاه سرور آنها چگونه خواهد بود، سرور و آقائى كه - عليرغم تمام سهل انگارى آنان در طاعت ، و تقصير آنها در فرمانبردارى از دستورات ، و بلكه آلودگى اشمئزازآور آنان به گناه - از انعام و احسان مهم خود نسبت به آنان هيچگونه دريغ نورزيده است ؟ (بديهى است كه اين خدمه و نوكران بى خاصيت و چنين دانشمندانى هيچگونه نصيبى نخواهند داشت ).
بايد متوجه باشيم كه داستان اينگونه دانشمندان ، داستان خانه اى است كه اندرون آن ، تيره و ظلمانى است ؛ ولى چراغ فروزانى بر بام اين خانه مى درخشد كه ظاهر و بيرون خانه را روشن مى سازد؛ (ولى درون خانه همچون شب ديجور، تيره و ظلمانى است ).
بلكه داستان اينان همانند انبار فاضل آب و مزبله اى است كه ظاهر و رويه آن با (سنگ و) گچ ، سفيدكارى و آراسته شده است ؛ ولى درون و ژرفاى آن سخت متعفن و آلوده است .
و يا آنكه مثل آنان همچون گور مردگان است كه ظاهر و بيرونى آراسته دارد؛ ولى در دلش ، مردار متعفنى را در بر گرفته است .
|
ظاهرش چون گور كافر پر حلل
|
|
باطنش قهر خدا عز و جل
|
بى ترديد، چنين حالاتى از چنان اشخاصى ، نمايانگر فريب خوردگى و نيرنگ يابى آشكار آنها از شيطان است .
نزديكترين مثال براى نشان دادن حالت فريب خوردگى چنان دانشمندانى ، داستان شخصى است كه در زمينى به كشاورزى مى پردازد، و كشته او مى رويد. اما همراه روئيدن آن ، بوته ها و علفهاى هرز و بى خاصيتى - كه كشته هاى او را ضايع و تباه مى سازد - نيز مى رويد. لذا دستور ميدهد و در صدد برمى آيد كه زراعتش را از علفها و بوته هاى هرز، وجين و پاكسازى كنند و آنها را از ميان ببرند. ولى اين شخص به جاى ريشه كن ساختن علفهاى هرز، فقط آنها را از وسط مى برد و در نتيجه ، ريشه آن در دل زمين باقى مى ماند و با چنين پاكسازى (به جاى ريشه كن ساختن عوامل تباه سازنده زراعت )، آنها را بيشتر تقويت مى كند، و سرانجام ، اين علفها و بوته هاى هرز دوباره با قدرت و نيروى بيشتر شروع به روئيدن مى نمايد.
كانون و مركز رويش نقائص و ريشه تمام رذائل و حالات ناستوده انسان ، عبارت از اخلاق و خويهاى نامطلوب و پستى است كه در دلها جاى گرفته است . اگر كسى زمينه قلب و درون خويش را از اينگونه خوى ها پاكسازى نكند، حتى طاعت و امتثال ظاهرى او نسبت به اوامر و دستورات الهى ، ناتمام و ناقص خواهد بود. و در نتيجه با عوامل زيان بخش به شخصيت معنوى و انسانى - كه همواره رو به قوت و تزايد خواهد بود - درگير مى باشد.
بلكه چنين عالم و دانشمند، مانند كسى است كه به بيمارى برص و پيسى و مرض جلدى ، مبتلى شده و موظف است كه بدنش را با داروئى مالش و ماساژ دهد، و شربت معالجى نيز بنوشد تا بيمارى او درمان گردد. او بايد بدن را با دارو مالش دهد تالك و پيس ظاهرى ، زدوده شود. و نيز شربت بنوشد تا ماده و منشاء اين بيمارى از درون او ريشه كن گردد. حالا اين بيمار، فقط بدنش را با داروى مخصوصى مالش و ماساژ مى دهد، ولى شربت را نمى نوشد؛ بلكه چيزهائى را تناول مى كند كه به ريشه و ماده اين بيمارى مدد مى رسانند.
بديهى است كه با چنين كارى ، ريشه و منشاء بيمارى در (درون ) او تقويت مى شود، ولى او همواره فقط به ظاهر بدن مى پردازد و آنرا ماساژ ميدهد؛ در حاليكه ريشه اين بيمارى - به خاطر ترك نوشيدن دارو - در اندرون وى هر چه بيشتر پيشروى مى كند تا سرانجام او را از پاى درمى آورد.
از خداوند متعال ميخواهيم كه نخست ما را به اصلاح خويشتن موفق ساخته تا درون و باطن خود را از بيماريهاى اخلاقى بپيرائيم . و چشمان ما را به عيوب و خرده ها و نقائص مان بينا گرداند. و ما را از رهگذر معلومات و معارف مان بهره مند سازد. و مايه هاى علمى ما را حربه و دليلى زيانبار بر ما قرار ندهد. توفيق و كاميابى ما در نيل به اين آرزوها به دست تواناى خدائى است كه از تمام مهربانان و بخشايشگران ، بخشايشگرتر و مهربان تر است .
3- بكار بستن علم ، و توجه و توكل به خدا، و برخوردارى از جهت يابى صحيح
براى هر يك از معلم و شاگرد - علاوه بر خلوص نيت و بكار بستن علم - شرائط متعدد و وظائف متنوع و فراوانى وجود دارد كه همه اين شرائط و وظائف در همان شرط دوم يعنى بكاربستن علم ، خلاصه مى شود؛ زيرا علم و دانش وسيله نيل به اخلاق كريمه و رفتار ستوده و پسنديده ، و منزه ماندن انسان از خويها و كردار زشت و بد مى باشد.
اگر عالم و دانشمند، اين دست افزار گرانبها را عملا بكار گيرد و به علم خويش - به صورتى درست و در جهت صحيح - عمل كند، خداوند متعال او را به هر گونه خير و سعادتى - كه پويائى آن ممكن است - دسترسى مى دهد. و از هر عامل و انگيزه اى - كه موجب زشتى چهره شخصيت او مى گردد - بدور مى سازد.
پس آنچه بر معلم و شاگرد - پس از پاكسازى و تصفيه باطن و جان و روان از رذائل اخلاقى ، و بكارگرفتن علم - لازم و ضرورى است اين است كه سراپاى وجودشان را از درون و بيرون ، متوجه خدا ساخته و در تمام شئون ضرورى زندگانى خويش به او متكى باشند و فيض بهره ها را از پيشگاه الهى ، درخواست و دريافت كنند؛ و آنها را نزد خدا جستجو نمايند؛ زيرا علم و دانش - همانگونه كه از بيان امام صادق (عليه السلام ) نقل كرده ايم - از رهگذر كثرت تعلم و دانش آموختن به دست نمى آيد؛ بلكه علم و دانش عبارت از پرتو و نورى است كه خداوند در دل و جان كسى مى افكند كه خواهان هدايت او است ، و او بايد متوكل به خدا بوده ، و امور خويش را به وى واگذار نموده ، و بر علل و اسباب طبيعى و دنيوى تكيه نكند. اگر اين عالم و دانشمند در شئون مختلف زندگانى ، صرفا به علل و اسباب دنيوى متكى باشد، و امور زندگانى خود را به همانها واگذار نمايد، همين علل و اسباب به صورت بار گران و كمرشكن بر دوش او سنگينى مى كند و موجب انحطاط شخصيت وى مى گردد.
آرى عالم و متعلم نبايد بر هيچ كس و بر هيچ چيزى از آفريده هاى خدا متكى باشند؛ بلكه بايد زمام امور خود را - در زندگانى و رزق و روزى و امثال آنها - به خداوند متعال واگذار نمايند تا از اين رهگذر نفحات قدس الهى و الطاف پاكيزه پروردگار و لحظات انس و الفت با خداوند، بر آنها تجلى كند و از رهگذر آن ، مشكلات آنان حل و گشوده شده و كژى آنها به راستى آيد، و منظورشان تاءمين گردد و امور زندگانى آنها به صلاح بازآيد.
از پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله ) روايت كرده اند كه فرمود: ((خداوند متعال به ويژه ، عهده دار رزق و روزى طالب علم و دانشجو مى باشد، و روزى او را اختصاصا به طريق خاص و متفاوت از ديگران تضمين مى كند كه ساير مردم ، مشمول اين لطف خاص او نيستند، يعنى علاوه بر آنكه به طور عموم ، روزى ساير مردم را نيز به عهده گرفته است روزى او را به طرز خاصى بدو ارزانى مى كند. به عبارت ديگر: ساير طبقات مردم در كسب اسباب معيشت و زندگانى ، به سعى و كوشش نياز دارند تا روزى خود را بدست آورند، و غالبا در سايه مساعى خود به آن دست مى يابند؛ در حاليكه يك دانشجوى پوياى علم به چنين سعى و كوششى - براى امرار معاش - مكلف و موظف نيست ، (و نيازى به آن ندارد)، بلكه او موظف است كه جوياى علم و دانش باشد و بايد بداند: چون در مسير دانشجوئى ، از حسن نيت و اخلاص در اراده ، برخوردار است خداوند متعال ، هزينه معاش و زندگانى او را كفايت و ضمانت خواهد كرد)).
در طى حالات شخصى زندگانى من ، حوادث و رويدادهاى جالب و دقيقى را به ياد دارم كه اگر به گردآورى و تدوين آنها بپردازم به جائى مى رسد كه خدا بهتر از هر كسى به اين توجهات ظريف و مشحون از جمال و زيبائى ، آشنا و آگاه است . آرى او مى داند كه چه رفتار خوش آيندى از ناحيه وى نصيب من گشت .
از آن زمانى كه به تحصيل علم سرگرم شدم : (اوائل دهه 930 ه ق .) تا اين زمان كه به نگارش اين كتاب مى پردازم يعنى (نيمه ماه رمضان 953 ه ق .) (حوادث جالبى كه نمايانگر مراحم دقيق الهى است در سراسر زندگانى تحصيلى ام اتفاق افتاده كه واقعيت سخنان نبى اكرم (صلى الله عليه و آله ) را آشكار مى سازد). و خلاصه : شنيدن كى بود مانند ديدن . (من همه اين توجهات مهرآميز و الطاف ظريف و دقيق پروردگار حكيم را شهود كرده ام كه فعلا جاى بازگو نمودن آنها نيست ).
نتيجه عدم توكل به خداوند متعال :
استاد متقدم و پيشين ما: محمد بن يعقوب كلينى از حسين بن علوان آورده است كه مى گفت :
((در مجلس درس استادم ، سرگرم فراگرفتن علم بوديم . در يكى از سفرها هزينه مالى من تمام شد و چيزى نداشتم . يكى از دوستان و ياران ما به من گفت : تو كه گرفتار چنين اوضاعى هستى به چه كسى دل بسته اى و به كه اميدوارى (تا هزينه زندگانى ترا تاءمين كند؟) گفتم : به فلانى . گفت : سوگند به خداوند كه (با چنين فكر و انديشه اى ) نياز تو برآورده نمى گردد، و آرزو و اميد و درخواست تو، به سرانجامى موفقيت آميز منتهى نخواهد شد. گفتم : خداى ، ترا بيامرزاد، به چه دليل با چنين قاطعيتى اظهارنظر مى كنى و مرا نوميد مى سازى ؟ گفت كه امام صادق (عليه السلام ) به من فرمود؛ در يكى از نبشتارها، اين مطلب را خوانده است كه خداوند متعال مى گويد: به عزت و شكوه و بزرگوارى و مقام والايم بر عرشم سوگند، اميد و آرزوى هر آرزومندى را - كه در آمال و آرزوهاى خود به غير من روى آورد و به آن دل ببندد - به ياءس و نوميدى مبدل مى سازم ، و بر قامت چنين كسى از ديدگاه مردم ، لباس خوارى و مذلت را مى پوشانم كه در نظر آنها، فروهشته و خوار گردد. او را از درگاه خود مى رانم و پيوند او را از خويش مى گسلم .
آيا او در شدائد و مشكلات زندگانى به كه اميدوار است ؟ در حاليكه ناهمواريها و مشكلات زندگانى جهان زير قبضه قدرت من قرار دارد؛ ولى او چشم اميد به غير من دوخته و با مدد فكر و انديشه شخصى و تصور خود درگاه ديگرى را مى كوبد، با اينكه مى داند كليد مشكل گشاى تمام درهاى بسته در دست من است . و درگه من همواره فراسوى بندگانى كه مرا مى جويند و مرا مى خوانند، گشوده است .
آيا كسى هست كه در مصائب زندگانى ، چشم اميد به من دوخته باشد و من اميدها و آرزوهاى (مشروع ) او را برآورده نساخته باشم ؟
آيا چه كسى - در يك مسئله مهم و كارى عظيم - به من اميدوار بوده كه من اميد او را بريده و نوميدش ساخته باشم ؟.
من اميد و آرزوهاى بندگانم را حفظ و ضمانت كرده ام ؛ ولى آنها به حفظ و ضمانت من ، راضى و دلخوش نيستند. آسمانهايم را از موجوداتى مقدس يعنى فرشتگان ، مشحون ساخته ام كه از تسبيح و تقديسم هيچگاه خسته و ملول نمى گردند. به اين موجودات مقدس فرمان داده ام كه هيچ درى را به روى بندگانم نبندند و ميان من و آنان ، مانعى ايجاد نكنند. ولى اين بندگان (بدگمان من ) به گفتار و وعده هاى من اطمينان نكرده اند. آيا آنان نمى دانند كه اگر حادثه اى سنگين ، آنها را بكوبد و ضربه اى بر آنها وارد سازد جز من ، كسى قادر به جلوگيرى و از ميان بردن آن نيست ، مگر آنگاه كه به اراده و اذن من ، كسى بتواند غمگسار و ياور انسانى ديگر باشد.
پس چه شده است كه مى بينم او از من دل بريده و از من روى برگردانده است ، چرا بايد او را در چنين حالتى ببينم ؟ من در مقام جود و كرم ، نعمتهائى به وى ارزانى داشته ام كه آنها را از من درخواست نكرده بود. آنگاه كه اين نعمتها را از او ربودم ، بازگرداندن آنرا از من درخواست نكرد، بلكه اعاده آنرا با غير من در ميان گذاشت .
آيا او چنين مى پندارد - با اينكه من همواره قبل از درخواست و تقاضايش وى را مشمول عطاى خويش قرار ميدهيم - آنگاه كه درخواست مى كند، از وى دريغ مى كنم ؟!. (هرگز اينطور نيست . من به درخواست مشروع او پاسخ مثبت مى دهم ).
آيا من ، بخيل و دريغ كارم كه او مرا رها كرده و از توجه به من ، دريغ مى ورزد و مرا دريغكار مى پندارد و به غير من روى مى آورد؟
آيا جود و كرم از آن من نيست ؟ آيا گذشت و رحمت در يد قدرت من نيست ؟ آيا من كانون و مركز و محور اميدها و آرزوها نيستم ؟
اگر كسى از من قطع اميد كند، و به غير من در آمال خويش پناه برد، آيا چنين آرزومندان و اميدوارانى - كه چشم اميد به غير من دوخته اند - هيچگونه ترس و بيمى ندارند (كه مبادا آرزوهايشان بر باد رود؟)
اگر تمام ساكنان كرات آسمانى و مردم كره خاكى ، اميد و آرزوى خود را با من در ميان گذارند، و من در مقام برآورده ساختن آرزوهايشان ، به هر يك از آنها همان مقدار عطاء كنم كه برابر خواسته همگان باشد، به اندازه عضو مورچه و ذره اى از ملك و دارائى من كاسته نمى شود. آن ملك و دارائى كه من ، مدير و سرپرست و نگاهبان پايدارى و بقاء استمرار آن هستم چگونه دستخوش كاهش و نقصان مى گردد؟ (چون درياى كرم و احسان مرا، كرانى نيست و مرحمت من پايان پذير است ).
واى بر كسى كه از مرحمت من نوميد است ، و از فرمان من سرمى پيچد، و مراقب من نيست . چنين كسى ، بدفرجام و تيره بخت مى باشد)) (195) .
شيخ و استاد بزرگوار يعنى كلينى ، همين روايت را با سندى ديگر از سعيد بن عبدالرحمن در كتاب خود آورده كه در پايان آن ، چنين آمده است : راوى گفت :
((به امام صادق (عليه السلام ) عرض كردم : يابن رسول الله ؛ اين حديث را بر من املاء فرما (تا آنرا بنويسم ) امام صادق (عليه السلام ) آنرا املاء فرمود. و من گفتم : سوگند به خداوند كه از اين پس ، حاجتى را با غيرخدا در ميان نمى گذارم )) (196) .
بايد بگويم اين سخن گرانمايه - كه از مطالع نبوت بر افق امامت - از ناحيه خداوندى كه منزه از هر گونه نقص و عيب است - پرتوافكن است ، در تحريص و ايجاد شوق توكل به خداوند، سخنى است كافى و رسا، و مضامين عالى آن براى انسان ، درس كاملى است (كه به او مى آموزد) تا امور زندگانى خود را به خدا سپرده و در تمام مسائل مهم حياتى به او متكى باشد.
اين حديث در مسئله توكل به خداوند از جوامع كلام مى باشد و كاملا رسا است ، به گونه اى كه نمى توان مطلب و نكته ديگرى بر آن افزود. (و در محتواى اين حديث براى توكل انسان به خداوند متعال ، هيچگونه كمبودى احساس نمى شود).
اين بود مسئله سومى كه مربوط به آداب معلم و شاگرد نسبت به خود مى باشد.
4- حسن خلق و فروتنى و كوشش در تكميل نفس
معلم و شاگرد در پاى بند بودن به حسن خلق - نسبت به ساير مردم - وظيفه بيشتر و سنگين ترى دارند. آندو موظفند كه تواضع و فروتنى و رفق و مداراى كامل را درباره ديگران معمول دارند و در اين رهگذر از بذل توان و طاقت خويش - به منظور تكميل نفس - دريغ نورزند.
از معاوية بن وهب روايت شده كه گفت : از امام صادق (عليه السلام ) شنيدم كه فرمود: ((جوياى علم و دانش باشيد و خويشتن را همراه آن با آميزه حلم و بردبارى و متانت و وقار بيارائيد، و نسبت به كسى كه از او علم و دانش را درخواست مى كنيد متواضع و فروتن باشيد، و همچون دانشمندان جبار و اشراف منش نباشيد؛ چون طرز رفتار باطل و نابحق شما، حق شما را از ميان مى برد)) (197) .
حلبى در ((الصحيح )) يا در حديث صحيح از امام صادق (عليه السلام ) نقل كرده است كه آنحضرت گفت : اميرالمؤ منين على (عليه السلام ) فرمود: ((مى خواهيد كه شما را به حال فقيه و دانشمند واقعى دينى آگاه سازم ؟ آرى او عبارت از كسى است كه مردم را از مهر و راءفت خداوند، نوميد نمى سازد. و در عين حال ، آنانرا (به گونه اى ارشاد مى كند كه ) نسبت به عذاب خداوند احساس ايمنى نكنند، و به مردم در ارتكاب گناه ، آزادى عمل نمى دهد، و قرآن را - به خاطر رغبت به غير قرآن - رها نمى نمايد.
بدانيد نبايد - در علم و دانشى كه درك و فهم آدمى را بيدار نسازد، و در تلاوتى كه با تدبير و انديشيدن در حقايق و محتواى قرآن ، همگام نباشد، و در عبادتى كه تفكر و انديشه بدان راه ندارد - خير و نيكبختى را جستجو نمود)) (198) .
بايد بدانيد آن كسى كه جامه علم را در بر مى گيرد و به عنوان عالم و دانشمند در ميان جامعه معرفى مى شود، مردم به او چشم مى دوزند تا آنجا كه رفتار و گفتار و حتى طرز و فرم ظاهرى او را الگو و سرمشق خود قرار ميدهند. اگر روش و شيوه و سيرت او نيك و زيبا و مطلوب باشد، و حالاتى شايسته و درخور يك دانشمند در او به وجود آيد، و تواضع و فروتنى را در برخورد با ديگران در پيش گيرد، و در اعمال و رفتار خود، داراى خلوص نيت باشد، اوصاف و خصوصيات او به ديگران منتقل مى شود (و مردم ، رفتار و گفتار و همه مظاهر وجود خود را با مظاهر وجودى وى هماهنگ و همگام مى سازند). و در نتيجه ، خير و نيكى در ميان جامعه ، رواج و رونق يافته و اوضاع و احوال زندگانى آنها نظم و سامان پيدا مى كند.
اما وقتى اوضاع و شرائط زندگانى عالم و دانشمند، واژگونه بوده ، و رفتار و گفتار ناپسند، شيوه و پيشه او باشد. قهرا مردم - به درجاتى بدتر و زشت تر و فرومايه تر از او - رفتار و گفتارشان را تنظيم مى كنند تا چه رسد به آنكه همانند او عمل نمايند. چنين دانشمندى نه تنها خويشتن را تباه مى سازد؛ بلكه موجب فساد و تباهى ساير مردم نيز مى گردد. براى ارائه اهميت گناه و جرم يك عالم و دانشمند تباه كار، و مطروديت و دوربودن او از حق ، همين نكته ترا بسنده است . و سخن به همين مقدار براى نشان دادن عظمت گناه و تيره روزى دانشمند تباهكار، و زيانبار بودن او، كافى است .
اى كاش (حساب جارى ) عمل و كردار چنين دانشمندى پس از مرگ او بسته مى شد، و بار گناه او، (در حجم و گرانى گناه زمان حيات او محدود مى بود و) پس از مرگ او پايان مى گرفت ؛ ولى اين حساب جارى گناه عالم با مرگ او مسدود نمى گردد، و از سنگينى بار گناهش چيزى كاسته نمى شود؛ بلكه عمل و وزر و وبال او باقى است ، و وبال گناه كسانى كه به او تاءسى كرده و از شيوه او سرمشق گرفته اند در عهده او قرار گرفته و پايدار است ، و راه و رسم نابسامانى كه در ميان مردم بجاى گذاشته است او را گرفتار ساخته و عواقب سوء گناهان ديگران ، عايد او مى گردد. و تا وقتى كه پيروان او بر سر جاى هستند وزر و وبال او سنگين تر مى شود.
يكى از عرفاء گفته است : همه مردم - نسبت به كسى كه درزى ، عالم و دانشمند جلوه گر است - همواره از لحاظ مقام و منزلت ، در درجه پائين ترى قرار دارند. اگر عالم و دانشمند با وجود علم ، از مزاياى ديگرى از قبيل پارسائى و تقوى و صلاح و شايستگى در گفتار و كردار، برخوردار باشد، توده مردم دست به اعمالى مى زنند كه مباح و روا است . و اگر همان دانشمند به اعمال مباح و جائزى دست زند، توده مردم دست اندر كار اعمال شبهه ناك مى شوند. و اگر عالم و دانشمند مرتكب اعمال شبهه ناك گردد، توده مردم مرتكب اعمال حرام مى شوند. و اگر عالم و دانشمند مرتكب محرمات گردد و به كارهاى حرام دست يازد، توده مردم كافر مى شوند (و از دين و مبدء و معاد، روى گردان مى گردند).
براى اثبات راستى و واقعيت اين امر (يعنى اثرپذيرى توده مردم از رفتار و گفتار دانشمند، و اينكه اعمال او دستاويز بهانه و جراءت و جسارت مردم در ارتكاب اعمال زشت تر مى گردد)، مشهودات ما در زندگانى روزمره همين مردم و وجدانهاى عادل ، گوياترين دليل مى باشد (و نيازى به احتجاج و استدلال ندارد؛ چون آنچه كه عيان است چه حاجت به بيان است ). علاوه بر اين ، سخنان شخصيت هاى برجسته نيز همين حقيقت و واقعيت را تاءييد مى كند.
بايد معلم و شاگرد داراى عفت نفس و علو همت باشند. و از پادشاهان و اهل دنيا فاصله بگيرند (و با آنها پيوندى برقرار نسازند)، و به خاطر طمع به دنيا در كادر آنها وارد نگردند، و مادامى كه راه گريزى از دستگاه آنها براى آنان وجود دارد نبايد - به خاطر طمع و آزمندى به مال و منصب - در سلك و رده آنان قرار گيرند تا بتوانند همانگونه كه پيشينيان از علم و دانش پاسدارى كرده اند، از حرمت و ارزش دانش ، نگاهبانى كنند.
اگر عالم و دانشمندى (به خاطر آزمندى و گرايش به دنيا) به ملوك و اهل دنيا بپيوندد، خويشتن را در معرض (سقوط) قرار داده و به امانتى (كه خداوند متعال به دست او سپرده است ، يعنى به علم و دانش ) خيانت كرده است .
غالبا دانشمندانى كه حتى به خاطر هدفهاى انسانى و دينى به سلاطين و اهل دنيا پيوستند به هدف و مطلوب خويش نائل نشدند؛ بلكه ناكام گشتند. و بر فرض هم اگر به پاره اى از هدفهاى خود دست يافته باشند، حالات و شخصيت روحى آنها به پايه حالات و شخصيت والاى دانشمندانى نمى رسد كه دامن خويش را با چنين پيوندها و آلايشها نيالودند و توانستند خود را از سلاطين و اهل دنيا مصون دارند.
علاوه بر منقولات و حكاياتى كه از شخصيت هاى برجسته در اين زمينه نقل شده است ، گواهى وجدان ما درباره چنين دانشمندانى ، دليل گويائى است كه دگرگونى روانى اين دانشمندان را تاءييد مى كند (حتى هر چند كه آنان به منظور خدمت به همنوع و هدفى الهى ، به سلاطين و اهل دنيا پيوسته باشند).
يكى از دانشمندان برجسته به يكى از شخصيت هاى شريف و متدين و بزرگوار گفته بود: چرا بزرگان زمان و سلاطين و پادشاهان ، گوش شنوا و حالت انعطاف براى سخنان ما ندارند، و ايده ها و آرمانهاى ما را نمى پذيرند، و براى علم و دانش ، ارج و مقدارى قائل نيستند؛ در حاليكه در زمانهاى پيشين ، ملوك و اشراف بدينسان عمل نمى كردند؛ بلكه روشى برخلاف روش معمول ملوك و سلاطين زمان ما را درباره علم و علماء بكار مى بردند؟ اين شخصيت عاليمقدار در پاسخ گفت : علماء و دانشمندان گذشته (حيثيت و شئون خويش را حفظ مى كردند و به جاى اينكه نزد ملوك و اهل دنيا بروند) خود پادشاهان و بزرگان ! و اهل دنيا نزد آنان مى رفتند، و مى خواستند در ازاء بذل مال و پيشكشها از علم و آگاهى اين دانشمندان ، بهره مند شوند؛ ولى همين دانشمندان (به جاى آنكه از آنها استقبال كنند و پيشكشهاى آنها را قبول نمايند) در راندن آنان از پيشگاه خويش و رد منت و احسان آنها سخت پافشارى مى كردند - و با استقامت و پايدارى بى حد و مرزى ، آنانرا از نزد خود طرد مى نمودند، و به منت و احسان آنها تن در نمى دادند).
اهل دنيا با مشاهده چنين رفتارى از علماء، زرق و برقشان از ديدگاهشان بسيار حقير و پست جلوه مى كرد، و قدر و ارزش علم و دانش از نظر آنان ، بسيار عظيم و شكوهمند چهره مى نمود؛ چون از طرز برخورد با چنين دانشمندانى به اين نتيجه مى رسيدند كه اگر علم و دانش ، شكوهمند و گرانقدر نمى بود، دانشمندان آنرا بر دنيا ترجيح نمى دادند. و اگر دنيا حقير و بى ارزش و فرومايه نمى بود، علماء و دانشمندان از آن روى گردان نمى شدند و آنرا از دست نمى نهادند.
اما چون علماء و دانشمندان عصر ما: (زمان مؤ لف )، به سلاطين و دنياپرستان روى آوردند و علم و دانش خويش را - به خاطر جلب منافع مادى و دنيوى - در اختيار آنان قرار دادند، (و از بذل مساعى و كوششهاى علمى به منظور دست يافتن به هدفهاى انتفاعى و اغراض دنيوى و ارضاء خاطر دنياپرستان ، دريغ نكردند) به همين جهت دنيا و مطامع مادى آن از ديدگاه (چنين دانشمندان و نيز) ملوك و سلاطين و اهل دنيا، چنان پرشكوه و عظيم تلقى شد كه به همان دليل ، علم و دانش از زاويه هاى ديد دنياپرستان ، حقير و بى ارزش گشت ؛ (و به همين جهت سلاطين و اهل دنيا گوش شنوائى در برابر اوامر مشروع و انسانى دانشمندان ندارند و براى علم و دانش و دانشمندان ، ارج و مقدارى قائل نيستند).
كسى كه اين كتاب را از نظر گذرانده است ؛ در درسهاى گذشته شمه اى از احاديث و اخبار مربوط به اين مطلب را مطالعه كرده است كه از آن جمله رسول گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله ) فرمود:
((علماء و دانشمندان فقيه - تا آنگاه كه در ورطه دلبستگى و تعلق خاطر به دنيا غوطه ور نگردند - به عنوان سرسپردگان و امانت داران انبياء و پيمبران و فرستادگان الهى ، محسوب مى گردند. عرض كردند چه علامت و نشانه اى مى تواند نمايانگر ورود علماء به دنيا و غوطه ور شدن آنها در مزبله هاى مادى باشد؟ فرمود: پيروى از سلاطين . بدانيد اگر دانشمندانى ، دچار چنين ورطه و سقوطى گردند، نسبت به دين و آئين خويش از آنها برحذر باشيد و از آنها بهراسيد)) (199) . (رواياتى نظير آنرا در كنزالعمال 10/183 و 204).
جز اين حديث ، احاديث ديگرى در نكوهش دانشمندان پيرو سلطان و معاشر با اهل دنيا وجود دارد (كه ما قبلا پاره اى از آنها را از نظر مطالعه كنندگان محترم گذرانديم ).
ولى بايد توجه داشت كه صرف پيروى از سلاطين و ورود در كادر آنها به هر صورت و كيفيتى نمى تواند منشاء نكوهش و خرده گيرى از دانشمندانى باشد كه به سلاطين و اهل دنيا پيوستند؛ بلكه اين نكوهش و انتقاد، متوجه دانشمندانى است كه پيوستن به پادشاهان و ابناء دنيا را زمينه و وسيله اى قرار مى دهند تا در سايه آن به مناصب و مقامات عالى دنيوى و تفوق و برترى بر همگنان و كسب جاه و منزلت عظيم ، و حيثيت دنيوى و رياست و امثال آنها نائل گردند.
لكن اگر هدف عالم و دانشمند از پيوستن به سلطان و اهل دنيا چنين باشد كه از اين رهگذر، نظام و سازمان زندگى همنوعان خود را پايدار نگاه دارد، و كلمه حق و هسته مركزى دين و آئين الهى اسلام را در پايه رفيعى قرار داده و از آن ترويج كند، و بدعت گزاران و تجددخواهان كوته فكر را قلع و قمع نمايد، و امكاناتى براى امر به معروف و نهى از منكر در جامعه به وجود آورد و به اينگونه هدفها نائل شود اعمال او با چنين اهداف والائى از پرارزش ترين كردارها و رفتارهاى او محسوب مى گردد. اگر عالم و دانشمندى با چنين اهداف الهى و انسانى به سلطان و ابناء دنيا بپيوندد و به هدف الهى خود برسد، نه تنها كار ناروائى را مرتكب نشده است ؛ بلكه اين كار او به عنوان عملى سرشار از فضيلت و شايسته ترين رفتار او به شمار مى آيد تا چه رسد به اينكه او را در اين كار، مجاز بدانيم و عمل او را تاءييد كنيم .
با چنين توجيهى مى توان ميان رواياتى كه ورود در كار سلاطين و پيروى از آنها را نكوهش مى كند، و ميان احاديثى كه پيوستن به سلطان و اهل دنيا را تجويز مى نمايد، جمع و سازش و تناسبى برقرار ساخت .
بلكه گروهى از شخصيت هاى برجسته دينى (كه در ايمان آنان به خداوند و مساعيشان در خدمت به خلق ، ترديدى وجود ندارد و كسى نمى تواند از مراتب والاى آنان در ايمان و ديندارى خرده گيرى كند) با سلاطين و ابناء دنيا (به خاطر حفظ و پاسدارى دين و خدمت به شيعيان ) پيوند و رابطه اى برقرار كرده بودند از قبيل :
على بن يقطين (200) و عبدالله نجاشى (201) و ابوالقاسم حسين بن روح (202) (يكى از ابواب شريفه ) (و از نائبان چهارگانه حضرت ولى عصر (عجل الله تعالى فرجه الشريف ) )، و محمد بن اسماعيل بن بزيع (203) ، و نوح بن دراج (204) و امثال آنها كه همگى از اصحاب و ياران ائمه (عليهم السلام ) بوده اند.
درميان فقهاء و دانشمندان اسلامى (مى توان از افراد برجسته زير ياد كرد كه در خدمت به خلفاء و سلاطين ، هدف و نظرى جز خدمت به دين و يارى و دفاع از شيعيان و مستضعفان نداشته اند) از قبيل :
سيد مرتضى و سيد رضى (205) و پدرشان ابواحمد حسين و خواجه طوسى (206) و علامه بحرالعلوم جمال الدين بن - مطهر(207) (معروف به علامه حلى ) و امثال آنها.
محمد بن اسماعيل بن بزيع - كه مردى موثق و صدوق و راستين (در ميان رجال حديث شيعه ) به شمار مى آيد - از امام رضا (عليه السلام ) روايت كرده است كه (در حق او (208) ) فرمود: ((خداى را در درگاههاى ستمكاران ، كسانى هست كه برهان و رهنمودهاى روشنگر خويش را به وسيله آنها درخشان و نورانى مى سازد. آرى خداوند متعال چنين كسانى را در بلاد و ممالك از چنان تمكنى برخوردار مى نمايد كه بتوانند در مقام حمايت از اولياءالله ، شر و ستم ظالمان را از آنان دفع كنند، و امور مسلمين را به صلاح باز آورند؛ زيرا اينگونه اشخاص ، پناهگاه مسلمين در برابر عوامل زيانبار هستند، و همه شيعيان نيازمند ما (در حوائج خويش ) به آنها روى مى آورند، و در سايه مساعى و مراقبتهاى آنان ، قلوب مؤ منين از بيم و هراس ايمن مى گردد.
چنين افراد، عبارت از مؤ منان واقعى و نمايندگان امين و سرسپردگان الهى در زمين مى باشند. آنان ، نور الهى در ميان توده مردم ، و بندگان خدا در قيامت هستند كه كاربرد نور و درخشش پرتو وجود آنان (آنچنان گسترده و فراگير است ) كه سماواتيان و اهل آسمانها را زير پوشش خود قرار مى دهد بدانگونه كه ستارگان فروزان ، به اهل زمين نورافشانى مى كنند، و از نور آنها عرصه قيامت منور مى گردد، و پهنه محشر در پرتو نور چنين مردمى مى درخشد.
سوگند به خداوند آنها براى بهشت ، و بهشت براى آنان آفريده شده است . بهشت و نعماى آن ، بر آنان گوارا باد. چرا در پى نيل به چنين مقامى برنمى آئيد و هيچ مانعى (در رسيدن به چنين منزلتى براى هيچيك از شما وجود ندارد) اگر كسى خواهان چنين موقعيتى باشد مى تواند كاملا به آن دست يابد.
(محمد بن اسماعيل بن بزيع ، آنگاه كه چنين سخنانى از امام (عليه السلام ) شنيد) عرض كرد: قربانت گردم ، راه وصول به اين مقام و مرتبت چيست ؟ فرمود: با آنان بسر ببرى و با چنين ستمكاران رابطه خود را حفظ كنى و از رهگذر آن ، به وسيله شادمان ساختن قلوب شيعيان با ايمان ما، موجبات رضا و سرور خاطر ما را فراهم آورى .
اى محمد بن اسماعيل ! از آنان باش (يعنى در جهت منافع شيعيان ما بكوش ) و همبستگى خود را با آنها حفظ كن ، و بدان كه اين كوششهاى تو اگرچه متضمن منافع و پاداش عظيمى است ؛ ولى ممكن است پيوند با ستمكاران ، كمين گاه و جايگاه خطرهاى بدفرجام و غرور و خودباختگى و نيرنگ زدگى بزرگى باشد؛ چون اگر شكوه كاذب و زرق و برق دنيا و اشتياق و دلبستگى به رياست و تفوق بر ديگران ، در دل كسى جاى مناسب و استوارى پيدا كند، بسيارى از طرق نيل به ثواب و مقاصد درست و پاداش آفرين را در برابر او مسدود، و از ديدگاه او مستور مى سازد؛ (و احيانا باعث مى گردد كه معنويات و دين و ايمان انسان در معرض تهديد قرار گيرد. هر فرد مسلمانى اگرچه مى خواهد از طريق ارتباط با دستگاه ستمكاران ، ظاهر وجود خويش را در خدمت به آنها قرار دهد و در باطن ، تمام نيرو و قواى خود را عملا در دفاع و حمايت از مستضعفين شيعه به استخدام گيرد؛ لكن با توجه به خطرهائى كه ممكن است شخصيت ايمانى و انسانى او را تباه سازد) ناگزير بايد در اين راه و طريق خطرناك ، سخت بيدار و هشيار باشد(209) (تا مبادا سراپاى وجودش در اختيار مستكبران و ستمگران قرار گيرد و خويشتن را به تمام معنى ببازد).
بايد معلم و شاگرد در قيام به شعائر اسلام و عمل به ظواهر احكام ، همواره پاى بند و مراقب باشند از قبيل : اقامه نمازهاى يوميه در مساجد به صورت جماعت ، و انجام آن در اوقات شريف و ساعات فضيلت اداء آن ، سلام و تحيت گرم و تواءم با آميزه صميميت نسبت به تمام مردم - اعم از عالم و عامى - چه در آغازكردن به سلام و چه در پاسخ دادن به آن ، امر به معروف و نهى از منكر، صبر و تحمل آزار و رنج در طريق امر به معروف و نهى از منكر، و دعوت مردم به حق . آرى بايد آنان از بذل جان در راه خدا دريغ نورزند و سراپاى وجود خود را در طريق رضاى خداوند قرار دهند و از سرزنش هيچ سرزنش گرى ، ترس و بيمى به دل خود راه ندهند. و در اداء چنين وظائف ، به پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله ) و سايرانبياء (عليهم السلام ) تاءسى جويند، و يادآور رنجها و محنتهائى گردند كه پيامبران الهى در طريق قيام به اوامر و تكاليف آسمانى ، دچار آنها گشتند.
معلم و شاگرد نبايد در رفتار آشكار و نهان خويش ، صرفا به اعمالى كه شرعا مباح و جايز است بسنده كنند. بايد بكوشند كه خود را با زيبنده ترين و كاملترين اعمال ظاهرى و باطنى بيارايند؛ زيرا علماء و دانشمندان - در نظر توده مردم - الگوهاى سازنده و سرمشقهائى هستند كه آنانرا تحت تاءثير قرار مى دهند. آنان به عنوان مرجع و مركزى تلقى مى گردند كه مردم را به سوى خويش جلب مى كنند.
علماء و دانشمندان ، حجتهاى خداوند متعال و ادله و برهانهاى او بر توده مردم مى باشند كه گاهى براى فراگيرى راه و رسم زندگانى ، افرادى مراقب اين علماء هستند كه اين علماء آنها را نمى بينند، و نيز افرادى از اين علماء پيروى مى كنند و آنانرا الگوى خود قرار ميدهد كه اين علماء از آنها آگاهى ندارند (يعنى افرادى آشنا و ناآشنا - كه علماء و دانشمندان ، آنها را نه مى بينند و نه مى شناسند - پيرو دانشمندان بوده ، و رفتار و گفتار آنها را سرمشق قرار مى دهند).
بنابراين اگر عالم و دانشمند از نظر انتفاع و برخوردارى از علم و آگاهى خويش ، محروم و بيگانه باشد، قطعا ديگران در انتفاع و بهره گيرى از علم و دانش او، محرومتر و بيگانه ترند. به همين جهت لغزش عالم و دانشمند با توجه به مفاسدى كه از اين رهگذر بر آن مترتب است و زيان آن به توده مردم مى رسد - (هر چند كه اين لغزش ، اندك و ناچيز باشد) - عظيم و غيرقابل اغماض خواهد بود.
بايد معلم و شاگرد به رفتار و خويهائى ستوده ، پاى بند و متخلق باشند، اخلاق و رفتارى كه در شريعت اسلام بدآنها عنايت و توجه شده و تعاليم اسلامى ، مردم را بدآنها تشويق كرده است . عالم و دانشمند بايد با خصلت هائى ستوده و شيوه ها و صفاتى پسنديده آراسته باشند تا از رهگذر آنها مراتب رضاى پروردگار را به خود جلب كنند، از قبيل : جود و سخاء، گشاده روئى (كه نبايد افراطآميز بوده و از حد اعتدال فراتر رود)، فرونشاندن خشم ، بى آزار بودن ، تحمل آزار ديگران ، بردبارى ، پايمردى و مردانگى و احترام به افكار عمومى ؛ (البته در صورتى كه اين افكار صحيح و عاقلانه باشد)، تنزه و خوددارى از كسب هاى پست و فرومايه ، از خودگذشتگى ، كم توقع بودن و خوددارى از فزون جوئى ، انصاف ، عدم توقع انصاف از ديگران نسبت به خود (ترك انصاف طلبى )، سپاسدارى از اشخاص نيكوكار، كوشش در تاءمين حوائج مردم ، بذل جاه و مقام (در راه خدمات دينى و انسانى )، وساطت هاى انسانى (در حمايت از ضعفاء)، بذل لطف و محبت به تهى دستان و نيازمندان ، اظهار دوستى نسبت به همسايگان و خويشاوندان ، احسان به زيردستان ، احتراز از قهقهه و شوخى هاى مفرط، حفظ همبستگى با ترس و اندوه ، شكسته نفسى و فروتنى و خاموشى كه خوف و خشيت را در چهره و رفتار و حركات و سكنات و نطق و سكوت آنها نمايان سازد، به گونه اى كه اگر نگاه كسى بدآنها افتد اين نگاه ، ياد خدا را در دلش بيدار نمايد. بايد جهات ظاهرى و چهره رفتارشان ، حاكى از علم ، و نمايانگر التزام و همبستگى آنها با آئين هاى دينى - اعم از آداب قولى و عملى ظاهرى و باطنى - باشد.
به عنوان مثال : آنگاه كه عالم و دانشمند و يا شاگرد و دانشجو به تلاوت قرآن مشغول مى گردند (آداب قولى ) نبايد تلاوت آنها (در چهارچوب قرائت و خواندن محض ، محدود باشد؛ بلكه ) در معانى قرآن بينديشند: (آداب باطنى )، و به اوامر و دستورات قرآن عمل كنند، و از منهيات و محرمات قرآن عملا ابراز انزجار نمايند. آنگاه كه در خلال آيات با وعده و وعيد (و بشارت و تهديد) مواجه گشتند به سرعت از آن عبور نكنند؛ بلكه با درنگهاى انديشمندانه خود درباره آنها تاءمل و تدبر نمايند و به وظائف و حدودى كه قرآن كريم مشخص ساخته است قيام كنند. خداى را با دل و زبان ياد نموده و بدينسان قلب و زبانشان را - به منظور اينكه هميشه به ياد خدا باشند - با ادعيه و اذكار شبانه روزى و نماز و روزه و حج مستحب (پس از عمل به واجبات ) به جريان اندازند (و هيچگاه از اين سيلان و جريان و جنبش ، بازنايستد). و در مورد عبادت - كه سازمان دهنده رابطه نزديك انسان با خدا است - صرفا به علم و آگاهى خود اكتفاء نكنند؛ (بلكه علم خود را با عمل و كردار بياميزند)؛ زيرا در غيراينصورت ، دچار قساوت قلب و تيرگى روح مى گردند. چنانكه ما (در مبحث مربوط به لزوم عمل به علم ) از اين هشدار دريغ نكرديم ، (و مطالب زيادى درباره بكاربستن علم بازگو نموديم ).
معلم و شاگرد بايد بدن و ظاهر خويش را - بيش از ديگران - نظيف و پاكيزه نگاهدارند و خود را با چرك زدائى و چيدن ناخن و زدودن مويهائى كه زدودن و ستردن آنها مطلوب است بپيرايند، و از بويهاى ناخوش آيند بپرهيزند (و خويشتن را خوشبو ساخته ) و موها (ى سر و صورت ) را با شانه كردن بيارايند. و بالاخره در پيروى از سنتها و روشهاى ستوده و پسنديده و تعاليم متين و والاى دينى و اخلاقى ، كوشا باشند.
معلم و شاگرد بايد خود را از اخلاق ناستوده و اوصاف نامطلوب ، تهذيب و تصفيه نمايند. اين اخلاق و اوصاف ناستوده عبارتند از:
حسد، تظاهر و خودنمائى ، عجب و خودپسندى ، تحقير و كوچك شمردن ديگران (هرچند كه ديگران به درجاتى از او پست تر و دون رتبه تر باشند)، كينه ، ستم و تجاوز به حقوق ديگران ، خشم گرفتن براى غيرخدا، و دسيسه گرى و نيرنگ ، بخل و دريغ كارى ، خبث سريرت و پليدى باطن ، خوشحالى مفرط، طمع و آزمندى ، فخر، تكبر و خود بزرگ بينى ، رقابت در امور دنيوى و مباهات به آنها، سازشكارى ، خودآرائى براى مردم ، ستايش جوئى از مردم در برابر كارهائى كه انجام نداده است ، چشم پوشى از عيوب خويشتن و عيبجوئى و خرده گيرى از ديگران ، غيرت و تعصب براى غيرخدا، غيبت و بدگوئى پشت سر مردم ، سخن چينى ، بهتان و افتراء، زشتى در گفتار، دروغ ، (و امثال آنها). اين اوصاف و خصلتهاى ناستوده ، با تفصيل و تهديدهاى مربوط به آنها و نيز داروهاى درمان بخش آنها، و عوامل و موجباتى كه انسان را به اين اوصاف و حالات سوق ميدهد، و علل و عواملى كه انسان را از اين اوصاف بيمناك و يا گريزان مى سازد، (همه اين مطالب ) در جاى ويژه خود (يعنى علم اخلاق ) ثبت و ضبط و تدوين شده است .
منظور از يادكردن صفات پسنديده و اوصاف ناپسند در كتاب حاضر، اين است كه معلم و شاگرد را هشدارى باشد تا كلياتى از اين صفات را بازشناسى كرده و به طور اجمال از لحاظ تخلق به آنها، آگاهى نسبى به دست آورند.
اين اوصاف و حالات - اگرچه از لحاظ اخلاقى در ميان همه مردم ، اعم از عالم و عامى داراى مرز مشتركى است (و هر انسانى بايد به اوصاف پسنديده ، متخلق و آراسته بوده و از اوصاف ناستوده ؛ مبرى و پيراسته باشد)؛ ولى بايد معلم و شاگرد در شناسائى اين اوصاف و اتصاف به آنها و يا اجتناب از آنها در مقايسه با هر طبقه ديگرى ، احساس نياز بيشترى بنمايند. لذا ما اين مساءله (يعنى لزوم آراستگى به اخلاق حميده و پيراستگى از اخلاق ناپسنديده ) را مستقلا به عنوان يكى از آداب معلم و شاگرد ياد كرديم ؛ زيرا علم و دانش به گفته يكى از بزرگان ، عبادت قلب و درون انسان است و قلب انسان با عبادت ، آباد و معمور مى شود؛ و علم در حقيقت عبارت از نماز سر و عبادت درونى انسان مى باشد.
نماز - كه به عنوان وظيفه جوارح و اندام انسان ، بر مردم تكليف شده است - آنگاه صحيح و درست است كه بدن و جوارح آدمى از هرگونه حدث و خبثى ، پاكيزه ، و از هرگونه آلودگى بدنى و پليدى اندام ، طاهر باشد. همچنين علم - كه عبادت باطن و نماز قلب و سر انسان است - وقتى صحيح و باارزش است كه روح انسان را از هر گونه پليدى هاى اخلاقى تطهير شود (و در غيراينصورت ، علم انسانى فاقد ارزش و اعتبار خواهد بود). خداوند متعال نور و پرتو علم را در قلبى كه آلوده به تيرگيها و خويهاى ناستوده است راه نمى دهد؛ چنانكه امام صادق (عليه السلام ) فرمود: ((علم و دانش با كثرت و تكرار تعلم و يادگيرى به دست نمى آيد، بلكه علم ، نورى است كه خداوند - بر حسب مشيت خويش - در دل افرادى قرار مى دهد كه خواهان هدايت و راهنمائى آنها است )) (210) .
ابن مسعود گفته است : ((علم از رهگذر كثرت روايت و نقل آن به دست نمى آيد، بلكه نورى است كه در دل افكنده مى شود)) (211) .
از همين جا نتيجه مى گيريم كه علم و دانش صرفا عبارت از حاضرالذهن بودن نسبت به معلومات و اطلاعات ، و انباشتن و ذخيره ساختن معارف ويژه در وعاء و ظرف نيروى حافظه نمى باشد. اگرچه علم در اصطلاح توده مردم عامى ؛ عبارت از همين انباشتن ذهن به اطلاعات و آگاهى هاى مخصوص است ؛ (ولى نمى توان نام علم واقعى را بر آن اطلاق كرد)؛ چون علم ، عبارت از همان نورى است كه از چنان علمى برمى خيزد؛ و منشاء بصيرت و بينش و ترس و خشيت از خدا مى گردد. چنانكه قبلا توضيح چنين مطلبى بيان شد. (آرى شاگرد و معلم در لابلاى بصيرت و خشيت - از رهگذر خوديابى - خداى خويش را مى يابند و نسبت به او احساس بصيرت و بينائى نموده و ترس و بيمى از او در دلشان راه مى يابد).
اين بود پاره و مجموعه اى از آداب و وظائفى كه بايد معلم و شاگرد مشتركا نسبت به خود بدآنها پاى بند باشند. و اكثر اين وظائف به مسئله لزوم عمل به علم و بكارگرفتن آن بازمى گردد. ولى ما اين وظائف را در كنار عمل به علم ، به طور جداگانه ياد كرديم (و آنها را تحت عناوين مختلف ، بررسى نموديم )؛ چون براى مقام و منزلت اين وظائف اهميت زيادى قائليم و مى خواهيم در طى آنها معلم و شاگرد را به اصول و مبانى و ضوابط فضائل ، هشدار داده و بدآنها آگاهشان سازيم .
بخش دوم : آداب و وظائف معلم و شاگرد در درس و ساير اشتغالات
(محتواى اين بخش ضمن شش امر مورد بحث قرار مى گيرد):
1- مداومت و استمرار بحث و اشتغالات علمى
بايد معلم و شاگرد در اشتغالات علمى - اعم از خواندن ، مطالعه ، نگارش و حاشيه نويسى ، مباحثه ، مذاكره ، تفكر و تدبر، حفظ و از بر كردن ، اقراء(212) ، و امثال آنها همواره كوشا باشند. و بايد ملازمت و همبستگى با اشتغالات علمى را مطلوب خويش برشمرده و آنرا سرمايه زندگانى خود تلقى نمايند. و حتى الامكان به كارهاى غيرعلمى - يعنى به امور دنيوى سرگرم نشوند؛ ولى در صورت عدم امكان مى توانند اشتغالات به امور دنيوى را به قدر ضرورت و نيازهاى اوليه محدود سازند. البته بايد توجه داشته باشند كه اشتغالات غير علمى و رسيدگى به ضروريات اوليه دنيوى - بر حسب نيازهاى روزمره زندگى - آنگاه معقول است كه معلم و شاگرد نيازهاى علمى خود را برآورده ساخته و وظائف مربوط به آنرا اداء كرده باشند. به همين جهت گفته اند: ((تمام وجود خويش را در اختيار علم قرار ده ، تا خود علم ، مقدارى از خويشتن را در اختيار تو قرار دهد و شمه اى از خود را به تو عطاء كند)).
از امام صادق (عليه السلام ) روايت شده كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) فرمود: ((خداوند (عز و جل ) گويد: مذاكرات و گفتگوهاى علمى در ميان بندگانم - به شرط آنكه اين مذاكرات ، آنانرا به امر و فرمان و شناخت من ، رهنمون باشد - از عواملى است كه مى تواند قلبهاى مرده و دلهاى خفته را زنده و بيدار سازد)). (213)
امام باقر (عليه السلام ) فرمود: ((خداى بيامرزاد بنده اى را كه علم و دانش را حيات بخشيده و آنرا زنده كرده است . عرض كردند: كيفيت احياء علم چيست ؟ فرمود: به اين صورت است كه دينداران و افراد باتقوى از طريق مذاكره و گفتگوهاى علمى ، (به علم و دانش ، روح تازه اى ببخشند و آنرا احياء نمايند) )) (214) .
از همان امام (عليه السلام ) نقل شده است كه گفت : ((مذاكره و گفتگوهاى علمى به عنوان درس و بررسى است ، و درس و بررسى و مطالعه ، به عنوان نماز و عبادتى نيكو به شمار مى آيد)).
2- خوددارى از مراء و جدال و ستيزه جوئى در بحث
پرسشهائى كه معلم و يا شاگرد مطرح مى سازند نبايد به منظور آزار رساندن و وانمود ساختن عجز و ناتوانى و طعنه زدن به شخصيت علمى طرف باشد؛ بلكه بايد به صورت پرسش شاگرد باشد كه براى خدا از معلم - به منظور فراگيرى و كسب اطلاع - سؤ ال مى كند. و نيز پرسش معلم از شاگرد بايد به منظور ارشاد به حقيقت و واقعيت باشد و خدا را در اين مسير در مد نظر گيرند و همديگر را به خير رهنمون سازند. يعنى طرفين بايد از سؤ الهاى خود ارشاد و راهنمائى و يا استرشاد و راه يابى را در نظر گيرند. با چنين شرائطى است كه هدف عالى تعليم و تعلم ، پديدار شده و شجره علم ، رشد خود را آغاز نموده و نهال آن بارور مى گردد.
اما اگر هدف پرسش كننده صرفا عبارت از خودنمائى و ستيزه جوئى باشد و بخواهد از راه سؤ ال پيچ كردن ، غلبه و پيروزى خويش و از بكارافتادن طرف را به رخ ديگران بكشد، اين روش و چنين هدف گيرى ها در جان و دل انسان نيروهاى پست و فرومايه و عادات پليدى را به ثمر مى رساند، عاداتى كه خشم خدا را برمى انگيزد.
علاوه بر اينكه مراء و جدال ، موجب فرومايگى روح و جلب خشم الهى مى گردد، مفاسد و معاصى متعدد ديگرى را براى انسان به ارمغان مى آورد كه اين معاصى و مفاسد عبارتند از: آزار رساندن به طرف ، نادان و بيسواد قلمداد كردن او، خدشه دار ساختن او، خودستائى ، پاكيزه انگارى خويشتن ، و امثال آنها از رفتارها و حالاتى كه از گناهان گرانبار و از عيوبى به شمار مى آيند كه در سنت و راه و رسم دين مقدس اسلام به سختى از آنها نهى شده است . (غائله سوء و نتايج شوم پرسشهاى ستيزه آميز و عارى از هدف الهى و علمى ، به همين جا ختم نمى شود؛ بلكه ) از رهگذر آن ، زندگانى انسان دستخوش پريشانى و اضطراب مى گردد؛ زيرا اگر تو با فرد سفيه و نابخرد - به منظور خودنمائى - به جدال و ستيز برخيزى ، رفتار سفيهانه او، ترا مى آزارد. و اگر با فرد صبور و بردبار و دورانديش بستيزى ، ترا از خويش مى راند و نسبت به تو كينه به دل مى گيرد.
الف - احاديث در نكوهش جدال و ستيز در بحث :
خداوند متعال از زبان پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله ) و امامان (عليهم السلام ) شدت حرمت و ممنوعيت جدال و ستيز و درگيريهائى را - كه فاقد هدف الهى و علمى است - به مردم اعلام فرموده است :
پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله ) فرمود: ((با برادر ايمانى خود به جدال و ستيز برنخيز، و با او مزاح و شوخى مكن ، و وعده اى را كه به آن وفا نمى كنى با او در ميان نگذار)) (215) .
و نيز فرمود: ((اگر كسى از ستيز و جدال خوددارى كند، و با وجود اينكه خود را ذيحق مى داند از درگيرى در سخن صرف نظر نمايد، خانه و سراى آرام بخشى در قله هاى رفيع بهشت براى او بناء و مهيا مى گردد. و اگر كسى از جدال خوددارى نمايد - حتى در حاليكه حق با او نيست و ياوه مى گويد - براى او سرائى در كرانه و پيرامون و يا ميانه بهشت بنا مى شود)) (216) .
و همو فرمود: ((جدال و ستيزه جوئى را كنار بگذاريد؛ زيرا حكمت آنرا بازنمى يابى ، و نيز از فتنه و آشوب و آفات آن در امان نمى مانى )) (217) . (يعنى هيچكس حكمتى را از لابلاى جدال و ستيزه جوئى به دست نياورده و نيز از آفات آن درامان نمانده است ).
ام سلمه (همسر رسول اكرم (صلى الله عليه و آله ) )گفت : كه آنحضرت فرمود: ((نخستين پيمانى كه خداوند متعال با من منعقد ساخت ، و (مرا از آن نهى فرمود) - پس از نهى از پرستش بت ها و شرب خمر - همان درگيرى و ستيز با مردم است (218) . (يعنى خداوند با من پيمان بست كه به ترتيب ، بت پرستى و شرب خمر ننمايم و با مردم نزاع نكنم ).
و فرمود: ((فقط گروه و جامعه اى دچار گمرهى و سرگشتگى مى شوند كه جدال و ستيز ميان آنها راه يافته است ، و علت اساسى گمراهى آنها وجود حالت ستيزه جوئى در ميان آنان است )) (219) .
و نيز گفت : ((هيچ بنده اى از بندگان خدا به تكميل حقيقت ايمان خود توفيق نمى يابد مگر آنگاه - كه با وجود ذيحق بودن - دست از نزاع و درگيرى (و خودنمائى ) بردارد)) (220) .
امام صادق (عليه السلام ) فرمود: ((جدال و ستيزه جوئى ، يك بيمارى پنهان و غدارى مى باشد. در انسان ، هيچ خصلتى بدتر از آن وجود ندارد. ستيزه جوئى ، مشخص خوى ابليس و نسبت او است . هيچ فردى در هيچ حالتى گرفتار آن نمى گردد مگر كسى كه از خودشناسى و مردم شناسى بى بهره ، و از شناخت حقايق دين ، محروم است )) (221) . (اينگونه افراد كه گرفتار خودباختگى هستند، و ارج و پايه انسانى خويش را نمى شناسند و از مردم شناسى نيز بى بهره اند و فاقد احساس وابستگى با تعاليم و حقايق دينى مى باشند، ستيزه جوئى و درگيرى با مردم را پيشه خود ساخته و بدون آنكه از اين نزاعها و خودنمائيها بهره اى را عائد خويش و يا ديگران نمايند، موجبات رنج و آزار و پريشانى روانى خود و ديگران را فراهم مى آورند، و مآلا، جامعه اى كه با اينگونه ستيزه جوئى فرم يافته است دستخوش هرج و مرج مى گردد. چنين جامعه اى نه تنها راهى فراسوى آن براى سازندگى باز نمى شود؛ بلكه سرگشتگى و