صابئان در گذر تاريخ
داود الهامى
دين صابئان يكى از دينهايى است كه قبل از ظهور اسلام در شبه جزيره عربستان معروف
بود و مركز آن نزديك به مصب رود كرخه در تالابها و باطلاقهاى شمال غربى خوزستان در
شهرك طيب نزديك به سوسنگرد و قرقوت كه شهرحويزه فعلى نزديك همان محل ساخته شده است.
اما در باره تاريخ اين دين و اينكه مؤسس آن كيست؟ و در چه تاريخى پيدا شده و
اينكه قوم صابئان به اين منطقه از كجا آمدهاند و سابقه تاريخى آنها كدام است،
روايات تاريخى بسيار مختلف است و از ميان اين همه اقوال متضاد به دشوارى مىتوان
بدانچه واقعيت دارد، دستيافت.
از منابع كهن تاريخى استفاده مىشود كه صابئان از قديمىترين ملتهاى تاريخ
هستند، تا آنجا كه ابوالفداء گفته است: امتسريانى قديمىترين امتهاست وحضرت آدم و
فرزندانش به سريانى سخن مىگفتند و دين آنها همان دين صابئان بود. (1)
و همچنين ابن العبري (گريگوريوس) مورخ مسيحى (متوفى 685ه) در كتاب «مختصر
الدول» آورده است كه در زمانهاى قديم هفت ملت مهم وجود داشت كه آنها عبارت بودند
از: فارسيان، كلدانىها، يونانىها، قبطىها، ترك و هند و چين و همه اينها دين
صابئان داشتند. (2)
ابن اثير نوشته است: زردشت پيامبر قوم مجوس در زمان( «بشتاسب» گشتاسب) ظهور كرد
و بشتاسب و پدرانش و ساير فارسيان قبل از زردشت در دين صابئى بودند. (3)
طبرى (متوفى 310ه) و به پيروى او ابن اثير (متوفى 630) گفتهاند: نخستين كسى كه
مردم را به آيين صابئان دعوت كرد شخصى بود به نام « بيوراسب» كه در اولين سال
سلطنت طهمورث آغاز به دعوت نمود و قوم طهمورث به او گرويدند; آنان همان قومى بودند
كه بعدها حضرت نوح بر آنها مبعوث گرديد. (4)
مسعودى بنيانگذار آيين صابئان را شخصى به نام «بوداسف» معرفى كرده و گفته است
او در اصل هندى بود و در هند ظهور كرد و از هند به «سند» و سپس به شهرهاى بجستان و
زابلستان شهرهاى فيروز بين كبك و كرمان رفت و ادعاى پيغمبرى نمود و چنين پنداشت كه
او پيغمبر و واسطه بين خدا و خلق او است و بعد به سرزمين فارس آمد و اين در اوايل
سلطنت طهمورث پادشاه فارس بود و گفته شده ظهور او در دوران سلطنت جمشيد بود و او
اولين كسى بود كه مذاهب صابئان را ظاهر ساخت. (5)
مسعودى در كتاب «التنبيه و الاشراف» مىنويسد: كلدانىها همان بابلىها هستند
كه بقيه آنها اكنون در «بطايح» ميان واسط و بصره در دهاتى زندگى مىكنند، آنان
نماز مىخوانند ولى نماز خود را به سوى قطب شمال و ستاره جدى به جا مىآورند.
«سمينه» كه همان صابئان چين و غير آنها هستند بر مذهب «بوداسب» مىباشند و در
نماز به سوى مشرق مىايستند ولى صابىهاى مصر كه بقيه آنها هم اكنون حرانيها هستند
پشتبه متشمال نماز مىخوانند. (6)
يعقوبى آنجا كه درباره پادشاهان روم و مدت سلطنت آنها سخن مىگويد، در باره مذهب
آنها نيز يادآور مىگردد: پادشاهان يونان و روميانى كه پس از آنها به پادشاهى
رسيدند كيشهاى مختلف داشتند، طايفهاى بر دين صابئان بودند و حنفا گفته مىشدند،
اينها كسانى هستند كه به خدا و پيغمبرانى اعتراف داشتهاند مانند «اوزائى» و
«عابيديمون» و «هرمس» داوست «مثلثبنعمت» گفتهاند هرمس همان ادريس پيغمبر
است. (7)
شهرستانى در باره سابقه تاريخى «صابئان» مىگويد: صابئان نخستين همان كسانى
بودند كه به «عاذيمون» و «هرمس» كه همان شيث و ادريس هستند اعتقاد داشتند و
پيامبران ديگر را قبول نداشتند. (8)
قاضى عبد الجبار اظهار مىدارد: صابئان حران چنين مىپندارند كه آنها بر دين
حضرت شيث هستند و شيث در ايام طوفان درگذشت وحضرت نوح براى حفظ دين او مبعوث
گرديد. (9)
ابن اثير نيز گفته است: «خنوخ» ( ادريس) فرزندى به نام «متوشلخ» داشت و از او
فرزندى به نام «صابى» متولد شد و صابئان به همين جهتبه همين نام ناميده
شدند. (10)
به گفته خوارزمى: صابئان همان بقاياى كلدانىها هستند كه درحران و عراق زندگى
مىكنند و گمان مىكنند كه پيامبر آنها «بوداسف» كه در بلاد هند بود، ولى به نظر
بعضى از آنها، پيامبرشان «هرمس» بود و «بوداسف» در دوران طهمورث ظهور كرد.
(11)
سيد مرتضى رازى در كتاب «تبصرة العوام» در باب سوم كه از مقالات جهودان و
ترسايان و صابيان مختصرى آورده، در پايان قسمت مربوط به صابيان كه ايشان را شامل
براهمه هند هم مىكند از صابئه شهر واسط مىنويسد: «و صابئه واسط گويند كه اول
انبيا آدم بود و آخر ايشان شيث و با اين همه ايمان به عيسى دارند و براهمه انكار
بعثت انبيا كنند... بعضى از ايشان گويند كه آدم و ابراهيم پيغمبر بودند و جز ايشان
پيغمبر ديگر نبود». (12)
ابو ريحان بيرونى در مواضع مختلف از صابئان نام برده از جمله تحت عنوان «كسانى
كه پيغمبرى را به خود بسته و امتى كه فريب ايشان را خوردند» مىنويسد: نخستين كسى
كه از اين دسته ذكر مىشود «بوذاسف» (13) است كه چون يكسال از پادشاهى
طهمورث گذشت، در هند ظاهر شد و كتابى به پارسى بياورد و به ملت صابئان دعوت كرد و
خلقى زياد اورا پيروى كردند....
باقى ماندههاى اين طايفه در حران سكنى دارند وبديشان حرانيه گفته مىشود و اين
اسم منسوب به موضع و مسكن ايشان است و برخى گفتهاند كه اين نام منسوب به «هاران بن
ترح» مىباشد كه برادر ابراهيم است و او از ديگر رؤساى ايشان در دين پا برجاتر و
متمسك تر بود و از اين قوم «ابن سنكلاني» نصرانى در كتابى كه نقض نحله ايشان را
نموده است و پر از دروغ و اباطيل كرده چنين نقل مىكند كه ابراهيم از جمله هم كيشان
اين گروه بود ولى از اين مسلك خارج شد; زيرا كه در قلفه او برصى پيدا شد و هر كس
اين مرض را بگيرد نجس است و ايشان با او مخالطه و آميزش نمىكنند، پس بدين سبب
ابراهيم قلفه خود را بريد، يعنى ختنه كرد سپس داخل يكى از بيوت اصنام گرديد، آوازى
شنيد كه بتبا او مىگفت: اى ابراهيم! تو از نزد ما با يك عيب خارج شدى و اكنون با
دو عيب بازگشتى بيرون شو و دوباره بدين مكان مراجعت مكن. پس ابراهيم در خشم شده
بتان را درهم شكست و از زمره صابئان خارج گشت، سپس از كردهى خويش پشيمان شد و
خواستبنابر عادتى كه ايشان در ذبح اولاد داشتند، پسر خود را براى ستاره مشترى ذبح
كند، پس از اينكه كوكب مشترى صدق انابت او را دانست پسرش را به يك قوچ فدا
گرفت....
سپس بيرونى پس از بيان پارهاى از عقايد صابئان، يادآور مىگردد كه: از براى
ايشان انبياى بسيارى است كه اكثر ايشان فلاسفه يوناناند مانند: هرمس مصرى،
آغاثاذيمون، واليس، فيثاغورث با ماسوار جد مادرى افلاطون و امثال آنها و بعضى از
ايشان بر خود ماهى را حرام كرده و جوجه را حرام نموده، زيرا هميشه در حال تب است و
سير را نيز حرام كرده چون دردسر مىآورد و خون يا منى را كه قوام جهان از او است
مىسوزاند و باقلا را نيز حرام نموده چون دهن را غليظ و فاسد مىكند و اين گياه در
اول امر در جمجمه انسان سبز شده.
بيرونى پس از ذكر پارهاى از احكام آيين صابئان، در آخر مىافزايد: بعضى از اين
جماعتبوذاسف را هرمس مىدانند و گفته شده كه صابئان حقيقى آنهايى هستند كه در بابل
از جمله اسباطى كه كورش و ارطخشاستبه بيت المقدس حركت دادند باز ماندند و بيشترشان
در واسط و سواد عراق در ناحيه جعفر وجامده و دو نهر صله ساكناند و خود را با نوش
بن شيث نسبت مىدهند و با حرانيه مخالفند و مذهب ايشان را عيب مىكنند و جز در
اشياى معدودى با ايشان موافق نيستند حتى اينكه در نمازشان به قطب شمال متوجهاند و
حرانيه به جنوب....
آنگاه بيرونى پس از دو سه سطرى كه در باب «مانوى»ها بحث مىكند، مىگويد: «برخى
از اهل كتاب بر اين گمانند كه «متوشالح» را غير از «لمك» پسرى بود كه «صابى» نام
داشت و «صابئه» بدو منسوباند. مردم پيش از ظهور شرايع و خروج بوذاسف
تپرستبودند...». (14)
ابو ريحان بيرونى در فصل ديگر از كتابش زير عنوان «در اعياد مجوس اقدمين و
روزههاى صابيان و عيدهاى ايشان در باره صابئان چنين آورده است: در پيش گفتيم كه
صابئان حقيقى آنهايى را گويند كه از اسيرانى كه بخت نصر (بنوكد نضر) به بابل آورده
بود در آنجا باز ماندند و پس از آنكه ديرگاهى در بابل بماندند به همان ديار خو
گرفتند و چون اصول صحيحى در دست نداشتند اين بود كه پارهاى از گفتههاى مجوس را كه
در بابل شنيدند باور داشتند و كيش صابئان از مجوسيت و يهوديت آميخته است، چنان كه
همين قضيه براى اشخاصى كه از بابل به شام نقل شدند و به سامرى معروفند، پيش آمد.
بيشتر صابئان در سواد عراق به طور متفرق زيست مىنمايند و صابئان حقيقى ايشانند و
چون اين جماعت اساس صحيحى از وحى و الهام ندارد بدين سبب اختلافات بسيارى در مذهب
صابئان ديده مىشود و اين گروه خود را به «انوش بن شيثبن آدم» منسوب دارند.
گاهى حرانيان را كه از بازماندگان از معتقدان دين قديم مغرب زمين هستند كه
روميان پس از مسيحيت دست از آن برداشتند صابئان گويند و اين دسته خود را به
آغاثاذيمون و هرمس و واليس و باماسوار كه از فلاسفه به شمار مىروند منسوب مىدارند
و اشخاص نامبرده را با جمعى ديگر از حكما پيغمبر مىدانند و طايفه مشهور به صابئان
ايشان هستند هر چند كه اين نام را در دولت عباسى در سال 228 برخود گذاشتند كه تا
شرايط ذمه درباره ايشان مراعات شود و پيش از اين ايشان را حنفا و وثنيه وحرانيان
مىگفتند.
سپس بيرونى به ذكر نام ماههاى صابيان كه به ماههاى يهود، مانند است و اعياد آنان
مىپردازد و در پايان نقل همين مطالب اظهار مىدارد: آنچه تاكنون از اعياد گفته شد
مدرك آن گفتههاى هاشمى و چند نفر ديگر بود و ما فقط اين الفاظ را از روى نوشتههاى
آنان تصوير كرديم و اگر در آينده عمر، موفق شديم كه از خود صابئان وحرانيان ومجوس
اقدمين بشنويم البته روش خود را كه تحقيق و تدقيق در امور است در آنها نيز مراعات
خواهيم كرد. (15)
البته تحقيقات بيرونى اگر چه پر از ابهام است ولى از جهاتى بر نظرات ديگران
برترى دارد و قابل توجه است.
به طورى كه ملاحظه مىفرماييد: مورخان، نام بنيانگذار آيين صابئان را به اختلاف:
«بيوراسب»، «بوداسف بوذاسف» و «بوداسب» ضبط كردهاند كه ممكن است در اصل يكى
بوده كه در طول مدت به وسيله ناسخان كتاب تحريفاتى در آن شده است و يا اينكه در
برگرداندن به زبانهاى ديگر تغيير شكل داده است. بعضيها گفتهاند: بوذاسف همان بوداى
معروف است (16) البته مهاتما بودا در زبان پالى «بوداسب» در سنسكريت
«بدهى ست» در عبرانى «جوذاقت» در عربى «بوداسف» و در فارسى «بوداسدى»
مىخوانند. (17)
اگر مؤسس دين صابئان همان بوداى معروف هند باشد بايد دين صابئان نيز همان دين
بودايى باشد و اين بعيد است و كسى از محققان چنين احتمال نداده است و همچنين در
كلام مورخان و پژوهشگران نام چند پيغمبر برده شده كه صابئان خود را تابع آنها
مىدانند و آنها عبارتند از: آدم، شيث، ادريس، نوح و ابراهيم كه آنان همه از
پيامبران الهى مىباشند و از بعضى نام برده شده كه آنها پيامبر نبوده و از فلاسفه
يونان بودهاند مانند: هرمس مصرى، آغاثاذيمون، واليس، فيثاغورث با ماسوار جد مادرى
افلاطون. البته انتساب اين گروه به بعضى از پيامبران الهى و بعضى از فلاسفه يونان،
موضوعى است كه شناخت اين فرقه مذهبى را دشوارتر مىسازد. به نظر مىآيد تناقض اين
احوال بيشتر حاكى از تزلزل و ترديد صابئان حران بوده باشد كه مىخواستهاند نحله و
آيين خود را به بعضى از قدماى انبيا منسوب دارند و در عين حال اسرار و رموز حكمت
هرمسى را در ميان خود حفظ كنند.
آرى صابئان حران «هرمس» را مربى روحانى و پيغمبر خويش مىخواندند و ظاهرا براى
آنكه به نحوى خود را با اديان يا انبياى مذكور در قرآن منطبق نمايند وى را با
ادريس نبى تطبيق كردند و دين خود را كه در واقع نوعى ديانت كنوسى يونانى ممزوج با
بعضى عناصر از آيين هلنيستى مصر در عهد بطالسه و پارهاى تعاليم نو افلاطونى بود به
عنوان دين صابئان كه ذكرش در قرآن هست، جلوه دادند. (18)
برخى از محققان و كاوش گران اصل و منشا اين فرقه را به يحياى تعميد دهنده باز
مىرسانند، به موجب تحقيقات اين دانشمندان يحيى خود مؤسس دينى بوده است كه حضرت
عيسى از جمله پيروان آن ديانتبوده و به وسيله يحيى تعميد نيز يافته است اما بعد از
قتل يحيى، عيسى به عنوان جانشين يحيى و پس از آن به عنوان مؤسس ديانتى نو ادعا
كرد. (19)
صابئان از ديد ابن نديم
ابن نديم در «الفهرست» از صابئان به تفصيل بحث كرده و تحت عنوان «چگونگى مذاهب
حرانيان كلدانى معروف به صابئه و مذاهب ثنويه كلدانيان» نوشته است: اين گروه بر
آنند كه عالم يك علت دارد و هميشه يكتا بوده و فزونى نيابد و از صفت معلولات چيزى
به او نپيوندد و صاحبان تميز و رشد از بندگانش را مكلف در اقرار به خداوندى خود
نموده و راهشان را واضح و روشن كرده و پيامبرانى را براى راهنمايى آنان فرستاده و
براى آنكه حجت را تمام كرده باشد، به آنان دستور داد كه مردم را به بهشت او دعوت
نمايند و از خشم و غضبش هراسان دارند. به اطاعت كنندگان زندگى جاويد را نويد دهند و
عاصيان را از عذاب و مجازات به اندازه استحقاق برحذر سازند.
ابن نديم اين مطالب را به وسيله «احمد بن طيب» از «كندى» نقل كرده استبه طورى
كه ملاحظه مىكنيد طبق اين نقل عقايد صابئان در باره توحيد و نبوت و معاد با تعاليم
پيامبران راستين مطابقت دارد.
سپس ابن نديم مىافزايد: از برخى پيشينيان نقل شده كه گفته است : خداوند نه هزار
دور معذب مىدارد و پس از آن در پناه رحمت اللهى درآيد و لو آنكه اختصاص به آن
گروهى داشته باشد كه داعى به حق و پيرو دين حنيفى باشند كه گرويدهاند. و برجستگان
و بزرگان آنان : ارانى، اغاثاذيمون و هرمس بوده و برخى «سولون» جد مادر افلاطون
فيلسوف را در شمار آنان آوردهاند، دعوت اين گروه يكسان بوده و در سنن و آيين با هم
اختلافى نداشتند....
سپس ابن نديم شرحى از عقايد خرافى آنها را در باب تقديس و كواكب و آفرينش عالم
آورده و به نقل نمونههايى از احكام آيين آنها مبادرت ورزيده و گفته است: «گويند:
پيامبر آن كسى است كه از عيبهاى نفسى و آفتهاى بدنى مبرى، و در هر صفات خوب به درجه
كمال رسيده باشد و به هر سؤالى جواب داده و از آنچه در وهم و خيال ستخبر دهد و
دعايش براى آمدن باران و دفع آفات از نبات وحيوان مستجاب گردد و مذهبش موجب اصلاح
عالم و ازدياد عمران و آبادى باشد...».
ابن نديم در پايان مطالب فوق مىنويسد: «كندى گويد: كتابى ديده است كه اين گروه
آن را مىخوانند و عبارت از چند مقاله در توحيد است كه هرمس براى پسرش به رشته
تحرير در آورده و مىرساند تا چه پايه به توحيد توجه داشت و هر قدر فيلسوفى به خود
رنج كاوش در آن باره دهد، ناگزير از پذيرش آن بوده، و بايد داراى همان عقيده
باشد». (20)
قضيه سفر مامون به حران
ابن نديم در باره صابئان حرانى داستانى نقل كرده است كه طبق آن صابئان حرانى
براى گريز از تحمل عذاب مؤاخذه مامون خليفه عباسى كلمهى صابئان را براى تسميه و
تعريف خود برگزيدهاند قضيه از اين قرار است:
ابو يوسف ايشع قطيعى نصرانى، در كتاب خود دركشف از مذاهب حرانيان كه امروز به
صابئه معروفند، چنين گويد: مامون در اواخر عمرش، به قصد حمله به شهرهاى روم، از
ديار «مضر» (21) كه مىگذشت، مردم به استقبال و ثناگويى وى شتافته و در
ميان آنها گروهى از حرانيان ديده مىشد كه طرز لباس، و هيئت آنان، در آن زمان اين
چنين بود بر تن قبايى داشتند و موى سر خود را بلند و پر پشت نگاه مىداشتند، به
همان گونه كه «قره جد سنان بن ثابت» خود را مىآراست. مامون از طرز لباس و هيئت
ايشان خوشش نيامد و پرسيد شما از كدام مردميد و آيا اهل ذمه هستيد، جواب دادند ما
حرانيانيم. پرسيد از نصارى هستيد، گفتند: نه، پرسيد از يهوديانيد؟ گفتند: نه، پرسيد
از مجوسيانيد؟ گفتند: نه، پرسيد آيا كتابى داريد؟ در پاسخ سخنان نامفهومى گفتند،
گفت پس شما از زنديقان بت پرست و همان «اصحاب الراس» دوران پدرم هستيد كه خون شما
حلال است و اهل ذمه نيستيد. گفتند: ما جزيه مىپردازيم . گفت: جزيه بر آن مردمى است
كه داراى دينى از اديان نامبرده در قرآن بوده و كتابى هم داشته و در اثر مخالفتى كه
با اسلام مىورزيدند مسلمانان با آنان صلح كردند به شرط اينكه جزيه بدهند و شما از
هيچ كدام آنها نيستيد. از اين جهتيكى از اين دو امر را انتخاب كنيد. يا به اسلام و
يا يكى از اديانى كه در قرآن نامبرده شده درآييد و يا آنكه تا نفر آخر كشته شويد و
من تا مراجعتم از اين سفر به شما مهلت مىدهم كه به اسلام، يا يكى از اديانى كه در
قرآن ذكر شده در آييد و گرنه، امر به كشتن و تار و مار نمودن تمام شما را خواهم
داد.
مامون عازم روم گرديد و ايشان طرز لباس خود را تغيير دادند، سرهايشان را
تراشيدند و گروه زيادى به نصرانيت گرويده و چليپا بستند، گروهى مسلمان شدند عدهى
كمى هم به حال خود باقى ماندند و با نگرانى دنبال چاره مىگشتند تا آنكه شيخى از
فقيهان حران، توجهى به حال آنان نموده و به آنان گفت: من چيزى يافتهام كه موجب
نجات و رهايى شما از كشته شدن مىباشد، و آنان مال زيادى براى او بردند كه در دوران
رشيد براى اينگونه پيشآمدهاى ناگوار تدارك ديده بودند آن شيخ به ايشان گفت: اگر
مامون از اين سفر خود برگشتبه او بگوييد: ما صابئى هستيم و صابئه نامى است كه
خداوند در قرآن ذكر نموده است . شما اين نام را به خود بنديد كه نجات خواهيد يافت.
اتفاقا مامون از آن سفر برنگشت و در محلى به نام «بدندون» درگذشت و اين گروه از آن
زمان اين نام را به خود بستهاند زيرا تا آن موقع در حران صابئى وجود نداشت.
خبر مرگ مامون كه رسيد كسانى كه به نصرانيت گرويده بودند بيشتر به مذهب حرانى
برگشته و به همان هيئت پيش از عبور مامون از منازلشان در آمده و موهاى سر خود را
بلند نگهداشته و خود را صابئه ناميدند ولى مسلمانان آنها را از پوشيدن قبا ممنوع
داشتند براى آنكه لباس دولتيان و اصحاب سلطان بود.
اما كسانى كه اسلام آورده بودند نتوانستند به كيش خود برگردند از بيم آنكه
ارتداد در اسلام موجب قتل است و در زير اين نام خود را نهفته وبا زنان حرانى ازدواج
نمودند پسرهايشان به صورت مسلمان و دخترانشان حرانى بودند و مردمان «ترعوز»
(22) و «سلمسين» (23) دو دهكده بزرگ و مشهور نزديك به حران است
مدت بيستسال همين رفتار را داشتند تا آنكه دو نفر از بزرگان علماى حران در فقه و
امر به معروف به نام «ابو زراره» و «ابو عروبه» و همچنين ساير فقهاى حران، اين
عمل را مشروع ندانسته و آنان را از ازدواج با زنان حرانى ممنوع داشته وگفتند:
مسلمان نمىتواند با زنان حرانى يعنى صابئه ازدواج نمايد، زيرا آنان اهل كتاب
نيستند.
ابن نديم يادآور مىگردد: تا امروز زمان وى در حران خانوادههايى هستند كه مردمش
از آن دستهاند كه در زمان مامون بدين خود باقى مانده بودند برخى هم مسلمان و
عدهاى هم نصرانيانى هستند كه در ابتدا اسلام آورده و بعد به همين منظور از اسلام
برگشته و به نصرانيت گرويدند، مانند خانوادههاى بنو ابلوط، و بنو قيطران و ديگران
كه در حران مشهور و معروفند. (24)
پادشاهان صابئى در روم
ابن اثير مىنويسد:
روميها قبل از مسيحيت در مذهب صابئان بودند. و سپس سلسله پادشاهانى را كه از
صابئان در روم حكومت كردهاند نام مىبردو به مدت سلطنت هر كدام وحوادث مهمى كه در
دوران هر يك از آنها، اتفاق افتاده اشاره مىكند و ظاهرا در ميان آنها «عزديانوس»
دين صابئان را ترك گفت و به نصرانيت گراييد ولى بعد از او مجددا پادشاه صابئى روى
كار آمد (25) مسعودى تعداد پادشاهان صابئى را در روم پيش از نصرانيت، 40
تن ذكر كرده كه مجموعا 374 سال سلطنت آنها طول كشيده است. (26)
نخستين پادشاهى از روميان كه آيين يونانيان را رها كرد و كيش نصرانيت گرفت
«قسطنطين» (274-337 ميلادى) است و سپس به گفته يعقوبى آن بود كه او با دشمنى سرگرم
پيكار بود پس به خواب ديد كه نيزههايى از آسمان فرود آمد وبر آنها صليبهاست. چون
صبح شد صليبها را بر نيزهها برافراشت و جنگ كرد و پيروز گرديد و بدين جهتبه كيش
نصرانى درآمد و دين عيسويت را به رسميتشناخت، كليساها ساخت و علماى مسيحى را از هر
شهرى براى به پا داشتن دين مسيحيت فرا خواند.... (27)
ابن اثير مىگويد: علت اينكه قسطنطين از آيين صابئان برگشت و نصرانى شد اين بود
كه او در جنگى هفت لشكر به نام هفتبت صابئان ترتيب داد ولى شكستخورد و وزير او كه
در باطن مسيحى بود از فرصت استفاده كرد او را به قبول دين خود دعوت كرد و او نيز
قبول نمود و بدينسان پادشاهان نصرانى حكومت روم را به دست گرفتند. (28)
تاريخ رؤساى صابئان در عصر اسلام
گفتيم كه صابئان، تاريخى ديرينه دارند هر چند كه در منابع تاريخى اضطراب شديدى
وجود دارد و گفتار مورخان با هم سازگار نمىباشد ولى از مجموع آنها چنين استفاده
مىشود كه صابئان در طول تاريخ از شهرت نسبتا زيادى برخوردار بودند و اينكه نام
صابئان در قرآن مجيد سه بار در رديف يهود و نصارى ذكر شده، دليل بر اين است كه اين
قوم در عصر نزول قرآن و در عهد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نيز ملتى
مشهور و داراى افراد كثير بودهاند و گرنه قرآن به آنها اعتنايى نمىكرد.
به گفته استاد محيط طباطبايى :«صابئان در اواخر حكومت اشكانى از شمال سوريه به
خوزستان انتقال يافته و سكونت دايمى اختيار كرده بودند. در صدر اسلام از سكنه بومى
و قديمى منطقه ميشان محسوب مىشدند كه اين منطقه در دوره قديم همواره از استقلال
ادارى خاص برخوردار و برجاى ناحيهى ميسن از مهاجر نشينهاى باستانى يونانى در ايران
برقرار مانده بود. ادامه سكونت اين صابيان در همان ناحيه تا سدهى نهم هجرى و
انتقال محل سكونت آنها به مغرب وجنوب اين ناحيه كه بعد از توسعه قلمرو حكومت آل
مشعشع در خوزستان اتفاق افتاد و دوام وجود ايشان در اهواز و محمره و عماره و بصره
تا امروز بهترين قرينه بر وجود پيروان دين صابى در شمال شرقى جزيرة العرب هنگام
نزول قرآن محسوب مىشود. و به همين قرينه وجود افراد يا جماعتهاى ديگرى از صابيان
را مىتوان در نقاط ديگر عربستان و ازجمله سواحل حجاز و يمن و بيشتر در سواحل خليج
فارس از قديم الايام پيش بينى كرد». (29)
آرى با اينكه واژه «صابئان» در قرآن سه بار ذكر شده و نشانگر اين است كه اين
قوم به هنگام نزول قرآن در مناطق زير نفوذ اسلام قومى مشهورى بودند، ولى در منابع
تاريخى ذكرى از صابئان عهد پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم نيامده به قول
نويسنده كتاب «پژوهشى در باره صابئان» : و حلقه اتصال صابئان عهد باستان با صابئان
عهد عباسيان در كتب تاريخى مفقود شده است. (30) به اين معنى از اينكه
صابئان در عصر پيامبر كجا بودند و چه عكس العملى در قبال اسلام از خود نشان دادند؟
چرا درباره آنها از رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و امير مؤمنان على عليه
السلام روايتى نقل نشده است؟ تاريخ ساكت است و اين سكوت منابع تاريخى و حديثى موجب
شگفتى فراوان است.
مرحوم محيط طباطبايى با شم تاريخى قوى خود احتمال قوى داده است كه اين افراد يا
جماعتهاى پراكندهى صابى، به روزگار خلافتخلفاى راشدين و گسترش اسلام در جزيرة
العرب، به دين اسلام گرويده باشند و يا آنكه در زمان خليفه دوم كه پيروان دو دين
يهود و نصارى از جزيرة العرب به سوريه و عراق نقل مكان يافتند و براى ادامه زندگى
خود در آنجا صاحب زمين و خانه و آب شدند، صابيان معدود حجاز هم كه ماهيت دينى آنان
معلوم خداو پيغمبر او بود و در قرآن معرفى شده بودند، در ضمن مهاجرت طوايف يهود و
نصارى، اينان نيز از حجاز و يمن به ميشان در جنوب شرقى حيره رفته و به همكيشان ديگر
خود كه در آنجا مىزيستند پيوسته باشند. (31)
خلاصه ابن نديم تاريخ رؤساى صابئان حرانى در عصر اسلام را اين چنين آورده است:
اين اشخاص از دوران عبد الملك بن مروان، كه مصادف با سال هزار و چهار اسكندرى بود،
بر كرسى رياست نشستند اول آنان:
1. ثابتبن احوسا ، مدت رياست 24 سال.
2. ثابتبن قريثا، مدت رياست 17 سال.
3. قرة بن ثابتبن ايليا، مدت رياست 21 سال.
4. سنان بن جابر بن قرة بن ثابتبن ايليا، مدت رياست9 سال.
5. ميخائيل بن اهر بن بقراريس، مدت رياست5 سال.
6. مفلس بن طيبا، مدت رياست5 سال.
7. قرة بن اشتر، مدت رياست 9 سال.
8. ثابتبن طبون، مدت رياست 16 سال.
9. ثابتبن ايليا، مدت رياست 20 سال.
10. جابر بن قرة بن ثابت، مدت رياست10 سال.
11. عمروس بن طيبا، مدت رياست17 سال.
12. نقين بن قصرونا، مدت رياست5 سال.
13. قسطاس بن يحيى بن زوئق، مدت رياست42 سال.
14. عثمان بن مالى، مدت رياست 24سال.
15. قاسم بن قوقانى، مدت رياست 9سال.
و اين قاسم به سفرى رفت و پس از مراجعتباز چهار سال رياست داشت و پس از اين
گروه كسانى آمدند كه بر كرسى رياست ننشسته ولى مردم از آنها چون رؤساى خود شنوايى
داشتند، مانند: سعدون بن خيرون، از بنى هرقليس و حكيم بن يحيى از همان قبيله
(32) و عدهاى هم نصرانيانى هستند كه در ابتدا اسلام آورده و بعد به همين
منظور از اسلام برگشته و به نصرانيت گرويدند، مانند خانوادههاى «بنوابلوط» و «بنو
قيطران» و ديگران كه در حران مشهور و معروفند. (33)
ظاهرا اين داستان در منابع ديگر به اين تفصيل ذكر نشده است و بعضيها به اين مطلب
اشاره نموده و گفتهاند كه حرانىها در زمان بعضى از خلفا نام صابئان را به خود
بستند. (34) از اين قضيه معلوم مىشود ستاره پرستان و رب النوع پرستان
حرانى در آغاز سدهى سوم هجرى با انتحال كلمه صابئان و به عاريه گرفتن آن نام براى
معرفى خود توانستند در زير اين عنوان كه مقبول اسلام و مسلمانان بود خود را اهل
كتاب به حساب بياورند و از شر مؤاخذه خليفه عباسى كه آنها را كافر حربى پنداشته بود
در امان بمانند و از عنوان صابى در مورد كتابى بودن برخوردار شوند و از طرف ديگر
باعثشدند صابئان اصلى به ستاره پرستى و فرشته پرستى متهم گردند و در نظر بعضيها از
عنوان كتابى بودن محروم شوند.
صابئان مغتسله وحرانى
از اينجاست كه ابن نديم صابئان را به دو گروه تقسيم و از صابئان اصلى با نام
«مغتسله» و «صابئان بطائح» ياد كرده است او زير عنوان «مغتسله» مىنويسد: اين
گروه در اطراف «بطائح» (35) زياد هستند و از صابئيان بطائح به شمار
مىروند و قايل به شستن هر چيزى هستند و خوراكيهاى خود را مىشويند و رئيس خود را
«حسيح» دانند و اوست كه پايهگذار اين ملتبوده و عقيده داشت كه اين دو عالم مركب
از نر و ماده است ... و شاگردى هم به نام شمعون داشت و اين گروه با مانويان در
ثنويت موافقت دارند و پس از اين از آنها جدا مىشوند و ميانشان تا امروز كسانى
هستند كه به ستارگان تعظيم مىكنند.
و در ذيل همين بحث تحت عنوان «حكايتى ديگر در باره صابيهاى بطايح» مىنويسد:
اين گروه بر آيين نبطيان قديمند و ستارگان را گرامى شمرند و هياكل و اصنامى دارند و
از صابئيان حرانى به شمار مىروند و برخى عقيده دارند كه : صابيهاى بطائح به كلى
غير از آنها هستند. (36)
همچنين مسعودى نيز در جايى صابئان را به دو گروه تقسيم: حرانى و كيمارى تقسيم
مىكند و مىگويد: اين گروه از صابئان با صابئان حرانى در نحلهشان فرق دارند و
سرزمين آنها ميان شهرهاى واسط و بصره از سرزمين عراق به طرف بطائح و
نيزارهاست. (37)
و ابو ريحان بيرونى نيز پس از بحث در باره صابئان حرانى گفته است: صابئان حقيقى
آنها هستند كه در واسط و سواد وعراق در ناحيه دو نهر سكونت دارند و خود را به «نوش
بن شيث» نسبت مىدهند و با حرانيها مخالف مىباشند و از آنها عيب مىگيرند وجز در
چند مورد با ايشان هم عقيده نيستند. (38)
قاضى ابو يوسف (يعقوب بن ابراهيم) (متوفى 182) كه كتاب «الخراج» را به امر
هارون نوشته، صابئان (مغتسلهى دشت ميشان) را مانند يهود و نصارى و مجوس اهل كتاب
مىشناخت و در باره جزيهى ايشان در باب جزيه از كتاب خراج خود اين چنين نوشته است:
«جزيه بر همه اهل ذمه از كسانى كه در سواد (بين النهرين) به سر مىبرند و غير ايشان
از مردم حيره و شهرهاى ديگر از يهود و نصارى ومجوس و صابئان و سامريها واجب
است» (39) در اينجا مىبينيم كه قاضى ابو يوسف صابئان مغتسله را اهل
ذمه وجزيه دانسته است.
قفطى نيز در تاريخ الحكماى خود به اختلاف عقايد دينى موجود ميان صابئان بطايح و
صابيان حران پى برده و اختلاف فقها را در باره نكاح و ذبيحهى صابيان مربوط به
اختلاف موضوع مورد استفاده مىداند كه نكاح و اكل ذبيحهى صابئان بطايح را جايز و
از آن حرانيان را ناروا مىدانستند. (40)
اگر فقها و علماى تفسير و مقالات و ملل و نحل به وجود اين تفاوت ميان صابئان
قرآنى كه صابيهى مغتسله بطايح باشند و صابئان حرانى كه براى حفظ جان خود، عنوان
صابئان را بر خود بستند، توجه داشته باشند مسلما در تشخيص موضوع و صدور حكم قطعى
دربارهى صابئان به نتيجه مطلوبى مىرسند.
در اين باره تحقيقات يكى از محققان معاصر كشورمان حايز اهميت است. وى ضمن اشاره
به خدمات علمى و فرهنگى صابئان حرانى كه حكمت هرمسى از طريق آنها در بين مسلمانان
نشر و ترويجشده، مىنويسد: «چون مامون از آنها خواست كه يا اسلام آورند يا انتساب
خود را به اهل ذمه معلوم دارند آنها خود را با صابئان مذكور در قرآن منطبق خواندند
و بدينگونه يك چند از تضييق در امان ماندند. البته صابئان مذكور در قرآن به احتمال
قوى عبارت از مغتسله مندائى بودند كه به نحوى با يحيى بن زكريا از انبياى مذكور در
قرآن هم مربوط مىشدند و بقاياى آنها امروز به نام «صبى» در جنوب عراق و در قسمتى
از خوزستان هنوز هستند اما حرانيان كه خود را صابئان خواندند براى آنكه انتساب خود
را به يك پيغمبر مذكور در نزد اهل كتاب نيز توجيه نمايند خود را به هرمس مثلث منسوب
كردند او را هم با ادريس و اخنوخ يكى شمردند. مامون خليفه كه مايل به مشرب معتزله و
در عين حال اهل تحقيق و تسامح بود عمدا در صحت اين دعوى ترديد نكرد و فرصتى هم
نيافتشايد نيز تسامحى كه درين باب نشان داد تا حدى بدان سبب بود كه حرانيان از
همان ايام به علوم يونانى و مسايل كلامى كه مورد توجه خاص خليفه بود علاقهاى بسيار
نشان مىدادند. در اواسط قرن سوم يك تن از علماى حران نامش ثابتبن قره در دنبال
اختلافات نظرى كه با ساير هم مذهبان خويش يافت از جانب آنها طرد شد(279هجرى) از اين
رو به بغداد آمد و در آنجا فرقهى تازهاى از صابئان را به وجود آورد و با آنكه
بعدها خليفه القاهر بالله عباسى در تعقيب و تضييق آنها جد كرد و حتى سنان بن ثابت
را به اظهار و تصديق اسلام واداشت صابئان در بغداد غالبا بر عقايد خويش باقى ماندند
و حتى ابو اسحاق بن هلال صابى كه وزير و كاتب دستگاه خلفا المطيع و الطايع بود در
حدود 364 هجرى در تامين آزادى مذهبى همكيشان خود در بغداد وحران و ديار بكر توفيقى
يافت. مع هذا با سقوط حران به دستخلفاى فاطمى (424هجرى) تدريجا امكان ادامه آزادى
صابئان در آنجا از بين رفت و در بغداد هم تا اواخر قرن پنجم بيشتر دوام
نكرد...». (41)
البته مجملى از عقايد و آداب آنها كه در مروج الذهب، الملل و النحل شهرستانى،
آثار الباقيه بيرونى و نخبة الدهر دمشقى آمده است هر چند از خلط و خطا خالى نيست
طريقه آنها را مخلوطى از مذاهب يونانى و بابلى و مصرى عهد هلنيستى نشان مىدهد كه
تعظيم هياكل و نجوم و سعى در تزكيه و تهذيب نفس ويژگى بدان مىدهد كه در عين حال آن
را از انواع ديگر مذاهب گنوسى از جمله مذهب مغتسله صبى كه صابئان مذكور در قرآن
ظاهرا فقط آنها باشند جدا مىكند.
پروفسور خولسون آلمانى در كتاب «صابيه و صابيسم» مىنويسد:
«ميان صابيان واقعى يا صابيهاى بطايح و بين النهرين و صابيهاى دروغى حران بايد
فرق گذاشت. چه از سال 830 ميلادى به اين طرف برخى از مورخان حرانيها را نيز صابى
خوانده و حال آنكه حرانيها صابى دروغين هستند. دسته اول يا جماعت(مندائيان) (كه
مغتسله و صابىهاى بطايح و بين النهرين نيز خوانده مىشوند) صابيان حقيقى هستند و
دسته دوم، بت پرستان سريانى مىباشند كه در حران اقامت داشتند و هنگامى كه مامون در
آخرين جنگ خود با روميان شرقى از ولايتحران مىگذشت از آيين آنها پرسيد و از
جوابهاى آنها استنباط كرد كه بايد بتپرستباشند به آنها تا مراجعت مهلت داد و گفت:
تا مراجعت من بايد به آيين اسلام و يا يكى از آيينهاى اهل كتاب درآييد و گرنه در
حكم كافر حربى خواهيد بود لذا اين گروه، نام صابى را به دروغ بر خود گذاردند و از
آن تاريخ مورخان به شبهه افتادند». (42)
پىنوشتها:
1. ابو الفداء، المختصر فى تاريخ البشر، ص 81.
2.ابن العبري، تاريخ مختصر الدول، ص 3.
3. ابن اثير، الكامل:1/156.
4. طبرى:1/108; مروج الذهب: 2/237; الكامل:1/65.
5. مسعودى، مروج الذهب: 2/237، 1/222.
6. مسعودى، التنبيه والاشراف، ص 138.
7. تاريخ يعقوبى: 1/180.
8. شهرستانى، الملل و النحل:2/4.
9. عبد الجبار، المغني: 5/152.
10. ابن اثير، الكامل: 1/35-36.
11. خوارزمى، مفاتيح العلوم، ص 36.
12. رازى، تبصرة العوام، ص 18.
13. دانا سرشت، مترجم «الاثار الباقيه»بيرونى ، در پاورقى مىنويسدبوذاسف همان
بودايى معروف است ولى بقيه عبارت سراپا نادرست است و با اطلاع كامل بيرونى از
براهمه، از بودا كاملا بى خبر بوده فقط در كتاب الهند يكجا گفته (صاحب اليد
المحمرة) و كلمه بت فارسى همان بدو بوداست . (ترجمه آثار الباقيه، ص 263).
14. ترجمه آثار الباقيه، 263-267.
15. ترجمه آثار الباقيه، ص 434-439.
16. اين نظر اكبر دانا سرشت مترجم آثار الباقيه ، ص 263 است.
17. در اين باره به كتاب بودا چه مىگويد؟ ص 71-73 تاليف، محمد مهين پور، طبع
تهران 1340 مراجعه شود.
18. دكتر زرين كوب، دنباله جستجو در تصوف ايران، ص 9 268.
19. حواشى و تعليقات «بيان الاديان» ص 432.
20. ابن نديم، الفهرست، ص 456-459، طبع قاهره، ترجمه الفهرست، رضا تجدد
ص564-568.
21. مضر محلى است كه نزديك به قسمتشرقى فرات و در حدود حران ورقه و شمشاط و
سروج است(معجم البلدان).
22. ترعوز، دهكده مشهورى است در حران و از بناهاى صابئان است .(معجم البلدان).
23. سلمسين، دهكدهاى است نزديك حران و گويند در ابتدا نام آن سلم سين يعنى بتها
بوده و آن را به همين منظور ساخته اند.(معجم البلدان).
24. الفهرست، ص 460، ترجمه الفهرست، ص 570.
25. ابن اثير، الكامل: 1/185-189.
26. مسعودى، التنبيه و الاشراف، ص 115.
27. يعقوبى : 1/153، ترجمه : 1/186.
28. ابن اثير، الكامل: 1/189.
29. مرحوم محيط طباطبايى، صابئان اهل كتابند، يادنامه شهيد مطهرى، سال دوم ص
47-48.
30. جعفرى، يعقوب، همان كتاب، ص 42 .
31. محيط طباطبايى، همان مقاله.
32. الفهرست، ص 468، ترجمه الفهرست، ص 579.
33. الفهرست، ص 459-460، ترجمه 568-570.
34. خوارزمي، مفاتيح العلوم، ص 36، قاضى عبد الجبار، المغنى: 5/154.
35. قطعهاى است ميان واسط و بصره.(معجم البلدان).
36. الفهرست، ص 491، ترجمه الفهرست، ص 606.
37. مسعودى، مروج الذهب: 1/223.
38. ترجمه آثار الباقيه، ص 266.
39. قاضى ابو يوسف، الخراج، ص 122.
40. تاريخ الحكماء، بنا به نقل مرحوم محيط طباطبايى.
41. دكتر زرين كوب، دنباله جستجو در تصوف ايران، ص 271-272.
42.به نقل علامه يحيى نورى، جاهليت و اسلام ، ص 430، پاورقى شماره 1.