اعجاز قرآن ( 4 )
بحث ما در اعجاز قرآن بود از جنبه هاى فكرى يعنى از جنبه هاى علمى به معنى اعم . مكرر گفته ايم كه معنى اعجاز كه ما عرض مى كنيم , همان چيزى است كه خود قرآن آن را ( آيت) مى نامد يعنى نشانه است و دلالت مى كند كه اين مطلب از افقى مافوق افق فكرى يك انسان است , از يك افق ديگرى به او رسيده است يعنى اگر او خودش مى بود و ابتكار خودش , اگر خودش مى بود به عنوان انسانى كه مثل همه انسانهاى ديگر ولو اينكه يك انسان نابغه باشد امكان نداشت كه چنين مطلبى را بتواند بيان و اظهار كند . اين ,معنى اعجاز است يعنى معنى آيت است به تعبيرى كه خود قرآن بيان مى كند.
در جلسه گذشته راجع به آنچه كه امروز آن را ( منطق ماده) مى گويند يعنى ارائه دادن راههاى لغزش فكر انسان , قسمتهايى بحث كرديم . حالا چند قسمت ديگر است كه اينها را به ترتيب بايد بحث بكنيم . يكى اينكه بيان قرآن در مسائل مربوط به خدا و به اصطلاح ماوراءالطبيعه يعنى آنچه كه مربوط به خداوند و صفات و شؤون خداوند و رابطه خداوند با اشياء است و حتى آنچه كه در اصطلاح خود قرآن ملائكه ناميده شده اند يعنى وسائط وجود , درباره اينها بيان قرآن چگونه بيان است ؟ آيا مى توانسته است پيغمبر به عنوان يك فرد انسانى كه معلومات خودش را مثل انسانهاى ديگر كسب مى كند , با يك معلومات و اطلاعات شخصى اينطور درباره معارف غيبى , درباره خدا و شؤون خداوند اظهار نظر كند و يا امكان نداشته است و جز اينكه اينها را يك ريزشى بدانيم كه بر قلب او نزول پيدا مى كرده است بدون آنكه خود او بتواند چنين ابتكارى داشته باشد راه ديگرى نيست ؟
قسمت ديگرى كه بعد از اين بحث خواهيم كرد بحث تاريخى است چون در خود قرآن هم اشاره به آن هست . در قرآن يك سلسله قصص و حكايات تاريخى ذكر شده است و خود قرآن مى فرمايد كه تو قبلا اينها را نمى دانستى و قوم تو هم از اينها آگاهى نداشتند (  ما كنت تعلمها انت و لا قومك  ) ( 1 ) . مخصوصا براى ما اثبات آن چيزهايى كه در زمان پيغمبر مردم نمى دانستند و بعد به وسيله قرآن دانستند شايد كمى مشكل است . آنچه كه براى ما در اينجا مفيد است اين است كه در قرآن قصص و حكاياتى آمده است و نكاتى در اين قصص ذكر شده است كه تا قرون اخير و جديد اين نكات از جنبه تاريخى مجهول بوده است , فقط چون قرآن مى گفته مردم قبول مى كردند يعنى هيچ مدرك تاريخى اى در دنيا وجود نداشته و شايد از نظر تاريخى اينها را رد مى كرده اند و بعد تحقيقات و كشفيات جديد آنچه را كه قرآن بيان كرده تأييد نموده اند . اين را هم اگر ما بتوانيم ثابت بكنيم باز نشانه اى است از اعجاز قرآن .
قسمت ديگر يك سلسله اظهار نظرهايى است كه قرآن در ضمن بيانات خودش  درباره طبيعيات كرده است . البته مى دانيم قرآن يك كتاب هدايت و راهنمايى بشر است , آن هدايت و راهنمايى كه پيغمبران بايد هدايت بكنند مردم را به خداوند و به اينكه معادى هست و به اينكه عمل خوب چيست و عمل بد چيست , در ضمن اينها احيانا مسائل طبيعيات را مطرح كرده است . در اينجا هم مسائلى در قرآن مطرح شده است كه بعدها كه علم بشر تقدم پيدا كرده نظر قرآن را تأييد نموده است يعنى نه تنها رنگ و بوى دانش عصر و زمان خودش را ندارد . يك رنگ و بوى خاصى داشته است كه در دوره هاى بعد , علم بشر كه پيشتر رفته آن را تأييد كرده است .
قسمت ديگر مربوط به مقررات و قوانين است كه اگر رسيديم , راجع به آن بحث مى كنيم .

اعجاز قرآن از نظر بيان توحيد و معارف ربوبى
امروز من راجع به قسمت توحيد و معارف ربوبى يعنى راجع به الهيات صحبت مى كنم . راجع به اين قسمت مى خواهيم عرض بكنيم كه آنچه در قرآن آمده است , از حدود فكر يك فرد , هر اندازه نابغه باشد , اين جور اظهار نظر كردن غير مقدور است خصوصا با توجه به محيطى كه قرآن در آن محيط نازل شده است يعنى معارف مردم آن عصر و زمان و محيط , و با توجه به امى بودن و درس ناخواندگى پيغمبر , و حتى با توجه به آنچه كه در دو منبعى كه براى اين مطالب در آن عصرها وجود داشته است , يكى كتب آسمانى آنوقت مثل تورات و انجيل و حتى كتابهايى نظير اوستا , و ديگر افكار علمى و فلسفى اى كه در آن عهدها بوده گو اينكه در عربستان چيزى از اين افكار نبوده است , با توجه به همه اينها بيانات قرآن يك وضع استثنايى دارد .
مقدمه كوچكى عرض مى كنم و آن اين است كه درباب توحيد و خداشناسى , در مسأله خدا اين مطلب هست كه افكار , خيلى مختلف است در تصورى كه از خدا دارند و اغلب اين تصورات , بلكه به يك اعتبار بايد بگوييم تمام اين تصورات تصورات كوتاهى است , و بلكه اصلا حقيقت توحيد اين است كه انسان به هر مرحله اى از شناسايى خداوند كه مى رسد باز يك نوع اقرار و اعترافى مى كند كه آنچه كه من خدا را به آن توصيف مى كنم حد من است نه حد او , او برتر و بالاتر است از حد توصيف من . در عين حال افراد در حدى كه خدا را توصيف مى كنند خيلى با هم فرق دارند , از زمين تا آسمان . مثلا بعضى افراد شايد وقتى خدا را تصور مى كنند به اين شكل تصور مى كنند كه خدا يعنى يك موجودى كه مثل يك قلنبه نور است و در بالاى آسمانها قرار گرفته است . و حتى بعضى , تصورات تجسمى درباره خدا دارند و اغلب تصورات اين جور است و حتى در كتب آسمانى قبل از قرآن كه البته ما آنها را تحريف شده بايد بدانيم نه از زبان آن پيغمبر شما خدايى به شكلى كه قرآن توصيف كرده است , خدايى كه قرآن او را اين گونه منزه و مجرد معرفى كرده است پيدا نمى كنيد . خداى تورات را كه مى دانيم او همان موجودى است كه با يعقوب پيغمبر خودش كشتى مى گيرد و احيانا به زمين هم مى خورد .
ايرانيها خيلى كوشش مى كنند كه بگويند دين زردشت يك دين توحيدى بوده است . البته اين مطلب در همان حدى هم كه آنها مى گويند دين توحيدى بوده , از نظر تاريخى مجهول است ولى آن مقدارى كه ثابت مى شود اين است كه در تعليمات اصلى زردشت يك توحيد در پرستشى بوده است , يعنى قبل از زردشت مردم دو گونه عبادت مى كردند : ارواح طيبه را عبادت مى كردند براى جلب لطفشان و ارواح خبيثه را عبادت مى كردند براى دفع شرشان (  يعبدون الجن  به تعبير قرآن ) , هم ملائكه را عبادت مى كردند هم جن را , هم ارواح طيبه را هم ارواح خبيثه را , در تعليمات زردشت آن مقدارى را كه دليل بر توحيد مى گيرند كه ضدش هم پيدا مى شود اين است كه اولا پرستش ارواح خبيثه را به طور كلى نهى كرده و در پرستش ارواح طيبه هم پرستش ذات يگانه را توصيه كرده است , آن كه منشأ همه خيرات است , يعنى يك قوه و يك ذاتى را معرفى كرده است كه همه خيرات از ناحيه او مى رسد و گفته همان را پرستش كنيد , اهرمن را و آنچه كه منشأ بديهاست پرستش نكنيد . اين اگر باشد يك نوع توحيد در عبادتى است . اما توحيد در خلقت چطور ؟ يعنى آيا از تعليمات زردشت مى شود فهميد كه خيرها و شرها همه از ناحيه همان است كه بايد پرستش كنيم ؟ يا نه , آن كه منشأ خيرهاست يك چيز است , منشأ شر چيز ديگرى است , منشأ خير را عبادت بكنيد , منشأ شر را عبادت نكنيد ؟ اين خودش عين شرك است . هيچ در تعليمات زردشت نمى شود به دست آورد كه بگويد آن چيزى كه شرور را به آن نسبت مى دهيد خود آن هم مخلوق همان خالق كل است . از اين هم بگذريم . ما وقتى كه مىآييم در عهد ساسانيان و حتى قبل از ساسانيان مى بينيم آهو را مزدا اساسا تجسم دارد , شكل دارد , مجسمه دارد . كه الان هم مجسمه اش را در كتابها و احيانا در آرمهاى زردشتيها مى بينيد , يك ريش حلقه حلقه جواهر نشانى , يك كلاه مخصوصى , خيلى شبيه همان سلاطين خودشان است , يعنى نمى توانسته اند خدايى را كه خدا باشد ولى شكل و صورت و تجسم نداشته باشد و قابل رؤيت نباشد تصور كنند . اين جور فكر يعنى فكر خداى مجرد منزه از اين نواقص , از مختصات قرآن است .


تنزيهات خدا در قرآن
بحث قرآن درباره خدا را در چند قسمت قرار مى دهيم . يك قسمت در قرآن بحثهاى تنزيهى است كه اينها هم خيلى مهم است يعنى مرتب بشر را وادار مى كند كه بگو خدا برتر است , از اين موضوعى كه درباره اش فكر مى كنى برتر است , از اين بالاتر است , از اين توصيفهايى كه ما مى كنيم برتر و بالاتر است , آيات تنزيهى . تمام جاهايى كه در قرآن كلمه ( سبحان) آمده است , همه تنزيه است : او منزه است , او بالاتر است , او برتر است . اينها يا با كلمه ( تكبير) آمده است يا با كلمه ( تسبيح) و ( سبحان) و يا با كلمه تعالى و تعالى . در اين جور آيات , قرآن كوشش مى كند كه خدا را برتر و منزه تر از آن افكار و انديشه هايى كه درباره خدا موجود بوده بداند و حتى او را از حد توصيف برتر و منزه تر بداند . به عنوان نمونه عرض مى كنيم در قرآن خداوند متعال از جمله اسمائى كه دارد كلمه ( قدوس ) است (  هو الله الذى لا اله الا هو الملك القدوس السلام المؤمن المهيمن العزيز الجبار المتكبر  ) ( 2 ) . قدوس از ماده قدس است . قداست همان مفهوم ( برترى) را دارد , چون انسان اينجا تعبير ديگرى ندارد : از اين برتر است , منزه است , بالاتر است . قدوس مبالغه است , يعنى آن حداكثر تنزه در ذات پروردگار هست , يعنى هيچ چيزى كه بويى و شائبه اى از نقصان داشته باشد به او نبايد نسبت داد . (  لا تدركه الابصار و هو يدرك الابصار)  ( 3 ) چشم هرگز او را درك نمى كند و نمى يابد ولى او چشمها را مى يابد . نفى جسميت است از پروردگار . ( چشم او را نمى يابد) يعنى اصلا او جزء مدركات بصر نيست . (  سبحان ربك رب العزه عما يصفون)  ( 4 ) منزه است پروردگار تو , آن پروردگار عزت , از اين توصيفهايى كه مى كنند :
 اى برتر از خيال و قياس و گمان و وهم
 و زهر چه گفته ايم و شنيديم و خوانده ايم
 مجلس تمام گشت و به آخر رسيد عمر
 ما همچنان در اول وصف تو مانده ايم
اين شعر عينا ترجمه آيات و اخبار و احاديث است كه در اينجا آمده است , كه در قرآن به تعبيرات (  تعالى عما يصفون) , ( سبحان ربك رب العزه عما يصفون) , تعالى الله الملك الحق)  ( 5 ) و (  لا يحيطون بشىء من علمه)  ( 6 ) آمده است . در حديث پيغمبر اكرم كه شيعه و سنى روايت كرده اند هست كه : (  لا احصى ثناء عليك انت كما اثنيت على نفسك ) پروردگارا من توانايى ندارم كه تو را آنچنان كه بايد ستايش كنم , هرچه كه من تو را ستايش كنم باز در حد من است نه در حد تو , ستايشى كه شايسته توست فقط ستايشى است كه خودت از خودت ستايش كنى يعنى تنها ذات توست كه قدرت دارد تو را آنچنان كه هستى بستايد , غير ذات تو هيچ كس قدرت ندارد و من ( او كه ديگر شخص اول عرفان است ) قدرت ندارم تو را آنچنان كه بايد ستايش كنم . باز در حديثى هست كه فرمود : (  كلما ميزتموهم باوهامكم فى ادق معانيه فهو مخلوق لكم مردود اليكم و لعل النمل الصغار يزعم ان لله تعالى زبانيتين ) يعنى هر چه را كه با وهم و انديشه خودتان فكر مى كنيد و خيال مى كنيد او خداست و خدا را تصور كرده ايد بدانيد اشتباه كرده ايد , او مخلوقى است از مخلوقات شما , مصنوعى است از مصنوعات شما , به خودتان برمى گردد , يعنى آن خدا نيست چيز ديگرى است . بعد مى فرمايد هر چه كه بشر بخواهد فكر كند , به خودش قياس گرفته است . مى گويد شما چه مى دانيد , شما يك چيزهايى را كه به نظر خودتان كمالات مىآيد مى گوييد كمال , شايد مورچه هم كه دو تا شاخك دارد كه خيلى به دردش مى خورد و خيلى برايش لازم و مفيد است خيال مى كند كه خدا دو تا شاخك دارد . چون براى او دو تا شاخك خيلى مفيد و لازم و ضرورى است قياس به نفس مى كند و خيال مى كند خدا هم دو تا شاخك دارد . به اين وسيله مى خواهند بفهمانند كه فهم بشر از اينكه خدا را به كنهش ادراك كند ناقص است . بعد همين مطلب يك تعبيرات رمزى هم پيدا كرده است . كلمه ( عنقا) يا (سيمرغ) رمز يك چيزى است كه اسمش را پيدا مى كنند ولى خودش را هيچ وقت نمى بينند ( عنقاى مغرب ) , و در لسان شعرا خدا به كنه, تعبير به عنقا مى شود. همين طور كه به عنقا كسى دست پيدا نمى كند به او هم دست نمى رسد . اين , اصطلاح عرفانى است , در كتب عرفانى مىآيد ( عنقاى مغرب) , كه حافظ مى گويد :
 عنقا شكار كس نشود دام بازگير
 كانجا هميشه باد به دست است دام را

 (  و كبره تكبيرا)  ما هميشه مى گوييم ( الله اكبر) خدا بزرگتر است , ( بزرگتر است) يعنى چه ؟ آيا يعنى از هر چيز ديگرى بزرگتر است , يعنى اشياء ديگر بزرگند , او از آنها بزرگتر است ؟ اين در معارف اسلامى مسلم است كه چنين نيست . از ائمه هم سؤال كرده اند معنايش چيست ؟ فرموده اند :  الله اكبر من ان يوصف  نه بزرگتر است از هر چيز , اصلا اشياء كوچكتر از آنند كه بشود خدا را با آنها مقايسه كرد و گفت خداوند بزرگتر از آنهاست , بلكه معنايش اين است كه خدا بزرگتر است از اينكه در وصف بگنجد .
تنزيه هايى كه در قرآن آمده است كه رد افكار موجود زمان بوده است , مثل (  لم يلد و لم يولد)  رد كسانى است كه مى گويند خداوند فرزند دارد يا مى گويند خداوند زاده شده است . (  و لم يكن له كفوا احد)  براى خداوند مانند نمى شود تصور كرد . (  الحمد الله الذى لم يتخذ ولدا و لم يكن له شريك فى الملك و لم يكن له ولى من الذل و كبره تكبيرا)  ( 7 ) تمام اين جمله ها جمله هاى تنزيهى و تسبيحى است . (  الحمد لله الذى خلق السموات و الارض و جعل الظلمات و النور ثم الذين كفروا بربهم يعدلون)  ( 8 ) . در قسمت اول خدا را خالق كل معرفى مى كند ( سموات و ارض در اصطلاح قرآن يعنى همه چيز , بالا و پايين هرچه هست ) , جاعل ظلمت و نور هر دو است . رد نظريات كسانى است كه اشياء را تقسيم مى كردند به نور و ظلمت , برخى از موجودات را مظهر نور مى دانستند و برخى موجودات ديگر را مظهر ظلمت , و خدا را منشأ و خالق و جاعل نور مى دانستند و خالق و جاعل ظلمت را چيز ديگر . (  و جعل الظلمات و النور)  آنچه كه شما آن را نور مى دانيد و آنچه شما آن را ظلمت مى دانيد , هر چه نور است و هر چه ظلمت است , همه از آن خداست (  ثم الذين كفروا بربهم يعدلون)  فقط كافران براى خداوند عدل فرض مى كنند, حالا يا در خلقت يا در عبادت و يا در چيز ديگر .
يك آيه ديگر در اين زمينه بخوانم در اين زمينه آيات زياد است و از اين قسمت رد مى شويم . از آنجا كه مسيحيها و همچنين مشركين معتقد بودند كه خداوند فرزند دارد ( مسيحيها مى گفتند المسيح ابن الله , مشركين هم فرشتگان را فرزندان خدا مى دانستند ) مى فرمايد : (  و قالوا اتخذ الله ولدا سبحانه)  گفتند خدا فرزند گرفته است , ( سبحانه) منزه است . اصلا اين كلمه ( سبحانه) را نمى شود به فارسى ترجمه كرد , همين قدر بايد گفت استغفر الله , بالاتر است خداوند , منزه است ذات او . اين تعبيرى هم كه مى خواهم بكنم تعبير خيلى ناقصى است : مثل اين است كه آدم يك حرفى مى خواهد بزند مى ترسد به طرف بر بخورد مى گويد ( دور از جناب) , مثل اين كلمه دور از جنابى است كه ما مى گوييم , يعنى اگرچه اين را به شما نمى گويم ولى متوجه باشيد كه يك وقت به شما برخورد نكند . ( سبحانه ) دور از ساحت ذات اقدس الهى چنين حرفى . بعد مى گويد ( حالا ببينيد رد كه مى كند چگونه رد مى كند : ( (  بل له ما فى السموات و الارض)  شما تصورتان درباره خدا چيست ؟ غير خدا هرچه هست ( گفتيم (  ما فى السموات و الارض)  يعنى غير خدا هرچه هست ) از آن اوست نه فرزند او . چقدر فرق است ميان ايندو ؟ فرزند جزئى از وجود انسان است , قسمتى از وجود انسان مجزا مى شود و به صورت فرزند در مىآيد , بعد آن مى شود يك فرد اين مى شود فرد ديگرى , آن مى شود مالك خودش , اين مى شود مالك خودش , بعد حتى پدر ضعيف مى شود او قوى مى شود , پدر مى ميرد او مى ماند . ولى هرچه هست له , از آن اوست , تعلق دارد به ذات او , ملك اوست , ملكى كه ما تعبيرى نداريم درباره اش بگوييم چون فورا ذهنمان از ملك مى رود به املاك اعتبارى . باز بلاتشبيه بايد عرض بكنم : انسان تا چه اندازه مالك خاطرات ذهنى خودش است ؟ اگر او نباشد خاطراتى نيست چون آن خاطرات انشاء ذهن اوست . هرچه هست انشاء پروردگار است , ايجاد پروردگار است . ايجاد كجا , فرزندى كجا ؟ ! (  بل له ما فى السموات و الارض) شما چرا رابطه خدا با غير خدا را اين قدر اشتباه مى كنيد ؟ (  كل له قانتون)  و هر چه هست در مقابل ذات او قانت و خاضعند . اين رابطه از قبيل رابطه پدر و فرزندى نيست . (  بديع السموات و الارض)  . ببينيد نفى فرزندى را با چه عبارتهايى مى كند : او مبدع و مبتكر آسمانها و زمين يعنى همه اشياست . ابداع يعنى انشاء كردن يك چيز بدون آنكه تقليدى از جاى ديگر شده باشد . مثلا شما مهندس هستيد , يك وقت مىآييد نقشه يك ساختمان را مى ريزيد ولى نقشه اى كه ابتكار شما نيست , از جاى ديگر فرا گرفته ايد , و يك وقت مىآييد نقشه اى را ابتكار مى كنيد , گو اينكه ابتكارهاى انسان صد در صد ابتكار نيست , زمينه هايش همه از جاى ديگر گرفته شده است . ولى خداوند صد در صد بديع سموات و ارض است , ابداع كننده اينهاست (  و اذا قضى امرا فانما يقول له كن فيكون)  ( 9 ) وجود هر چيزى فقط به اراده او بستگى دارد , بخواهد يك چيزى موجود بشود موجود شده . اما فرزندى مسأله ديگرى است كه از وجود كسى جزئى جدا بشود بعد تدريجا تكون و تكامل پيدا كند و بشود فرزند .
اين قسمتها قسمتهاى تنزيهى قرآن است كه ما در اين قسمتهاى تنزيهى نظيرى براى قرآن پيدا نمى كنيم و آيات تنزيهى قرآن هم خيلى زياد است , كه من به عنوان نمونه گفتم .

توصيفات خدا به عظمت و جلال در قرآن
قسمت دوم بحثهاى قرآن درباره خدا , آنجايى است كه خدا را نه تنها به تنزيه و جنبه منفى , بلكه به جنبه هاى اثباتى يعنى به عظمت و جلال نيز ياد كرده است . در اول سخنم عرض كردم كه خداشناسى خيلى مراتب دارد . كسانى كه در علم توحيد واردند مى دانند كه بسيارى از مراتب توحيد و بسيارى از توحيدها در مرتبه بالاتر , شرك و كفر است . باز آن كه يك درجه بالاتر مى رود مى بيند آن مرتبه پايين تر خيلى مشوب به شرك بوده است , تا بالاتر مى رود , و لهذا اين حديث هم از پيغمبر اكرم هست و حديث عجيبى است كه (  لو علم ابوذر ما فى قلب سلمان لقتله ) و در يك حديث ديگر (  لكفره ) , در يك حديث ديگر (  لقال رحم الله قاتل سلمان ) يعنى اگر ابوذر بداند آنچه در دل سلمان است چيست سلمان را تكفير مى كند , سلمان را مى كشد , مى گويد خدا رحمت كند قاتل سلمان را , يعنى آنچه كه سلمان مى داند در ظرف ابوذر نمى گنجد به طورى كه ابوذر آنها را عين كفر مى داند .
قرآن در اين جور مسائل آن حد اعلاى مراتب توحيد را بيان كرده است همانهايى كه واقعا در ذهن امثال ما مخصوصا در توحيد در فاعليت نمى گنجد و مجبوريم يا مجبورند خيليها كه اين جور آيات را تأويل كنند چون آنقدر بزرگ است كه نمى توانند تصور كنند . مثلا در اول سوره جديد چند آيه است كه همه آن آيات عجيب است . يك آيه اش اين است : (  هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن و هو بكل شىء عليم)  ( 10 ) او اول همه اشياست , اول مطلق اوست و آخر مطلق هم اوست . حالا اين را شما تصور كنيد كه يك چيزى در عين اينكه اول است آخر است و در عين اينكه آخر است اول است . در امور زمانى و تدريجى نمى شود , اول هميشه غير آخر است و آخر غير اول . او هم اول است و هم آخر , او هم ظاهر است و هم باطن . نيكلسون بعد كه نقل مى كند كه اين انديشه هاى به اصطلاح بلند عرفانى كه در دنياى اسلام پيدا شده است اغلب اروپاييها گفته اند اينها از جايى ديگر وارد دنياى اسلام شده است , چند آيه از اين آيات قرآن نقل مى كند و مى گويد مگر حرفهايى كه آنها گفته اند از اين آيات بيرون است كه شما مى خواهيد منبع ديگرى ازجاى ديگر بياوريد.
خدا هرگز در قرآن به صورت يك موجود جدا و مشخص و محدود و بيرون از اشيا معرفى نشده و اين حد انديشه نه تنها در كتب آسمانى محرف آن زمان نبوده است , در هيچ مكتب فلسفى جهان هم وجود نداشته است . چطور آدم مى تواند باور كند كه يك آدم بى سواد امى به فكر خودش مى تواند اين جور حرف بزند ؟ ! وقتى كه در وسط نماز به وحى الهى از قبله بيت المقدس منحرف مى شود يعنى جبرئيل مىآيد منحرفش مى كند به سوى كعبه و بعد مورد اعتراض يهوديها قرار مى گيرد , اين جور جواب بدهد : (  و لله المشرق و المغرب)  اين افكار مزخرف چيست ؟ مگر ما رو به بيت المقدس كه مى ايستيم بيت المقدس ا متيازى دارد با غير بيت المقدس كه خدا در بيت المقدس هست در غير بيت المقدس نيست يا در كعبه هست و در غير كعبه نيست ؟ مشرق و مغرب كه كنايه است از همه جا از آن اوست (  فاينما تولوا فثم وجه الله)  ( 11 ) . ببينيد اين انديشه چقدر بايد بلند و رفيع باشد ! ما كه در قرن چهاردهم هستيم يعنى چهارده قرن بعد آمده ايم اگر به ما بگويند شما بياييد درباره خدا حرف بزنيد آيا اصلا ممكن بود اين جور حرف از دهانمان بيرون بيايد به اين عظمت و به اين بزرگى : رو به هر جا كه بايستى رو به خدا ايستاده اى :
 بسكه هست از همه سو وز همه رو راه به تو
 به تو برگردد اگر راهروى برگردد
اين شعر خيلى عالى و شيرين و لطيف است , ولى اين انديشه هاى عالى و لطيف را كى به ما الهام كرده است ؟ مضمون همين آيه است , يعنى رو به كعبه ايستادن يا رو به بيت المقدس ايستادن روى يك مصلحت و حساب ديگرى است نه روى حساب خدا , كه خدا در بيت المقدس است يا در كعبه , تا حالا خدا در بيت المقدس بود ما رو به بيت المقدس مى ايستاديم , بعد از اين رو به كعبه مى ايستيم يعنى خدا بعد از اين در كعبه است . به اين صورت اين انديشه را رد مى كند : (  فاينما تولوا فثم وجه الله)  رو به هر كجا كه بايستيد رو به خدا ايستاده ايد . خدا در عين اينكه در هيچ جا نيست در همه جا هست , چون در ( جا) بودن معنايش محدود بودن است . (  و هو معكم اينما كنتم)  ( 12 ) هر جا باشيد او خودش با شماست . خدا را چقدر با اشياء مى داند ! اشياء را با خدا نمى داند ولى خدا را با اشياء مى داند . (  و نحن اقرب اليه من حبل الوريد ( 13 ) (  ما به انسان از خودش نزديكتر هستيم .  (  ان الله يحول بين المرء و قلبه)  ( 13 ) خدا بين انسان و دل انسان كه همان شخصيت انسان است , بين خودش و خودش حائل مى شود , از خودش به خودش نزديكتر است .
در بعضى آيات , هرچه حسن است و هر چه كمال است و هر چه جمال است مى گويد همه چيز از خداست , اصلا غير خدا چيزى ندارد يعنى غير خدا هر چه دارد از خدا دارد , پس هر چه هست از خداست , كه اين خودش يك منطق عجيبى است : (  له الاسماء الحسنى)  ( 14 ) قاعده اى است در عربيت , مى گويند : ( تقديم ما هو حقه التأخير يفيد الحصر) يعنى چيزى را كه بايد مؤخر باشد اگر مقدم بداريم افاده حصر مى كند . در فارسى هم همين طور است . مثلا يك وقت مى گوييم ( آقاى زيد در مسجد است) يعنى آقاى زيد در مسجد است , ممكن است آقاى عمرو هم در مسجد باشد , و يك وقت مى گوييم ( در مسجد آقاى زيد است) يعنى آن كه در مسجد است آقاى زيد است . آنوقت محدود و منحصر مى شود كه آن كه در مسجد است منحصرا اوست . (  له الاسماء الحسنى)  ( نه ( الاسماء الحسنى له) تمام شؤون كماليه از آن اوست و بس .
 (  ان الله هو الحق المبين)  ( 15 ) حق مطلق فقط اوست , يعنى هر چيزى هر حقيتى كه دارد از ناحيه اوست , حق واقعى اوست و حقى هم كه ديگرى دارد باز مال اوست . حيات هم انحصار دارد به او : (  هو الحى  ) ( 16 ) .
 (  و هو العليم القدير)  ( 17 ) علم منحصرا از آن اوست , قدرت منحصرا از آن اوست . ( ان القوه لله جميعا)  (18) جميع قوت منحصرا از آن اوست . (  له الملك و له الحمد)  ( 19 ) ملك از آن اوست و ستايش هم منحصرا براى او بايد باشد . (  هو الغنى)  ( 20 ) بى نياز مطلق منحصرا اوست , كه بازهم در اين زمينه آياتى داريم , فقط يك آيه ديگر را نيز برايتان مى خوانم و بعد وارد قسمت ديگر بشويم .
بعد عرض خواهيم كرد كه يكى از وجوه فوق العادگى و اعجاز قرآن راهى است كه براى خداشناسى ارائه مى دهد ( البته بايد عرض كنيم راههايى نه يك راه . اصلا اعجاز قرآن در همين است كه يك راه نشان نداده , راهها نشان داده است ) . يك راه كه بيش از هر راه ديگر در قرآن روى آن تكيه شده است كه باز از مختصات اين كتاب آسمانى است همين است كه بشر را به آيات آفاقى و انفسى كه اين هم از اصطلاحات خود قرآن است تشويق مى كند يعنى موجودات و مخلوقات را آيت ( نشانه ) مى نامد , مرآت و آينه مى خواند و مرتب مردم را دعوت به مطالعه در اينها مى كند . مطالعه در هر مخلوقى از نظر قرآن مطالعه در آئينه اى است كه با آن خدا را مى توان شناخت . اين ديگر يك مطلبى است كه اينقدر در قرآن تكرار شده كه احتياجى ندارد كه ما بعضى آيات را هم به عنوان نمونه و تأييد ذكر كنيم . فقط يك آيه را كه در ذيلش مطلب ديگرى هست مربوط به بحث كنونى ما عرض مى كنم كه در سوره فصلت است و آن اين است : (  سنريهم اياتنا فى الافاق و فى انفسهم حتى يتبين لهم انه الحق)  پس از اين , آيات خودمان را در آفاق ( در افقها ) و در نفوس ( در روانها ( ارائه خواهيم كرد , چون واقعا يك نوع اختلافى است : آيات روانى ما را به يك مطلب مى رساند و آيات آفاقى به مطلب ديگرى , كه اين خودش داستان عجيبى است و اصلا همين آيه را بايد از معجزات قرآن ناميد كه آيات آفاقى را از آيات انفسى جدا مى كند چون واقعا آنچه كه انسان از آيات انفسى مىآموزد با آنچه كه از آيات آفاقى مىآموزد از نظر خداشناسى , متفاوت است , كه اين بحثى دارد . و عجيب اين است كه بعد از آنكه مى گويداينها آيات خداوند هستند و همه مردم آن زمان را تشويق مى كند به اينكه اين آيات را مطالعه كنند , يك وعده به آينده هم مى دهد : ما در آينده آيات آفاقى و انفسى خودمان را ارائه خواهيم داد , يعنى چه در آينده ؟ اگر مقصود معرفى اجمالى است كه خود قرآن آمد و معرفى كرد و رفت . بعد به مردم مى گويد , يعنى شما خودتان برويد مطالعه كنيد . قرآن به مردم فقط مى گويد شما برويد در اين زمينه ها مطالعه كنيد . و اين را به حق بعضى , از آيات غيبى قرآن تلقى كرده اند كه قرآن كأنه مى گويد بشر هنوز طبيعت را نمى شناسد , هنوز آفاق و انفس را آنطور كه بايد نمى شناسد : ما بعد از اين آيات خودمان را , چه آيات آفاقى و چه آيات انفسى , به مردم ارائه خواهيم داد تا كاملا مطلب آشكار بشود كه حق مطلق اوست . بعد يك جمله ديگر دارد كه همان راههاى ديگر است غير از راه مطالعه خلقت : (  ا و لم يكف بربك انه على كل شىء شهيد)  اصلا آيا خود ذات پروردگار براى ارائه ذاتش كافى نيست كه نيازى باشد كه از راه ارائه آفاق و انفس او را بشناسند يعنى او را از خودش هم مى شود شناخت . (  ا و لم يكف بربك انه على كل شىء شهيد)  آيا اينكه پروردگار تو بر همه چيز احاطه دارد و حضور دارد كافى نيست براى شناختن او ؟ (  الا انهم فى مريه من لقاء ربهم الا انه بكل شىء محيط)  ( 1 ) اينها در ترديدند كه پروردگار خودشان را يك روزى ملاقات خواهند كرد ولى بدانيد كه او بر همه چيز احاطه دارد .
اين آيه آيه اى است كه از قديم الايام علماء از آن اينطور استفاده كرده اند كه خدا را به دو گونه مى توان شناخت : يكى اينكه خدا را از آينه مخلوقات بشناسيم كه (  سنريهم اياتنا فى الافاق و فى انفسهم حتى يتبين لهم انه الحق)  و ديگر اينكه خدا را از خود خدا بشناسيم . اگر انسان اندكى تأمل كند در اين مطلب كه اصلا خود هستى , آن كه حقيقت هستى است نيستى و محدوديت , اينجا بودن آنجا بودن , اين زمان بودن آن زمان بودن برنمى دارد , اينها همه درباره موجودى است كه مقهور است و الا ذات هستى كه مقهور چيزى نيست , وقتى مقهور چيزى نباشد حدى , نهايتى , محدوديتى براى او نيست , اگر شما در هستى تأمل كنيد , اول چيزى كه پيدا مى كنيد خود خداست . از اين هم مى گذريم .
حالا من از شما مى پرسم كه اين گونه منطق داشتن , اين گونه خدا را به عظمت و جلال و همه جايى بودن , همه زمانى بودن , با همه چيز بودن , هيچ چيز از او خالى نبودن , ظاهر بودن , باطن بودن , اول بودن , آخر بودن , تمام اسماء حسنى يعنى تمام جمال و كمال همه از آن او بودن و هر چه غير او دارد از او دارد , اين گونه خدا را وصف كردن كه همان حد اعلاى توصيفى است كه بشر از خدا توانسته است بكند , چطور انسان مى تواند بپذيرد كه اينها از يك مرد امى است ؟ ! تازه اين بيانى كه من كردم بسيار ضعيف است نسبت به آنچه كه حتى خودم مى توانم در جلسات متعددى بيان كنم تا چه رسد نسبت به آنچه كه قرآن مى خواهد بيان كند . من خودم به فكر خودم ابدا نمى توانم باور كنم كه يك انسان , هر اندازه نابغه باشد , به فكر شخصى خودش بتواند خدا را به اين عظمت توصيف كند . اين جز اينكه يك ريزشى از جاى ديگر و ارائه اى از افق ديگر بوده است كه به زبان مقدس او جارى مى شده است چيز ديگرى نيست . شما اغلب اين تفاسير مفسرين را اگر وارد بشويد مى بينيد به اين آيات كه مى رسند گير مى كنند , واقعا نمى توانند بفهمند , بعد مجبور مى شوند همه اينها را به گونه اى تأويل كنند چون ظرف ذهنشان گنجايش ندارد , آنهايى كه تنها مى توانسته اند يك مفسر ساده باشند . حال چطور يك عالم درس خوانده كه انواعى از درسها را خوانده هنوز عقل و فكرش گنجايش درك چنين مطلبى را ندارد ولى يك مرد امى درس نخوانده كتاب نديده مدرسه نرفته با هيچ عالم ننشسته كه قاعده اش اين بود كه اصلا او بيايد خدا را به صورت يك موجود مجسمى مثل اهو را مزدا معرفى كند كه سر خدا اين قدر است و پاى خدا اين قدر , يا به قول فلاماريون كشيشهاى مسيحى هشت قرن بعد از قرآن هنوز مى گفتند فاصله چشم راست خدا تا چشم چپ خدا شش هزار فرسخ راه راست , وقتى خدا را بخواهد به عظمت توصيف كند اين گونه توصيف مى كند . اين نمايش فكر بشر است . آنوقت اين چگونه ممكن است كه يك بشرى از فكر خودش بتواند خدا را آن گونه توصيف كند كه هر موحدى , هر مقدار عميق باشد , بالاتر از قرآن نتواند يك كلمه حرف بزند و هر چه كه معرفت خداشناسى بالاتر مى رود خودش را با قرآن متجانس تر مى يابد .
قسمت ديگرى كه تحت عنوان زيبايى و لطف خواستم ذكر بكنم , مقايسه مختصرى بود ميان خدا به مفهومى كه فلاسفه به طور كلى مى شناساندند و خدايى كه پيامبران به بشر معرفى كرده اند و مخصوصا خدايى كه قرآن معرفى كرده است كه اين خدا يعنى خداى پيامبران چقدر زيبا و شايسته دوست داشتن است و به چه صفات جميلى ستايش شده است و خداى فيلسوفان چقدر خشك و چقدر جامد و بى روح است ! و اين خدا مى تواند موضوع ايمان واقع بشود و آن خدا نمى تواند موضوع ايمان واقع بشود. اگر لازم شد ان شاءالله در جلسه آينده درباره آن صحبت مى كنيم.
ضمن بحثى كه به دين زردشت هم اشاره شد كه ريشه آن شرك است و اينها به دو قدرت قائل بودند , البته شايد من در كم اين طور بود , نظر آقاى مطهرى چيز ديگرى باشد . يك مقدار شواهد تاريخى هست كه اين فرضيه را ثابت مى كند كه تمام اديان چه اديانى كه در حال حاضر يا در گذشته بوده اند و ما افكار و نظرياتشان را به صورت شرك مى دانيم و وجود هم دارد در اصل و مبدأشان اين طور نبوده اند , غالبا مبدأ توحيدى داشته اند ولى در طول زمان به خاطر اينكه عقل و فكر انسان در آن زمانها رشد كافى نكرده بود تا بتواند مسائلى را غير از مسائل محسوس و ملموس درك كند و به ذهنش بسپارد و بتواند بفهمد خواه ناخواه مدت زمانى كه مى گذشت انسان مجبور بود براى درك مسائل آنها را شبيه خودش در بياورد . اصلا بشر اوليه خاصيت و حالتش همين بوده كه بين خودش و محيطش نمى توانست تفاوتى قائل باشد , هر چيزى را بايد با قياس به خودش درك مى كرده . در هندوستان بعضى اسناد تاريخى نشان مى دهد كه شايد ده دوازده هزار سال پيش اعتقاد به خداى واحد به آن صورت توحيدى كه ما معتقديم وجود داشته . در مصر قبل از ظهور موسى اعتقاد به خداى واحد هم وجود داشته . از نظر قرآنى هم پيغمبر هميشه ظهور مى كرده و بشر را به اعتقاد خداى واحد متوجه مى كرده اما چون انسان به علت همان عدم رشد كافى عقل و انديشه اش كه ما امروز شاهدش هستيم نمى توانسته آن مفاهيم مجرد و پاكيزه را درك كند خواه ناخواه بعد از مدتى براى اينكه اين اعتقاداتش را در ذهنش نگه دارد مجبور بوده به اشياء ملموس و آنچه كه حس مى كند يا مى بيند مجسم بكند , خواه ناخواه يك واسطه هايى مى تراشيده براى اينكه صفات او را در آن واسطه ها ببيند و بتواند خداى خودش را پرستش كند . بعد از مدتى همين واسطه ها و همين ملموسات و تجسمهايى كه ايجاد كرده خودش جانشين آن اعتقاد اوليه مى شده و آن اعتقاد فراموش مى شده و خواه ناخواه باز پيغمبر ديگرى ظهور مى كرده و آنها را از اين افكار آلوده و منحرف بر مى گردانده .
شايد در مورد همين دين زردشت و دين اهورا مزدا هم همين طور باشد كه ابتدا يك چنين ريشه توحيدى داشته ولى بعدا باز هم به علت نقص و رشد ناكافى انديشه انسان نتوانسته اند آن را در همان حالت نگهدارند مثل اديان هندوستان يا ساير جاهاى دنيا , و به تدريج اين هم حالت شرك به خودش گرفته است .
جواب : من از تذكرى كه آقاى دكتر دادند متشكرم و منظور من اين نبود . من بيان ايشان را صد در صد قبول دارم يعنى قبول داشته ام , اگر هم از عرايض من خلاف آن مفهوم شده من اصلاح مى كنم . منظور من فقط اين بود كه در عصر و زمان پيغمبر ونيز در آثارى كه از قديم باقى مانده ما يك توحيد خالصى پيدا نمى كنيم , مثلا آثارى كه به نام كتاب آسمانى باقى مانده , و مسأله اهورا مزدا را هم كه عرض كردم نخواستم بگويم كه واقعا در تعليمات اصلى زردشت چنين چيزى بوده , مقصودم باز همين نارسايى افكار و انديشه هاى بشرى در آن زمان بود كه نمى توانستند خداى مجرد و منزه از زمان و مكان و شكل و صورت را در ذهن خودشان تصور كنند . ( اينما تولوا فثم وجه الله ) در انديشه بشر آن زمان نبوده . اما بيان ايشان از نظر ما بيان صد درصد درستى است چون در باب پيدايش عقيده توحيد و عقايد بت پرستى دو نظر متضاد است : يك نظر اين است كه فكر اولى كه براى بشر پيدا شده است طبيعت پرستى بوده و اين طبيعت پرستى سير تكاملى پيدا كرده و كم كم ارواح پرستى آمده و بعد ارواح پرستى به تدريج تبديل به واحد پرستى شده است . اغلب , كسانى كه طرز تفكر ماترياليستى دارند اين طور مى گويند كه به موازات اينكه فكر بشر ترقى كرده يا اقتصاد زندگى بشر ترقى كرده ( حتى يك روابطى هم قائل مى شوند ) , مثلا وقتى در اجتماع قدرتهاى متعدد حكمفرما بود خدايان متعدد را پرستش مى كردند , از وقتى كه حكومت واحد در اجتماع پيدا شد و يك قدرت همه اجتماع را اداره مى كرد اين امر سبب شد كه در پرستش هم يك قدرت را پرستش كنند . به هر حال طرز فكر ماترياليستى اغلب اين است كه توحيد بعدها زاييده شده است و هزارها سال بر بشر گذشته است كه فكر خدا پديد آمده و خداى واحدى كه خالق كل و يگانه موجود لايق پرستش باشد در عالم نبوده و اينها همه بعد پيدا شده است . نقطه مقابل اين نظر همين فكرى است كه آقاى دكتر توضيح دادند كه نه , بت پرستى زاييده خداپرستى است , يعنى اول خداپرستى در ميان بشر بوده , بعد انحراف از خداپرستى به صورت بت پرستى در آمده است . حتى در اخبار ما به اين صورت ذكر شده كه از امام مى پرسند كه بت پرستى از كى پيدا شد ؟ جواب مى دهند ادريس پيغمبر شاگردى داشت به نام اسقلينوس كه مرد حكيمى بود . مردم به او خيلى ارادت مى ورزيدند و خيلى او را دوست داشتند . او مرد . در مرگ او مردم فوق العاد ه متأثر شدند . شيطان براى اينها اين فكر را پيش آورد كه حالا اسقلينوس خودش كه نيست پس مجسمه اش را بسازيد و لااقل با ديدن مجسمه اش براى خودتان تسلى خاطرى ايجاد كنيد . مجسمه اش را ساختند . مردم به عنوان ديدار او مى رفتند پيش مجسمه اش . كم كم نزد مجسمه او تعظيم مى كردند و به تدريج معتقد شدند كه اصلا يك خاصيتى در اين مجسمه هست , روح اسقلينوس در اين مجسمه حلول كرده است . بعد مى رفتند حاجتهاى خودشان را از اين مجسمه مى خواستند . كم كم خداپرستى تبديل شد به بت پرستى . در حديث اين است كه اصل , خداپرستى است و بعد بت پرستى . بعضى از مستشرقين و نيز ديرينه شناس ها همين عقيده را دارند . يك مرد آلمانى معروفى هست به نام ماكس مولر , او نظريه اى دارد كه من زياد در كتابها ديده ام . ژول لابوم كه تفسير آيات القرآن الحكيم را نوشته و ديگران اين نظريه را از او نقل مى كنند و شايد در ميان اروپاييها او اولين كسى است كه اين نظر را اظهار داشت كه توحيد بر بت پرستى تقدم داشته .
پس ما به طور كلى قبول داريم كه اول خداپرستى در ميان بشر بوده و بت پرستى زاييده خداپرستى است , از طرف ديگر قبول داريم كه پيغمبران در همه جاى دنيا بوده اند و مردم را به يگانه پرستى دعوت مى كردند , پس عقايد انحرافى دوگانه پرستى و چندگانه پرستى و بت پرستى بعد پيدا شده .
حالا مانفى نمى كنيم كه واقعا در تعليمات اصلى زردشت يك يگانه پرستى واقعى بوده است , هيچ اين مطلب را نفى نمى كنيم ولى حرف من اين است : در آنچه كه الان به نام زردشت موجود است , اگر ما بخواهيم فقط اين را ملاك قرار بدهيم چه مى بينيم . من هميشه گفته ام ما روى عقايد اسلامى خودمان كه مجوس را اهل كتاب مى دانند معتقديم كه ريشه اصلى دين مجوس خداپرستى و يگانه پرستى بوده . اما اگر ما روى تاريخ بخواهيم ثابت بكنيم نمى توانيم ثابت بكنيم چون در اين صورت بايد به وسيله آثار باقيمانده ثابت بكنيم و دراين آثار , گذشته از اينكه ضد و نقيض , فراوان است , همان چيزهايى هم كه در ( گاتها) هست كه دلالت مى كند بر يگانه پرستى , فقط تا همين حد دلالت مى كرد كه زردشت منع كرد از اينكه ارواح خبيثه را پرستش كنند و دعوت كرد كه خداى يگانه را كه منشأ خيرات است پرستش كنند . اين , توحيد در عبادت را مى رساند ولى ما پيدا نمى كنيم در تعليمات زردشت كه آنچه كه بشر آن را بدى و پليدى مى داند مثل زلزله آيا منشأش همان خدايى است كه ما پرستش مى كنيم يا يك قدرت ديگر است و اگر قدرت ديگرى است آيا آن قدرت را همين خدايى كه ما پرستش مى كنيم آفريده يا او استقلال دارد و زردشت گفته آن را بگذاريد كنار , فقط اين را پرستش كنيد ؟ عرض كرديم از آنچه كه باقى مانده , ما بيش از اين نمى توانيم بفهميم , اما در واقع و نفس الامر چگونه بوده , شايد واقع و نفس الامر همين طورى است كه شما مى گوييد , و ما روى معتقدات مذهبى خودمان بايد هم همين جور قائل بشويم .
- ما براى پيامبران معمولا كنيه هايى قائليم , مثلا مى گوييم ابراهيم خليل الله , عيسى روح الله , موسى كليم الله . مطمئنا اينها كفر نيست و با وحدانيت خدا مغاير نيست ولى مى خواستم از حضورتان استفسار كنم كه با در نظر گرفتن اينكه عيسى يكى از پيغمبران بزرگ است و امت خودش را به يكتاپرستى دعوت كرده و به دو تا پرستى دعوت نكرده , وقتى مى گويند عيسى پسر خداست آيا نمى شود تشبيه كرد ؟ وقتى ما مى گوييم موسى زبان خداست , آنها هم يك چنين تشبيهى دارند مى كنند نه به حقيقت عيسى پدرى داشته باشد آن پدر جسمانى كه ما مى گوييم .
جواب : عمده , اين قسمت دوم بيان جنابعالى است . در قسمت اول فرموديد هر پيغمبرى را به يك عنوانى خوانده اند : خليل الله , كليم الله , حبيب الله , ولى در قسمت دوم هدفتان اين بود كه شايد اينها كه عيسى را ابن الله مى گويند نوعى مجازگويى است . اصلا لزومى نداشت كه شما آن مطلب را مقدمه ذكر كنيد . ( خليل الله) مى گوييم يعنى دوست خدا . آن اصلا مجاز هم نيست . يا مى گوييم ( روح الله) به اعتبار اينكه خداوند به تعبير قرآن از روح خودش در آن دميد كه فرزند شد . همين طور ( حبيب الله) . تقرير بهتر اين بود كه شما مى گفتيد شايد كسانى كه مى گويند ( عيسى پسر خداست) نمى خواهند واقعا قائل باشند كه عيسى پسر خداست , خواسته اند مجازى بگويند يعنى خواسته اند بگويند كه اين قدر به خدا نزديك است كه يك پسر به پدرش نزديك است . در اينكه خود حضرت عيساى مسيح چنين چيزى نگفته است شكى نيست . اصلا عقيده ما مسلمانها و نص قرآن كريم اين است كه عيسى مردم را به يگانه پرستى و خداپرستى دعوت كرده و خودش را فقط بنده خدا معرفى كرده است . در اين بحثى نيست , صحبت در اين است كه اين كلمه ( ابن الله) كه اينها مى گويند , چه مى گويند ؟ وقتى كه ما به معتقدين به ( ابن الله) مراجعه مى كنيم مى بينيم اين مطلبى را كه شما مى گوييد نمى گويند . شما هنوز هم در تعبيرات مسيحيها مى بينيد مى گويند ( خداى ما مسيح) . پدر و پسر و روح القدس را در عين اينكه سه چيز مى دانند يكى هم مى دانند : خداى ما به آسمان رفت و خداى ما از آسمان خواهد آمد , خداى ما مسيح . قرآن كه در آن زمان با اين صراحت اين را نفى كرد , خود مسيحيهاى آنوقت نگفتند ما كه واقعا به چنين مطلبى معتقد نيستيم , خودشان از خودشان دفاع نكردند چون واقعا به چنين چيزى معتقد بودند . نگفتند ما اين تعبير را كه مى گوييم مجاز را مى گوييم , ما كه نمى گوييم واقعا اين پسر خداست . و در عصرهاى بعد هم هر زمان علماى مسيحى آمدند با علماى مسلمين مباحثه كردند , از خدايى مسيح و از پسر خدا بودن مسيح يك قدم پايين تر نيامدند . در زمان ما ممكن است عده اى پيدا بشوند بگويند ما مى گوييم پسر خدا ولى مقصودمان چيز ديگرى است . بسيار خوب ما هم حرفى نداريم , در واقع بيايند حرف خودشان را پس بگيرند . ما خيلى خوشحال هم مى شويم كه عده اى بيايند حرف خودشان را پس بگيرند وبگويند ما ديگر اگر مى گوييم ( پسر خدا) يعنى محبوب خدا , مقصودمان بيش از اين نيست . ما حرفى نداريم . ولى اين عقيده در گذشته واقعا اين جور نبوده . اين ديگر متن كتابهاى گذشته است , چه كتابهايى كه خود آنها نوشته اند و چه مناظراتى كه مسلمين با آنها مى كرده اند . از جمله آن مناظره معروف حضرت رضاست در مجلس مأمون با جاسليق . جاسليق معرب همين كاتوليك است . به آن عالم مى گفتند جاسليق . حضرت رضا با يك مهارتى از او يك اقرارى گرفتند . چون او مدعى الوهيت مسيح بود , حضرت فرمود كه حضرت مسيح بسيار پيغمبر خوبى بود , بسيار صفات خوبى داشت , بسيار چنين بود , يك عيب در كارش بود . جاسليق با خود گفت چطور يك پيشواى مسلمان مى گويد يك عيب در مسيح بود ؟ مسيح كه در قرآن خيلى تنزيه شده است ! گفت چه عيبى ؟ فرمود : عيبش اين بود كه كم عبادت مى كرد . گفت : مسيح كم عبادت مى كرد ؟ ! مسيح تمام عمرش در حال عبادت بود . فرمود : كى را عبادت مى كرد ؟ ما بايد همان را عبادت كنيم كه مسيح او را عبادت مى كرد . پس خودت اقرار مى كنى كه مسيح اصلا كارش عبادت كردن بود , پس چرا به او مى گويى خدا ؟ مسلم اينها بدعتهاست و حتى خود مستشرقين اروپايى ريشه اين معتقدات انحرافى درباره مسيح يعنى ريشه تثليث را پيدا كرده اند كه از كجا آمده است . معتقدند كه تثليث مسيحى از هند آمده , قبل از ثالوث مسيحى ثالوث هندى وجود داشته , و توانسته اند نشان بدهند كه ثالوث هندى كه آنها اصلا غرق در بت پرستى بودند چگونه وارد دنياى مسيحيت شد و مسيحيت را كه در اصل يك دين توحيدى بود آلوده كرد . بنابراين مى تواند يك كسى آن حرفى را كه شما گفتيد بگويد اما يك وقت هست ما مى خواهيم بگوييم يك آدمى ادعا مى كند كه عيسى ابن الله اما مقصودم فلان چيز است , ما به او مى گوييم عقيده توحيدى ات عيب ندارد , ولى يك وقت مى خواهيد بگوييد اين مسيحيتى كه از عمرش دو هزار سال مى گذرد و هزار و هفتصد سال است كه دچار اين تثليث است , مسيحيت در اين باره چه مى گويد ؟ قطعا نمى شود گفت كه مسيحيت اينطور مى گفته است .


1 . هود / 49 .
2 . حشر / 23 .
3 . انعام / 103 .
4 . صافات / 180 .
5 . طه / 114 .
6 . بقره / 255 .
7 . اسراء / 111 .
8 . انعام / 1 .
9 . بقره / 116 و 117 .
10 . حديد / 3 .
11 . بقره / 115 .
11 . حديد / 4 .
12 . ق / 16 .
13 . انفال / 24 .
14 . طه / 8 .
15 . نور / 25 .
16 . بقره / 255 .
17 . روم / 54 .
18 . بقره / 165 .
19 . تغابن / 1 .
20 . يونس / 68 .
21 . فصلت / 53 و 54 .


بازگشت