جواب صحيح از اشكال
ترجمه
دفع اشكال به اين است كه بگوييم: حق آن است كه صوَر علميه جزئيّه، مادى نيستند، بلكه از سنخ مجردات مثالىاند كه در آن آثار ماده از قبيل ابعاد و رنگها و اشكال هست، بدون خود مادّه. و انطباع (و دخول) از احكام ماده است و در مجردات راه ندارد.
شرح
فلاسفه، عوالم امكان را به سه عالم عقل و عالم مثال و عالم ماده تقسيم كرده. عالم مثال كه خود به مثال اكبر و اصغر تقسيم مىشود، عالَمى است كه موجوداتش همه مجرد از مادهاند، لكن آثار ماده مانند بُعد و رنگ و مقدار و شكل را دارند.
عالم مثال اكبر كه آن را عالم خيال منفصل هم مىگويند، عالمى است كه از نظر رتبه بر عالم مادّه تقدم دارد و موجودات مادى به وجودى كاملتر بدون آنكه ماده داشته باشند ولى با آثار ماده مانند رنگ و شكل و مقدار در آن عالم هستند.
عالم مثال اصغر كه او را عالم خيال متصّل يا قوهّ خياليّه مىنامند، مرتبهاى از نفس ماست كه در آن صور موجودات خارجى به صورت تجردى ولى همراه با آثار مادى موجود مىشوند. اينكه در عالم خيال، شخصى را كه ساليانى پيش مرده و از بين رفته است، با همان شكل و رنگ، حجم مىبينيم، اين نمودى از عالم مثال اصغر است كه صور اشياء مادى با وجود تجرّدى همراه با آثار مادى، در آن موجود مىشوند.
با توضيح فوق مؤلّف فقيد در مقام جواب از اشكال مىفرمايند: صور علميهاى كه در نفس ما موجود مىشوند (يعنى همان ماهيات به وجود ذهنى) مجرد از ماده هستند، ولى آثار ماده را دارند. پس اگر آسمانها و زمين را با همه كرانههاى وسيعَش تصور مىكنيم و ماهيات آنها را در ذهن مىآوريم، تحقق آنها به وجود تجردى است، گرچه طول و عرض و رنگ و شكل براى آن صور مثالى هم وجود دارد - چنانكه در همين جهان مادى هم وجود دارد - لكن ماده براى آنها متصور نيست. حال كه صور ذهنى، مجرد هستند ديگر معنا ندارد كه شىء مجرد در محلى مانند سلولهاى مغز منطبع شود؛ زيرا اگر آنها در محلى داخل مىشدند به تبع محل بايد تغيير مىكردند و به تبع تقسيم محل، تقسيم مىشدند، در حالى كه تغيير و تقسيم در موجود مجرد راه ندارد. پس آنها منطبع، در محلى مادى نمىشوند و اشكال انطباع كبير در صغير منتفى مىشود.
متن
وبذلك يندفع أيضاً إشكال آخر هو انّ الاحساس والتخيّل - على مابيّنه علماء الطبيعة - بحصول صور الأجسام بما لها من النسب والخصوصيّات الخارجيّة فى الأعضاء الحسّاسة وانتقالها إلى الدماغ مع ما لها من التصرّف فى الصور بحسب طبائعها الخاصّة، والانسان ينتقل إلى خصوصيّات مقاديرها وأبعادها وأشكالها بنوع من المقايسة بين أجزاء الصورة الحاصلة عنده على ما فصّلوه فى محلّه. ومن الواضح أنّ هذه الصور الحاصلة المنطبعة بخصوصيّاتها فى محلّ مادّىّ مباينة للماهيّات الخارجيّة، فلا مسوّغ للقول بالوجود الذهنىّ وحضور الماهيّات الخارجيّة بأنفسها فى الأذهان.