اشكال دوم، اجتماع جوهر و كيف
ترجمه
اشكال دوم اين است كه لازمه قول به وجود ذهنى ماهيات، اين است كه جوهر ذهنى - با توجه به محفوظ بودن ذاتيات آن - جوهر باشد. از سوى ديگر علم، نزد حكما عبارت است از كيف نفسانى. پس، جوهر ذهنى به حكم آنكه جوهر است از يكسو تحت مقوله جوهر و از سوى ديگر به حكم آنكه علم ماست تحت مقول كيف در خواهد آمد، و اين محال است؛ زيرا از آن نظر كه مقولات به تمام ذات با يكديگر تباين دارند، منتهى به تناقض در يك ماهيت مىشود.
مثال ديگر، وقتى ما تعقل مىكنيم كَم را مثلاً، ماهيت كَمْ به حكم آنكه كم است، تحت مقوله كم و به حكم آنكه علم ماست تحت مقوله كيف درخواهد آمد.
همچنين وقتى ما كيف مبصر را (مانند رنگها) تعقّل مىكنيم به حكم كيف محسوس بودن تحت كيف محسوس و به حكم علم بودن تحت كيف نفسانى درمىآيند.
وجه دفع همه اين اشكالات به اين بيان هست كه كيف نفسانى بودن همه اين مثالها، به حمل شايع است. و اما غير از كيف نفسانى - از عناوين و مقولات ديگرى كه اين مثالها به آنها معنون مىشوند - به حمل اولى مىباشند. و حمل اولى، آنها را به طور حقيقى مندرج تحت آن مقولات نمىكند.
شرح
اين اشكال و اشكالات تالى با اشكال اول قريب المأخذ مىباشند و پاسخ هم در همه يكى است. در اينجا اشكال اين است كه به حكم محفوظ بودن ذاتيات ماهيات ذهنى در ذهن، ماهيت جوهرى را چون انسان و فرس و بقر تصور كرديم، در ذهن هم جوهريت آنها محفوظ مىماند. و از سوى ديگر به حكم آن كه وجود ذهنى اين ماهيات، علم ما را تشكيل مىدهند و علم، كيف نفسانى است، اينها مندرج تحت مقوله كيف مىشوند. حال، چگونه ممكن است يك ماهيت هم مندرج تحت جوهر باشد، هم مندرج تحت كيف؟
همچنين اگر «كم» را تصور كرديم از يك سو به حكم محفوظ بودن ذاتيات ماهيت ذهنى، كم است و از سوى ديگر به حكم آن كه علم ما واقع مىشود كيف نفسانى است؛ اجتماع اين دو نشايد.
همين طور در مثال ديگر، اگر كيف محسوس فى المثل رنگى را تصور كنيم، به حكم محفوظ بودن ذات در ذهن، بايد كيف محسوس بماند و به حكم علم بودنش بايد مندرج تحت كيف نفسانى شود. چگونه ممكن است كه يك ماهيت هم كيف محسوس باشد، هم كيف نفسانى؟ و در واقع يك ماهيت، تحت دو نوع از يك مقوله درآيد.
جواب همه اينها با توجه به تفكيك حمل اولى و شايع به دست مىآيد. كيف نفسانى بودن همه اين معقولات و متصورات به حمل شايع است. يعنى وقتى ما مىگوييم انسانِ معقول كيف نفسانى است يا كمّ ذهنى، كيف نفسانى است يا كيف محسوس در ذهن كيف نفسانى است، در همه اين قضايا محمول به حمل شايع بر موضوع خود حمل مىشود؛ يعنى ميان موضوع و محمول، تغاير مفهومى بر قرار است، لكن اين دو مفهوم متغاير در مقام وجود، متحد شدهاند. به عبارت ديگر، انسان معقول و كم معقول و كيف محسوس، به حكم معقول و عرض بودنشان قائم به نفس بوده كيف نفسانى محسوب مىگردند و در وجود با كيف نفسانى متحد مىگردند. گرچه صرف نظر از اين حمل هر يك از اين موضوعات سه گانه به حمل اولى كه حمل خود بر خود است تحت مقوله خاص به خود مندرج هستند. انسان جوهرى تحت مقوله جوهر و كم تحت مقوله كم، و كيف محسوس تحت نوع خاصى از كيف يعنى كيف محسوس مندرجند.
* قوله: و ليس ذلك من الاندراج فى شىءِ؛ يعنى اگر به حمل اولى جوهر، جوهر و كم، كم و كيف محسوس، كيف محسوس شد، به طور واقعى اين موضوعات تحت مقولات، واقع نشدهاند؛ زيرا همانطور كه قبلاً ذيل «الامر الاول» بيان كرديم بهره ماهيات ذهنى از مقولهها فقط در حد اسم و نام است و نه بيشتر. اينطور نيست كه به طور واقعى آنها تحت مقولههايى كه در خارج تحت آنها مندرج هستند، در ذهن هم تحت آنها مندرج باشند. لذا مىگويند اگر به حمل اولى انسان، جوهر نباشد و كم، كم نباشد و كيف، كيف نباشد - بلكه به حمل شايع چنين باشند - يك ماهيت تحت دو مقوله در آمده است؛ در حالى كه چنين نيست، بلكه اينها به طور حقيقى تحت يك مقوله كه كيف نفسانى باشد در آمدهاند و از مقولات ديگر يك اسم و عنوان به وراثت بردهاند.(1)
. فرق بين اشكال اول كه جوهر و عرض با هم جمع مىشوند و بين اشكال دوم كه جوهر و كيف نفسانى با هم جمع مىشوند، اين است كه جوهر براى جواهر پنج گانه - كه عبارت از ماده و صورت و جسم و نفس و عقل باشند - جنس است و مأخوذ از ذات ماهيت است، ولى عرضيّت براى اعراض، مأخوذ از ذات ماهيات عرضيه نيست، بلكه مأخوذ از سنخ وجود و نحوه وجود اعراض است.
به عبارت روشنتر جوهريت براى جواهر، وصف ماهيات جوهرى است، ولى عرضيت براى أعراض تسعه، وصف براى ذات ماهيات عرضيه نيست، بلكه وصف وجود آنهاست و بيان كننده آن است كه وجود اعراض، عارض بر وجود جواهر است. عرض دراينجا مأخوذ از عروض است؛ يعنى عُروضِ وجود ماهيات عرضى بر وجود جواهر. پس عرضيّتِ اعراض نهگانه، ذاتى ماهيات آنها نيست تا جنس براى آنها محسوب شود. و همين ملاك مىشود تا اعراض در يك عرض جنسى خلاصه نشوند، بر خلاف جواهر كه در يك جوهر جنسى خلاصه مىشوند. اگر مشائين مىگويند مقولات دهتاست يكى جوهر و نه تا عرض، بدان سبب است كه جوهر را جنس جواهر پنجگانه دانسته آنها را در يك جنس خلاصه مىدانند، ولى در اعراض، مطلب چنين نيست. لذا هر يك از اعراض به تنهايى خود يك مقوله مستقل مىشود و جمع مقولات، ده مىگردد.
از اينجا پاسخ به اين سؤال كه فرق بين اشكال اول و دوم چيست، آشكار مىگردد. و نيز وجه دشوارتر بودن اشكال دوم از اول، روشن مىشود. اشكال اوّل اين بود كه جوهر و عرض چگونه با هم جمع مىشوند و به قول حكيم سبزوارى: «فجوهر مع عَرَض كيف اجتمع.» از اين اشكال علاوه بر بيانى كه در متن آمده - كه به دو حمل، جوهريت جوهر و عرضيت عرض را درك مىكنيم - جواب گفته مىشود كه از آن نظر كه جوهر، ذاتى براى جواهر هست ولى عَرَض، ذاتى اعراض نيست،متن
إشكال ثالث، وهو أنّ لازم القول بالوجود الذهنّى كون النفس حارّة باردة معاً ومربّعاً ومثلّثاً إلى غير ذلك من المتقابلات عند تصوّرها هذه الإشياء، إذ لا نعنى بالحارّ والبارد والمربّع والمثلّث إلّا ما حصلت له هذه المعانى التى توجد للغير وتنعته.
وجه الاندفاع أنّ الملاك فى كون وجود الشىء لغيره وكونه ناعتاً له هو الحمل الشائع. والذى يوجد فى الذهن من برودة وحرارة ونحوهما هو كذلك بالحمل الأوّلىّ دون الشائع.
1- دفع اشكال اجتماع جوهر و عرض آسانتر است؛ زيرا جوهر، ماهيت جواهر و عَرَض، وجود اعراض را نشان مىدهند. در واقع اين دو، عنوان و نشانه دو چيز هستند: يكى ماهيت جواهر و ديگرى وجود اعراض. پس مىتوان گفت تقابل اين دو در يك موضوع نيست، جوهر و صف نفس ماهيت و عَرَض وصف وجود ماهيت است؛ نه نفس ماهيت. بنابراين، اشكال را با بيان فو
ق نيز مىتوان حل كرد.
ولى اين جواب در حل اشكال دوم به كار نمىآيد؛ زيرا اشكال دوم، جمع بين جوهر و كيف است. دراينجا همانطور كه جوهر، جنس ماهيت جوهرى واقع شده كيف هم جنس ماهيت خود واقع شده است؛ يعنى هر دو مقوله، جنس براى انواع خود هستند. لذا دفع اين اشكال با بيان فوق، ميسور نيست و اين سؤال به جاى خود باقى است كه جنس يك ماهيت چگونه مىتواند هم جوهر باشد و هم كيف. دفع اين اشكال و ساير اشكالات به همان اختلاف دو حمل است.