رد نظريه شبح
ترجمه
اگر آنچه كه موجود در ذهن است شبح موجود خارجى بوده و نسبتش به آن (يعنى به موجود خارجى) نسبت عكس به صاحب عكس باشد، عينيّت ماهوى بين صورت ذهنى و معلوم خارجى از بين خواهد رفت. از سوى ديگر سفسطه رخ خواهد نمود، به جهت آنكه علوم ما همه جهل خواهند بود. مضافاً به اينكه فعليّت انتقال از حاكى (شبح ذهنى) به محكى (موجود خارجى) توقف دارد بر سبق علم به محكى (موجود خارجى)، در حالى كه فرض بر آن است كه علم به محكى، توقف دارد بر حكايت حاكى از آن.
شرح
قائل به شبح چنين مىانديشد كه آنچه در ذهن حاصل مىشود تصوير كم رنگى از خارج است. شباهت صورت ذهنى با خارج همانند شباهت عكس جامد نسبت به صاحب عكس كه زنده و متحرك هست، مىباشد. گرچه عكس و صاحبش از بسيارى جهات، شبيه هم مىباشند، اما از جهات بسيارى هم از يكديگر بيگانهاند. مانند آنكه عكس، صامت است و صاحب عكس گوياست يا عكس، جامد است و صاحب عكس، متحرك يا عكس بىروح است و صاحب آن با روح و هكذا.
حال اگر قرار باشد موجود در ذهن تمام گوياى خارج نباشد عينيّت ذهن و خارج از بين خواهد رفت. و به دليل آنكه علوم ذهنى ما خارج را نشان نخواهند داد علوم ما جهل بوده و سفسطه و دروغ نمايى ذهن از خارج پيش خواهد آمد.
مضافاً به اينكه اگر حقيقةً آن اَشباح ذهنى از خارج حكايت كنند اشكال ديگرى كه همان دَوْر باشد رُخ خواهد نمود؛ زيرا انتقال از حاكى به مَحكى، متوقف بر سبق علم به مَحكى است؛ زيرا اگر انسان، علم به محكى نداشته باشد حاكى نمىتواند كه انسان را به مجهول مطلق برساند. پس بايد محكى را بشناسد تا حاكى بتواند از آن حكايت كند، در حالى كه طبق فرض، علم به محكى متوقف بر حكايت حاكى از اوست؛ زيرا فرض بر آن است كه اين اشباح، اسباب حصول علم براى ما مىشوند و اينها هستند كه ما را به خارج مىرسانند. نتيجه اينكه حكايت حاكى از محكى، متوقف بر علم به محكى و علم به محكى، متوقف است به حصولِ حكايت حاكى. و اين، دورِ محال است.
دراينجا ممكن است ايراد شود كه همين اشكال در صورتى كه ما قائل به حصول ماهيات در ذهن هم باشيم وارد است؛ زيرا در آنجا هم ماهيات، حاكى از خارج مىباشند، در حالى كه حكايت از خارج اگر متوقف بر علم به خارج باشد و از طرف ديگر علم به خارج هم به سبب اين حكايت حاصل شود، اين خود دور است و محال. در پاسخ مىتوان گفت كه: بنابر حصول ماهيات در ذهن، آنطور كه مشهور مىگويند مطلب از اين قرار هست كه ما ماهيت را گاهى به وجود ذهنى در ذهن مىيابيم و گاهى آن را به وجود خارجى در خارج مىيابيم. در حقيقت يك ماهيت است به دو نوع وجود. دو ماهيت نيست، كه يكى حاكى باشد و ديگرى محكى. اين وجود ماهيت ذهنى است كه ما را به وجود ماهيّت خارجى «نه خود ماهيت خارجى» منتقل مىكند. و اگر در باب علم از اصطلاح حاكى و محكى كمك مىگيريم و براى تقرير ذهن است و اين اصطلاح يك تعبير عرفى به شمار مىرود. و در حقيقت، وجودِ ماهيت در ذهن ما را به وجود ماهيت در خارج سوق مىدهد.
مضافاً به اينكه مىتوان در اصل اين اشكال خدشه وارد كرد؛ زيرا دور در جايى مطرح مىشود كه علم به محكى عنه متوقف بر علم به حكايت و علم به حكايت متوقف بر علم به محكىٌ عنه باشد. اما در باب علم گرچه علم به حكايت حاكى متوقف بر علم به محكى عنه هست، اما علم به محكى عنه متوقف بر علم به حكايت نيست، بلكه متوقف بر وجود حاكى و نفس حكايت است نه علم به آن. بنابراين اساساً دور مطرح نمىشود.
متن
ولو كان كل علم مُخطئاً فى الكشف عمّا ورائه لزمت السفسطة واَدّى إلى المناقضة فانّ كون كل علمٍ مُخطئاً يستوجب أيضاً كون هذا العلم بالكليّة مُخطئاً فيكذب فيصدق نقيضه وهو كون بعض العلم مصيباً.