تعريف وجود لغيره
ترجمه
موجود فى نفسه تقسيم مىشود به چيزى كه وجودش لنفسه باشد يا لغيره. مراد از وجود لغيره آن است كه وجود فى نفسه - كه وجودى است كه عدم را از حريم ماهيت خود طرد مىكند - بعينه طارد عدم از چيز ديگر نيز باشد؛ اما نه طارد عدم ماهيت آن چيز ديگر - كه در اين صورت لازم مى آيد براى يك وجود، دو ماهيت باشد و اين محال است - بلكه طارد عدمى باشد كه زايد بر ماهيت و ذات اوست. براى اين وجود، نوعى مقارنت و همراهى با آن موجود ديگر (موضوع) هست، مانند علمى كه وجود آن عدم آن را از ماهيتش طرد نموده و با همين وجود، جهلى را كه خود، عدم ديگرى است (عدم نعتى) از موضوعش طرد مىنمايد.
شرح
موجود مستقل و فى نفسه خود به دو قسم تقسيم مىشود: موجودى كه همچون جواهر، وجود لنفسه دارند موجوديتشان براى خودشان هست، نعت ديگرى نيستند، مانند وجود انسان، وجود فرس و وجود بقر. و موجودى كه وجودشان لغيره هست. يعنى نعت موجود ديگرى هستند و پيوسته در دامن موجود ديگر يافت مىشوند، كه آنها را عَرض مىناميم.
أعراض گرچه وقتى كه در مقابل وجود رابط قرار بگيرند وجودهاى فى نفسه و مستقل محسوب مىشوند، مانند آنكه مىگوييم: «البياض موجود» يا «السواد موجود». ولى وقتى در مقايسه با جواهر قرار بگيرند استقلالى از خود ندارند و دايم در دامن جوهر و از شؤون وجودى آن به شمار مىروند. لذا مىگوييم وجود آنها «لغيره» هست.
اكنون مىگوييم: وجود أعراض در عين حال كه عدم را از حريم ماهيت اعراض طرد مىكند و به آن ماهيات، موجوديت مىبخشد، يك كار ديگر هم مىكند و آن اين است كه نعت موضوع خود هم واقع مىشود و عدم نعتى را از موضوع خود نيز طرد مىكند. مصنّف به «علم» مثال مىزنند. علم يكى از اعراض است؛ چون كيف و چگونگى نفس است. حال، «وجود علم» عدم را از ماهيت علم طرد مىكند و به ماهيت علم، موجوديت مىبخشد، در عين آنكه به موضوع علم كه نفس آدمى باشد يك نعت هم مىدهد، كه همان دانش باشد. در واقع، عدم علم را كه خود كَيفى محسوب مىشود از نفس انسان طرد مىكند و به جاى آن، علم را به نفس مىدهد. پس وجود علم دو كار مىكند: يكى به ماهيت علم، وجود بخشيد و ديگرى به ماهيتِ نفس انسان نعتى را اعطا كرد.
اشتباه نشود، وجود علم به ماهيت انسان، وجود نمىدهد؛ موجوديت انسان از ناحيه عَرَض كه علم باشد تأمين نمىشود، بلكه از ناحيه وجود خود انسان تأمين مىگردد. و اگر چنين بود كه وجود علم هم به ماهيت علم، موجوديت مىبخشيد و هم به ماهيت انسان، لازم مىآمد كه يك وجود دو ماهيت داشته باشد؛ يكى ماهيت علم و ديگرى ماهيت انسان. و اين محال است كه يك وجود دو ماهيت داشته باشد. (يا به عبارت ديگر دو ماهيت، قائم به يك وجود باشد.)
* قوله: طارداً للعدم عن شىء آخر؛ يعنى علم طرد مىكند عدم علم را از موضوع خود كه انسان باشد.
* قوله: لالعدم ماهية ذلك الشىء الآخر؛ يعنى وجود علم طرد نمىكند عدم انسان را. عدم انسان را وجود خود انسان طرد مىكند. بلكه وجود علم، جهل را كه عدم علم است طرد مىكند.
* قوله: له نوع من المقارنه له؛ يعنى براى عرَض كه علم باشد مقارنت و همراهى با موضوع خود كه انسان باشد، حاصل است.
متن
والحجّة على تحقق هذا القسم - أعنى الوجود لغيره - وجودات الأعراض. فأنّ كلاًّ منها، كما يطرد عن ماهيّة نفسه العدم، يطرد عن موضوعه عدماً مّا زائداً على ذاته.وكذلك الصور النوعيّة المنطبعة، فإنّ لها نوع حصول لموادّها تطرد به عن موادّها لا عدم ذاتها بل نقصاً جوهريّاً تكمل بطرده، وهو المراد بكون وجود الشىء لغيره وناعتاً. ويقابله ما كان وجوده طارداً للعدم عن ماهيّة نفسه فحسب وهو الوجود لنفسه، كالأنواع التامّة الجوهريّة، كالانسان والفرس وغيرهما.
فتقرّر أنّ الوجود فى نفسه ينقسم إلى ما وجوده لنفسه وما وجوده لغيره، وذلك هو المطلوب.