در تمايز دو وجود، تميّز وهمى كفايت نمىكند
ترجمه
اين سخن مردود است كه كسى بگويد: وجود دوم از وجود اول متمايز است به سبب آنكه مسبوق به عدم بعد الوجود است، بخلاف وجود اول (كه گرچه مسبوق به عدم هست اما نه عدم بعد الوجود). و همين مقدار تفاوت در ايجاد دوگانگى كفايت مىكند و زيانى هم به عينيت نمىزند؛ زيرا تميّز به واسطه عدم، حاصل شدهاست.
وجه مردود بودن اين سخن به اين است كه عدم، بطلان محض است؛ كثرت و تميزّى در آن نيست و ذاتى ندارد كه متصف به عدم شود. تا پس از رفع عدم، وجود بر آن ذات ملحق شود. از پيش گفته شد كه اينها (تميز و كثرت در أعدام) با ملاحظات عقلى و به كمك قوّه واهمه براى عدم حاصل مىشود؛ از آن جهت كه عقل عدم را به ملكات اضافه نموده، به عدد ملكات، عدم متعدد و متكثر مىشود.
و حقيقتِ بودن يك شىء مسبوق الوجود به عدم و ملحوق الوجود به عدم و خلاصه احاطه عدم از پيش و پس او، چيزى جز اختصاص وجودش به مقطع خاصى از واقع و نارسا بودن او از گستردگى بر ساير ظروف و مقاطع نيست. نه اينكه براى يك شىء، وجودى در ظرفى از ظروف واقع هست و براى عدم هم واقعيتى در ساير ظروف متصور است، تا عدم دست ردّ بر سينه وجود زده او را از جايگاه خود طرد نموده خودش به جاى او مستقر شود؛ زيرا (مفاد اين تصور ناصحيح اين است كه) به عدم اصالت دادهايم (همانطور كه به وجود اصالت دادهايم) و اين جمع بين نقيضين است. حاصل آنكه تميّز وجود دوم (از وجود اول) تميّز وهمى است و اين موجب تميز واقعى نمىگردد. واگر تميز واقعى را موجب گردد دوگانگى و بينونت بين دو وجود را ايجاب خواهد كرد و عينيت از بين خواهد رفت.
شرح
گفتيم وجود دو مثل من جميع الوجوه محال است؛ زيرا اگر مماثلت صد در صد باشد منجر به عينيت مىشود، واگر تمايزى در بين باشد مماثلت من جميع الوجوه نخواهد بود. كسى مىگويد چه مانعى دارد كه ما مسأله را طورى فرض كنيم كه در عين تمايز من بعض الوجوه مماثلت من جميع الوجوه محفوظ بماند. و مسأله را اينطور فرض مىكنيم كه: وجود اول مثلاً ساعت هشت صبح واقع شده در حالى كه مسبوق به عدم خود است. و وجود دوم ساعت نُه واقع شده در حالى كه مسبوق به عدم خود هست. واين عدم، مسبوق به وجود اولى است. وجه مشترك اين دو وجود اين است كه هر دو مسبوق به عدم خود هستند، با اين تفاوت كه وجود دومى مسبوق به عدم مخصوصى است و آن عدم بعد از وجود اول است. ولى وجود اولى مسبوق به عدم بعد از وجود اول نيست، گرچه مسبوق به عدم هست اما نه عدمى كه بعد از وجود باشد. و همين مقدار فرق براى اين دو وجود كه به واسطه عدم حاصل مىشود در تمايز اين دو وجود از يكديگر كافى است؛ در عين آنكه زيانى به مماثلث اين دو وجود نمىزند، زيرا وجه تمايز، به يك امر خارجى حاصل نشده تا به مماتلث زيان وارد كند، بلكه آن به واسطه عدم، حاصل گرديدهاست.
جواب مىدهند كه براى عدم در خارج از ذهن ما واقعيتى همچون واقعيت وجود، تصور نمىشود. و ذاتى هم در خارج ندارد. لذا بين اعدام هم تمايزى نيست، مگر به اعتبار مضافٌ اليه آن. يعنى تكثر اعدام به واسطه ملكاتى است كه عدم به آنها اضافه مىشود، مانند عدم بصر، عدم سمع. و گرنه در خود عدم، تكثر و تمايزى متصور نيست. پس تميّزى كه به واسطه عدم حاصل مىشود تميز وهمى و ذهنى است و براى دو وجود خارجى ملاك تمايزى به شمار نمىرود. و بر فرض اگر ملاك تمايز دو وجود خارجى شد عينيت آن دو وجود از بين رفته، مماثلت من جميع الوجوه، باطل مىگردد.
متن
والقول بأنّه لِمَ لايجوز أن يوجد الموجد شيئاً ثم يعدم وله بشخصه صورة علميّة عنده او عند بعض المبادى العالية ثمّ يوجد ثانياً على ما علم فيستحفظ الوحدة والعينيّة بين الوجودين بالصوره العلميّة، يدفعه أنّ الوجود الثانى كيفما فرض وجود بعد وجود وغيريّته وبينونته للوجود الأوّل بما أنّه بعده ضرورىّ، ولا تجتمع العينيّة والغيريّة البتّة.
وهذا الذى تقرّر من استحالة تكرّر الوجود لشىء مع تخلل العدم هو المراد بقولهم: «إنّ اعادة المعدوم بعينه ممتنع.» وقد عدّ الشيخ امتناع إعادة المعدوم بعينه ضروريّاً. وقد أقاموا على ذلك حججاً هى تنبيهات بناء على ضروريّة المسألة.