الفصل الرابع
فى شطر من أحكام العدم
متن
قد تقدّم أنّ العدم لا شيئيّة له فهو محض الهلاك والبطلان. وممّا يتفرع عليه أن لا تمايز فى العدم، إذ التمايز بين شيئين إمّا بتمام الذات، كالنوعين تحت مقولتين، او ببعض الذات، كالنوعين تحت مقولة واحدة، او بما يعرض الذات، كالفردين من نوع ولا ذات للعدم.
نعم ربّما يضاف العدم إلى الوجود فيحصل له حظّ من الوجود ويتبعه نوع من التمايز، كعدم البصر الذى هو العمى المتميّز من عدم السمع الذى هو الصمم، وكعدم زيد وعدم عمرو المتميّز أحدهما من الآخر.
وبهذا الطريق ينسب العقل إلى العدم العلّية والمعلولية حذاء ما للوجود من ذلك، فيقال: عدم العلّة علّة لعدم المعلول، حيث يضيف العدم إلى العلّة والمعلول فيتميّز العدمان، ثمّ يبنى عدم المعلول على عدم العلّة كما كان يتوقف وجود المعلول على وجود العلّة، و ذلك نوع من التجوّز، حقيقته الاشارة إلى ما بين الوجودين من التوقف.
ترجمه
از پيش گذشت كه عدم، واقعيتى ندارد. پس محض نيستى و بطلان است.
آنچه تفريع بر اين مطلب مىشود اين است كه درعدم، تمايز نيست؛ زيرا تمايز بين دو چيز يا به تمام ذات است، مانند دو نوعى كه تحت دو مقوله در مىآيند (مانند انسان كه تحت مقوله جوهر است و خط كه تحت مقوله كم است) يا به بعض ذات است، مانند دو نوعى كه تحت يك مقوله باشند (مانند انسان و بقر كه تحت مقوله جوهرند) يا به اعراضى است كه بر ذات عارض مىشوند، مانند دو فرد از يك نوع (زيد و عمر از نوع انسان) و براى عدم، ذاتى وجود ندارد.
آرى، گاهى عدم به وجودى اضافه مىشود. بدين سبب بهرهاى از وجود مىگيرد و به دنبال آن تمايز برايش حاصل مىشود، مانند عدم بصر كه كورى است درحالى كه متميز از عدم سمع كه كرى است مىباشد. يا عدم زيد كه متميز از عدم عمرو هست.
و به اين طريق (اضافه عدم به وجود) عقل، عليت و معلوليت را به عدم نسبت مىدهد، در مقابل آنچه براى وجود از عليت و معلوليت حاصل است. و مىگويد عدم علت، علت است براى عدم معلول. و از آن رهگذر كه عدم به علت و معلول نسبت و اضافه پيدا كرد آن دو از هم متمايز مىگردند. سپس عدم معلول را مبتنى بر عدم علت مىداند. همانطور كه وجود معلول، متوقف و مبتنى بر وجود علت بود. و اين (استناد عليت و معلوليت به عدم) نوعى مجاز گويى است كه در حقيقت اشارهاى است به توقفى كه وجود معلول بر وجود علت دارد.
شرح
عدم يعنى نيستى، نيستى در برابر هستى به معناى هيچ و پوچ بودن. لذا عدم، هيچ بهرهاى از واقعيت ندارد، مگر آنكه گاهى به يك امر وجودى اضافه مىگردد و به سبب اضافه، بهرهاى از وجود برايش حاصل مىشود. شبيه آنچه كه در ادبيات آمده - كه اضافه كلمه مذكر به مونث و بالعكس، براى مضاف كسب تأنيث يا تذكير مىكند - در ما نحن فيه، هم كه عدم به امر وجودى مانند سمع و بصر اضافه مىشود، از آنها كسب وجود مىنمايد؛ وجودى كه در ذهن، عدمى را از عدم ديگر متمايز مىكند. و بدين سبب بين عدمها تمايز حاصل مىشود. لذا مىگوييم «عدم زيد» متمايز از «عدم عمرو» و عدم شنوايى متمايز از عدم بينايى است. بديهى است حظّ عدم از وجود محدود به وجود ذهنى است. و فراتر از ذهن، بهرهاى از وجود برايش حاصل نمىشود.
صرفنظر از تمايزى كه براى اعدام به واسطه مضاف اليه آن حاصل مىشود به خودى خود، بين آنها تمايزى نيست؛ زيرا تمايز بين موجودات يا به تمام ذات است، مانند آنكه دو ذات به طور كلى با يكديگر متباين بوده و تحت دو مقوله مستقل قرار بگيرند، مانند انسان كه تحت مقوله جوهر است يا خط كه تحت مقوله كم است. يا به بعض ذات، مانند دو نوعى كه از يك مقوله به شمار مىروند، لذا جنس هر دو، يكى است اما فصولشان با هم فرق دارد، مانند انسان و بقر كه هر دو تحت مقوله جوهرند ولى به فصول خود از يكديگر جدا مىشوند. يا تمايز به واسطه اعراض خارج از ذات، حاصل مىشود، مانند زيد و عمرو كه به كوتاهى يا بلندى، لاغرى يا چاقى و مانند آن از هم جدا مىشوند. در هر سه قسم تمايز پاى ذاتى در بين هست كه آن را از ذات ديگر به تمام ذات يا بعض يا اعراض خارج از ذات جدا مىكند. اما براى عدم، ذاتى نيست تا از ذات ديگر جدا شود؛ زيرا ذات آن را نيستى و پوچى تشكيل مىدهد.
و اگر به عدم، عليت و معلوليت را نسبت مىدهيم در واقع اشاره به نقطه مقابل عدم كه وجود است داريم. اگر مىگوييم عدم ابر، علت عدم باران است در واقع مىخواهيم بگوييم وجود ابر، علت وجود باران است . بنابراين، نسبت عليت و معلوليت به ذات عدم، يك نسبت تسامحى و مجازى است.
متن
ونظير العدم المضاف العدم المقيّد بأىِّ قيدٍ يقيّده، كالعدم الذاتى والعدم الزمانى والعدم الازلى. ففى جميع ذلك يتصوّر مفهوم العدم ويفرض له مصداق على حدّ سائر المفاهيم ثمّ يقيّد المفهوم فيتميّز المصداق ثم يحكم على المصداق على ما له من الثبوت المفروض بما يقتضيه من الحكم كاعتبار عدم العدم قبال العدم، نظير اعتبار العدم المقابل للوجود قبال الوجود.
ترجمه
نظير عدم مضاف، عدم مقيد است - مقيد به هر قيدى كه باشد - مانند عدم ذاتى و عدم زمانى و عدم ازلى. در همه اين موارد، عقل مفهوم عدم را تصور مىكند و براى آن همچون ساير مفاهيم، مصداق فرض مىكند. سپس آن مفهوم را مقيد نموده و به تبع آن مصداق (فرضى)، مقيد و متميز مىشود. سپس عقل بر مصداقى كه براى آن فرض ثبوت مىكند احكام متناسب صادر مىكند، مانند آنكه عدم العدم را مقابل عدم قرار مىدهد، همانطور كه عدم مقابل وجود را در مقابل وجود قرار مىدهد.
شرح
همانطور كه عدم به واسطه اضافه به امور وجودى از عدم ديگر متمايز مىشود مقيد نمودن آن به هر قيد، آن را از عدم ديگر متمايز مىكند؛ مانند عدم ذاتى، كه از عدم زمانى و عدم ازلى، متمايز است.
در همه اين موارد چه آنكه عدم، اضافه شود يا مقيد به قيدى گردد، عقل مفهوم عدم را به نحو مطلق تصور مىكند و يك مصداق فرضى براى آن اعتبار مىكند. سپس مفهوم عدم مطلق را مقيد به قيدى مىكند. ناگزير مصداق فرضى آن، مقيد به قيد مىشود و از ساير مصاديق فرضى متمايز مىگردد.
در اينجا عقل مىتواند بر مصاديق فرضى عدم، احكامى متناسب صادر نمايد، مثلاً عدم را به عدم اضافه نموده، آن را مقيد مىنمايد. سپس آن را مقابل عدم مطلق قرار مىدهد و مىگويد «عدم العدم مقابلٌ للعدم». همانگونه كه گاهى عدم مقابل وجود را كه نوعى و قسمى از عدم مطلق است و مقيد به مقابل بودن با وجود است او را مقابل وجود قرار داده و حكم به تقابل ميان آن و وجود مىنمايد. و نيز از اين باب است حكم عقل به تمايز عدم ذاتى از عدم زمانى و عدم ازلى و حكم عقل به تمايز عدم مقيدى از عدم مقيد ديگر يا حكم او به تقابل نوعى از عدم با نوع ديگر آن.
عدم ذاتى - كه آن را عدم مُجامع نيز مىنامند - عدمى است كه در مرتبه ذات ماهيات قرار مىگيرد. هر ماهيتى در ذات خود، وجود ندارد، بلكه وجود را، حتى در حين موجوديّت از غير مىگيرد. پس به اين لحاظ تمام ماهيات، عدم ذاتى دارند. و اين نادارى و بى موجوديتى براى ذات ماهيات، ثابت است؛ حتى در لحظهاى كه موجودند. به همين جهت آن را عدم مجامع نام نهادهاند.
عدم زمانى كه آن را عدم غير مجامع نيز مىگويند براى موجودى ثابت است كه در زمانى نبوده و در زمان بعد موجود شدهاست، كه نبود آن در زمان قبل و بودنش در زمان بعد قابل جمع نيست.
عدم ازلى عدمى است كه هيچ گاه مسبوق به وجود نبوده است.
متن
وبذلك يندفع الاشكال فى اعتبار عدم العدم بأنّ العدم المضاف إلى العدم نوع من العدم. وهو بما أنّه رافع للعدم المضاف إليه يقابله تقابلَ التناقض، والنوعيّة والتقابل لا يجتمعان الْبَتّة.