تغاير وجود با ماهيت
ترجمه
ششم، وجود عارض بر ماهيت مىشود؛ به اين معنا كه عقل مىتواند ماهيت را در ظرف ذهن از وجود جدا كند و آن را به تنهايى تعقّل نمايد و هيچ عنايتى به وجود آن نداشته باشد. و از اينجا روشن مىشود كه وجود نه عين ماهيت است و نه جزء آن.
و دليل بر مطلب، آن است كه (اولاً) جايز است سلب كنيم وجود را از ماهيت، و (ثانياً) اتصاف ماهيت به وجود نياز به دليل دارد، و (ثالثاً) ماهيت ذاتاً نسبت آن به وجود و عدم يكسان است. و اگر وجود عين يا جزء ماهيت بود هيچ يك از اينها صحيح نبود.
شرح
يكى از ويژگيهاى عقل آن است كه مىتواند حقايق را تجزيه و تحليل كند، همانطور كه مىتواند حقايقى را با هم تركيب نمايد. از جمله تحليلهاى عقل، تحليلى است كه درباره هر موجودى انجام مىدهد. ما از همه موجودات امكانى دو دريافت داريم: يكى مربوط به چيستى و ماهيت اوست و ديگرى مربوط به هستى و وجود او. انسان و گياه و حيوان «چيستىها» و «چگونگى»هاى مختلفى هستند كه مىتوانند معروض وجود واقع شوند و مىتوانند معروض عدم باشند. و به عبارت ديگر ممكن است موجود باشند يا معدوم.
بعد از توضيح فوق مىخواهيم بگوييم اينكه عقل، ماهيت را از وجود جدا مىكند و آن را به تنهايى تصور مىنمايد، گواه بر آن است كه حقيقت ماهيت، غير از حقيقت وجود است. در اينجا سه دليل اقامه مىفرمايند:
اول آنكه وجود از ماهيت، صحت سلب دارد. يعنى مىتوانيم بگوييم چيستى غير از هستى است. و اين دليل است بر اينكه اين دو، يكى نيستند. و اگر يكى بودند به دليل آنكه هيچ چيز از خودش سلب نمىشود سلب وجود از ماهيت ممكن نبود.
دليل دوم اتصاف ماهيت به وجود، نيازمند به اقامه دليل است، يعنى جاى سؤال هست كه فلان چيز چرا و به چه علت، موجود شد. و اين نيز گواه بر تغاير اين دوست؛ زيرا اگر يكى بودند، به دليل آنكه ثبوت شىء براى خودش بديهى است و نياز به اقامه دليل ندارد، وجود براى ماهيت ثابت بود و نياز به اثبات و اقامه برهان نداشت.
دليل سوم اينكه ماهيت فى نفسه، نه موجود است نه معدوم. مثلاً انسان و حيوان و گياه به عنوان ماهيتهاى گوناگون نه وجود بر ايشان حتميّت دارد و نه عدم؛ اگر علل وجود در كنارشان قرار گيرد موجود مىشوند و اگر علل عدمى در كنارشان قرار بگيرد معدوم مىشوند. پس فى نفسه و صرفنظر از علل وجودى و عدمى، نسبتشان به وجود و عدم يكسان و على السوية هست. و اين نسبت متساوى به وجود و عدم گواه ديگرى است بر اينكه وجود، عين و يا جزء ماهيت نيست؛ زيرا اگر وجود، عين ماهيت بود ديگر معنا نداشت كه بگوييم ماهيت ذاتاً نسبت آن به وجود و عدم مساوى و يكسان است.
متن
والمغايرة - كما عرفت - عقليّة، فلا تنافى اتحاد الماهيّة والوجود خارجاً وذهناً، فليس هناك إلّا حقيقة واحدة هى الوجود لمكان أصالته واعتباريّتها، فالماهيّات المختلفة يختلف بها الوجود نحواً من الاختلاف من غير أن يزيد على الوجود شىء، وهذا معنى قولهم: «إنّ الماهيّات أنحاء الوجود.» وإلى هذا الاختلاف يؤول ما بين الماهيّات الموجودة من التميّز والبينونة واختلاف الآثار،(1)
وهو معنى قولهم: «إنّ الماهيّات حدود الوجود.» فذات كلّ ماهيّة موجودة حدّ لا يتعداه وجودها ويلزمه سلوب بعدد الماهيّات الموجودة الخارجة عنها. فماهيّة الانسان الموجودة - مثلاً - حدّ لوجوده لا يتعداه وجوده إلى غيره، فهو ليس بفرس وليس ببقر وليس بشجر وليس بحجر، إلى آخر الماهيّات الموجودة المباينة للانسان.
1- در نسخ موجود «واو» نيست، ولى بايد اضافه گردد.