انقسام وجود به بالذات و بالعرض
ترجمه
پنجم، موجود از حيث اتصافش به وجود، به موجود بالذات و موجود بالعرض تقسيم مىشود. خود وجود، موجود است بالذات، به اين معنا كه موجوديتش عين وجود است. ماهيت موجود است بالعرض، به اين معنا كه ماهيت، نفس وجود نيست؛ گرچه به واسطه وجود، موجود مىشود، در قبال چيزهايى كه به سبب وجود، موجود نمىشوند.
شرح
در منطق گفته شده است كه كلى طبيعى در خارج، وجود دارد. و كلى طبيعى همان ماهيت است. ماهيت هم همچون وجود در خارج موجود است، لكن چون موجوديت او به واسطه وجود است، مىگوييم موجود بالعرض است؛ در قبال وجود كه موجوديتش به نفس خويش است، لذا مىگوييم موجود بالذات است.
و چقدر در اشتباهند كسانى كه فكر مىكنند كه ماهيت در خارج، وجود ندارد. و ماهيت، پس از وجود هم صرفاً يك امر اعتبارى و پندارى است و «محكىٌ عنه»اى در خارج ندارد. اينان چون شنيدهاند كه ماهيت، اعتبارى است درقبال وجود كه اصيل هست، با خود پنداشتهاند كه معناى اعتباريت يعنى وهمى و خيالى بودن، و يا ذهنى و پندارى بودن، به اين معنا كه هيچ ماهيتى در خارج وجود ندارد. در حالى كه معناى اعتباريت در اينجا به معناى آن است كه واقعيتدهى و عينيت بخشى، از آنِ ماهيت نيست بلكه از آنِ وجود است. اما حال كه وجود آمد ماهيت را هم موجود مىكند.
آثار ماهيت در خارج، بر ماهيت مترتب مىشود: انسان را مىبينيم كه منشاء اين همه پيشرفت و تكامل هست، آتش را مىبينيم كه مىسوزاند، و عسل را كه شيرين است، و گاو را كه شير مىدهد، همه اين آثار از آنِ ماهيتهاى مختلفند. اگر ماهيت در خارج نبود اين همه اثرهاى گوناگون و متنوع پديد نمىآمد. لذا علّامه مصنف در اينجا مىفرمايند كه ماهيت هم موجود بالعرض است. و گر در جايى ديده شود كه مىگويند ماهيت، موجود بالمجاز است، مراد همان موجود بالعرض است نه مجاز در مقابل حقيقت؛ زيرا وقتى مىگوييم «جَرى الميزاب» نسبت جَرْى را به ناودان مىدهيم، و اين نسبت بىحقيقت بوده و مجازى است. در حقيقت، آب در ناودان حركت مىكند، نه خود ناودان. ولى وقتى مىگوييم ماهيت در خارج، وجود بالعرض دارد نمىخواهيم بگوييم ماهيت در خارج، معدوم است و منشاء آثار ويژه نيست، بلكه مىخواهيم بگوييم كه وجود ماهيت، وجود تبعى و ثانوى است، در قبال وجود كه تحقق اولى واصيل دارد. پس نسبت مجازيت به موجوديت ماهيت، صحيح نيست؛ مگر آنكه از مجازيت اراده بالعرض شود.
و اگر در تفريع ششم از همين فصل مىگوييم «فليس هناك اِلّا حقيقةٌ واحدةٌ» يك حقيقت در خارج بيش نيست، درست است، ولى ماهيت هم در پرتو همين حقيقت وجود، موجود شده است. و به تعبير عرفانى، نور وجود، ظلمت ماهيت را از بين برده و او را نيز روشن نموده، يعنى او را نيز موجود كرده است. بله، ماهيت منهاى وجود، امر اعتبارى است اما بعد از وجود، ديگر امر اعتبارى و پندارى نيست.
متن
وسادساً أنّ الوجود عارض للماهية بمعنى أنّ للعقل أن يجرّد الماهية عن الوجود فيعقلها وحدها من غير نظر إلى وجودها فليس الوجود عينها ولا جزءاً لها. ومن الدليل على ذلك جواز سلب الوجود عن الماهيه واحتياج اتصافها به إلى الدليل وكونها متساوية النسبة فى نفسها إلى الوجود والعدم، ولو كان الوجود عينها او جزءاً لها لما صحّ شىء من ذلك.