اشكال سوم و جواب آن
ترجمه
و با بيانات فوق (درباره اصيل بودن وجود) اشكال ديگرى دفع مىشود. آن اشكال اين است كه اگر وجود به خويشتن خويش موجود است، اين مستلزم آن است كه تمام وجودات امكانى واجب الوجود باشند؛ زيرا وقتى وجود به ذات خود موجود شد، پس سلبش از خود جايزنخواهد بود؛ زيرا سلب شىء از خودش جايز نيست. و ما از واجب بالذات قصد نمىكنيم مگر (همين معنارا، يعنى) چيزى كه عدمش بر او ذاتاً ممتنع باشد.
اين اشكال مندفع مىشود به اينكه ملاك در واجب بودن يك موجود اين نيست كه موجوديت عين وجودش باشد، بلكه ملاك در وجوب آن است كه موجوديتش به اقتضاى ذات خود باشد؛ بدون آن كه نيازمند به ديگرى باشد. و هر وجود ممكنى در عين آن كه موجوديت آن عين وجود اوست، محتاج به غير خود بوده و از او افاضه مىشود. مانند معنى حرفى، كه در عين آنكه معناى حرفى است و محتاج به غير خود نمىباشد، بلكه قائم به غير بوده، تماميتش به غير است. توضيح بيشتر در مباحث آتى خواهد آمد.
صدرالمتألهين در اسفار فرمودهاست:
معناى اينكه مىگوييم موجوديت واجب تعالى بنفسه هست، اين است كه موجوديتش به اقتضاى ذات خودش است، بدون احتياج به فاعل و قابل. و معناى تحقّق وجود بنفسه آن است كه وجود، موجود است، حال يا به ذات خود چنين است مانند واجب تعالى، يا قائم به فاعل است (مانند ممكنات)، در هر دو صورت وجود مانند ماهيات نيست كه در حصول خود نيازمند به وجود ديگرى باشند كه به آن، وجود ببخشد.
شرح
خلاصه اشكال اين است كه مستشكل تصور مىكند، وقتى مىگوييم موجوديت وجود به خود وجود است نه به وجود ديگر يا چيز ديگرى غير از وجود، ما گفتهايم وجود، واجب است. پس تمام وجودات امكانى چون موجوديت وجودهاى آنان به خود آنها هست، همه واجبند.
و خلاصه جواب اين هست كه ملاك واجب بودن، اين نيست كه موجوديت آن عين وجود است، بلكه ملاكش آن است كه وجود به اقتضاى ذات، موجود باشد؛ بدون وابستگى به هيچ علتى. ولى در ممكنات در عين آن كه موجوديت آنها عين وجود آنهاست، نه به سبب وجود ديگر يا چيزى ديگر، وجودهاى آنان وجودهاى وابسته و غير مستقل است. سپس عبارتى از اسفار نقل مىكنند كه قابل دقّت است. مىفرمايند: كلمه «بنفسه» را ما در دو مقام استعمال مىكنيم: يك بار جايى كه سخن از واجب الوجود در ميان هست. وقتى مىگوييم وجود واجب، بنفسه هست، معنايش اين است كه وجود در حق تعالى از خودش هست، ذاتى اوست. عاريه نيست، چنانكه در ممكنات، عاريه هست. ذات او اقتضاى موجوديت خودش را مىكند و به افاضه ديگر، وجود پيدا نمىكند.
اما وقتى كلمه بنفسه را در مطلق وجود به كار مىبريم و مىگوييم: موجوديت وجود بنفسه هست، معنايش اين است كه موجوديت وجود مانند موجوديت ماهيت نيست. ماهيت اگر موجود مىشود به سبب وجود، موجود مىشود. ولى اگر وجود، موجود هست به خود وجود است نه به وجود ديگر يا چيز ديگرى غير از وجود.
متن
ويندفع عنه أيضاً ما اورد عليه أنّه لو كان الوجود موجوداً بذاته والماهيّة موجودة بغيرها الذى هو الوجود كان مفهوم الوجود مشتركاً بين ما بنفسه وما بغيره فلم يتمّ مفروض الحجّة من أنّ الوجود مشترك معنوىّ بين الموجودات لا لفظىّ.
وجه الاندفاع أنّ فيه خلطاً بين المفهوم والمصداق، والاختلاف المذكور مصداقىّ لا مفهومى.