فايده و روش تحقيق در فلسفه
ترجمه
البته همانطور كه شكى در وجود موجودات خارجى نيست، شكى در وجود خطاهايى كه از ما سر مىزند، نداريم؛ گاهى آنچه را موجود نيست، موجود مىپنداريم، يا بالعكس. چنانكه انسانهاى قبل از ما حقايقى را اثبات مىكردند و نظرياتى را درست مىپنداشتند كه امروز ما آنها را باطل مىدانيم و نقيض آنها را صحيح مىدانيم؛ البته يكى از دو نظر قطعاً غلط مىباشد. خود ما هر روز اشتباهاتى را مرتكب مىشويم،(فى المثل) اثبات وجود مىكنيم براى آنچه كه وجود ندارد و (يا)نفى وجود مىنماييم از چيزى كه وجود دارد، (ولى) ناگاه بر ما آشكار مىشود كه در حكم خود به خطا رفتهايم.
همه اينها ما را مىكشاند به اينكه بحث كنيم از حقايق موجوده و خواصى كه دارند، تا آنها را تميز دهيم از چيزهايى كه موجود نيستند، بحثى كه رافع شك و منتج يقين باشد؛ زيرا اين سبك از بحث ما را به واقعيت اشياء از آن جهت كه واقعيت دارند هدايت مىكند، و به عبارت ديگر به بحثى مىكشاند كه در آن به استعمال برهان اكتفا كنيم، زيرا قياس برهانى در ميان قياسات تنها قياسى است كه به نتيجه يقينى مىانجامد، همانطورى كه يقين، تنها باورى است كه از ميان اعتقادات، پرده از چهره واقعيت برمىدارد.
شرح
بحث در فلسفه درباره موجود است، اما نه يك قسم از موجود، بلكه «موجود بما أنّه موجود». يعنى نفس موجوديت هر موجود كافى است كه آن را زير پوشش موضوع فلسفه قرار دهد نمىخواهيم بحث كنيم از نوع خاصى از موجود، مانند بدن انسان كه موضوع علم طب است، يا كلمه و كلام كه موضوع نحو است، يا عدد كه موضوع رياضيات است، يا مقدار متصّل كه موضوع هندسه است، بلكه موجود به ملاك آنكه موجود هست بدون اضافه كردن هيچ قيد و شرطى موضوع براى فلسفه هست.
بىشك در مسير پيشرفتهاى فكرى بشر، بسيارى از انديشهها و قضاوتهاى انسان در مورد حقايق جهان، غلط از آب درآمده است. بسا احكامى كه قرنها به عنوان يك نظريه علمى، قابل احترام بشر بوده، ولى اكنون به عنوان يك سخن ناصواب و ناصحيح از معارف بشرى حذف شده و ادّله علمى خط بطلان بر روى آنها كشيده است. در گذشتههاى دور، بشر به وجود چيزهايى معتقد بوده است كه امروز آنها را اوهام مىداند و هيچ واقعيتى براى آنها قائل نيست، مانند اعتقاد به ثبات كره زمين، يا اعتقاد به وجود غول، يا بسيارى از نظريات پزشكى.
براى اينكه باورهاى انسان از سلامت برخوردار باشند و اوهام و اباطيل در آن راه پيدا نكنند و ما موجود واقعى را با احكام و خواصى كه دارند از موجود وهمى باز شناسيم، به علمى كه از احوال و خصوصيّات موجود بما هو موجود سخن بگويد، نيازمنديم. اين نيازمندى را فلسفه برآورده مىكند.(1)
وقتى در فلسفه دانستيم كه موجود واقعى آن است كه خارجيت مطلقه و وحدت عامه و فعليّت كليه (كه شرح اينها بزودى خواهد آمد) داشته باشد، پس آنچه كه اين احكام را ندارد موجود نيست؛ و اگر ما به موجوديتش اعتقاد پيدا كردهايم، اين اعتقاد يك اعتقاد وهمى بيش نيست. در حقيقت پىبردن به آثار موجود واقعى و از اين رهگذر پى بردن به آنچه موجود وهمى است و واقعيت ندارد، مطلبى است كه در فلسفه به دنبال آن هستيم. انتقال از موجود - به وسيله شناخت احكام آن - به غير موجود يك فايده فلسفى است كه مؤلف در اينجا و در كتاب «اصول فلسفه» بدان اشاره مىكنند. گرچه از ظاهر عبارت چنين برمىآيد كه تنها فايده فلسفه همين است كه از شناخت موجود واقعى به شناخت موجود غير واقعى منتهى شويم، اما مراد مصنف حصر فايده در مطلب فوق نيست. در كتاب «بداية الحكمة» شناخت علل عاليه وجود و در رأس آنها، شناخت ذات اقدس الهى را يك فايده فلسفى قلمداد كردهاند، مضافاً به فوايد ديگرى كه بر فلسفه مترتب مىشود، مانند اثبات موضوعات علوم توسط اين علم، كه شرح آن بزودى خواهد آمد.
تحقيق در مسائل فلسفى، با اِعمال روش عقلى محض و توسط قياسات برهانى انجام مىگيرد. درمنطق گفته شده است تنها قياسى كه يقين مىآورد (از ميان اقسام پنج گانه قياس) فقط برهان است؛ زيرا تنها قياس برهانى است كه از مقدمات يقينى تشكيل شده، و نتيجهاش هم يقينى است، برخلاف اقسام ديگر قياس (شعر، خطابه، جدل، مغالطه) كه از مقدمات غير يقينى تشكيل يافتهاند، و طبعاً نتيجه آنها هم غير يقينى است.(2)
برهان، قياسى است كه گذشت زمان نتايج آن را كهنه نمىكند و كشفيات جديد در كليّات آنها نمىتواند خدشه وارد كند. از اين جهت حكماى ما فلسفه را، چون كاملاً تعقلى و نظرى و متكى به برهان است، فلسفه حقيقى ناميدهاند. اين فلسفه كاملاً محصول قوّه فكرى بشر است و تجربه حسّى در حل مسائل آن دخالتى ندارد.
قياس عقلى و برهانى تا قرن هفدهم تنها روش تحقيق در مسائل فلسفى به شمار مىرفت، ولى از آن زمان به بعد دانشمندانى پديد آمدند كه ارزش برهان و قياس عقلى را به كلى انكار كردند و اسلوب تجربى را تنها اسلوب صحيح و قابل اعتماد دانستند. به عقيده اين گروه، فلسفه نظرى و تعقلى كه مستقل از علم باشد اساس و پايهاى ندارد، چون در حل مسائل آن نمىتوان از حواس سود برد و حواس فقط به ظواهر طبيعت تعلق مىگيرد. پس، مسائل فلسفه اولى كه صرفاً نظرى و تعقلى و مربوط به درك كُنه واقعيت و امور غير محسوس است، بىاعتبار است. و اين گونه از مسائل براى بشر نفياً و اثباتاً درك شدنى نيستند. پس آنها را بايد از دايره بحث خارج كرد و امور غير قابل تحقيق ناميد.
ولى حقيقت آن است كه مسائل هر علم همچون موضوع آن علم، محدود است. و فلسفهاى كه مبتنى بر مسائل علوم باشد از اعتبار محدود برخوردار است. بعلاوه، نفى و اثبات پيرامون يك مسأله علمى نمىتواند ملاك نفى و اثبات يك مسأله فلسفى، كه پيرامون احكام كلى حاكم بر وجود هست، تلقى گردد. همانطور كه فلسفه در مسائل علوم دخالت نمىكند جواب يك مسأله علمى را هم از فلسفه نبايد طلب كرد. هر يك از فلسفه و علم جايگاه خاص خود را دارند.
متن
فاذا بحثنا هذا النوع من البحث أمكننا أن نستنتج به أنّ كذا موجود وكذا ليس بموجود. ولكنّ البحث عن الجزئيات خارج من وسعنا، على أنّ البرهان لايجرى فى الجزئىّ بما هو متغيّر زائل، ولذلك بعينه ننعطف فى هذا النوع من البحث الى البحث عن حال الموجود على وجهٍ كلّىّ فنستعلم به احوال الموجود المطلق بما أنّه كلّىّ.
1- وقتى انتقال از موجود واقعى به آنچه موجود نيست و ما تصور مىكنيم موجود است، توسط فلسفه حاصل شد، پس بحث از احكام عدم (كه متعاقب مباحث احكام وجود مىآيد) يك بحث استطرادى نخواهد بود، بلكه از طرح مباحث مربوط به وجود، مباحث عدم، استنتاج مىشود.
2- يقين دو معنا دارد: يكى معناى عام، و آن عبارت است از مطلق اعتقاد جزمى و حتمى ولو اينكه آن اعتقاد جزمى خطا باشد و با واقعيت خارجى مطابق نباشد. و يك معناى خاصى دارد، و آن عبارت است از اعتقاد جزمى كه كاشف از واقع باشد. به عبارت ديگر پرده از چهره واقعيت بردارد و كشف حقيقت خارجى كند. اينجا مراد، معناى دوم است.