اعتقاد به وجود واقعيتها
ترجمه
ما انسانها موجوداتى هستيم واقعى و همراه ما موجودات ديگرى هستند كه بسا در ما تأثير مىگذارند يا از ما تأثير مىپذيرند، همانطورى كه ما در آنها اثر مىگذاريم يا از آنها تأثير مىپذيريم.
در خارج از وجود ما هوايى وجود دارد كه استنشاق مىكنيم، غذايى وجود دارد كه از آن تغذيه مىكنيم، منزلهايى وجود دارد كه در آن سكنى مىگزينيم، زمينى كه بر روى آن راه مىرويم، خورشيدى كه از پرتو او روشنايى مىگيريم، ستارگانى كه به وسيله آنها راه مىيابيم و حيوانات و گياهان و غير اينها (كه به عنوان واقعيتهاى خارجى تحقق محسوس دارند). و نيز چيزهاى ديگرى (وجود دارند) كه آنها را مىبينيم يا مىشنويم يا استشمام مىكنيم يا مىچشيم و يا ... . و نيز امورى كه آنها را طلب مىكنيم يا از آنها مىگريزيم، و يا موجوداتى كه آنها را دوست داريم يا از آنها بيزاريم و يا موجوداتى كه به آنها اميد بستهايم يا از آنها مىترسيم، و چيزهاى ديگرى كه طبع ما بدانها ميل دارد يا از آنها متنفّر است. و (نيز) چيزهاى ديگرى (وجود دارند) كه ما آنها را براى استقرار در مكانى، يا انتقال از مكانى، يا به سوى مكانى، يا براى وصول به لذتى يا پرهيز از رنجى يا رهايى از ناملايمى يا انگيزههاى ديگر طلب مىكنيم.
تمام اين حقايقى كه ما آنها را درك مىكنيم و بسا حقايق ديگرى همراه اينها هستند كه ما از آنها غافليم، باطل و پوچ نيستند؛ زيرا آنها حقيقةً موجودند و واقعاً ثابت هستند. پس هيچ موجودى آهنگ موجود ديگر نمىكند، مگر آنكه آن چيز عينيتى خارجى و موجوديتى واقعى يا منتهى به موجود واقعى دارد و تحقق او وهمى سراب گونه نيست. پس ما را نمىرسد كه ترديد كنيم در اينكه در خارج، وجودى هست. و (نيز) نمىتوانيم به طور كلى واقعيت را انكار كنيم، مگر آنكه از راه مكابره درآييم و حق را انكار كرده يا درباره آن اظهار شك بنماييم، گرچه اين انكار حق و اظهار شك فقط لفظى خواهد بود.
پيوسته هر يك از ما و هر موجود با علم و معرفتى، خود را موجود با واقعيتى مىبيند كه منشاء آثار واقعى است و ارتباطى با غير خود ندارد مگر از آن جهت كه براى آن چيز بهرهاى از واقعيت هست.
شرح
جملات فوق از باورهاى اوليه هر انسانى است و ذكر آن از توضيح واضحات به شمار مىرود؛ زيرا هر كسى مىداند كه خود به عنوان يك انسان واقعيت دارد و در اطراف او آسمان و زمين، كوه و دشت، حيوان و گياه و غيره وجود دارند. و مىداند كه در هر انسانى نيازهايى وجود دارد كه او را به سوى آنها سوق مىدهد يا انگيزههايى كه او را به سوى مقاصدى جذب يا دفع مىكند. پس ذكر همه اينها براى چيست؟
شايد تعجب انگيز باشد كه كسانى باشند كه اين امور بديهى را انكار كنند و در وجود خارجى اينها شك و ترديد روا دارند. تعجب آورتر اينكه، اين افراد از دانشمندان و متفكران عصر خود باشند.
گرچه امروز ما مكتبى نداريم كه پيرو اين نوع تفكر باشد، اما در عهد قديم يونان دانشمندانى چون «پروتاگوراس» و «گُرگياس» و در دوران متأخر «بِرْكْلى» و «شوپنهاور» از فلاسفه اروپا، طرفدار چنين تفكرى بودهاند.
طرفداران اين مسلك، جهان را هيچ در هيچ مىدانسته، و واقعيتى خارج از ذهن خود قائل نبودهاند. اينان تصورات ذهنى خود را اصيل، و آن را مصنوع ذهن خود مىدانند و در خارج مصداقى براى اين ذهنيات قائل نيستند.(1)
نام اين مسلك «سوفسيم» است، كه در عهدهاى متأخر به نام «ايدهآليسم» يا «ذهنگرايى» ناميده مىشوند.(2)
اولين قدم كه فلسفه را از سفسطه جدا مىكند، باورداشتن حقيقت وجود در خارج از ذهن ماست.
متن
غير أنّا كما لانشكّ فى ذلك لا نرتاب أيضاً فى أنّا ربّما نخطىء فنحسب ما ليس بموجود موجوداً او بالعكس، كما أنّ الانسان الأوّلىّ كان يثبت أشياء ويرى آراء ننكرها نحن اليوم ونرى ما يناقضها وأحد النظرين خطأ لامحالة، وهناك اغلاط نبتلى بها كلّ يوم، فنثبت الوجود لما ليس بموجود وننفيه عمّا هو موجود حقّاً، ثمّ ينكشف لنا أنّا أخطأنا فى ما قضينا به. فمسّت الحاجة إلى البحث عن الأشياء الموجودة وتمييزها بخواصّ الموجوديّة المحصّلة ممّا ليس بموجود بحثاً نافياً للشكّ منتجّاً لليقين، فانّ هذا النوع من البحث هو الذى يهدينا إلى نفس الأشياء الواقعيّة بما هى واقعيّة.
وبتعبير آخر: بحثاً نقتصر فيه على استعمال البرهان، فانّ القياس البرهانىّ هو المنتج للنتيجة اليقينيّة من بين الأقيسة، كما أنّ اليقين هو الاعتقاد الكاشف عن وجه الواقع من بين الاعتقادات.
1- اين مسلك گرچه واقعيت همه چيز را انكار مىكند، اما به وجود واقعيت تفكر خود كه (وجود ترديد در همه چيز است) اذعان و اعتراف دارد. پس به يك واقعيت معتقد است، و پس از آن مىتواند به واقعيت ديگرى، كه هر انديشه، انديشهكننده مىخواهد پس انديشه من هم يك انديشه كننده واقعيتدار مىخواهد، اعتراف كند. از اين رو، پيرو مسلك فوق نتوانست واقعيت را انكار كند.
2- . اين كلمه معانى مختلفى دارد، از جمله: نمونه، شكل و امر آشكار. تا اواخر قرن هفده و اوايل قرن هيجدهم، كلمه ايده آليست به كسانى اطلاق مىشد كه قائل به مُثُل افلاطونيه بودند. افلاطون، به دليل آنكه به وجود موجوداتى مجرد و عقلانى معتقد بود كه آنها را رب النوع تمام انواع مادى مىدانست، و براى هر نوع يك نمونه و مثال تجردى قائل بود كه تدبير نوع مادى به دست اوست، او را ايدهآليست مىگفتند. فلاسفه آن نمونه تجرّدى افلاطونى را به مُثُل افلاطونيه ترجمه كردند تا آن زمان ايده آليست به كسى گفته مىشد كه تفكر افلاطون را در مورد وجود ارباب انواع و اعتقاد به وجود نمونه مجرد بپذيرد. اما پس از قرن هيجدهم ميلادى ايدهآليست به كسانى اطلاق شد كه مطلق واقعيت را انكار كنند، و اين كلمه مرادف با سوفسطىگرى درآمد و نقطه مقابل «رئاليسم» به معناى واقعيتگرا استعمال شد.
پيدايش اين طرز تفكر معلول دو چيز بود: يكى تضارب افكار فلسفى و پيدايش آراى ضد و نقيض و بالاخره سردرگمى و ابهام در تفسير جهان هستى. هر عقيده فلسفى كه پيدا شد براى آن ادله گوناگونى عرضه شد. و چون بعضى از اين عقايد بعض ديگر را نفى مىكردند، و در همان حال طرفين دعوا بر مدعاى خود دليل مىآوردند، اين موجب شد كه اين فكر به وجود آيد كه در جهان واقعيتى جز
آنكه مىانديشيم و بر آن دليل اقامه مىكنيم وجود ندارد؛ صحيح و راست همان است كه مىانديشم و بر آن برهان اقامه مىكنم، گرچه شخص ديگرى نقيض آن را مىانديشد و بر مدعاى خود دليل مىآورد. از اين رهگذر بود كه مسأله، به انكار مطلق واقعيّت خارج از ذهن منتهى شد.
عامل دوم: شانه خالى كردن از تعهدات اجتماعى و اخلاقى و مقررات مسلّمه عقلانى و دنبال كردن آزادى مطلق جهت مقاصد نفسانى و حيوانى. وقتى قرار شد هيچ واقعيتى در خارج نباشد، و هيچ اصل ثابت و معيار اخلاقى حاكم نباشد، و خوب و صحيح همان باشد كه انسان آن را خوب و صحيح مىداند و پس هر كس آزاد است تا در ميدان اميال خود هر چه مىخواهد انجام دهد و خوب همان است كه او انجام مىدهد.
كسانى كه تحت عامل اول به اين طرز تفكر كشيده شدهاند بايد اينها را به اندوختههاى ذهنى و ناخودآگاه خود توجه دارد، و به آنها گفت كه چرا وقتى گرسنه مىشوند به سراغ سفره نان مىروند و وقتى تشنه مىشوند به سراغ ظرف آب مىروند؟ چرا بالعكس نمىكنند؟ اگر واقعيتى بيرون از تصور آنها وجود ندارد چرا در هنگام تشنگى نان را و در گرسنگى آب را طلب نمىكنند؟
و اما كسانى كه تحت عامل دوم به اين فكر معتقد شده و هيچ چيز را در خارج از ذهن خود به عنوان واقعيت قبول ندارند، با آنها حرفى نيست و اقامه دليل براى آنان بىفايده است. فقط جواب آنها آن است كه آنها را به آتشى برافروخته كه آن را بىواقعيت مىدانند، در افكنند، تا بدانند كه آتش در خارج هست يا نه؟