معنا و مبناى كلام جديد(2)

على ربانى گلپايگانى

در نوشتار پيشين ديدگاه استاد مطهرى را درباره معنا و مبناى تجدد در علم كلام بررسى نموديم. معناى تجدد در علم كلام با توجه به حوزه‏هاى تحول و تجدد در اين علم روشن مى‏شود كه عبارتند از: مسايل، شبهات، دلايل، و روشهاى بحث و گفتگو. و مبانى و علل تحول و تجدد در علم كلام را امور مختلف ايجابى و سلبى، در زمينه‏هاى علوم، فلسفه، معرفت‏شناسى، جهان بينى ، تفسير و برداشت‏هاى نادرست از آموزه‏هاى دينى، و مقتضيات زمان تشكيل مى‏دهد. در اين نوشتار ديدگاه ديگرى را كه برخى از صاحب نظران درباره معنا و مبناى كلام جديد مطرح كرده‏اند، نقل و بررسى خواهيم كرد. ايشان نخست رسالتهاى علم كلام را با ويژگى‏هاى كلام سنتى بيان كرده‏اند، آنگاه به تبيين ويژگى بشر جديد و كلام جديد پرداخته‏اند. و اينك تفصيل اين اجمال:

الف: رسالتهاى علم كلام

براى علم كلام اسلامى سه وظيفه بيان شده است:

1. تعيين و تبيين اصول اعتقادى: نخستين وظيفه كلام اسلامى مشخص نمودن و بيان كردن اصول اعتقادى وايمانى اسلام بوده است. اين نياز زمانى پيدا شد كه مسلمانان با دين‏ها و فلسفه‏هاى بيگانه روبرو شدند. در اين گونه رويارويى‏ها همواره نياز به يك مرزبندى پيدا مى‏شود و پيروان يك دين وادار مى‏شوند به صورت دقيق اصول اعتقادى خود را مرزبندى كنند... در اين مرزبندى يك بار گفته مى‏شود كه در اين دين معين چه هست و يك بار گفته مى‏شود كه در اين دين معين چه نيست. نياز به اين مرزبندى معمولا وقتى پيدا مى‏شود كه ضرورت‏ها ايجاب كند ايمان بسيط به «عقيده‏» تبديل شود.

در آغاز پيدايش اديان وحيانى فقط ايمان به وجود مى‏آيد. در اين مرحله مؤمنان ايمان خود را به صورت يك سلسله اصول اعتقادى معين بيان نمى‏كنند...در اين مرحله، فاصله گرفتن از موضوع ايمان وانديشيدن به آن موضوع معنا ندارد، سالها مى‏گذرد تا سيطره ايمان كه همه وجود مؤمنان را فرا گرفته، ضعيف مى‏شود ، آنگاه مجالى پيدا مى‏شود تا مؤمنان به موضوع ايمانشان بيانديشند. در اين مرحله، ايمانيات به صورت اصول عقايد تدوين مى‏شود وسخن از عقيده به ميان مى‏آيد و اين پرسش به ميان مى‏آيد كه به چه چيز عقيده دارم.

وقتى در ميان مسلمانان اين مرحله فرا رسيد، تدوين عقايد اسلامى شروع شد و اين تدوين در آغاز مختصر و مجمل بود، جريان تدوين اصول عقايد به تدريج در ميان مسلمانان پيش رفت و مرزبندى درونى و بيرونى (اثبات و نفى) در داخل تفكر دينى اسلامى نيز به جريان افتاد و سرانجام اصول اعتقادى معينى با تعريف‏ها و مرزهاى معين، اركان دين اسلام شناخته شد. (1)

تحقيق و نقد

حاصل مطالب ياد شده اين است كه:

الف: مشخص كردن و مرزبندى عقايد اسلامى در آغاز پيدايش اسلام انجام نگرفته است. اين كار به تدريج صورت گرفته و مربوط به دورانى است كه دانش كلام در بين مسلمانان روج يافت (قرن دوم هجرى) .

ب: يكى از عوامل پيدايش اين نياز برخورد پيروان اسلام با اديان و فلسفه‏هاى ديگر بوده است. اگر چه صاحب نظريه وجه آن را بيان نكرده است، ولى مى‏توان در توضيح آن چنين گفت : در اين تلاقى‏ها عقايد بيگانه وارد حوزه تفكر اسلامى شده، عقايدى كه در مواردى با عقايد اسلامى مخالفت داشته، و منشا طرح بحثها و گفتگوهايى در زمينه عقايد دينى شده است. بدين جهت علماى اسلامى بر آن شدند كه تا مرز عقايد اسلامى را از عقايد بيگانه مشخص نمايند.

ج: يكى ديگر از علل چنين نيازى، ضعيف شدن ايمان دينى مسلمانان بوده است. آنان در آغاز چنان شيفته و شيداى پيامهاى آسمانى اسلام بودند كه مجال انديشيدن در موضوع عقايد خود را نمى‏يافتند، ولى به مرور زمان ايمان آنان فرو كاست، و به خود آمدند، و درباره موضوع ايمان خويش به تفكر پرداختند و از اين جا بود كه به مشخص نمودن مرزهاى اعتقادى خويش برانگيخته شدند.

در نقد مطالب ياد شده يادآور مى‏شويم:

1. اين مطلب كه تدوين رساله‏هاى اعتقادى زمانى آغاز شد كه علم كلام اسلامى شكل رسمى به خود گرفت، سخن استوارى است. ولى بايد توجه داشت كه اين رساله‏ها در حقيقت تدوين و تنظيم همان عقايدى بود كه در آيات قرآن واحاديث اسلامى مطرح شده بود. كه مواردى به صورت نص و صريح، و مواردى نيز از ظواهر آيات و وروايات برگرفته شده بود، بدين جهت در قسم اخير به دليل برداشتهاى مختلف، موارد اختلاف نيز يافت مى‏شود. معناى اين سخن اين است كه مرزبندى عقايد اسلامى در قرآن واحاديث و در نتيجه از آغاز، انجام گرفته بود، هر چند نه به صورت يك كتاب يا رساله جامع اعتقادى.

در برخى از آيات قرآن درباره موضوعات يا متعلقات ايمان به روشنى سخن گفته شده است. چنان كه مى‏فرمايد:

«آمن الرسول بما انزل اليه من ربه‏والمؤمنون كل آمن بالله وملائكته وكتبه ورسله لا نفرق بين احد من رسله...» . (2) گذشته از اين گونه آيات كه مربوط به جانب اثبات مرزبندى عقايد است، بسيارى از آيات به جانب نفى آن پرداخته، و عقايد مشركان، بت پرستان، و اهل كتاب را كه در جزيرة العرب مطرح بود نقل ونقد كرده است، در احاديث اسلامى نيز هم در احاديث نبوى و هم در احاديث ائمه اهل بيت عليهم السلام اين گونه مرزبندى‏ها فراوان يافت مى‏شود، مطالعه كتاب احتجاج طبرسى مى‏تواند گواه درستى اين مدعا باشد.

همان‏گونه كه پيش از اين اشاره شد، رساله‏هاى اعتقادى كه در آغاز تدوين گرديد نيز گردآورى منظم همان عقايدى بود كه در قرآن و احاديث اسلامى بيان شده بود، واين كارها نيز معمولا توسط محدثان انجام شده است، مانند رساله عقايد احمد بن حنبل (متوفاى 240ه) كه عقايد اهل سنت را گردآورى نموده، و رساله اعتقادات شيخ صدوق (متوفاى 381ه) كه عقايد شيعه را مدون نموده است.

صاحب نظريه در پاسخ به اين اشكال گفته است: مقصود وى از مرزبندى عقايد، صرفا نقل آنها نبوده، بلكه تفسير و تبيين آنها بوده است، زيرا معنا گذارى عقايد و تفسير آنها است كه مرز عقايد را در اديان و مذاهب مختلف روشن مى‏گند، و نه بيان ساده آنها. مثلا تفسير ويژه‏اى كه از توحيد اسلامى شده است، آن را از توحيد در آيين‏هاى يهود و مسيحيت ممتاز كرده است. و اين كار توسط متكلمان و در زمانهاى بعد انجام گرفته است، نه در آغاز. (3) يادآور مى‏شويم رجوع به آيات و روايات اين حقيقت را روشن خواهد كرد كه معنا گذارى و تفسير عقايد نيز در متون وحيانى اسلام انجام گرفته است، و متكلمان اسلامى در بحثهاى كلامى خويش، از اين مرزبندى‏ها سود جسته‏اند، اگر چه در مواردى برداشتهاى متفاوتى داشته‏اند. قرآن كريم نخستين مصدر وحيانى در اسلام است كه توحيد را تفسر كرده و عقايد مخالف با آن را به نقد كشيده است. اين كار پس از قرآن توسط پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در بحثهاى كلامى كه به صورتهاى مختلف آموزش عقايد دينى، پرسش و پاسخ و مناظره با مخالفان داشته است، انجام گرفته است. آنگاه على عليه السلام و ديگر امام معصوم عليهم السلام به اين بحثها پرداخته‏اند. نهج البلاغه و ديگر جوامع روايى شيعه شاهد صدق اين مدعا است. در نخستين خطبه نهج البلاغه درباره خداشناسى و توحيد مطالب بلندى مطرح شده است كه پيوسته مورد توجه واستناد فلاسفه و متكلمان بزرگ اسلامى بوده است. بنابراين مرزبندى محتوايى و معنايى هم در قرآن و احاديث اسلامى انجام گرفته است، هر چند متكلمان اسلامى نيز در اين باره به كوششهاى ارجمندى دست زده و متناسب با نيازهاى عصر خويش بحثهايى را پى افكنده‏اند.

2.اگر تلاقى فرهنگ‏ها و عقايد دينى وآراء فلسفى را از جمله عوامل احساس نياز به مرزبندى عقايد بدانيم، اين عامل درباره اسلام در عصر رسالت وجود داشت، و اندكى پس از آن، بسط و گسترش يافت. در عصر رسالت، مسلمانان با عقايد بت پرستان، و اهل كتاب برخورد داشتند، وپس از گسترش جغرافياى اسلام در سايه فتوحات اسلامى، با عقايد مذاهب ديگر وآراء فلسفى نيز آشنا شدند، و در نتيجه چنين نيازى در همان روزهاى نخست احساس شد، و چنان كه پيش از اين يادآور شديم، اين مرزبندى‏ها هم در قرآن و هم در احاديث اسلامى انجام گرفته است، مدتها پيش از آن كه كلام اسلامى و متكلمان به صورت رسمى در جهان اسلام مطرح شدند.

3. بحث و كاوش عقلى درباره عقايد دينى، با ايمان و عشق ايمانى منافات ندارد. به عبارت ديگر، ايمان و تفكر مانعة الجمع نيستند تا گفته شود: در آغاز عشق و شور ايمانى چنان مسلمانان را فرا گرفته بود كه مجال انديشه ورزى و تفكر در عقايد دينى را نيافتند، و آنگاه كه ايمان آنان كاهش يافت، چنين مجالى برايشان حاصل شد، عشق ايمانى و تفكر عقلانى هر دو، ريشه در فطرت انسان دارند، و با يكديگر هماهنگ و سازگارند وتفكر، همان گونه كه ممكن است‏به دنبال شك و ترديد نسبت‏به چيزى آغاز شود، ممكن ست‏برخاسته از فطرت حقيقت جويى انسان و معرفت جويى او باشد. بدين جهت در زندگى پيامبران و برگزيدگان الهى جلوه‏هاى آن دو به روشنى يافت مى‏شود. قرآن كريم از خردمندان به عنوان كسانى ياد مى‏كند كه تفكر و ايمان در ساحت وجود آنان تبلور يافته است. هم در آفرينش آسمانها و زمين تفكر مى‏كنند، و از رهگذر اين تفكر به هدفدارى آفرينش پى مى‏برند، و نگران فرجام حيات خويشند، و هم عاشقانه به منادى ايمان لبيك اجابت مى‏گويند، و عشق و دلدادگى آنان نيز همانند تفكر وانديشه ورزى آنها مساله فرجام حيات و رستگارى اخروى را براى آنان مطرح مى‏كند. (4) آرى، در اين كه توان معرفتى عقل محدود است، و در عرصه معرفت‏خداوند و اسرار آفرينش لايه‏ها و مرتبه‏هايى وجود دارد كه فراتر از ظرفيت و قابليت‏خرد و تفكر عقلى است، سخنى نيست، ولى اين مطلب هيچگونه ارتباطى به آنچه مورد بحث و نقد ما است ندارد. آنچه در اين باره مى‏توان گفت اين است كه گاهى شرايط اجتماعى به گونه‏اى است كه مجال پرداختن به مسائل عقلى و فكرى فراهم نيست و گاهى زمينه‏هاى تفكر وبحث‏هاى فكرى فراهم است. مثلا آن‏گاه كه جامعه‏اى درگير جنگ و مانند آن باشد، شرايط مناسب براى مباحث فكرى و عقلى فراهم نخواهد بود. مسلمانان در عصر نخست چنين شرايطى داشتند، بدين جهت در عصر رسالت‏بحثهاى كلامى در بين آنان كمتر مطرح بود. گذشته از اين، در آن زمان بحثهاى فرقه‏اى نيز وجود نداشت، زيرا فرقه‏هاى مختلف پس از اين عصر پديد آمدند.

دومين وظيفه علم كلام

اثبات عقايد، دومين وظيفه‏اى بود كه علم كلام آن را بر عهده داشت. وقتى ايمانيات به صورت يك سلسله اصول معين مثل توحيد، معاد و صفات خدا مدون شد، متكلمان به اثبات اين عقايد پرداختند. اين حركت‏بر اين مقدمه مبتنى است كه وظيفه مؤمن عبارت از تحصيل اصول اعتقادى مطابق با واقع (عقايد حقه) و معتقد شدن به آنهاست، وظيفه متكلم نيز اين است كه اين عقايد را از عقايد غير حقه (غير مطابق با واقع) جدا كند و عقايد حقه را اثبات نمايد. مفروض بود كه داشتن اين عقايد حقه تنها راه نجات اخروى است و هر كس بخواهد نجات اخروى پيدا كند بايد داراى اين عقايد حقه باشد. (5) اين مطلب كه اثبات عقايد دينى يكى از اهداف علم كلام و رسالت‏هاى متكلمان بوده است جاى ترديد نيست، ولى اين كار به پس از دوران تدوين رساله‏ها و كتب كلامى مشتمل بر عقايد دينى اختصاص ندارد، بلكه پيش از آن (قبل از كلام تدوينى) نيز انجام يافته است، اصولا اثبات عقايد دينى يكى از مهمترين وظايف پيامبران الهى بوده است، بخش عظيمى از آيات اعتقادى و ايمانى قرآن كريم به بيان همين مساله اختصاص دارد. يعنى استدلال بر توحيد در مراتب مختلف آن، استدلا ل بر نبوت و رهبرى دينى، واستدلال بر معاد وحيات اخروى. چنان كه اين گونه بحثها در احاديث اسلامى نيز فراوان يافت مى‏شود، كه قسمتى از آن به عنوان احتجاجات به صورت مستقل گردآورى شده است.

اين سخن نيز كه ايمان در گرو داشتن عقايد حقه و مطابق با واقع است، و چنين ايمان واعتقادى شرط لازم نجات و رستگارى انسان است، سخن استوارى است، و برگرفته از حكم خرد و كلام وحى است . البته، اين مطلب مقتضاى حكم نخستين عقل ووحى است و مربوط به انسان‏هاى برخوردار از شرايط و ابزارهاى لازم براى تحصيل عقايد حقه است، ولى آنان كه فاقد چنين شرايط و ابزارهايى هستند، حكم ديگرى دارند، كه در بحث‏هاى مربوط به تكليف و پاداش و كيفر در علم فقه و كلام اسلامى بيان شده است.

سومين وظيفه علم كلام

وظيفه سوم كه علم كلام اسلامى بدان مى‏پرداخت پاسخ دادن به شبهاتى بود كه از بيرون دين مى‏آمد، مثلا برخى كه منكر نبوت پيامبر اسلام بودند درباره آن شبهه مى‏كردند و متكلمان به اين شبهه‏ها پاسخ مى‏گفتند. در قرآن مجيد نيز تعدادى از اين شبهه‏ها آمده و به آنها پاسخ داده شده است. (6)

نقد

بدون شك، دفاع از عقايد اسلامى، يكى از اهداف مهم كلام اسلامى و وظايف بزرگ متكلمان بوده است. از آنجا كه دفاع معمولا در رويارويى با نيروى مخالف و رقيب انجام مى‏شود، دفاع از عقايد اسلامى نيز در برخورد با عقايد مخالف و رقيب صورت گرفته است. بارزترين شكل دفاع، پاسخگويى به شبهاتى است كه از سوى مخالفان مطرح مى‏شود. اين كار نيز از آغاز پيدايش اسلام انجام گرفته و پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله و سلم پيشگام اين دفاع وجهاد اعتقادى بوده است. چنان كه پيامبران پيشين نيز در عصر خويش، از پيشگامان دفاع از عقايد حقه بودند.

اين واقعيت را نيز نبايد ناديده گرفت كه با پيدايش مذاهب و فرق گوناگون در جامعه مسليمين، مدافعه‏هاى كلامى در درون نيز شكل گرفت و پيروان هر يك از مذاهب و گرايش‏هاى كلامى به اثبات عقايد مورد قبول خود و ابطال عقايد مخالف و رقيب، و پاسخگويى به اشكالات و شبهات پرداختند. بنابراين رسالت دفاعى در علم كلام را نبايد در دفع شبهات يا اشكالات بيرونى خلاصه كرد.

ب: ويژگى‏هاى كلام اسلامى

ساختار كلام اسلامى با توجه به اهداف سه‏گانه ياد شده دو ويژگى عمده دارد:

ويژگى نخست اين كه پرسشها و بحثهاى مطرح شده در كلام اسلامى ناظر به واقع است، وهدف مؤمنان و متكلمان شناخت‏يك سلسله امور واقعى درباره خداوند درباره مخلوقات، درباره انسان وآينده انسان بوده است. اين ويژگى (واقعيت گرايى) كلامى بدان جهت‏بوده كه در آن روزگار فضاى تفكر بشرى، فضاى واقعيت گرايى و جازميت‏بود، فضايى كه انسان‏ها معتقدند به يك سلسله گزاره‏هاى صد در صد مطابق با واقع مى‏رسند. در اين فضا، انسان‏ها شناختى را كه به دست مى‏آورند از بيرون مطالعه‏اش نمى‏كنند و مفروضشان اين است كه شناخت، رابطه شفافى است ميان آنها و عالم واقع. علم عبارت است از صورت حاصله از شى‏ء نزد عقل، و تمام تلاش آنان اين است كه صورت كاملا مطابق با واقع را به دست آورند، كه آن نيز در نهايت‏به بديهيات برمى‏گردد، و بديهيات هم قابل بحث نيستند. در اين فضا، اصل بر يقين و جازميت است كه هم متصور، و هم ممكن، و هم سهل الوصول است، وعدم يقين و شكاكيت امرى استثنايى است.

در چنين فضايى است كه كلام اسلامى اين ويژگى را پيدا مى‏كند كه به دنبال عقايد حقه صد در صد مطابق با واقع بگردد و نجات اخروى مؤمنان را هم در گرو تحصيل اين يقين صد در صد بداند، چنان كه در اين فضا كسى نمى‏پرسد كه نقش اين اصول حقه در حال حاضر و در همين زندگى دنيوى براى من چيست؟ هدف رسيدن به واقعيات است، وگويى نهايى‏ترين آمال انسان و يگانه عامل نجات او كشف واقعيات است.

ويژگى دوم كلام اسلامى عبارت است از تصور قابل اثبات بودن اين قضاياى ايمان از راه عقل. شيوه، شيوه اثبات است نه شيوه عرضه و فهم. سخن از عرضه يك حقيقت نيست، بلكه سخن از اثبات يك حقيقت است. اين شيوه در ديگر جنبه‏هاى معرفتى بشر نيز معمول بود. نه تنها در الهيات، در طبيعيات و فلسفه هم همه به دنبال اثبات بودند، بيان يك تئورى و گشودن يك مشكل در پرتو آن مطرح نبود. (7) در مطالب ياد شده چهار نكته بيان شده است:

1. در دورانى كه كلام اسلامى مدون گرديده است، بشر در همه حوزه‏هاى معرفتى رئاليستى فكر مى‏كرد، و در پى اثبات و كشف حقايق بوده، حتى در علوم طبيعى نيز عرضه تئورى و فهم امور در پرتو آن مطرح نبود.

3. كلام اسلامى متاثر از فضاى فكرى ياد شده، شناخت عقايد دينى را به عنوان مهمترين رسالت‏خود مى‏دانست . يعنى رئاليستى فكر مى‏كرد.

3. اثبات عقايد را از طريق عقل امرى ممكن و سهل الوصول مى‏دانست.

4. كلام اسلامى شناخت واقع وحقيقت را يگانه عامل نجات و رستگارى انسان مى‏دانست، و تنها به آثار اخروى ايمان و دين مى‏انديشيد، و به نقش ايمان و دين در حيات دنيوى بشر توجه نداشت.

نقد

بحث درباره روش شناسى وغايت علوم طبيعى در دوران قديم و قبل از عصر رنسانس را به فرصت ديگرى مى‏سپاريم. (8) ولى در باره نكات سه‏گانه‏اى كه درباره علم كلام اسلامى گفته شده است، مطالبى را يادآور مى‏شويم:

الف: در اين مطلب كه كلام اسلامى بر مبناى فلسفه رئاليسم تدوين گرديده سخنى نيست، چنان كه اين سخن نيز پذيرفته است كه فلاسفه و دانشمندان مسلمان نيز طرفدار فلسفه رئاليسم بوده‏اند، آنان علم را به درك مطابق با واقع تفسير مى‏كردند، يعنى تطابق ذهن و عين را ملاك حقيقت دانسته و علم (در مقابل جهل بسيط و مركب) را به يافتن حقيقت معنا مى‏كردند و اگر چه اين امر را شدنى مى‏شمردند، لكن هرگز آن را سهل الوصول نمى‏دانستند. بلكه تحقق آن را منوط به قيود و شرايطى مى‏شناختند كه به سادگى فراهم نمى‏شد.

ب: واقع گرايى در معرفت هيچگونه ملازمه‏اى با اينكه يگانه يا عمده‏ترين وظيفه مؤمن اين است كه به يقين برسد و راه نجات آدمى منحصر در آن است، ندارد. شناخت پذيرى حقيقت و دست‏يافتنى بودن يقين مربوط به عقل نظرى است، و بايستنى بودن آن مربوط به عقل عملى است. صرف توانستن دليل بر بايستن نيست. گرچه عكس آن درست است، يعنى اگر شناخت‏حقيقت‏بر انسان واجب گردد، دليل با ممكن الحصول بودن آن است. در حقيقت در گفتار مزبور مغالطه «ايهام العكس‏» رخ داده است.يعنى از اين كه بايستگى كارى دليل بر امكان حصول آن است، بر اين كه ممكن الحصول بودن امرى دليل بر بايستگى آن است استدلال شده است.

لزوم شناخت‏حقيقت و معرفت‏يقينى به آن چيزى نيست كه متكلمان اسلامى تحت تاثير فضاى رئاليستى حاكم بر تفكر بشر بدان رسيده باشند، بلكه برگرفته از عقل و وحى الهى و تعاليم كتاب و سنت است. قرآن كريم يكى از اوصاف پرهيزگاران را باور يقين به قيامت مى‏داند «وبالاخرة هم يوقنون‏» . (9) از ديدگاه قرآن، آيات و نشانه‏هاى يقين در عالم طبيعت موجود است، وانسان از راه مطالعه وتامل در آنها مى‏تواند به يقين نايل شود. «وفى الارض آيات للموقنين وفى انفسهم افلا تبصرون‏» . (10) امام على عليه السلام معرفت‏خداوند را نخستين گام در دين‏ورزى و ديندارى مى‏داند، و كمال اين معرفت را در داشتن درك درست از توحيد مى‏شناسد. يعنى اعتقاد به اين كه خداوند متناهى و محدود نيست، و صفت كمالش عين ذات او است. (11) آن حضرت در پاسخ اين سؤال كه توحيد چيست ؟ فرمود: «التوحيد الا تتوهمه‏» (12) : توحيد آن است كه با وهم خود درباره خداوند داورى نكنى. يعنى شناخت توحيد ابزار مناسب خود را مى‏خواهد، و آن عقل پيراسته از قيد و بند وهم است . عقل، اگر چه نمى‏تواند به كنه ذات و صفات خداوند راه يابد، چرا كه غير متناهى هرگز در متناهى نمى‏گنجد، ولى به كلى نيز در شناخت‏خداوند ناتوان نيست، آن اندازه از معرفت‏خداوند كه بر بشر لازم است، و مبناى نظام عقيده و عمل او قرار مى‏گيرد، از راه تفكر عقلانى به دست مى‏آيد، چنان كه فرموده است: «لم يطلع العقول على تحديد صفته ولم يحجبها عن واجب معرفته‏» (13) : خردها را بر درك نهايت (كنه) صفت‏خود آگاه نساخت وا ز معرفت واجب خويش نيز محرومشان نكرد.

لزوم شناخت اصول عقايد دينى (توحيد، نبوت، معاد) آموزه‏اى است وحيانى كه پيامبران الهى بشر را به آن دعوت كرده، و راهها و نشانه‏هاى آن را نيز به وى آموخته‏اند. قرآن كريم گوياى اين حقيقت است كه خداشناسى در سرلوحه برنامه‏هاى تبليغى و تعليمى آنان قرار داشته است، آنان تنها به ايمان به خداوند دعوت نمى‏گردند، بلكه صفات جمال و جلال را نيز بيان و اثبات مى‏كردند و در اين راه از روشهاى مختلف استدلال بهره مى‏گرفتند.

بنابراين دو ويژگى ياد شده براى كلام اسلامى، يعنى واقع‏گرايى و شناخت پذير دانستن عقايد دينى، چيزى نيست كه متكلمان آن را ابداع كرده باشند، بلكه برخاسته و برگرفته از متن اديان آسمانى و روش پيامبران الهى و پيشوايان معصوم است.

اين مطلب نيز كه شناخت و ايمان به عقايد حقه، اساسى‏ترين شرط رستگارى و نجات انسان در سراى اخروى است، همين‏گونه است. يعنى از تعاليم وحيانى به شمار مى‏رود. البته معرفت‏به حق و ايمان به آن شرط لازم رستگارى است، ولى شرط كافى آن نيست، التزام عملى به مقتضاى ايمان شرط ديگر آن است. بدين جهت، قرآن كريم ايمان را با عمل صالح همراه آورده و آن دو را يگانه راه نجات انسان دانسته است: «والعصر ان الانسان لفى خسر الا الذين آمنوا وعملوا الصالحات وتواصوا بالحق وتواصوا بالصبر» . (14)

ج: درباره اين نكته كه متكلمان اسلامى عقايد را با نگرش آخرت انديشانه بحث مى‏كردند و به فوايد وآثار اخروى ايمان توجه داشتند، و نقش دين در زندگى دنيوى را مورد توجه قرار نمى‏دادند، يادآور مى‏شويم، اين سخن به صورت كلى درست نيست، آرى ديدگاه اساسى متكلمان آخرت انديشانه بوده است، و اين تفكر ناشى از اصالت‏حيات اخروى در جهان بينى توحيدى است «وان الدار الاخرة لهى الحيوان لو كانوا يعلمون‏» . (15) با اين حال، آنان در موارد مناسب به نقش دين در حيات مادى و دنيوى بشر نيز توجه داشته اند. چنان كه در بحث فوايد تكليف و نبوت به مجموعه‏اى از فوايد وآثار سازنده نبوت و دين در زندگى بشر اشاره كرده‏اند، كه برخى از آنها اخروى و برخى ديگر دنيوى است، برخى مربوط به حيات مادى انسان است، و برخى مربوط به حيات معنوى او، پاره‏اى مربوط به زندگى فردى بشر و برخى ديگر ناظر به زندگى اجتماعى او است. اين فوايد، طبق آنچه محقق طوسى در تجريد الاعتقاد بيان نموده، عبارتند از:

1. حمايت و پشتيبانى عقل در آنچه به طور مستقل درك مى‏كند.

2. تعليم معارف و احكامى كه عقل قواى درك آنها را ندارد.

3. پرورش استعدادهاى افراد بشر در زمينه كمالات معنوى.

4. ارائه قانونى كامل و عادلانه براى بقاى حيات اجتماعى بشر.

5. آموزش پاره‏اى علوم وصنايع.

6. بيان سود و زيانهاى مربوط به زندگى مادى بشر از قبيل مسايل بهداشتى وغيره.

7. آموزش آداب و رسوم زندگى و روش تدبير زندگى اجتماعى.

8. گزارش از پاداشها و كيفرهاى اخروى. (16)

متكلمان اسلامى در بحث امامت نيز به نقش رهبرى دينى و رسالت او در تامين مصالح دنيوى جامعه اسلامى توجه داشته‏اند. بدين جهت امامت‏يا خلافت را به رهبرى امت اسلامى به عنوان جانشينى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم كه عهده‏دار مصالح مادى و معنوى، دينى و اخروى امت اسلامى است تعريف كرده‏اند. (17)

حاصل آن كه متكلمان اسلامى در سه مورد آشكارا درباره آثار و فوايد دنيوى دين سخن گفته‏اند كه عبارتند از: 1. مبحث تكليف، 2. مبحث نبوت، 3. مبحث امامت.

ج: ويژگى‏هاى فكرى بشر جديد و كلام جديد

در فضاى فكرى جديد جازميت فلسفى و علمى از دست رفته است و در همه زمينه‏ها عدم جازميت‏بر تفكر بشر چيره گرديده است. در اين فضاى فكرى جديد انسان خودش را موجودى مى‏يابد كه پيوسته بايد فكر كند و دايما بايد قضايا و محصولات فكرى به دست آمده را به محك نقد بزند و در آن بازانديشى كند.

در اين فضاى فكرى شيوه اثبات نه مطرح است و نه كارساز، انسان نمى‏خواهد چيزى را اثبات كند بلكه مى‏خواهد مشكل و مسئله‏اى را حل كند. تعريف انسان عبارت است از «موجودى كه هميشه پرسش دارد» يا موجود مسئله‏دار. در چنين فضايى، جهان فاقد يك تصوير معين است، چنان كه خود انسان نيز فاقد تصوير معين است، نه فلسفه مى‏تواند يك تصوير ثابت از جهان و انسان بدهد و نه علم. تئورى‏هاى علمى و فلسفى همه در حال تغيير و تحولند.

در چنين فضايى آنچه درباره دين و ديندارى براى انسان مطرح است پرسشهاى خاصى است و محور آنها اين پرسش اصلى و بنيادين است كه دين با من فاقد تصوير چه مى‏كند؟ آيا دين به من و به جهان تصوير و معنا مى‏بخشد؟ امروزه در درجه اول از نقش دين سؤال مى‏شود و نه از مطابقت‏يا عدم مطابقت گزاره‏هاى دينى با واقع، گويى پاسخ دادن به پرسش دوم از دسترس بشر خارج شده است.

امروز ديگر مسئله اين نيست كه انسان عقايد حقه را پيدا كند و آن را تصديق نمايد تا به نجات اخروى برسد، بلكه بشر خواستار آخرت و نجات معنوى در همين زندگى دنيوى است. عارفان ما گفته‏اند آخرت چيزى نيست كه بعدا بيايد، بلكه آخرت جنبه درونى آدمى است كه هم اكنون وجود دارد ولى آدمى از آن غافل است. براى بسيارى از انسانهاى امروز، اين پرده غفلت از آخرت دريده شده است. آنان با تمام وجود خود مى‏پرسند: دين با من حيرت زده و دغدغه دار و پر از مشكل درونى در همين زندگى و هم اكنون چه مى‏كند؟ اينان نمى‏توانند بنشينند و با وعده‏هاى نسيه، خود را دلخوش كنند، همچنان كه عارفان نتوانستند. در مباحث كلامى سنتى وعده‏هاى نسيه داده مى‏شود، مى‏گويند اين عقايد معين را بپذيريد و اين اعمال مشخص را انجام دهيد تا پس از مرگ در آخرت به سعادت برسيد. انسانهاى آگاه و پر دغدغه امروز نمى‏توانند به اين وعده‏ها بسنده كنند. انسان امروز مى‏خواهد آن حيات ديگر را كه در آخرت وعده داده شده از همين جا آغاز كند و بدون نهايت ادامه دهد. واضح است كه در چنين فضايى، اثبات يك سلسله اصول عقيدتى كارساز نيست. آنچه كارساز است‏حيات تازه بخشيدن به انسانها از طريق عرضه يك حقيقت گيرا و نهايى و درگير كردن تمام وجود انسان با آن حقيقت است.

در صدر اسلام هم پيامبر اسلام خدا، نبى يا معاد را اثبات نمى‏كرد; خطاب خداوند به انسان در قرآن مجيد، بر مبناى اين است كه خداوند خود را بر انسان عرضه كرده است و بر مبناى اثبات خداوند نيست، چنان كه پيامبر هم خودش را عرضه مى‏كرد نه اثبات. شيوه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم اين نبود كه با استدلالهاى كلامى، نبوت خود را برا ى مردم اثبات كند. نبوت پديده‏اى بود كه عرضه مى‏شد و توليد ايمان مى‏كرد. امروز هم ما علم كلامى لازم داريم كه از خدا، نبوت، وحى و معاد با شيوه دگرگون ساز و درگير كننده سخن بگويد، به گونه‏اى كه نه تنها انسان و جهان معنا پيدا كند، بلكه زايش و زندگى تازه‏اى براى آدمى ميسر گردد.

ما دينداران بر سر يك دو راهى ايستاده‏ايم: يا بايد عقب نشينى كنيم و بگوييم ما فقط در فضاى جازميت و با تصورات و تصديقات فلسفه اولى كه تمام آنها مستقيما نظر به عالم واقع داشت، مى‏توانستيم حرف بزنيم و چون امروز نمى‏توان با قاطعيت گذشته اين تصورات و تصديقات را مطرح كرد، پس حرفى براى گفتن نداريم. و يا بايد در همين فضاى عدم جازميت‏با مفاهيم و شيوه‏هاى جديد، به گونه‏اى سخن بگوييم كه سخن ما را بشنوند. انتخاب اول نه با مفاهيم ايمانى ما سازگار است و نه با مفهوم ابديت دين. وقتى مى‏گوييم دين ابدى است‏يعنى هميشه و در هر فضايى مى‏توان از آن سخن گفت. ما فقط راه دوم را مى‏توانيم انتخاب كنيم و راه ديگرى نداريم. (18)

خلاصه مطالب ياد شده اين است كه بشر جديد از جنبه فكرى و روانى داراى دو گونه صفات وويژگى‏هاى سلبى و ايجابى است كه با ويژگى‏هاى ايجابى و سلبى بشر گذشته متفاوت و متعارض است.

بشر قديم واقع انديش، جزم گرا و اثبات گرا بود، ولى بشر جديد چنين نيست. دغدغه او درك و شناخت واقعيات به صورت جزمى و يقينى نيست، به مطابقت و عدم مطابقت ذهن و عين نمى‏انديشد، بلكه تنها خواهان حل مسايل و مشكلات خويش است، و بنيادى‏ترين مسئله وى اين است كه چون فاقد تصوير معين از انسان و جهان است، از دين مى‏خواهد كه اين مشكل را چاره انديشى كند، پس علم كلام بايد متناسب با اين فضا عمل كنند، روش اثبات حقيقت را كنار گذارده و از روش عرضه حقيقت‏بهره گيرد. به جاى آنكه سعادت بشر را در سراى ديگر مطرح كند، به سعادت او در همين دنيا بيانديشد. چرا كه بشر جديد به وعده‏هاى نسيه دلخوش نمى‏كند، او طالب نقد است نه نسيه. بشر جديد آخرت را در باطن دنيا مى‏بيند و مى‏خواهد، نه در ادامه و پس از آن، يعنى در سراى ديگر، نگرش او در اين باره نگرشى است عارفانه، نه متكلمانه (البته به الگوى كلام سنتى)، قرآن كريم و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نيز روش اثبات را بكار نگرفته‏اند، بلكه از روش عرضه حقيقت‏بهره گرفته‏اند.

ارزيابى و نقد

مطالب ياد شده از جهاتى قابل بررسى و نقد است، در اين جا مواردى را يادآور مى‏شويم:

1. در اين مطلب كه در دنياى غرب، پس از رنسانس و رشد تجربه‏گرايى، فلسفه نظرى و متافيزيك دچار چالشهاى بسيارى شد، و با جزم انديشى عقلى و علمى مخالفتهاى بسيارى شد، و شكاكيت و نسبيت گرايى فضاى فلسفى غرب را مغلوب خود ساخت‏سخنى نيست. ولى تعميم چنين گرايشهاى فكرى و فلسفى به عموم بشر در روزگار معاصر معقول و منطقى نيست. حتى در دنياى غرب نيز چنان نيست كه جازميت فكرى و فلسفى به كلى منسوخ شده باشد. توماس آكويناس، بدون شك، يكى از جزم انديشان بنام در فلسفه والهيات مسيحى است، مبانى فكرى او و روش فلسفى كلامى وى با پاره‏اى تحولات، همچنان طرفداران بسيارى دارد، و به فلسفه نو توماسى (نئوتوميسم) معروف است.

به گفته كالين براون در سال 1963 در مراسمى كه به مناسبت چاپ جديد كتاب «الهيات آكويناس‏» برگزار شد، پاپ پل ششم اظهار داشت كه تعاليم آكويناس گنجينه‏اى است كه نه فقط به گروه دومينيك تعلق دارد، بلكه متعلق به كل كليسا وحتى تمام جهان است، نه تنها به قرون وسطا مربوط است‏بلكه براى تمام دوره‏ها از جمله عصر ما معتبر است. (19)

2. آيا به راستى بشر جديد طالب هيچگونه جزم و يقينى در حيات علمى و فكرى خويش نيست، اصولا آيا بدون داشتن لا اقل يك اصل قطعى و يقينى مانند يقين به عدم يقين، يا جازميت در اصل عدم جازميت مى‏توان به زندگى نظم و سامان بخشيد، و سعادت آرمانى خود را به دست آورد؟ حتى در دنياى غرب كه تا حدود بسيارى فلسفه‏هاى شكاكيت و نسبيت گرايى رواج يافته است، طرفداران اين فلسفه‏ها، نسبت‏به فلسفه خويش جزم و يقين دارند. اومانيسم، سيانتيسم، ليبراليسم، مدرنيسم و دهها ايسم ديگر از اين قبيل، كه همگى دستاوردهاى فرهنگ جديد در دنياى غربند، مظاهر بارز جزم انديشى بشر جديدند.

اين واقعيت‏هاى روشن دليل گوياى اين حقيقت است كه يقين‏گرايى وجزم انديشى از تمايلات فطرى بشرند، و در اين جهت ميان بشر گذشته وحال وآينده تفاوتى نيست، تفاوتها در متعلق جزم و يقين است. جهان ماوراء طبيعت وحقايق نامحسوس از جمله امورى‏اند كه در طول تاريخ تفكر بشرى مورد اثبات و نفى، و يقين و ترديد افراد بوده است، اين مطلب از ويژگى‏هاى بشر جديد نيست. اگر تفاوتى در اين باره است در چگونگى آن است نه در اصل آن.

شايد بتوان گفت در عصر جديد اين مسئله نسبت‏به گذشته افزايش و شدت يافته است. البته با توجه به نوساناتى كه در ادوار مختلف عصر جديد (پس از رنسانس) داشته است. به گواهى مورخان علم و فلسفه، نبايد شك‏گرايى بشر را در قرون جديد به نسبتى يكسان ارزيابى كرد، و مثلا قرن هيجدهم را با قرن هفدهم و قرن نوزدهم را با قرن بيستم همسان دانست.

3. بدون شك يكى از جنبه‏هاى تحول در علم كلام، شيوه‏هاى بحث و گفتگو است. اگر چه روشهاى منطقى بحث و گفتگو ثابت و همگانى‏اند، ولى بهره‏گيرى از آن روشها، بايد با اهداف متكلم و شرايط زمانى و مكانى و نوع مخاطب هماهنگ باشد. بدين جهت قرآن كريم از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مى‏خواهد كه از روشهاى حكمت، موعظه و جدال احسن، در دعوت به يكتاپرستى بهره بگيرد، و خود را به يك روش در همه جا و با همه كس مقيد نسازد. ولى معناى اين سخن اين نيست كه روش حكمت و برهان و اثبات حقايق دينى براى هميشه تعطيل گردد. متكلم معاصر بايد بكوشد تا از دستاوردهاى دانش و تجربه بشر در تبيين واثبات عقايد دينى بهره بگيرد، و در دعوت بشر به دين و يكتاپرستى شرايط فرهنگى او را در نظر بگيرد، تا بتواند رسالتهاى خويش را جامه عمل پوشاند، او به آگاهى‏هاى جديدى در زمينه‏هاى مختلف فلسفى و علمى نياز دارد.و بايد در خور فهم و زبان مخاطب سخن بگويد، ولى معناى اين سخن اين نيست كه مبانى فكرى و معرفتى او را صد در صد بپذيرد. آميختن اين دو به يكديگر از قبيل مغالطه «شكل و محتوا» ست. در فضاى شكاكيت و عدم جازميت‏سخن گفتن، غير از پذيرش شكاكيت و نفى يقين‏گرايى است.

4. به فرض اين كه بپذيريم بشر جديد سعادت اخروى را در همين دنيا مى‏خواهد، نبايد اين مطلب را با آنچه در عرفان اسلامى مطرح شده است، يكسان گرفت. دغدغه‏هاى بشر جديد تا آنجا كه به شكاكيت مبتنى بر تجربه‏گرايى و سيانتيسم مربوط مى‏شود، مربوط به تمايلات عالى و كمال گرايى معنوى نيست، چيزى كه آرمان عارفان بوده است، بلكه مربوط به خواسته‏ها و تمايلات مادى است.

آرى ما بر اساس جهان بينى الهى در اين مطلب ترديد نداريم كه انسان به مقتضاى فطرت الهى خويش كمال جو و فضيلت‏خواه است، ولى اين مطلب نيز مسلم است كه عوامل گوناگون فرهنگى واجتماعى در بارور شدن تمايلات فطرى مؤثر است كه رويج‏يقين‏گرايى وحق شناسى يكى از مهمترين اين عوامل است. هرگاه اسباب و عوامل مخالف رواج يافت، چراغ فطرت روشنايى نخواهد داشت، و تمايلات غريزى و خواسته‏هاى مادى فضاى فكر و روح انسان را فرا خواهد گرفت. گرايش به شكاكيت ونفى يقين و جزم در همه عرصه‏هاى زندگى از علايم خاموش شدن چراغ فطرت، و فاصله گرفتن از ارزشهاى جاويدان معنوى است. اگر به راستى بشر جديد جزم گرايى را به صورت مطلق مردود مى‏داند البته چنين نيست ديگر سخن گفتن از مفاهيم و مسايل ماوراء طبيعى بى‏معنا خواهد بود، مگر آن كه آنها را به گونه‏اى تفسير و تعبير كنيم كه محتواى اصيل خود را به كلى از دست‏بدهند. و آن، ديگر شكل و پوسته دين است نه روح و گوهر آن. حتى اگر گوهر دين را تجربه دينى بدانيم (چنان كه عده‏اى كه آقاى شبسترى نيز از آنان است چنين انديشيده‏اند) آن نيز بدون داشتن يقين و جزم نسبت‏به وجود حقيقت غايى ممكن نيست .

بدين نكته نيز بايد توجه داشت كه سخن ما در جازميت‏يا شكاكيت فلسفى وعلمى است، كه در مقاله «نقد تفكر كلام سنتى‏» نيز بدان تصريح شده است. به اعتقاد ما بدون داشتن چنين يقين و جزمى، يقين واعتقاد ايمانى به دست نخواهد آمد. اگر عرفا عقل واستدلال عقلى را در وصول به يقين ناب و خالص شهودى ناكافى دانسته‏اند، ولى بر ضرورت آن به عنوان مبنا و شالوده حركت عرفانى تاكيد نموده‏اند. يعنى بدون داشتن اعتقاد عقلى به وجود هستى مطلق و امكان معرفت‏شهودى نسبت‏به آن، شروع در عرفان نظرى و عملى بى‏معناست. آرى، پس از شروع حركت عرفانى و سلوك مراحل معرفت‏شهودى، عارف به مرحله‏اى از ايقان مى‏رسد كه فراچنگ عقل نمى‏آيد. پس، از نظر عرفان، يقين عقلى در عين اين كه ناكافى است ولى لازم و ضرورى است. (20)

5. اين مطلب كه قرآن و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در ارتباط با عقايد دينى و دعوت بشر به دين از روش اثبات بهره نگرفته، و روش عرضه را بكار گرفته‏اند، درست نيست. قرآن كريم در باب توحيد، نبوت و معاد روش اثبات را به وفور بكار برده است. و از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نيز مى‏خواهد تا از روشهاى حكمت (برهان)، موعظه حسنه (خطابه) و جدال احسن استفاده كند. قرآن شرح احتجاجات پيامبرانى چون ابراهيم عليه السلام را با مشركان يادآور شده است. و آشكارا از مخالفان توحيد مى‏خواهد كه اگر برهانى بر عقيده خود دارند بياورند. «قل هاتوا برهانكم ان كنتم صادقين‏» . (21) قرآن كريم، خود را معجزه الهى و سند راستگويى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم دانسته و با مخالفان به تحدى برخاسته است. (22) و درباره معاد به برهان حكمت استدلال كرده مى‏فرمايد: «افحسبتم انما خلقناكم عبثا وانكم الينا لا ترجعون‏» . (23) چنان كه در باب توحيد براهين بسيارى آورده است، كه معروفترين آنها برهان «تمانع‏» است «لو كان فيهما آلهة الا الله لفسدتا» (24) . با وجود چنين آيات روشنگر، و احتجاجات فراوان پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و ائمه طاهرين عليهم السلام درباره عقايد اسلامى، ادعاى اين كه قرآن و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم روش اثبات را بكار نگرفته‏اند بسيار شگفت آور است!

آرى، قرآن كريم طريق معرفت‏يقينى نسبت‏به عقايد دينى را منحصر در تفكر و تعقل نمى‏داند، بلكه راه تزكيه و تصفيه درون و شهود قلبى را نيز مطرح كرده است، تا كسانى كه شايستگى آن را به دست مى‏آورند، آن را بپويند. ولى طى اين طريق شرايط ويژه‏اى دارد كه تنها شمار اندكى از افراد بشر به فراهم آوردن آن كامياب مى‏گردند، عمومى‏ترين راهى كه قرآن كريم پيشنهاد كرده است، همانا راه تفكر و تغقل است.

6. دفاع ما از فلسفه و كلام سنتى به معنى غير قابل نقد بودن، يا كافى دانستن آن در حل مشكلات كلامى جديد نيست، ما نيز بر آنيم كه به كلام نوينى نيازمنديم، ولى اين سخن را كه همه آنچه متكلمان پيشين گفته و نوشته‏اند، غير مفيد و ناكار آمد است، و بايد آنها را كنار گذاشت و طرحى نو در انداخت را قبول نداريم. به اعتقاد ما آنچه از متكلمان قديم در تبيين عقايد اسلامى و اثبات و دفاع از آنها برجاى مانده است، ميراث گرانبهايى است كه مى‏توان بسيار از آن بهره گرفت، البته آثار و افكار كلامى گذشتگان بسان ديگر آثار علمى و معرفتى نيازمند نقد و نوسازى است. انجام چنين كار سترگى با حزم و واقع‏بينى و بهره‏گيرى از دانش و تجربه اهل فن ميسور است. بهره‏گيرى از مايه‏هاى عرفانى كه مورد نظر آقاى شبسترى است مى‏تواند به عنوان پيشنهادى در اين باره مورد تامل و تحقيق قرار گيرد. ولى نبايد آن را يگانه راه حل ممكن دانست و روشهاى ديگر را به كلى تخطئه كرد.

رويكرد عرفانى در الهيات مورد توجه عده‏اى از محققان غربى بويژه روانشناسان و روانكاران قرار گرفته است، متفكران مسلمان نيز به آن توجه نموده‏اند، ولى اين رويكرد را نمى‏توان يگانه روش، يا بهترين روشها در الهيات دانست. در غير اين صورت، به يكى از بدترين انواع جزم انديشى تن داده‏ايم!

7. آقاى شبسترى در اين جا انتظار بشر جديد از دين را اين دانسته‏اند كه چون علم و فلسفه از دادن تصويرى معين از انسان و جهان ناتوانند، آيا دين مى‏تواند اين نياز را برآورده سازد: «آيا دين به من و به جهان، تصور و معنا مى‏بخشد» ؟ وى در جاى ديگر يادآور شده است كه در دنياى غرب به اين نتيجه رسيده است كه دين نيز چون فلسفه و علم از عهده اين كار بر نمى‏آيد: «انسان غربى به لحاظ ذهنى به گونه‏اى است كه نمى‏تواند تصوير واحدى از جهان ارائه بدهد، زيرا يك اساس وانديشه شامل ندارد كه با آن بتواند از جهان خارج تصوير واحدى بدهد. جهان در انديشه انسان امروز فاقد تصوير است. از چنين زمينه ذهنى، به زمينه سكولار تعبير مى‏كنند. زمينه ذهنى‏اى كه دين سرپرستى‏اش را بر همه زمينه‏هاى فكرى از دست داده است، و تبديل شده به يك عنصر در كنار عنصر فلسفه، عنصر علم، عنصر ادبيات، وغيره، امروز، فكر غالب در غرب اين است‏» . (25)

به اعتقاد ايشان ، كلام جديد مسيحى بر اساس اين زمينه ذهنى شكل گرفته است. معناى اين سخن اين است كه از ديدگاه عالم جديد مسيحى دين نمى‏تواند تصوير جامع و روشنى از انسان و جهان به بشر جديد ارائه دهد، چنان كه فلسفه وعلم جديد نيز نتوانستند. با اين حال، وى مسلمانان را توصيه مى‏كند كه از شيوه‏ها و نظريه‏هاى آنان براى رويارويى با تفكر امروز، بهره‏گيرى كنند، آنان در برخورد با ماركسيسم، ماترياليسم و فلسفه‏هاى جديد تجربه‏هاى خوبى دارند كه مى‏تواند براى ما قابل استفاده باشد. (26)

الگو بردارى از الهيات جديد مسيحى لازمه‏اش اين است كه ليبراليسم كلامى، سكولاريسم، نفى وحى لفظى، خلاصه كردن گوهر دين در تجربه دينى، نفى اصالت و قداست از قرآن و سنت، تاريخى دانستن آن، گشودن باب قرائت‏هاى مختلف وحتى متعارض از متون وحيانى را بپذيريم، و دين را عنصرى در كنار و در عرض علم و فلسفه و هنر بنشانيم، نه شامل و ناظر بر ابعاد گوناگون زندگى فردى و اجتماعى انسان. و در يك كلام ورشكستگى دين را از ارائه تصويرى جامع از انسان و جهان اعلان نماييم! ! آيا چنين كارى مصلحت آميز، مشروع ومعقول است؟ اين گونه روش‏ها دين را از گزند هر گونه تعارض و برخورد با فلسفه‏ها و نظريه‏هاى علمى مصون مى‏دارد. ولى البته، به قيمت منزوى كردن و بى خاصيت نمودن آن. دينى كه نتواند تصوير روشن وجامعى از انسان و جهان ارائه دهد، و جهان بينى و ايدئولوژى و فلسفه اجتماعى مشخصى را به بشر عرضه كند، و به عنصرى مصرف كننده و منفعل در برابر مكاتب فلسفى وعلمى جديد تبديل شود. وجز در خلوت درون جايگاهى نداشته باشد، چگونه مى‏تواند به رسالت هدايتگرى بشر كه بنيادى‏ترين رسالت آن بوده است، جامه عمل بپوشاند!

كلام جديد و مدرنيسم

در جاى ديگر، آقاى شبسترى كلام جديد را با مقياس مدرنيسم سنجيده است. مقصود مدرنيسم از نگاه او دگرگونى‏هاى بنيادى است كه در چهار سده اخير در مغرب زمين روى داده و كم و بيش، به ديگر جوامع نيز سرايت كرده است. مظاهر اين دگرگونى‏ها را مى‏توان در تحول فلسفى، تحول فرهنگى سياسى، و تحول صنعتى واقتصادى يافت. در فلسفه، برخى از فيلسوفان مانند جان لاك، هيوم و كانت ذهن و شناخت آدمى را نقادى كردند و در نتيجه مفاهيم و مقولات ارسطويى در فلسفه اولى را به چالش انداختند. به چالش افتادن آنها دين شناسى قديم را كه مبتنى بر آن مقولات بود نيز با مشكل روبرو ساخت.

در جريان تحول فرهنگى، انسان‏ها كليه عناصر فرهنگى، عادات و رسم‏هاى گذشته خويش را بازنگرى كردند. يعنى از گذشته خويش فاصله تاريخى گرفتند و آن را به نقد گذاشتند. اين فاصله‏گيرى تاريخى كه مهمترين رويداد فرهنگى سده‏هاى اخير به شمار مى‏آمد با تحولى سياسى همراه بود كه هدف آن براندازى رژيم‏هاى استبدادى بود. مسايلى چون آزادى، مشاركت‏سياسى، مساوات و برابرى، حقوق بشر و... در اين دوره مطرح شد و اين تفكر را پديد آورد كه چارچوبهاى محكم زندگى اجتماعى سياسى گذشته، ديگر فرو ريخته، و پس از اين بر عهده افراد جامعه است كه با انتخا ب خود براى زندگى چارچوب تعيين كنند. بدين سان اداره زندگى اجتماعى سياسى به دست‏خود انسان‏ها افتاد. نتيجه اين تحول قداست زدايى از چارچوب‏هايى بود كه پيش از اين از طرف كليسا براى نظام اجتماعى سياسى جوامع غربى ارائه مى‏شد.

تلقى گذشته از چارچوب‏هاى اجتماعى سياسى اين بود كه آنها قوانينى است كه توسط خداوند در نظام خلقت نهاده شده، و كليسا نگهبان آن‏ها است. اما تصور بشر دوران مدرنيته بر اين است كه اين انسان است كه بايد نظام اجتماعى سياسى و معيارهاى آن را صورت بندى كند و كليسا (بخوانيد دين) ديگر نقشى ندارد.

در حوزه علم، صنعت واقتصاد نيز تحولات عمده‏اى رخ داد، و موجب پيدايش نهادها و سازمان‏هاى پيچيده زيادى در جوامع مغرب زمين شد كه خود پيامدهاى فرهنگى بسيارى به دنبال داشت.

مجموعه اين تحولات، چارچوب‏هاى فكرى را كه به طور سنتى در جوامع غربى وجود داشت، درهم ريخت و افق ديگرى از تفكر را گشود. اين تحول‏ها، به صورت يك موج نيرومند از كشورهاى غربى بيرون آمد و به سوى تقريبا همه كشورهاى عالم سرايت كرد.

از سوى متكلمان و عالمان دينى، در برابر مدرنيسم دو واكنش متفاوت نشان داده شد. عده‏اى آن را به عنوان يك فاجعه فرهنگى، و به مثابه يك انحراف و بدعت در مسير زندگى بشر تلقى كرده و مردود دانست. آنان اصرار مى‏ورزيدند كه بايد درباره دين با همان مفاهيم و مقولات فلسفى گذشته سخن گفت، و راه ديگرى وجود ندارد، از نظر آنان همه آنچه فيلسوفانى چون هيوم و كانت و معرفت‏شناسان متاخر درباره بى اعتبارى آن مفاهيم و مقولات گفته‏اند باطل است.

در مقابل اين گروه، كسانى بودند كه تحولات ياد شده را انحراف ندانستند، بلكه آنها را واقعيت‏هايى دانستند كه بايد جدى گرفته شوند، از نظر آنان ديدگاههاى فلسفى و معرفت‏شناختى جديد، فلسفه اولى را با مشكل جدى روبرو كرده است. و بايد در تبيين دين و دفاع از آموزه‏هاى دينى روش و مقوله‏هاى ديگرى را جستجو كرد.

كلام جديد تنها براى گروه دوم معنا دارد، يعنى كلام جديد آنگاه معناى خود را باز مى‏يابد كه تحولات فرهنگى، فلسفى و علمى سده‏هاى اخير را نه فقط به عنوان واقعيت‏هاى تاريخى بپذيريم، بلكه براى آنها اعتبار قايل شويم. (27)

نقد

در بررسى و تحليل مدرنيسم نبايد واقعيت را با حقيقت‏به هم در آميخت. مدرنيسم يك واقعيت است ولى هر واقعيتى را نمى‏توان حقيقت (درست) دانست. فى المثل بمباران اتمى هيروشيما و ناكازاكى توسط امريكا يك واقعيت است ولى حقيقت (حقانيت) ندارد. حال كه چنين است، بايد ديد منطق و معيار آزمون حقيقت چيست؟ و آيا اين منطق و معيار در فلسفه، علم، سياست و اقتصاد يك چيز است، يا در هر جا منطق و معيار ويژه‏اى لازم است؟ برخى، حقيقت را با مقياس و منطق زمان اندازه مى‏گيرند، و در نتيجه هر تحول جديدى را حق و درست مى‏پندارند، و بر اين اساس گذشته را تخطئه مى‏كنند. لازمه چنين مبنا و مقياسى، نسبى دانستن حقيقت است، چنان كه در فلسفه ماترياليسم ديالك تيك چنين است. بر اين مبنا، هر تحولى آهنگ تكامل دارد، خواه در قلمرو علم و صنعت‏باشد، يا فرهنگ و فلسفه. فى المثل همان‏گونه كه فيزيك نيوتن تكامل يافته‏تر از فيزيك ارسطويى است، فلسفه هيوم و كانت نيز پيشرفته‏تر از فلسفه ارسطويى است.

ولى قياس اين دو مقوله به يكديگر قياس مع الفارق است، چرا كه ماهيت مسائل فلسفى ومتافيزيكى، با ماهيت مسايل علمى و فيزيكى متفاوت است. فلسفه، هستى‏شناسى به صورت كلان و كلى است، ولى فيزيك، شناخت‏برخى از ابعاد يا صفات عالم طبيعت است. در فلسفه ابزار عقل و روش قياس معتبر است، و در فيزيك ابزار حس (البته با تكيه بر پاره‏اى اصول عقلى) و روش استقراء كارساز است. خطاى متفكران دوران قرون وسطا اين بود كه اين دو گونگى را رعايت نكردند، و در طبيعت‏شناسى نيز روش قياس و ابزار عقلى را به كار مى‏بستند، و در نتيجه فرايند تحول و تكامل علمى را متوقف ساختند. اينك، تجربه گرايان و مخالفان تفكر عقلى همان خطا را به گونه‏اى ديگر مرتكب مى‏شوند، وآن اين كه ابزار حس و روش استقرايى را به فراتر از حوزه طبيعت‏شناسى يعنى به متافيزيك نيز سرايت مى‏دهند. و بدين طريق ناكار آمدى يا نادرستى مفاهيم و مقولات فلسفى قديم را نتيجه مى‏گيرند.

دفاع از برترى فيزيك جديد بر فيزيك قديم توجيه علمى و منطقى دارد، چرا كه هم ابزارهاى جديد نسبت‏به ابزارهاى قديم برترى دارد، وهم تجربيات بشر جديد كه ميراث دار آزمون‏ها و خطاهاى گذشتگان است، بيشتر از گذشته است. ولى اين دفاعيه در مورد مسايل فلسفى موجه نيست. مسايل فلسفى، داده‏هاى حس و تجربه حسى نيستد تا قانون تحول وتكامل فيزيك و ديگر علوم طبيعى و تجربى بر آنها جارى شود. مسايل فلسفى كلى و عقلى‏اند، و تنها بر اساس معيارهاى عقلى بايد درباره درستى يا نادرستى آنها داورى كرد. اين كه جسم مركب از ماده و صورت است، يا حركت‏به معنى خروج تدريجى چيزى از قوه به فعليت است، واين كه ملاك نيازمندى معلول به علت، امكان ذاتى يا فقر وجودى او است، و اين كه با علت تامه، وجود معلول واجب، و بدون آن ممتنع بالغير خواهد بود، و اين كه هستى ملازم با وجوب و فعليت است، ووجود داراى اصالت، و ماهيت اعتبارى و غير اصيل است و نظاير آن، يك رشته مفاهيم و مسايل عقلى وتحليلى است كه بايد بر اساس معيارهاى عقلى وتحليل دقيق ذهنى بررسى شود.

سخن، اين نيست كه اين مسايل انتقاد پذير نيست، سخن در اين است كه انتقاد آنها بايد با روش و ابزار مناسب آن انجام گيرد. اين خلائى است كه متاسفانه در اكثر مكاتب و فلسفه‏هاى جديد غربى به چشم مى‏خورد. و در نتيجه فلسفه اولى در غرب، به بى‏راهه رفته است. فاجعه و انحراف دانستن مدرنيسم در چهره فلسفى آن به اين معناست نه به اين دليل كه چون با آراء فلسفه ارسطويى مخالفت كرده است، يك فاجعه و انحراف است، بلكه به دليل اين كه فلسفه از مسير درست‏خود منحرف شده است.

«اسلوب و روش فكرى خاص هر علمى عبارت است از يك نوع ارتباط فكرى خاصى كه بين انسان و موضوع آن علم بايد برقرار شود، و بديهى است كه نوع ارتباط فكرى بين انسان و چيزى، بستگى دارد به نحوه وجود آن چيز، اگر آن چيز از اجسام است ناچار بايد ارتباط جسمانى و مادى بين انسان و آن چيز برقرار شود كه از طريق مشاهده حسى و آزمايشى انجام مى‏گيرد، واگر آن چيز وجود نفسانى (درونى) دارد بايد از مشاهده حضورى و نفسانى استفاده شود، واگر آن چيز كيفيت عقلانى دارد بايد با روش قياس و برهان و تحليل عقلانى مورد بررسى قرار گيرد» . (28)

آرى، اگر دنياى غرب پس از رنسانس در زمينه علم و تكنولوژى پيشرفت‏هاى مهمى داشته و گام‏هاى بلندى را به سوى تكامل برداشته است، دليل بر اين نيست كه در فرهنگ و فلسفه نيز همين مسير را پيموده است، بلكه شواهد تاريخى و تامل و تحقيق خلاف آن را ثابت مى‏كند. در زمينه فلسفه اولى به جرات مى‏توان گفت كه غرب سير نزولى داشته است نه سير صعودى واستكمالى. به گفته استاد مطهرى: «حقيقت اين است كه غرب در آنچه حكمت الهى ناميده مى‏شود، بسيار عقب است و شايد عده‏اى نتوانند بپذيرند كه غرب به فلسفه الهى مشرق و خصوصا فلسفه اسلامى نرسيده است. بسيارى از مفاهيم فلسفى كه در اروپا سر وصداى زيادى بپا مى‏كند، از جمله مسايل پيش پا افتاده فلسفه اسلامى است...» . (29)

تلاش‏هاى فكرى و كاوش‏هاى فلسفى فيلسوفانى چون دكارت، اسپينوزا، لايب نيتس، جان لاك، هيوم، كانت، هگل، شلاير ماخر، ديلتاى، هييدگر، راسل، ويتگنشتاين، برگسن و ديگران درخور تقدير است، چنان كه سهم ويژه آنان در فرايند تحول و تكامل معرفت‏بشرى قابل ترديد نيست. اهتمام آنان به مساله معرفت‏شناسى و طرح مسايل نوين در اين باره ، ستودنى است، ولى هيچيك از اين امور دليل منطقى بر حقانيت و درستى آراء و انديشه‏هاى فلسفى آنان نيست. اگر بناست، از جزم انديشى فلسفى بپرهيزيم، نبايد نقدهاى برخى از فيلسوفان ياد شده را بر فلسفه اولى قطعى و صد در صد تلقى كرده، و نادرستى فلسفه اولى را مسلم بينگاريم. وحق انتقاد را براى طرفداران فلسفه اولى محترم بشماريم. با رعايت اين اصل براى فلسفه متافيزيك حداقل در رديف فلسفه‏هاى رقيب حق حيات قائل شده، و راى قطعى به ناكار آمدى آن صادر نخواهيم كرد. در غير اين صورت يكى از بدترين روش‏هاى دگماتيستى را روا داشته‏ايم.


پى‏نوشت‏ها:

1. محمد مجتهد شبسترى، هرمنوتيك، كتاب و سنت، ص 184 185 با اندكى تلخيص.
2. بقره/285.
3.هرمنوتيك، ص 275 276.
4. «ان فى خلق السماوات والارض وآختلاف الليل والنهار لايات لاولى الالباب... ربنا اننا سمعنا مناديا ينادى للايمان ان آمنوا بربكم فآمنا...» (آل عمران/190 194) .
5. هرمنوتيك، ص 185.
6. هرمنوتيك، ص 186185.
7. هرمنوتيك، ص 187186.
8.نگارنده اين مساله را در بحثهاى علم و دين به تفصيل بررسى كرده است.
9. بقره/3. 10.ذاريات/2120.
11. نهج البلاغه، خطبه اول.
12. نهج البلاغه، كلمات قصار، 470.
13.نهج البلاغه، خطبه 49.
14. سوره عصر.
15. عنكبوت/64.
16. ر.ك كشف المراد، مبحث نبوت، فصل اول.
17. ر.ك محاضرات فى الالهيات، ص 343 344، قواعد العقائد، ص 108 109.
18. هرمنوتيك، ص 192188.
19. كالين براون، فلسفه و ايمان مسيحى، ترجمه ميكائيليان، ص 25.
20. ر.ك ابن تركه، تمهيد القواعد، با مقدمه و تصحيح سيد جلال الدين آشتيانى، ص 270; لاهيجى، عبد الرزاق، گوهر مراد، ص 34، 38، آية الله جوادى، شناخت در قرآن، ص 379 380.
21. انبياء/24.
22. بقره/23.
23. مؤمنون/115.
24. انبياء/22.
25. هرمنوتيك، ص 253.
26. همان، ص 253 254.
27. هرمنوتيك، ص 227 236.
28. اصول فلسفه و روش رئاليسم: 3/15.
29. علل گرايش به ماديگرى، ص 73.

كلام اسلامي- شماره 37