محمد بن عبد الرحمان بن قبه رازى متكلمى جليل القدر
اكبر ترابى قمشهاى
ابو جعفر محمد بن عبدالرحمان بن قبه معروف به ابن قبه، از دانشمندان بزرگ و
متكلمان حاذق امامى مذهب است. آگاهى ما از جزئيات زندگى او بسيار ناچيز است. از سال
تولد و وفات و كيفيت نشو و نماى او و تعليم و تعلمش، اساتيد و شاگردانش به جز مقدار
كمى كه رجالى بزرگ نجاشى نوشته است اطلاعى ديگر در دست نيست.
نجاشى مىنويسد: او متكلمى عظيم القدر، نيكو عقيده، نيرومند و قوى پنجه در علم
كلام بود. در ابتدا معتزلى مسلك بود سپس مستبصر شد و به مذهب اماميه درآمد، و
كتابهايى در كلام دارد; از علم حديث نيز بهرهاى داشت و ابن بطه از او روايت مىكند
و نام او را در فهرست كسانى كه از ايشان سماعى داشته ذكر كرده است.
تاليفات ابن قبه عبارت است از: 1.الانصاف فى الامامة; 2. المستثبت; نقض كتاب ابو
القاسم بلخى; 3. الرد على الزيدية; 4. الرد على ابى على الجبايى; 5. المسالة
المفردة فى الامامة.
نجاشى به نقل حكايتى مىپردازد كه در مجلس سيد رضىرحمه الله و در محضر شيخ
مفيدرحمه الله از ابو الحسين بن مهلوس علوى شنيده است. وى از ابو الحسين سوسنجردى
(از بزرگان اصحاب امامى مذهب و از متكلمان صالح و شايسته است و كتابى در امامت
تاليف كرده و به آن كتاب شهرت يافته است و پنجاه بار با پاى پياده به زيارت خانهى
خدا مشرف شده بود) روايت مىكند كه گفت:
بعد از زيارت امام هشتم على بن موسى الرضا عليمها السلام به بلخ نزد ابو القاسم
بلخى رفتم تا با او مراوده و گفتگويى داشته باشم. او مرا مىشناخت، همراه من كتاب
ابى جعفر بن قبه در امامت همان كتاب معروف به «الانصاف» بود; ابو القاسم بلخى آن
را گرفت مطالعه كرد و نقدى به نام «المسترشد فى الامامة» بر آن نوشت. در بازگشتم
از بلخ به رى كتاب بلخى را بر ابن قبه عرضه كردم وى بر آن نقضى به نام «المستثبت فى
الامامة» نوشتبه من داد، آن را براى ابو القاسم بلخى بردم مطالعه كرد، ردى به نام
«نقض المستثبت» بر آن تاليف كرده به من داد، آن را به رى آوردم تا بر ابن قبه عرضه
كنم لكن او از دنيا رفته بود. (1)
ابن نديم مىنويسد: ابو جعفر محمد بن قبه از متكلمان شيعى وحاذقان آنان است كتاب
«الانصاف فى الامامة» و «كتاب الامامة» از تاليفات اوست. (2)
شيخ طوسى در فهرست مىگويد: از متكلمان امامى مذهب و از حاذقان آنان است در
ابتدا معتزلى بود سپس به مذهب اماميه گرويد و در اين مذهب صاحب بصيرت گشت، كتابهايى
در امامت تاليف كرده كه از جملهى آنها: كتاب «الانصاف» و كتاب «المستثبت» نقض
كتاب «المسترشد» ابوالقاسم بلخى و كتاب تعريف زيديه و غير آنهاست. (3)
ابن داود و علامهى حلى نيز نام او را به بزرگى ستودهاند و گفتار شيخ و نجاشى
را در بارهى وى نوشتهاند. (4) و شيخ حر عاملى از او به عنوان فقيه و
متكلمى عظيمالشان امامى مذهب كه صاحب تاليفاتى استياد مىكند. (5)
ابن ابى الحديد او را متكلمى امامى مذهب، مؤلف كتاب مشهور «الانصاف» و از
شاگردان ابوالقاسم بلخى مىداند كه قبل از تولد سيد رضى از دنيا رفته است. (6)
از ترجمهى ابو محمد حسن بن موسى نوبختى استفاده مىشود نامبرده با ابن قبه
مراسلاتى داشته است و نوبختى دو جوابيه براى او نوشته است. (7) ديگر
دانشمندان و علماى رجال نيز به همين مقدار در شرح زندگى او بسنده كردهاند، آنچه
مسلم است وى قبل از تولد سيد رضىرحمه الله (406-358) از دنيا رفته است; زيرا ابن
ابى الحديد معتزلى در شرح نهجالبلاغه در پاسخ كسانى كه خطبهى شقشقيه را از كلمات
امير مؤمنان عليه السلام نمىدانند مىنويسد: من قسمتهايى از اين خطبه را در كتاب
«الانصاف» ابن قبه ديدهام وى شاگرد ابو القاسم بلخى است و قبل از به دنيا آمدن
سيد رضى از دنيا رفت. (8) بلكه از نوشتهى نجاشى هويداست كه وفات ابن
قبه پيش از وفات ابو القاسم كعبى بلخى عبد الله بن احمد بن محمود (319-273) بوده
است. در حاشيهى شافى عبد الزهراء حسينى سال وفاتش را 317 هجرى در خراسان ذكر
كرده (9) ، ولى تاكنون دليلى بر اين تاريخ پيدا نكردهايم.
هيچكدام از تاليفات ابن قبه باقى نمانده استبا اينكه ابن ابى الحديد و قبل از
وى قطب راوندى و بعد از او ابن ميثم بحرانى كتاب «الانصاف» او را ديدهاند. حاج
آقا بزرگ تهرانى مىنويسد: از مصادر الانوار ميرزا محمد اخبارى استفاده مىشود كتاب
«الانصاف» در كتابخانهى او بوده است و شايد در كتابهاى حفيدش ميرزا عنايت الله
معاصر يافتشود. (10)
خوشبختانه قسمتى از تاليفات ابن قبه در لابهلاى كتب ديگر آمده است، شيخ
صدوقرحمه الله در كمالالدين در دو جا عين مطالب از ابن قبه را آورده است:يكى در
رد ابو الحسن على بن احمد بن شبار كه منكر غيبت امام زمان عجل الله تعالى فرجه
الشريف بوده (صفحهى53تا 63) و ديگرى در رد ابو زيد علوى رسالهى «رد زيديه»ى ابن
قبه را كه در حدود سىو دو صفحه است و سيد مرتضى در شافى، در ردقاضى عبدالجبار از
كلمات ابن قبه استفاده كرده و در صفحهى 126، جلد دوم مىنويسد: ما در جواب مؤلف
(صاحب كتاب مغنى قاضى عبدالجبار معتزلى) عين كلمات ابو جعفر ابنقبه را مىآوريم. و
در دنبالهى آن مىنويسد: اين الفاظ از ابن قبه بود اگر چه ما در اول اين فصل به
ايراد معناى كلام او پرداختيم و جميع الفاظش را نياورديم. ظاهر اين عبارت بيانگر آن
است كه تمام آنچه در اين فصل (از صفحهى 65تا 128) آورده است از ابن قبه گرفته است.
در الفصول المختارة نيز مطلبى را از كتاب «الانصاف» ابن قبه براى استادش شيخ مفيد
نقل مىكند: «ابن قبه رحمة الله عليه در كتاب انصاف مىنويسد:
شيخى از معتزله منكر استعمال عرب واژهى مولى را در سيد و امام بود، من براى او
شعر اخطل را خواندم:
فما وجدت فيها قريش لامرها
اعف و اولى من ابيك و امجدا
و اورى بزنديه و لو كان غيره
عداة اختلاف الناس اكدى و اصلدا
فاصبحت مولاها من الناس كلهم
و اخرى قريش ان تهاب و تحمدا (11)
بيشتر اهميت و شهرت ابن قبه در بين علماى شيعهى متاخر از جهت اشكالى است كه او
در امكان تعبد به ظن مطرح كرده بلكه تعبد به آن را محال مىداند، اگر چه عين كلمات
ابن قبه در دست نيست ولى مضمون استدلالش در اين باب بازگشتبه دو دليل دارد:
1. عمل كردن به خبر واحد و تعبد به ظن مستلزم تحليل حرام و تحريم حلال مىشود;
زيرا ممكن است آنچه را مخبر به حليتش خبر مىدهد در واقع حرام باشد و يا بر عكس،
خبر از حليتحرامى دهد.
2. بين خبر دادن از خدا و خبر دادن از رسول خدا ملازمه هست، همانگونه كه خبر
واحد در اخبار از خدا به اجماع باطل است پس ملازم آن هم باطل است. (12)
شيخ طوسى به اين قول بدون اشاره به دليلش در عدة الاصول تصريح و آن را رد
مىكند (13) و ديگر دانشمندان و فقهاى امامى مذهب كه به حجيتخبر واحد
معتقدند ادلهى ابن قبه را به نقد كشيدهاند.
در پايان اين نوشتار گوشهاى از استدلال ابن قبه در ايراد بر ابى زيد علوى را
متذكر مىشويم تا حذاقت و تيزبينى و مهارت و استادى او را در علم كلام دريابيم.
ابوعلى زيدى در كتاب «الاشهاد» خود مىنويسد: زيديه و اماميه معتقدند كه حجت و
خليفهى پيامبر بايد از فرزندان فاطمهى زهراعليها السلام باشد. دليل اين اعتقاد،
گفتار رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در حجة الوداع و قبل از رحلتش در مرضى كه
به دنبال آن از دنيا رفت; ذكر شده است:«ايها الناس قد خلفت فيكم كتاب الله و عترتي
الا! انهما لن يفترقا حتى يردا علي الحوض، الا! و انكم لن تضلوا ما استمسكتم بهما»
(اى مردم دو چيز را در ميان شما به يادگار مىگذارم آن دو چيزى كه اگر بدان چنگ
زنيد هرگز گمراه نشويد، و آن دو از هم جدا نشوند تا در حوض بر من وارد گردند.) سپس
اماميه مخالفت اجماع كرده و امامت را در بطن خاصى از عترت (در ذريهى امام حسين
عليه السلام) و آن هم براى مردى از آن نسل در هر عصر قائلند.
ابن قبه مىنويسد:«اين كلام گهربار رسول گرامى اسلام دلالتى روشن و برهانى واضح
بر اعتقاد اماميه و بطلان اعتقاد زيديه است; زيرا روايتشريف بيانگر اين است كه
حجتخدا بعد از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از عجم يا طوايف عرب نيستبلكه
امامت فقط در عترت او است و براى معرفى كردن امام، عترت را قرين كتاب قرار داده
فرمود: «الا و انهما لن يفترقا حتى يردا علي الحوض» هيچگاه ميان قرآن و عترت
افتراق و جدايى نخواهد افتاد تا در حوض كوثر بر من وارد شوند; پس فهميديم كه اولا
حجت از كتاب جدا نخواهد شد و ثانيا اگر دستبه دامن چنين حجتى بزنيم گمراه نخواهيم
شد و ثالثا: كسى كه از كتاب جدا نشود، اطاعت از او بر امت واجب است.
اگر حجتبخواهد از كتاب خدا جدا نباشد به حكم عقل بايد عالم به قرآن و ناسخ و
منسوخ خاص و عام، واجب و مستحب، محكم و متشابه آن باشد تا هر چيزى از قرآن را در
جاى خود به كار گيرد تقديم و تاخيرى انجام ندهد و واجب است عالم به جميع احكام دين
و معارف شرع باشد تا در مواردى كه بين امت اختلاف در تاويل و تفسير كتاب و سنت
استبتوان به او مراجعه كرد و حق و واقع را از او گرفت و از سويى اگر حجتبعد از
پيامبر چيزى از احكام و معارف را نداند ديگر اطمينانى به او نيست ممكن است ناسخ را
به جاى منسوخ، متشابه را به جاى محكم و مستحب را به جاى واجب بگيرد در اين حال او
از كتاب جدا شده، شرط وجوب اطاعت را دارا نخواهد بود و با ديگر مردمان مساوى است.
بنابر اين به حكم اين حديثشريف، اعتقاد اماميه صحيح است كه حجتبايد از عترت
پيامبر باشد در حالى كه معصوم و جامع تمام علوم و معارف و امين بر كتاب خداست. اگر
چنين فردى با اين ويژگيها در امامان زيدى هست آن را به ما معرفى كنيد تا از او
متابعت كنيم و گرنه حق سزاوارتر است تا پيروى شود. (14)
پىنوشتها:
1. رجال النجاشي، ص 376.
2. فهرست نديم، ص 225.
3.الفهرست للطوسى، شماره 597.
4. رجال ابن داود، ش1440، ص 177; خلاصة الرجال، ص 143.
5. تذكرة المتبحرين، ص 597.
6. شرح نهج البلاغه:1/206.
7. رجال النجاشي، ص 63.
8. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد:1/206.
9. الشافى:2/126.
10. الذريعه:2/396.
11. الفصول المختارة، ص 22.
12.معارج الاصول، 141; قوانين الاصول:1/432; فرائد الاصول، ص 24.
13. عدة الاصول:1/297.
14.كمال الدين، ص 94.
كلام اسلامي -ش21