اصول عقايد و نظرات مذهب شيعه اثنى عشريه
در مورد عقايد و نظرات شيعه ى اثنى عشريه توسط بزرگان علماء و متكلمين و فقهاى اين مذهب, كتب فراوانى تاءليف و تنظيم شده است كه خوشبختانه تعداد اين كتب كم نيست. اصول عقايد مذهبى و سياسى و اجتماعى شيعه بصورت مشروح در اين كتابها, آمده است. اما از آنجا كه در اين كتاب سعى شده پس از ذكر تاريخچه و چگونگى رشد هر يك از مذاهب به اصول عقايد و نظرات اجتماعى سياسى آنان نيز اشاره شود, اجمالاً اهم اصول اعتقادى و كلامى اثنى عشريه را بررسى مى كنيم.
1ـ نظر شيعه اماميه در مورد توحيد : شيخ صدوق در كتاب اعتقادات, در مورد اعتقاد شيعه اثنى عشريه پيرامون توحيد مى گويد ((بدانكه اعتقاد ما در توحيد اين است كه, خدا تعالى يكى است و هيچ چيز مثل او نيست. قديم است و هميشه سميع و بصير و دانا و حّى و درستكار و قيام كننده به امر خلائق و غالب و پاك از تمام معايب و توانا و صاحب غنا بوده و خواهد بود. نه موصوف به جوهر مى شود و نه جسم و نه صورت, و نه عرض و نه خط و سطح و سنگينى و سبكى و قرار و حركت و مكان و زمان, و برتر است از همه صفتهاى آفريدگان و بيرون است از هر دو حد, حد ابطال و نيستى و حد تشبيه و مانند داشتن. او جوف ندارد, فرزند, نياورده كه وارثش شود. و زاده نگرديده كه ديگرى شريك ملكش باشد. و احدى كفو او نبوده نه او را مقابلى است و نه تشبيهى و نه جفتى و نه نظيرى و نه شريكى, چشمها و وهمها او را نمى يابد و او مى يابد آنها را, او را پينكى و خواب نمى گيرد و او صاحب لطف و آگاهى است. خالق همه چيز است. نيست خداوندى مگر او مخصوص اوست آفرينش و فرمان.((تبارك الله رب العالمين))1 از نظر اماميه, از خداوند مى توان به شيئى (چيز) تعبير كرد البته چيزى كه حقيقش درك نمى شود و حدى ندارد زيرا هر چيز كه در تصور آيد خدا غير آن چيز باشد2. هم از اين رو تشبيه شرك است و هركس كه معتقد به تشبيه باشد مشرك 3.
شيخ صدوق معتقد است كه اگر در احاديث و روايت معتبر گاهى به نوعى تشبيه بر مى خوريم اين تشبيه همانند تشبيهاتى است كه در قرآن نيز آمده است مثلاً در آيات شريفه ((و نفحت فيه من روحى)) 4 يا ((كل شيئى هالك الا وجهه))5 يا ((بل يداه مبسوطنان))6 يا ((والسموات مطويات بيمنه))7 و... نوعى تشبيه بكار, رفته است كه هر يك تفسير و تاءويل خاص خودش را دارد. همانطور كه گفته شده خداوند را صفاتى است صفات پروردگار به دو دسته صفات ثبوتيه كه صفات كمالى است و خداوند به آنها متصف است, و صفات سلبيه كه از نقص و كاستى ناشى مى شود و خداوند از اتصاف به آنها منزه است, تشكيل مى شود8.
2ـ بداء : شيخ مفيد در مورد بداء مى گويد, اعتقاد اماميه بدين موضوع از راه سمع است نه از راه عقل چرا كه اخبار راجع به بداء از ائمه هدى (ع) بسيار وارد شده است 9. از امام باقر (ع) و امام صادق (ع) نقل شده است كه گفته اند, علم دو گونه است 1ـ علمى كه نزد خداوند در خزانه است و كسى از مخلوق از آن آگاه نيست و بداء از اين علم باشد. 2ـ علمى واقع خواهد شد زيرا خدا نه خودش را تكذيب كند و نه فرشتگان و پيامبراش را. اما علمى كه نزدش در خزانه است هر چه را خواهد پيش دارد و هر چه را خواهد پس اندازد و هر چه را خواهد ثبت كند10. نكته مهم اين است كه بر خلاف بندگان در مورد خدا, بداء ناشى از جهل نيست11, شيخ صدوق در اين مورد مى گويد هر كه گمان كند كه براى خدا بداء روى داده بوجود پشيمانى, پس او در نزد ما كافر است بخداوند 12.
شيخ مفيد مى گويد, بداء از خداى تعالى مختص است به آن چيزى كه مشروط است در تقدير و بداء در مورد حق تعالى انتقال از عزيمتى به عزيمت ديگر نيست و تعصب راءى هم نمى باشد و جز اين نيست كه بداء اطلاق مى شود بر خداوند بر وجه استعاره و مجاز چنانكه غضب و رضا اطلاق مى شوند مجازاً بدون حقيقت و اين قول به مذهب ضرر نمى زند13. از جمله جنجال برانگيزترين بداهاى تاريخ شيعه كه به نوعى در تفرق و جدائى در اين مذهب نيز نقش داشت, بدائى است كه گفته مى شود در مورد اسماعيل فرزند بزرگ امام صادق (ع) روى داده است. از آن حضرت نقل شده, كه فرمود ((هيچ بدائى نشده براى خدا مثل بدائى كه شد براى او درباره ى فرزندم اسماعيل))14.
شيخ صدوق در اين مورد مى گويد, غرض آن حضرت اين بوده كه به ظهور نيامد براى خداى تعالى در هيچ امرى مثل آنچه به ظهور آمد در اسماعيل پسر من آنگاه كه نهال حياتش از بن برآمد پيش از من, تا معلوم, شود كه او امام بعد از من نيست15.
شيخ مفيد, در اين مورد معتقد است كه دو مرتبه بر اسماعيل تقدير شده بود كه كشته شود ولى امام صادق (ع) از خدا خواست كه كشته شدن را از او رفع نمايد پس خداوند كشته شدن را از اسماعيل رفع نمود 16.# 3ـ نظر اماميه درباره نبوت انبياء الهى : از نظر شيعه اثنى عشريه از آنجا كه خداوند حكيم است, حكمت او اقتضاء مى كند كه پيامبرانى را براى ارشاد و هدايت بفرستد17. فرستادن پيامبران لطف است و لطف نيز در حكمت واجب مى باشد 18 و لطف نيز چيزى است كه ملكف را به فرمانبردارى نزديك و از گناهكارى دور مى گرداند نه تا به آن اندازه كه در تمكين مكلف دخيل بوده و به حد اجبار رسد 19. بنابراين قاعده مهم (كه در مورد امامت نيز صادق است) خداوند پيامبرانى را جهت هدايت بشر فرستاده است كه تعدادشان يكصد و بيست و چهار هزار نفر بوده و به همين تعداد نيز وصى دارند20. بعضى از اين پيامبران, نبى و بعضى رسول بوده اند و تفاوت ميان نبى و رسول آنست كه رسول ماءمور ابلاغ و رساندن اوامر و نواهى پروردگار به بندگان است ولى نبى ممكن است ماءمور به اينكار باشد يا نباشد21.
از ميان همه انبياء الهى پنج تن از موقعيت و اهميت ويژه اى برخوردارند آن پنج تن كه صاحبان شريعت و اولوالعزمند عبارتنداز نوح (ع), ابراهيم (ع), موسى (ع), عيسى (ع) و محمد (ص) كه پيامبر اسلام سيد و افضل انبياء الهى است 22.
پيامبران, و رسولان و حجتهاى خدا افضل از همه خلايق و حتى برتر از ملائكه اند23, چرا كه وقتى خداوند, اسماء را به آنان تعليم داد ملائكه درماندند و آدم (ع) از اسماء خبرداد و خداوند به ملائكه امر نمود براى آدم سجده نمايند24. پيامبر اكرم (ص), فرمود من افضلم از جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل و از كل ملائكه و مقربين و من بهترين خلقم و آقاى اولاد آدمم 25.
مهمترين نشانه اثبات پيامبرى انبياء داشتن معجزه است چنانكه هر يك از انبياء بزرگ الهى بدان مجهز بودند26. معجزه مهم نوح (ع) كشتى, معجزه مهم ابراهيم (ع) سرد شدن آتش بر او, معجزه موسى (ع) عصا, معجزه ى عيسى (ع) زنده كردن مرده و معجزه ى خاتم الانبياء قرآن است. و مهمترين تفاوت معجزه ى پيامبر اسلام (ص) كه يكى از دلايل خاتميت آن جناب نيز هست با ديگر معجزات, دائمى و هميشگى بودن آن است كه مردم هر عصر و زمان مى توانند از آن برخوردار گردند.
از ديگر خصوصيات پيامبر ((عصمت)) است. از نظر شيعه اثنى عشريه پيامبر از آغاز تا پايان زندگيش از سهو و فراموش و گناهان كوچك و بزرگ چه عمدى و چه سهوى معصوم مى باشد27. شيخ مفيد در تعريف عصمت مى گويد عصمت لطفى است كه خداى تعالى در مورد مكلف كند تا او را از كردن گناهى و ترك طاعتى با اينكه بكردن آن دو تواناست باز دارد28. چه اگر پيامبر از اين خصوصيت برخوردار نباشد و گرفتار سهو و نسيان شده يا لغزشى از او سرزند, اعتماد مردم از او سلب شده و انگيزه اى براى پيروى و متابعت وى نخواهند داشت29.
براساس بعضى از روايات شيعه تعداد پيامبران الهى صدو بيست و چهار هزار نفر مى باشد و تنها سند اين مدعا استناد آن به قول معصوم است. در قرآن مجيد تنها اسامى بيست و پنج نفر از پيامبران ذكر شده است و البته بطور ضمنى به بعضى از آنها بدون ذكر نامشان اشاره رفته استظ بطور كلى مسائل مربوط به نبوت و على الخصوص نبوت خاصه پيامبر اكرم (ص) از جمله مسائلى است كه فرق اصلى اسلامى كمتر پيرامون اصل آن با يكديگر اختلاف داشته اند.
جهت تكميل اين بحث, به دو مسئله ى ديگر مرتبط با موضوع مى پردازيم. نخست تقسيم بندى پيامبران و دوم تفاوت رسول و نبى و محدث.
از امام صادق (ع) نقل شده است كه فرمود پيامبران چهار گروه اند30.
1ـ پيامبرانى كه رسالت آنان صرفاً براى خودشان بوده و به ديگرى تجاوز نمى كرد.
(خداوند وظايف شخصى را به او مى فهمانده) 2ـ پيامبرانى كه ماءمور تبليغ در قوم و خانواده خويش است و حوزه ى ماءموريت او محدود مى باشد كه احتمالاً خود او امام و پيشوايى دارد همانند لوط كه از دستورات حضرت ابراهيم (ع) تبعيت مى نمود اين دسته پيامبران در خواب بدانان وحى مى شد, در خواب آواز هاتف را مى شنيده اند ولى خود او را در بيدارى نمى بينند. 3ـ پيامبرانى كه حوزه رسالت و ماءموريت آنان از دسته قبلى گسترده تر بود و براى ارشاد و هدايت گروهى مبعوث مى شده اند همانند يونس كه خدا به او مى فرمايد ((ما او را به سوى صد هزار نفر بلكه بيشتر فرستاديم)).(سوره 37 آيه 147) نحوه رسيدن وحى به اين پيامبران به اين ترتيب بوده است كه در عالم خواب فرشته وحى را مى ديده اند. 4ـ پيامبرانى كه در خواب مى بينند و صدا را مى شنوند و در بيدارى مى بينند و او امام است, مانند پيامبران اولوالعزم كه حوزه تبليغ و رسالت آنان تمام بشريت بوده و هيچ محدوديتى ندارد.
تفاوت رسول و نبى و محدث: محمد بن يعقوب كلينى در كتاب مشهور اصول كافى روايتهائى را از قول ائمه (ع) از جلمه امام محمد باقر (ع) و امام صادق (ع) و امام رضا (ع) نقل مى كند كه همه دلالت بر ارجحيت مقام رسول بر نبى بر امام دارد 31. براساس اين احاديث هر يك از اين سه اصطلاح اينگونه تعريف شده اند كه رسول كسى است كه صدا را مى شنود و در خواب مى بيند و فرشته را هم مشاهده مى كند و با او سخن مى گويد. نبى كسى است كه صدا را مى شنود در خواب, مى بيند و فرشته را نمى بيند و امام نه در خواب مى بيند و نه فرشته را مشاهده مى كند, اما صدا را مى شنود.
آية الله علامه طباطبائى در تفسير الميزان, در تفسير آيه 213 سوره ى بقره ضمن بحثى درباره ى نبوت همين تفاوت را بيان نمود, ضمناً مى گويند, فرق ميان رسول و نبى عموم و خصوص مطلق است. پس رسول كسى است كه مبعوث شده و ماءمور تبليغ هم هست و نبى كسى است كه مبعوث گرديده خواه ماءمور تبليغ باشد و خواه نباشد ايشان در دنباله همين بحث مى گويند نبوت و رسالت دو مقام است كه خاص يكى در خواب ديدن است و خاص ديگرى ديدن فرشته وحى, پس ممكن است هر دو مقام, در يك فرد جمع شود كه هر دو خصوصيت را واجد باشد و ممكن است نبوت بدون رسالت باشد.
پس رسالت اخص از نبوت است در مصداق نه در مفهوم 32.
احاديث ديگرى وجود دارد كه اين تفاوت را به نوعى ديگر مطرح مى نمايد. از جمله اين حديث كه قول امامين باقر (ع) و صادق (ع) نقل شده است كه, خداى تعالى و تبارك ابراهيم را بنده خود گرفت پيش از آنكه (نبى) نمايد. و او را به نبوت برگزيد پيش از آنكه رسولش كند و رسول خود ساخت پيش از آنكه خليلش گرداند و خليلش گرفت پيش از آنكه امامش قرار دهد. پس چون اين مقامات را برايش گرد آورد, فرمود: ((همانا من ترا امام مردم قرار دادم)), چون اين مرتبت در چشم ابراهيم بزرگ جلوه كرد عرض نمود, از فرزندان من هم؟ خدا فرمود, ((پيمان من به ستمكاران نمى رسد33)). ظاهراً براساس اين حديث امامت مرتبتى است بالاتر از نبوت و رسالت. البته پر واضح است كه مقام رسالت و نبوت و امامت هر سه در پيامبران اولوالعزم جمع بوده و اينان در واقع ضمن روشنائى بخشى به مسير و هدايت امت به صراط مستقيم, سكان دار كشتى نيز بوده اند و در واقع پيامبران تشريعى هر سه مقام را داشته اند.
نظر علماء شيعه ى اثنى عشريه درباره قرآن: قرآن, يعنى معجزه جاودانه پيامبر اكرم (ص), براساس بعضى از اقوال علماى شيعه در ماه مبارك رمضان در شب قدر يكبار بر پيامبر اكرم نازل شد. و آن جناب مامور بوده است براينكه به تدريج پس از وحى آن را به مردم ابلاغ نمايد. شيخ صدوق در اين مورد مى گويد, قرآن نازل شد در ماه رمضان و در شب قدر يكجا به سوى بيت المعمور بعد از آن نازل شده از بيت المعمور در مدت بيست و سه سال 34. شيخ صدوق آيه ((لا تعجل بالقرآن من قبل ان يقضى اليك و حيه و قل رب زدنى علما)) (سوره طه آيه 114) را دليل اين سخن خويش ذكر مى كند. اما شيخ مفيد در اين سخن استاد بديده ى ترديد نگريسته و پس از ذكر دلايلى مى گويد, اين سخن كه قرآن نازل شده به تمام در شب قدر, محتمل است بدينگونه باشد كه پاره اى از آن در اين شب نازل شده باشد و نزول تمام قرآن در اين شب بعيد است. چه ظاهر قرآن و اخبار متواتره و اجماع علماء چنين قولى را تاءئيد نمى نمايد. آنگاه شيخ مفيد به تفسير آيه مورد اشاره شيخ صدوق پرداخته مى گويد, مراد از آن مى تواند دو چيز باشد, اول آنكه خداوند نهى فرمود, پيغمبر (ص) از شتاب در تاءويل قرآن پيش از وحى شدن به او تاويل آن و وجه دوم, اين است كه وقتى جبرئيل(ع) بسوى پيامبر وحى مىآورد, آن حضرت حرف بحرف از وى مى پرسيد پس امر نمود او را خداوند تعالى كه نكند اين عمل را و گوش بدارد بسوى آنچه جبرئيل مىآورد35.
4ـ نظر شيعه درباره عدل الهى و مسئله جبر و تفويض : شيخ مفيد در تعريف جبر مى گويد, ((جبر واداشتن بر فعل و مضطر نمودن بسوى آن بعنوان قهر و غلبه است و در حقيقت ايجاد فعل است در شخص زنده بدون اينكه از براى آن شخص قدرت بر دفع آن بوده باشد)) جبر مذهب اصحاب مخلوق و آن, آنست كه گمان مى نمايد كه خداوند خلق فرموده است در بنده طاعت را بدون آنكه دهنده قدرتى بر ضد اطاعت و امتناع از طاعت بوده باشد و خلق نموده است خداوند معصيت را. پس ايشانند مجبره حقيقى و جبر مذهب ايشان است36.
در تعريف تفويض شيخ مى گويد: ((تفويض قول به رفع خطر و منع است از خلق در افعال عباد, آنچه خواسته باشد از اعمال و اين قول زنادقه و اصحاب اباحه است))37.
شيعه نه جبر را قبول دارد و نه تفويض را مى پذيرد. متكلمين شيعه با اتكاء به براهين عقلى و روايات وارده از ائمه معصومين, اين هر دو قول را نفى و رد كرده و قائل به قول سومى هستند38. شيخ صدوق در اين مورد مى گويد, ((اعتقاد ما در اين باب قول جناب صادق (ع) است كه نه جبرى است و نه تفويض بلكه امرى است ميان اين دوامر39)). احاديث فراوانى نيز در اين مورد وارد شده, است كه به چند نمونه اشاره مى شود.
فردى از حضرت امام رضا (ع) پرسيد, آيا خدا كار را به خود بندگان واگذاشته است؟ (تفويض) حضرت فرمود خدا, قادرتر از اين است. سائل پرسيد پس ايشان را بر گناه مجبور كرده است؟ (جبر) فرمود, خدا عادلتر و حكيم تر از اين است. امام (ع) ادامه داد: خداوند مى فرمايد اى فرزند آدم من بكارهاى نيك تو از خود تو سزاوارترم و تو به كارهاى زشت از من سزاوارترى, مرتكب گناه ميشوى به سبب نيروئى كه من در وجودت قرار داده ام40.
همچنين از امام صادق (ع) راجع به تفويض پرسش شد حضرت فرمود نه جبر است و نه تفويض بلكه منزلى است ميان آن دو كه حق آنجاست 41. همچنين امام صادق (ع) فرمود خدا بزرگوراتر از آن است كه مردم به آنچه توانائيش را ندارند تكليف كند و خدا نيرومندتر از آن است كه در حوزه فرمانروائى او چيزى باشد كه آنرا اراده نكره باشد42.
بنابراين ائمه و علماى شيعه هر دو نقطه نظر را محكوم كرده, نمى پذيرند تفويض همان اندازه محكوم است كه جبر, بطوريكه در آغاز اين بحث گفته شد, ششمين امام معصوم شيعه حضرت جعفر بن محمد (ع) در اين مورد مى گويد ((نه جبر و نه تفويض بلكه امرى ميان اين دو ام ))43 يا امام رضا (ع), در پاسخ سوال يكى از اصحابش در اين مورد بيان دقيقى داشته, حديثى را از جدش على بن حسين (ع) نقل كرده مى فرمايد, خداى عزوجل فرموده است, اى پسر آدم تو بخواست من مى خواهى و بقوت من واجباتم را انجام مى دهى, و بوسيله نعمت من برنافرمانيم توانا گشتى, من ترا شنواء و بينا كردم, هر نيك كه به تو رسد از خداست و هر بدى كه به تو رسد از خود تو است, زيرا من به نيكيهايت از تو سزاوارترم و تو به بديهايت از من سزاوارترى44.
اين دو بيان و همچنين احاديث ديگرى كه از قول ائمه نقل شد, به وضوح اين واقعيت را روشن مى كند كه هر دو طرز فكر جبر و تفويض از سوى ائمه و در نتيجه فقها و علماى شيعه محكوم و مردود است. براساس اين احاديث امرى ميان جبر و تفويض وجود دارد. در واقع در تفكر شيعه اختيار انسان نيز خود مشيتى است كه از سوى خداوند به انسان عنايت شده, و آزادى او نيز در چار چوب مشيت الهى معنى پيدا مى كند.
بدين ترتيب آنچه شيعه به عنوان عدل مطرح مى كند, در بعد اجتماعى اش همان اختيار تواءم با مسئوليت است به اين معنى كه مشيت خداوند بر آن قرار گرفته كه به انسان اختيار عنايت كند, ليكن, تفويض اين اختيار, تواءم با مسئوليت است و اصلا معاد و پاداش و مجازات اخروى در همين رابطه است كه معنى پيدا مى كند. خداوند در قرآن مى فرمايد: ((ما كن اللّه ليظلمهم ولكن كانوا انفسهم يظلمون)) (توبه 70) (چنان نيست كه خداوند به آنان ستم كند بلكه آنها خود به خود ستم مى كنند).
اين آيه كه در واقع مويد حديث منقول از حضرت رضا (ع) است وقتى به همراه آياتى كه در زمينه پاداش و كيفر در قرآن آمده است, همچون اين آيه, (نضع الموازين القسط ليوم القيامه فلا تظلم نفس شيئاً) و يا ((ان كان مثقال حبه من خردل آتينابها و كفى بناحاسبين)) (ترازوى عدالت را در روز رستخيز مى نهيم به احدى هيچ ستمى نخواهد شد و اگر هم وزن دانه خردل باشد آنرا مىآوريم. اين بس كه ما حسابگر هستيم), مورد بررسى قرار گيرد در واقع مويد احاديثى است كه به نقل از ائمه معصومين در اين باب نقل شده است.
پس بر خلاف مجبره كه هر فعلى را از آن جهت عدل مى دانند كه فعل خداست و مفوضه كه قائل به حسن و قبح ذاتى اعمال اند و بر اين اساس عدل را, تعريف مى كنند شيعه معتقد به نظام اسباب و مسيات است و عدل اجتماعى و عدل الهى را براساس اختيارى كه دخاوند به انسان داده است و در مقابل از او مسئوليت طلب مى كند توجيه و تفسير مى نمايد45.

نظر شعيه اماميه اثنى عشريه درباره امامت

مهمترين اختلاف شيعه و على الخصوص شيعه اثنى عشريه به ساير فرق و مذاهب اسلامى در مسئله امامت و رهبرى جامعه اسلامى پس از پيامبر (ص) است. اين اختلاف در طى تاريخ در زمينه هاى مختلف چهره نموده است. چگونگى تعيين امام, شرائط امام, حدود و وظايف امام و بسيارى مسائل ديگر در اين ارتباط از جمله مسائل مطروحه در اين اختلافات بوده اند. در اين بخش سعى شده نظر شيعه اثنى عشريه در موارد مهم مورد اختلاف بيان گردد.
تعريف امام از نظر شيعه اثنى عشريه: علامه حلى در رساله الفين در سنت و حفظ آن احكام, جامعه نيازمند يك نفر بشرى است كه داراى نفس قدسى بوده و علوم اكتسابى را هم بخوبى بداند و فطرى او بوده باشد و از هر خطائى معصوم و پاك باشد. اين چنين فردى امام است 46)). علامه در جائى ديگر از همين كتاب مى گويد, امام آن انسانى است كه به نص صريح پيامبر (ص) در كليه امور دين و دنيا اصالتاً براساس راستى و حقيقت رياست عمومى و تام داشته باشد47.
از اين رو امامت عبارتست از جانشينى پيامبر (ص) به معرفى پيغمبر, براى برقرارى و حفظ قوانين شرح و حفظ محيد ملت اسلامى بنحويكه بر همه ملت لازم است كه از امام اطاعت نمايند 48. شيخ مفيد در تعريف امام مى گويد, امام كسى است كه در كارهاى دينى و دنيوى جانشين پيغمبر بوده و رياست عامه داشته باشد49. امام بايد برخوردار از ويژگيهائى باشد كه اهم آنها را مى توان بشرح زير بيان نمود.
ويژگيهاى امام: شيخ طوسى مى گويد, امام بايد برى از كج رويى بوده و مردم را از بيراهه رفتن باز دارد و كارها بر او پوشيده نباشد. او, مبرا از فراموشكارى است و از همه خلايق افزونتر است در علم, اندازه را در كارها نگه مى دارد و هر كار را در جاى خودش انجام مى دهد. او بدانچه پيامبر (ص) آورده است از همه مردم داناترست و از همه آنان, دليرتر مى باشد 50. اما دليل اينكه امام بايد برى از كج روى بوده, و فراموشكار نباشد اين است كه در غير اين صورت مردم به فرمانرواى ديگرى نياز خواهند داشت. زيرا دليل نياز مردم به امام و رهبر هدايتشان در طريق صواب و مانع شدنشان از كج روى است. حال اگر امام خود اين خصوصيات را نداشته باشد چگونه مى تواند مردم را هدايت و رهبرى نمايد. در اينصورت خود او نيز نيازمند رهبر و فرمانده اى خواهد بود كه اين دومى لزوماً بايد برى از كجروى و فراموشكارى و... باشد در غير اينصورت همان بحثى كه در مورد نخست عنوان شد پيش خواهد آمد 51... افزون بودن امام بر ساير مردم از جهات مختلف و از جمله از جهت علم نيز به همين دليل است كه لازمه كج روى نكردن, و هدايت دقيق و صحيح آنست, كه امام اعلم و افضل مردم باشد52.
شيخ طوسى در دنباله اين بحث مى گويد پيش انداختن مفضول با وجود و حضور اعلم و افضل عملى است ناروا. آيا رواست كه نوآموز فقه را بركسى چون ابوحنيفه و شافعى فرمانرواى گردانند؟53بنابراين امام بايد افضل از ديگران بوده و بايد پاداشش از همه بيشتر باشد54. امام بايد دليرتر از همه مسلمانان باشد دليل اين سخن اين است كه او را در كارزارها فرمانده است پس بايد در اين كار از همه نيرومندتر باشد55. لازم نيست امام ازهمه مردم خوب روىتر باشد ليكن نبايد به آن گونه زشت روى باشد كه مردم از پذيرفتن سخنش بگريزند 56. از جمله ويژگيهاى مهم امام از نظر شيعه اماميه ى اثنى عشريه عصمت است. شيخ مفيد مى گويد, چنانكه در پيغمبر شرط عصمت مى باشد در امام هم عصمت شرط است 57. بنابراين ائمه شيعه از معصيت و ارتكاب گناه مبرى مى باشند چرا كه آنان نگاهبانان شريعت و پاسداران عدل اند.
لزوم وجود امام و شناخت او: از نظر شيعه اثنى عشرى وجود امام براى بشر لازم حكمت است چرا كه وجود امام لطف است و لطف بر خداوند حكيم واجب58. از ائمه شيعه از جمله از امام صادق (ع) و امام رضا (ع) و امام موسى (ع) نقل شهاست كه ((حجت خدا بر خلقش تمام نشود مگر بوجود امام تا شناخته شود))59. از نظر شيعه, زمين هيچگاه خالى از امام (حجت) نيست. از امام صادق (ع) در اين زمينه نقل شده است كه فرمود, خدا برتر و بزرگتر از آن است كه زمين را بدون امام عادل واگذارد 60. در همين زمينه از امام باقر (ع) نيز نقل شده است كه فرمود, از زمانى كه خدا آدم را قبض روح نمود زمين را بدون امامى كه بوسيله او به سوى خدا رهبرى شوند وانگذاشت و او حجت خداست بر بندگانش و زمين بدون امامى كه حجت خدا باشد بر بندگانش وجود ندارد61 (ظاهراً منظور اين است كه نظم و نظامش از هم مى پاشد) هم از اينرو در اخبار شيعه آمده است كه اگر در زمين جز دو نفر باقى نباشد يكى از آن دو امامست62.
در لزوم شناخت امام, از امام باقر (ع) نقل شده است كه آنحضرت فرمود: ((همانا خدا را كسى پرستد كه او را بشناسد. و اما كسى كه خدا را نشناسد او را گمراهانه مى پرستد و همانا معرفت خداوند يعنى باور داشتن خداى عزوجل و باور داشتن پيغمبرش (ص) و دوست داشتن على (ع) و پيروى از ائمه هدى (ع) است)).
همچنين از امامين باقر و صادق (ع) نقل شده است كه بنده خدا موئمن نباشد تا آنكه خدا و رسولش و همه ائمه و امام زمانش را بشناسد و در امرش به امام زمانش رجوع كند و تسليمش باشد و چگونگى ممكن است كسى امام آخر را بشناسد ولى امام اول را نشناسد63.
از مجموعه اين روايات چنين بر مىآيد كه از نظر شيعه اماميه, معرفت و شناخت ائمه شرط لازم ايمان است. امام باقر (ع) مى فرمايند: تنها كسى خداى عزوجل را بشناسد و پرستش كند كه هم خدا را بشناسد و هم امام از خاندان ما را و كسى كه خداى عزوجل را نشناسد و امام از خاندان ما را نشناسد غير خدا را شناخته و عبادت كرده. اينگونه مردم در گمراهى بسر مى برند64.
شناختن و تبعيت از امام از ضروريات است چرا كه عقلاً و منطقاً مقدور نيست كه بدون رهبر و پيشوا جامعه را اداره نمود. همچنين قواى شهوانى و غضبى و وهمى بر اكثر مردم غالب است. كنترل كردن اين اميال در انسانها توسط امام ميسر است (كه لطفى است از سوى خداى تبارك و تعالى) چرا كه فرد خودبخود و بدون هدايت و با صرف اتكاء به عقل نمى تواند واجبات را انجام داده و از معاصى دورى جويد, مردم نوعاً با هدايت عقل كار نمى كنند پس بايد كسى آنها را هدايت و راهنمايى نمايد65.
از ديگر دلايل مربوط به لزوم شناخت امام و اطاعت امر او اين است كه, حدود مقرره از جانب خداوند بايد به مورد اجراء درآيد و اين كار بايد به دست كسى انجام شود كه مطاع و معصوم باشد. اگر قرار باشد كه خداوند هر وقت يكى از مكلفين را كه بر خلاف دستوراتش عمل نموده بدون, واسطه عذاب نمايد تا او ديگر مرتكب خطا نشود اين عمل بر خلاف سنت الهى و تقديرش مى باشد به عبارت ديگر اگر بنده اى بدون واسطه و راهنما كيفر شود. اين خود نوعى جبر است 66 بنابراين وجود امام ضرورت دارد و شناختن او بر بندگان لازم است. به غير از موارد كلى فوق كه وجود امام معصوم را در زندگى بشر لازم مى گرداند, انسان در زندگى اجتماعى نيز با مشكلات و مسائلى مواجه است كه تنها با هدايت امامى عادل و رهبرى عالم مى تواند به بهترين وجه به حل و فصل آنها پرداخته و از عهده آنان برآيد. اين مسائل را فهرست وار مى توان اينچنين بيان نمود67.
1ـ جمع آورى آراء و نظرات مردم جهت شناخت مشكلات و مسائل آنان. لازمه شناخت و بر طرف كردن مسائل اجتماعى و مشكلات مردم وجود امام و شناختن اوست.
2ـ حفظ و نگهدارى نظام جامعه از اختلال در سايه نظم امكان پذير است و برقرارى نظام ميسر نيست مگر با تعيين رهبر و پيشوا چرا كه بهر حال, اختلاف نظر تنازع و برخورد ايجاد مى كند بنابراين وجود امام ضرورى است.
3ـ با توجه به اينكه به هر حال قواى شهوانى و غضبى در انسان وجود دارد و تحت تاءثير اينچنين نيروهائى طبيعتاً ظلم و ستم و ظالم و ستمگر نيز موجود است.
براى احقاق حق مظلوم وجود رهبرى عادل و دلسوز ضرورى است.
4ـ همانطور كه گفته شد غير از رئيس و پيشوائيكه از جانب خداوند باشد كسى نمى تواند حدود شرعيه را كه لطفى از طرف خداست اجراء نمايد.
5ـ مسائل در مقاطع مختلف زمانى بسيار و غير قابل پيش بينى اند و تنها به وسيله قرآن و سنت نمى توان مسائل را شناخت و بدانان رسيدگى نمود پس بناچار وجود امام ضرورى است كه او بايد از طرف خداوند باشد تا از خطا و اشتباه مصون بوده و تمام احكام را بداند تا بتواند دين را حفظ كند.
6ـ از جمله وظائف رهبر تعيين امراء ارتش است كه در جنگها دستوراتشان واجب مى باشد و از آنجا كه قدرت نظامى بخش مهمى از امور مردم در مملكت اسلامى را تشكيل مى دهد بنابراين ضرورت دارد امامى عادل و آگاه بر اين امور نظارت داشته باشد.
7ـ براى هدايت كلى جامعه, امر به معروف و نهى از منكر امرى است, واجب كه نمى توان چيزى را جايگزين آن نمود. امر به معروف و نهى از منكر, لطفى است از طرف خداوند كه آمر آن بايد معصومى باشد كه سهو و فراموشى به هيچوجه بر او جايز نباشد.
8ـ حاكم و اداره كننده جامعه بايد به احكام شرعيه بطور يقين علم داشته باشد نه براساس گمان و تصور و طبيعتاً چنين كسى جز امام نمى تواند باشد.
چگونگى شناختن امام : برخلاف مذاهب غير شيعى و هم بر خلاف بعضى از فرق اصلى شيعه همچون زيديه و كيسانيه, شيعيان اماميه اثنى عشريه در تعيين امام روش خاص خود را دارند و از آنجا كه مقام امامت را مقامى مقدس دانسته و آنرا ادامه نبوت رسول اكرم (ص) مى دانند معتقدند كه تنها راه شناخت امام آگاهى به نصوصى است كه از خدا و پيامبر (ص) و ائمه قبل از هر امام رسيده است 68. چرا كه امام اداره كننده جامعه و جانشين پيامبر (ص) و مجرى احكام دين است. بنابراين همچون رسول خدا (ص) مى بايد معصوم باشد. علم به درون افراد هم ميسر نيست مگر از جانب خداوند و پيامبر اكرم (ص).
از جمله نصوصى كه از خداوند رسيده و در تمامى كتب شيعه در اين باب بدان اشاره شده است مى توان از موارد زير نام برد 69.
1ـ ((انما وليكم اللّه و رسوله و الذين آمنوا والذين يقيمون الصلوة و يوئتون الزكوة و هم راكعون)) يعنى ((همانا ولى شما خداست و پيغمبر او و كسانيكه ايمان آورده اند و نماز مى گزارند و زكوة مى دهند و در حال ركوع باشند)).
2ـ ((اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى)) امروز دين را براى شما كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم.
كه تمامى مفسران شيعه و بسيارى از مفسران سنى معتقدند اين آيه در جريان واقعه غدير خم بر پيامبر اكرم (ص) نازل گرديده است70.
3ـ ((يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك)) اى پيغمبر آنچه را كه از پروردگار به تو رسيده به مردمان برسان.
4ـ ((وان تظاهرا عليه فان الله هو مولاه و جبرئيل و صالح المومنين)) يعنى اگر پشت كردند بر او پس خدا و جبرئيل و مومنان نيكوكار مولاى اويند.
5ـ ((اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامرمنكم)) 6ـ ((انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا)) همچنين آيات فراوان ديگرى در اينمورد ذكر شده است كه در كتابهاى تاريخ و حديث شيعه آمده است. طالب به كتبى كه در پاورقى آدرس داده شده مراجعه كند.
اما از قول پيامبر (ص) نيز احاديثى در اين مورد آمده است كه به نقل از شيخ مفيد اهم آنان را در اينجا مىآوريم71.
1ـ ((انت خليفتى من بعدى و انت وصيى و قاضى دينى)) تو پس از من, جانشين منى تو وصى و وام گذار من هستى.
2ـ ((و سلموا عليه بامره المومنين)) او را به اميرى موئمنان سلام دهيد.
3ـ ((و اقضاكم على, تعلموا منه ولا تعلموه, اسمعواله واطيعوه)) بهترين قاضى در ميان شما على است از او بياموزيد و به او نياموزيد, از او بشنويد و فرمان بريد.
4ـ ((من كنت مولاه فعلى مولاه)) هر كه را من مولاى او هستم على نيز مولاى اوست.
5ـ ((انت منى به منزلة هارون من موسى الا انه لانبى بعدى)) تو در نزد من به مانند هارون براى موسى, مگر اينكه پس از من پيامبرى نخواهد آمد.
6ـ ((اللهم آتنى باحب الخلق اليك يا كل معى هذا الطائر)) خدايا كسى را كه از همه آفريدگانت دوستتر دارى نزد من آور تا با من اين مرغ را بخورد.
7ـ ((انا مدينه العلم و على بابها)) من شهر دانشم و على دروازه آن است.
8ـ ((و نعم الراكبا هما و ابوهما خير منها)) اين دو تن بهترين سواران اند, و پدرشان بهتر از آندوست.
9ـ ((ولا عطين الرايه غدا رجلا يحب الله و رسوله كراراً غير فرار)) هر آينه پرچم را فردا به مردى خواهم داد كه خداى و رسولش را دوست دارد, و خداى و پيغمبر نيز او را دوست دارند و جنگاورى است كه هرگز نمى گريزد.
10ـ ((ابنى هذا امام ابن امام اخوا امام ابوائمه تسعه تا سعهم قائمهم يملاء الاض قسطاً وعدلاً كم ملئت ظلما و جورا)) يعنى اين پسرم امام است (اشاره به امام حسين (ع) پسر امام و برادر امام و پدر نه امام ديگر كه نهمين ايشان قائم آنان است و آنگاه كه زمين از ستم و بيداد آكنده شود, آن را از برابرى و داد پر مى كند.) 12ـ ((لولم يبق من الدنيا الاساعه واحده لطول الله تلك الساعه حتى يخرج من ذريتى اسمه كاسمى و كنيته ككنيتى يملاء الاض قسطاً و عدلاً, كما ملئت جوراً و ظلماً يجب على كل مخلوق متابعته)) اگر از گيتى جز ساعتى نمانده باشد خداى آن ساعت را دراز كند تا مردى از فرزندان من برخيزد كه همنام و هم كنيه من است و زمين را پس از آنكه از ستم و بيداد آكنده شده, از برابرى و داد پركند. و بر هر مخلوقى متابعت از او واجب است. و دهها حديث ديگر كه از پيامبر (ص) در اين موارد نقل شده است .
نكته مهم اين است كه نصوص دو دسته اند نصوص جلى و نصوص خفى يعنى, نصوصى كه صراحتاً و بى هيچ ترديدى امامت على (ع) و ائمه پس از او را تاءييد مى كند مانند حديث غدير و نصوصى كه غير مستقيم و با استفاده از براهين عقلى امامت آنان را به اثبات مى رساند. مانند حديث منزلت. البته در كتب كلامى و حديث شيعه علامتها و شاخصهاى چندى براى شناختن امام ذكر شده كه توده مردم را در نيل به شناخت امام راهنمائى و هدايت مى كند. بعنوان نمونه از امام صادق (ع) پرسيده شد امام را چگونه مى توان شناخت, آن حضرت در پاسخ فرمود به وصيت معروف و فضيلت 72 و يا در همين مورد از معصوم (ع) نقل شده است كه امام را به چند خصلت مى توان شناخت اول, چيزى كه از پدرش به او اشاره داشته باشد تا براى مردم حجت باشد و دوم اينكه, از هر چه پرسند فوراً جواب گويد73.
نكته مهم ديگر اينكه پس از امام حسن (ع) و امام حسين (ع) امامت, تنها در اعقاب است و نه در برادر يا عمو و يا خويشاوندان ديگر. در اين مورد از امام صادق (ع) نقل شده است كه فرمود خدا ابا و امتناع فرموده از اينكه امامت را بعد از حسن و حسين (ع) براى دو برادر قرار دهد74.
از مجموع آنچه تاكنون گفته شد, شايد بتوان نظر شيعه اثنى عشريه در مورد امام و امامت را در موارد زير خلاصه كرد:
1ـ امامت مقامى است كه از جانب خدا به دوازده امام تخصيص داده شده است و با احراز ويژگيها و امتيازات و شرائط مخصوص يا با انتخاب مردم اين امر عملى نمى گردد75.
2ـ ائمه (ع) راسخان در علم و علماء در قرآن و ترجمان علوم الهى و گنجينه اسرار حق بوده آنان علوم پيامبران را دارا هستند76.
3ـ ائمه حجت خدا بر خلقش و خلفاى پروردگار بر روى زمين مى باشد و, هيچگاه زمين خالى از امام و حجت نيست.
4ـ ائمه در تمام فضائل و مزايا و مختصات با پيغمبر شريكند جز اينكه برايشان وحى نمى شود. يعنى جبرئيل را نمى بيند ولى آواز فرشتگان را مى شنوند, آنان محدث اند.
5ـ معرفت امام شرط ايمان و متمم دين است (براساس آيه اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى) هر كس كه امام زمانش را نشناسد, گمراه است و از هدايت بدور افتاده است, اصولاً از نظر شيعه اثنى عشريه اسلام روى پنج پايه نهاده شده است كه عبارتند از نماز و زكوة و حج و روزه و ولايت كه در اين ميان و امامت از آن چهار مورد ديگر مهم تر است 77. مشخص است كه معرفت امام شرط ايمان است نه اسلام و رابطه بين ايمان و اسلام, عموم و خصوص مطلق است يعنى اسلام اعم است و ايمان اخص.
6ـ در يك زمان بيش از يك امام نمى تواند وجود داشته باشد. مگر آنكه يكى از آنان به امر امامت قيام ننموده و خاموش باشد (مانند امام حسن و امام حسين (ع)) .
7ـ علوم ائمه اكتسابى نيست و از طريق طبيعى و عادى حاصل نمى شود بلكه موهبتى است الهى به غيب نيز تعلق گرفته و حجاب زمان و مكان آنرا مانع نمى شود و از گذشته و آينده آگاهند.
8ـ آنچه ائمه مى كنند و مى گويند جز به رضا و دستور الهى نيست و برنامه اعمال هر يك در امور امت و بيان حقايق دين از طرف خداوند تعيين شده است و, مطابق آن عمل مى كنند.
9ـ ائمه معصوم بوده و از هرگونه لغزشى مصون هستند و در گفتار و رفتار مرتكب خطا نمى شوند.
10ـ مسئله سن در امامت شرط نيست چنانكه امام محمد تقى (ع) و امام زمان (عج) در كودكى به امامت رسيدند.
اما وظايف و اختيارات ائمه نسبت به خلق عبارتنداز:
1ـ حكومت مسلمانان در هر عصر مخصوص امام آن عصر است كه يكى از ائمه دوازده گانه مى باشند.
2ـ اختبار جنگ و صلح با كفار و منافقين با امام است78.
3ـ اجراى حدود و ديات و تنفيذ احكام بايد از طرف امام انجام شود, و نفاذ حكم قاضى ناشى از امامى است كه او را به قضاوت گماشته.
4ـ عزل و نصب قضاة و حكام و امراء لشكر با امام است.
5ـ مالياتها (فيئى و صدقات و خمس) بايد با نظر و دستور امام دريافت و مصرف شود. (در اين ميان تفاوت پيامبر با امام اينست كه پيامبر حق تعيين و تشريع دارد و امام حق تفسير و توجيه).

مهدويت و رهبرى از نظر شيعه:

اعتقاد به مهدى از جمله اعتقادات ديرينه اى است كه تقريباً در اكثر اديان عالم وجود دارد و تقريباً همه آنان بر اين باورند كه بالاخره فردى ظهور خواهد نمود و مردم را از زير بار ظلم و ستم بيرون آورده بسوى صواب رهبرى خواهد كرد 79. اصل اين اعتقاد ميان اكثر مذاهب و اديان, مشترك است. اما نحوه تلقى هر يك از اديان و مذاهب نسبت به توجيه و تفسير, همچنين در ارائه برهان جهت اثبات حقانيت خويش متفاوت است. در دين اسلام نيز انديشه ى اعتقاد به مهدى از دير باز وجود داشته و احاديث فراوانى از عامه و خاصه آنرا تاءييد مى كند. مهمترين وجه تمايز و اختلاف ميان شعيه و على الخصوص اثنى عشريه با ديگران اين است كه شيعه معتقد است ((مهدى)) زنده بوده و امامت از آن او و متعلق به اوست.
اين باور اثراث سياسى, اجتماعى فراوانى دارد كه اولين و شايد مهمترين آن اين است كه با اتكاء به اين عقيده شيعه در طى تاريخش مشروعيتى براى هيچ حكومتى كه در راستا و در جهت اهداف ائمه و تعاليم عاليه اسلام نباشد, قائل نيست. چرا كه حكومت در صورتى مشروع است كه بيانگر آن اهداف متعالى بوده و تحقق دهنده عدل در جامعه باشد. اصولاً اعتقادبه غيبت كبرى پس از غيبت صغرى (كه اين نيز از مختصات شيعه اثنى عشريه است) و اختصاص رهبرى به امام دوازدهم براى تمام اعصار تا زمان ظهور آن حضرت به غير از آنكه يك اصل ترديدناپذير اعتقادى مذهب تشيع است اثراث قابل توجه سياسى و اجتماعى نيز به عمراه داشته است, بطوريكه شايد بتوان گفت كه عمده ترين علت پويائى و تحرك شيعيان اعتقاد به همين اصل است. در واقع براساس اين اصل در دوره غيبت كبرى, كه اما حضور ظاهرى ندارد حكومتى مشروعيت دارد كه در خط امام باشد, در غير اينصورت به هر شكل بايد با او مبارزه كرد.
اين مبارزه گاهى, شكلى علنى داشته و گاهى در خفى و غير علنى صورت مى گرفته است. نكته جالب اينكه اين اصل اعتقادى آنچنان با فكر عموم شيعيان آميخته شده كه حتى بى آنكه بدان علم داشته باشند عملاً ايناصل را در طى تاريخ حيات شيعه رعايت نموده اند.
در ميان مذاهب اسلامى, بيش از همه ى آنها, موضوع مهدويت, در شيعه مطرح بوده و هر يك از فرق شيعه, به تناسب شرائط زمان و مكان, آنرا مطرح كرده اند. تقريباً پس از رحلت هر امام, مسئله مهدويت, مطرح مى شده است.
قبل از آنكه به بررسى سير تاريخى اعتقاد به مهدى در مذاهب شيعه بپردازيم. ذكر اين نكته ضرورى است كه اولين كسى كه مسئله مهدويت را با تعيين مصداق, در اسلام مطرح كرد, عمربن خطاب, خليفه ى دوم بود كه بلافاصله پس از رحلت پيامبر اكرم (ص), و در جمع مهاجر و انصار فرياد برآورد كه, پيغمبر نمرده است. بسوى خداى عزوجل رفته وباز مى گردد. چنانكه موسى از ميان قوم خويش برفت و عيسى به آسمان شد و باز سوى گروه خويش آيد. زبان هر كس كه سخن از مرگ پيغمبر گويد بريده باد80.
پس از شهادت على (ع), عده اى مدعى شدند كه او نمرده و نمى ميرد. آن شيطان بود كه به چشم مردمان, بصورت على كشته گرديد. و وى مانند عيسى بن مريم به آسمان رفته است.
پس از اين گروه, كسانيكه موضوع مهدويت محمد بن حنفيه را مطرح كردند. و پس از شكست قبام مختار همانطور كه در فصل به كيسانيكه گفتيم, گروههاى مختلف كيسانيه پس از هر امامشان, در مورد او اختلاف كرده و بعضى در امام متوفى, توقف كره او را مهدى مى دانستند.
زيديه در مورد محمد بن نفس زكيه و ديگر ائمه خويش سخنان مشابهى دارند.
اسماعيليه, اسماعيل, مباركيه, محمد بن اسماعيل, ناو وسيه خود امام صادق, واقفه, امام موسى كاظم, محمديه, ابوجعفر محمد بن على الهادى و... را مهدى موعود مى دانند.
حال اين سوئال مطرح مى شود كه چرا, موضوع مهدويت, ذهن و دل مردم را اينچنين بخود مشغول كرده است؟ اين امر دلائل متعددى دارد كه اجمالاً به برخى از مهمترين آنها اشاره مى كنيم.
از جمله دلايل مهم عموميت موضوع مهدويت, بشارت همه پيامبران و مخصوصاً پيامبر اكرم (ص) به ظهور منجى مى باشد. براساس احاديث, مهدى كسى است كه پيام آور عدل و براندازنده ى ظلم است. او هنگامى ظهور مى كند كه جهان را ظلم و ستم فرا گيرد.
همين جاست كه دومين دليل شوق مردم به ديدار مهدى و شتاب آنان در شناسائى او, مشخص مى شود. ظلم و ستم حكام به حدى بود كه هميشه اين تصور را ايجاد مى كرد كه جهان مملو از ظلم و ستم است. گزارش جنايات خاندانهاى اموى و عباسى, كسانى چون معاويه, يزيد, عبدالملك مروان, منصور, هارون, متوكل و... صفحات تاريخ را پر كرده است.
در اين رهگذر, شيعه بيش از ديگر فرق و مذاهب اسلامى تحت فشار بود و طبعاً بيشتر خود را نيازمند مهدى مى ديد.
سومين دليل اينكه, عموماً ائمه و رهبران شيعه, از باتقواترين و محبوترين مردمان بودند كه دوست و دشمن به مقام روحانى و معنوى آنها, معترف بوده و براى آنان ارزش خاصى قائل بودند, حتى مخالفان. سعى مى كردند با تقرب جستن به ائمه و رهبران شيعه از قداست آنان, جهت بسط نفوذ و قدرت خود استفاده كنند. بهترين شاهد اين مدعا, تقاضاى مختار از امام سجاد, ابوسلمه خلال از امام صادق 81و ماءمون ازامام رضا (ع) است. قداست و جلالت ائمه شيعه بحدى بود كه دشمن ترين دشمنانشان در مواجهه با آنها, ناگزير از خضوع و خشوع مى شدند82. بنابراين پس از رحلت هر يك از اين بزرگان, پيروان و شيعيانشان به سختى مى توانستند واقعيت از دست دادن آنها را پذيرفته, مرگشان را باور كنند. به اين دليل, خاطر آز رده خويش را با اين انديشه كه او نمرده و خواهد آمد تسلى مى دادند. تقريباً همه فرق, به استثناى شيعه ى اماميه اثنى عشريه, پس از مرگ رهبر قائل به مهدويت او شده و در انتظار بازگشت او بوده اند.
اما, از نظر شيعه اماميه اثنى عشريه, مهدى موعود (عج) فرزند يازدهمين امام معصوم شيعه يعنى حضرت امام حسن عسكرى (ع) مى باشد. آن حضرت در زمان رحلت پدر, براساس قول اكثر مورخين, پنج ساله بود و پس از او به غيبت رفت. او را دو غيبت است, غيبت صغرى كه حدود هفتاد سال (260ـ329 ه'.ق) طول كشيد و در طى اين مدت آن حضرت از طريق چهار نايب خاص با مردم در تماس بوده است. اين نواب خاص عبارتنداز: 1ـ عثمان بن سعيد 2ـ ابوجعفر محمد بن عثمان 3ـ حسين بن روح 4ـ ابى الحسن على بن محمد سمرى83.
پس از رحلت ابى الحسن على بن محمد سمرى دوره غيبت كبرى با توقيعى كه حضرت صاحب الزّمان (عج) براى على بن محمد مى فرستند آغاز مى شود. متن توقيع چنين است:
((بسم الله الرحمن الرحيم. يا على بن محمد السمرى اعظم الله اجر اخوانك فيك فانك ميت بين سته ايام فاجمع امرك و لاتوص الى احد فيقوم مقامك بعد وفائك فقد وقعت الغيبه التامه فلا ظهور الا بعد اذن اللّه تعالى ذكر و ذلك بعد طول بعد طول الامده و قسوه القلوب و امتلاء الارض جوراً و سياتى من شيعتى من يدعى المشاهده الافمن ادعى المشاهده قبل خروج السفيانى و الصيحه فهو كذاب مفتر و لاحول ولا قوة الا باللّه العلى العظيم)). اى على بن محمد سمرى خداوند, برادران دينى ترا در مصيبت وفات تو اجر عظيم كرامت فرمايد بدرستيكه در اثناى اين شش روز وفات خواهى يافت پس در كار خود آمده باش در خصوص وكالت به احدى وصيت مكن كه بعد از تو درجاى تو بنشيند زيرا كه غيبت كبرى واقع گرديد پس مرا ظهور نخواهد بود مگر به اذن خداى تعالى و اينظهور بعد از آنست كه مدت غيبت طول كشيد و دلها را قساوت فراگيرد و زمين با جور و ستم پر گردد و بزودى از شيعه من كسانى مىآيند كه ادعاى ديدن من مى نمايند آگاه باشيد هر كه پيش از خروج سفيانى و رسيدن صيحه از آسمان ادعاى ديدن من نمايد كذاب و افتراگوست.
نظام حكومتى و اداره جامعه در عصر غيبت كبرى: گذرى هر چند اجمالى در تاريخ شيعه بيانگر اين واقعيت است كه شيعيان (اثنى عشرى) در هيچيك از مقاطع تاريخى (به غير از مقطع فعلى) نمى توانستند حكومتى مطابق با مشخصه ها و شرائط و ضوابطى كه از معصوم (ع) نقل شده بود, تشكيل دهند البته سلاطين و پادشاهانى همچون سلاطين آل بويه و صفويه و قاجاريه و حتى رضا خان و فرزندش مدعى بودند كه حكومتشان بر محور عقايد و تعاليم و دستورات شيعه است ليكن اكنون ديگر كمتر كسى است كه اين سخن را بشنود و بر لبانش لبخندى از تمسخر ظاهر نگردد. چرا كه ميان حكام اين سلسه ها و نحوه حكومتشان با شرائط و خصوصياتى كه توسط معصوم براى اداره جامعه تعيين شده فرسنگها, فاصله بود.
واقعيت اين است كه جامعه در هر عصر و زمانى نيازمند نظام و حكومتى است كه مردم بتوانند مسائل و مشكلاتشان را به توسط آن بر طرف نموده و زندگى اجتماعيشان را به كمك او هماهنگ نمايند. بنابراين ((لزوم تشكيل حكومت هميشگى است. تعدى مردم از حدود اسلام و تجاوز آنان به حقوق ديگران و اينكه براى تاءمين لذت و نفع شخصى, به حريم حقوق ديگران دست اندازى كنند, هميشه هست. نمى توان گفت كه اين فقط در, زمان حضرت اميرالموئمنين على (ع) بوده و مردم بعداً همه ملائكه شده اند. بنابراين امروز و هميشه وجود ((ولى امر)) يعنى حاكمى كه قيم و برپا نگهدارنده نظم و قانون اسلام باشد ضرورت دارد. وجود حاكمى كه مانع تجاوزات و ستمگريها و تعدى به حقوق ديگران باشد امين و امانتدار و, پاسدار خلق خدا باشد. هادى مردم به تعاليم و عقايد و احكام و نظامات اسلام باشد و از بدعتهاى دشمنان و ملحدان در دين جلوگيرى نمايد84. اما چه فرد يا افرادى مى توانند اين مسئوليت مهم را در دوره غيبت كبرى به عهده بگيرند؟)) از امام زمان (عج) نقل شده است كه ((و اما الحوادث الواقعه فارجعوا فيها الى رواه حديثنا, فانهم حجتى عليكم و انا حجةاللّه)) و اما در حوادث و پيش آمده ها به راويان احاديث ما مراجعه كنيد آنها حجت من بر شما هستند و من حجت خدايم85.
اما, در خصوص اينكه خصوصيت اين فقها چيست از معصوم (ع) نقل شده, است:
((فاما, من كان الفقها صائناً لنفسه, حافظاً لدينه. مخالفاً على هويه, مطيعاً لامر مولاه, فللعوا ان يقلدوه)). آنكس از علماء كه بر نفس خود مسلط باشد حافظ دين خويش باشد, مخالف هواهاى نفسانى بوده و مطيع امر مولاى خود باشد بر مردم است كه از او تقليد و پيروى كنند86.
همچنين در اين باب كه در مواقع اختلاف, شيعيان بايد به چه كسانى رجوع نمايند؟ ازامام صادق (ع) سوئال شد, آنحضرت فرمود :
((ينظر ان من كان منكم ممن قد روى حديثنا و نظر فى حلالنا و حرامنا و عرف احكامنا... فليرضوا به حكماً فانى قد جعلته عليكم حاكما))87.
بايد نگاه كنند از شما چه كسى است كه حديث ما را روايت كرده و در حلال و حرام ما مطالعه نموده و صاحبنظر شده و احكام و قوانين ما را شناخته است. بايستى او را بعنوان قاضى و داور بپذيرند. زيرا كه من او را حاكم بر شما قرار داده ام.
از مجموعه اين روايات و روايات مشابه متعدد ديگرى كه وجود دارد, مرجع امور شيعيان چه در امور قضائى و چه در مسائله سياسى و حكومتى, فقيهى است قواعد و احكام دين را شناخته, و صاحبنظر بوده و به قرآن و سنت, آگاهى و تسلط كامل داشته باشد ضمناً مسلط بر هوى و هوسهاى نفسانى بوده, و حافظ دين باشد يعنى جهت حفظ دين قيام كند و از بى تفاوتى بپرهيزد. اين چنين فرد يا افرادى مى توانند مرجع مسلمين قرار گرفته و در واقع در دوره ى غيبت در راس حكومت قرار گيرند. در اينصورت است كه نظام و حكومت مشروعيت دارد و در غير اين صورت هر حاكم و هر حكومتى با هر نام حتى بنام شيعه, و ائمه نمى تواند مشروعيتى داشته باشد. بنابريان از نظر شيعه در عصر غيبت حكومت بايد در دست فقيهى عادل باشد كه هواهاى نفسانى را مهار كرده و, قيام به امر حفظ دين نمايد88.

1- ابوجعفر محمد بن بابويه قمى, اعتقادات صدوق, سيد محمد على قلعه كهنه, انتشارات قدس رضوى, ص 25, همچنين رجوع شود به النكت الاعتقاديه, تاءليف شيخ مفيد ترجمه محمد جواد شكور (ضميمه الفرق بين الفرق) ص 271 و 272 و 278, همچنين شرح تجريد الاعتماد مقصد ثالث.
2- اصول كافى, ج 1 كتاب التوحيد, ص 109.
3- اعتقادات صدوق, ص 26.
4- حجر آيه 29.
5- قصص آيه 88.
6- مائده آيه 69.
7- زمر آيه 67.
8- علامه حلى, كشف المراد فى شرح تجريد الاعتقاد, قم, مكتبة المصطفوى مقصد ثالث ص ص 217 ـ 234.
9- حواشى شيخ مفيد بر اعتقادات صدوق ص 57.
10- اصول كافى, ج 1 ص 202.
11- همان منبع, ج 1 ص 203.
12- اعتقادات صدوق, ص 56.
13- حواشى شيخ مفيد بر اعتقادات صدوق, ص 58.
14- اعتقادات, ص 56.
15- حواشى اعتقادات, ص 57.
16- ترجمه النكت الاعتقاديه, ص 278. # ـ در مورد بداء به منابع زير مراجعه كنيد:
امام خمينى, كشف الاسرار, ص ص 87ـ83.
edermott , M.J., the theology of AL - SHIKH,AL - MUFID Beyrouth, P.P. 3229-339.,1978
17- همان منبع ص 278 همچنين اصول كافى, ج 1 ص 221, همچنين تمهيد الاصول, ص 446, همچنين شرح تجريد, ص 273.
18- النكت الاعتقاديه, ص 278, همچنين شرح تجريد, ص 273.
19- اعتقادات, ص 131, همچنين تمهيد الاصول, ص 446.
20- اعتقادات, ص 131
21- اصول كافى, ج 1, ص 248.
22- اعتقادات, ص 131.
23- اعتقادات, ص 128.
24- سوره ى بقره آيات 28 تا 31.
25- اعتقادات, ص 130.
26- النكت الاعتقاديه, ص 279.
27- همان منبع, ص 279 همچنين اعتقادات ص 135, همچنين كشف المراد فى شرح تجريد الاعتقاد, ص 274.
28- النكت الاعتقاديه, ص 280.
29- همان ماءخذ, ص 280.
30- اصول كافى, ج 1 ص 245.
31- اصول كافى, ج 1 ص 248, همچنين شيخ مفيد, احنصاص, قم, جماعة المدرسين فى حوزة العلميه, ص 328.
32 علامه طباطبايى تفسير الميزان ذيل آيه دويست و سيزده سوره ى بقره.
33- اصول كافى, ج 1 ص 246.
34- اعتقادات صدوق, ص 121.
35- حواشى شيخ مفيد بر اعتقادات صدوق, ص 122.
36- حواشى اعتقادات صدوق, ص 38.
37- همان منبع ص 38.
38- رجوع شود به كتاب تمهيد الاصول شيخ طوسى, ص 290 همچنين اصول كافى, ج 1 ص 218.
39- اعتقادات صدوق, ص 38.
40- اصول كافى, ج 1, ص 218.
41- اصول كافى, ج 1, ص 222.
42- همان ماءخذ, ص 224.
43- اصول كافى, ج 1, ص 222.
44- اصول كافى, ج 1, ص 218.
45- كلام شهيد مطهرى, ص 62 و 63.
46- علامه حلى, الفين, قم, موسسه الدين و العلم, ص 17.
47- همان منبع ص 12.
48-- همان منبع ص 12.
49-- النكت الاعتقاديه, ص 280.
50-- تمهيد الاصول, شيخ طوسى, ترجمه عبدالحسين مشكوةالدينى, انتشارات انجمن اسلامى حكمت و فلسفه ايران, 1358, ص 796.
51-- همان منبع, ص 797.
52-- شرح تجريد الاعتقاد, ص 288.
53-- تمهيد الاصول, ص 806.
54-- همان منبع, ص 806ـ 807.
55-- همان منبع, ص 818.
56- همان منبع, ص 818.
57- النكت الاعتقاديه, ص 280 همچنين شرح تجريد, ص 286.
58- شرح تجريد الاعتقاد, ص 285.
59- اصول كافى, ج 1 ص250.
60- اصول كافى, ج 1ص 252.
61- همان منبع, ج 1, ص 252.
62- همان منبع, ج 1, ص 253.
63- اصول كافى, ج 1 ص 255.
64- همان منبع, ج 1 ص 256.
65- الفين, ص 15.
66- الفين, ص 17.
67- عمده مطالب اين قسمت از كتاب الفين علامه و تمهيد الاصول شيخ طوسى و شرح تجريد علامه اقتباس گرديده است.
68- النكت الاعتقاديه, ص 281.
69- رجوع شود به قرآن مجيد, همچنين اصول كافى, ج 20ص 40 تا 63 همچنين النكت الاعتقاديه, ص 281, همچنين كشف المراد علامه, ص 288 به بعد, همچنين الفين, ص 65 به بعد.
70 نمونه بينات, در شاءن نزول آيات قرآن, دكتر محمد باقر محقق, انتشارات اسلامى, ص 266ـ272.
71 النكت الاعتقاديه ص 282 همچنين اصول كافى, ج 2 ص 58 و 89.
72- اصول كافى, ج 2 ص 37.
73 همان منبع, ج 2 ص 38.
74 همان منبع, ج 2 ص 39.
75 اصول كافى, ج 2 ص 25 باب ان الامامه عهد من اللّه.
76 همان منبع, ج 1 ص 308.
78 اصول كافى, ج 3 ص 29.
79 جهت اطلاع بيشتر ر.ك.,ناس, جان, تاريخ جامع اديان, على اصغر حكمت, تهران انتشارات پيروز, 1354. ص 193, ص 311, ص 396 و...
80 تاريخ طبرى, ج 4 ص 1327. همچنين, بلعمى, تاريخنامه طبرى ج 1, تطبع محمد روشن, تهران 1366, ص 330. ايضاً ملل و نحل, ج 1 ص 12.
81 مروج الذهب, ج 2, ص 258.
82 از جمله اين موارد مواجهه مسرف (مسلم بن عقيه) عامل قتل عام مردم مدينه در واقعه حره با امام سجاد (ع) است.
(ر.ك. مروج الذهب, ج 2, ص 72.) 83 بحار الانوار, ج 13, ص 285ـ 302.
84 نامه اى از امام موسوى, امام خمينى, ص 49.
85 وسائل, ج 18 ص 101.
86 همان منبع, ج 18.
87 همان منبع, ج 18.
88 در زمينه حكومت در عصر غيبت رجوع شود به كتاب: ((حكومت اسلامى)) يا نامه اى ازامام نوشته امام خمينى. همچنين تنبيه الامه و تنزيه المله, علامه محمد حسين نائينى, تهران, شركت سهامى انتشار.