4 - امام شناسى

نويسنده:علامه طباطبايي

معناى امام

امام و پيشوا به كسى گفته مى‏شود كه پيش جماعتى افتاده رهبرى ايشان را در يك مسير اجتماعى يا مرام سياسى يا مسلك علمى يا دينى به عهده گيرد و البته به واسطه ارتباطى كه با زمينه خود دارد در وسعت و ضيق، تابع زمينه خود خواهد بود.

آيين مقدس اسلام (چنانكه از فصلهاى گذشته روشن شد) زندگانى عموم بشر را از هر جهت در نظر گرفته، دستور مى‏دهد، از جهت‏حيات معنوى مورد بررسى قرار داده و راهنمايى مى‏كند و در حيات صورى نيز از جهت زندگى فردى و اداره آن مداخله مى‏نمايد چنانكه از جهت زندگى اجتماعى و زمامدارى آن (حكومت) مداخله مى‏نمايد.

بنابر جهاتى كه شمرده شد، امت و پيشوائى دينى در اسلام از سه جهت ممكن است مورد توجه قرار گيرد:از جهت‏حكومت اسلامى و از جهت‏بيان معارف و احكام اسلام و از جهت رهبرى و ارشاد حيات معنوى. شيعه معتقد است كه چنانكه جامعه اسلامى به هر سه جهت نامبرده نيازمندى ضرورى دارد، كسى كه متصدى اداره جهات نامبرده است و پيشوائى جماعت را در آن جهات به عهده دارد، از ناحيه خدا و رسول بايد تعيين شود و البته پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نيز به امر خدا تعيين فرموده است.

امامت و جانشينى پيغمبر اكرم (ص) و حكومت اسلامى

انسان با نهاد خدادادى خود بدون هيچگونه ترديد، درك مى‏كند كه هرگز جامعه متشكلى مانند يك كشور يا يك شهر يا ده يا قبيله و حتى يك خانه كه از چند تن انسان تشكيل يابد، بدون سرپرست و زمامدارى كه چرخ جامعه را به كار اندازد و اراده او به اراده‏هاى جزو حكومت كند و هر يك از اجزاى جامعه را به وظيفه اجتماعى خود وادارد، نمى‏تواند به بقاى خود ادامه دهد و در كمترين وقتى اجزاى آن جامعه متلاشى شده وضع عموميش به هرج و مرج گرفتار خواهد شد.

به همين دليل كسى كه زمامدار و فرمانرواى جامعه‏اى است (اعم از جامعه بزرگ يا كوچك) و به سمت‏خود و بقاى جامعه عنايت دارد، اگر بخواهد به طور موقت‏يا غير موقت از سر كار خود غيبت كند البته جانشينى به جاى خود مى‏گذارد و هرگز حاضر نمى‏شود كه قلمرو فرمانروايى و زمامدارى خود را سر خود رها كرده از بقا و زوال آن چشم پوشد.

رئيس خانواده‏اى كه براى سفر چند روزه يا چند ماهه مى‏خواهد خانه و اهل خانه را وداع كند، يكى از آنان را (يا كسى ديگررا) براى خود جانشين معرفى كرده امورات منزل را به وى مى‏سپارد. رئيس مؤسسه يا مدير مدرسه يا صاحب دكانى كه كارمندان يا شاگردان چندى زير دست دارد، حتى براى چند ساعت غيبت، يكى از آنان را به جاى خود نشانيده ديگران را به وى ارجاع مى‏كند و به همين ترتيب.

اسلام دينى است كه به نص كتاب و سنت‏بر اساس فطرت استوار است و آيينى است اجتماعى كه هر آشنا و بيگانه اين نشانى را از سيماى آن مشاهده مى‏كند و عنايتى كه خدا و پيغمبر به اجتماعيت اين دين مبذول داشته‏اند هرگز قابل انكار نبوده و با هيچ چيز ديگر قابل مقايسه نيست.

پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نيز مسئله عقد اجتماع را در هر جايى كه اسلام در آن نفوذ پيدا مى‏كرد، ترك نمى‏كرد و هر شهر يا دهكده‏اى كه به دست مسلمين مى‏افتاد، در اقرب وقت والى و عاملى در آنجا نصب و زمام اداره امور مسلمين را به دست وى مى‏سپرد حتى در لشگرهايى كه به جهاد اعزام مى‏فرمود، گاهى براى اهميت مورد، بيش از يك رئيس و فرمانده به نحو ترتب براى ايشان نصب مى‏نمود حتى در«جنگ موته‏»چهار نفر رئيس تعيين فرمود كه اگر اولى كشته شد دومى را، و اگر دومى كشته شد سومى را و همچنين. . . به رياست و فرماندهى بشناسند.

و همچنين به مسئله جانشينى عنايت كامل داشت و هرگز در مورد لزوم، از نصب جانشين فروگذارى نمى‏نمود و هر وقت از مدينه غيبت مى‏فرمود، والى به جاى خود معين مى‏كرد حتى در موقعى كه از مكه به مدينه هجرت مى‏نمود و هنوز خبرى نبود، براى اداره چندروزه امور شخصى خود در مكه و پس دادن امانتهايى كه از مردم پيشش بود، على عليه السلام را جانشين خود قرار داد و همچنين پس از رحلت نسبت‏به ديون و كارهاى شخصيش على عليه السلام را جانشين خود نمود.

شيعه مى‏گويد:به همين دليل، هرگز متصور نيست پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم رحلت فرمايد و كسى را جانشين خود قرار ندهد و سرپرستى براى اداره امور مسلمين و گردانيدن چرخ جامعه اسلامى، نشان ندهد. اينكه پيدايش جامعه‏اى بستگى دارد به يك سلسله مقررات و رسوم مشتركى كه اكثريت اجزاى جامعه آنها را عملا بپذيرند، و بقا و پايدارى آن بستگى كامل دارد به يك حكومت عادله‏اى كه اجراى كامل آنها را به عهده بگيرد، مسئله‏اى نيست كه فطرت انسانى در ارزش و اهميت آن شك داشته باشد يا براى عاقلى پوشيده بماند يا فراموشش كند در حالى كه نه در وسعت و دقت‏شريعت اسلامى مى‏توان شك نمود و نه در اهميت و ارزشى كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم براى آن قائل بود و در راه آن فداكارى و از خودگذشتگى مى‏نمود مى‏توان ترديد نمود و نه در نبوغ فكر و كمال عقل و اصابت نظر و قدرت تدبير پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم (گذشته از تاييد وحى و نبوت) مى‏توان مناقشه كرد.

پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به موجب اخبار متواترى كه عامه و خاصه در جوامع حديث (در باب فتن و غير آن) نقل كرده‏اند، از فتن و گرفتاريهايى كه پس از رحلتش دامنگير جامعه اسلامى شد. و فسادهايى كه در پيكره اسلام رخنه كرد، مانند حكومت آل مروان و غير ايشان كه آيين پاك را فداى ناپاكيها و بى‏بند و باريهاى خودساختند، تفصيلا خبر داده است و چگونه ممكن است كه از جزئيات حوادث و گرفتاريهاى سالها و هزاران سالهاى پس از خود غفلت نكند، و سخن گويد، ولى از مهمترين وضعى كه بايد در اولين لحظات پس از مرگش گويد، به وجود آيد غفلت كند!يا اهمال ورزد و امرى به اين سادگى (از يك طرف) و به اين اهميت (از طرف ديگر) به ناچيز گيرد و با اينكه به طبيعى‏ترين و عادى‏ترين كارها مانند خوردن و نوشيدن و خوابيدن، مداخله و صدها دستور صادر نموده و از چنين مسئله با ارزشى بكلى سكوت ورزيده كسى را به جاى خود تعيين نفرمايد؟

و اگر به فرض محال تعيين زمامدار جامعه اسلامى در شرع اسلام به خود مردم مسلمان واگذار شده بود باز لازم بود پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بيانات شافى در اين خصوص كرده باشد و دستورات كافى بايست‏بدهد تا مردم در مسئله‏اى كه اساسا بقا و رشد جامعه اسلامى و حيات شعائر دين به آن متوقف و استوار است، بيدار و هشيار باشند.

و حال آنكه از چنين بيان نبوى و دستور دينى خبرى نيست و اگر بود كسانى كه پس از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم زمام امور را به دست گرفتند مخالفتش نمى‏كردند در صورتى كه خليفه اول خلافت را به خليفه دوم با وصيت منتقل ساخت و همچنين خليفه چهارم به فرزندش وصيت نمود و خليفه دوم خليفه سوم را با يك شوراى شش نفرى كه خودش اعضاى آن و آيين نامه آن را تعيين و تنظيم كرده بود، روى كار آورد و معاويه امام حسن را به زور به صلح وادار نموده خلافت را به اين طريق برد و پس از آن خلافت‏به سلطنت موروثى‏تبديل شد و تدريجا شعائر دينى از جهاد و امر به معروف و نهى از منكر و اقامه حدود و غير آنها يكى پس از ديگرى از جامعه هجرت كرد و مساعى شارع اسلام نقش بر آب گرديد (1) .

شيعه از راه بحث و كنجكاوى در درك فطرى بشر و سيره مستمره عقلاى انسان و تعمق در نظر اساسى آيين اسلام كه احياى فطرت مى‏باشد، و روش اجتماعى پيغمبر اكرم و مطالعه حوادث اسف آورى كه پس از رحلت‏به وقوع پيوسته و گرفتاريهايى كه دامنگير اسلام و مسلمين گشته و به تجزيه و تحليل در كوتاهى و سهل انگارى حكومتهاى اسلامى قرون اوليه هجرت بر مى‏گردد، به اين نتيجه مى‏رسد كه از ناحيه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نص كافى در خصوص تعيين امام و جانشين پيغمبر رسيده است آيات و اخبار متواتر قطعى مانند آيه ولايت و حديث غدير (2) و ديث‏سفينه و حديث ثقلين وحديث‏حق و حديث منزلت و حديث دعوت عشيره اقربين و غير آنها به اين معنا دلالت داشته و دارند ولى نظر به پاره‏اى دواعى تاويل شده و سرپوشى روى آنها گذاشته شده است.

در تاييد سخنان گذشته

آخرين روزهاى بيمارى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بود و جمعى ازصحابه حضور داشتند آن حضرت فرمود:دوات و كاغذى براى من بياوريد تا براى شما چيزى بنويسم كه پس از من (با رعايت آن) هرگز گمراه نشويد، بعضى از حاضرين گفتند:اين مرد هذيان مى‏گويد كتاب خدا براى ما بس است!!آنگاه هياهوى حضار بلند شد. پيغمبر اكرم فرمود:«برخيزيد و از پيش من بيرون رويد، زيرا پيش پيغمبرى نبايد هياهو كنند» (3) .

با توجه به مطالب فصل گذشته و توجه به اينكه كسانى كه در اين قضيه از عملى شدن تصميم پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم جلوگيرى كردند همان اشخاصى بودند كه فرداى همان روز از خلافت انتخابى بهره‏مند شدند و بويژه اينكه انتخاب خليفه را بى اطلاع على عليه السلام و نزديكانش نموده، آنان را در برابر كار انجام يافته قرار دادند آيا مى‏توان شك نمود كه مقصود پيغمبر اكرم در حديث‏بالا تعيين شخص جانشين خود و معرفى على عليه السلام بود؟

و مقصود از اين سخن ايجاد قيل و قال بود كه در اثر آن پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم از تصميم خود منصرف شود نه اينكه معناى جدى آن (سخن نابجاى گفتن از راه غلبه مرض) منظور باشد، زيرا اولا:گذشته از اينكه در تمام مدت بيمارى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم حتى يك حرف نابجا شنيده نشده و كسى هم نقل نكرده است، روى موازين دينى، مسلمانى نمى‏تواند پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم را كه با عصمت الهى مصون است‏به هذيان و بيهوده‏گويى نسبت دهد. ثانيا: اگر منظور از اين سخن معناى جديش بود، محلى براى جمله بعدى (كتاب خدا براى ما بس است) نبود و براى اثبات نابجا بودن سخن پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم با بيماريش استدلال مى‏شد نه با اينكه با وجود قرآن نيازى به سخن پيغمبر نيست، زيرا براى يك نفر صحابى نبايست پوشيده بماند كه همان كتاب خدا، پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم را مفترض الطاعه و سخنش را سخن خدا قرار داده و به نص قرآن كريم مردم در برابر حكم خدا و رسول، هيچگونه اختيار و آزادى عمل ندارند.

ثالثا:اين اتفاق در مرض موت خليفه اول تكرار يافت و وى به خلافت‏خليفه دوم وصيت كرد وقتى كه عثمان به امر خليفه، وصيتنامه را مى‏نوشت، خليفه بيهوش شد با اين حال خليفه دوم سخنى را كه درباره پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم گفته بود درباره خليفه اول تكرار نكرد (4) .

گذشته از اينها خليفه دوم در حديث ابن عباس (5) به اين حقيقت اعتراف مى‏نمايد، وى مى‏گويد:من فهميدم كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مى‏خواهد خلافت على را تسجيل كند، ولى براى رعايت مصلحت‏به هم زدم. مى‏گويد:خلافت از آن على بود (6) ولى اگر به خلافت مى‏نشست مردم را به حق و راه راست وادار مى‏كرد و قريش زير بار آن نمى‏رفتند از اين روى وى را از خلافت كنار زديم[!!!]با اينكه طبق موازين دينى بايد متخلف از حق را به حق وادار نمود نه حق را براى خاطر متخلف ترك نمود، موقعى كه براى خليفه اول خبر آوردند كه جمعى از قبايل مسلمان از دادن زكات امتناع مى‏ورزند، دستور جنگ داد و گفت:اگر عقالى را كه به پيغمبر خدا مى‏دادند به من ندهند با ايشان مى‏جنگم (7) و البته مراد از اين سخن اين بود كه به هر قيمت تمام شود بايد حق احيا شود البته موضوع خلافت‏حقه از يك عقال مهمتر و با ارزش‏تر بود.

امامت در بيان معارف الهيه

در بحثهاى پيغمبر شناسى گذشت كه طبق قانون ثابت و ضرورى هدايت عمومى، هر نوع از انواع آفرينش از راه تكوين و آفرينش به سوى كمال و سعادت نوعى خود هدايت و رهبرى مى‏شود.

نوع انسان نيز كه يكى از انواع آفرينش است از كليت اين قانون عمومى مستثنا نيست و از راه غريزه واقع بينى و تفكر اجتماعى، در زندگى خود به روش خاصى بايد هدايت‏شود كه سعادت دنيا و آخرتش را تامين نمايد و به عبارت ديگر:بايد يك سلسله اعتقادات و وظايف عملى را درك نموده روش زندگى خود را به آنها تطبيق كند تا سعادت و كمال انسانى خود را به دست آورد و گفته شد كه راه درك اين برنامه زندگى كه به نام‏«دين‏»ناميده مى‏شود راه عقل نيست‏بلكه راه ديگرى است‏به نام‏«وحى و نبوت‏»كه در برخى از پاكان جهان‏بشريت‏به نام انبيا (پيغمبران خدا) يافت مى‏شود!

پيغمبرانند كه وظايف انسانى مردم را به وسيله وحى از جانب خدا دريافت داشته به مردم مى‏رسانند، تا در اثر به كار بستن آنها تامين سعادت كنند. روشن است كه اين دليل چنانكه لزوم و ضرورت چنين دركى را در ميان افراد بشر به ثبوت مى‏رساند، همچنين لزوم و ضرورت پيدايش افرادى را كه پيكره دست نخورده اين برنامه را حفظ كنند و در صورت لزوم به مردم برسانند، به ثبوت مى‏رساند.

چنانكه از راه عنايت‏خدايى لازم است اشخاصى پيدا شوند كه وظايف انسانى را از راه وحى درك نموده به مردم تعليم كنند، همچنان لازم است كه اين وظايف انسانى آسمانى براى هميشه در جهان انسانى محفوظ بماند و در صورت لزوم به مردم عرضه و تعليم شود يعنى پيوسته اشخاصى وجود داشته باشند كه دين خدا نزدشان محفوظ باشد و در وقت لزوم به مصرف برسد.

كسى كه متصدى حفظ و نگهدارى دين آسمانى است و از جانب خدا به اين سمت اختصاص يافته‏«امام‏»ناميده مى‏شود چنانكه كسى كه حامل روح وحى و نبوت و متصدى اخذ و دريافت احكام و شرايع آسمانى از جانب خدا مى‏باشد«نبى‏»نام دارد و ممكن است نبوت و امامت در يكجا جمع شوند و ممكن است از هم جدا باشند و چنانكه دليل نامبرده عصمت پيغمبران را اثبات مى‏كرد، عصمت ائمه و پيشوايات را نيز اثبات مى‏كند، زيرا بايد خدا براى هميشه دين واقعى دست نخورده و قابل تبليغى در ميان بشر داشته باشد و اين معنا بدون عصمت و مصونيت‏خدايى صورت نبندد.

فرق ميان نبى و امام

دليل گذشته در مورد دريافت داشتن احكام و شرايع آسمانى كه به واسطه پيغمبران انجام مى‏گيرد، همينقدر اصل وحى يعنى گرفتن احكام آسمانى را اثبات مى‏كند نه استمرار و هميشگى آن را به خلاف حفظ و نگهدارى آن كه طبعا امرى است استمرارى و مداوم، و از اينجاست كه لزوم ندارد پيوسته پيغمبرى در ميان بشر وجود داشته باشد ولى وجود امام كه نگهدارنده دين آسمانى است، پيوسته در ميان بشر لازم است و هرگز جامعه بشرى از وجود امام خالى نمى‏شود، بشناسند يا نشناسند و خداى متعال در كتاب خود مى‏فرمايد: فان يكفر بها هؤلاء فقد و كلنا بها قوما ليسوا بها بكافرين (8) .

يعنى:«و اگر به هدايت ما - كه هرگز تخلف نمى‏كند - كافران ايمان نياوردند ما گروهى را به آن موكل كرده‏ايم كه هرگز به آن كافر نخواهند شد».

و چنانكه اشاره شد، نبوت و امامت گاهى جمع مى‏شود و يك فرد داراى هر دو منصب پيغمبرى و پيشوايى (اخذ شريعت آسمانى و حفظ بيان آن) مى‏شود و گاهى از هم جدا مى‏شوند چنانكه در ازمنه‏اى كه از پيغمبران خالى است در هر عصر امام حقى وجود دارد و بديهى است عدد پيغمبران خدا محدود و هميشه وجود نداشته‏اند.

خداى متعال در كتاب خود جمعى از پيغمبران را به امامت‏معرفى فرموده است چنانكه درباره حضرت ابراهيم مى‏فرمايد: و اذ ابتلى ابراهيم ربه بكلمات فاتمهن قال انى جاعلك للناس اماما قال و من ذريتى قال لا ينال عهدى الظالمين (9) .

يعنى:«وقتى كه خداى ابراهيم او را به كلمه‏هايى امتحان كرد پس آنها را تمام كرده و به آخر رسانيد، فرمود:من تو را براى مردم امام و پيشوا قرار مى‏دهم، ابراهيم گفت و از فرزندان من، فرمود عهد و فرمان من به ستمكاران نمى‏رسد».

و مى‏فرمايد: و جعلناهم ائمة يهدون بامرنا (10) .

يعنى:«و ما ايشان را پيشوايانى قرار داديم كه به امر ما هدايت و رهبرى مى‏كردند».

امامت در باطن اعمال

امام چنانكه نسبت‏به ظاهر اعمال مردم، پيشوا و راهنماست، همچنان در باطن نيز سمت پيشوايى و رهبرى دارد و اوست قافله سالار كاروان انسانيت كه از راه باطن به سوى خدا سير مى‏كند. براى روشن شدن اين حقيقت‏بدو مقدمه زيرين بايد توجه نمود.

اول:جاى ترديد نيست كه به نظر اسلام و ساير اديان آسمانى يگانه وسيله سعادت و شقاوت (خوشبختى و بدبختى) واقعى و ابدى انسان، همانا اعمال نيك و بد اوست كه دين آسمانى تعليمش مى‏كند و هم از راه فطرت و نهاد خدادادى نيكى و بدى آنها درك مى‏نمايد. و خداى متعال از راه وحى و نبوت اين اعمال را مناسب طرز تفكر ما گروه بشر با زبان اجتماعى خودمان، در صورت امر و نهى و تحسين و تقبيح بيان فرموده و در مقابل طاعت و تمرد آنها، براى نيكوكاران و فرمانبرداران، زندگى جاويد شيرينى كه مشتمل بر همه خواستهاى كمالى انسان مى‏باشد، نويد داده و براى بدكاران و ستمگران زندگى جاويد تلخى كه متضمن هر گونه بدبختى و ناكامى مى‏باشد خبر داده است.

و جاى شك و ترديد نيست كه خداى آفرينش كه از هر جهت‏بالاتر از تصور ماست، مانند ما تفكر اجتماعى ندارد و اين سازمان قراردادى آقايى و بندگى و فرمانروايى و فرمانبرى و امر و نهى و مزد و پاداش در بيرون از زندگى اجتماعى ما وجود ندارد و دستگاه خدايى همانا دستگاه آفرينش است كه در آن هستى و پيدايش هر چيز به آفرينش خدا طبق روابط واقعى بستگى دارد و بس.

و چنانكه در قرآن كريم (11) و بيانات پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم اشاره شده دين مشتمل به حقايق و معارفى است‏بالاتر از فهم عادى ما كه خداى متعال آنها را با بيانى كه با سطح فكر ما مناسب و با زبانى كه نسبت‏به ما قابل فهم است، براى ما نازل فرموده است.

از اين بيان بايد نتيجه گرفت كه ميان اعمال نيك و بد و ميان آنچه در جهان ابديت از زندگى و خصوصيات زندگى هست، رابطه‏واقعى بر قرار است كه خوشى و ناخوشى زندگى آينده به خواست‏خدا مولود آن است.

و به عبارت ساده‏تر:در هر يك از اعمال نيك و بد، در درون انسان واقعيتى به وجود مى‏آيد كه چگونگى زندگى آينده او مرهون آن است.

انسان بفهمد يا نفهمد، درست مانند كودكى است كه تحت تربيت قرار مى‏گيرد، وى جز دستورهايى كه از مربى با لفظ‏«بكن و نكن‏»مى‏شنود و پيكر كارهايى كه انجام مى‏دهد، چيزى نمى‏فهمد ولى پس از بزرگ شدن و گذرانيدن ايام تربيت‏به واسطه ملكات روحى ارزنده‏اى كه در باطن خود مهيا كرده در اجتماع به زندگى سعادتمندى نايل خواهد شد و اگر از انجام دستورهاى مربى نيكخواه خود سرباز زده باشد، جز بدبختى بهره‏اى نخواهد داشت.

يا مانند كسى كه طبق دستور پزشك به دوا و غذا و ورزش مخصوصى مداومت مى‏نمايد وى جز گرفتن و به كار بستن دستور پزشك با چيزى سر و كار ندارد ولى با انجام دستور، نظم و حالت‏خاصى در ساختمان داخلى خود پيدا مى‏كند كه مبدا تندرستى و هر گونه خوشى و كاميابى است.

خلاصه انسان در باطن اين حيات ظاهرى، حيات ديگرى باطنى (حيات معنوى) دارد كه از اعمال وى سرچشمه مى‏گيرد و رشد مى‏كند و خوشبختى و بدبختى وى در زندگى آن سرا، بستگى كامل به آن دارد.

قرآن كريم نيز اين بيان عقلى را تاييد مى‏كند و در آيات (12) بسيارى براى نيكوكاران و اهل ايمان حيات ديگر و روح ديگرى بالاتر از اين حيات و روشن‏تر از اين روح اثبات مى‏نمايد و نتايج‏باطنى اعمال را پيوسته همراه انسانى مى‏داند و در بيانات نبوى نيز به همين معنا بسيار اشاره شده است (13) . دوم:اينكه بسيار اتفاق مى‏افتد كه يكى از ما كسى را به امرى نيك يا بد راهنمايى كند در حالى كه خودش به گفته خود عامل نباشد ولى هرگز در پيغمبران و امامان كه هدايت و رهبريشان به امر خداست، اين حال تحقق پيدا نمى‏كند ايشان به دينى كه هدايت مى‏كنند و رهبرى آن را به عهده گرفته‏اند، خودشان نيز عاملند و به سوى حيات معنوى كه مردم را سوق مى‏دهند، خودشان نيز داراى همان حيات معنوى مى‏باشند، زيرا خدا تا كسى را خود هدايت نكند هدايت ديگران را به دستش نمى‏سپارد و هدايت‏خاص خدايى هرگز تخلف بردار نيست. از اين بيان مى‏توان نتايج ذيل را به دست آورد:

1 - در هر امتى، پيغمبر و امام آن امت در كمال حيات معنوى دينى كه به سوى آن دعوت و هدايت مى‏كنند، مقام اول را حايزمى‏باشند، زيرا چنانكه شايد و بايد به دعوت خودشان عامل بوده و حيات معنوى آن را واجدند.

2 - چون اولند و پيشرو و راهبر همه هستند از همه افضلند.

3 - كسى كه رهبرى امتى را به امر خدا به عهده دارد چنانكه در مرحله اعمال ظاهرى رهبر و راهنماست در مرحله حيات معنوى نيز رهبر و حقايق اعمال با رهبرى او سير مى‏كند (14) .

ائمه و پيشوايان اسلام

به حسب آنكه از فصلهاى گذشته نتيجه گرفته مى‏شود، در اسلام پس از رحلت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در ميان امت اسلامى پيوسته امامى (پيشواى منصوب) از جانب خدا بوده و خواهد بود. و احاديث انبوهى (15) از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در توصيف ايشان و در عددايشان و در اينكه همه‏شان از قريشند و از اهل بيت پيغمبرند و در اينكه‏«مهدى موعود»از ايشان و آخرينشان خواهد بود، نقل شده است.

و همچنين نصوص (16) از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در امامت على عليه السلام كه امام اول است وارد شده است و همچنين نصوص قطعى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و على عليه السلام در امامت دوم و به همين ترتيب گذشتگان ائمه به امامت آيندگانشان نص قطعى نموده‏اند.

به مقتضاى اين نصوص، ائمه اسلام دوازده تن مى‏باشند و نامهاى مقدسشان به اين ترتيب است:

1 - على بن ابى طالب

2 - حسن بن على

3 - حسين بن على 4 - على بن حسين

5 - محمد بن على

6 - جعفر بن محمد

7 - موسى بن جعفر

8 - على بن موسى

9 - محمد بن على

10 - على بن محمد

11 - حسن بن على

12 - مهدى عليهم السلام

اجمالى از تاريخ زندگى دوازده امام (ع)

امام اول

حضرت امير المؤمنين على عليه السلام وى فرزند ابو طالب شيخ بنى هاشم، عموى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بود كه پيغمبر اكرم را سرپرستى نموده و در خانه خود جاى داده و بزرگ كرده بود و پس از بعثت نيز تا زنده بود از آن حضرت حمايت كرد و شر كفار عرب و خاصه قريش را از وى دفع نمود.

على عليه السلام (بنا به نقل مشهور) ده سال پيش از بعثت متولد شد و پس از شش سال در اثر قحطى كه در مكه و حوالى آن اتفاق افتاد، بنا به درخواست پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم از خانه پدر به خانه پسر عموى خود پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم منتقل گرديد و تحت‏سرپرستى و پرورش مستقيم آن حضرت در آمد (17) .

پس از چند سال كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به موهبت نبوت نايل شد و براى نخستين بار در«غار حرا»وحى آسمانى به وى رسيد وقتى كه از غار رهسپار شهر و خانه خود شد، شرح حال را فرمود، على عليه السلام به آن حضرت ايمان آورد (18) و باز در مجلسى كه‏پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم خويشاوندان نزديك خود را جمع و به دين خود دعوت نموده فرمود:

نخستين كسى كه از شما دعوت مرا بپذيرد خليفه و وصى و وزير من خواهد بود، تنها كسى كه از جاى خود بلند شد و ايمان آورد على عليه السلام بود و پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم ايمان او را پذيرفت و وعده‏هاى خود را درباره‏اش امضا نمود (19) و از اين روى على عليه السلام نخستين كسى است در اسلام كه ايمان آورد و نخستين كسى است كه هرگز غير خداى يگانه را نپرستيد.

على عليه السلام پيوسته ملازم پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بود تا آن حضرت از مكه به مدينه هجرت نمود و در شب هجرت نيز كه كفار خانه آن حضرت را محاصره كرده بودند و تصميم داشتند آخر شب به خانه ريخته و آن حضرت را در بستر خواب قطعه قطعه نمايند، على عليه السلام در بستر پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم خوابيده و آن حضرت از خانه بيرون آمده رهسپار مدينه گرديد (20) . و پس از آن حضرت مطابق وصيتى كه كرده بود، امانتهاى مردم را به صاحبانش رد كرده، مادر خود و دختر پيغمبر را با دو زن ديگر برداشته به مدينه حركت نمود (21) .

در مدينه نيز ملازم پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بود و آن حضرت در هيچ خلوت و جلوتى على عليه السلام را كنار نزد و يگانه دختر محبوبه خود فاطمه را به وى تزويج نمود. و در موقعى كه ميان اصحاب خود عقداخوت مى‏بست او را برادر خود قرار داد (22) .

على عليه السلام در همه جنگها كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم شركت فرموده بود حاضر شد جز جنگ تبوك كه آن حضرت او را در مدينه به جاى خود نشانيده بود (23) و در هيچ جنگى پاى به عقب نگذاشت و از هيچ حريفى روى نگردانيد و در هيچ امرى مخالفت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نكرد چنانكه آن حضرت فرمود:«هرگز على از حق و حق از على جدا نمى‏شوند» (24) .

على عليه السلام روز رحلت پيغمبر اكرم 33 سال داشت و با اينكه در همه فضائل دينى سر آمد و در ميان اصحاب پيغمبر ممتاز بود، به عنوان اينكه وى جوان است و مردم به واسطه خونهايى كه در جنگها پيشاپيش پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم ريخته با وى دشمنند از خلافت كنارش زدند و به اين ترتيب دست آن حضرت از شؤونات عمومى بكلى قطع شد. وى نيز گوشه خانه را گرفته به تربيت افراد پرداخت و 25 سال كه زمان سه خليفه پس از رحلت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بود، گذرانيد و پس از كشته شدن خليفه سوم، مردم با آن حضرت بيعت نموده و به خلافتش برگزيدند.

آن حضرت در خلافت‏خود كه تقريبا چهار سال و نه ماه طول كشيد، سيرت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم را داشت و به خلافت‏خود صورت نهضت و انقلاب داده به اصلاحات پرداخت و البته اين اصلاحات به‏ضرر برخى از سود جويان تمام مى‏شد و از اين روى عده‏اى از صحابه كه پيشاپيش آنها ام المؤمنين‏«عايشه و طلحه و زبير و معاويه‏»بودند، خون خليفه سوم را دستاويز قرار داده سر به مخالفت‏برافراشتند و بناى شورش و آشوبگرى گذاشتند.

آن حضرت براى خوابانيدن فتنه، جنگى با ام المؤمنين عايشه و طلحه و زبير در نزديكى بصره كرد كه به‏«جنگ جمل‏»معروف است و جنگى ديگر با معاويه در مرز عراق و شام كرد كه به جنگ‏«صفين‏»معروف است و يك سال و نيم ادامه يافت و جنگى ديگر با خوارج در نهروان كرد كه به جنگ‏«نهروان‏»معروف است و به اين ترتيب، بيشتر مساعى آن حضرت در ايام خلافت‏خود، صرف رفع اختلاف داخلى بود و پس از گذشت زمان كوتاه، صبح روز نوزدهم ماه رمضان سال چهلم هجرى در مسجد كوفه در سر نماز به دست‏بعضى از خوارج ضربتى خورده و در شب 21 همان ماه شهيد شد (25) .

امير المؤمنين على عليه السلام به شهادت تاريخ و اعتراف دوست و دشمن در كمالات انسانى نقيصه‏اى نداشت و در فضائل اسلامى نمونه كاملى از تربيت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بود.

بحثهايى كه در اطراف شخصيت او شده و كتابهايى كه در اين باره شيعه و سنى و ساير مطلعين و كنجكاوان نوشته‏اند، درباره هيچيك از شخصيت‏هاى تاريخ اتفاق نيفتاده است.

على عليه السلام در علم و دانش، داناترين ياران پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم وساير اهل اسلام بود و نخستين كسى است در اسلام كه در بيانات علمى خود، در استدلال و برهان را باز كرد و در معارف الهيه بحث فلسفى نمود و در باطن قرآن سخن گفت و براى نگهدارى لفظش دستور زبان عربى را وضع فرمود و تواناترين عرب بود در سخنرانى (چنانكه در بخش اول كتاب نيز اشاره شد) .

على عليه السلام در شجاعت ضرب المثل بود در آن همه جنگها كه در زمان پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و پس از آن شركت كرد، هرگز ترس و اضطرابى از خود نشان نداد و با اينكه بارها و ضمن حوادثى مانند جنگ احد و جنگ حنين و جنگ خيبر و جنگ خندق، ياران پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و لشكريان اسلام لرزيدند و يا پراكنده شده فرار نمودند، وى هرگز پشت‏به دشمن نكرد و هرگز نشده كه كسى از ابطال و مردان جنگى با وى در آويزد و جان به سلامت‏برد و در عين حال با كمال توانايى، ناتوانى را نمى‏كشت و فرارى را دنبال نمى‏كرد و شبيخون نمى‏زد و آب به روى دشمن نمى‏بست.

از مسلمات تاريخ است كه آن حضرت در جنگ خيبر در حمله‏اى كه به قلعه نمود، دست‏به حلقه در رسانيده با تكانى در قلعه را كنده به دور انداخت (26) .

و همچنين روز فتح مكه كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم امر به شكستن بتها نمود، بت‏«هبل‏»كه بزرگترين بتهاى مكه و مجسمه عظيم الجثه‏اى از سنگ بود كه بر بالاى كعبه نصب كرده بودند، على عليه السلام به امر پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم پاى روى دوش آن حضرت گذاشته بالاى كعبه‏رفت و«هبل‏»را از جاى خود كند و پايين انداخت (27) .

على عليه السلام در تقواى دينى و عبادت حق نيز يگانه بود، پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در پاسخ كسانى كه نزد وى از تندى على عليه السلام گله مى‏كردند مى‏فرمايد:«على را سرزنش نكنيد، زيرا وى شيفته خداست (28) ».

ابودرداى صحابى پيكر آن حضرت را در يكى از نخلستانهاى مدينه ديد كه مانند چوب خشك افتاده است، براى اطلاع، به خانه آن حضرت آمد و به همسر گرامى وى كه دختر پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بود، در گذشت همسرش را تسليت گفت، دختر پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:«پسر عم من نمرده است‏بلكه در عبادت از خوف خدا غش نموده است و اين حال براى وى بسيار اتفاق مى‏افتد».

على عليه السلام در مهربانى به زير دستان و دلسوزى به بينوايان و بيچارگان و كرم و سخا به فقرا و مستمندان، قصص و حكايات بسيار دارد. آن حضرت هر چه را به دستش مى‏رسيد در راه خدا به مستمندان و بيچارگان مى‏داد و خود با سخت‏ترين و ساده‏ترين وضعى زندگى مى‏كرد. آن حضرت كشاورزى را دوست مى‏داشت و غالبا به استخراج قنوات و درختكارى و آباد كردن زمينهاى باير مى‏پرداخت ولى از اين راه هر ملكى را كه آباد مى‏كرد و يا هر قناتى را كه بيرون مى‏آورد وقف فقرا مى‏فرمود و اوقاف آن حضرت كه به صدقات على معروف بود در اواخر عهد وى، عوايد ساليانه قابل‏توجهى (24 هزار دينار طلا) داشت (29) .

امام دوم

امام حسن مجتبى عليه السلام آن حضرت و برادرش امام حسين عليه السلام دو فرزند امير المؤمنين على عليه السلام بودند از حضرت فاطمه عليها السلام دختر پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و پيغمبر اكرم بارها مى‏فرمود كه: «حسن و حسين فرزندان منند»و به پاس همين كلمه، على عليه السلام به ساير فرزندان خود مى‏فرمود:«شما فرزندان من هستيد و حسن و حسين فرزندان پيغمبر خدايند» (30) .

امام حسن عليه السلام سال سوم هجرت در مدينه متولد شد (31) و هفت‏سال و خرده‏اى جد خود را درك نمود و در آغوش مهر آن حضرت بسر برد و پس از رحلت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم كه با رحلت‏حضرت فاطمه، سه ماه يا شش ماه بيشتر فاصله نداشت، تحت تربيت پدر بزرگوار خود قرار گرفت.

امام حسن عليه السلام پس از شهادت پدر بزرگوار خود به امر خدا و طبق وصيت آن حضرت، به امامت رسيد و مقام خلافت ظاهرى را نيز اشتغال كرده نزديك به شش ماه به اداره امور مسلمين پرداخت و دراين مدت معاويه كه دشمن سرسخت على عليه السلام و خاندان او بود و سالها به طمع خلافت (در ابتدا به نام خونخواهى خليفه سوم و اخيرا به دعوى صريح خلافت) جنگيده بود به عراق كه مقر خلافت امام حسن عليه السلام بود لشكر كشيد و جنگ آغاز كرد و از سوى ديگر سرداران لشكريان امام حسن عليه السلام را تدريجا با پولهاى گزاف و نويدهاى فريبنده اغوا نمود و لشكريان را بر آن حضرت شورانيد (32) .

بالاخره آن حضرت به صلح مجبور شده، خلافت ظاهرى را با شرايطى (به شرط اينكه پس از درگذشت معاويه دوباره خلافت‏به امام حسن عليه السلام برگردد و خاندان و شيعيانش از تعرض مصون باشند) به معاويه واگذار نمود (33) معاويه به اين ترتيب خلافت اسلامى را قبضه كرد و وارد عراق شده و در سخنرانى عمومى رسمى شرايط صلح را الغاء نمود (34) و از هر راه ممكن استفاده كرده سخت‏ترين فشار و شكنجه را به اهل بيت و شيعيان ايشان روا داشت.

امام حسن عليه السلام در تمام مدت امامت‏خود كه ده سال طول كشيد در هايت‏شدت و اختناق زندگى كرد و هيچگونه امنيتى حتى در داخل خانه خود نداشت و بالاخره در سال پنجاه هجرى به‏تحريك معاويه به دست همسر خود مسموم و شهيد شد (35) .

امام حسن عليه السلام در كمالات انسانى يادگار پدر و نمونه كامل جد بزرگوار خود بود و تا پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در قيد حيات بود، او و برادرش در كنار آن حضرت جاى داشتند و گاهى آنان را بر دوش خود سوار مى‏كرد.

عامه و خاصه از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم روايت كرده‏اند كه درباره حسن و حسين عليهما السلام فرمود:اين دو فرزند من امام مى‏باشند خواه برخيزند و خواه بنشينند (كنايه است از تصدى مقام خلافت ظاهرى و عدم تصدى آن) (36) . و روايات بسيار از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و امير المؤمنين على عليه السلام در امامت آن حضرت بعد از پدر بزرگوارش، وارد شده است.

امام سوم

امام حسين (سيد الشهداء) فرزند دوم على عليه السلام از فاطمه عليها السلام دختر پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم كه در سال چهارم هجرى متولد شده است. آن حضرت پس از شهادت برادر بزرگوار خود امام حسن مجتبى عليه السلام به امر خدا و طبق وصيت وى، به امامت رسيد (37) .

امام حسين عليه السلام ده سال امامت نمود و تمام اين مدت را به‏استثناى (تقريبا) شش ماه آخر در خلافت معاويه واقع بود و در سخت‏ترين اوضاع و ناگوارترين احوال با نهايت اختناق زندگى مى‏فرمود، زيرا گذشته از اينكه مقررات و قوانين دينى اعتبار خود را از دست داده بود و خواسته‏هاى حكومت جايگزين خواسته‏هاى خدا و رسول شده بود و گذشته از اينكه معاويه و دستياران او از هر امكانى براى خرد كردن و از ميان بردن اهل بيت و شيعيانشان و محو نمودن نام على و آل على استفاده مى‏كردند، معاويه در صدد تحكيم اساس خلافت فرزند خود يزيد بر آمده بود و گروهى از مردم به واسطه بى بندو بارى يزيد، از اين امر خشنود نبودند، معاويه براى جلوگيرى از ظهور مخالفت، به سخت‏گيريهاى بيشتر و تازه‏ترى دست زده بود.

امام حسين خواه ناخواه اين روزگار تاريك را مى‏گذرانيد و هر گونه شكنجه و آزار روحى را از معاويه و دستياران وى تحمل مى‏كرد تا در اواسط سال شصت هجرى، معاويه در گذشت و پسرش يزيد به جاى پدر نشست (38) .

بيعت‏يك سنت عربى بود كه در كارهاى مهم مانند سلطنت و امارت، اجرا مى‏شد و زيردستان بويژه سرشناسان دست‏بيعت و موافقت و طاعت‏به سلطان يا امير مثلا مى‏دادند و مخالفت‏بعد از بيعت، عار و ننگ قومى بود و مانند تخلف از امضاى قطعى، جرمى مسلم شمرده مى‏شود و در سيره پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فى الجمله يعنى در جايى كه به اختيار و بدون اجبار انجام مى‏يافت، اعتبار داشت. معاويه نيز از معاريف قوم براى يزيد بيعت گرفته بود ولى متعرض حال امام حسين عليه السلام نشده و به آن حضرت تكليف بيعت ننموده بود و بالخصوص به يزيد وصيت كرده بود (39) كه اگر حسين بن على از بيعت وى سر باز زند پيگيرى نكند و با سكوت و اغماض بگذراند، زيرا پشت و روى مسئله را درست تصور كرده عواقب وخيم آن را مى‏دانست.

ولى يزيد در اثر خودبينى و بى‏باكى كه داشت، وصيت پدر را فراموش كرده، بى‏درنگ پس از درگذشت پدر به والى مدينه دستور داد كه از امام حسين براى وى بيعت گيرد وگرنه سرش را به شام فرستد (40) !!

پس از آنكه والى مدينه در خواست‏يزيد را به امام حسين عليه السلام ابلاغ كرد آن حضرت براى تفكر در اطراف قضيه مهلت گرفت و شبانه با خاندان خود به سوى مكه حركت فرمود و به حرم خدا كه در اسلام مامن رسمى مى‏باشد پناهنده شد.

اين واقعه در اواخر ماه رجب و اوايل ماه شعبان سال شصت هجرى بود و امام حسين عليه السلام تقريبا چهار ماه در شهر مكه در حال پناهندگى بسر برد و اين خبر تدريجا در اقطار بلاد اسلامى منتشر شد. از يك سوى بسيارى از مردم كه از بيدادگريهاى دوره معاويه دلخور بودند و خلافت‏يزيد بر نارضايتيشان مى‏افزود با آن حضرت مراوده واظهار همدردى مى‏كردند و از يك سوى سيل نامه از عراق و بويژه از شهر كوفه به شهر مكه سرازير مى‏شد و از آن حضرت مى‏خواستند كه به عراق رفته و به پيشوايى و رهبرى جمعيت پرداخته براى بر انداختن بيداد و ستم قيام كند. و البته اين جريان براى يزيد خطرناك بود.

اقامت امام حسين عليه السلام در مكه، ادامه داشت تا موسم حج رسيد و مسلمانان جهان به عنوان حج، گروه گروه و دسته دسته وارد مكه و مهياى انجام عمل حج مى‏شدند، آن حضرت اطلاع پيدا كرد كه جمعى از كسان يزيد در زى حجاج وارد مكه شده‏اند و ماموريت دارند با سلاحى كه در زير لباس احرام بسته‏اند آن حضرت را در اثناء عمل حج‏به قتل رسانند (41) .

آن حضرت عمل خود را مخفف ساخته تصميم به حركت گرفت و در ميان گروه انبوه مردم سرپا ايستاده سخنرانى كوتاهى كرده (42) حركت‏خود را به سوى عراق خبر داد. وى در اين سخنرانى كوتاه شهادت خود را گوشزد مى‏نمايد و از مسلمانان استمداد مى‏كند كه در اين هدف ياريش نمايند و خون خود را در راه خدا بذل كنند و فرداى آن روز با خاندان و گروهى از ياران خود رهسپار عراق شد.

امام حسين عليه السلام تصميم قطعى گرفته بود كه بيعت نكند و به خوبى مى‏دانست كه كشته خواهد شد و نيروى جنگى شگرف و دهشتناك بنى اميه كه با فساد عمومى و انحطاط فكرى و بى ارادگى مردم و خاصه اهل عراق تاييد مى‏شد، او را خرد و نابود خواهد كرد. جمعى از معاريف به عنوان خيرخواهى سر راه را بر وى گرفته و خطر اين حركت و نهضت را تذكر دادند، ولى آن حضرت در پاسخ فرمود كه من بيعت نمى‏كنم و حكومت ظلم و بيداد را امضا نمى‏نمايم و مى‏دانم كه به هر جا روم و در هر جا باشم مرا خواهند كشت و اينكه مكه را ترك مى‏گويم براى رعايت‏حرمت‏خانه خداست كه با ريختن خون من هتك نشود (43) .

امام حسين عليه السلام راه كوفه را پيش گرفت، در اثناى راه كه هنوز چند روز راه تا كوفه داشت، خبر يافت كه والى يزيد در كوفه نماينده امام را با يك نفر از معاريف شهر كه طرفدارى جدى بود، كشته و به دستور وى ريسمان به پايشان بسته در كوچه و بازار كوفه كشيده‏اند (44) و شهر و نواحى آن تحت مراقبت‏شديد در آمده و سپاه بى‏شمار دشمن در انتظار وى بسر مى‏برند و راهى جز كشته شدن در پيش نيست. همينجا بود كه امام تصميم قطعى خود را به كشته شدن بى‏ترديد اظهار داشت و به سير خود ادامه داد (45) .

در هفتاد كيلومترى كوفه (تقريبا) در بيابانى به نام كربلا، آن حضرت و كسانش به محاصره لشگريان يزيد در آمدند و هشت روز توقف داشتند كه هر روز حلقه محاصره تنگتر و سپاه دشمن افزونتر مى‏شد و بالاخره آن حضرت و خاندان و كسانش با شماره ناچيز، درميان حلقه‏هاى متشكل از سى‏هزار مرد جنگى قرار گرفتند (46) .

در اين چند روز امام به تحكيم موضع خود پرداخته ياران خود را تصفيه نمود، شبانه عموم همراهان خود را احضار فرمود در ضمن سخنرانى كوتاهى اظهار داشت كه:ما جز مرگ و شهادت در پيش نداريم و اينان با كسى جز من كار ندارند، من بيعت‏خود را از شما برداشتم هر كه بخواهد مى‏تواند از تاريكى شب استفاده نموده جان خود را از اين ورطه هولناك برهاند.

پس از آن فرمود چراغها را خاموش كردند و اكثر همراهان كه براى مقاصد مادى همراه بودند پراكنده شدند و جز جماعت كمى از شيفتگان حق (نزديك به چهل تن از ياران امام) و عده‏اى از بنى هاشم كسى نماند.

امام عليه السلام بار ديگر بازماندگان را جمع كرده و به مقام آزمايش در آورده در خطابى كه به ياران و خويشاوندان هاشمى خود كرد، اظهار داشت كه:اين دشمنان تنها با من كار دارند، هر يك از شما مى‏تواند از تاريكى شب استفاده كرده از خطر نجات يابد، ولى اين بار هر يك از ياران باوفاى امام با بيانهاى مختلف پاسخ دادند كه ما هرگز از راه حق كه تو پيشواى آنى روى نخواهيم تافت و دست از دامن پاك تو نخواهيم برداشت و تا رمقى در تن و قبضه شمشير به دست داريم از حريم تو دفاع خواهيم نمود (47) .

آخر روز نهم ماه محرم، آخرين تكليف (يا بيعت‏يا جنگ) ازجانب دشمن به امام رسيد و آن حضرت شب را براى عبادت مهلت گرفت و مصمم به جنگ فردا شد (48) .

روز دهم محرم سال 61 هجرى، امام با جمعيت كم خود (روى هم رفته كمتر از نود نفر كه چهل نفر ايشان از همراهان سابق امام و سى و چند نفر در شب و روز جنگ از لشكر دشمن به امام پيوسته بودند و ما بقى خويشاوندان هاشمى امام، از فرزندان و برادران و برادرزادگان و خواهرزادگان و عموزادگان بودند) در برابر لشكر بى‏كران دشمن صف آرايى نمودند و جنگ در گرفت.

آن روز از بامداد تا وا پسين جنگيدند و امام عليه السلام و ساير جوانان هاشمى و ياران وى تا آخرين نفر شهيد شدند (در ميان كشته شدگان دو فرزند خردسال امام حسن و يك كودك خردسال و يك فرزند شيرخوار امام حسين را نيز بايد شمرد (49) .

لشكر دشمن پس از خاتمه يافتن جنگ، حرمسراى امام را غارت كردند و خيمه و خرگاه را آتش زدند و سرهاى شهدا را بريده، بدنهاى ايشان را لخت كرده، بى اينكه به خاك بسپارند، به زمين انداختند. سپس اهل حرم را كه همه زن و دختر بى‏پناه بودند با سرهاى شهدا به سوى كوفه حركت دادند (در ميان اسيران از جنش ذكور تنى چند بيش نبود كه از جمله آنان فرزند 22 ساله امام حسين - كه سخت‏بيمار بود - يعنى امام چهارم و ديگر فرزند چهار ساله وى محمد بن على كه امام پنجم باشد و ديگر حسن مثنى فرزند امام دوم‏كه داماد امام حسين عليه السلام بود و در جنگ زخم كارى خورده و در ميان كشتگان افتاده بود او را نيز در آخرين رمق يافتند و به شفاعت‏يكى از سرداران، سر نبريدند و با اسيران به كوفه بردند) و از كوفه نيز به سوى دمشق پيش يزيد بردند.

واقعه كربلا و اسيرى زنان و دختران اهل بيت و شهر به شهر گردانيدن ايشان و سخنرانيهايى كه دختر امير المؤمنين عليه السلام و امام چهارم - كه جزء اسيران بودند - در كوفه و شام نمودند بنى اميه را رسوا كرد و تبليغات چندين ساله معاويه را از كار انداخت و كار به جايى كشيد كه يزيد از عمل مامورين خود در ملا عام بيزارى جست و واقعه كربلا عامل مؤثرى بود كه با تاثير مؤجل خود، كومت‏بنى اميه را بر انداخت و ريشه شيعه را استوارتر ساخت و از آثار معجل آن، انقلابات و شورشهايى بود كه به همراه جنگهاى خونين تا دوازده سال ادامه داشت و از كسانى كه در قتل امام شركت جسته بودند، حتى يك نفر از دست انتقام نجستند.

كسى كه در تاريخ حيات امام حسين عليه السلام و يزيد و اوضاع و احوال كه آن روز حكومت مى‏كرد، دقيق شود و در اين بخش از تاريخ كنجكاوى نمايد، شك نمى‏كند كه آن روز در برابر امام حسين عليه السلام يك راه بيشتر نبود و آن همان كشته شدن بود و بيعت‏يزيد كه نتيجه‏اى جز پايمال كردن علنى اسلام نداشت، براى امام مقدور نبود، زيرا يزيد با اينكه احترامى براى آيين اسلام و مقررات آن قائل نبود و بند و بارى نداشت، به پايمال كردن مقدسات و قوانين اسلامى بى‏باكانه تظاهر نيز مى‏كرد. ولى گذشتگان وى اگر با مقررات دينى مخالفت مى‏كردند، آنچه مى‏كردند در لفافه دين مى‏كردند و صورت دين را محترم شمرده با يارى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و ساير مقامات دينى كه مردم براى ايشان معتقد بودند، افتخار مى‏نمودند.

و از اينجا روشن مى‏شود كه آنچه برخى از مفسرين حوادث گفته‏اند كه اين دو پيشوا (امام حسن و امام حسين) دو سليقه مختلف داشتند و امام حسن مسلك صلح را مى‏پسنديد به خلاف امام حسين كه جنگ را ترجيح مى‏داد چنانكه آن برادر با داشتن چهل هزار مرد جنگى با معاويه صلح كرد و اين برادر با چهل نفر به جنگ يزيد بر خاست، سخنى است نابجا، زيرا مى‏بينيم همين امام حسين كه يك روز زير بار بيعت‏يزيد نرفت، ده سال در حكومت معاويه مانند برادرش امام حسن (كه او نيز ده سال با معاويه به سر برده بود) به سر برد و هرگز سر به مخالفت‏برنداشت و حقا اگر امام حسن يا امام حسين با معاويه مى‏جنگيدند كشته مى‏شدند و براى اسلام كمترين سودى نمى‏بخشيد و در برابر سياست‏حق به جانبى معاويه كه خود را صحابى و كاتب وحى و خال المؤمنين معرفى كرده و هر دسيسه را به كار مى‏برد، تاثيرى نداشت.

گذشته از اينكه با تمهيدى كه داشت مى‏توانست آنان را به دست كسان خودشان بكشد و خود به عزايشان نشسته به مقام خونخواهى بيايد چنانكه با خليفه سوم نظير همين معامله را كرد.

امام چهارم

امام سجاد (على بن حسين ملقب به زين العابدين و سجاد)وى فرزند امام سوم بود كه از شاه زنان دختر يزدجرد شاهنشاه ايران متولد شده بود و تنها فرزند امام سوم بود كه باقى مانده بود، زيرا سه برادر ديگرش در واقعه كربلا به شهادت رسيدند (50) و آن حضرت نيز همراه پدر به كربلا آمده بود ولى چون سخت‏بيمار بود و توانايى حمل اسلحه و جنگ نداشت، از جهاد و شهادت باز ماند و با اسيران حرم به شام اعزام گرديد.

پس از گذرانيدن دوران اسيرى، به امر يزيد براى استمالت افكار عمومى محترما به مدينه روانه گرديد، آن حضرت را بار دوم نيز به امر عبد الملك خليفه اموى، با بند و زنجير از مدينه به شام جلب كرده‏اند و بعد به مدينه برگشته است (51) .

امام چهارم پس از مراجعه به مدينه گوشه خانه را گرفته و در به روى بيگانه بسته مشغول عبادت پروردگار بود و با كسى جز خواص شيعه مانند«ابو حمزه ثمالى و ابو خالد كابلى‏»و امثال ايشان تماس نمى‏گرفت البته خواص، معارفى را كه از آن حضرت اخذ مى‏كردند در ميان شيعه نشر مى‏دادند و از اين راه، تشيع توسعه فراوانى يافت كه اثر آن در زمان امامت امام پنجم به ظهور پيوست.

از جمله آثار امام چهارم، ادعيه‏اى است‏به نام‏«ادعيه صحيفه‏»و آن 57 دعاست كه به دقيقترين معارف الهيه مشتمل مى‏باشد و زبور آل محمدش مى‏گويند.

امام چهارم پس از 35 سال امامت‏به حسب بعضى از روايات‏شيعه به تحريك هشام خليفه اموى، به دست وليد بن عبد الملك مسموم شد (52) و در سال 95 هجرى در گذشت.

امام پنجم

امام محمد بن على (باقر) لفظ‏«باقر»به معناى‏«شكافنده‏»است و لقبى است كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به آن حضرت داده بود (53) . آن حضرت فرزند امام چهارم و در سال 57 هجرى متولد شده بود، در واقعه كربلا چهار ساله و حاضر بود و پس از پدر بزرگوارش به امر خدا و معرفى گذشتگان خود، به امامت رسيد و در سال 114 و يا 117 هجرى (به حسب بعضى از روايات شيعه (54) توسط ابراهيم بن وليد بن عبد الملك برادرزاده هشام خليفه اموى مسموم شده) در گذشت.

در عهد امام پنجم از طرفى در اثر مظالم بنى اميه، هر روز در قطرى از اقطار بلاد اسلامى انقلاب و جنگهايى رخ مى‏داد و از خود خاندان اموى نيز اختلافات بروز مى‏كرد و اين گرفتاريها دستگاه خلافت را مشغول و تا اندازه‏اى از تعرض به اهل بيت صرف مى‏كرد.

و از طرفى وقوع فاجعه كربلا و مظلوميت اهل بيت كه ممثل‏آن، امام چهارم بود مسلمانان را مجذوب و علاقه‏مند اهل بيت مى‏ساخت. اين عوامل دست‏به دست هم داده مردم و خاصه شيعه را مانند سيل به سوى مدينه و حضور امام پنجم سرازير ساخت و امكاناتى در نشر حقايق اسلامى و معارف اهل بيت‏براى آن حضرت به وجود آمد كه براى هيچيك از پيشوايات گذشته اهل بيت ميسر نشده بود. و گواه اين مطلب اخبار و احاديث‏بى‏شمارى است كه از امام پنجم نقل شده و گروه انبوهى است از رجال علم و دانشمندان شيعه كه در فنون متفرقه معارف اسلامى در مكتب آن حضرت پرورش يافته‏اند و در فهرستها و كتب رجال، اساميشان ضبط شده است (55) .

امام ششم

امام جعفر بن محمد (صادق) فرزند امام پنجم كه در سال 83 هجرى، متولد و در سال 148 هجرى (طبق روايات شيعه) به تحريك منصور خليفه عباسى مسموم و شهيد شده است (56) .

در عهد امامت امام ششم در اثر انقلابهاى كشورهاى اسلامى و خصوصا قيامى كه مسوده (سياه جامگان) براى بر انداختن خلافت‏بنى اميه كرده بودند و جنگهاى خونينى كه منجر به سقوط خلافت و انقراض بنى اميه گرديد و در اثر آنها زمينه خوبى كه امام پنجم دربيست‏سال زمان امامت‏خود با نشر حقايق اسلامى و معارف اهل بيت مهيا كرده بود، براى امام ششم امكانات بيشتر و محيط مناسبترى براى نشر تعاليم دينى پيدا شد.

آن حضرت تا اواخر زمان امامت‏خود كه مصادف با آخر خلافت‏بنى اميه و اول خلافت‏بنى عباس بود از فرصت استفاده نموده به نشر تعاليم دينى پرداخت و شخصيتهاى علمى بسيارى در فنون مختلفه عقلى و نقلى مانند«زراره‏»و«محمد بن مسلم‏»و«مؤمن طاق‏»و«هشام بن حكم‏»و«ابان بن تغلب‏»و«هشام بن سالم‏»و«حريز»و«هشام كلبى نسابه‏»و«جابر بن حيان صوفى‏»شيميدان و غير ايشان را پرورش داد، حتى عده‏اى از رجال علمى عامه نيز مانند«سفيان ثورى‏»و«ابو حنيفه‏»رئيس مذهب حنفيه و«قاضى سكونى‏»و«قاضى ابو البخترى‏»و غير ايشان افتخار تلمذش را پيدا كردند (معروف است كه از مجلس درس و حوزه تعليم امام ششم چهار هزار نفر محدث و دانشمند بيرون آمده است) (57) .

احاديثى كه از صادقين يعنى از امام پنجم و ششم ماثور است، از مجموع احاديثى كه از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و ده امام ديگر ضبط شده است، بيشتر است.

ولى در اواخر عهد خود، دچار منصور خليفه عباسى شد و تحت مراقبت و محدوديت‏شديد در آمد. منصور آزارها و شكنجه‏ها و كشتارهاى بيرحمانه‏اى در حق سادات علويين روا ديد كه ازبنى اميه با آن همه سنگدلى و بى‏باكى سر نزده بود. به دستور وى آنان را دسته دسته مى‏گرفتند و در قعر زندانهاى تاريك با شكنجه و آزار به زندگيشان خاتمه مى‏دادند و جمعى را گردن مى‏زدند و گروهى را زنده زير خاك مى‏كردند و جمعى را در پى ساختمانها يا ميان ديوارها گذاشته رويشان بنا مى‏ساختند.

منصور، دستور جلب امام ششم را از مدينه صادر كرد (امام ششم پيش از آن نيز يك بار به امر سفاح خليفه عباسى به عراق و پيش از آن نيز در حضور امام پنجم به امر هشام خليفه اموى به دمشق جلب شده بود)مدتى امام را زير نظر گرفتند و بارها عزم كشتن آن حضرت را نموده و هتكها كرد ولى بالاخره اجازه مراجعه به مدينه را داده و امام به مدينه مراجعت فرمود و بقيه عمر را با تقيه شديد و نسبتا با عزلت و گوشه نشينى برگزار مى‏كرد تا به دسيسه منصور مسموم و شهيد شد) (58) .

منصور پس از آنكه خبر شهادت امام ششم را دريافت داشت، به والى مدينه نوشت كه به عنوان تفقد بازماندگان، به خانه امام برود و وصيتنامه آن حضرت را خواسته و بخواند و كسى را كه وصى امام معرفى شده فى المجلس گردن بزند. و البته مقصود منصور از جريان اين دستور اين بود كه به مسئله امامت‏خاتمه دهد و زمزمه تشيع را بكلى خاموش كند ولى بر خلاف توطئه وى وقتى كه والى مدينه طبق دستور، وصيتنامه را خواند ديد امام پنج نفر را براى وصايت تعيين‏فرموده. خود خليفه و والى مدينه و عبد الله افطح فرزند بزرگ و موسى فرزند كوچك آن حضرت و حميده و به اين ترتيب تدبير منصور نقش بر آب شد) (59) .

امام هفتم

امام موسى بن جعفر (كاظم) فرزند امام ششم در سال 128 هجرى متولد شد و سال 183 هجرى در زندان مسموما شهيد شد (60) .

آن حضرت پس از درگذشت پدر بزرگوار خود به امر خدا و معرفى گذشتگان خود به امامت رسيد.

امام هفتم از خلفاى عباسى با منصور و هادى و مهدى و هارون معاصر و در عهد بسيار تاريك و دشوار با تقيه سخت مى‏زيست تا اخيرا هارون در سفر حج‏به مدينه رفت و به امر وى امام را در حاليكه در مسجد پيغمبر مشغول نماز بود گرفته و به زنجير بسته زندانى كردند و از مدينه به بصره و از بصره به بغداد بردند و سالها از زندانى به زندانى منتقل مى‏نمودند و بالاخره در بغداد در زندان سندى ابن شاهك با سم در گذشت (61) و در مقابر قريش كه فعلا شهر كاظميه مى‏باشد مدفون گرديد.

امام هشتم

امام على بن موسى (رضا) فرزند امام هفتم كه (بنا به اشهر تواريخ) سال 148 هجرى متولد و سال 203 هجرى در گذشته است (62) .

امام هشتم پس از پدر بزرگوار خود به امر خدا و معرفى گذشتگان خود به امامت رسيد و مدتى از زمان امامت‏خود با هارون خليفه عباسى و پس از آن با پسرش امين و پس از آن با پسر ديگرش مامون معاصر بود.

مامون پس از پدر، اختلافاتى با برادر خود امين پيدا كرد كه منجر به جنگهاى خونين و بالاخره كشته شدن امين گرديد و مامون به سير خلافت استيلا يافت (63) . تا آن روز سياست‏خلافت‏بنى عباس نسبت‏به سادات علوى، سياست‏خشونت آميز و خونينى بوده، پيوسته رو به سختى مى‏رفت و هر چند گاهى يكى از علويين قيام كرده جنگ خونين و آشوبى بر پا مى‏شد و اين خود براى دستگاه خلافت گرفتارى سختى بود.

و ائمه و پيشوايان شيعه از اهل بيت اگر چه با نهضت و قيام كنندگان همكارى نمى‏كردند و مداخله‏اى نداشتند ولى شيعه كه آن روز جمعيت قابل توجهى بودند، پيوسته ائمه اهل بيت را پيشوايان‏دينى مفترض الطاعه و خلفاى واقعى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مى‏دانستند و دستگاه خلافت را كه قيافه دربار كسرى و قيصر داشت و به دست‏يك مشت مردم بى بند و بار اداره مى‏شد، دستگاهى ناپاك و دور از ساحت قدس پيشوايان خود مى‏ديدند و دوام و پيشرفت اين وضع براى دستگاه لافت‏خطرناك بود و آن را بشدت تهديد مى‏كرد.

مامون به فكر افتاد كه به اين گرفتاريها كه سياست كهنه و هفتاد ساله پيشينيان وى نتوانست چاره كند، با سياست تازه ديگرى خاتمه بخشد و آن اين بود كه امام هشتم را ولايت عهد بدهد و از اين راه هر گرفتارى را رفع كند، زيرا سادات علوى پس از آنكه دست‏خودشان به خلافت‏بند شد ديگر به ضرر دستگاه قيام نمى‏كردند و شيعه نيز پس از آنكه آلودگى امام خود را به خلافتى كه پيوسته آن را و كارگردانان آن را پليد و نا پاك مى‏شمردند، مشاهده كردند، ديگر آن اعتقاد معنوى و ارادت باطنى را كه در حق امامان اهل بيت داشتند، از دست مى‏دهند و تشكل مذهبيشان سقوط كرده ديگر خطرى از اين راه متوجه دستگاه خلافت نخواهد گرديد (64) .

بديهى است كه پس از حصول مقصود، از بين بردن امام براى مامون اشكالى نداشت، مامون براى تحقق دادن به اين تصميم، امام را از مدينه به مرو احضار كرد و پس از حضور اول خلافت و پس از آن ولايت عهد خود را به امام پيشنهاد نمود و آن حضرت اعتذار جسته نپذيرفت ولى بالاخره به هر ترتيب بود قبولانيد و امام نيز به اين شرط كه در كارهاى حكومتى و عزل و نصب عمال دولت مداخله نكند، ولايت عهد را پذيرفت (65) .

اين واقعه در سال دويست هجرى اتفاق افتاد ولى چيزى نگذشت كه مامون از پيشرفت‏سريع شيعه و بيشتر شدن ارادت ايشان نسبت‏به ساحت امام و اقبال عجيب عامه مردم و حتى سپاهيان و اولياى امور دولتى، به اشتباه خود پى برد و به صدد چاره‏جويى بر آمده آن حضرت را مسموم و شهيد ساخت. امام هشتم پس از شهادت در شهر طوس ايران كه فعلا شهر مشهد ناميده مى‏شود مدفون گرديد.

مامون، عنايت‏بسيارى به ترجمه علوم عقلى به عربى نشان مى‏داد و مجلس علمى منعقد كرده بود كه دانشمندان اديان و مذاهب در آن حضور يافته به مناظره علمى مى‏پرداختند امام هشتم نيز در آن مجلس شركت مى‏فرمود و با علماى ملل و اديان به مباحثه و مناظره مى‏پرداخت و بسيارى از اين مناظره‏ها در جوامع حديث‏شيعه مضبوط است (66) .

امام نهم

امام محمد بن على (تقى و گاهى به لقب امام جواد و ابن الرضا نيز ذكر مى‏شود) فرزند امام هشتم كه سال 195 هجرى در مدينه متولد شده و طبق روايات شيعه، سال 220 هجرى به تحريك معتصم‏خليفه عباسى به دست همسر خود كه دختر مامون خليفه عباسى بود مسموم و شهيد شده در جوار جد خود امام هفتم در كاظميه مدفون گرديد.

پس از پدر بزرگوار خود به امر خدا و معرفى گذشتگان خود به امامت رسيد. امام نهم موقع در گذشت پدر بزرگوار خود در مدينه بود، مامون وى را به بغداد - كه آن روز عاصمه خلافت‏بود - احضار كرده به حسب ظاهر محبت و ملاطفت‏بسيارى نمود و دختر خود را به عقد ازدواج وى در آورد و در بغداد نگهداشت و در حقيقت مى‏خواست‏به اين وسيله امام را از خارج و داخل تحت مراقبت كامل در آورد.

امام مدتى در بغداد بود سپس از مامون استجاره كرده به مدينه رفت تا آخر عهد مامون در مدينه بود و پس از در گذشت مامون كه معتصم، زمان خلافت را به دست گرفت، دوباره امام را به بغداد احضار كرده تحت نظر گرفت و بالاخره چنانكه گذشت‏به تحريك معتصم، آن حضرت به دست همسر خود مسموم شد و درگذشت (67) .

امام دهم

امام على بن محمد (نقى و گاهى به لقب امام هادى ذكر مى‏شود) فرزند امام نهم در سال 212 در مدينه متولد شده و در سال 254 (طبق روايات شيعه) معتز، خليفه عباسى با سم شيهدش كرده‏است (68) .

امام دهم در ايام حيات خود با هفت نفر از خلفاى عباسى، مامون و معتصم و واثق و متوكل و منتصر و مستعين و معتز معاصر بوده است. در عهد معتصم، سال 220 بود كه پدر بزرگوارش در بغداد با سم در گذشت، وى در مدينه بود و به امر خدا و معرفى امامان گذشته به امامت رسيد و به نشر تعاليم دينى مى‏پرداخت تا زمان متوكل رسيد.

متوكل در سال 243 در اثر سعايتهايى كه كرده بودند يكى از امراى دولت‏خود را ماموريت داد كه آن حضرت را از مدينه به سامرا - كه آن روز عاصمه خلافت‏بود - جلب كند و نامه‏اى مهر آميز با كمال تعظيم به آن حضرت نوشته تقاضاى حركت و ملاقات نمود (69) و البته پس از ورود آن حضرت به سامرا در ظاهر اقداماتى به عمل نيامد ولى در عين حال آنچه مى‏توانست در فراهم آوردن وسائل اذيت و هتك آن حضرت كوتاهى نمى‏كرد و بارها به منظور قتل يا هتك، امام را احضار كرده و به امر وى خانه‏اش را تفتيش مى‏نمودند.

متوكل در دشمنى با خاندان رسالت در ميان خلفاى عباسى نظير نداشت و بويژه با على عليه السلام دشمن سر سخت‏بود و آشكاراناسزا مى‏گفت و مرد مقلدى را موظف داشت كه در بزمهاى عيش، تقليد آن حضرت را در مى‏آورد و خليفه مى‏خنديد!!و در سال 237 هجرى بود كه امر كرد قبه ضريح امام حسين عليه السلام را در كربلا و همچنين خانه‏هاى بسيارى كه در اطرافش ساخته بودند، خراب و با زمين يكسان نمودند!و دستور داد كه آب به حرم امام بستند و دستور داد زمين قبر مطهر را شخم و زراعت كنند تا بكلى اسم و رسم مزار فراموش شود (70) .

در زمان متوكل، وضع زندگى سادات علوى - كه در حجاز بودند - به مرحله رقت‏بارى رسيده بود چنانكه زنهاى ايشان ساتر نداشتند و عده‏اى از ايشان يك چادر كهنه داشتند كه در اوقات نماز آن را به نوبه پوشيده نماز مى‏خواندند (71) و نظير اين فشارها را به سادات علوى كه در مصر بودند نيز وارد مى‏ساخت.

امام دهم به شكنجه و آزار متوكل صبر مى‏فرمود تا وى درگذشت و پس از وى منتصر و مستعين و معتز روى كار آمدند و به دسيسه معتز، آن حضرت مسموم و شهيد شد.

امام يازدهم

امام حسن بن على (عسكرى) فرزند امام دهم در سال 232 هجرى متولد شده و در سال 260 هجرى (بنا به بعضى از روايات شيعه) به دسيسه معتمد خليفه عباسى مسموما در گذشته‏است (72) .

امام يازدهم پس از در گذشت پدر بزرگوار خود به امر خدا و حسب التعيين پيشوايان گذشته به امامت رسيد و هفت‏سالى كه امامت كرد به واسطه سختگيرى بيرون از اندازه مقام خلافت، با تقيه بسيار شديد رفتار مى‏كرد، درب روى مردم حتى عامه شيعه بسته جز خواص شيعه كسى را بار نمى‏داد با اينحال اكثر اوقات زندانى بود (73) .

و سبب اين همه فشار اين بود كه اولا:در آن ازمنه جمعيت‏شيعه كثرت و قدرتشان به حد قابل توجهى رسيده بود و اينكه شيعه به امامت قائلند براى همگان روشن و آفتابى شده بود و امامان شيعه نيز شناخته مى‏شدند و از اين روى مقام خلافت‏بيش از پيش ائمه را تحت مراقبت در آورده و از هر راه بود با نقشه‏هايى مرموز در محو و نابود كردن ايشان مى‏كوشيدند.

ثانيا:مقام خلافت پى برده بود كه خواص شيعه براى امام يازدهم فرزند معتقدند و طبق رواياتى كه از خود امام يازدهم و هم از پدرانش نقل مى‏كنند فرزند او را همان مهدى موعود مى‏شناسند كه به موجب اخبار متواتره از طرق عامه و خاصه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم خبر داده بود (74) و او را امام دوازدهم مى‏دانند.

بدين سبب امام يازدهم بيشتر از ساير ائمه تحت مراقبت مقام خلافت در آمده بود و خليفه وقت تصميم قطعى گرفته بود كه به هر طريق باشد به داستان امامت‏شيعه خاتمه بخشد و در اين خانه را براى هميشه ببندد.

و از اين روى همينكه بيمارى امام يازدهم را به معتمد، خليفه وقت گزارش دادند، طبيب نزد آن حضرت فرستاد و چند تن از معتمدان خود و چند نفر از قضات را به منزلش گماشت كه پيوسته ملازم وى و مراقب اوضاع داخلى منزل بوده باشند و پس از شهادت امام نيز خانه را تفتيش و توسط قابله‏ها كنيزان آن حضرت را معاينه كردند و تا دو سال مامورين آگاهى خليفه در خط پيدا كردن خلف آن حضرت مشغول فعاليت‏بودند تا بكلى نوميد شدند (75) .

امام يازدهم را پس از درگذشت در خانه خودش در شهر سامرا، پهلوى پدر بزرگوارش به خاك سپردند و بايد دانست كه ائمه اهل بيت در دوره زندگيشان گروه انبوهى از علما و محدثين را پرورش دادند كه شماره ايشان به صدها تن مى‏رسد و ما براى رعايت اختصار در اين كتاب متعرض فهرست اسامى‏خودشان و مؤلفان و آثار علمى و شرح احوالشان نشديم (76) .

امام دوازدهم

حضرت مهدى موعود (كه غالبا به لقب امام عصر و صاحب الزمان ذكر مى‏شود) فرزند امام يازدهم كه اسمش مطابق اسم پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بود در سال 256 يا 255 هجرى در سامرا متولد شده و تا سال 260 هجرى كه پدر بزرگوارش شهيد شد تحت كفالت و تربيت پدر مى‏زيست و از مردم پنهان و پوشيده بود و جز عده‏اى از خواص شيعه كسى به شرف ملاقات وى نايل نمى‏شد.

و پس از شهادت امام يازدهم كه امامت در آن حضرت مستقر شد به امر خدا غيبت اختيار كرد و جز با نواب خاص خود بر كسى ظاهر نمى‏شد جز در موارد استثنايى (77) .

نواب خاص

آن حضرت چندى عثمان بن سعيد عمرى را كه از اصحاب جد و پدرش بود و ثقه و امين ايشان قرار داشت نايب خود قرار داد و به توسط وى به عرايض و سؤالات شيعه جواب مى‏داد.

و پس از عثمان بن سعيد، فرزندش محمد بن عثمان به نيابت امام منصوب شد و پس از وفات محمد بن عثمان عمرى، ابو القاسم‏حسين بن روح نوبختى، نائب خاص بود و پس از وفات حسين بن روح نوبختى، على بن محمد سمرى نيابت ناحيه مقدسه امام را داشت.

و چند روز به مرگ على بن محمد سمرى (كه در سال 329 هجرى اتفاق افتاد) مانده بود كه از ناحيه مقدسه توقيعى صادر شد كه در آن به على بن محمد سمرى ابلاغ شده بود كه تا شش روز (ديگر) بدرود زندگى خواهد گفت و پس از آن در نيابت‏خاصه بسته، غيبت كبرى واقع خواهد شد و تا روزى كه خدا در ظهور آن حضرت اذن دهد، غيبت دوام خواهد يافت (78) و به مقتضاى اين توقيع، غيبت امام زمان عليه السلام به دو بخش منقسم مى‏شود.

اول‏«غيبت صغرى‏»:كه از سال 260 هجرى شروع نموده و در سال 329 خاتمه مى‏يابد و تقريبا هفتاد سال مدت امتداد آن مى‏باشد.

دوم‏«غيبت كبرى‏»:كه از سال 329 شروع كرده و تا وقتى كه خدا بخواهد ادامه خواهد يافت. پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در حديث متفق عليه مى‏فرمايد:«اگر نمانده باشد از دنيا مگر يك روز، خدا آن روز را دراز مى‏كند تا مهدى از فرزندان من ظهور نموده دنيا را پر از عدل و داد كند چنانكه از ظلم و جور پر شده باشد (79) .

بحث در ظهور مهدى (ع) از نظر عمومى

در بحث نبوت و امامت اشاره كرديم كه به موجب قانون هدايت عمومى كه در همه انواع آفرينش جارى است، نوع انسان به حكم ضرورت با نيرويى (نيروى وحى و نبوت) مجهز است كه او را به سوى كمال انسانيت و سعادت نوعى راهنمايى مى‏كند و بديهى است كه اگر اين كمال و سعادت براى انسان كه زندگيش زندگى اجتماعى است، امكان و وقوع نداشته باشد اصل تجهيز لغو و باطل خواهد بود و لغو در آفرينش وجود ندارد.

و با بيانى ديگر:بشر از روزى كه در بسيط زمين سكنى ورزيده پيوسته در آرزوى يك زندگى اجتماعى مقرون به سعادت (به تمام معنا) مى‏باشد و به اميد رسيدن چنين روزى قدم بر مى‏دارد و اگر اين خواسته تحقق خارجى نداشت هرگز چنين آرزو و اميدى در نهاد وى نقش نمى‏بست چنانكه اگر غذايى نبود، گرسنگى نبود و اگر آبى نبود، تشنگى تحقق نمى‏گرفت و اگر تناسلى نبود، تمايل جنسى تصور نداشت.

از اين روى، به حكم ضرورت (جبر) آينده جهان روزى را در بر خواهد داشت كه در آن روز جامعه بشرى پر از عدل و داد شده و با صلح و صفا همزيستى نمايد و افراد انسانى غرق فضيلت و كمال شوند. و البته استقرار چنين وضعى به دست‏خود انسان خواهد بود و رهبر چنين جامعه‏اى منجى جهان بشرى و به لسان روايات، «مهدى‏»خواهد بود.

در اديان و مذاهب گوناگون كه در جهان حكومت مى‏كنند، مانند وثنيت و كليميت و مسيحيت و مجوسيت و اسلام، از كسى كه نجات دهنده بشريت است، سخن به ميان آمده و عموما ظهور او را نويد داده‏اند اگر چه در تطبيق اختلاف دارند و حديث متفق عليه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم‏«المهدى من ولدى‏».

يعنى:«مهدى موعود از فرزندان من (از نسل من) مى‏باشد»، اشاره به همين معناست.

بحث در ظهور مهدى (ع) از نظر خصوصى

علاوه بر احاديث‏بى‏شمارى كه از طريق عامه و خاصه از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و ائمه اهل بيت عليهم السلام در ظهور مهدى عليه السلام و اينكه از نسل پيغمبر مى‏باشد و با ظهور خود جامعه بشرى را به كمال واقعى خواهد رسانيد و حيات معنوى خواهد بخشيد (80) .

روايات بى‏شمار ديگرى وارد است كه مهدى فرزند بلافصل‏امام حسن عسكرى (امام يازدهم) مى‏باشد (81) و پس از تولد و غيبت طولانى، ظهور كرده جهان را پر از عدل و داد خواهد كرد، چنانكه با ظلم و جور پر شده باشد.

اشكالى چند و پاسخ آنها

الف:مخالفين شيعه اعتراض مى‏كنند كه طبق اعتقاد اين طايفه، امام غايب بايد تا كنون نزديك به دوازده قرن عمر كرده باشد درصورتى كه هرگز انسان عمر به اين درازى نمى‏كند؟

پاسخ:بناى اعتراض به استبعاد است و البته عمر به اين درازى و بيشتر از اين قابل استبعاد مى‏باشد ولى كسى كه به اخبارى كه در خصوص امام غايب از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و سائر ائمه اهل بيت عليهم السلام وارد شده مراجعه نمايد، خواهد ديد نوع زندگى امام غايب را به طريق خرق عادت معرفى مى‏كنند.

البته خرق عادت غير از محال است و از راه علم هرگز نمى‏توان خرق عادت را نفى كرد، زيرا هرگز نمى‏توان اثبات كرد كه اسباب و عواملى كه در جهان كار مى‏كنند تنها همانها هستند كه ما آنها را ديده‏ايم و مى‏شناسيم و ديگر اسبابى كه ما از آنها خبر نداريم، يا آثار و اعمال آنها را نديده‏ايم، يا نفهميده‏ايم، وجود ندارد. از اين روى ممكن است در فردى يا افرادى از بشر اسباب و عواملى به وجود آيد كه عمرى بسيار طولانى هزار يا چندين هزار ساله براى ايشان تامين نمايد و از اينجاست كه جهان پزشكى تا كنون از پيدا كردن راهى براى عمرهاى بسيار طولانى، نوميد و مايوس نشده است.

اين اعتراض از مليين مانند كليميت و مسيحيت و اسلام كه به موجب كتابهاى آسمانى خودشان، خرق عادت و معجزات پيغمبران خدا را قبول دارند، بسيار شگفت آور است.

ب:مخالفين شيعه اعتراض مى‏كنند كه شيعه وجود امام را براى بيان احكام دين و حقايق آيين و راهنمائى مردم لازم مى‏دانند و غيبت امام ناقض اين غرض است، زيرا امامى كه به واسطه غيبتش، مردم هيچگونه دسترسى به وى ندارند، فايده‏اى بر وجودش مترتب نيست و اگر خدا بخواهد امامى را براى اصلاح جهان بشرى بر انگيزد قادر است كه در موقع لزوم او را بيافريند ديگر به آفرينش چندين هزار سال‏پيش از موقع وى نيازى نيست.

پاسخ:اينان به حقيقت معناى امامت پى نبرده‏اند، زيرا در بحث امامت روشن شد كه وظيفه امام تنها بيان صورى معارف و راهنمايى ظاهرى مردم نيست و امام چنانكه وظيفه راهنمائى صورت مردم را به عهده دارد همچنان ولايت و رهبرى باطنى اعمال را به عهده دارد و اوست كه حيات معنوى مردم را تنظيم مى‏كند و حقايق اعمال را به سوى خدا سوق مى‏دهد.

بديهى است كه حضور و غيبت جسمانى امام در اين باب تاثيرى ندارد و امام از راه باطن به نفوس و ارواح مردم اشراف و اتصال دارد، اگر چه از چشم جسمانى ايشان مستور است و وجودش پيوسته لازم است اگر چه موقع ظهور و اصلاح جهانيش تا كنون نرسيده است.

خاتمه:پيام معنوى شيعه

پيام معنوى شيعه به جهانيان، يك جمله بيش نيست و آن اين است كه‏«خدا را بشناسيد»و تعبير ديگر:«راه خدا شناسى را پيش گيريد تا سعادتمند و رستگار شويد»و اين همان جمله‏اى است كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم براى نخستين بار دعوت جهانى خود را به آن افتتاح فرمود:«اى مردم!خدا را به يگانگى بشناسيد و اعتراف كنيد تا رستگار شويد»در توضيح اين پيام به طور اجمال مى‏گوييم:

ما افراد بشر به حسب طبع دلداده بسيارى از مقاصد زندگى و لذايذ مادى هستيم، خوردنيها و نوشيدنيهاى گوارا و پوشيدنيهاى شيك و كاخها و منظره‏هاى فريبنده، همسر زيبا و دلنواز، دوستان صميمى و ثروت سنگين از راه قدرت و سياست مقام و جاه و بسطسلطه و فرمانروايى و خرد كردن هر چيزى كه با خواسته‏هاى ما مخالفت مى‏كند را مى‏خواهيم و دوست داريم.

ولى با نهاد خدادادى خود مى‏فهميم كه اين همه لذايذ و مطالب براى انسان آفريده شده نه انسان براى آنها و آنها به دنبال انسان بايد باشند نه انسان به دنبال آنها.

هدف نهايى، بودن شكم و پايين‏تر از شكم، منطق گاو و گوسفند است و دريدن و بريدن و بيچاره كردن ديگران، منطق ببر و گرگ و روباه است، منطق انسان، منطق فطرى خرد مى‏باشد و بس.

«منطق خرد»با واقع بينى خود، ما را به سوى پيروى حق هدايت مى‏كند نه به سوى دلخواه انواع شهوترانى و خودبينى و خودخواهى. «منطق خرد»انسان را جزئى از جمله آفرينش مى‏داند كه هيچگونه استقلال و سرخودى ندارد و بر خلاف آنچه انسان خود را فرمانرواى آفرينش پنداشته به گمان خود طبيعت‏سركش را به خواسته‏هاى خود رام مى‏كند و به زانو در مى‏آورد خودش نيز آلت دست طبيعت و يكى از دستياران و فرمانبرداران آن است.

«منطق خرد»انسان را دعوت مى‏كند كه در دركى كه از هستى اين جهان گذران دارد، دقيق شود تا روشن گردد كه هستى جهان و هر چه در آن است از پيش خودشان نيست‏بلكه جهان و هر چه در آن است از يك منبع نامتناهى سرچشمه مى‏گيرد تا روشن گردد كه اين همه زشت و زيبا و موجودات زمين و آسمان كه در صورت واقعيتهاى مستقل در ديده انسان جلوه مى‏كند، در پناه واقعيت ديگرى واقعيت دار مى‏نمايند و در زير پرتو آن پيدا و هويدا شده‏اند نه از خود و نه از پيش خود و چنانكه واقعيتها و قدرتها و عظمتهاى ديروزى، امروز افسانه‏اى بيش نيستند واقعيتهاى امروزى نيز همچنانند و بالاخره همه چيز در پيش خود افسانه‏اى بيش نيست.

تنها خداست كه واقعيتى است غير قابل زوال و همه چيز در پناه هستى او رنگ هستى مى‏يابند و با روشنائى ذات او روشن و پيدا مى‏شوند.

هنگامى كه انسان با چنين دركى مجهز شود، آن وقت است كه خيمه هستى او در پيش چشمش مانند حباب روى آب فرو مى‏خوابد و عيانا مشاهده مى‏كند كه جهان و جهانيان به يك هستى نامحدود و حيات و قدرت و علم و هرگونه كمال نامتناهى تكيه زده‏اند و انسان و هر پديده ديگر جهانى مانند دريچه‏هاى گوناگونى هستند كه هر كدام به اندازه ظرفيت‏خود ماوراى خود را كه جهان ابديت است نشان مى‏دهند.

آن وقت است كه انسان اصالت و استقلال را از خود و از هر چيز گرفته به صاحبش رد مى‏كند و دل از هر جا كنده به خداى يگانه مى‏پيوندد و در برابر عظمت و كبراى وى به چيزى جز وى سر تعظيم فرود نمى‏آورد.

آن وقت است كه انسان تحت ولايت و سرپرستى پروردگار پاك قرار مى‏گيرد، هر چه را بشناسد با خدا مى‏شناسد و با هدايت و رهبرى خدا با اخلاقى پاك و اعمالى نيك (آيين اسلام و تسليم حق كه آيين فطرت است) متلبس مى‏گردد.

اين است آخرين درجه كمال انسانى و مقام انسان كامل يعنى امام كه به وهبت‏خدايى به اين مقام رسيده و كسانى كه از راه اكتساب به اين كمال نائل شوند با اختلاف درجاتى كه دارند پيروان‏حقيقى امام مى‏باشند.

و از اينجا روشن مى‏شود كه خداشناسى و امام شناسى هرگز از هم جدا نمى‏شوند چنانكه خداشناسى و خود شناسى از هم جدا نمى‏شوند، زيرا كسى كه هستى مجازى خود را بشناسد، هستى حقيقى خداى بى‏نياز را شناخته است.

پايان.

پى‏نوشتها:

1 - درباره مطالب مربوط به امامت و جانشينى پيغمبر اكرم (ص) و حكومت اسلامى به اين مدارك مراجعه شود:تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 26 الى 61. سيره ابن هشام، ج 2، ص 223 - 271. تاريخ ابى الفداء، ج 1، ص 126. غاية المرام، ص 664 از مسند احمد و غير آن.

2 - براى اثبات خلافت على بن ابيطالب به آياتى از قرآن استدلال شده و از جمله آنها اين آيه است: انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلوة و يؤتون الزكوة و هم راكعون

يعنى:«ولى امر و صاحب اختيار شما فقط خدا و رسولش و مؤمنان هستند كه نماز مى‏خوانند و در حال ركوع صدقه و زكات مى‏دهند»، (سوره مائده، آيه 55)

مفسرين سنى و شيعى اتفاق دارند كه آيه مذكور در شان على بن ابيطالب نازل شده است و روايات كثيرى از عامه و خاصه نيز بر آن دلالت دارد.

ابوذر غفارى مى‏گويد:روزى نماز ظهر را با پيغمبر خوانديم سائلى از مردم تقاضاى كمك نمود ولى كسى به او چيزى نداد، سائل دستش را به جانب آسمان بلند كرده گفت:خدايا!شاهد باش در مسجد پيغمبر كسى به من چيزى نداد. على بن ابيطالب در حال ركوع بود با انگشتش به سائل اشاره كرد، او انگشتر را از دست آن حضرت گرفت و رفت.

پيغمبر اكرم كه جريان را مشاهده مى‏فرمود سرش را به جانب آسمان بلند كرده عرضه داشت:خدايا!برادرم موسى به تو گفت:خدايا!شرح صدرى به من عطا كن و كارهايم را آسان گردان و زبان گويايى به من بده تا سخنانم را بفهمند و برادرم هارون را وزير و كمك من قرار بده، پس وحى نازل شد كه ما بازوى تو را به واسطه برادرت محكم مى‏گردانيم و نفوذ و تسلطى به شما عطا خواهيم نمود. خدايا!من هم پيغمبر تو هستم، صدرى برايم عطا كن و كارهايم را آسان گردان و على را وزير و پشتيبانم قرار بده‏».

ابوذر مى‏گويد:هنوز سخن پيغمبر تمام نشده بود كه آيه نازل گشت (ذخائر العقبى، تاليف طبرى، ط قاهره، سال 1356، ص 16) حديث مذكور با اندكى اختلاف در در المنثور، ج 2، ص 293 نيز نقل شده. بحرانى در كتاب غاية المرام، ص 103، 24 حديث از كتب عامه و 19 حديث از كتب خاصه در شان نزول آيه نقل كرده است. از جمله آيات اين آيه است: اليوم يئس الذين كفروا من دينكم فلا تخشوهم و اخشون اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا .

يعنى:«كفار امروز از برچيده شدن دستگاه اسلام ناميد شدند پس ديگر از آنان نهراسيد ولى از من بترسيد. و امروز دين شما را كامل و نعمت‏خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را براى شما برگزيدم‏»، (سوره مائده، آيه 3)

ظاهر آيه اين است كه:قبل از نزول آيه كفار اميدوار بودند كه روزى خواهد آمد كه دستگاه اسلام بر چيده شود، ولى خداوند متعال به واسطه انجام كارى آنان را براى هميشه از نابودى اسلام مايوس گردانيده و همان كار سبب كمال و استحكام اساس‏دين بوده است و لابد از امور جزئى مانند جعل حكمى از احكام نبوده بلكه موضوع قابل توجه و مهمى بوده كه بقاى اسلام مربوط به آن بوده است.

ظاهرا اين آيه با آيه‏اى كه در اواخر اين سوره نازل گشته بى ربط نباشد: يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله يعصمك من الناس .

يعنى:«اى پيغمبر!موضوعى را كه به تو دستور داديم به مردم ابلاغ كن كه اگر ابلاغ نكنى رسالت‏خدا را انجام نداده‏اى. و خدا تو را از هر گونه خطرى كه متوجه تو باشد در امان خواهد داشت‏»، (سوره مائده، آيه 72)

اين آيه دلالت مى‏كند كه:خدا موضوع قابل توجه و بسيار مهمى را كه اگر انجام نگيرد اساس اسلام و رسالت در خطر واقع مى‏شود به پيغمبر دستور داده ولى از بس با اهميت‏بوده پيغمبر از مخالفت و كارشكنى مردم مى‏ترسيده و به انتظار موقعيت مناسب آن را به تاخير مى‏انداخته است، تا اينكه از جانب خدا امر مؤكد و فورى صادر شده كه بايد در انجام اين دستور تعلل نورزى و از هيچ كس نهراسى. اين موضوع هم لابد از قبيل احكام نبوده، زيرا تبليغ يك يا چند قانون نه آن اهميت را دارد كه از عدم تبليغش اساس اسلام واژگون گردد و نه پيغمبر اسلام از بيان قوانين ترسى داشته است.

اين قرائن و شواهد، مؤيد اخبارى هستند كه دلالت دارند كه آيه‏هاى مذكور در غدير خم درباره ولايت على بن ابيطالب نازل گشته است. و بسيارى از مفسرين شيعه و سنى نيز آن را تاييد نموده‏اند.

ابو سعيد خدرى مى‏گويد:پيغمبر در غدير خم مردم را به سوى على دعوت نموده بازوهاى او را گرفته به طورى بلند كرد كه سفيدى زير بغل رسول خدا نمايان شد، سپس آيه نازل شد: اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا پس پيغمبر فرمود:«الله اكبر، از كامل شدن دين و تمامى نعمت و رضايت‏خدا و ولايت على بعد از من‏».

سپس فرمود:«هر كس من صاحب اختيار و متصدى امور او هستم، على صاحب‏اختيارش مى‏باشد. خدايا!با دوست على دوست‏باش و با دشمنش دشمنى كن. هر كس او را يارى نمود، تو ياريش كن و هر كس او را رها كرد تو نيز او را رها كن‏».

بحرانى در كتاب غاية المرام، ص 336، 6 حديث از طرق عامه و 15 حديث از طرق خاصه در شان نزول آيه نقل كرده است.

خلاصه سخن:دشمنان اسلام كه در راه نابودى آن از هيچ كارى خوددارى نمى‏نمودند و از همه جا مايوس گشتند فقط به يك جهت اميدوار بودند، آنها فكر مى‏كردند كه چون حافظ و نگهبان اسلام پيغمبر است وقتى از دنيا رفت، اسلام بى‏قيم و سرپرست مى‏گردد و نابودى برايش حتمى خواهد بود. ولى در غدير خم، انديشه آنان باطل گشت و پيغمبر على را به عنوان سرپرست و متصدى اسلام به مردم معرفى نمود و پس از على هم اين وظيفه سنگين و ضرورى به عهده دودمان پيغمبر كه از نسل على به وجود مى‏آيند خواهد بود. (براى توضيح بيشتر رجوع شود به تفسير الميزان، تاليف استاد علامه طباطبائى، ج 5، ص 177 - 214 و ج 6، ص 50 - 64)

«حديث غدير»:پيغمبر اسلام بعد از مراجعت از حجة الوداع در غدير خم توقف نموده مسلمين را گرد آورده پس از اداى خطبه‏اى على را به ولايت و پيشوائى مسلمين منصوب كرد.

براء مى‏گويد:در سفر حجة الوداع خدمت رسول خدا بودم، وقتى به غدير خم رسيديم دستور داد آن مكان را پاكيزه نمودند سپس دست على را گرفته طرف راست‏خودش قرار داد و فرمود آيا من اختيار دار شما نيستم؟پاسخ دادند:اختيار ما به دست‏شما است. پس فرمود:«هر كس من مولا و صاحب اختيار او هستم، على مولاى او خواهد بود، خدايا!با دوست على دوستى و با دشمنش دشمنى كن‏».

پس عمر بن خطاب به على گفت:اين مقام گوارايت‏باد كه تو مولاى من و تمام مؤمنين شدى (البداية و النهايه، ج 5، ص 208 و ج 7، ص 346. ذخائر العقبى، تاليف طبرى، ط قاهره، سال 1356، ص 67. فصول المهمه، تاليف ابن صباغ، ج 2، ص 23. خصائص، تاليف نسائى، ط نجف، سال 1369 هجرى ص 31. بحرانى در كتاب‏غاية المرام، ص 79 مانند اين حديث را به 89 طريق از عامه و 43 طريق از خاصه نقل كرده است)

«حديث‏سفينه‏»:ابن عباس مى‏گويد پيغمبر فرمود:«مثل اهل بيت من مثل كشتى نوح است كه هر كس در آن سوار شد نجات يافت و هر كس تخلف نمود غرق گشت‏»، (ذخائر العقبى، ص 20. الصواعق المحرقه، تاليف ابن حجر، ط قاهره، ص 150 و 84. تاريخ الخلفاء تاليف جلال الدين سيوطى، ص 307. كتاب نور الابصار، تاليف شبلنجى، ط مصر، ص 114. بحرانى در غاية المرام، ص 237 حديث مذكور را به يازده طريق از عامه و هفت طريق از خاصه نقل كرده است)

«حديث ثقلين‏»:زيد بن ارقم از پيغمبر نقل كرده كه فرمود:«گويا خدا مرا به سوى خويش دعوت نموده بايد اجابت كنم ولى دو چيز بزرگ و وزين را در بين شما مى‏گذارم: كتاب خدا و اهل بيتم، مواظب باشيد كه چگونه با آنها رفتار مى‏كنيد، آن دو امر هرگز از هم جدا نخواهند شد تا اينكه بر كوثر بر من وارد شوند»، (البداية و النهايه، ج 5، ص 209. ذخائر العقبى، ص 16. فصول المهمه، ص 22 خصائص، ص 30 الصواعق المحرقه، ص 147. در غاية المرام، 39 حديث از عامه و 82 حديث از خاصه نقل شده است)

حديث ثقلين از احاديث مسلم و قطعى است كه به سندهاى بسيار و عبارات مختلفى روايت‏شده و سنى و شيعه به صحتش اعتراف و اتفاق دارند. از اين حديث و امثالش چند مطلب مهم استفاده مى‏شود:

1 - چنانچه قرآن تا قيامت در بين مردم باقى مى‏ماند، عترت پيغمبر نيز تا يامت‏باقى خواهند ماند، يعنى هيچ زمانى از وجود امام و رهبر حقيقى خالى نمى‏گردد.

2 - پيغمبر اسلام به وسيله اين دو امانت‏بزرگ، تمام احتياجات علمى و دينى مسلمين را تامين نموده و اهل بيتش را به عنوان مرجع علم و دانش به مسلمين معرفى كرده اقوال و اعمالشان را معتبر دانسته است.

3 - قرآن و اهل بيت نبايد از هم جدا شوند و هيچ مسلمانى حق ندارد از علوم اهل بيت اعراض كند و خودش را از تحت ارشاد و هدايت آنان بيرون نمايد.

4 - مردم اگر از اهل بيت اطاعت كنند و به اقوال آنان تمسك جويند، گمراه نمى‏شوند و هميشه حق در نزد آنهاست.

5 - جميع علوم لازم و احتياجات دينى مردم در نزد اهل بيت موجود است و هر كس از آنها پيروى نمايد در ضلالت واقع نمى‏شود و به سعادت حقيقى نايل مى‏گردد، يعنى اهل بيت از خطا و اشتباه معصومند. و به واسطه همين قرينه معلوم مى‏شود كه مراد از اهل بيت و عترت تمام خويشان و اولاد پيغمبر نيست‏بلكه افراد معينى مى‏باشند كه از جهت علوم دين، كامل باشند و خطا و عصيان در ساحت وجودشان راه نداشته باشد تا صلاحيت رهبرى داشته باشند و آنها عبارتند از على بن ابيطالب و يازده فرزندش كه يكى پس از ديگرى به امامت منصوب شدند. چنانچه در روايات نيز به همين معنا تفسير شده است. از باب نمونه:ابن عباس مى‏گويد به پيغمبر اكرم گفتم خويشان تو كه دوست داشتن آنها واجب است كيانند؟فرمود:«على و فاطمه و حسن و حسين‏»، (ينابيع الموده، ص 311) جابر مى‏گويد پيغمبر فرمود:«خدا ذريه هر پيغمبرى را در صلب خودش قرار داد ولى ذريه مرا در صلب على قرار داد»، (ينابيع الموده، ص 318) .

«حديث‏حق‏»:ام سلمه مى‏گويد از رسول خدا شنيدم كه مى‏فرمود:«على با حق و قرآن مى‏باشد و حق و قرآن نيز با على خواهند بود و از هم جدا نمى‏شوند تا اينكه بر كوثر بر من وارد شوند»، (در غاية المرام، ص 539 اين مضمون با چهارده حديث از عامه و ده حديث از خاصه نقل شده است)

«حديث منزلت‏»:سعد بن وقاص مى‏گويد رسول خدا به على فرمود:«آيا راضى نيستى كه تو نسبت‏به من مانند هارون نسبت‏به موسى باشى جز اينكه بعد از من پيغمبرى نخواهد بود؟ »، (البداية و النهايه، ج 7، ص 339. ذخائر العقبى، ص 63.

فصول المهمه، ص 21. كفاية الطالب، تاليف گنجى شافعى، ص 148 - 154. خصائص، ص 19 - 25. صواعق، ص 177. در غاية المرام، ص 109، صد حديث از عامه و هفتاد حديث از خاصه نقل است)

«حديث دعوت عشيره‏»:پيغمبر (ص) خويشانش را براى صرف غذا دعوت‏نمود پس از تناول غذا به آنان فرمود:«من كسى را سراغ ندارم كه بهتر از آنچه را كه من براى شما آورده‏ام براى قومش آورده باشد. خدا به من دستور داده كه شما را به سويش دعوت كنم پس كيست كه در اين امر با من كمك كند و برادر و وصى و خليفه من در بين شما گردد؟»

تمام مردم سكوت كردند ولى على در عين حال كه از همه كوچكتر بود عرضه‏داشت:من وزير و يار شما مى‏شوم. پس پيغمبر دست‏بر گردن او نهاده فرمود:اين برادر و وصى و خليفه من است، بايد از او اطاعت كنيد. پس آن جماعت از جاحركت نموده مى‏خنديدند و به ابو طالب مى‏گفتند:محمد به تو دستور داد كه از پسرت اطاعت كنى (تاريخ ابى الفداء، ج 1، ص 116)

و از اينگونه احاديث زياد است از جمله حذيفه مى‏گويد رسول خدا فرمود:« اگر على را خليفه و جانشين من قرار بدهيد - و گمان نمى‏كنم چنين كارى را انجام بدهيد - او را راهنمايى با بصيرت خواهيد يافت كه شما را به راه راست وادار مى‏كند»، (حليلة الاولياء، تاليف ابو نعيم، ج 1، ص 64. كفاية الطالب، ط نجف، سال 1356، ص 67)

ابن مردويه مى‏گويد پيغمبر فرمود:«هر كس دوست دارد حيات و مرگش مانندمن باشد و ساكن بهشت گردد، بعد از من دوست دار على باشد و به اهل بيت من اقتدا كند، زيرا آنها عترت من و از گل من آفريده شده‏اند و علم و فهم من‏نصيب آنان گشته پس بدا به حال كسانى كه فضل آنها را تكذيب نمايند، شفاعتم هرگز شامل حالشان نخواهد شد»، (منتخب كنز العمال كه در حاشيه مسند احمد به چاپ رسيده، ج 5، ص 94)

3 - البداية و النهاية، ج 5، ص 277. شرح ابن ابى الحديد، ج 1، ص 133. الكامل‏فى التاريخ، ج 2، ص 217. تاريخ الرسل و الملوك، تاليف طبرى، ج 2، ص 436.

4 - الكامل، تاليف ابن اثير، ج 2، ص 292. شرح ابن ابى الحديد، ج 1، ص 54.

5 - شرح ابن ابى الحديد، ج 1، ص 134.

6 - تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 137.

7 - البداية و النهايه، ج 6، ص 311.

8 - سوره انعام، آيه 89.

9 - سوره بقره، آيه 124.

10 - سوره انبيا، آيه 73.

11 - از باب نمونه: و الكتاب المبين انا جعلناه قرآنا عربيا لعلكم‏تعقلون و انه فى ام الكتاب لدينا لعلى حكيم

يعنى:«قسم به اين كتاب روشن!ما قرآن را عربى قرار داديم شايد تعقل كنيد. و اين قرآن در ام الكتاب نزد ما عالى و حكيم است‏». (سوره زخرف، آيه 4)

12 - مانند اين آيات: و جاءت كل نفس معها سائق و شهيد لقد كنت فى غفلة‏من هذا فكشفنا عنك غطاءك فبصرك اليوم حديد .

يعنى:«تمام نفوس با گواه و مامور در قيامت مبعوث مى‏گردند (و به آنان‏گفته مى‏شود) تو از اين زندگى غافل بودى، پس ما پرده غفلت را از ديدگانت‏برداشتيم و اكنون ديده‏ات تيز بين شده است‏»، (سوره ق، آيه 21)

من عمل صالحا من ذكر او انثى و هو مؤمن فلنحيينه حيوة طيبة .

يعنى:«هر كس عمل نيكى انجام دهد و مؤمن باشد، ما او را زنده مى‏كنيم، زندگى پاكيزه و خوبى‏»، (سوره نحل، آيه 97)

استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم .

يعنى:«وقتى كه خدا و رسول شما را به چيزى دعوت كردند كه زنده‏تان مى‏كند اجابت كنيد»، (سوره انفال، آيه 24)

يوم تجد كل نفس ما عملت من خير محضرا و ما عملت من سوء .

يعنى:«روزى كه هر كس هر كار خوب و بدى انجام داده حاضر بيابد»، (سوره آل عمران، آيه 30)

انا نحن نحى الموتى و نكتب ما قدموا و آثارهم و كل شى‏ء احصيناه فى امام مبين .

يعنى:«ما مردگان را زنده مى‏كنيم و اعمال و آثارشان را ثبت مى‏كنيم و همه چيز را در امام مبين احصا كرده‏ايم‏»، (سوره يس، آيه 12)

13 - از باب نمونه:خداوند متعال در حديث معراج به پيغمبر مى‏فرمايد: فمن عمل برضائى الزمه ثلث‏خصال اعرضه شكرا لا يخالطه الجهل و ذكرا لا يخالطه‏النسيان و محبة لا يؤثر على محبتى محبة المخلوقين. فاذا احبنى، احببته و افتح عين قلبه الى جلالى و لا اخفى عليه خاصة خلقى و اناجيه فى ظلم اليل و نور النهار حتى ينقطع حديثه مع المخلوقين و مجالسته معهم و اسمعه كلامى و كلام ملائكتى و اعرفه السر الذين سترته عن خلقى و البسه الحيا حتى يستحى منه الخلق و يمشى على الارض مغفورا له و اجعل قلبه واعيا و بصيرا و لا اخفى عليه شيئا من جنة و لا نار و اعرفه ما يمر على الناس فى القيامة من الهول و الشدة‏»، (بحار الانوار، چاپ كمپانى، ج 17، ص 9)

«عن ابيعبد الله عليه السلام قال استقبل رسول الله صلى الله عليه و آله حارثه بن مالك بن النعمان الانصارى فقال له:كيف انت‏يا حارثه بن مالك؟ فقال: يا رسول الله مؤمن حقا فقال رسول الله لكل شيى‏ء حقيقة فما حقيقة قولك؟ فقال يا رسول الله عرفت نفسى عن الدنيا فاسهرت ليلى و اظمات هو اجرى فكانى انظر الى عرش ربى و قد وضع للحساب و كانى انظر الى اهل الجنة يتزاورون فى الجنة و كانى اسمع عوا اهل فى النار فقال رسول الله:عبد نورالله قلبه‏»، (وافى، تاليف فيض، جزء سوم، ص 33)

14 - و جعلناهم ائمة يهدون بامرنا و اوحينا اليهم فعل الخيرات

يعنى:«ما آنها را امام قرار داديم كه به وسيله امر ما مردم را هدايت‏كنند و انجام كارهاى نيك را به آنها وحى كرديم‏»، (سوره انبياء، آيه 73)

و جعلنا منهم ائمة يهدون بامرنا لما صبروا

يعنى:«ما بعضى از آنها را امام قرار داديم تا مردم را به وسيله امر ما هدايت كنند، زيرا آنان صبر كردند»، (سوره سجده، آيه 34)

از اينگونه آيات استفاده مى‏شود كه امام، علاوه بر ارشاد و هدايت ظاهرى، داراى يك نوع هدايت و جذبه معنوى است كه از سنخ عالم امر و تجرد مى‏باشد. و به وسيله حقيقت و نورانيت و باطن ذاتش، در قلوب شايسته مردم تاثير و تصرف مى‏نمايد و آنها را به سوى مرتبه كمال و غايت ايجاد، جذب مى‏كند (دقت‏شود)

15 - از باب نمونه:«عن جابر بن سمرة قال سمعت رسول الله يقول:لا يزال هذا الدين عزيزا الى اثنى عشر خليفة قال:فكبر الناس و ضجوا ثم قال كلمة خفية، قلت لابى:يا ابة، ما قال؟قال:كلهم من قريش‏»، (صحيح ابى داوود، ج 2، ص 207. مسند احمد، ج 5، ص 92 و چندين حديث ديگر قريب به همين مضمون)

«عن سلمان الفارسى قال:دخلت على النبى صلى الله عليه و آله فاذاالحسين على فخذيه و هو يقبل عينيه و يقبل فاه و يقول:انت‏سيد ابن سيد و انت امام ابن امام و انت‏حجة ابن حجة و انت ابو حجج تسعة، تاسعهم قائمهم‏»، (ينابيع الموده، تاليف سليمان بن ابراهيم قندوزى، چاپ هفتم، ص 308)

16 - ر. ك:الغدير، امينى. غاية المرام، سيد هاشم بحرانى. اثبات الهداه، محمدبن حسن حر عاملى. ذخائر العقبى، محب الدين احمد بن عبد الله طبرى. مناقب، خوارزمى. تذكرة الخواص، سبط ابن جوزى. ينابيع الموده، سليمان ابراهيم حنفى. فصول المهمه، ابن صباغ. دلائل الامامه، محمد بن جرير طبرى. النص و الاجتهاد، شرف الدين موسوى. اصول كافى، محمد بن يعقوب كلينى، ج 1. الارشاد، مفيد.

17 - فصول المهمه (چاپ دوم) ص 14. مناقب خوارزمى، ص 17.

18 - ذخائر العقبى (چاپ قاهره، سال 1356) ص 58. مناقب خوارزمى (چاپ نجف، سال 1385 هجرى) ص 16 - 22. ينابيع الموده (چاپ هفتم) ص 68 - 72.

19 - ارشاد مفيد (چاپ تهران، سال 1377) ص 4. ينابيع الموده، ص 122.

20 - فصول المهمه، ص 28 - 30. تذكرة الخواص (چاپ نجف، سال 1383 هجرى) ص 34. ينابيع الموده، ص 105. مناقب خوارزمى، ص 73 و 74.

21 - فصول المهمه، ص 34.

22 - فصول المهمه، ص 20. تذكرة الخواص، ص 20 - 42. ينابيع المودة، ص 65 - 63.

23 - تذكرة الخواص، ص 18. فصول المهمه، ص 21. مناقب خوارزمى، ص 74.

24 - مناقب آل ابيطالب، تاليف محمد بن على بن شهر اشوب (چاپ قم) ج 3، ص 62 و 218. غاية المرام، ص 539. ينابيع الموده، ص 104.

25 - مناقب آل ابيطالب، ج 3، ص 312. فصول المهمه، ص 113 - 123. تذكرة الخواص، ص 172 - 183.

26 - تذكرة الخواص، ص 27.

27 - تذكرة الخواص، ص 27. مناقب خوارزمى، ص 71.

28 - مناقب آل ابيطالب، ج 3، ص 221. مناقب خوارزمى، ص 92.

29 - نهج البلاغه، جزء 3، كتاب 24.

30 - مناقب ابن شهر اشوب، ج 4، ص 21 و 25. ذخائر العقبى، ص 67 و 121.

31 - مناقب ابن شهر اشوب، ج 4، ص 28. دلائل الامامه، محمد بن جرير طبرى (چاپ‏نجف، سال 1369 هجرى) ص 60 - فصول المهمه، ص 133. تذكره الخواص، ص 193. تاريخ يعقوبى (چاپ نجف سال 1314 هجرى) ج 2، ص 204. اصول كافى، ج 1، ص 461.

32 - ارشاد مفيد، ص 172. مناقب ابن شهر اشوب، ج 4، ص 33. فصول المهمه، ص 144.

33 - ارشاد مفيد، ص 172. مناقب ابن شهر اشوب، ج 4، ص 33. الامامة و السياسه، عبد الله بن مسلم بن قتيبه، ج 1، ص 163. فصول المهمه، ص 145. تذكرة الخواص، ص 197.

34 - ارشاد مفيد، ص 173. مناقب ابن شهر اشوب، ج 4 ص 35 الامامة و السياسة ج 1، ص 164.

35 - ارشاد مفيد، ص 174. مناقب ابن شهر اشوب، ج 4، ص 42. فصول المهمه، ص 146. تذكرة الخواص، ص 211.

36 - ارشاد مفيد، ص 181. اثبات الهداه، ج 5، ص 129 و 134.

37 - ارشاد مفيد، ص 179. اثبات الهداه، ج 5، ص 168 - 212. اثبات الوصيه، مسعودى ( چاپ تهران، سال 1320) ص 125.

38 - ارشاد مفيد، ص 182. تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 226 - 228. فصول المهمه، ص 163.

39 - مناقب ابن شهر اشوب، ج 4، ص 88.

40 - مناقب ابن شهر اشوب، ج 4، ص 88. ارشاد مفيد، ص 182. الامامة و السياسه، ج 1، ص 203. تاريخ يعقوب، ج 2، ص 229. فصول المهمه، ص 163. تذكرة الخواص، ص 235.

41 - ارشاد مفيد، ص 201.

42 - مناقب ابن شهر اشوب، ج 4، ص 89.

43 - ارشاد مفيد، ص 201. فصول المهمه، ص 168.

44 - ارشاد مفيد، ص 204. فصول المهمه، ص 170. مقاتل الطالبيين (چاپ دوم) ص‏73.

45 - ارشاد مفيد، ص 205. فصول المهمه، ص 171. مقاتل الطالبيين، ص 73.

46 - مناقب ابن شهر اشوب، ج 4، ص 98.

47 - مناقب ابن شهر اشوب، ج 4، ص 99. ارشاد مفيد، ص 214.

48 - مناقب ابن شهر اشوب، ج 4، ص 98. ارشاد مفيد، ص 214.

49 - بحار الانوار (چاپ كمپانى) ج 10، ص 200، 202 و 203.

50 - مقاتل الطالبيين، ص 52 و 59.

51 - تذكرة الخواص، ص 324. اثبات الهداه، ج 5، ص 242.

52 - مناقب ابن شهر اشوب، ج 4، ص 176. دلائل الامامه، ص 80 فصول المهمه، ص 190.

53 - ارشاد مفيد، ص 246. فصول المهمه، ص 193. مناقب ابن شهر اشوب، ج 4، ص 197.

54 - اصول كافى، ج 1، ص 469. ارشاد مفيد، ص 245. فصول المهمه، ص 202 و 203.

تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 63. تذكرة الخواص، ص 340. دلائل الامامه، ص 94. مناقب ابن شهر اشوب، ج 4، ص 210.

55 - ارشاد مفيد، ص 245 - 253. ر. ك:رجال كشى، محمد بن عمر بن عبد العزيز كشى. ورجال طوسى، محمد بن حسن طوسى، فهرست طوسى و ساير كتابهاى رجال.

56 - اصول كافى، ج 1، ص 472. دلائل الامامه، ص 111. ارشاد مفيد، ص 254. تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 119. فصول المهمه، ص 212. تذكرة الخواص، ص 346. مناقب ابن شهراشوب، ج 4، ص 280.

57 - ارشاد مفيد، ص 254. فصول المهمه، ص 204. مناقب ابن شهر اشوب، ج 4، ص 247.

58 - فصول المهمه، ص 212. دلائل الامامه، ص 111. اثبات الوصيه، ص 142.

59 - اصول كافى، ج 1، ص 310.

60 - اصول كافى، ج 1، ص 476. ارشاد مفيد، ص 270. فصول المهمه، ص 214 - 223. دلائل الامامه، ص 146 - 148. تذكرة الخواص، ص 348 - 350. مناقب ابن شهر اشوب، ج 4، ص 324. تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 150.

61 - ارشاد مفيد، ص 279 - 283. دلائل الامامه، ص 148 و 154. فصول المهمه، ص 222. مناقب ابن شهر اشوب، ج 4، ص 323 و 327. تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 150.

62 - اصول كافى، ج 1، ص 486. ارشاد مفيد، ص 284 - 296. دلائل الامامه، ص 175 - 177. فصول المهمه، ص 225 - 246. تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 188.

63 - اصول كافى، ج 1، ص 488. فصول المهمه، ص 237.

64 - دلائل الامامة، ص 197. مناقب ابن شهر اشوب، ج 4، ص 363.

65 - اصول كافى، ج 1، ص 489. ارشاد مفيد، ص 290. فصول المهمه، ص 237. تذكرة الخواص، ص 352. مناقب ابن شهر اشوب، ج 4، ص 363.

66 - مناقب ابن شهر اشوب، ج 4، ص 351. احتجاج، احمد بن على بن ابى طالب الطبرسى (چاپ نجف، سال 1385 هجرى) ج 2، ص 170 - 237.

67 - ارشاد مفيد، ص 297. اصول كافى، ج 1، ص 492 - 497. دلائل الامامه، ص 201 - 209. مناقب ابن شهر اشوب، ج 4، ص 377 - 399. فصول المهمه، ص 247 - 258. تذكرة الخواص، ص 358.

68 - اصول كافى، ج 1، ص 497 - 502. ارشاد مفيد، ص 307. دلائل الامامه، ص 216 - 222. فصول المهمه، ص 259 - 265. تذكرة الخواص، ص 362. مناقب ابن شهر اشوب، ج 4، ص 401 - 420.

69 - ارشاد مفيد، ص 307 - 313. اصول كافى، ج 1، ص 501. فصول المهمة، ص 261. تذكرة الخواص، ص 359، مناقب ابن شهر اشوب، ج 4، ص 417. اثبات الوصيه، ص 176. تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 217.

70 - مقاتل الطالبيين، ص 395.

71 - مقاتل الطالبيين، ص 395 و 396.

72 - ارشاد مفيد، ص 315. دلائل الامامه، ص 223. فصول المهمه، ص 266 - 272. مناقب‏ابن شهر اشوب، ج 4، ص 422. اصول كافى، ج 1، ص 503.

73 - ارشاد مفيد، ص 324. اصول كافى، ج 1، ص 512. مناقب ابن شهر اشوب، ج 4، ص 429 و 430.

74 - ر. ك:صحيح ترمذى، ج 9، باب ما جاء فى المهدى. صحيح ابى داوود، ج 2، كتاب‏المهدى. صحيح ابن ماجه، ج 2، باب خروج المهدى. ينابيع الموده. البيان فى اخبار صاحب الزمان، محمد بن يوسف شافعى. نور الابصار شبلنجى. مشكوة المصابيح، محمد بن عبد الله خطيب. الصواعق المحرقه، ابن حجر. اسعاف الراغبين، محمد الصبان، فصول المهمه. صحيح مسلم. الغيبه، محمد بن ابراهيم نعمانى:كمال الدين، شيخ صدوق. اثبات الهداه، محمد بن حسن حر عاملى. بحار الانوار، مجلسى، ج 51 و52.

75 - اصول كافى، ج 1، ص 505. ارشاد مفيد، ص 319.

76 - ر. ك:رجال كشى، رجال طوسى، فهرست طوسى و ساير كتابهاى رجال.

77 - بحار الانوار، ج 51، ص 342 و 343 - 366. الغيبه، محمد بن حسن طوسى (چاپ دوم) ص 214 - 243. اثبات الهداه، ج 6 و 7.

78 - بحار الانوار، ج 51، ص 360 و 361. الغيبه، شيخ طوسى، ص 242.

79 - از باب نمونه:«عبد الله بن مسعود قال قال النبى صلى الله عليه و آله: لو لم يبق من الدنيا الا يوم واحد لطول الله ذلك اليوم حتى يبعث فيه رجلامن امتى و من اهل بيتى يواطى اسمه اسمى يملا الارض قسطا عدلا كما ملئت‏جورا و ظلما»، (فصول المهمه، ص 271)

80 - از باب نمونه:«قال ابو جعفر عليه السلام:اذا قام قائمنا وضع الله يده‏على رؤوس العباد فجمع به عقولهم و كملت‏بها احلامهم‏»، (بحار الانوار، ج 52، ص‏328 و 336)

«قال ابو عبد الله عليه السلام:العلم سبعة و عشرون حرفا فجميع ما جاءت‏به الرسل حرفان فلم يعرف الناس حتى اليوم غير الحرفين. فاذا قام قائمنااخرج الخمسة و العشرين حرفا فبثها فى الناس و ضم اليها الحرفين حتى يبثهاسبعة و عشرين حرفا»، (بحار الانوار، ج 52 ص 336)

81 - از باب نمونه:«قال على بن موسى الرضا عليه السلام فى حديث (الى ان‏قال) الامام بعدى محمد ابنى و بعد محمد ابنه على و بعد على ابنه الحسن‏وبعد الحسن ابنه الحجة القائم المنتظر فى غيبته المطاع فى ظهوره لو لم يبق‏من الدنيا الا يوم واحد لطول الله ذلك اليوم حتى يخرج فيملاها عدلا كماملئت جورا و اما متى فاخبار عن الوقت و لقد حدثنى ابى عن ابيه عن آبائه عن على (ع) ان النبى (ص) قيل له: يا رسول الله متى يخرج‏القائم من ذريتك‏فقال:مثله مثل الساعة لا يجليها لوقتها الا هو ثقلت فى السموات و الارض لاياتيكم الا بغتة‏»، (بحار الانوار، ج 51، ص 154)

«صقر بن ابى دلف قال:سمعت ابا جعفر محمد بن الرضا عليه السلام يقول: الامام بعدى ابنى على، امره امرى و قوله قولى و طاعته طاعتى و الامام بعده‏ابنه الحسن، امره امر ابيه و قوله قول ابيه و طاعته طاعة ابيه. ثم سكت، فقلت له:يا بن رسول الله فمن الامام بعد الحسن فبكى بكاء شديدا ثم قال:ان من‏بعد الحسن ابنه القائم بالحق المنتظر»، (بحار الانوار، ج 51، ص 158)

«موسى بن جعفر البغدادى قال سمعت ابا محمد الحسين بن على يقول:كانى بكم‏و قد اختلفتم بعدى فى الخلف منى اما ان المقر بالائمة بعد رسول‏الله‏المنكر لولدى كمن اقر بجميع انبياء الله و رسوله ثم انكر نبوة محمد رسول‏الله و المنكر لرسول الله كمن انكر جميع الانبياء لان طاعة آخرنا كطاعة‏اولنا و المنكر لاخرنا كالمنكر لاولنا اما ان لولدى غيبة يرتاب فيها الناس‏الا من عصمه الله‏»، (بحار الانوار، ج 51، ص 160)


كتاب:شيعه دراسلام،ص 167