فرقههاى زيديه
على ربانى گلپايگانى
مشهورترين فرقههاى زيديه عبارتند از:
1- جاروديه
آنان پيروان ابى جارود، زياد بن منذر همدانى (متوفاى 150 يا 160 ه) هستند، وى
در آغاز از اصحاب امام محمد باقر و امام جعفر صادق عليهما السلام بود. سپس
به زيديه پيوست.
ابو جارود از طرف امام محمد باقر عليهالسلام به سرحوب ملقب گرديد، بدين جهت
اين فرقه را «سرحوبيه» نيز مىنامند.
حضرت باقر عليهالسلام سرحوب را به شيطان نابينا كه در دريا ساكن است تفسير
كرد. (1)
ابو خالد واسطى و فضيل بن يزيد رسان و منصور بن ابى الاسود نيز با ابو جارود
هم عقيده بودند.
عقايد جاروديه درباره امام به شرح زير است:
1- امامت پس از امام حسين عليهالسلام به فرزندان امام حسن و امام
حسين اختصاص دارد و ديگر فرزندان على عليهالسلام از آن نصيبى ندارند، و
فرزندان فاطمه عليها السلام در اين امر شريكند و هر يك از آنان كه قيام كند و
مردم را به بيعتبا خود دعوت كند، امام خواهد بود، و در اين صورت ديگران حق
مخالفتبا او را ندارند.
2- امامان همگى از علم لدنى برخوردارند، لذا كوچك و بزرگ آنها داراى يك
مرتبهاند، و همه آنان به آنچه پيامبر از جانب خدا آورده است آگاهند.
3- على عليهالسلام از جانب پيامبر صلى الله عليه و آله به امامت منصوب شده بود،
البته نه به اسم، بلكه به وصف، و مسلمانان در شناخت وصف او كوتاهى كرده و با
انتخاب ابو بكر به جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله كافر گرديدند. (2)
4- جاروديه درباره آخرين امام سه دسته شدند: گروهى از آنان محمد بن عبد الله
بن الحسن (نفس زكيه) را آخرين امام دانستند و گفتند او نمرده است و قيام
خواهد كرد، و گروهى ديگر محمد بن قاسم صاحب طالقان را، و گروه سوم يحيى بن عمر
فرزند حسين بن زيد بن على را. (3)
2- سليمانيه يا جريريه
پيروان سليمان بن جرير را گويند. عقايد وى در مساله امامتبه شرح زير است:
الف: راه تعيين امام شوراست (امامت انتخابى است، نه انتصاب از جانب خدا و
پيامبر) .
ب: با راى دو نفر نيز امام تعيين مىشود.
ج: امامت مفضول با وجود افضل جايز است.
د: امامت ابو بكر و عمر كه به انتخاب امت انجام گرفت صحيح بود، و گاهى
مىگفت: اگر چه امتبا وجود على در انتخاب آنان مرتكب خطا گرديد، ولى چون خطاى
اجتهادى بود به درجه فسق نمىرسد.
وى عثمان را به دليل بدعتهايى كه در دين انجام داد، و عايشه و طلحه و زبير را
به سبب جنگ با حضرت على تكفير مىكرد. همچنين عقيده ائمه شيعه را در مسئله تقيه و بدا
به شدت رد مىكرد.
نظريه وى درباره جواز امامت مفضول مورد قبول گروهى از متكلمان معتزلى مانند
جعفر بن حرب و جعفر بن مبشر قرار گرفت. آنان گفتند در مساله توحيد و خداشناسى به
امام نيازى نيست، ولى براى اقامه حدود و قضاوت در مرافعات و سرپرستى ايتام
و جنگ با دشمنان و حفظ جامعه اسلامى به امام احتياج است تا مسلمانان پراكنده
نگردند، و در اين جهت افضليتحاكم شرط نيست، بلكه اين هدف با حكومت مفضول نيز- هر
چند فاضل و افضل موجود باشند- تامين مىگردد.
گروهى از اهل سنت نيز اين عقيده را پذيرفتند، و حتى امامت غير مجتهد در احكام
دينى را جايز دانستند، ولى شرط كردند كه فردى مجتهد پيوسته با او باشد و در
احكام الهى وى را راهنمايى كند. (4)
3- صالحيه و ابتريه
پيروان حسن بن صالح بن حى و كثير النواء ملقب به ابتر بودند (5) عقيده آنان در
مسئله امامت اين بود:
على عليهالسلام پس از پيامبر بر ديگران برتر، و به امر امامتسزاوارتر بود،
ليكن خود او از روى ميل و رغبت امامت را به ديگران تفويض كرد. و ما به آنچه على
به آن راضى گرديد رضايت مىدهيم.
امامت مفضول در صورتى كه فاضل و افضل به آن راضى باشند جايز است.
درباره عثمان بايد توقف كرد و سخن در مدح و ذم او نگفت، زيرا از يك طرف در
زمره ده فردى است كه به بهشتبشارت داده شدهاند، و از طرف ديگر بدعتهايى را در
دنياى اسلام انجام داد و روشى را برگزيد كه مورد رضايت صحابه نبود.
هر يك از فرزندان فاطمه عليها السلام كه عالم و زاهد و شجاع باشد و قيام
نمايد امام خواهد بود. (6)
سؤالى كه در اين جا مطرح مىشود اين است كه زيديه يكى از فرقههاى شيعهاند، و لازمه
شيعى بودن اين است كه در مسئله امامت قائل به نص باشد، اما دو فرقه سليمانيه و
صالحيه را تعيين امام را شورا و انتخاب مردم مىدانستند و اين مطابق با
عقيده اهل سنت است. در اين صورت اين دو فرقه از فرق شيعه به شمار نمىآيند، چنانكه
شيخ طوسى در تلخيص الشافى آنان را جزو شيعه ندانسته است. (7) در پاسخ اين سؤال برخى
گفتهاند: طرح اين نظريه از سوى سليمان بن جرير و ديگران صرفا براى توجيه
خلافت دو خليفه نخستبوده است، بدين جهت آنان تصريح كردهاند كه على عليهالسلام از
ديگران به خلافتشايستهتر بود. (8)
ولى اين توجيه قانع كننده نيست، زيرا اعتقاد به نص در امامتبا اعتقاد به شورا
و انتخاب مردم قابل جمع نيست تا بتوان از يكى براى برخى مصالح صرف نظر كرد و
ديگرى را پذيرفت، آرى سخن صالحيه را مىتوان اين گونه توجيه كرد، زيرا به
گمان آنان على عليهالسلام خود حق خلافت را به ديگران تفويض كرد و به خلافت
آنان رضايت داد (گرچه حق خلافت از حقوقى نيست كه قابل تفويض به ديگرى باشد).
وجه ديگر اين است كه شيعه ناميدن اين گروه بدين جهت نيست كه آنان در مسئله
امامت قائل به نص بودند، بلكه بدين جهت است كه آنان زمامداران اموى و عباسى را
غاصب، و خلافت را حق خاندان على عليهالسلام از اولاد فاطمه عليها السلام
مىدانستند. (9)
به گفته عبد القاهر بغدادى، فرقههاى سهگانه ياد شده درباره اينكه مرتكبان كباير
مخلد در دوزخاند، مىباشند اتفاق نظر داشتند، و در اين باره با خوارج هم عقيده بودند. (10)
فرقههاى مزبور در تاريخ زيديه دوام نيافتند و در ميان متاخران زيديه خبرى از
آنان نيست، شايد به اين دليل كه هيچ يك از مؤسسان اين فرقهها از امامان و
پيشوايان زيديه نبودند. (11)
پىنوشتها:
1- زيرا چنانكه نوبختى نقل كرده است، ابو جارود از نظر چشم دل و چشم سر نابينا بود.
2- فرق الشيعه، ص 67- 70.
3- مقالات الاسلاميين، ترجمه دكتر محسن مؤيدى، ص 41، اسفرائينى، التبصير فى
الدين، ص 28.
4- التبصير فى الدين، ص 28، ملل و نحل، ج 1، ص 160- 159، ص 41.
5- در وجه تسميه او به ابتر دو قول است: يكى اينكه وى بر خلاف ديگر زيديه كه به جهر
به بسم الله قبل از قرائتسوره فاتحة الكتاب معتقد بودند، او آن را آهسته مىگفت،
بدين جهتبه ابتر ملقب گرديد، زيرا ابتر به معنى كار بى بركت است، و چون او بسم
الله را (بلند) نمىخواند كارش بىبركتبود، دكتر احمد محمود صبحى، الزيديه، ص 98،
وجه ديگر اين است كه او و يارانش از دشمنان ابو بكر و عمر تبرى مىجستند، پس زيد
بن على به آنان گفت: آيا شما از فاطمه زهرا عليها السلام تبرى مىجوييد؟سپس
به آنان گفت: «بترتم امرنا بتركم الله، امر ما را قطع كرديد، خدا امر شما را قطع
كند» . (رجال كشى، ص 236، شماره ترجمه 429) .
6- شهرستانى، ملل و نحل، ج 1، ص 161.
7- تلخيص الشافى، ج 2، ص 57- 56.
8- دكتر احمد محمود صبحى، الزيديه، ص 101.
9- علامه طباطبايى، شيعه در اسلام، ص 21 (پاورقى) .
10- بغدادى، الفرق بين الفرق، ص 34.
11- الزيديه، ص 106.