آل بويه نخستين سلسله قدرتمند شيعه

داود الهامى

آل بويه نام خود را از «بويه‏» (1) گرفتند كه پدر بنيادگذاران‏اين سلسله بود. جد ايشان ابو شجاع بويه پسر فناخسرو(پناه‏خسرو) نام داشت كه نسبت‏خود را به «مهرنرسى‏» وزيربهرام گور مى‏رسانيد. بويه از طائفه شرزيل آوند از اهالى قريه‏كياكليش در ديلمان بود و با گمنامى و تنگدستى زندگى مى‏كرد وروزى او از صيد ماهى بود، سپس شخصيتى يافته به خدمت‏يكى ازهموطنان خود به نام «ماكان كاكى‏» سردار امير نصر ساسانى‏درآمد (2) و پس از مرگ وى در سپاه «مردآويج زيارى‏» كه از مردم‏گيلان بود، داخل شد.

وى سه پسر داشت كه بعدها هر سه به سلطنت رسيدند. پسر بزرگ على‏نام داشت كه بعدا به موسوم‏«عمادالدوله‏» »ه‏لو گرديد و پسردوم حسن «ركن الدوله‏» و سومى احمد «معزالدوله‏» ناميده‏شدند. اين سه پسر، پس از تحمل شدائد و تلاش فراوانى كه به كاربردند، به پيشرفت فوق‏العاده‏اى نائل شدند. به گفته ابن ابى‏الحديد، چنان سلطنتى تشكيل دادند كه در شكوه و عظمت، ضرب‏المثل‏بود (3) . سلطنت ال بويه به خصوص در زمان عضدالدوله به اوج قدرت‏رسيد و از آن پس، روى به انحطاط نهاد. آغاز آن از ماه ذيقعده‏سال 321ه و پايان آن بنا بر احتمال قوى سال 448 بود. سلطنت‏آنان 120 سال ادامه داشت و 17 تن از اين خاندان به حكومت‏رسيدند (4) .

ابن طقطقى (701 - 660 ه) در كتاب «الفخرى فى الاداب‏السلطانيه و الدول الاسلاميه‏» درباره دولت آل بويه مى‏نويسد:

«پيدايش دولت آل بويه را هيچ‏كس پيش‏بينى نمى‏كرد و حتى تصورجزئى از عظمت آن را نيز نمى‏نمود، ليكن دولت مزبور بر عالم‏چيره شد و مردم جهان را مقهور خود كرد و بر مقام خلافت استيلايافت. پادشاهان آل بويه خلفا را عزل و نصب كردند، و وزرا رابه كار وا داشتند و از كار بركنار نمودند، و بدينسان كليه‏امور بلاد عجم و عراق را زير فرمان خود درآوردند و رجال دولت‏متفقا از ايشان اطاعت كردند» (5) .

صاحب تاريخ فخرى مى‏افزايد: «جالب اين است كه آن همه عظمت پس‏از تنگدستى و بينوائى و خوارى و نيازمندى و دست و پنجه نرم‏كردن با رنج و ستم نصيب آنان شد زيرا جد ايشان ابوشجاع بويه وپدر جد او جملگى مانند ساير رعاياى فقير در بلاد ديلم به سرمى‏بردند و بويه خود به شغل ماهيگيرى مى‏پرداخت. از اين‏رو بودكه معزالدوله پس از تصرف بلاد همراه به نعمت‏خداوند معترف بودو مى‏گفت: من در آغاز زندگى هيزم مى‏چيدم و روى سر نهاده‏مى‏بردم‏» (6) .

وضع فلاكتبار بويه و پسرانش

بويه و پسرانش در ابتداى امر وضع رقت‏بارى داشتند و در دهى ازناحيه ديلمان سكونت داشتند كه «كياكليش‏» خوانده مى‏شد (7) مورخان شغل بويه را ماهيگيرى نوشته‏اند و همه در بينوا بودن‏خانواده آنان اتفاق نظر دارند. و از ميان سه پسر بويه احمد(معزالدوله) در هنگامى كه در اوج قدرت بود، علاقه داشت كه ازگذشته رقت‏بار خود و پدر و برادرانش در زمانى كه هنوز در ديلم‏بودند، در حضور جمع سخن گويد و اين شايد به خاطر اداى شكرنعمت و موهبتى بود كه خداوند به او و خاندانش ارزانى داشته‏بود.

ابوالفضل شيرازى وزير معزالدوله از قول او نقل كرده است كه من‏در ديلم، براى خانواده‏ام هيزم حمل مى‏كردم. روزى خواهر بزرگم‏گفت كه هيزمى كه امروز آورده‏اى كافى نيست، يك پشته ديگربياور، گفتم ديگر نمى‏توانم و تا مى‏توانستم آوردم. گفت: اگربياورى دو گرده نان از نانى كه مى‏پزم زيادتر به تو مى‏دهم. يك‏پشته ديگر آوردم و از خستگى نزديك بود تلف شوم. خواهر گفت:

اگر يك پشته ديگر بياورى، علاوه بر دو گرده نانى كه بر جيره‏نانت اضافه مى‏كنم، يك عدد پياز هم به تو خواهم داد. من باز يك‏پشته ديگر هيزم بردم و خواهرم به وعده خود عمل كرد بعد از آن‏به لطف خداوند، حالم تغيير كرد و در وضعى كه مى‏بينى قرارگرفتم.

وزير ابوالفضل شيرازى گفت كه معزالدوله، داستان مزبور رابارها در حضور جمع در مقام افتخار، بيان مى‏كرد و هيچ كتمان‏نمى‏داشت و اگر غير از اين بود، من آن را نقل مى‏كردم‏» (8) .

شهريار بن رستم ديلمى درباره آغاز دولت آل بويه و پيدايش آن‏گويد: «ابو شجاع بويه در آغاز كارش با من وست‏بود، هنگامى‏كه مادر فرزندانش عمادالدوله ابوالحسن على، و ركن‏الدوله‏ابوعلى حسن، و معزالدوله ابوالحسين احمد كه هر سه به پادشاهى‏رسيدند درگذشت، روزى به خانه او رفتم ديدم ابوشجاع بويه ازاندوه زنش بيتابى مى‏كند، از اينرو وى را تسليت داده از اضطراب‏و پريشانى او كاستم، سپس ابوشجاع و فرزندانش را برداشته به‏خانه خود آوردم و طعامى براى آنها حاضر كردم، در اين وقت‏شخصى‏كه از بيرون خانه مى‏گذشت، فرياد زد: «منجم، تعبير كننده خواب‏و نويسنده ادعيه و طلسمات‏». ابوشجاع وى را خواست و گفت من‏ديشب خوابى ديده‏ام برايم تعبير كن. خواب ديدم كه بول مى‏كردم وآتشى عظيم از من خارج مى‏شد، سپس آن آتش دامنه يافته روى به‏بالا نهاد چندانگه مى‏رفت كه به آسمان برسد، آنگاه آتش از هم‏شكافته شد و سه قسمت گرديد و از هر قسمت‏شعله‏هايى پديد آمد ودنيا را روشن كرد.

منجم گفت: اين خواب تو بسيار با اهميت است و من جز با گرفتن‏خلعت و اسبى آن راتعبير نمى‏كنم، بويه گفت: به خدا سوگند من جزاين لباسى كه پوشيده‏ام، چيزى ندارم.

اگر آن را به تو بدهم برهنه مى‏مانم. منجم گفت: پس ده ديناربده، بويه گفت: به خدا سوگند دو دينار هم ندارم تا چه رسد به‏ده دينار! و سپس چيز ناقابلى بدو داد. منجم گفت: بدان كه توداراى سه پسرى كه مالك روى زمين خواهند شد و بر مردم جهان‏فرمانروايى خواهند كرد و چنانكه آن آتش به آسمان بالا رفت.

آوازه ايشان نيز در اطراف و اكناف عالم خواهد پيچيد و همان‏قدر كه شاخه‏هاى آن پراكنده شد گروهى پادشاهان از ايشان به‏وجود خواهند آمد. بويه گفت: شرم نمى‏كنى ما را مسخره مى‏نمايى؟!

من مردى فقير و پريشانم و فرزندانم همگى فقير و نيازمندند.

اينان كجا و پادشاهى كجا؟! منجم گفت: اكنون تاريخ ولادت هر يك‏از فرزندان خود را برايم بگو، بويه نيز تاريخ ولادت هر يك رابدو گفت. منجم لحظه‏اى در اسطرلاب و تقويم‏هاى خود نگريست‏سپس‏برخاسته دست عمادالدوله ابوالحسن على را بوسيد و گفت: به خداسوگند اين بر تمام بلاد سلطنت مى‏كند و پس از وى اين و دست‏برادرش ابوعلى حسن را گرفت. ابوشجاع بويه از گفتار منجم به‏خشم آمد و به فرزندانش گفت: برخيزيد و پس‏گردن او بزنيد كه سخت‏ما را مسخره نموده است. ايشان نيز برخاسته همچنان پس‏گردن اومى‏زدند و ما مى‏خنديديم. سپس منجم گفت: بزنيد بيم ندارم، هرگاه‏به پادشاهى رسيديد گفتار مرا به ياد خواهيد آورد. ابوشجاع نيزده درهم به او داد و او پى كار خود رفت‏» (9) .

جريان اين خواب را ابن جوزى (10) و سيد ابن طاوس (11) از«تنوخى‏» با كمى تفاوت نقل كرده‏اند به موجب اين نقل موقعى كه‏بويه تعبير خواب خود را از خوابگزار پرسيد، پسر بزرگش على‏تازه از كودكى وارد نوجوانى شده بود، دو پسر ديگرش به خصوص‏احمد كودك خردسال بودند.

تنوخى از پدرش از ابوالقاسم على بن حسان انبارى كاتب نقل‏مى‏كند كه او گفت:

هنگامى كه معزالدوله مرا از بغداد به ديلمان فرستاد تا درشهرى در ناحيه، براى او سراهائى بنا كنم، به من گفت كه درآنجا مردى است‏به نام ابوالحسين پسر شيركوه، چون او را يافتى‏وى راگرامى دار و سلام من(معزالدوله) را به او برسان و بگو كه‏من در كودكى شنيده بودم كه پدرم خوابى ديده بود و او و توبراى تعبير آن خواب، به خوابگزارى در ديلم مراجعه كرديد،كيفيت‏خواب مزبور را براى من بيان كن، ابوالقاسم گفت: كه چون‏به ديلمان رسيدم ابوالحسين را يافتم و پيغام پادشاه را به اورساندم. گفت: بين من و بويه دوستى محكمى بود و خانه من و او،همان‏طور كه اكنون مى‏بينى در مقابل هم، قرار داشت. روزى بويه‏به من گفت: خوابى ديده‏ام كه مرا به وحشت انداخته است، كسى راپيدا كن تا خواب مرا تعبير كند، گفتم در اين صحرا چه‏كسى رامى‏توان يافت كه بتواند خواب تعبير كند؟ بايد صبر كرد تا منجمى‏يا عالمى ازاينجا عبور كند و از او درخواست كنيم تعبير خواب‏تو را بگويد. چند ماه از اين ماجرا گذشت، روزى من و بويه به‏ساحل دريا رفتيم تاماهى صيد كنيم، اتفاقا ماهى بسيارى صيدكرديم و آنها را بر پشت گرفته به خانه‏هاى خود بازگشتيم، بويه‏به من گفت كه من كسى را در خانه ندارم تا ماهيها را پاكيزه‏كند و بريان سازد(چون زنش مرده بود) تو همه آنها را به خانه‏خود ببر تا در آنجا براى خوردن آماده شوند. ماهيها را به خانه‏ما برديم. من و بويه و زنم نشستيم و به نظيف كردن و پختن آنهاپرداختيم از قضا مردى در كوچه فرياد مى‏زد كه منجم هستم، خواب‏تعبير مى‏كنم. بويه به من گفت كه خواب مرا به خاطر دارى؟ گفتم:

آرى و برخاستم منجم را وارد خانه كردم، بويه خواب خود را براى‏او شرح داد...».

ابوالحسين مى‏گويد:

«سالها گذشت و من خواب را فراموش كردم تا بويه به خراسان رفت‏و على به امارت برخاست و ما شنيديم كه ارجان(بهبهان) را مالك‏شده و پس از آن به فرمانروائى تمام فارس نايل گرديده كه از آن‏به بعد جوائز او به خانواده‏اش و به بزرگان ديلم مى‏رسيد.

روزى قاصدش مرا طلب كرد من نزد على رفتم از قدرت او دچارشگفتى شدم و خواب (خواب بويه) را به فراموشى سپرده بودم، على‏سخت‏به من نيكى كرد و جوائز عظيمى به من عطا نمود. در يكى ازروزها، هنگامى كه جز من و او، كس ديگرى نبود، گفت: اى‏ابوالحسين خوابى را كه پدرم ديده بود و خوابگزار تعبير كرد وبه او پس‏گردنى زديد، به خاطر دارى؟ آنگاه دستور داد هزاردينار آوردند و به من داد و گفت اين قيمت آن ماهى مى‏باشد. آن‏ماهى را به خوابگزار داده بود). جوائزلى(عمادالدوله))ه‏لود وعطاياى ديگرى هم به ابوالحسين داد و او به ديلم باز گشت.

ابوالقاسم تمام داستان را به خاطر سپرد و نزد معزالدوله‏مراجعت كرد و آنچه شنيده بود، براى وى باز گفت‏» (12) .

بعضيها خواب ابوشجاع بويه را طور ديگرى نقل كرده‏اند، بنابراين‏نقل او در خواب ديد كه به شكل درختى سه تنه درآمده است كه ازآن آتش زبانه مى‏كشد. معبرى خواب او را نشانه‏اى از حكومت آينده‏سه پسرش تاويل مى‏كند (13) .اين حكايت‏به هر صورت نمونه‏اى ازتدبيرى مشروع است كه مقصود از آن تقدس بخشيدن به قدرت آل بويه‏بود.

نسب آل بويه

اين مطلب را بسيارى از مورخان نوشته‏اند: آل بويه از اخلاف‏سلاطين ساسانى بودند كه چون زمانى طولانى در سرزمين ديلم اقامت‏داشتند بدان جهت ديلمى ناميده شده‏اند (14) .

تاج‏الدين حسينى نقيب از علماى نسابه قرن هشتم به نقل از ابواسحاق صابى در كتاب «التاجى فى اخبار بنى‏بويه‏» چنين گويد كه‏پادشاه‏دوله(مقتدرترين ن‏يرترد آل بويه) از نسب خود جستجو كرد ودر اين باره با مهلبى (وزير معزالدوله) مكاتبه نمود، مهلبى ازسالخوردگان ديلم و موبدان و وجوه مردم ايران، تحقيق كرد، همه‏نوشتند و تاييد كردند و نسب او را كه به ساسانيان مى‏رسد،صحيح دانستند (15) .

ظاهرا همين نوشته صابى را نويسندگان ديگر بعد از او، ملاك قرارداده‏اند (16) .

اغلب مورخانى كه به ذكر نسب آل بويه پرداخته‏اند، نسب آنان رابه پادشاهان ساسانى مى‏رسانند اما در اين كه به كدام‏يك ازساسانيان متصل مى‏شوند، بين مورخان اختلاف وجود دارد.

ابوريحان بيرونى(440 - 360ه) از كتاب «التاج‏» نوشته‏ابراهيم صابى(دبير) اجداد بويه را اين چنين نوشته است:

«بويه پسر فناخسرو پسرشان پسر كوهى، پسر شيرزيل (شيردل)

كوچك، پسر شيركده پسر شيرزيل بزرگ پسر شيرانى شاه، پسر شيرفنه‏پسر سسنان شاه پسر سس خره، پسر شوزيل پسر سسناذر پسر بهرام‏گور. ابوريحان آنگاه چند قول ديگر در خصوص نسب آل بويه ذكركرده است (17) .

ابن ماكولا (متوفى 475ه) بعد از ابوريحان از قديمى‏ترين كسانى‏است كه نسبت عضدالدوله را تا بابك پسر ساسان بزرگ(جدساسانيان) رسانيده است (18) . ليكن ميان نوشته اين دو، مختصرتفاوتى وجود دارد.

احمد بن على قلقشندى)متوفى 821ه) نسب آل بويه را به يزدگردرسانده است (19) .

حمدالله مستوفى(متوفى حدود 750ه) به نقل از صابى دبير آورده‏است كه بويه از تخم بهرام گور است ولى نژاد خود را از مردم‏نهان مى‏داشت (20) .

شاعران آن عصر هم در اشعار و قصايد خود به نسب ساسانى بودن آل‏بويه اشاره كرده‏اند. مقريزى، پس از آن كه نسب آل بويه را به‏بهرام گور مى‏رساند، مى‏گويد كه فرزندان بويه از قبيله‏اى ازقبائل ديلم هستند كه آن قبيله را، شيردل اوند ازه مى‏ناميدند (21) .

از ميان مورخان ابن طقطقى(709 - 660ه) گفته است كه: «نسب آل‏بويه از بويه بالا رفته به يكايك پادشاهان ايران مى‏رساند تا آن‏كه به يهود ابن يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم خليل و همچنان به‏آدم ابوالبشر متصل مى‏شود» (22) .

ابن طقطقى روشن نكرده است كه سند وى در اين سخن‏كتاب ابراهيم‏صابى است‏يا نوشته ديگر؟.

با وجود اين، برخى از محققان آن عصر در نسب آل بويه ترديدكرده و حتى آن را ساختگى دانسته‏اند. قديمى‏ترين كسى كه در باره‏مجعول بودن اينگونه نسب‏نامه‏ها، استدلال نموده، ابوريحان بيرونى‏است وى مى‏نويسد:

«دشمنان همواره مى‏كوشند تا در انساب ديگران، طعنه بزنند وآبروى آنها را لكه‏دار كنند همان‏طور كه دوستان و پيروان باعلاقه هرچه تمامتر زشتيها را زيبا جلوه مى‏دهند و سخنانى مبنى‏بر ستايش ممدوحان خود جعل مى‏نمايند و نژاد برترى براى آنهامى‏سازند، چنين نسب بى‏اساسى را براى ابن عبدالرزاق طوسى درشاهنامه ساختند و او را به منوچهر نسبت دادند (23) درباره آل‏بويه هم چنين كارى را كردند و ابراهيم صابى نسبت ايشان را به‏ساسانيان داده‏اند اما اگر كسى به راه افراط و تفريط نرود وجانب اعتدال را رعايت نمايد، درمى‏يابد كه نخستين كسى كه ازقبيله(قبيله بويه) شناخته شد، بويه پسر فناخسرو است و در ميان‏اين قبيل قبايل، حفظ انساب معمول نبود و دليلى به جاويدان‏ساختن نسب، از طرف آنها در دست نيست و قبل از انتقال سلطنت‏به‏آل بويه چنين نسبى براى ايشان شنيده نشده است و چون زمان براى‏جماعتى به درازا كشيد كم اتفاق مى‏افتد كه به حفظ انساب خودبپردازند».

غرض پسران بويه ماهيگير چون به سلطنت رسيدند به جعل‏نسب‏نامه‏هايى براى خود ناگزير شدند و نژاد خويش را به بهرام‏گور رسانيدند (24) .

جعل اين نسب‏نامه‏ها كه مورد اعتراض برخى از محققان آن عصرمانند ابوريحان بيرونى و چند قرن بعد از او ابن خلدون قرارمى‏گرفته، دليل قاطعى است‏بر آن كه ملت ايران در قرن چهارم به‏موضوع اصالت نژادى اهميت مى‏داد و كسانى را سزاوار سرورى‏مى‏شمرد كه از تخمه بزرگان و آزادگان باشند! (25) .

صفت‏برجسته آل بويه

صفت‏بارز آل بويه (دستكم در نسلهاى اول و دوم) اطاعت محض وفرمانبرى كامل و احترام فوق‏العاده كوچكترها نسبت‏به بزرگترهابود و به اين كيفيت كه در آل بويه ديده شده، در هيچ خاندانى‏مشاهده نشده است. امتياز اين صفات به بن‏عمادالدوله(على بويه) برمى‏گردد كه بويگان قدرت و شوكت‏خويش رامديون او هستنديك نمونه از اطاعت و رعايت نظم سلسله مراتبى آل بويه آن كه‏معزالدوله برادر كوچكتر -كه حاكم عراق بود- وقتى برادربزرگترش عمادالدوله را در ارجان ملاقات كرد، زمين بوسيد و درحضور او سرپا بود و چون دستور مى‏داد، بنشيند نمى‏نشست. و هراندازه عمادالدوله كوشش كرد كه او را در مقابل خود بنشاند،ننشست و تمام مدتى كه در نزد برادر بزرگتر بود، صبح و عصر درمجلس او حضور مى‏يافت دست ادب بر سينه در برابر وى مى‏ايستاد (26) .

پس از فوت عمادالدوله رياست‏خاندان به ركن‏الدوله حاكم رى رسيدو معزالدوله از او نيز فرمانبردارى مى‏كرد و هرگاه ركن‏الدوله‏اراده مى‏كرد لشگر به كمك او مى‏فرستاد (27) .

معزالدوله در دم مرگ به پسرش وصيت كرد كه از ركن‏الدوله اطاعت‏كند و در مهمات از او مشورت جويد و همچنين نسبت‏به پسر عمويش‏عضدالدوله چه از او مسن‏تر و سياستمدارتر است (28) .

وقتى همين عضدالدوله مى‏خواست عراق را از چنگ پسر معزالدوله-پس از ثبوت بى‏كفايتيش- بيرون آورد و پدر عضدالدوله از وضع‏برادرزادگانش كه بازداشت‏شده بودند اطلاع يافت، از ناراحتى به‏خود پيچيد و كف بر دهان آورد و مى‏گفت: «اينك معزالدوله رامى‏بينم در برابرم ايستاده، انگشت گزان مى‏گويد: برادر! اين‏چنين از خانواده من سرپرستى كردى؟» و بالاخره عضدالدوله براثر خشم پدر و به دستور او بغداد را به عموزاده واگذاشت وبيرون آمد، درحالى كه حتى منزلى نيز براى خود ترتيب داده بود (29) و چون در اصفهان به حضور پدر رسيد، به خاك افتاد و دست پدررا بوسيد.


پى‏نوشتها:

1) كلمه «بويه‏» يك لفظ فارسى است‏بر وزن «مويه‏» به معنى‏اميد و آرزو است ولى در عربى معمولا به ضم باء و فتح واو وسكون ياء تلفظ مى‏شود(الاكمال ج‏1، ص 372). در عربى هم گاهى‏مانند فارسى تلفظ شده از جمله ذهبى در چند مورد آن را با سكون‏واو و فتح ياء ضبط كرده است(المشتبه من الرجال ص 104)
زينى دحلان نيز گفته است كه «بويه‏» در عربى گاهى با سكون واوو فتح ياء تلفظ الاسلاميه،مى‏شود(الفتوحات ج‏1، ص 328).
2) دكتر مشكور، تاريخ ايران زمين، ص 175.
3) شرح نهج‏البلاغه، ج‏7، ص 49.
4) تاريخ گزيده ص 408.
5) الفخرى، ص 142 ترجمه تاريخ فخرى، ص 378.
6) همان، ص 379.
7) تاريخ گزيده، ص 409.
8) تنوخى، نشوار المحاضره، ج‏2، ص 97.
9) ترجمه تاريخ فخرى، ص 380 - 379.
10) ابن جوزى المنظم، ج‏6، ص 270 - 268.
11) فرج المهموم فى تاريخ علماء النجوم، ص 195.
12) المنتظم، ج‏6، ص 270 - 267 فرج المهموم فى تاريخ علماءالنجوم، ص 195.
13) احياى فرهنگى در عهد آل بويه، تاليف جوئل ل، كرمر، ترجمه‏حنايى كاشانى، ص 71.
14) تاريخ فخرى، ص 378 - اعيان الشيعه، ج‏2، ص 92.
15) غايه‏الاختصار، ص 5.
16) فقيهى، آل بويه، ص 85.
17) الاثار الباقيه، ص 38.
18) الاكمال، ج‏1، ص 371.
19) صبح الاعشى، ج‏4، ص 417.
20) تاريخ گزيده، ص 409.
21) السلوك لمعرفه دول الملوك، ج‏1، ص 25.
22) تاريخ فخرى، ص 378.
23) مقصود شاهنامه ابو منصورى است.
24) الاثار الباقيه، چاپ لاييزيگ، ص 38 - مجمل التواريخ والقصص،ص 391 - 390.
25) دكتر ذبيح‏الله صفا، تاريخ ادبيات در ايران، ج‏1، ص 320.
26) ابن اثير، ج‏8، ص 353 - ابن مسكويه، ج‏6، ص 113.
27) ابن اثير، ج‏8، ص 366.
28) ابن مسكويه، ج‏6، ص 298.
29) همان، ج‏6، ص 6 - 444.

مكتب اسلام -سال 1379-ش 4