اصول عقايد خوارج
همانطور كه قبلاً نيز گفته شد خوارج درابتدا بصورت يك جنبش صرفاً سياسى ظاهر شدند كه بيشتر صحبت و بحث آنان در اطراف مسئله حكميت و خلافت دور مى زد.
ولى با شروع مبارزه و قيام و تشكل آنان جدا از چارچوب نهادهاى سياسى و مذهبى زمان, و با توجه به برداشتهائى كه از اسلام داشتند, اصول و عقايد خاصى را مطرح نمودند.
عقايد و نظرياتى كه در موارد بسيارى با عقايد زمان, و حتى دوره هاى بعد نيز تفاوت ها و تباينات بسيار داشت و به تعبيرى هنوز هم دارد. بقول يكى از محققان, خوارج, جمهوريخواهان اسلام و مظهر نظريات تند و افراطى دموكراتيك بودند(1).
نظر خوارج درباره خلافت و رهبرى: خوارج معتقد بودند كه خلافت و رهبرى جامعه, حق مسلم هر عرب آزاد است. اما مسلمين بايد سعى نمايند با ايمان ترين و شايسته ترين افراد را كه از نظر تقوى مورد اعتمادند به خلافت يا امامت مسلمين انتخاب نمايند. و همين كه كسى به خلافت منصوب شد ديگر نمى تواند از آن چشم بپوشد و از زير بار مسئوليت شانه خالى كند. بعدها وقتى كه بسيارى از مسلمانان غير عرب به خوارج قرار پيوستند بجاى عرب بودن و آزاد بودن, مسلمانى و عدالت را شرط خلافت قرار دادند. بدين معنى كه هيچ تفاوتى بين عرب و غير عرب, قريش قائل نبودند.
حتى غلام حبشى نيز مى توانست در صورت لياقت, رهبرى مسلمين را در دست بگيرد(2).
بعضى از فرق خوارج حتى جنسبت را بعنوان يك محدوديت براى تصدى اين مقام نمى دانستند و در اينمورد بر خلاف بسيارى ديگر از فرق اسلامى (اگر نشود گفت همه آنها) فرقى بين زن و مرد قائل نبودند. اگر زنى از خود شايستگى و لياقت نشان مى داد مى توانست رهبرى و امامت را در دست گيرد3. در عمل, نيز خوارج اين مسئله را به اثبات رساندند بطورى كه در ميان آنها زنان مبارزى ظاهر شدند. بعنوان نمونه مى توان از ام حكيم, زن رازقى, نام برد. همچنين از مادر شبيب, غزاله, كه پس از مرگ پسرش به امامت خوارج انتخاب گرديد (4).
غزاله خطبه مى خواند و خوارج را رهبرى مى كرد. به غير از همه اينها زنان بسيارى در نبرد با دشمنان خوارج, سلاح بدست مى گرفتند و مى جنگيدند. بعضى از خوارج لزوم وجود امام در جامعه را نفى مى كنند (5).
بهر تقدير, خوارج براى خليفه اهميت فوق العاده دينى قائل نبودند آنان همواره به خليفه, بعنوان نماينده مسلمين مى نگريستند كه مسئوليت سياسى, دينى و نظامى بر عهده او بود. اما پس از انتخاب و اتمام بيعت اگر خلاف عقايد آنها (خوارج) گام بر مى داشت, هر لحظه و در هر زمان مى توانستند او را عزل نمايند و در صورت سرپيچى او از اينكار با او جنگ نموده و حتى از اين نيز فراتر مى رفتند و در صورت ضرورت او را واجب القتل, مى دانستند (6).
از نظر خوارج خلافت نمى تواند, در يك خاندان, ايل يا قبيله بصورت موروثى درآيد و همانگونه كه قبلاً نيز گفته شد براى احراز اين مقام, هيچ تفاوتى بين غلام حبشى و امير قريبش قائل نبودند.
خوارج, دو خليفه نخستين يعنى ابوبكر و عمر را قبول داشتند. على را نيز تا زمانى كه به حكميت راضى نشده بود خليفه مسلمين مى دانستند ولى پس از آن او را كافر مى خواندند. عثمان را هم قبول نداشته و او را كافر مى دانستند, چرا كه معتقد بودند او پس از تصدى مقام خلافت ((خويشاوندانش را مزيت داد و قرآن را دريد و مسلمانان را تحقير كرد و منكران ستم را زد و تبعيدى پيامبر خدا را پناه داد و مسلمانان را كه در فضيلت تقديم داشتند بزد و تبعيد كرد و غنيمت خدا را بين قريش و بذله گويان عرب تقسيم نمود.)) (7) خوارج, خلفاى اموى و عباسى را نيز دشمن مى دانستند و همواره در حال مخالفت و قيام بر عليه آنها بودند. گروهى از آنها على(ع), عثمان, طلحه, زبير, عايشه و عبدالله بن عباس را كافر و مخلد در آتش مى دانند (8).
ديگر عقايد خوارج: خوارج عموماً كسانى را كه مرتكب گناه كبيره مى شدند كافر مى دانستند. به تعبير آنان همه مسلمانان غير خارجى, مرتد و كافر بحساب مىآمدند. بعضى از فرق خوارج ريختن خون مرتدان را جايز مى دانستند. آنان نكاح با زنان و دختران فرقه هائى را كه از آنها تبرى مى جستند جايز نمى دانستند.
بعضى از گروههاى خوارج خوددارى كنندگان از جنگ را ولو اينكه طرفدار آنان باشد كافر مى دانند.9 خوارج تحت عنوان وظيفه امر به معروف و نهى از منكر, مذهب خود را بنا نهادند.
آنان اعمال را جزء مكمل ايمان مى دانند و هم از اين روست كه مرتكب گناه را كافر مى شمارند.
خوارج, بنوعى خود مختارى سياسى, در چار چوب مناطق معتقد بودند. بدين ترتيب كه عقيده داشتند مردم مناطق مختلف مى توانند خود, امامان يا رهبران جامعه خود را برگزينند. البته از نظر آنها اين مسئله تنها, وقتى قابل قبول بود كه بين مردم دو منطقه رابطه و مبادله زيادى وجود نداشته باشد10.
خوارج دشمن آشتى ناپذير و سرسخت بنى اميه و زمينداران بزرگ و مخالف املاك خصوصى بودند(11).
خارجيان اصل مخلوق بودند قرآن را قبول نداشتند و بعضى از فرقه هاى آنان مانند عجارده سوره يوسف را جزء قرآن نمى دانستند و مى گفتند كه اين سوره داستانى عشقى است و چنين داستانى نمى بايست در قرآن باشد(12).
لازم به تذكر است كه وقتى خوارج به فرقه هاى مختلف تقسيم شدند, در بعضى از مسائل با يكديگر اختلافاتى پيدا كردند, و حتى گاه همين اختلافات بود كه باعث ايجاد فرقه جديدى مى شد.
از جمله, گروهى مى گفتند كه خداى را بر بندگانش درباره توحيد و غير آن حجتى نيست, جز به خير و آنچه را كه بمانند ايماء و اشاره, قائم مقام خير شود(13).
گروهى مى گفتند, هر كه اسلام پذيرد عمل به آئين و دستورهاى آن بر او واجب است.
خواه آنها را شنيده, دانسته, يا نشنيده و ندانسته باشند. نامسلمانان اگر چيزى را كه بر آن آگاه نيستند فرو گذارند گناهكار شمرده نمى شوند. مگر اينكه در آن باره براى آنان دليل و حجتى آورده شود. همچنين به اين اعتبار جمعى از خوارج, توبه دادن مخالفانشان به قرآن يا به سنت را قبول دارند. كه اگر توبه كنند فبها و اگر نه بايد كشته شوند خواه آن اختلاف در چيزى باشد كه رفع نادانى از آن جايز باشد يا نباشد(14).
بطور كلى, همه خوارج در چند چيز با يكديگر اتفاق نظر داشتند.
كافر شمردن على(ع) و عثمان و داوران در ميان على و معاويه و راضى شوندگان بداورى در ميان ايندو و اصحاب جمل و گناهكاران و برخاستن و جنگيدن با امام ستمكار.
ابوالحسن اشعرى, در اين مورد با اندكى اختلاف گفتارى شبيه گفته فوق الذكر دارد.
او چنين مى گويد: (15) ((.. چيزى كه آنان را با هم فراهم مىآورد آنست كه همه ايشان على و عثمان و اصحاب جمل و حكمين و راضى شوندگان بداورى. در ميان على و معاويه, و كسانيكه تصويب راءى حكمين با يكى از آن دو را كردند كافر مى شمارند. و نيز برخاستن و تيغ كشيدن بر پادشاه ستمكار را واجب مى دانند. اما يكى از خصوصيت ها و در واقع اعتقادات خوارج ه آنان را در نزد ديگر مسلمانان غير قابل تحمل جلوه مى داد, همان اعتقادشان درباره مرتد شمردن مسلمانان غير خارجى بود كه معمولاً اكثر گروههاى خوارج بدان اعتقاد داشتند و فرد غير خارجى را واجب القتل مى دانستند.
على الخصوص كه در اين ميان به زنان و كودكان نيز رحمى نمى كردند. به همين مسئله حربه خوبى بود در دست حكام و خلفاى اموى و عباسى تا از اين رهگذر مردم را بر عليه آنان, تحريك نموده و بشورانند.
مهمترين موارد اعتقادى ديگر آنان, كه البته ميان فرق مختلف قدرى با اختلاف مطرح است, فهرست وار چنين است: (16) ـ بسيارى تقيه را جايز نمى دانند چه در قول و چه در عمل .
ـ اكثر گروههاى آنان اطفال مشركان را به همراه پدرانشان دوزخى مى دانند.
ـ عموماً سنگسار كردن زانى و حد زدن دشنام دهنده, مردان محصن و زنان محصنه را واجب نمى دانند.
ـ ازارقه از خوارج معتقدند كه جايز است خداوند كسى را كه در علم او كافر است, در آخر به پيغمبرى فرستد.
ـ نجدات ريختن خون اهل عهد و اهل ذمه و تصرف اموال ايشان را حلال مى دانند.
ـ نجدات نظر به حرام و اصرار بر دروغ هر چند كوچك باشند را جايز ندانسته, مرتكب آنرا مشرك مى دانند.
ـ برخى از آنها چون ميمونيه ازدواج با برخى محارم چون دختر و دختران برادر و خواهر را جايز مى دانند.
.ـ برخى ازدواج زن مسلمان با مرد غير مسلمان را جايز مى دانند.

1- دكتر حسن ابراهيم حسن, تاريخ سياسى اسلام, ص 378
2- ملل و نحل, ج 1ص 147.
3- الفرق بين الفرق, , ج 1 ص 147.
4- همان منبع, ص 69.
5- ملل و نحل, ج 1 ص 148.
6- الفرق بين الفرق, ص 41.
7- تاريخ طبرى, جلد هفتم ص 3197, همچنين ملل و نحل, ج 1 ص 149.
8- ملل و نحل, ج 1 ص 153.
9- ملل و نحل, ج 1 ص 154.
10- ايليا پاولويچ پطروشفسكى, اسلام در ايران, ترجمه كريم كشاورز. (تهران, انتشارات پيام 1354.)ص 54.
11- محمد جواد مشكور, ترجمه فرق الشيعه نوبختى, (تهران, انتشارات بنياد فرهنگ ايران 1353.) ص 68.
12- ملل و نحل, ج 1, ص 164.
13- الفرق بين الفرق, ص 42.
14- الفرق بين الفرق, ص 68.
15- مقالات الاسلاميين, ص 41.
16- ملل و نحل, ج 1 ص ص 145 ـ 177.