نگرشى بر تاريخ معتزله
نگرشى بر تاريخ معتزله: معتزله, بعنوان
فرقه اى كلامى و نهضتى سياسى, در اواخر
قرن اول هجرى و اوائل دمين قرن هجرى پا به عرصه حيات نهادند.
تقريباً همه محققين اين مطلب را قبول دارند. اما, اين واقعيت را نبايد از ياد برد
كه شكل گيرى يك نهضت, و يا يكى مذهب فكرى و عقيدتى بدون مقدمات نبوده و مسلماً
زمينه هاى لازم جهت بوجود آمدن و رشد آن در متن جامعه وجود داشته است. درست است كه
اولين تشكيلات رسمى معتزله پس از واصل بن عطا (80ـ 1131ه'.) بوجود آمد ليكن, قبل
از او هم عقايدى كه بعدها, بعنوان اصول اعتقادى معتزله, مطرح شدند, وجود داشت و به
اشكال مختلف مطرح مى شد.
هر چند جمعى از معتزله, چنانكه قاعده پيروان هر مذهبى است, اصول اعتقاديشان را
ماءخوذ از پيامبر اكرم (ص) ميدانند, اما مسلماً اين ادعا نمى تواند براى محقق,
قانع كننده باشد.
چنانكه در بحث پيشين گفتيم, برخى تاريخ پيدايش معتزله را تا حوادث جنگ جمل پيش
برده و اين جنگ را مبدا پيدايش اين فرقه كلامى ميدانند. اما به دلايلى كه قبلاً بر
شمرديم پذيرش اين امر نيز بايد با احتياط فراوان همراه باشد.
برخى, بانى انديشه ى قدر را حسن بصرى مى دانند.(1)حسن, از چهره هاى مرموز و كمتر
شناخته شده دورى امورى است. برخى او را شيعه دانسته اند(2)و بعضى از مخالفان و
معاندان شيعه كه از شركت در جنگ جمل و صفين و جنگيدن در ركاب على (ع) روى گرداند.
حتى گفته اند كه على (ع) او را سامرى امت معرفى نمود.(3)جمعى او را قدرى مى دانند
و حتى رساله اى را در اين زمينه به او منسوب مى كنند. (4)گروهى بر آنند كه او جبرى
مذهب بوده است. متصوفه او را از جمله سر سلسله مشايخ صوفيه دانسته اند.(5)اما گاه
تصويرى كه از او ترسيم مى شود, فقيهى قشرى را به خاطر مىآورد.
بنابراين نمى توان در مورد قدرى بودن حسن با قاطعيت حكم كرد و هم نمى توان آنرا با
قاطعيت رد نمود. از آنجا كه اعتقاد اصلى معتزله, كه مشخصاً آنها را از ديگر
مسلمانان متمايز مى كند, اعتقاد به ((قدر)) است, برخى از محققين, كسانى را كه قبل
از واصل, قائل به قدر بوده اند پيشتاز معتزله دانسته اند. (6)افرادى چون, معبد
جهنى, غيلان دمشقى و يونس اسوارى(7) كه از معتقدان و مدافعان انديشه قدر بودند و
هم به دليل اين اعتقادشان بردار رفتند.
همانطور كه در بخش قبلى كتاب توضيح داديم, اعتقاد به قدر قبل از آنكه يك انديشه
كلامى باشد, انديشه اى است سياسى, كه در مقابل مجبره و اعتقادشان به جبر بيان شد.
در واقع پاسخى بود به كسانى كه با نسبت دادن همه امور به پروردگار در پى توجيه
تمام مفاسد اخلاقى و سياسى حكام و خلفاى زمان بودند.
هر چند بسيارى از اعتقاداتى كه بعدها در شمار اصول معتزله شناخته شد, قبل از واصل
بن عطا مطرح بوده است, ليكن شكل گيرى مذهبى بنام معتزله, مرهون و مديون جرئت و
جسارت واصل در طرح افكار و انديشه هاى جديد بوده است. از اين رو لازم است قبل از
پى گيرى تاريخچه معتزله اين شخصيت را بشناسيم.
واصل بن عطا كيست؟ ابى حذيفه, واصل بن عطا غزال, در خانوااده اى ايرانى تبار, در
شهر مدينه و به سال 80 هجرى قمرى بدنيا آمد. او برده بنى ضبه و به قولى بنى مخزوم
بود.(8)از جزئيات زندگى او قبل از مهاجرتش به عراق اطلاع دقيقى در دست نيست. پس از
مهاجرت به عراق در شهر بصره ساكن شد و در همين شهر بود كه اولين مكتب معتزله را
تشكيل داد. ظاهراً او در بصره به تجارت پارچه اشتغال داشته است.(9) ابن نديم در
مورد علت اشتهار او به غزال مى گويد: او هميشه در سوق الغزل مى نشست تا صدقات خود
را به زنهاى عفيف و پاكدامنى كه در آنجا مى بيند بدهد.(10) درباره ى خصوصيات ظاهرى
او گفته اند كه وى گردنى دراز داشته و لكنت زبان هم داشت. مخصوصاً قادر به تلفظ
درست حرف ((راء)) نبود. (او مردى الثع بوده است.) اما آنچنان مسلط بر كلام عرب بود
كه مى توانست, حرف((را)) را در سخن خويش استعمال نكند. ظاهراً او شخصيتى آرام
داشته, بطورى كه گفته اند در مجلس حسن بصرى هميشه ساكت بود چنانكه گمان مى كردند
گنگ است.
واصل در روزگار امويان و به دوران خلافت عبدالمللك بن مروان مى زيسته است. در شمار
اساتيد او بيش از همه از دو تن نام برده اند. ابوهاشم عبدالله بن محمد بن محمد
حنيفه, و حسن ابى ابى الحسن بصرى11.احتمالاً از كسانى چون معبد جهنى, غيلان دمشقى
و يونس اسوارى نيز درس گرفته و مستقيماً يا غير مستقيم تحت تاءثير آنها بوده است.
واصل پس از كناره گرفتن از حسن بصرى به واسطه مطرح نمودن تطريه منزلت بين
المنزلتين, مكتب و مذهب مستقلى را تاءسيس نمود. و همزمان با قيام هاى ضد اموى و
شروع جنبش عباسيان, كسانى را جهت تبليغ مبانى عقيدتى اش به اطراف واكناف بلاد
اسلامى فرستاد تا به مجادله با دشمنان دين پرداخته و اصول معتزله را گسترش دهند.
اين افراد خود را ((اوتادالله)) مى خواندند12. نكته قابل توجه اينكه عموماً اين
مبلغين, از كسانى بودند كه همچون واصل به كار تجارت اشتغال داشتند, و جهت انجام
امور تجارى به گوشه و كنار عالم مسافرت مى كردند.13 نكته قابل توجه ديگر اينكه,
عموماً اطرافيان و مدافعان واصل را غير اعراب مخصوصاً ايرانيان تشكيل مى دادند اين
فرضيه, ضمن بررسى شرح حال و زندگى چهره هاى اصلى و شخصيت هاى مهم معتزله قوت مى
گيرد.14(در صفحات آينده به برخى از آنان اشاره خواهيم كرد.) بنابراين شايد بتوان
جنبش معتزله را يك نهضت فكرى ايرانى دانست على الخصوص وقتى بدانيم كه دو تن از
موئثرترين چهره هاى اين نهضت ايرانى تبار بوده اند. واصل كه گفتيم از موالى بود و
عمر و بن عبيد كه پدر بزرگش ((باب)) از مردم شرق ايران و شهر كابل, و مولاى آل
عراده بن يربوع 15يا بنى تميم و بنى حنظله بود.16 واصل قريب 51 سال زندگى كرد و
درست در آخرين سال حكومت امويان يعنى 131 ـ ه' از دنيا رفت.
او مردى نكته سنج و برخوردار از ذهنى قوى بود كه كمتر كسى توان مقابله علمى و
مباحثه با او را داشت. كتب زير منسوب به اوست .17 1ـ كتاب المنزله بين المنزلتين
2ـ كتاب الفتيا 3ـ كتاب التوحيد پيرامون اصول اعتقادى و نقطه نظرهاى سياسى اش در
جاى خود بحث خواهيم كرد.
تاريخ سياسى معتزله پس از واصل :واصل بن عطا در اواخر عصر اموى در دوره پر فراز و
نشيب قيامها و نهضت هاى مختلف مى زيست. ظاهراً او خود در اين نهضت ها و قيامها نقش
مستقيمى نداشته است. او بصورت غير مستقيم با برخى از انقلابيون و قيامگران بزرگ
عصر, چون زيد بن على بن حسين در تماس بوده و براساس ادعاى برخى از مورخين بر آنها
تاءثيراتى گذاشته است.
در دوره اموى, تنها از گرايش يكى از خلفاى اين سلسله يعنى, يزيدبن وليدبن
عبدالملك, سخن گفته اند18كه او را در كشتن وليد و به قدرت رسيدن همراهى كرده
اند19.
چنانكه از تواريخ بر مىآيد, واصل ارتباطى با عباسيان نداشته و به نظر نمى رسد كه
در جريان به قدرت رسيدن عباسيان نقشى داشته باشد. اما همفكرى معاصر او, و يكى از
رهبران معتزله, يعنى عمر و بن عبيد ارتباط نزديكى با عباسيان داشته و از دوستان و
نزديكان منصور خليفه عباسى بوده است. 20 پدر عمرو در بصره كارگزاران شرط را سوگند
مى داد و ظاهراً مردم نسبت به او نظر خوشى نداشته اند چنانكه به گفته ابن رسته
هرگاه عمرو را با عبيد مى ديدند مى گفتند, بهترين مردم پسر بدترين مردم. پدرش در
پاسخ مى گفت: راست مى گويند اين ابراهيم خليل است و من آزرم .21عمرو نيز چون واصل
ايرانى تبار و از مردم شرق ايران بود. او به روزگار منصور و در سال يكصد و چهل و
چهار و يا يكصد و چهل و پنج از دنيا رفت.
سخن عمرو بن عبيد بر منصور عباسى موئثر بوده است.22گفته اند, وقتى كه عمرو در سن
شصت و پنج سالگى, به هنگام مراجعت از مكه و در محلى بنام مران 23, از دنيا رفت,
منصور اشعارى در رثا او سرود.24 به نظر نمى رسد كه رابطه ديگر رهبران معتزله ى
معاصر عمر و بن عبيد با منصور, رابطه اى دوستانه همانند رابطه عمرو, منصور بوده
است. بصره, يعنى پايگاه اصلى معتزله در اين مقطع زمانى, شهر قيامهاى متعدد بر عليه
عباسيان بود. طبعاً معتزله در اين قيامها, نقش عمده اى داشته اند.
بقولى, معتزله در قيام محمد بن عبدالله نفس زكيه نقش عمده اى داشته اند و پس از
شكست قيام محمد به يارى برادرش يعنى ابراهيم بن عبدالله كه در بصره قيام نمود,
برخاستند. 25اما پس از شكست اين دو قيام پراكنده و متوارى شدند و بسيارى از آنان
به افريقا و مغرب كه پناهگاه مناسبى براى ناراضيان بود, رفتند.26 پس از شكست
قيامهاى فوق الذكر, خلائى در رهبرى معتزله بصره پيش آمد, كه تا مدتها نتوانستند
آنر پر كنند.
بيش از سى سال طول كشيد تا معتزله يك بار ديگر توانستند پا به عرصه تحولات علمى و
سياسى عراق بگذارند و اين امر حاص نشد مگر در پرتو به قدرت رسيدن خاندان برامكه.
برامكه كه اصلاً ايرانى بودند, به توسعه علم و توجه به علما علاقمند بودند. به
همين دليل در دوره قدرت آنان, يكبار ديگر معتزله توانستند افكار و عقايدشان را
ترويج و تبليغ كرده, به دفاع از آنها برخيزند. آزادانه در مجالسى كه حتى گاه توسط
وزراى برمكى هارون الرشيد تشكيل مى شد شركت كرده و آراء خود را مطرح نمايند.27 در
زمره شيوخ معتزله, كه در اين عصر زندگى مى كردند مى توان از محمدبن هذيل علاف و
نظام, ابراهيم بن يسار, و ضرار بن عمر و نام برد كه از صاحبنظران مكتب بصره بودند.
اوج قدرت سياسى معتزله در دوره حكومت مامون خليفه ى سياستمدار و زيرك عباسى بود كه
ظاهراً به اهل دانش علاقمند بوده است.
معتزله توانستند با تاءثير گذاشتن بر مامون نظر او را بسوى خود جلب كرده و حتى پست
هاى مهم و كليدى را اشغال نمايند. چنانكه از ثمانه بن اشرس, بعنوان يكى از مشاوران
نزديك مامون, يادشده است. بغدادى مدعى است كه ثمامه, مامون را بفريفت و به كيش معتزله
خواند. 28 وى داستانهائى در مورد عدم اعتقاد ثمامه به مبانى شريعت و شرابخوار بودن
او نقل كرده است.29گويند, مامون وزارت را به او پيشنهاد كرد و او نپذيرفت, اما
احمد بن ابوخالد را به عنوان وزير به او پيشنهاد كرد.30 يكى ديگر از بزرگان
معتزله, كه از اطرافيان مامون محسوب مى شد و بر گرايش او بسوى معتزله تاءثير داشت,
بشربن معتمر بود. گويند او از جمله كسانى بود كه به عنوان شاهد عهدنامه ولايتعهدى
امام رضا (ع) را امضاء كرد.
وقتى كه مامون مركز خلافت و حكومتش را از مرو به بغداد منتقل كرد, در آن شهر ديگر
بزرگان مكتب معتزله به او ملحق شده و به دربارش رفت و آمد داشتند. از جمله
سرشناسترين آنها مى توان از ابوالعذيل و نظام, نام برد.
تقرب به دربار عباسى, هر چند در كوتاه مدت براى آنان امتيازاتى را به همراه داشت و
حتى برخى از آنان چون بشربن معتمر, به اين فكر افتادند كه مذهبشان را به ميان توده
ها برده و آنرا مذهب رسمى بلاد اسلامى كنند. اما در بلند مدت ضربات جبران ناپذيرى
بر معتزله وارد كرد كه همين ضربات در شكست و اضمحلال آنان نقش عمده اى داشت.
در اين دوره, اختلافات داخلى ميان بزرگان معتزله به اوج رسيد و آنان با چماق تكفير
به جان يكديگر افتادهد. بروز چنين اختلافاتى, در شرايط اوج موفقيت و قدرت يك نهضت,
امر طبيعى و شايد بتوان گفت غير قابل احتناب است. اما اگر از حد بگذرد مسلماً ضعف
آن نهضت را بدنبال خواهد داشت. در همين دوره شاهد گرايش برخى از معتزله بجانب صوفى
گرى و رهبانيت نيز هستيم.
معتزله توانستند مامون را وادار به صدور فرمانى در مورد ((مخلوق بودن كلام الله))
نمايند. امرى كه موجب كنش ها و واكنش هاى چندى در جامعه اسلامى شد.
معتزله با استفاده از قدرت, مخالفان خود را تعقيب, شكنجه و حتى محكوم به مرگ مى
كردند. به موجب حكمى كه معتزله به دستيارى قاضى القضاة مامون احمد بن ابى
داود.31از خليفه گرفتند, همه صاحب منصبان حكومتى, اعم از قاضى و كارگزار را مورد
امتحان و آزمايش قرار دادند و كسانى را كه قائل به حدوث كلام الله نبودند, از كار
بر كنار ساختند. و به جاى آنها طرفداران خودشان را بر مصادر امور نشاندند. اين
دوره, كه در واقع نقطه ضعفى در تاريخ آنان است, و حدود پانزده سال طول كشيده مشهور
به دوره محنت ميباشد. شايد بتوان همين تندروى معتزله را موئثر در اضمحلال آنان
دانست. از جمله كسانى كه در اين دوره, گرفتار آزمايش شدند احمد بن محمد حنبل بود
كه محكوم به زندان, و پس از آن در دوره معتصم محكوم به سى و هشت ضربه شلاق شد.32
در دوره خلافت مامون و پس از او معتصم و واثق, اختلاف ميان علماى معتزله و ساير
مذاهب اسلامى محدود در بحث هاى آزاد كلامى و اعتقادى و يا حتى تحميل انديشه هاى
اعتزال بر علما و اداره كننده گان جامعه نبود. بلكه اين اختلاف به ميان توده هاى
مردم هم كشيده شد. و حتى در برخى از ايالتها و استانهامنجر به درگيرىهاى دامنه
دارى ميان توده هاى مردم گرديد. چنانكه يعقوبى, در بررسى حوادث دوره خلافت مامون
از عصبيت و دشمنى ميان مردم ارمنستان (معتزله و اهل سنت) خبر داده كه به قول او
يكديگر را چنان مى كشتند كه نزديك بود نابود شوند.33 پس از مامون, دو خليفه بعدى
معتصم و واثق هم از طرفدارى مكتب اعتزال بودند.
بيشتر مشاوران و حكامشان را كسانى تشكيل مى دادند كه بر اين مكتب بودند. اما در
دوره متوكل به يكباره وضع دگرگون شد.
نكته اى كه اشاره به آن ضرورت دارد, پاسخگوئى به اين سوئال است كه چرا اين سه
خليفه عباسى به مكتب اعتزال گرويدند. در حالى كه پيشينيان آنها تمايلى به معتزله
نداشته و پس از واثق هم خلفاى عباسى شديداً به مقابله و مخالفت با معتزله
پرداختند. پاسخ اين سئوال نيازمند بحثى مستقل است اما اگر بخواهيم اجمالاً به
سئوال پاسخ دهيم شايد بتوان موارد زير را در علت گرايش, مامون, معتصم و واثق به
مكتب اعتزال برشمرد.
1ـ اختلافات داخلى عباسيان و مبارزه اى كه مامون با امين بر سر رسيدن به قدرت
داشت, زمينه ساز چنين گرايشى از جانب مامون بود. محمد امين, عنصرى خالص عربى بود.
هم از طرف پدر و هم به لحاظ مادر به عروبتش افتخار مى كرد. اما مامون هر چند پدرش
هارون بود, اما مادرش كنيزى ايرانى بود. مامون, كاملاً ميدانست كه در راه رسيدن به
قدرت بايد به عناصرى تكيه كند كه تعصب عربى نداشته باشند.
بنابراين بدنبال مكتب و مذهبى بود كه پشتوانه عقيدتى او بوده و تعصبات نژادى كمترى
داشته باشد. معتزله اين خصوصيت را داشتند, چرا كه عموماً رهبرانشان ايرانى تبار
بوده و بسيارى از آنها با تعصبات عربى به مقابله برخاسته بودند.
2ـ خاندان برامكه و فضل بن سهل در تربيت و به قدرت رسيدن مامون نقش مهمى داشتند
اين هر دو از دوستداران علم بودند و اين علاقه را به مامون هم منتقل كردند. اصولاً
خاندانهاى ايرانى نزديك به خلفاى عباسى, در شكستن قشرى گرى و خشك انديشى, نقش مهمى
داشتند. شايد در پرتو تعاليم اين افراد و خاندانهابود كه مامون هم به سوى مكتبى
گرايش پيدا كرد كه به تفكر, خردگرائى و استدلال عقلانى, توجه خاصى داشتند و از
جزميت گريزان بودند.
3ـ مامون, قبل از رسيدن به قدرت, در خراسان مى زيست و از گرايش شگفت توده هاى مردم
به تشيع آگاه بود. او سياستمدارى زيرك و باهوش بود كه بخوبى مى دانست كه پس از
تحولات سياسى پس از هارون و آشوبهائى كه به خاطر اختلافات او و برادرش امين پيش
آمده بود, به دليل عدم تثبيت قدرت, همواره امكان آشفتگى در قلمرو او هست. مخصوصاً
با سابقه طولانى شيعيان در مبارزه ى با حكام اموى و عباسى, شديداً از اين گروه بيمناك
بود. بنابراين كارى مى كرد كه اگر نتواند حمايت شيعيان را داشته باشد, حداقل براى
مدتى آنها را ساكت نگه دارد. به همين دليل با وجود همه خطراتى كه براى وى داشت,
اظهار تشيع مى كرد. در تعقيب همين سياست, امام على بن موسى (ع) را مجبور به مهاجرت
به طوس كرد و ولايتعهدى را به ايشان پيشنهاد داد.
اما پس از تثبت نسبى اوضاع, مزورانه اقدام به قتل امام (ع) نمود. پس از آنكه خيالش
از بابت خراسان راحت شد. مركز حكومتشان را به بغداد منتقل كرد.
اصولاً براى افرادى چون مامون, مكتب و مذهب وسيله اى جهت رسيدن به قدرت است.
بنابراين هر مذهبى كه بتواند آنها را در اين جهت يارى كند برايشان مطلوب است.
او خود علناً مى گفت, همه چيز را مى توان بخشيد (حتى بى حرمتى به خدا و رسول را)
مگر, بدگوئى از سلطنت و يا فاش كردن راز و يا تعرض به حرم را .34 طبعاً, چنين فردى
نمى توانست خيرخواه صديق مكتب و دين باشد. به تناسب شرايط, مذهبى را بر مى گزيد كه
بتواند او را در رسيدن به قدرت, يارى دهد.
در تعقيب اين سياست, مامون در آغاز, اظهار تشيع مى كرد. اما پس از آنكه ظاهراً
توانست حكومتش را تثبيت نمايد, امام رضا (ع) را از ميان برداشت. پس از آن بايد به
كسانى گرايش مى يافت كه بتوانند قدرت او را تثبيت نمايند, اما گرايش او به آنها,
مبين گرويدن وى به خالفان و معاندان شيعه نباشد. معتزله چنين گروهى بودند.
اين مهم, بخوبى تحت پوشش علم دوستى مامون فراهم آمد. در واقع مى توان گفت كه
معتزله پلى شدند تا انتقال حاكميت از جناحى از عباسيان به جناح ديگر صورت پذيرد.
4ـ مامون پس از تسليم كردن امين, با جناح قشرى و پرقدرت عباسيان مواجه بود كه او
را نماينده واقعى اعراب اهل سنت نمى دانستند و با او به مخالفت برخاستند.
چنانكه, قيامهاى متعددى را بر عليه او تدارك ديدند كه از جمله آنها مى توان, از
قيام عمويش, اين شكله(ابراهيم بن مهدى) نام برد كه مدعى تسنن بود.35 معتزله پس از
مامون: در طى حكومت خلفاى حامى معتزله, يعنى مامون, معتصم و واثق, آنها توانستند
نفوذ خود را در مناطق مختلف توسعه دهند. از جمله مناطق تحت نفوذ معتزله مى توان
از, شام مخصوصاً, دمشق, مناطقى از لبنان, چون بعلبك, بحرين, مغرب (مراكش و
الجزاير) ارمنستان و مخصوصاً, مناطق غربى ايران, همچنين استانهاى كرمان و خوزستان
و بالاخره برخى از نواحى هند نام برد.36 اين گسترش قابل توجه, باعث شد عليرغم ضديت
متوكل با معتزله, آنها كماكان بتوانند به حيات سياسى و مذهبى خود در مناطق مختلف
ادامه دهند. البته ظهور چهره هاى فرصت طلبى چون, جاحظ, سبب تعديل مخالفت متوكل با
معتزله گرديد.
توضيح اينكه, متوكل لبه اصلى تيغ حمله خود را متوجه شيعه كرده بود. در دوره او
مخالفت با شيعيان و تعقيب آنها بيش از پيش بود برخى از معتزله جهت خاشامد متوكل به
مخالفت و بدگوئى شيعه پرداختند از جمله اين اشخاص جاحظ بود.
متوكل بطور كلى, مباحثه, مناظره, جدل و ورود در مباحث عقلى را ممنوع كرد.
مذهب سنت و جماعت را مذهب رسمى اعلام نمود و مردم را وادار به تسليم و تقليد
كرد.37 آغاز حكومت متوكل, در واقع مصادف است با اضمحلال و انحطاط علوم عقلى, چرا
كه خلافت او زمينه را براى غلبه اهل سنت و محدثين متعصب فراهم آورد. اين همزمان
بود با غلبه عناصر ترك, كه بشدت تحت تاءثير فقها و محدثين اهل سنت بودند.
تركها تا حد مشاغل بالاى سياسى در دربار عباسيان نفوذ كردند و زمينه را جهت حذف
نيروهاى فكرى مخالف قشريون دربارى فراهم آوردند. اما مهمترين ضربه اى كه معتزله
خوردند و پس از آن هيچوقت كمر راست نكردند, ظهور شخصيتى بود بنام ابوالحسن اشعرى
(260ـ 324 ه'.ق) كه دست پرورده خود معتزليان بشمار مىآمد او با وقوف و آشنائى كاملى
كه به مذهب اعتزال داشت به مبارزه ى با آن پرداخت و بيشترين ضربه را بر آن وارد
آورد.
اما با همه ى اين احوال معتزله در قرن چهارم, هنوز بعنوان يكى از مذاهب مورد توجه
كلامى مطرح بودند. آنان با پناه بردن به حكومتهاى ايرانى آل بويه و سامانى, تا
حدودى توانستند خود را از خطر اضمحلال و سقوط مطلق برهانند. اما پس از تسلط
غزنويان و تركان سلجوقى ايران, معتزله متحمل ضربات سختى شدند. مى توان گفت كه پس
از آن تقريباً براى هميشه, بعنوان يك مكتب منسجم كلامى, صحنه مبارزات سياسى و علمى
را ترك كردند.
ابن اثير در ضمن بحث پيرامون حوادث سال 420 ه'. و به دوران حاكميت محمود غزنوى,
خبر از سوزاندن كتابخانه عظيم رى داده است. بخشى از كتب اين كتابخانه تاءليفات
معتزله بوده است .38همچنين محمود غزنوى ضمن نامه اى كه براى خليفه وقت (القادر
بالله)نوشت, معتزله را در كنار باطنيه (اسماعيله) مردمانى معرفى نمود, كه اعتقادى
به خداوند و روز بازپسين ندارند.39 بهر حال شكست معتزله, اين روشنفكران تاجر مسلك
و سياست پيشه, قرون دوم و سوم و چهارم موجب ركود و انحطاط علوم, مخصوصاً علوم عقلى
در عالم اسلام گرديد, كه پس از آن هيچ وقت جبران نشد.
1- برخى از معتزله چون قاضى عبدالجبار او را قدرى ميدانند و جهت اثبات اين مدعا رساله
اى را بدو منسوب مى كنند كه در پاسخ به سئوال عبدالمللك پيرامون قدر نوشته شده است
شهرستانى اين رساله را متعلق به واصل بن عطا دانسته است.
2- قاضى نورالله شوشترى, مجالس المومنين, تهران, كتابفروشى اسلاميه, 1357 ه'.ق, ص
143.
3- طبرسى, ابومنصور احمد بن على, احتجاج, حسن مصطفوى, تهران, كتابخانه سنائى ص
114.
4- الملل و النجل, ج 1 ص 71.
5- عطار نيشابورى, فريدالدين, تذكرة الاوليا, نيكلسون, ليدن 1322 ه'. ق, ص 24.
6- ملل و نحل, ج 1, ص 71.
7- در مورد اين افراد در فصول پيش توضيح داده شده است .
8- الفهرست, ص 292.
9- Encyclopaedia of religion , vol.,10.,p.,221.
10- الفهرست, ص 292.
11- تبصره العوام, ص 47.
12- الفهرست, ص 293.
13- حناالفاخورى, تاريخ فلسفه در جهان اسلامى, ج 1, ص 125.
14_ Encyclopaedia of religion , vol.,10.,p.,221.
15- اين رسته, اعلاق النفيسه, دكتر حسين قره چانلو, اميركبير ص 268.
16- الفهرست ص 294.
17- الفهرست, ص 293.
18- تاريخ يعقوبى, ج 2 ص 311.
19- مروج الذهب, ج 2, ص 229.
20- مروج الذهب, ج 2, ص 306.
21- اعلاق النفيسه, ص 269.
22- مروج الذهب, ج 2 ص 306.
23- مران در چهار منزلى ميان مكه و بصره است.(معجم البدان).
24- الفهرست, ص 294.
25ـ مروج الذهب, ج 2, ص 300. همچنين Encyclopaedia of religion , vol,10,p,221. بMutazilaبosef,
Van Ess, Ibid, Vol,10,P,221..6 _27 مروج الذهب, ج 1, ص 373.
28- الفرق بين الفرق, ص 119.
29- همان ص 119.
30- الفهرست, ص 302.
31- ابوعبدالله احمد بن ابى داود, از بزرگان معتزله و از جمله شخصيت هاى مهم و
سرشناس, در دوره حكومت چهارتن از خلفاى عباسى, مامون, معتصم, واثق و متوكل بود. وى
در دوره حكومت مامون معتصم, واثق, قاضى القضات بود اما در عهد متوكل مورد غضب قرار
گرفت و بالاخره در سال دويست و چهل هجرى از دنيا رفت (ر.ك. مروج الذهب همچنين
الفهرست, ص 309.) _32 مروج الذهب, ج 2, ص 465.
33- تاريخ يعقوبى, ج 2, ص 483 _34 مروج الذهب, ج 2, ص 420.
35- همان, ج 2, ص 417.
26_ Encyclopaedia of religion and Ethics , vol,16,p,222.
37- مروج الذهب, ج 2, ص 496.
38- ابن اثير, الكامل, حوادث سال 420 ه'.
39- همان, حوادث سال 422 ه'.