معناشناسى اوصاف الهى

(نقد و بررسى نظريه توماس آكويناس)

- اميرعباس على زمانى (1)

چكيده

ما در متون مقدس و در زبان عادى خدا را به بعضى از اوصاف توصيف مى‏كنيم، يكى از مشكلات ديرين در راه تاسيس الهيات، چگونگى فهم و تحليل معناى اين اوصاف است (بويژه اوصاف مشترك بين انسان و خدا). آيا اين اوصاف به هنگام حمل بر خدا همان معناى عادى و متعارف را دارند؟ يا واجد معناى ديگرى مى‏باشند؟ اين معناى ديگر چه نسبتى با معناى عادى و متعارف اين اوصاف دارد؟ در اين مقاله سعى شده است تا راه حل معروف آنالوژى كه به وسيله توماس آكوينى ارائه شده و حاوى نكات تازه‏اى است، مورد نقد و بررسى قرار گيرد.
نظريه آنالوژى (تمثيل) با نفى اشتراك لفظى و اشتراك معنوى سعى مى‏كند تا نوعى «اشتراك در عين اختلاف‏» و «اختلاف در عين اشتراك‏» را در معانى اين اوصاف نشان دهد.

طرح مساله

«موسى اين حقيقت والا را توسط پروردگارش آموخته است، هنگامى كه او از پروردگارش پرسيد: اگر بنى‏اسراييل از من بپرسند كه «نام او چيست‏» به آنها چه جواب دهم؟ خدا فرمود: «هستم آنكه هستم! به ايشان بگو او كه هست مرا نزد شما فرستاده است‏». (2) با اين عبارت، پروردگار به ما نشان داده است كه نام مناسب خود او. «او كه هست‏» مى‏باشد... بنابراين... وجود الهى نام ذات يا ماهيت‏خداست‏» (3) در اين عبارت معروف خداوند خطاب به حضرت موسى، خداوند مناسب‏ترين نام و وصفى را كه براى معرفى خود برمى‏گزيند اين است كه «من همانم كه هستم‏» يعنى هستى بهترين نام و وصفى است كه از طريق آن مى‏توان خدا را معرفى نمود!
حال بايد ديد كه: اولا مقصود از «هستى‏» چيست؟ و بويژه هستى خداوند به چه معنايى است؟
ثانيا: چه نسبتى بين هستى خداوند و چيستى او وجود دارد؟
ثالثا: چه نسبتى بين هستى خداوند و هستى ساير موجودات برقرار است؟
رابعا: آيا ما راهى براى شناخت هستى و چيستى خداوند داريم؟ و اگر داريم اين راه كدام است؟
خامسا: آيا سخن گفتن معنادار از طريق زبان طبيعى و روزمره درباره خداوند (موجودات به كلى ديگر) ممكن است؟ و اگر ممكن است چگونه؟

سخنى از توماس

توماس آكويناس به طور صريحى در كتاب [ De Civitate Dei] مى‏گويد:
«خدا مسلما جوهر است‏يا شايد بهتر است كه او را به اين طريق بناميم كه خدا انيتى، (essentia) است كه يونانيان آن را Ousia ( ذات) مى‏ناميدند، زيرا دقيقا همان طور كه كلمه Sapientia (حكمت) از Sapere (آسمان) مشتق است و Scientia (علم) از Scire (زمين)، كلمه essentia (انيت) نيز از esse (هستى) مشتق است و در واقع او چيزى بيش از آن كسى است كه به بنده‏اش موسى گفته است; من همانم كه هستم...» (4)
به گفته ژيلسون:
ما در ابتدا در مورد اين هستى، (esse) خيلى كم مى‏دانيم، جز اينكه در مورد خدا، آن هستى، چيزى است كه ذات يا انيت، (essentia) يا ماهيت، (quiddity) بايد به آن برگردانده شود به عبارت ديگر، ما در مورد هستى، (esse) مى‏دانيم كه آن چيزى است كه از ذات خدا، به هيچ وجه متمايز نيست.
در ترجمه esse (وجود) به انگليسى، بكارگيرى واژه [being ] تقريبا اجتناب‏ناپذير است، اما كاملا رضايت‏بخش نيست; زيرا ترجمه متداول انگليسى براى كلمه لاتين esse (هستى) tobe (بودن) است، در حاليكه being (موجود) بر گردان و تعبير كاملى از [ens ] (است) لاتين است. بايد مدنظر داشته باشيم كه چون توماس در فصل 21 اثبات كرده كه وجود خدا، به هيچ وجه متمايز از ذاتش نيست، هستى، (esse) كه اكنون مورد نظر است [يعنى وجود خدا] نمى‏تواند ماهيت‏باشد. در واقع آن اسم نام يك شى‏ء نيست; به تعبير خود توماس، آن، نام يك «فعليت‏»، (Act) است. (5)
توماس بااشاره به آيه مذكور از سفر خروج (باب سوم، 14) گفت:
كه در بين تمام اسماء خدا تنها يك اسم است كه اختصاص به خدا دارد و آن «كسى است كه هست‏». زيرا اين كلمه هيچ معنى ديگرى جز خود هستى ندارد. (6)
اين اصل به منزله منبع فياضى براى فلسفه اولى شد كه فيض آن هرگز تمامى نپذيرفت و تمام مطالعاتى را كه از آن پس به عمل آمد، مى‏توان به منزله نتايج‏حاصله از آن دانست. سنگ بناى فلسفه مسيحى همين كلام بود كه «جز يك خدا نيست و اين خدا وجود است‏» و اين سنگ را در گوشه پايه اين بنا، نه افلاطون و نه ارسطو، بلكه موسى نهاد. (7)
دونس اسكوتوس به خوبى و زيبايى هر چه تمامتر اين نكته را در نخستين سطور يكى از آثارش بيان كرد:
«اى پروردگار،اى خداوند، چون موسى بدان سان كه از عالم صادق مى‏پرسند از تو پرسيد كه ترا در ميان فرزندان اسرائيل به چه نامى بنامد، آگاه بودى كه تا چه اندازه شناختن تو مى‏تواند فراخور فهم اين مردم فناپذير باشد و در برابر او نقاب از روى اسم مبارك خود به كنار زدى و چنين پاسخ دادى: من هستم آنچه هستم; پس تو حقيقت وجودى، تو كل وجودى، همين است آنچه من باور دارم...» (8)

هستى و چيستى

الهيات توماس در تبيين «نسبت‏بين وجود خدا و ذات او»، متاثر از بوئتيوس است. بوئتيوس بطور آشكار در هر جوهرى بين دو امر تمايز قائل مى‏شود:
1 - آن چيزى كه هست، (id quod est) جوهر پايدار
2 - آن چيزى كه به موجب آن شى‏ء هست آنچه كه هست، (quo est) ذات يا ماهيت

در اشياء مركب از ماده و صورت، جوهر پايدار در بردارنده عناصرى است كه در طبيعت‏يا ماهيت چنين اشيايى گنجانده نشده است‏براى مثال در يك انسان، جوهر شامل يك ماده تشخصى خاص باعوارض متشخصه‏اى است كه باعث مى‏شود كه اين يا آن انسان خاص بشود. در حاليكه هيچ يك از اينها، در ماهيت‏يا ذات انسان كلى مندرج نيست; به تعبير توماس، اين گوشت و استخوانها و كيفيات عرضى كه اين ماده خاص را متعين مى‏كند (تعينات فردى)، مندرج در انسانيت نيستند.

عينيت هستى و چيستى در خدا

اگر خدا يك صورت است، او نبايد به عنوان موجودى كه توسط ماده تشخص يافته است، تصور شود، بلكه به عنوان يك موجود خود متفرد (خود متشخص) تصور شود.
اگر خدا يك صورت محض است. او واجد الوهيتش نيست، او عين الوهيت است. در خدا «آنچه كه هست و آن چيزى كه او هست‏» يكسان‏اند. كتاب مقدس به اين امر تصريح مى‏كند كه خدا عين حيات است: «من طريق و حقيقت و حيات هستم‏» (9) بنابراين خداوند با الوهيتش و حياتش و همه آنچه كه در مورد او مى‏توان گفت، يكى است ولى به گفته ژيلسون: اين صحيح است كه بگوئيم خدا، عين الوهيتش است، اما اين امر هنوز كل حقيقت نيست و على القاعده ما بايد بتوانيم حدس بزنيم كه حقيقت كامل و تام واقعا چيست; زيرا هنگامى كه موسى از خدا نامش را سؤال مى‏كند; جواب اين نبود كه: «من الوهيت‏خودم هستم‏» بلكه جواب اين بود كه: «من كسى هستم كه هست‏» بنابراين حقيقت كامل در اين مورد بايد اين باشد كه: «آنچه كه در خدا هست، هستى اوست‏». (10)

سه راه براى اثبات عينيت

توماس اين عينيت «هستى و چيستى‏» را چگونه اثبات مى‏كند؟ او سعى مى‏كند تا از سه راه اين مقصود را اثبات نمايد:
1 - اگر ذات خدا، عين فعليت هستى نيست، بنابراين وجود او بايد علتى داشته باشد اين علت از دو حال خارج نيست:
الف - يا اينكه اين علت درونى است كه چنين امرى مستلزم معلول خود بودن است درحاليكه وجود خدا (علت فاعلى نخستين) اصلا معلول واقع نمى‏شود.
ب - يا اينكه اين علت‏بيرونى است كه اينهم مستلزم معلول بودن و ممكن بودن خداوند است، كه محال مى‏باشد.
فلاسفه اسلامى پس از ابن سينا نيز اين استدلال را به شكل ديگرى مطرح كرده‏اند كه بر اساس آن: اگر ذات خدا عين فعليت و هستى نباشد و داراى ماهيت‏باشد، از آنجا كه هر ماهيتى ممكن الوجود است و هر ممكن الوجودى محتاج به علت مى‏باشد، در اينصورت خداوند هم محتاج به علت‏خواهد بود و امر محتاج نمى‏تواند واجب الوجود و بى نياز مطلق باشد.
قطب الدين رازى در محاكمات خويش در ذيل كلام شيخ كه مى‏گويد:
«واجب الوجود لا يشارك شيئا من الاشياء فى ماهية ذلك الشى‏ء لان كل ماهية لما سواه مقتضية لامكان الوجود...» مى‏نويسد: «تقرير الدليل ان الواجب ماهية الوجود و كل شى‏ء سواه ليس مهيته الوجود فهو يقتضى امكان الوجود فلو كانت ماهيته الوجود اقتضى وجوب الوجود لان ثبوت الوجود لنفسه ضرورى، فلايشارك شيئا من الاشياء فى المهية قطعا» (11)
2 - راه دوم، از فعليت كامل خداوند اخذ مى‏شود.
از آنجا كه در خدا هيچ قوه‏اى وجود ندارد، نمى‏توان ماهيت او را متمايز از فعليت هستى‏اش شمرد موجودى كه هستى او متمايز از ماهيتش است، فعليت هستى او با ماهيت (مرتبه قبل از وجود) سنجيده مى‏شود.
3 - دليل سوم از اين قاعده كلى اخذ مى‏شود كه :
هستى موجودات يا بذاته است‏يا بغيره (از طريق بهره‏مندى يامشاركت (by participation آن چيزى كه امرى را واجد است اما بذاته عين آن نيست، چنين چيزى تنها از طريق بهره‏مندى آنرا واجد خواهد بود، فى المثل چيزى كه آتش نيست اما روى آتش قرار داده مى‏شود، آتش بغيره است (از طريق بهره‏مندى آتش است). همين طور آن چيزى كه هستى دارد و خود هستى نيست‏يك هستى بغيره است.
اگر ماهيت‏خدا را عين هستى‏اش در نظر نگيريم... . ديگر موجود بالذات نخواهد بود بلكه فقط بغيره است و به عنوان يك موجود بغيره، وجودش را از ديگرى خواهد گرفت. بنابراين «خدا نه تنها عين ذات خودش است، بلكه عين هستى است‏». (12)

بهترين نام

با توجه به توضيحات فوق بايدمعلوم شده باشد كه چرا «كسى كه هست‏» مناسب‏ترين نام و وصفى است كه به خدا مى‏توان نسبت داد.
زيرا از ديدگاه توماس اين اسم دال بر «وجود داشتن‏» است و تحليل آن، اين است كه فقط او «وجود فى نفسه‏» است و به معناى حقيقى كلمه فقط در مورد او مى‏توان گفت «كه هست‏» ساير موجودات امكانى و مخلوق حقيقتا «بهره‏مند از وجودند» نه موجود.
اين نكته را قبل از توماس، بوئتيوس بيان كرده بود:
زيرا «وجود محض‏» در نزد او، (ipsumesse) براى بودن از هيچ چيزى بهره‏مند نمى‏شود، در حاليكه «آنچه هست‏»، ( qoudeste) براى بودن بايد از وجود بهره‏مند شود.
بدين ترتيب دو نوع موجود نزد بوئتيوس يافت مى‏شود: يكى وجود عام (مطلق) كه عارى از هر نوع تركيبى است و بسيط مى‏باشد و ديگرى موجود مركب و محدود كه وجود عام (مطلق) علت وجودى موجود محدود است و اين عليت‏بنابر اصل «بهره‏مندى‏»، (Participation) توجيه مى‏شود كه ريشه در انديشه افلاطون دارد. البته بايد توجه داشت كه تمايز ميان وجود و موجود بعينه همان تمايز و تشخص بين ماهيت و وجود ابن سينا و سنت توماس نيست ولى بى شك اين تمايز راه را براى تمايز ماهيت از وجود بازكرده است. (13)

«دو نوع سؤال: از هستى و از چيستى‏» از ديدگاه ارسطو

ارسطو بطور واضح و آشكارى بين «دو سؤال اساسى در باره هر موجودى تمايز قائل مى‏شد:
1 - سؤال از هستى: آن شى‏ء هست؟ هل هو موجود ام لا؟
2 - سؤال از چيستى: آن شى‏ء چيست؟ ماهو فى ذاته؟
سؤال نخست (سؤال از هستى) را از دو طريق مى‏توان پاسخ گفت:
الف - از راه تجربه حسى و از طريق يكى از قواى حسى
ب - استدلال عقلى: كه ما ناچاريم براى توجيه يك امر حسى و مشهود امر نامحسوس ديگرى را فرض كنيم.
مثلا وجود x راگاهى به اين دليل مى‏پذيريم كه x را احساس مى‏كنيم كه در اين صورت چون x مشهود است پس وجود دارد» و يا اينكه ما ناچاريم براى توجيه y « محسوس‏» وجود x « نامحسوس‏» را فرض كنيم. ولى مادر پاسخ به اين سؤال كه «اين شى‏ء چيست؟» با مشاهده، توصيف يا تعريف سر و كار داريم از ديدگاه ارسطو ذات يك شى‏ء متعلق تعريف است و وجود يك شى‏ء متعلق اثبات مى‏باشد. و از راه شناخت چيستى يك شى‏ء به هيچ وجه نمى‏توان به شناخت هستى آن شى‏ء دست‏يافت او مى‏گويد: «اين واقعيت كه ماهيت انسان چيست، با اين واقعيت كه انسان وجود دارد، يكى نيست‏»
ارسطو شكى نداشت كه براى گذر از مرتبه ذات (تعريف) به مرتبه وجود بالفعل، فرد ناچار است كه بر وجود آن ذات استدلال كند:
«بنابراين هستى هر چيزى به عنوان واقع، موضوع استدلال است و اين روش واقعى علوم است زيرا هندسه‏دان معناى واژه مثلث را فرض مى‏كند، اما اين كه مثلث واجد بعضى از صفات است. بايد به اثبات آن بپردازد...» (14)
بنابراين تعريف به حوزه منطق مربوط مى‏شود و اثبات به حوزه مابعد الطبيعه و به هيچ روى نمى‏توان از منطق به سوى مابعد الطبيعه و از تعريف به سوى اثبات سير نمود.
ابن سينا نيز در اشارات همين موضع را اتخاذ نموده و مى‏گويد:
«اعلم انك قد تفهم معنى المثلث و تشك هل هو موصوف بالوجود فى الاعيان ام ليس؟ بعد ما تمثل عندك انه من خط و سطح و لم يتمثل لك انه موجود فى الاعيان.»
مرحوم خواجه نصير در شرح مى‏گويد:
«يريد الفرق بين ذات الشى‏ء و وجوده فى الاعيان...». (15)
توماس نيز در رساله «در باب هستى و ماهيت‏» مى‏گويد:
«اكنون هر ذات يا ماهيتى مى‏تواند، بدون اين كه چيزى در مورد وجودش شناخته شود، فهميده شود من مى‏توانم بدانم كه يك انسان يا يك سيمرغ چيست و با اين حال جاهل باشم كه آيا در خارج وجود دارد يا نه؟ از اين امر واضح مى‏شود كه فعليت هستى، متفاوت از ذات يا ماهيت است; مگر اينكه موجودى باشد كه ماهيت آن، عين فعليت وجودش باشد و فقط يك موجود مى‏تواند چنين باشد كه آن موجود نخستين است‏».
توماس مى‏گويد:
«موجودى وجود دارد; يعنى خدا كه ذات آن همان فعليت هستى است. اين امر توضيح مى‏دهد كه چرا بعضى از فيلسوفان را مى‏يابيم كه ادعا مى‏كنند خدا ماهيت‏يا ذات ندارد زيرا ماهيت او جداى از فعليت هستى او نيست و در واقع، نتيجه‏گيرى ابن سينا دقيقا چنين بوده است كه، موجود نخستين ماهيت ندارد». (16)

خدا به عنوان خود وجود

وجود داشتن به چه معنايى است؟
براى پاسخ به اين سؤال توماس بين دو لفظ كه متفاوت از يكديگرند و مع هذا ارتباط درونى و نزديكى باهم دارند، تمايز قائل مى‏شود: موجود، (ens) و وجود، (esse)
پاسخ درست‏به اين سؤال كه موجود چيست؟ اينست كه موجود چيزى است كه هست (وجود دارد) «وجود خداوند عبارتست از اقيانوس نامحدود و بى كران وجود جوهرى‏» (17) ولى بايد توجه داشت كه كلمه «موجود» به عنوان يك اسم، معرف نوعى جوهر است اما كلمه «وجود داشتن‏» فعل است زيرا دلالت‏بر عمل يافعلى دارد.
به تعبير ژيلسون (18) :
«وجود داشتن‏» عبارتست از فعل اولى و اصلى‏اى كه به اعتبار آن، موجود خاصى واقعا هست‏يا وجود دارد».
و به قول خود توماس [ dictur esse ipse actus essentiae ] « وجود داشتن همان فعلى است كه بواسطه‏اش ماهيت وجود دارد» (19)
اگر معناى نهايى واژه هستى، فعليت هستى باشد، (esse or actus essendi) كه فقط به خاطر آن، اشياء مى‏توانند، موجود ناميده شوند در اين صورت خدايى كه نام حقيقى‏اش «او كه هست‏» مى‏باشد بالضرورة و بالذات همان فعليت هستى در صرافت مطلق و محض آن است «خدا واجد وجود نيست‏بلكه خود وجود است‏» (20)
توماس از اين بيان دو نتيجه مى‏گيرد:
1 - خدا در جنس مندرج نيست

2 - هيچ نوع عرضى در خدا وجود ندارد
توماس مى‏گويد:
«همه افراد يك جنس، در ماهيت‏يا ذات جنس كه ذاتا بر آنها حمل مى‏شود، مشاركت دارند اما آنها در هستى شان متفاوتند [همه حيوانات بطور مساوى در جنس حيوانيت‏سهيم هستند اما دو حيوان خاص، دو موجود متمايزند]; زيرا هستى انسان و اسب يكسان نيست و هم چنين هستى اين انسان با آن انسان نيز يكسان نيست‏بنابراين در هر فردى از يك جنس، هستى و ماهيت، يعنى ذات بايد متفاوت باشد اما در خدا آنها متفاوت نيستند همانطور كه در مقاله گذشته نشان داده شد بنابراين واضح است كه خدا جنسى ندارد چنان كه گويى خدا يك نوع باشد از اين امر واضح مى‏شود كه او نه جنسى دارد و نه فصلى، نه تعريفى مى‏تواند داشته باشد ونه برهانى، مگر از طريق معلولاتش، زيرا تعريف از جنس و فصل تشكيل شده است و مقدمات يك برهان تعريف است‏». (21)
يكى از نتايج آشكار اين مبنا (نداشتن جنس و فصل و حدو...) اين است كه: در مورد خداوند هيچگونه برهان لمى‏اى (سير از علت‏به سوى معلول) جارى نمى‏باشد. لذا توماس با اين عبارت «نه تعريفى مى‏تواند داشته باشد ونه برهانى، مگر از طريق معلولاتش‏» به همين امر اشاره كرده است كه تمام براهين جارى در اين زمينه برهان انى (از معلول به سوى علت) مى‏باشند.

نفى هر گونه تركيب از ذات بارى از ديدگاه فلاسفه اسلامى

در فلسفه اسلامى نيز هر نوع تركب و كثرتى از خداوند سلب شده است. زيرا اين كثرت و تركب :
1 - يا از اجزاء موجوده بالقوه تشكيل شده است ( اجزاء مقدارى) اين نوع تركب مستلزم جسميت است.
2 - يا از اجزاء موجود بالفعل پديد آمده است.
1-2) اين اجزاء موجود بالفعل يا در وجود خارجى لحاظ شده‏اند كه همان ماده و صورت خارجى را بوجود مى‏آورند كه اختصاص به اجسام دارند.
2-2) يا در مرتبه ماهيت ذهنى اين اجزاء لحاظ شده‏اند كه همان جنس و فصل مى‏باشند (اگر لا بشرط لحاظ شوند).
تركيب در فرض «1» و در فرض «1-2» بطور آشكارى به جسميت منجر مى‏شود و مستلزم امكان و نفى وجوب وجود از واجب الوجود بالذات است.
ولى در فرض «2-2» كه اجزاء موجوده بالفعل (جنس و فصل) در مرتبه ماهيت ذهنى لحاظ شده‏اند، نيز به همين لازمه منجر مى‏شود زيرا جنس و فصل در نزد قوم ماخوذ از ماده و صورت خارجى مى‏باشد (اگر تركيب خارجى وجود داشته باشد) و يا اينكه (در صورتى كه تركيب خارجى از ماده و صورت وجود نداشته باشد) عقل جنس و فصل را اعتبار مى‏كند (كه در مركبات عقلى مانند اعراض و مجردات داستان از اين قرار است).
اگر ما موجودى را در عالم اثبات نموديم كه با هيچ امر ديگرى در ذات و حقيقت‏بسيطش مشاركت ندارد و هيچ رقيب و مشاركى ندارد در اين صورت تركيب ماهوى ذهنى هم در مورد آن معنا ندارد.
عقل اين قاعده كلى «كل ممكن زوج تركيبى من الماهية و الوجود» در حوزه و قلمرو موجودات امكان سارى و جارى مى‏داند كه به موجب آن «هر موجود ممكن را به دو جنبه ماهوى و وجودى‏» تحليل مى‏نمايد و لذا بساطت‏حقيقى و تام و تمام به موجودى اختصاص دارد كه هيچ نوع حد وجودى‏اى نداشته باشد (هيچ گونه ماهيتى نداشته باشد) كه لازمه اين حد نداشتن و صرافت، عدم تناهى مطلق مى‏باشد.
و نيز مرحوم شيخ الرئيس در نجات (23) استدلال خود را بر اجزاء بالفعل از خداوند مبتنى كرده‏اند بر نفى ماهيت (حد وجودى) از خداوند و نفى ماهيت را از اين طريق اثبات نموده‏اند كه «هر موجود داراى ماهيتى ممكن الوجود است‏» زيرا در صورت داشتن ماهيت وجود بايد عارض بر ماهيت‏باشد و هر عروضى نياز به تعليل دارد. علت عروض را در شقوق مختلف بررسى نموده و نشان داده‏اند كه چنين عروضى با وجوب وجود منافات دارد.

نفى عروض اعراض

توماس براى اثبات اين امر كه «در خدا هيچ عرضى وجود ندارد» و وجود خداوند محل عروض اعراض مختلف قرار نمى‏گيرد سه دليل اقامه مى‏نمايد:
اولا: جوهر نسبت‏به قبول اعراضش بالقوه است، اما از آنجا كه خداوند فعليت هستى محض است و در او هيچ نوع قوه يا حالت انتظارى‏اى وجود ندارد، لذا هيچ عرضى هم بر وجود او عارض نمى‏شود.
ثانيا: خدا عين هستى‏اش است و خود هستى (از آنجهت كه هستى است) نمى‏تواند اعراض را دريافت كند.
ثالثا: هر امر ذاتى‏اى مقدم است‏بر امر عرضى و از آنجا كه براى خدا ذاتى و ضرورى است كه موجود نخستين مطلق باشد بنابراين امر عرضى نمى‏تواند در او وجود داشته باشد. (24)
دليل جامع و كاملى كه توماس بر اثبات اين مقصود (نفى تركيب) مى‏آورد اين است كه:
«و بنابراين از آن جايى كه خدا صورت مطلق است (به تعبير بوئتيوس) يا بهتر است‏بگوييم هستى مطلق است، به هيچ وجه نمى‏تواند مركب باشد».
به تعبير ژيلسون، توماس با اين صراحت در صدد بود تا خطاهاى كسانى كه روح القدس را با روح جهانى يكى دانسته‏اند و كسانى را كه خدا را اصل صورى همه اشياء قرار داده‏اند يا كسانى كه با حماقت‏بيشتر، تعليم داده‏اند كه خدا خود ماده نخستين است، رد و ابطال كند... دليل قاطع بر رد اين ادعاها اين است كه داخل شدن خدا در تركيب يك كل به معناى قرار گرفتن خداوند در زمره يكى از موجودات ديگر است. (25)

مقايسه‏اى بين تيليش، توماس و صدرا

اين ديدگاه توماس كه «خدا خود وجود است نه واجد وجود» خيلى به اين سخن تيليش نزديك است كه «خدا خود وجود است نه يك موجود». پال تيليش معتقد است كه تنها يك گزاره حقيقى و غير نهادين در باب هستى غايى مى‏توان بيان كردو آن عبارت است از اين كه «خدا خود وجود (نفس هستى) است‏» تيليش معتقد است كه خدا يك وجود در ميان ساير موجودات و در عرض آنها نيست‏بلكه خدا خود وجود است. بنابراين نمى‏توان او را موجودى در كنار ساير موجودات بشمار آورد چرا كه لازمه موجود بودن خدا در ميان ساير موجودات اعتقاد به محدوديت و متناهى بودن اوست در حاليكه خدا ويژگى غائيت، عدم تنهاى و استعلاء از ساير موجودات محسوس و محدود را دارد.
او مى‏گويد:
«خدا در خداپرستى تئولوژيك موجودى است در رديف ساير موجودات و بدين لحاظ جزئى از كل واقعيت‏به حساب مى‏آيد. آرى او مسلما مهم‏ترين جزء واقعيت است اما تنها به منزله يك جزء چنين است‏بنابراين همچون چيزى شمرده مى‏شود كه تابع ساختار كل واقعيت است... او به منزله نفس تلقى مى‏شود كه داراى جهانى است‏به منزله خودى (منى) كه به تويى مربوط است همچون علتى كه از معلول خود جدا شده است او در اين تلقى يك موجود است و نه خود وجود» سپس توضيح مى‏دهد كه چنين برداشتى از خدا او را به يك "مستبد محض" و به يك "ابژه صرف" و يك "شيئى در ميان اشياء" تبديل مى‏كند و آنگاه مى‏گويد كه اين همان خدايى است كه به قول نيچه بايد كشته مى‏شد. اين عميق‏ترين ريشه الحاد است‏». (26)
با توجه به ماهيت اخذ شده در مفهوم خدا (كه متضمن غائيت است) تيليش معتقد است كه:
عقايد متداول در مورد خدا نمى‏توانند مورد توجه نهايى ماباشند، اين خدايان بتهايى بيش نيستند.
بدين طريق او با گفتن اين جمله كه «ايمان نداردكه خدا يك موجود است‏» همه را دچار حيرت ساخت.
از ديدگاه ويليام هوردرن، هدف تيليش در استفاده از اين روش اين بودكه با تكان دادن شنوندگان خود بتواند توجه آنها را جلب نمايد و مفهوم دقيقترى را براى اصطلاحات بيابد. تيليش مى‏گويد:
«خدا وجود ندارد زيرا وجود داشتن به معناى بودن در يك درجه مستقل و غير قائم به ذات است. خدايى كه مى‏گوييم وجود دارد فقط يكى از موجودات است و حتى اگر او را وجود عالى‏تر بخوانيم باز هم در سطح ما قرار خواهد داشت; وقتى صفات عالى را براى خدا به كار مى‏بريم اين كار تحقير كننده است زيرا خدا را با ساير موجودات مقايسه مى‏كنيم. اين امر خدا را به سطح انسانى پايين مى‏كشد هر چند كه ممكن است نيت ما ارتقا او باشد.
اين نوع خدا نمى‏تواند براى ما مقصود غايى و دلبستگى فرجامين باشد چرا كه در سطح خود ماست او ممكن است از ما قويتر باشد ممكن است قادر باشد وجود جسمانى ما را نابود سازد ولى هدف غايى وجود واقعى يعنى مفهوم و منظور و هدف زندگى باشد».
تيليش به جاى اينكه در خارج از طبيعت وجودى ماوراء الطبيعى به نام خدا را جستجو نمايد، به عمق اصلى طبيعت نظر مى‏افكند. لذاست كه فرياد مى‏زند:
«خدا يك وجود (يك موجود) نيست‏بلكه خود وجود است كه بودن همه موجودات ديگر را امكان‏پذير مى‏سازد» (27)
و اين سخن تيليش چقدر به اين سخن توماس كه «خدا واجد وجود نيست‏بلكه خود وجود است‏» شبيه مى‏باشد هر چند كه ممكن در اين دو نظام فلسفى دو تفسير كاملا متفاوت پيدا كنند مرحوم صدر المتالهين در منهج اول در اثبات وجود واجبى از خداوند به عنوان «حقيقة الوجود مالا يشوبه غير صرف الوجود من حد او نهاية او نقص او عموم او خصوص‏» نام برده است. (28)
برخى نيز از اين حقيقت‏حقه چنين تعبير كرده‏اند كه:
«فهو وجود محض فحسب، بحيث لا يعتبر فيه كثرة و لا تركيب صفة و نعت لا اختلاف فيه لا اسم و لا رسم و لا نسبة و لا حكم بل وجود بحت‏» معناى "وجود بحت" وجود صرف عارى از كليه قيود حتى از قيد اطلاق است و مراد از كلمه "لا اختلاف فيه" آن است كه هيچ قيدى از قيود را ندارد چون قيود منبع اختلافاتند و قيد منافى با اطلاق ذاتى مى‏باشد». (29)
شارح محترم مشاعر در شرح اين بخش از عبارت صدرا چنين مى‏گويد:
«مراد اين محقق از حقيقت وجود، حقيقت صرفه غير محدوده بحد ماهوى از قبيل جنس و فصل و منزه و مبرا از انغمار در ماده و معرا از نقص وجودى كه حاكى از محدوديت ذاتى و برى از اتصاف بعموم و خصوص ماهوى كه از لوازم ماهياتست، مى‏باشد و منظورش اثبات چنين وحدت حقه است كه ملازم با صرافت وجود و محوضت ذات و بالنتيجه ملازم با وجوب وجود و وحدت آن حقيقت مى‏باشد چون اگر اثبات نموديم كه موجودات منتهى مى‏شوند بوجودى كه محض وجود و انيت صرف است‏به قاعده مبرهنه "صرف الشى‏ء لا يثنى و لا يتكرر" و "صرف الوجود الذى لا اتم منه كلما فرضته ثانيا له فهو هو". چنين وجودى مساوق با وجوب وجود و وحدت حقيقت آن وجود است.» (30)
بنابراين در نگاه صدرايى: خدا حقيقت وجود، وجود محض، صرف الوجود و... است كه در اين جهت‏با ديدگاه توماس و تيليش هماهنگ است.

مساله اسماء الهى

با توجه به آنچه گفته شد، خداوند به گونه‏اى منحصر به فرد، وجود دارد زيرا
1 - وجود او عين ماهيت اوست (لا ماهية له)
2 - وجود او ضرورى است (نه امكانى)
3 - وجود او از هر جهت‏بسيط است (نه مركب)
4 - وجود او از هر جهت فعليت محض داشته و هيچ گونه قوه يا استعدادى در وجود او راه ندارد علاوه بر وجود، ساير اوصاف و ويژگيهاى الهى از قبيل علم و قدرت و زيبايى و... نيز از اين ويژگيها برخوردار بوده و اين اوصاف نيز
اولا: عين ذات بوده.
ثانيا: عين ساير اوصاف مى‏باشد.
ثالثا: اين اوصاف ضرورى ذات بوده و انفكاك آنها از ذات محال است.
رابعا: هر يك از اين اوصاف به طور نامتناهى در ذات بارى محقق‏اند.
خامسا: هر يك از اين اوصاف بطور فعلى در ذات بارى محقق بوده و هيچ جهت قوه يا امكانى در آنها راه ندارد، در حالى كه هم وجود و هم اوصاف مشترك بين ساير موجودات از هيچيك از اين ويژگيها برخوردار نبوده و فاقد خصوصيات ضرورت، بساطت، فعليت و عدم تناهى و... مى‏باشند. وجود ساير موجودات، برخلاف وجود خدا، داراى خصوصيات ذيل است:
الف - وجودى محدود و داراى ماهيت است.
ب - وجودى امكانى و محتاج به سوى غير مى‏باشد.
ج - انواع تركيب و تكثر در اين موجودات ديده مى‏شود.
د - اين وجودات مشتمل بر جهات فقدان (بالقوه) نيز مى‏باشند.
حال با توجه به اين تفاوت‏ها و تمايزها در ناحيه وجود اوصاف، چگونه مى‏توان درباره وجود خدا و اوصاف الهى، از طريق زبان عادى سخن گفت؟!
گزاره‏هايى از قبيل: خدا وجود دارد، خدا عالم است، خدا عادل است و... را چگونه مى‏توان تحليل نمود و اين گزاره‏ها چه نسبتى با گزاره‏هايى از قبيل: زيد وجود دارد، زيد عالم است، زيد عادل است...، دارد.
تفاوت موضوع اين گزاره‏ها روشن است: زيد موجودى است ممكن، محتاج، مركب و جسمانى در حاليكه خدا موجودى است واجب، بى نياز، بسيط، مجرد و نامتناهى. تمام سخن در محمول اين گزاره‏هاست آيا وجود، علم، عدالت و... در اين دو دسته گزاره به يك معنا مى‏باشند يا نه؟
با توجه به اين تمايزاتى كه بين وجود انسان و وجود خدا و بين علم انسانى و علم الهى و... گفته شد اين محمولات در اين دو دسته گزاره‏ها معناى واحدى ندارند بنابراين هيچ اسمى نمى‏تواند به يك معنا به انسان و خدا اسناد داده شود.
از سوى ديگر، اسمايى كه در متون مقدس به خدا نسبت داده شده است‏يا بوسيله متكلمان به او اسناد داده مى‏شود، نيز نمى‏تواند تماما بى معنا باشد زيرا در اينصورت تمام قضاياى كلامى در مورد خدا مترادف و به همان اندازه فاقد معنا و تهى خواهند بود. پس چه بايد كرد؟! سؤال اساسى اين است كه چه معنايى در اين اسماء نهفته و ماهيت مدلول آنها چيست؟
در نزد توماس آكويناس اين گزاره‏ها چگونه تحليل و تبيين مى‏شوند و مكانيسم سخن گفتن در باره خدا چيست؟

شكل معنا شناختى اوصاف الهى

اين مشكل را مى‏توان به شكل روشنترى هم بيان نمود:
در يك تقسيم بندى كلى مى‏توان گفت كه وقتى ما محمولى (وصفى) را به خداوند نسبت مى‏دهيم و بطور مثال مى‏گوييم: خدا عالم است‏يا خدا متكلم است و... اين محمول از دو حالت‏خارج نيست:
الف - يا اين محمول (وصف) داراى معنا مى‏باشد.
ب - يا اينكه اين وصف داراى معنا نبوده و خالى از محتوى و مضمون مى‏باشد.
فرض دوم خلاف ارتكازات زبانى ماست چرا كه ما ارتكازا مى‏يابيم كه جمله «خدا عادل است‏» داراى معنا بوده و با جمله «خدا مهربان است‏» متفاوت مى‏باشد، منشا اين تفاوت چيزى جز اختلاف معنايى دو محمول نمى‏باشد.
بنابرفرض اول كه اين محمول (وصف) در واقع داراى معنا باشد دو حالت پيش مى‏آيد:
الف - 1) يا علاوه بر اينكه در واقع داراى معنا مى‏باشد، ما نيز از اطلاق آن معنايى را درك مى‏كنيم.
الف - 2) يا اينكه گر چه اينگونه محمولات فى نفسه داراى معنا مى‏باشند ولى عقول ما از دريافت معناى آنها عاجز است.
اين فرض (الف - 2) مستلزم تعطيل عقل از معرفت اوصاف الهى است (كه با امر به عبادت و معرفت ناسازگار است) اما فرض (الف - 1) نيز به دو صورت قابل تصور است: زيرا اين معنايى كه ما از محمول اين نوع گزاره‏هاى كلامى بدست مى‏آوريم يا دقيقا همان معنايى است كه در مورد اوصاف انسانى و محمولات بشرى بكار مى‏بريم و يا اينكه همان معنا نمى‏باشد.
اگر اين معناى فهميده شده دقيقا همان معناى انسانى و بشرى باشد و در اينجا وحدت معنا به طور دقيقى حفظ شده است، اين امر مستلزم انتساب و اسناد جهات امكانى، عدمى و نقصانى به ذات پاك ربوبى مى‏باشد كه ذات او از اين لوازم مبرا مى‏باشد (مثلا شنوايى يا بينايى در مورد انسان مستلزم لوازمى است كه هيچ يك از آنها را نمى‏توان به خدا نسبت داد)
بنابراين فرض وحدت معنايى مستلزم تشبيه است و با تنزيه خداوند ناسازگار مى‏باشد. اگر معانى اين اوصاف دقيقا به همان معناى انسانى آنها نباشد پس نوعى غيريت و دوگانگى در كار است كه اين غيريت در معنا از دو حال خارج نيست: يا اينكه صرف نظر از غيريت هيچ گونه جهت معنايى مشترك وجود ندارد و تغاير و تباين محض حاكم است كه در اين صورت ما راهى براى شناخت اوصاف نداشته و مجبور به تعطيل عقل هستيم و يا اينكه علاوه بر غيريت جهت اشتراكى نيز به چشم مى‏خورد و غير از جهت تمايز و تفاوت يك هسته معنايى مشترك در اين بين وجود دارد كه مصحح حمل و اطلاق و معنا دارى اين اوصاف مشترك مى‏شود اين همان راهى است كه ابتدا به وسيله متفكران مسلمان و سپس از سوى توماس آكويناس تحت عنوان نظريه آنالوژى بسط و گسترش يافته است.

نفى اشتراك معنوى

براى تقرير نظريه توماس او ابتدا يادآورى مى‏كند كه چنين محمولات مشتركى (بين انسان و خدا) نمى‏توانند نه به صورت مشترك معنوى، (Univocal) و نه به شكل مشترك لفظى صرف، (Equivocal) بكار روند.
به تعبير ژيلسون:
«يك لفظ هنگامى به نحو اشتراك معنوى محمول يك موضوع قرار مى‏گيرد كه به عنوان جنس، فصل و يا عرض بر آن موضوع حمل شود اما هيچ يك از اين محمولات (به همان معنا) بر خدا اطلاق نمى‏گردند دليل كافى اين استنباط را مى‏توان در ماهيت رابطه‏اى كه بين ديگر موجودات و خدا حكمفرماست، يافت آنگونه كه پيش از اين ملاحظه كرديم، خدا عين هستى است. خدا هر آنچه هست، به اقتضاى ذاتش است در حاليكه ساير موجودات همگى هر آنچه هستند از طريق بهره‏مندى موجودند همه كمالات را مى‏توان اولا و بالذات به خدا اسناد داد و براى ديگر اشياء فقط ثانيا و بالعرض مى‏توان محمول قرار داد مثلا خدا موجود ناميده مى‏شود چون اوصرف الوجود است در حاليكه هر موجود ديگرى از آن حيث موجود ناميده مى‏شود كه از طريق بهره‏مندى داراى هستى است وجودى كه از طريق بهره‏مندى محمول واقع مى‏شود غير از وجودى است كه فى نفسه محمول قرار مى‏گيرد بنابراين هيچ امرى را نمى‏توان به خدا و ديگر موجودات به نحو اشتراك معنوى اسناد داد». (31)
توماس در جاى ديگر صريحا مى‏گويد:
«خدا هر آنچه هست، بالذات است ولى ديگر موجودات فقط از طريق بهره‏مندى، همان‏اند كه هستند در نتيجه هيچ امرى را نمى‏توان به خدا و موجودات متناهى به تواطى اسناد داد». (32)
بنابراين هيچ لفظى نمى‏تواند در موردخداوند و مخلوقات به معناى واحد (و بطور يكسانى) اطلاق شود زيرا هنگامى كه لفظى بر بيش از يك شى‏ء (واقعيت) اطلاق مى‏شود، آنچه اين لفظ بر آن دلالت مى‏نمايد (مدلول و مطابق آن) امرى مشترك در بين اشياء مذكور خواهد بود. تا آنجايى كه به دلالت اين لفظ مربوط مى‏شود، امورى كه اين لفظ بطور اشتراك معنوى بر آنها دلالت دارد، هيچ فرقى با يكديگر ندارند گرچه به لحاظ ديگرى چه بسا يكى از آنها بر ديگرى تقدم وجودى داشته باشد به عنوان مثال تمامى اعداد در عدد بودن با هم شريكند و بدين لحاظ هيچ فرقى با يكديگر ندارند هر چند بعضى از آنها بر بعض ديگر مقدم باشند.
در مورد خدا اهميتى ندارد كه مخلوقات تاچه ميزان با او مشابهت دارند، آنچه كه بدان نمى‏توان رسيد اين است كه امرى (وصفى) از حيث واحدى (و به معناى يكسانى) بر خالق و مخلوق تعلق گيرد. در مورد خدا هر آنچه هست وجود است و لاغير، زيرا همان گونه كه ماهيت او چيزى جز وجود او نيست و در واقع وجود محض بوده و هيچ گونه ماهيتى ندارد علم او نيز عين دانستن او مى‏باشد و هيچ گونه كثرتى نه در ناحيه ماهيت و وجود و نه در ناحيه وصف، فعل و ذات در او راه ندارد در حاليكه در ساير موجودات امكانى انواع كثرات از حيث ماهيت و وجود، وصف و ذات، فعل و وصف سارى و جارى است.
بنابراين وجودى كه در هر قضيه هليه بسيطه‏اى متناسب با موضوع آن قضيه است، نمى‏تواند با وجود ديگرى كه در قضيه ديگرى متناسب با موضوع آن است، يكسان انگاشته شده و به جاى يكديگر بنشينند. پس هرگز ممكن نيست كه مخلوقى وصفى را (اعم از وجود يا غير وجود) به همان گونه‏اى دارا باشد كه خالق او داراى آن نحوه است.
پيش فرض اساسى اين ديدگاه اين است كه هر وصفى كه به موضوعى نسبت داده مى‏شود و بر آن حمل مى‏گردد، بايد متناسب با ذات آن موضوع باشد و از آنجا كه موضوع گزاره‏هاى كلامى (خدا) موجودى بكلى متفاوت از ساير موجودات است (كه به تعبير قرآن ليس كمثله شى‏ء)، لذا هيچ محمول واحد و يكسانى بر انسان و خدا و نيز خدا و ساير موجودات امكانى نمى‏تواند حمل شود.

نفى اشتراك لفظى صرف

از سوى ديگر اين را هم نمى‏توان قبول كرد كه: آنچه به خدا و مخلوقاتش نسبت داده مى‏شود به دو معناى كاملا متباين و متفاوت باشد بطورى كه اطلاق اين معانى بر خداوند هيچ وجه شباهتى با اطلاق معمول و روزمره آنها نداشته و به صرف اشتراك لفظى باشد.
همان گونه كه ژيلسون نيز متعرض شده است توماس براى نيفتادن در چنين دامى قيد مهمى را پيشنهاد مى‏كند تا راه خودش را از نظريه اشتراك لفظى صرف جداكند: مشتركات لفظى‏اى داريم كه به يك جنس يا نوع خاصى تعلق ندارند و گذشته از اين بين اطراف آنها نيز رابطه‏اى وجود ندارد نمونه بارز آن كلمه dog (كلب) است كه بر نوع خاصى از حيوان اطلاق مى‏گردد اما بطور كاملا تصادفى بر صورت فلكى شعراى يمانى يا ستاره كاروان كش، (dog star) نيز اطلاق مى‏شود.
بارى همان دليلى كه به موجب آن ما نمى‏توانستيم هيچ اسمى را بطور اشتراك معنوى به خدا و ديگر اشياء اسناد دهيم، همان دليل در اينجا نيز كار ساز است و به ما مى‏گويد كه همه اسماء به شيوه اشتراك لفظى به خدا و ديگر اشياء اسناد داده نمى‏شوند. دليل آن اين است كه هر چيز در موردخدا اولا و بالذات و درباره اشياء ثانيا و بالعرض گفته مى‏شود اما اين ذوالمراتب است، بطورى كه حتى اگر اسمايى كه به خدا اسناد داده مى‏شود مشترك لفظى باشند، با اين حال مشترك لفظى صرف نيستند چون «بر سبيل اتفاق مشترك لفظى نيستند» (33) بلكه اين اسماء به اين دليل كه محمول شيئى (خدا) قرار مى‏گيرند كه اولا و بالذات داراى آن كمال خاص است و همين اشياء محمول شى‏ء ديگرى قرار مى‏گيرند كه ثانيا و بالعرض واجد همان كمال است و بدين لحاظ اين اسماء مشترك لفظى‏اند نه بر سبيل اتفاق. (34)
آكويناس در رد اختلاف كلى و تغاير تام معناى محمولات مشترك بين انسان و خدا سه برهان اقامه مى‏كند:
1 - اگر معناى علم در انسان كاملا متفاوت بامعناى علم در موردخدا باشد در آن صورت ما هيچ گونه شناختى از خدا و وجود او و علم او و ساير اوصاف او نخواهيم داشت زيرا تنها راه شناخت ما، شناخت از طريق مخلوقات و آثار است و بر فرض عدم سنخيت‏بين خالق و مخلوق راه شناخت ما به خداوند نيز بسته خواهد شد در حاليكه آكويناس از پل قديس نقل مى‏كند كه «امور ناديدنى درباره خدا از راه مخلوقات شناخته مى‏شوند» علاوه بر اين، كلمات وحى كه اوصاف الهى را بيان مى‏كند، نيز لغو و بيهوده و غير قابل شناخت‏خواهند شد.
2 - اگر معانى مربوط به انسان و خدا با هم هيچ نقطه اشتراك و تشابهى نداشته باشند در اين صورت محكى عنه اين معانى نيز متفاوت بوده و با هم هيچ سنخيت و تشابهى نخواهند داشت. لازمه اين مطلب آن است كه خداوند نتواند از طريق علم به ذات خود به مخلوقات علم پيدا كند زيرا بر حسب فرض خدا كاملا با انسان متفاوت است و علم خداوند به ذات خود كه عين علم او به صفات خود است، نمى‏تواند علم به صفات انسانى باشد در حاليكه اين برخلاف اعتقادات اصلى كلام و فلسفه مسيحى است.
3 - اگر واقعا وقتى كه خداوند به علم و حكمت توصيف مى‏شود معناى موردنظر، علم و حكمت انسانى نباشد بلكه معناى بكلى متفاوت ديگرى، مراد باشد، چه مانعى دارد كه خداوند را به اوصاف ديگر انسانى از قبيل مادى بودن، جسمانى بودن يا متحرك بودن توصيف نماييم و معناى ديگرى از آنها اراده كنيم.
با ملاحظه اين دلايل توماس نتيجه مى‏گيرد كه وحدت معنايى محمولات مربوط به انسان و خدا و نيز تغاير كلى معانى مورد نظر نادرست است. (35)

نظريه آنالوژى

پس از نفى و سلب اشتراك معنوى (وحدت معنايى) و اشتراك لفظى صرف، توماس راه سومى را پيشنهاد مى‏كند كه همان نظريه معروف «آنالوژى‏» است.
واژه [Analogy ] از دو كلمه يونانى [ana ] به معناى مطابقت و [Logos ] به معناى محاسبه و نسبت تركيب شده است در يونان ابتدا رياضيدانان اين واژه را وارد فضاى واژگان علمى كردند و براى اشاره به نوعى رابطه رياضى، كه بين دو نسبت عددى برقرار است (تناسب)، به كار گرفتند اما بعدهااين كلمه كاربرد وسيعى يافت و بر هر نوع مشابهت و ارتباط بين دو وصف نيز اطلاق شد.
وقتى كه يك لفظ در دو مورد متفاوت بكار ميرود يا در هر دو جا دقيقا به يك معناست در اين صورت مشترك معنوى يا مترادف، (Unevocal) خوانده مى‏شوند و يا ايندو لفظ دو معناى كاملا متفاوت دارند كه مشترك لفظى، ( Equivocal) خوانده مى‏شوند يا دو معناى مورد نظر از جهاتى با هم يكسان و از جهاتى متفاوت‏اند كه متشابه، ( Analogical) خوانده مى‏شوند. (36)
آثار فراوانى از توماس به مفهوم آنالوژى (تمثيل) اختصاص يافته است و در واقع تمثيل داراى انواع متعددى است اما (همانگونه كه ژيلسون نيز مى‏گويد) از آن جا كه توماس متكلم است تنها به يكى از اين انواع مختلف علاقه‏مند است; يعنى رابطه‏اى كه بين مخلوقات خدا و علت آنها وجود دارد.
پيش از توماس فلسفه مسيحى بيشتر به آنالوژى وجود مى‏پرداخت و كمتر به صفات خداوند اشاره داشت ولى آكويناس با استفاده از اين نظريه در صدد حل مشكل معنى شناختى اوصاف الهى برآمد.
در مورد گزاره‏هاى دينى بطور عام و گزاره‏هاى كلامى بطور خاص سه بحث قابل طرح است:
1 - بحث از معنا دارى يا بى‏معنايى اين گزاره‏ها (و ملاك معنادارى)
2 - بحث از صدق يا كذب اين گزاره‏ها (و ملاك آن)
3 - بحث از تحليل و تفسير محمولات اين گزاره‏ها
بحث آنالوژى نه باصدق و كذب سر و كار دارد و نه بااصل معنى دارى گزاره‏هاى دينى، زيرا اصل معنى دارى اين گزاره‏ها پيش فرض آنالوژى است و نيز اصل اخبارى بودن و ناظر به واقع بودن آنها كه زمينه صادق يا كاذب بودن آنها را فراهم مى‏كند، مفروض مساله است. نقش آنالوژى منحصر به بيان و تحليل نحوه انتقال معانى از حوزه‏اى به حوزه ديگر است (37)
همانگونه كه ماسكال مى‏گويد:
آنالوژى يا ميان دو چيز است‏به لحاظ ارتباطى كه با امر سومى دارند و يا صرفا ناشى از مقايسه ميان دو شى‏ء و بدون در نظر گرفتن امر ثالث است.
آنالوژى از شق اول مانند اينكه واژه «سلامتى‏» را هم به دارو اطلاق كنيم و هم به خون انسان در حاليكه اين واژه به معناى واقعى خود مختص انسان يا حيوان است و اطلاق آن بر دو مورد ديگر به دليل ارتباطى است كه آنها با انسان دارند بطورى كه يكى «علت‏سلامتى انسان‏» و ديگرى «علامت‏سلامتى انسان‏» است و به همين لحاظ سلامتى در دارو و خون به معناى مشابهى (داشتن ارتباط و نسبت‏با سلامتى انسان) به كار رفته است و اگر اين ملاحظه ارتباط با انسان نباشد اطلاق اين واژه بر دو هويت كاملا مختلف غير ممكن بود. (38)
آكويناس هر چند به اين معناى آنالوژى اشاره كرده اما چون در بحث‏حاضر اهميت چندانى ندارد بيشتر به توضيح نوع دوم آنالوژى (با ملاحظه امر سوم) پرداخته است.

آنالوژى اسنادى يا تناسبى؟

در مورد اينكه چه معنايى از آنالوژى نوع دوم مورد توجه و نظر آكويناس است، در ميان شارحان و مفسران او اختلاف نظر وجود دارد: آيا نظر او به آنالوژى اسنادى است (آنالوژى در اوصاف) يا به آنالوژى تناسبى (آنالوژى در نسبتها)؟
برخى مانند فردريك فيراره معتقدند كه اساس نظريه توماس بر آنالوژى اسنادى مبتنى است‏بعضى ديگر چون كاژيتان به تقدم آنالوژى تناسبى اعتقاد دارد و مدافعان جديد آكويناس، چون راس از همين ديدگاه دفاع مى‏كنند.
و بعضى چون ماسكال معتقدند كه هر دو نوع آنالوژى (اسنادى و تناسبى) براى تبيين نظريه توماس ضرورى بوده و توجيه سخن گفتن درباره خدا از طريق يكى از اين دو نوع آنالوژى امكان‏پذير نيست. (39)

آنالوژى اسنادى (تمثيل در اوصاف)

در تمثيل اسنادى يك لفظ خاص در دو زمينه و معناى متفاوت به كار مى‏رود كه در يك جا موضوع حقيقتا و بطور بالذات و اصيلى آن محمول را دارا مى‏باشد در حاليكه در زمينه ديگر، آن موضوع به نحو ثانوى و مجازى و بطور غير اصيلى متصف به محمول مى‏شود مثلا به دو مثال ذيل توجه كنيد:
1 - زيد سالم است

2 - رنگ چهره زيد سالم است

«سالم بودن‏» در اين دو مورد به معناى كاملا يكسانى بكار نرفته است، به دو معناى كاملا متفاوت نيز بر موضوع حمل نگرديده است. معناى محمول در اين دو جمله داراى نوعى اشتراك در عين اختلاف و يا اختلاف در عين اشتراك مى‏باشد به عبارت ديگر در اينجا يك نوع حمل تشكيكى صورت گرفته است.
در جمله «زيد سالم است‏» زيد به معناى حقيقى و اصيلى داراى وصف سلامت مى‏باشد در حاليكه در جمله «رنگ چهره زيد سالم است‏» اسناد سلامت‏به رنگ چهره اسناد ثانوى و مجازى است كه از طريق علقه مجاز (و اينكه چون رنگ چهره علامت‏سلامتى زيد است پس مى‏توان بطور مجازى گفت كه رنگ چهره زيد سالم است)، مى‏توان آن را توجيه كرد.
كاربرد وصف سلامت در اين دو جمله متفاوت، نمونه‏اى از تمثيل اسنادى است كه در آن تمثيل همواره ما يك طرف اصيل و اولى داريم كه طرف اصلى نسبت‏شمرده مى‏شود و طرف ديگرى كه بطور ثانوى و بالعرض و المجاز طرف اسناد قرار مى‏گيرد.
آيا مى‏توان اسناد اوصاف مشترك بين انسان و خدا را از اين طريق توجيه كرد؟
آيا اين نوع از آنالوژى (آنالوژى در اوصاف) مى‏تواند مشكل معنا شناختى اوصاف الهى را حل كند؟ ديدگاه توماس در اين باب چيست؟
وقتى كه ما در زبان عادى و روزمره مى‏گوييم «دارو سالم است‏» يا «خون سالم است‏»، سلامت‏بودن دارو (اسناد سلامتى به آن) به خاطر اين است كه دارو «علت‏سلامتى‏» انسان است و يا رنگ خون و شفاف يا كدر بودن، آن علامت‏سلامت‏يا بيمارى است ولى آيا مى‏توان گزاره‏هايى از قبيل «خدا عالم است‏» يا «خدا قادر است‏» و يا «خدا متكلم است‏»، را نيز از اين طريق توجيه نمود؟ آيا مى‏توان جمله «خدا عالم است‏» را به معناى «خدا علت علم در انسان است‏» برگرداند؟ آيا مى‏توان جمله «خدا حكيم است‏» را نوعى مجاز شمرده و به معناى «خدا علت و خالق حكمت‏سقراط است‏» دانست؟
آيا چنين تحليلى را در مورد جملاتى از قبيل «خدا حيات است‏» نيز مى‏توان روا داشت. جمله‏اى چون «من همانم كه هستم‏» را چگونه مى‏توان تحليل نمود; آيا مقصود اين است كه خدا علت‏حيات و علت هستى است؟
آيا مى‏توان تمام گزاره‏ها را به نحو مجازى تحليل نمود؟
اگر چنين باشد، چرا بعضى از محمولات را به خدا اسناد نمى‏دهيم؟ مثلا نمى‏گوييم كه «خدا جسم است‏» با اينكه ليت‏خداوند نسبت‏به تمام موجودات و از جمله اجسام سارى و جارى مى‏باشد.
گذشته از اينكه با اين تحليل، ما درباره خود خداوند سخنى نگفته و تنها به بيان عليت او نسبت‏به جهان پرداخته‏ايم.
توماس براى حل بعضى از مشكلات فوق بر يك اصل فلسفى در وجودشناسى تكيه مى‏كند و آن اصل «مسانخت علت و معلول‏» است، او سعى مى‏كند تا با ضميمه كردن اين اصل به تحليل فوق پاره‏اى از ابهامات را رفع نمايد.
ژيلسون در اين خصوص چنين مى‏گويد:
«اصل و منشا جنبه ايجابى زبان ما در ارتباط با خدا، عبارت از رابطه علت و معلول بين موجودات مخلوق و خالق آنهاست. آن چنان كه در جاى خود بطور كاملتر تبيين خواهد شد، از آن جا كه وجودات از آن حيث كه فعليتند موجودند، همچنين از آن حيث كه موجودند علتند و علت‏بودن آنها عبارت از افاضه بخشى از فعليت‏خودشان به موجودات ديگر است، به همين دليل معاليل ضرورتا سنخيت معينى با علل خويش دارند در واقع وجود يك معلول بهره‏مندى از علتى است كه هستى را از آن دريافت مى‏دارد. اين نكته نيز مبناى توجيهى براى اسناد اسماء معينى به خدا است. اگر خدا علت همه اشياست، آنها بايد همگى تا حدى و به نحوى با خدا سنخيت داشته باشند. خدا را به اسم يكى از معلولاتش خواندن برابر است‏با اين كه به خدا امرى را اسناد دهيم كه چنين معلولى از آن بهره‏مند است.» (40)

عليت، سنخيت و نقش ايجابى آن در شناخت‏خدا و اوصاف او

در فلسفه توماس همه روابط بين انسان و خدا بر اساس رابطه عليت تبيين مى‏شوند و جنبه ايجابى شناخت ما از خداوند هيچ منشا ديگرى ندارد.
اگر ما مى‏گوييم «خدا حى است‏» اين سخن دو جنبه دارد:
1 - اينكه خدا مرده نيست‏بلكه زنده است و از ويژگيهاى يك موجود زنده برخوردار است (جنبه سلبى)
2 - اينكه خداداراى يك وصف ايجابى است كه وصف حيات است زيرا اگر هيچ حياتى در خدا (به عنوان علت نخستين) وجود نداشته باشد [با توجه به اينكه او علت نخستين همه موجودات و از جمله موجودات زنده است و از آنجا كه علت‏با معلول خويش بايد سنخيت داشته و كمالات معلول را بطور برتر و كاملتر يا حداقل بطور مساوى داشته باشد] در هيچ يك از معلولهاى او نمى‏تواند حياتى موجود باشد.
اما اين كه حيات چگونه و به چه كيفيتى و به چه معنايى بر خدا اطلاق مى‏شود، امر ديگرى است نكته مهم اين است كه اين قضيه «خدا حى است‏» صادق و معنادار است‏بايد در وجود خدا چيزى باشد تا اين واقعيت را كه به عنوان اثر اوست و ما آن را حيات مى‏ناميم، تبيين كند همان گونه كه هر معلولى با علت‏خود شباهت دارد ما همين قدر مى‏توانيم بگوييم كه حيات موجودات زنده به نحوى از انحاء شبيه حيات الهى مى‏باشد. (41)
پس در اينجا ما از دو مقدمه استفاده مى‏كنيم:
1 - خداوند علت پيدايش انسان و همه اوصاف او مى‏باشد
2 - علت و معلول بايد ذاتا وصفة با يكديگر مسانخ و مشابه باشند
از مقدمه اول ما همين اندازه استفاده مى‏كنيم كه خداوند مبدا و علت علم انسان، قدرت انسان و زيبايى او مى‏باشد و بر اين اساس كه علت‏بايد كمالات معلول را دارا باشد، به خداوند علم و قدرت و زيبايى را نسبت مى‏دهيم، در اينصورت خدا حكيم است، به معناى اين است كه خداوند خالق حكمت در سقراط وديگر انسانهاست و خدا عالم است، يعنى خدا خالق و علت پيدايش علم در ديگر موجودات است ولى در اينصورت ما چيزى از خود حكمت و علم الهى نگفته و چيزى هم درباره آن نمى‏دانيم؟
توماس براى رهايى از اين مشكل از اصل سنخيت علت و معلول بهره مى‏گيرد و مى‏گويد:
گرچه بر طبق آنالوژى اوصاف، توصيف خداوند به علم و حكمت تنها بيان مى‏كند كه او خالق حكمت و علم انسانهاست اما با تكيه بر اينكه خالق و علت علم در انسان بايد خود عالم باشد و بدون داشتن اين صفت كمالى نمى‏تواند آن را به ديگرى اعطاء كند، از محذور عدم اتصاف واقعى خداوند (و اتصاف مجازى او) رهايى مى‏يابد.
آكويناس اذعان دارد كه: «اصل سنخيت علت و معلول‏» بيش از اين نمى‏گويد كه خداوند نيز بايد علم و قدرت و زيبايى داشته باشد چون او خالق علم و قدرت و زيبايى انسان و جهان است‏به عبارت ديگر اصل سنخيت علت و معلول فقط مى‏گويد كه وصف علم يا قدرت يا زيبايى بايد بطور حقيقى در خدا وجود داشته باشد اما درباره اينكه علم خدا به گونه علم انسان است‏يا به گونه ديگرى است، ساكت است‏به تعبير خود آكويناس اين اصل مى‏گويد كه علت‏بايد حقيقتا واجد كمال معلول باشد ولى لازم نيست كه علت‏به همان صورت كه معلول دارا مى‏باشد، داراى كمال معلول باشد، .( Forally)

دو نوع اسم و شيوه كاربرد آنها

آيا مى‏توان به اين معنا هر اسمى را بر خداوند اطلاق نمود؟
مثلا خدا همانگونه كه علت پيدايش علم و قدرت و جمال در ساير موجودات است، علت پيدايش جهات جسمانى و مادى آن‏ها نيز مى‏باشد، آيا بدين معنا مى‏توان جسم بودن يا بعد داشتن و امورى از اين قبيل را به او نسبت داد؟
توماس در اين باب به دقت‏حكم نموده و ميان دو دسته از اسماء تفكيك قائل شده است:
1 - اسمايى كه از جهات كمال محض حكايت مى‏كنند.
2 - اسمايى كه از جهات كمال محض حكايت نمى‏كنند.
بعضى از اسماء بر كمال بدون نقص دلالت مى‏كنند مثلا كلماتى از قبيل «حكمت‏» و «وجود» چه در مورد خدا گفته شوند يا در مورد مخلوقات، همگى كمالات غير مشروط را بيان مى‏دارند اين كلمات را مى‏توان براى تسميه خدا و ديگر موجودات مورد استفاده قرار داد البته صدق آنها بر خدا بهتر و برجسته‏تر است. خداوند حقيقتا همان چيزى است كه چنين اسمايى بدان اشاره دارند اما هنگامى كه اسمى به كمالاتى اشاره دارد كه در شى‏ء مخلوق درك مى‏شود، همچون يك سنگ (كه وجود دارد) و انسان (كه هم وجود دارد و هم حيات) مطلب به گونه‏اى ديگر است در چنين مواردى كمالات مورد بحث از آن حيث نامگذارى مى‏شوند كه به وسيله طبيعت نوعى يك مخلوق معين محدود گشته‏اند و از آن جا كه خدا از همه حدود مبراست، چنين اسمايى نمى‏توانند بطور صريح (و به معناى حقيقى كلمه) به او اسناد داده شوند وقتى كه اين اسماء در مورد او عنوان مى‏شوند - همانطور كه اغلب در كتاب مقدس اتفاق مى‏افتد - استعارات بسيارى در كار است. در نتيجه تنها اسمايى كه به حق مى‏توان در مورد خدا ذكر كرد، اسمايى است كه نه بر مخلوقات بلكه بر كمالات موجود در آنها دلالت دارند. اگر اين اسماء را چنان محدود و مقيد كنيم كه به نحو فوق‏العاده متعالى بر كمالاتى دلالت كنند كه در خدا يافت مى‏شود، آن گاه نه تنها بر خدا قابل اطلاقند بلكه فقط در مورد او مى‏توانند بكار روند فى المثل «خير اعلى‏» و«وجود نخستين‏» و... نمونه‏هايى از اين اسمائند. (42)

اركان اصلى تمثيل اسنادى

اين نوع از تمثيل و قياس بر يك پيوند مستقيم ميان مقيس و مقيس عليه نسبت‏به يك ويژگى خاص مشترك دلالت مى‏نمايد.
در اين معنا از تمثيل ما با سه امر روبرو هستيم:
1) مقيس
2) مقيس عليه
3) ويژگى مشترك ميان ايندو (وصف مشترك)
در اين تمثيل مقيس عليه داراى آن ويژگى يا وصف مشترك بطور ذاتى و حقيقى است در حاليكه لفظ ياالفاظ ديگر معناى ثانوى خودشان را در پرتو نوعى ارتباط با مقيس عليه پيدا مى‏كنند.
آنچه اولا و بالذات اين وصف را دارد همان طرف اصلى قياس (مقيس عليه) است ولى طرف ديگر به نحو مجازى و ثانوى و به دليل داشتن نوعى علقه و رابطه با طرف اصلى (عليت‏يا نشانه بودن يا... هر علقه ديگرى) چنين نسبتى به او داده مى‏شود.
«وصف سلامتى‏» وصفى است كه هم بر انسان اطلاق مى‏شود و هم بر خون انسان و هم بر داروى نجات بخش. ولى اين اطلاق، اطلاقى تمثيلى واز نوع تمثيل اسنادى است.
«انسان‏» طرف اصلى و اولى اين انتساب است كه اين وصف اولا و بالذات به او نسبت داده مى‏شود، دارو به منزله علت‏براى سلامت انسان است لذا سلامت‏به دليل همين علقه عليت‏به دارو نيز نسبت داده مى‏شود «رنگ خون‏» نيز چون علامت و نشانه براى سلامت است، با توجه به همين علقه مورد اسناد قرار مى‏گيرد. (43)
بر اين اساس، با توجه به تمثيل و تشابه بين اوصاف الهى واوصاف مخلوقات او - كه علت‏براى آنهاست - خدا به عنوان مقيس عليه يا طرف اولى و اصلى اين تمثيل اخذ شده و اوصافى از قبيل «خوبى، حكمت،... بطور حقيقى و به معناى تام و تمام كلمه به او نسبت داده مى‏شوند در حاليكه اطلاق اين اوصاف بر مخلوقات محدود و متناهى صرفا به نحو تمثيلى و به دليل ارتباط و بهره‏مندى از خوبى و حكمت... الهى مى‏باشد.

اشكالات اين نوع از آنالوژى

اشكال اول: اينكه هنوز هم دقيقا معلوم نيست متكلمانى كه اين نوع از تمثيل را به كار مى‏برند، چه قصدى دارند؟ اگر مقصود از به كار بردن اين معنا از تمثيل، نسبت دادن اوصافى به خداوند بطور كاملا بيرونى و غير ذاتى و عارضى ست‏بدين معنا كه خداوند علت ايجاد و خلق اين اوصاف است در اين صورت، اسناد خود اين اوصاف به خداوند كاملا مجازى بوده و هيچ معرفتى را در باب اوصاف درونى و ذاتى الهى به ما عرضه نمى‏كند و در نتيجه معرفت تازه‏اى در باب خداوند و ويژگيهاى ذاتى او به ما عرضه نمى‏دارد، بنابراين ما همچنان نسبت‏به اوصاف ذاتى و درونى الهى جاهل خواهيم ماند و اين معنا از تمثيل در باب خود اوصاف و ذات الهى معرفتى به ما نمى‏دهد، در حاليكه غرض از اجراى اين تمثيل بدست آوردن شناخت تازه‏اى در مورد اوصاف ذاتى الهى بود.
اشكال دوم: اينكه اگر تمام اوصاف به كار رفته در مورد خداوند را بطور مجازى، بيرونى و غير ذاتى تحليل نماييم، چرا متكلمان تنها بعضى از اين اوصاف را به خداوند نسبت مى‏دهند و از نسبت دادن اوصاف ديگر امتناع مى‏كنند.
درحاليكه بطور مجازى و غير ذاتى مى‏توان تمام اوصاف را به خداوند نسبت داد. خداوند همچنانكه علت‏براى ديدن و شنيدن است، علت‏براى بوئيدن و چشيدن نيز هست، علت‏براى جسمانى بودن اجسام نيز هست.
با چه ملاك و معيارى متكلمين از اسناد چنين اوصافى به خداوند امتناع مى‏كنند؟
اگر گفته شود معيار و ملاك اين اسناد «تناسب با ذات الهى و يا عدم تناسب با اين ذات‏» مى‏باشد بايد پرسيد كه ملاك تناسب و عدم تناسب كدام است؟ آيا مفهوم تناسب يا عدم تناسب با ذات الهى خود از راه تمثيل بدست نمى‏آيد؟
اشكال سوم: برخى از متكلمان اسناد اين اوصاف را به خداوند بطور حقيقى و ذاتى دانسته‏اند و مفهوم آنالوژى را به گونه‏اى معنا كرده‏اند كه در اين اسناد مرتكب مجازگويى نشوند و گفته‏اند كه: واجديت‏خداوند نسبت‏به اين اوصاف شبيه به واجديت مخلوقات او است.
ولى در اينجا هم بايد بين دو امر تفكيك قائل شد:
1) اصل «دلالت‏» كه در مورد خدا و مخلوقات مشترك مى‏باشد.
2) «نحوه دلالت و كيفيت آن‏» كه در مخلوقات به گونه‏اى كاملا متمايز از خالق مى‏باشد
چگونگى و كيفيت اين اوصاف در خداوند نمى‏تواند به همان كيفيت انسانى باشد و مشكل انسان در مورد معرفت‏به كيفيت اين تشابه و دلالت هم چنان باقى مى‏ماند.
اشكال چهارم: خود مفهوم تشابه هم كه در اينجا بدان تمسك جسته مى‏شود، مفهوم نامعلوم و متشابه است. اينكه گفته مى‏شود رابطه انسان با اوصافش شبيه به رابطه خدا با اوصافش است، اين شباهت‏به چه معنايى است؟ خود مفهوم شباهت چگونه تحليل مى‏شود؟
آيا مقصود از اين شباهت، شباهت در زبان عادى است؟ (به معناى روزمره و عادى كلمه) يا معناى ديگرى مراد است؟ آن معناى ديگر را از چه راهى بدست مى‏آوريم؟
اگر شما اشتراك خدا و مخلوقات را در يك وصف (وصف شباهت) پذيرفتيد چه مانعى دارد كه در ساير اوصاف نيز بپذيريد؟ گذشته از اينكه مباحث نوين زبانى در متافيزيك شباهت تام بين دو شى‏ء را هم محال مى‏شمارند.

آنالوژى تناسبى، «تمثيل تناسبى‏»

آكويناس براى دست‏يابى به «چگونگى حل مشكل شناخت اوصاف الهى‏» و نيفتادن در دام تشبيه از يكسو، و تعطيل از سوى ديگر به نوع ديگرى از آنالوژى تمسك جسته است كه در ان مقايسه مستقيم بين ذات الهى و ذات انسان يا اوصاف الهى و اوصاف انسانى بعمل نمى‏آيد، تا ما در دام تشبيه گرفتار آييم، بلكه اين مقايسه و تناسب ميان دو نسبت‏برقرار مى‏شود:
به عنوان مثال وقتى كه ما مى‏گوييم 6 / 3 4 / 2 مى‏باشد، به هيچ وجه در باب مخرجها يا صورتهاى اين كسر سخن نگفته‏ايم و اين رابطه تساوى (يا تشابه و هر رابطه ديگر) بين 2 و 3 يا 4 و 6 برقرار نشده است، در اينجا طرفين اين تساوى، دو نسبت مى‏باشند، در واقع ما مدعى شده‏ايم كه نسبت عدد 2 به عدد 4 دقيقا مساوى با نسبت ميان عدد 3 و عدد 6 است‏يعنى همانطور كه 2 نصف 4 است و4/2 2/1 همانطور نيز 3 نصف 6 بوده و6/3 2/1 است.
از برخى تعابير آكويناس چنين بدست مى‏آيد كه او براى «حل مشكل معنا شناختى اوصاف الهى‏» از چنين تمثيل و رابطه‏اى استفاده كرده است، برخى اين نوع از آنالوژى را به طريق ذيل بيان كرده‏اند:
Gods Qualities / Gods Nature Creatures Qualities / Creatures Nature
يا مى‏توان چنين گفت:
اوصاف مخلوقات (علم و قدرت و...) / ذات مخلوقات اوصاف الهى (علم و قدرت وحكمت...) / ذات الهى
يعنى همان نسبتى كه اوصاف خداوندى با ذات او دارند (ذات بسيط و واجب و نامتناهى مستلزم وجود اوصاف متناسب با اين ذات است) همان نسبت را اوصاف انسانى با ذات انسان دارند. (از آنجا كه ذات انسان محدود و متناهى و ممكن است اوصاف او نيز به همين منوال محدود و متناهى و ممكن خواهند بود) در اين معنا از تمثيل تلاش شده است كه هيچ مقايسه مستقيمى بين ذات الهى و ذات انسانى، صفات الهى و صفات انسانى به عمل نيايد. طرفين اين آنالوژى دو نسبت‏اند نه دو شى‏ء يا دو وصف به همين دليل در اين نوع از آنالوژى تلاش بيشترى صورت گرفته است كه در دام تشبيه و انسان مانند انگارى قرار نگيريم.
به عبارت ديگر در اينجا تشابه بين خود اوصاف نيست تا در دام تشبيه گرفتار شويم بلكه تشابه بين دو نسبت است نسبت اوصاف الهى با ذات الهى از يكسو و نسبت اوصاف انسانى با ذات انسان از سوى ديگر». بنابراين: وقتيكه ما مى‏گوييم «سقراط خوب است‏» و «خدا هم خوب است‏» در اينجا وصف خوب بودن نه به معناى واحد و اشتراك معنوى و نه بصورت اشتراك لفظى صرف بلكه بطور آنالوژيك به كار رفته است.
البته اين آنالوژى و تشابه ميان دو نسبت‏برقرار است‏يعنى سقراط به لحاظ منشى در يك نسبت و ارتباط خاص با بعضى از فعاليت هايش قرار گرفته است كه به گونه‏اى مشابه با آن نسبتى است كه خداوند با افعال و كارهاى خوب خود دارد بنابراين ما لفظ «خوب‏» را در اين دو زمينه متفاوت به كار مى‏بريم به دليل اينكه شباهت نسبت او را با نسبت در مخلوقات پذيرفته‏ايم ولى دليل اينكه ما اين لفظ را بطور اشتراك معنوى بر هر دو موضوع حمل نمى‏كنيم و معناى خوب را در اين دو زمينه واحد نمى‏شماريم اين است كه وجوداتى كه اين لفظ در مورد آنها به كار رفته است‏با يكديگر تفاوت اساسى دارندو به دليل همين تفاوت در نحوه وجود است كه ما قائل به نوعى تشابه و اختلاف معنا مى‏شويم.
اين امر اختصاص به زبان دين ندارد حتى در زبان عادى وقتى مى‏گوييم «سقراط معلم خود را مى‏شناسد» و «فايدو استاد خود را مى‏شناسد» كلمه «شناختن‏» در اين دو مورد به هيچ وجه معناى واحدى ندارد اين كلمه يك نسبت مشابه را بيان مى‏كند نه يك نسبت واحد را، زيرا نحوه وجود معرفتى كه در سقراط است (و متناسب با ذات اوست) با نحوه وجود معرفتى كه فايدو داراى آنست متفاوت است. در اين جا فقط مى‏توان از تشابه بين اين دو نسبت‏سخن گفت و بس.
جالب‏ترين مثالى كه اين مقصود را به وضوح بيان مى‏كند تمثيل به واژه «وجود» است‏به مثالهاى زير توجه كنيد:
«هاملت وجود دارد» «عدد 1 وجود دارد» «راديكال 4 وجود دارد» «خدا وجود دارد» «زمان وجود دارد»
در همه اين موارد كلمه وجود بر موضوع خاصى حمل شده است‏به هيچ وجه نمى‏توان گفت كه «وجود» در اين موارد متعدد به معناى يكسانى به كار رفته است، نحوه وجود زمان با نحوه وجود راديكال 4 و وجود خدا و... كاملا متفاوت است در هر موردى وجودى كه بر موضوعى حمل شده است معنايى متناسب با آن موضوع را دارا مى‏باشد.
الفاظ ارتباطى (بيان كننده يك نوع نسبت) كه بر نوعى ارتباط ميان خدا و جهان از قبيل «معلول بودن جهان بوسيله خدا» و يا «متحرك شدن جهان بوسيله خدا» دلالت مى‏كنند، نمى‏توانند دقيقا به همان معنايى به كار روند كه در موردمخلوقات يا ممكنات به كار مى‏روند (مثلا معلول بودن بعضى از اوصاف انسان از پدر و مادر خود) زيرا خداوند صفات و روابط را به همان شيوه‏اى كه مخلوقات از آن برخوردارند، دارا نيست‏به اين دليل كه وجود خداوند بسيط، واحد، غير وابسته و بى نياز از توجيه است در حاليكه وجود مخلوقات وابسته و محتاج به تبيين است در اين موارد نيز اين اوصاف و نسبت‏ها از طريق تمثيل تناسب به خداوند نسبت داده مى‏شوند.
بنابراين معلول بودن در اين دو عبارت «وجود جهان معلول وجود خداست‏» و «صورتهاى ذهنى من معلول ذهن من‏اند» يك دلالت دارد ولى به لحاظ مفهوم و مقصود، داراى دو معناى مختلف مى‏باشد دليل اختلاف در مفهوم و مقصود اين است كه موضوعات اين دو جمله از دو نحوه متفاوت وجودى برخوردارند.
البته ما با اينكه اصل دلالت اين اوصاف و نسبت‏ها را مى‏فهميم ولى «نحوه دارا بودن خداوند اين اوصاف را» بطورى كه او را از «نحوه دارا بودن مخلوقات‏» متمايز كند، نمى‏شناسيم بنابراين لفظ «معلول بودن به وسيله خدا» با اين كه تمام خصوصيات معنايى كه او را از بقيه نسبت‏ها جدا كند، داراست ولى هنوز ويژگيهايى كه نحوه وجود الهى آن را از نحوه وجود خلقى آن جدا مى‏كند، دارا نيست‏بنابراين ما مى‏گوييم «دلالت معلول بودن در مورد خدا و خلق يكى است در حاليكه معنا و مقصود يا مراد در اين زمينه متفاوت است‏». (44)
اين الفاظ دال بر نسبت - كه از طريق تمثيل تناسب بر خدا و جهان اطلاق مى‏شوند - گاهى به اسم تبديل شده و فت‏براى خدا قرار مى‏گيرند مثلا به خدا «علت اولى‏» مى‏گوييم يا اينكه او را خالق، رازق و يا حاكم مى‏شماريم.

اشكالات تمثيل تناسبى

اشكال اول: اين نوع از تمثيل در پى رسيدن به دو هدف بطور همزمان و توام بود: دورى از تشبيه و نيفتادن در دام آن و پديد آوردن معرفت تازه‏اى در باب خداوند واوصاف او. به نظر مى‏آيد كه اين نوع از تمثيل از برآوردن هدف دوم عاجز است و هيچ گونه معرفت تازه‏اى را در باب ذات الهى و اوصاف او در اختيار ما نمى‏گذارد به عبارت ديگر اين تمثيل هيچ دريچه معرفتى خاصى را به روى ما نمى‏گشايد; زيرا نهايت چيزى كه اين نوع از تمثيل به ما مى‏گويد اين است كه:
«نسبت اوصاف الهى به ذات الهى مانند نسبت اوصاف انسان به ذات انسان است‏»
در جايى كه ذات الهى و اوصاف او براى ما مبهم‏اند و ما هيچ گونه دركى از اين ذات و اوصاف نداريم از اين تساوى نسبت (بر فرض بودن تساوى) چه قدمى به سوى فهم ودرك خود اوصاف بر مى‏داريم اين معادله تساوى در صورتى مفيد فايده خواهد بود كه تنها يك فاكتور آن مجهول باشد
اگر ما به جاى ذات الهى «نامحدود» را قرار دهيم و به جاى وصف او «خوبى‏» را، با توجه به اينكه ما از اين دو امر هيچ شناخت و آگاهى‏اى نداريم، از تناسب تشكيل شده نيز هيچ بهره معرفتى‏اى بدست نخواهيم آورد. پس اين تناسب كه «انسان‏خوبى / ذات محدود انسان خوبى خدا / ذات نامحدود خدا» با توجه به مبهم بودن دو طرف اول (خوبى خدا و ذات نامحدود او) براى ما معرفت‏خاصى نسبت‏به ذات الهى و اوصاف او ايجاد نمى‏كند و هيچ معرفت غير تمثيلى خاصى را در اختيار ما قرار نمى‏دهد اين تناسب شبيه به اين است كه گفته شود: 5/1 X/Y چنين تناسبى هيچ اطلاع خاصى را در باب خود X يا Y به ما نمى‏دهد ولذا X يا Y مى‏توانند عدد از يك تا بى نهايت‏باشند. (45)
اشكال دوم: اين است كه اين رابطه بين دو نسبت از دو حال خارج نيست: يا بيانگر تساوى دقيق و رياضى است‏يا بيانگر تساوى دقيق رياضى نست‏بلكه نوعى تشابه رابيان مى‏كند. اگر شق اول را انتخاب كنيم در اين صورت رابطه بين نسبت‏ها تساوى خواهد بود يعنى اينكه خوبى خدا نسبت‏به خدا دقيقا همان نسبتى را دارد كه خوبى انسان نسبت‏به ذات انسان ولى اگر ما چنين تساوى دقيقى را بپذيريم، حداقل در يك مورد قائل به «اشتراك معنوى‏» شده‏ايم (و وحدت معنايى را در يك زمينه خاص پذيرفته‏ايم) واگر نسبت‏ها در يك مورد در انسان و خدا همسان بود چرا در مورد اوصاف چنين هم معنايى و وحدتى را نپذيريم. چرا در اصل اوصاف به چنين اشتراكى قائل نشويم؟
ولى اگر اين تمثيل بيانگر تساوى دقيق بين دو نسبت نباشد در اين صورت فايده اندك تمثيل هم از بين مى‏رود. و تمثيل هيچ چيزى را اثبات نمى‏كند و نتيجه اين تمثيل چيزى بيش از اين نخواهد بود كه صفات الهى نسبت‏به ذات نا محدود الهى به گونه‏اى كاملا مبهم و نامشخص شبيه به رابطه كيفيات انسان با ذات‏اند و چنين تمثيلى از هر فايده معرفتى‏اى تهى خواهد بود.
اشكال سوم: منحصر كردن تمثيل تناسب به «شباهت‏بين نسبت‏ها» و چشم پوشى از اوصافى كه در اين تناسب به كار رفته‏اند عملا تناسب را بى فايده و نامعرفت‏بخش‏» مى‏گرداند.
به عنوان مثال: اگر ما بخواهيم صفت علم الهى را از اين طريق تحليل كنيم بايد بگوييم «نسبت‏بين علم خدا و ذات خدا شبيه به نسبت علم انسان با ذات انسان است‏».
در اين صورت ما هيچ شناختى در مورد خود اين وصف (علم الهى) بدست نياورده‏ايم فقط اطلاع مبهمى درباره نسبت‏هاى حاكم بر اين دو زمينه بدست آورده‏ايم وبحث كردن از شباهت‏بين نسبت‏ها با اجتناب كامل از مراجعه به ذات و صفات الهى ممكن نيست.
ما دو راه در پيش روى داريم: 1 - يا اين نظريه را صرفا بيانگر اين امر بشماريم كه «در مورد هر امرى كه توصيف صورت مى‏گيرد بايد اين توصيف به گونه‏اى باشد كه با ذات آن امر توصيف شده، متناسب باشد پس در مورد اوصاف الهى بايدتوصيف به گونه‏اى باشد كه متناسب با ذات خداوند است و در مورد مخلوقات و ممكنات هم بايد بگونه‏اى باشد كه متناسب با ذات مخلوقات و ممكنات مى‏باشد».
گرچه اين سخن سخنى تام و درست است ولى هيچ معرفت تازه‏اى در باب اوصاف الهى به ما نداده و به هيچ وجه مشكل معرفتى ما را حل نمى‏كند اين كه «اوصاف الهى متناسب با ذات الهى‏اند و اوصاف انسانى متناسب با ذات انسان‏» به ما نمى‏گويد كه: اين اوصاف كدامند؟ چگونه بايد آنها را شناخت؟ چگونه بايد آنها را تحليل نمود؟ ملاك تناسب يا عدم تناسب چيست؟
2 - اين كه اين تمثيل را «وسيله‏اى براى حصول معرفت تازه‏اى در باب خدا» بدانيم، چنين مقصودى يك مقايسه مستقيم بين اوصاف الهى و اوصاف انسانى امكان‏پذير نيست‏بدون در ميان آوردن اطراف اين نسبت‏ها، و به صرف مقايسه دو نسبت و بدون آگاهى از اطراف اين نسبت، مشكل معرفتى ما نسبت‏به اوصاف الهى حل نخواهد شد و اين اشكال در واقع به همان اشكال اول بر مى‏گردد.
مثلا يكى از اطراف اين تمثيل «ذات الهى يا سرشت الهى‏» است علم به سرشت الهى بدون بدست آوردن فهمى نسبت‏به صفات الهى غير ممكن است و اگر هم صفات و هم سرشت‏خداوند ناشناخته باشد، اين تمثيل چه قدمى را در راه معرفت ما برخواهد داشت، آموزه تمثيل تناسبى گر چه ما را از دام تشبيه نجات مى‏دهد ولى معرفت تازه‏اى در باب خدا و اوصاف او در اختيار ما نمى‏نهد و ما را به ورطه تعطيل نزديك مى‏كند».

اصلى‏ترين اشكال ديدگاه آكويناس

همانگونه كه ديديم، تمام سعى و تلاش آكويناس و پيروان او، دست‏يابى به نوعى معرفت نسبت‏به خدا و اوصاف او بدون افتادن در دام تشبيه (انسان مانند انگارى (Anthropoceatris يا تعطيل بود. بر اين اساس آنها گمان مى‏كردند كه اشتراك لفظى صرف به تعطيل مى‏انجامد، اشتراك معنوى صرف هم به تشبيه منجر مى‏شود. ميان اشتراك معنوى و اشتراك لفظى صرف راه سومى را ميتوان برگزيد كه از آن به آنالوژى (با دو تقرير مختلف) تعبير مى‏شد.

خلط بين مفهوم و مصداق

همين مشكل در پيش روى متكلمان و فلاسفه اسلامى نيز وجود داشته و آنها هم سعى كرده‏اند تا از طريقى به حل اين مشكل بپردازند ولى آنها هيچ ملازمه‏اى بين قبول اشتراك معنوى و قول به تشبيه نديده‏اند، لذا با پذيرش اشتراك معنوى (هم در وجود و هم در ساير صفات)، در صدد بر آمده‏اند تا اختلافات را به مصاديق يك مفهوم واحد نسبت داده و از اين راه (وحدت در مفهوم با تشكيك در مصداق) مشكل را حل نمايند.
هر مفهومى (مثلا مفهوم وجود) از حيثيت و جنبه خاصى از مصاديق خود حكايت مى‏كندو به سوى همان حيثيت و جنبه مصاديق خود اشاره مى‏كند و كارى به ساير ويژگيها و جهات آن مصداق يا مصاديق ندارد.
«مفهوم وجود» نمونه خوبى است، اگر اين مفهوم بر مصاديق متعدد و متفاوتى حمل گردد و گفته شود:
زيد وجود دارد; درخت وجود دارد; زمان وجود دارد; خدا هم وجود دارد;
پرواضح است كه ما بايد بين دو امر تفكيك و تمييز قائل شويم: الف - اصل وجود ب - نحوه وجود.
در همه اين موارد «وجود» يا وجود داشتن معناى واحدى داشته و به اصل هستى دارى اشاره مى‏كند آنچه در اين موارد مشترك است «اصل وجود داشتن‏» است نه نحوه وجود هر يك از موضوعات، پرواضح است كه نحوه وجود زمان با نحوه وجود درخت و نحوه وجود خدا و... متفاوت است ولى ما نمى‏گوييم كه وجود دارد علاوه بر حكايت از وجود، از نحوه وجود نيز حكايت مى‏كند تا اشكال شما وارد باشد، «مفهوم وجود از يك حيثيت واقعى حكايت مى‏كند» كه در تمام اين موارد و همه موارد ديگرى كه اين مفهوم حمل مى‏شود شريك است و آن حيثيت عينى بودن و منشا آثار بودن و به عبارت ديگر حيثيت طرد عدم است در اين جهت (طرد عدم و منشا آثار بودن) بين هيچ يك از اين موضوعات اختلافى وجود ندارد، اگر اختلافى وجود دارد در نحوه وجود و چگونگى ترتب آثار است.
در مورد «عدم‏» نيز داستان از اين قرار است.
وقتى كه ما مى‏گوييم: زيد معدوم است، شريك البارى معدوم است و... عدم از يك حيثيت نفس الامرى خاصى حكايت مى‏كند كه در تمام اين موارد و موارد مشابه X ] معدوم است‏» بطور يكسانى حكايت مى‏نمايد، در حاليكه ما هيچ نظرى به نحوه اين معدوميت و ساير ويژگيهاى آن نداريم.
بنابراين توماس هيچ استدلالى اقامه نكرده است كه «اشتراك معنوى در مفهوم وجود و ساير مفاهيم (ميان خدا و مخلوقات) مستلزم تشبيه است‏». آنچه كه متفاوت است «نحوه وجود خدا و نحوه وجود انسان و نحوه وجود درخت و... است‏» نه اصل وجود داشتن آنها و معدوم نبودن آنها.
اگر اين سخن توماس درست‏باشد كه با اختلاف در نحوه «وجود موضوعات‏» اختلاف به محمول و ساير اوصاف نيز سرايت مى‏كند، لازمه‏اش اين است كه در مورد مفهوم وجود نيز داستان از اين قرار باشد و بايد در تمام موارد قضاياى وجودى ما قائل به اشتراك لفظى شويم پس وجود در «خدا وجود دارد» با وجود در «زيد وجود دارد» هيچ مفهوم مشتركى نداشته و كاملا بطور اشتراك لفظى صرف به كار بروند و اين امر خود به تعطيل عقل و عجز او از درك معناى اين قضايا منجر مى‏شود و اين همان محذورى است كه توماس قصد دورى از آن را داشت.

سخن حكيم سبزوارى

اين تحقيق را با نقل قولى از مرحوم حكيم سبزوارى به پايان مى‏بريم; او در رساله‏اى كه به همين عنوان «اشتراك معنوى صفات كماليه بين حق و خلق‏» است، اين مساله را مورد بررسى قرار داده است. در ابتداى رساله مى‏فرمايند:
«سالنى سائل عن ان اطلاق اسماء الله تعالى على غيره هل هو من باب الاشتراك المعنوى او غيره... اقول: الحق انه من باب الاشتراك المعنوى‏».
آنگاه چنين اقامه دليل مى‏كند:
«و دلايل در اينجا فراوان است و اين ادله همان ادله اشتراك معنايى وجود مى‏باشد»
او دليل روى آوردن بعضى از معاصرين خود را بر نفى اشتراك معنوى، چيزى جز تنزيه بارى تعالى نمى‏داند و مى‏گويد:
«وقتى كه ما لفظ موجود را بر خداوند و غير او اطلاق مى‏كنيم يا مقصود ما از موجود در هر دو منشا آثار يا ثابت العين و امورى از اين قبيل است كه در اين صورت اشتراك معنوى حاصل شده است كه مستدعى اشتراك و وحدت در ناحيه مفهومى است كه بر اين موجودات صدق مى‏كند; البته اين منافاتى با اين كه ما در مورد آن موجودات به نوعى تشكيك قائل شويم و اختلاف مصاديق را در نحوه وجود در يك سلسله تشكيكى بپذيريم ندارد و يا اينكه از كلمه موجود كه اطلاق مى‏شود، معنايى را قصد نكنيم كه اين مستلزم تعطيل و سد كردن باب حمد و ثناست. داستان در مورد «صفات كماليه‏» (كه ما اين اوصاف را به معناى واحدى بر خالق و خلق حمل مى‏كنيم) همين طور است. مثلا در مورد وصف «عالم‏» معناى اين وصف كسى است كه چيزى در نزد او حاضر باشد (منكشف باشد) و مفهوم قادر به معناى كسى است كه با علم و مشيت كار انجام مى‏دهد و همين طور حى و ساير مفاهيم،... هنگامى كه اين اوصاف را بر واجب اطلاق مى‏كنيم يا همين معانى را قصد مى‏كنيم كه مستلزم اشتراك است (هر چند كه علم در حضرت حق به معناى انكشاف است... ولى انكشاف بمالا يتناهى عدة و شدة... در حالى كه علم و انكشاف در وجود ما متناهى و علم ظلى است ولى اينها خصوصياتى است كه از نحوه وجود مصداق ناشى مى‏شود و در مفهوم علم دخيل نمى‏باشد) و يا (همان معانى) را قصد نمى‏كنيم كه مستلزم تعطيل است و عين همان برهانى كه اشتراك معنوى اصل مفهوم وجود را اثبات كرد در اين جا نيز اشتراك معنوى صفات را اثبات مى‏نمايد».
سپس پاره‏اى از ادله نقلى‏اى را ذكر مى‏نمايند كه دال بر اشتراك معنوى در مفهوم وجود و ساير اوصاف است و از تاكيد قرآن بر «شناخت آيه‏اى‏» چنين استفاده مى‏كنند كه آيه يك چيز نمى‏تواند از هر جهت مباين با او باشد بلكه بايد جهت مشابهتى در كار باشد تا آيه، علامت و نشانه براى ذى الآيه قرار گيرد. (46)

پى‏نوشتها:

1- دانشجوى دكترى، عضو هيات علمى گروه فلسفه دانشگاه قم.
2- سفر خروج، باب سوم، آيات 13 و 14.
3- ر.ك: ژيلسون، مبانى فلسفه مسيحيت، محمد رضايى و موسوى، ص (قم، زمستان 75).
4- S.C.G.I,C . 33
5- ر.ك: ژيلسون، مبانى فلسفه مسيحيت، ص 184.
6- S.T,I ,3,11
7) ژيلسون، روح فلسفه قرون وسطى، ع. داوودى، ص 77.
8 - Duns scot De Perimo rerum omnium, cap.1. art .1
9- انجيل يوحنا، باب 14، آيه 6.
10- De Potetnia به نقل از ژيلسون، مبانى...، ص 191.
11- شرح الاشارات و التنبيهات، الجزء الثالث، ص 61.
12- S.C.G.I, C.# 5-6
13- مجله فرهنگ، سال نهم، شماره دوم، ويژه فلسفه، مقاله وجود از نظر بوئتيوس، دكتر ايلخانى، ص 276.
14- S.T.I, q.2. a .3
15- شرحى الاشارات، ابن سينا، ج 3، ص 13 و 14.
16- ر.ك: ژيلسون، مبانى فلسفه مسيحيت، ص 206.
17- اين سخن را توماس از قول يوحناى دمشقى نقل مى‏كند، جامع الهيات بخش اول، مساله 18، فقره دوم.
18- خدا و فلسفه، ص 70.
19- قديس توماس آكوئينى، شرح جمل، فقره اول.
20- ر.ك: ژيلسون، مبانى فلسفه مسيحيت، ص 194.
21- S.T, I, q .13 به نقل از ژيلسون، مبانى فلسفه مسيحيت، ص 196.
22- اسفار، ج 6، ص 103.
23- نجات، ص 227-228.
24- ر.ك: ژيلسون، مبانى فلسفه مسيحيت، محمد رضايى و موسوى، ص 198.
25- همان، ص 199.
26- Paul tillich. The meaning and justification of Religious synebols
27- ر.ك: هوردرن، راهنماى الهيات پروتستان، ميكائيليان، ص 151.
28- شرح رساله المشاعر صدرا، ص 204.
29- حاشيه همان صفحه.
30- همان، ص 206.
31- SCG,I,C.# 7
32- SCG.III. C.#13
33- S.C.G, I, C. 33 ## 1-2
34- ر.ك: ژيلسون، مبانى فلسفه مسيحيت، ص 232.
35- James. Ross..., p . 149
36- محسن جوادى، آنالوژى، مجله معرفت، ش 19، ص 64.
37- James, Ross, Introduction to the philosophy of Religion (1969), p 149
38- محسن جوادى، آنالوژى، مجله معرفت، ش 19، ص 66.
39- James Ross. Philosophy of Religion. op.cit
40- ژيلسون، مبانى فلسفه مسيحيت، ص 225.
41- همان، ص 226.
42- SCG. I. C. 30 #
43 - Frederirck Free Analog in theolog, paul Edwards. ed "The Encyclopedia of Philosopy" Vol2.pp ,94-97.
44- همان، ص 94-97.
45- همان، ص 95.
46- حكيم سبزوارى، رسائل، تصحيح و تحقيق سيد جلال الدين آشتيانى (اسوه - 70) ص 605.

مجلات فصلنامه نامه مفيد شماره 18