انسان، آزادى و خدا در تفكر هيدگر
الياس رضايى
اشاره
اگزيستانسياليسم ساحتى بديع در تفكر بشرى گشوده استساحتى كه در آن عالم و آدم
معنا و مفهوم ديگرى مىيابند. در فلسفههاى اگزيستانس انسان ديگر «حيوان ناطق»
نيست، فعل انسان ناطقيت نيست. اصلا انسان ديگر ماهيتى ندارد. وجه امتياز انسان از
ديگر موجودات انتخاب و ارادهى اوست. او در اين جهان به خود وانهاده شده است و اوست
كه بايد با انتخابها و تصميمهاى خود، خود را بسازد. از نظر هيدگر (يكى از مهمترين
متفكران اگزيستانس) انسان محكوم به آزادى است، آينده به روى او باز است و اوست كه
بايد طرحها و امكانهاى خود را در آن فرا افكند و به زندگى خود جهتبدهد.
مقاله حاضر ضمن تبيين معناى آزاد بودن انسان از نظر هيدگر به بررسى لوازم اين
آزادى و اختيار پرداخته و در نهايت پيرامون مفهوم خدا در فلسفه او به بحث نشسته
است.
بگوييم «انسان كيست؟» نه «انسان چيست؟»
هيدگر هنگامى كه دربارهى انسان سخن مىگويد عموما تعبير آلمانى «دازاين» Dasein را براى جلب توجه به قوام هستى شناسى انسان بهكار
مىبرد. (1) از نظر هيدگر مهمترين ويژگىهاى انسان (دازاين) است عبارت
است از:
1. انسان شىء نيست، يعنى قابل تعريف و قابل پيشبينى نمىباشد، وجود او منشا
معانى است.
2. انسان جوهر ثابت نمىباشد و در تحول دايمى است.
3. انسان آزاد است و چگونگى هستى خود را، از ميان امكانات موجود، انتخاب مىكند.
با توجه به اين خصوصيات بايد بگوييم كه براى هيدگر ا نسان موجودى پيچيده و
اسرارآميز استحقيقت انسان تنها آنچه به ظاهر مشاهده مىشود نيست. به خاطر همين
پيچيدگى و اسرار آميز بودن هم نمىتوان معيارى كلى براى سنجش و ارزيابى او ارايه
كرد. علومى مانند جامعهشناسى، روان شناسى، زيستشناسى و ساير علوم انسانى هيچكدام
نمىتوانند انسان را در كل درك كنند. انسان يك موجود استثنايى است. انسان «پايان
يافته و ناكامل» است. (2)
«دازاين تا هنگامى كه وجود دارد، به تماميتخود هرگز نرسيده است، هميشه در ماهيت
وى يك تمام ناشدگى دايمى وجود دارد. انسان بودن به يك معنا هميشه در راه بودن است،
انسان هيچ گاه در هستيش كامل نيست» . (3)
ما هرگز نمىتوانيم انسان را به موقع گير بيندازيم و توصيفى تمام و كمال از او
بهدست دهيم. اجزاى مقوم او از امكانها فراهم آمده است و نه از خواص. ديگر باشندگان
ماهيت دارند و اين ماهيات كم و بيش ثابتاند. به طور نمونه، قطعهاى سنگ را مىتوان
با فهرست كردن خصوصياتى مانند رنگ و سختى و تركيب شيميايى و امثال آن نسبتا به طور
مستوفى توصيف كرد، اما «دازاين» ماهيت ثابتى از اين نوع ندارد. اصلا اگر ما
بتوانيم دربارهى ماهيت او سخن بگوييم، مىبايد بگوييم كه او همچنان كه پيش مىرود،
با تحقق بخشيدن به امكانهايش يا رها كردن آنها چيستى خودش را مىسازد، او همواره در
سير از مقامى به مقام ديگر است.
از نظر هيدگر انسان طبيعت و ماهيتى ندارد كه صرفا داده شده باشد. به عبارت ديگر
هيچ نوع نقشهى مفصلى وجود ندارد، انسان بايد تصميم بگيرد كه چه كسى خواهد شد و
علاوه بر اين هر فردى بايد در خصوص اين مسئله خودش تصميم بگيرد. هيچ الگوى كلى از
انسانيت اصيل وجود ندارد كه بتوان بر همه تحميل كرد يا همه را به همشكل شدن به آن
ملزم كرد.
سؤال از چيستى در مورد انسان معنا ندارد. اگر از چيستى انسان سؤال كنيم در اين
صورت انسان را به عنوان شيئى در ميان اشياى طبيعى ملحوظ داشته باشيم:
«من مىتوانم بپرسم كه مجسمه چيست؟ چونكه آن ماهيت و ذاتى دارد. اما دربارهى
انسان، نمىتوانم بپرسم كه آن چيست، فقط مىتوانم بپرسم كه : آن كيست؟» . (4)
اما چرا چيستى در مورد انسان معنا ندارد؟ در پاسخ اين سؤال مىتوان گفت: چون كه
انسان موجودى مختار و آزاد است، اصلا عظمت انسان در آزاد بودن اوست. آزادى انسان
است كه او را بر طبيعت، مسلط وحاكم مىگرداند، آزادى اوست كه مقامش را بالاتر از
ساير موجودات قرار داده است. براى هيدگر انسان هميشه در حال انتخاب است. انسان
هميشه بايد ماهيتخود را انتخاب كند. او در انتخابى كه مىكند ماهيتخود را مىسازد
ولى اين انتخاب هميشه ادامه دارد. انسان بايد از گذشته و حال فراتر رفته و خود را
در آيندهى نامعلومى فرا افكند. انسان است كه بايد خود را بيافريند و اين بدان
معناست كه آنچه او مىشود مبتنى استبر آزادى و اختيار او. پس براى هيدگر اختيار و
آزادى مهمترين و اساسىترين ويژگى وخصيصهى انسانى است. حال بايد ببينيم مراد هيدگر
از اختيار و آزادى انسان چيست؟
اختيار و آزادى يعنى فراتر رفتن از وضع موجود
هيدگر اختيار را وابسته به طبيعت آدمى مىداند از آن روى كه انسان موجودى است كه
همواره در حال ساختن خود است. و به خاطر همين، همواره بر خودش تقدم مىجويد. براى
هيدگر آزادى مالكيتى نيست كه انسان آن را مانند كيفيتى دارا بشود، بلكه اختيار
عبارت است از تعينى كه «دازاين» بر خود تحميل مىكند. من طرز بودن خودم را انتخاب
مىكنم تا به سود يا زيان برخى از امكاناتم عمل كنم، بدين گونه من چگونه هستى خود
را انتخاب مىكنم . اگر اصل و ريشهى اختيار را در نظر اول آوريم، مىبينيم كه
خصلتبارز انسان است و عبارت است از اينكه انسان خود را به جانب مقدورات و ممكنات
خود مىافكند.
در فلسفه هيدگر، اختيار و آزادى انسان يعنى فراتر رفتن از وضع موجود، يعنى به
جهان شكلها و صورتهاى تازه بخشيدن، يعنى در جهان طرحهاى خود را عملى كردن و
سرنوشتخود را رقم زدن. به بيان ديگر: انسان ماهيتا جهانساز است، او به خود و جهان
معنا وحقيقت مىبخشد و آزاد بودن انسان معنايى جز اين ندارد. (5)
از نظر هيدگر مختار بودن يعنى خود را به ظهور رساندن، آدمى با تصميماتى كه
مىگيرد خود را به ظهور مىرساند. «خود» ابتدا حاضر و آماده داده نمىشود، آنچه
داده مىشود ميدان امكان است. انسان بايد خودش را در اين ميدان فرا افكند و مبادرت
به تعيين كسى كه خواهد بود، بكند. به عبارت ديگر: انسان موجودى ممكن است، يعنى
متوجه آينده است و خود تصميم مىگيرد كه آيا هستيا نيست:
«انسان مانند سنگريزهاى نيست كه وجود آن از بيرون دريافته شود...، اين موجود
خود مىتواند «برگزيند» كه چگونه باشد، و به سوى كمال راه جويد يا اينكه در جادهى
غير اصيل طى طريق كند...، پس انسان مقدم بر هر چيزى موجودى است كه به گونهاى كم و
بيش مبهم، واقعيت وجودى خويش را بسان انسان درك مىكند، يعنى با درك خويشتن خويش در
مقام آدمى، از خود انسان مىسازد» . (6)
لذا انسان چيزى نيست جز طرح. مراد از طرح، برنامهريزى و عمل و استفاده از
امكانات گوناگون براى گذر از وضع موجود و كشف ميدانها و حوزههاى جديد فكر و عمل
است كه همواره انسان را از عينيتهاى موجود به سوى آنچه نيست، هدايت مىكند. ماندن
در عينيت موجود و عدم خلاقيت، از خود بيگانه شدن، يعنى طرح نداشتن است.
«مقابل اين احوال اختيار و آزادى است. اين امكان جدا شدن از يك موقعيتبراى اخذ
نظرگاهى بر روى آن، درست همان چيزى است كه آزادى ناميده مىشود» . (7)
به طور كلى وقتى هيدگر از آزاد بودن انسان سخن مىگويد ، مقصودش اين است كه
انسان ماهيت ثابتى ندارد و هميشه در حال شدن است. آزاد بودن انسان نزد او به معناى
گشودگى و به روى آينده باز بودن است. انسان تنها موجودى است كه بايد ببيند خود كيست
و تنها اوست كه بايد خود را بازشناسد و از خود آن چيزى بسازد كه بايد بشود. و در يك
كلام آزاد بودن يعنى «معنا بخشيدن به خود و جهان» .
حال اگر به معناى اختيار و آزادى در فلسفه هيدگر توجه كنيم به اين نكته واقف
مىشويم كه درست است كه همه انسانها آزاد و مختارند اما همه آنها به معناى واقعى
آزاد و مختار نيستند. در اينجاست كه لازم مىآيد گريزى به بحث «اگزيستانس اصيل» و
«اگزيستانس غير اصيل» (8) در فلسفه هيدگر بزنيم.
اگزيستانس اصيل و اگزيستانس غير اصيل
به عقيدهى هيدگر ما زمانى داراى «اگزيستانس اصيل» هستيم كه امكانات خود را
بشناسيم و به اين امر واقف باشيم كه «مرگ» امكان نهايى انسان است. اصيل بودن يعنى
شناختن دازاين در كليتخود.
اگر بخواهيم «دازاين» را در كليتش بشناسيم ناچاريم به مرگ آگاهى» برسيم. هيدگر
اصيل بودن را به عنوان يك راه زندگى فرض مىكند كه در مرحله عالىترى از «روزمرگى»
(9) قرار دارد. براى هيدگر (وهمه متفكران اگزيستانس) غرق شدن در زندگى
روزمره يعنى غير اصيل بودن. كسى كه در زندگى روزمره غوطهور است طرح ندارد، از
حقيقتبيگانه است، امكانات اصيل خود را گم كرده است، از خودش بيرون نمىرود و به
روى جهان باز و گشوده نيست. يعنى در اصل از آزادى و اختيار حقيقى بىبهره است. وقتى
انسان حضور خود را در جهان با تصميمها و نگرشهاى خود متجلى نساخته است، وجودى غير
اصيل دارد. غرق شدن در زندگى روزمره، براى هيدگر، نوعى شانه خالى كردن و فرار از
مسئوليت است; زيرا ما هر موقع، موقعيتخود را درك كنيم آنگاه بايد طرحهايى را در
جهان افكنيم و با اختيار و آزادى كه داريم از وضعيت موجود فراتر برويم و در قبال
خود و طرحهايمان مسؤول و متعهد شويم. اما با غرق شدن در «روزمرگى» از اين
مسؤوليتها شانه خانه مىكنيم.
«اگزيستانس غير حقيقى داشتن يعنى مقام غفلت و بىهمزبان بودن و گمگشتگى در غوغاى
جمعيت، اما آنكه اگزيستانس حقيقى دارد، ابتدا با وجود همزبان است و با اين همزبانى
با ديگران همزبان مىشود» . (10)
بايد به اين نكته توجه داشته باشيم كه اصيل بودن در فلسفه هيدگر به اين معنا
نيست كه ما بايد از جهان ببريم، اصلا چنين امرى براى «دازاين» امكانپذير نيست زيرا
«در جهان بودن» (11) يكى از ويژگىهاى اساسى «دازاين» مىباشد.
انسان آزاد همواره «دل نگران» است
از نظر هيدگر «اگزيستانس» به يك معنا «دل نگران» (12) بودن است.
چرا كه انسان به يكباره آنچه مىتواند باشد، نيست. انسان در هر لحظهاى كه راجع به
خود فكر مىكند، خود را پرتاب شده در عالم مىيابد. از طرف ديگر، او داراى امكاناتى
است كه بايد خود را در آنها پيش اندازد. «دل نگرانى» هم چيزى نيست جز پيش نهادن و
كشاكش فرد ميان آنچه هم اكنون هست و آنچه بايد بشود. يعنى گذر از وضع موجود و به
خود و جهان. شكلها و صورتهاى تازه بخشيدن. اگر انسان مختار و آزاد است وبايد از وضع
موجود فراتر رود، همين فراتر رفتن و پيشى گرفتن عين «دل نگرانى» اوست; چون «دل
نگرانى» ، پيشى گرفتن و استقبال است و عبارت است از اين كه انسان خود را به طرف
آنچه در خور امكان و اقتدار اوست، مىافكند.
از نظر هيدگر «دل نگرانى» با مختار بودن مرادف است. انسان بدين خاطر از همهى
باشندگان ديگر متمايز است كه «نه فقط هستبلكه فهمى دارد از آنكه كيست ومسؤوليتى
دارد براى آن كه هست» . (13) «دازاين» فقط قلمى ديگر از جمله اقلام
اين جهان نيست، بلكه باشندهاى گشوده به روى خويش و گشوده به روى جهانش است و لذا
نسبتبه هر دوى اينها مسؤوليت دارد. اوست كه بايد به هر دوى اينها شكل و معنا
ببخشد. ولى در اين شكل دادن ناچار است طرحهايى داشته باشد و در كنار آن طرحها اهداف
و اغراضى; زيرا طرح بدون هدف معنا ندارد. فرد بايد بهطور دايم دل مشغول و گرفتار
اين باشد كه آيا طرحهاى او عملى مىشود، اشيا در عملى كردن طرحهايش، به چه درد او
مىخورند؟ و چه نقشى را در تحقق هدف او بازى مىكنند؟ بنابراين انسان به عنوان
موجودى كه مىتواند امكانات خود را بيابد و از آنها استفاده كند و اشيايى را براى
تحقق آنها به كار ببرد، هميشه «دل نگران» است . اين دل نگرانى ريشه در وجود انسانى
دارد و بهواسطهى همين خصوصيت است كه ما بيدار مىشويم و به حقيقت وواقعيتخود پى
مىبريم. به عقيدهى هيدگر در حالت دل نگرانى است كه دازاين به تامل دربارهى «چراى
بزرگ» مىپردازد: «چرا موجودات هستند به جاى اينكه نباشند» او در «مابعد الطبيعه
چيست» مىگويد: «فقط به دليل تجلى عدم در بنيان هستى ما است كه غربت (فقر) تام و
تمام موجودات بر ما پديدار مىشود. و تنها هنگامى كه فقر موجودات به قهر و قوت بر
ما پديدار شد، بيدار مىشويم و به حيرت فرو مىرويم و تنها به دليل حيرت، يعنى تجلى
عدم است كه «چرا» بر زبان ما جارى مىشود» . (14)
دل نگرانى، اساسى است از «نيستى» كه انسان را دربرمىگيرد. يعنى متعلق دل
نگرانى امرى معين و مشخص نيستبلكه امرى مبهم است. دل نگرانى طريقى است كه ما خود
را در آن مىيابيم. بشر وقتى متذكر آزاد بودن خود مىشود، دل نگرانى و هيبت او را
فرا مىگيرد يعنى دچار ترسى مىشود كه وجه معينى ندارد و معلوم نيست كه چه چيزى او
را به اين حالت افكنده است. بشر در اين حالتخبر از جهت دل نگرانى و هيبت ندارد.
انسان بايد اين حالت را خود، تنها تحمل كند. البته در نظر هيدگر براى گريز از اين
وضع، يك راه آسان وجود دارد و آن اينكه «دازاين» به غوغاى جمعيت پناه ببرد و به
مامن خود غير اصيل بگريزد. اما اختيار حقيقى جز با خطر كردن و بيرون شدن از خانهى
امن فرد غير اصيل و مواجهه ا دل نگرانى و هيبت، صورت نمىگيرد.
پس تفاوت عمده ميان دل نگرانى و ديگر احوال مرتبط با آن مانند ترس اين است كه
دلنگرانى ظاهرا هيچ متعلق خاصى ندارد، چنانكه ترس دارد. در دل نگرانى، موقعيتخاص
و معينى نيست كه منكشف مىشود بلكه كل موقعيت انسان به منزلهى موجودى افكنده شده
در جهانى كه در آنجاست و بايد باشد، منكشف مىشود. زمانى كه انسان با وضعيت در جهان
بودن خود رويارو مىگردد و به زندگى خود مىنگرد و مرگ را در پايان زندگى مىبيند
به اين حالت گرفتار مىشود. پس دل نگرانى يعنى آگاهى انسان از زندگى «رو به مرگ»
خود. اگر انسان در حالت غير اصيل و خودفراموشى باشد و از اختيار و آزادى برخوردار
نباشد، هرگز دل نگران نخواهد شد. (15)
«دازاين» زمانى مىتواند موقعيت اصيل خود را دريابد كه به «مرگ آگاهى» برسد.
از اين لحاظ دل نگرانى با «مرگ» در ارتباط است چرا كه دل نگرانى محدوديت انسانى را
منكشف مىسازد و بارزترين نشان تناهى بشر «مرگ» است. در اينجا لازم استبه تحليل
مرگ از نظر هيدگر بپردازيم.
بدون مرگ آگاهى، تاريخ بشر متحقق نمىشود
«در تاريخ بشر بدون مرگ آگاهى كه منفك از تفكر حقيقى نيست، متحقق نمىشود. بشر
موجودى است كه تعلق به مرگ دارد و مرگ در تمام شئون و ادوار زندگى او حاضر است
انسان عين مرگ است و اگر عدم ماخوذ در ذات او نبود، آزادى معنا نداشت» . (16)
هيدگر تفسير جديدى از مرگ ارايه مىدهد، مرگ در نظر او بنيادىترين و اساسىترين
امكانات انسان است. مرگى كه هيدگر از آن سخن مىگويد همين مرگ طبيعى كه براى ما روى
مىدهد نيست آنچه منظور اوست، «مرگ آگاهى» است. مرگ براى انسان مرز مىگذارد و عدم
را به صورت اصلىاش بر ما منكشف مىسازد. مرگ يك حادثهى معمولى نيست، خصوصيتى نيست
كه طبيعت انسان را تغيير دهد بلكه عمق طبيعت انسانى است. در پرتو دل نگرانى مرگ
مانند شعلهى آتشى، در هر لحظه و از اولين لحظه زندگى انسان در نظر مىآيد، انسان
شايستهى مرگ بوده و در مسير مرگ قرار دارد. مرگ براى انسان، نحوهايى از هستى است،
كه از آغاز هستى او، او را تحت تاثير قرار مىدهد و به صورت محتوم در او پخته و
رسيده مىشود.
منظور از مرگ آگاهى چيست؟
از نظر هيدگر بشر همواره متمايل به آينده است. وپيشاپيش وجود فعلى خويش است. اگر
انسان اگزيستانس اصيل را اختيار كند، آنچه روى خود مىبيند «زندگى رو به مرگ» است
ما معمولا شاهد مرگ ديگران هستيم و مرگ را، مرگ ديگران مىدانيم، صرفا تماشاگر مرگ
هستيم، اما خود، مرگ را تجربه نمىكنيم. شايد گفته شود اگر مرگ را تجربه كنيم ديگر
نخواهيم بود و لذا معنا هم ندارد بگوييم مرگ را تجربه كنيم. ولى اينكه مىگوييم
مرگ را تجربه كنيم بدين معناست كه دريابيم كه موجودى فانى هستيم و مرگ چاره ناپذير
است وگريزى از آن نيست كسى كه در اگزيستانس غير اصيل سير مىكند، هميشه از ياد مرگ
و اين كه وجودى است فانى، مىگريزد و از آن غفلت مىورزد. اما در اگزيستانس حقيقى و
اصيل، فرد به مرگ رضا مىدهد (17) و با آن كنار مىآيد و حتى با آن انس
پيدا مىكند و مىداند كه مرگ، مرگ اوست و از او جدا نيست. (18)
مرگ آگاهى انسان را متوجه وجود اصيل خود مىسازد. «خود اصيل» متوجه امكانات خود
است و مرگ را به عنوان آخرين و اساسىترين امكانات در نظر دارد. چنان كه ديديم
رسيدن به خود اصيل از نظر هيدگر از طريق «مرگ آگاهى» صورت مىگيرد و به عبارت
ديگر: دل نگرانى و مرگ آگاهى تنها به دازاين اصيل تعلق دارد و بس. ما زمانى به
معناى واقعى آزاد و مختار خواهيم بود كه به مرگ آگاهى رسيده باشيم. انسان به
واسطهى مرگ آگاهى نداى وجود را مىشنود. اين ندا آدمى را مىخواند كه از حالت
فقدان و خود فراموشى به حالت اصالت و مسئوليت پاى گذارد. انسان بايد درك كند كه در
اين جهان «افكنده» Facticity شده است و اوست كه بايد
وضعيت و معناى زندگى خود را انتخاب كند. او نبايد اجازه دهد كه معناى زندگى او را
ديگران بر او تحميل كنند. (19)
«هيدگر در حقيقت مشوق به فكر فرورفتن دربارهى مرگ نيست، اما از آنجا كه مرگ
خودىترين امكان شخص است، امكانى كه به طور منتقل نشدنى متعلق به هر شخص است و هستى
او را مشخص مىكند، او در انديشهاش در باب وجود اصيل براى انتظار، مرگ جايگاه خاصى
قايل مىشود. هر وجودى را مىتوان هستى رو به مرگ محسوب كرد، وجودى كه در مواجهه با
پايان است، اما وقوف به اين واقعيت و نه گريز از آن، رو آوردن به وجود اصيل محسوب
مىشود» . (20) دازاين در حالت غير اصيل، واقعيت مرگ و ملموس بودن آن را
محجوب مىسازد.
به طور خلاصه، از نظر هيدگر انسان نمىتواند به معناى واقعى مختار و آزاد باشد
اما «دل نگران» نباشد، انسانى كه «دل نگران» استبه هستى رو به مرگ خود آگاه
گرديده، امكانات خود را در جهان فرا افكنده است و به خود واقعى خويش واقف گشته است.
بايد منتظر آمدن خدا باشيم
هيدگر نداى گذشت از مابعدالطبيعه را سر مىدهد. او تاريخ دو هزار و پانصد ساله
تفكر غربى را تاريخ غفلت و فراموشى معرفى مىكند. تاريخى كه در آن همه فيلسوفان از
«وجود» غفلت ورزيده و به «موجود» پرداختهاند. او در صدد گذشتن از اين مابعد
الطبيعه است. وى صراحتا از خداى مابعدالطبيعه و فلسفى روگردانده و از آن اعراض
دارد. گذشت از مابعدالطبيعه به يك معنا گذشت از الهيات مابعد الطبيعى نيز مىباشد.
زيرا مابعدالطبيعه تلاش و كوششى است در راه توجيه و تفسير علت نخستين اشيا. لذا
هيدگر با گذشت از مابعد الطبيعه، گذشت از الهيات مابعدالطبيعى را هم مطرح مىكند.
به بيان ديگر: گذشت از مابعدالطبيعه مرسوم به معناى گذشت از خداى معمولى و مرسوم
فلسفه نيز مىباشد. وجود خدايى كه در عالم ديگرى پنهان شده استبراى هيدگر
بىمعناست هيدگر را نه مىتوان منكر خدا دانست و نه معتقد به خدا. وى خداپرستبودن
و منكر خدا بودن را از مابعدالطبيعه ناشى مىداند. وى، سارتر را كه به خاطر پذيرش
عجولانهى الحاد (atheism) مورد انتقاد قرار مىدهد. او
دربارهى خودش مىگويد كه نه منكر خداست و نه قايل به خدا
(theist) .
سؤال كردن از هيدگر در مورد اينكه آيا خدايى هستيا نه شايد تا حدودى بىجا
باشد. چرا كه: «چنين پرسشى راه و رسم خود را دارد و پرسش كننده مىخواهد با مفاهيم
متعارف فلسفى به هيدگر نزديك شده و انديشهى او را در برابر دو موضع متضاد بيازمايد
اما مقولات رسمى فلسفى را نمىتوان به فكر هيدگر تحميل كرد. اعتقاد يا عدم اعتقاد
به خدا به عنوان موضعى ثابت و قاطع نمىتواند معرف فكر هيدگر باشد. چنين تفسيرهايى
از هيدگر، از تمام قوت فكر او كه در راه استبه دور و بىبهرهاند» . (21)
مك كوارى مىگويد: «او قايل به خدا نيست، اگر منظور خدايى باشد كه شخصى،
جوهرى و فراتر و بالاتر از زمان است. اما اگر مراد از خدا، خداى فوق شخصى است كه در
عوض جوهر بودن داراى ظهور و تجلى است وحداقل از برخى جهات واجد حيث زمانى است، در
اين صورت به يك معناى وسيعى مىتوان گفت كه فلسفهى هيدگر خداباورانه است» .
(22)
هيدگر هرگز وجود خدا را در هيچ كجا انكار نكرده استبلكه فقط اثبات خدا را موكول
به پرسش هر چه عميقتر و اصيلتر از «وجود» كرده است. اما همين اولويت و تقدمى كه
او براى پرسش از «وجود» قايل بوده و همچنين قابل ترديد دانستن اصل موضوع خدا در
مابعدالطبيعهى سنتى، باعثشده كه عدهاى از منتقدان موضعگيرى نخستين وى را الحاد
بشمار آورند. سؤالى كه در اينجا مطرح مىشود اين است كه آيا در فلسفهى هيدگر خدا
همان وجود استيا نه؟
ژان وال مىگويد: «وجود نه خداست و نه اساس جهان. آن هيچ موجودى نيست و بدين
معنى بايد «هيچ» ناميده شود» . (23) يقينا هيدگر وجود را با خدا يكسان
نمىپندارد. او صريحا در رسالهى «نامه در باب اومانيسم» مىگويد كه وجود همان خدا
نيست ولى با وجود اين مىتوان گفت كه در فلسفهى هيدگر «وجود» جاى خدا را گرفته است
زيرا بدون شك وجود با اكثر صفاتى به وصف در مىآيد كه به شيوهى معهودى براى خدا در
فلسفه تعيين كردهاند، و مطالبى در مورد «وجود» مطرح مىشود كه غالبا در
مابعدالطبيعه مربوط به خداوند است. حال به برخى از اين صفات اشاره مىكنيم: وجود هم
متعالى از جهان است و هم حال در آن، وجود را نمىتوان باشندهى مخلوق دانست، وجود
از سنخ موجودات نيست، وجود را نمىتوان به ابژه (متعلق شناسايى) تبديل كرد بلكه فقط
در حال هيبت وحيرت Angst است كه مىتوانيم آن را بيابيم.
علاوه بر اين هيدگر صراحتا مىگويد كه وجود فيض (او مىدهد) است و به افاضه و اعطا
و بخشيدن giving تعلق دارد: «او مىدهد، حتى از وجود برتر
است و بسيار نزديك استبه آنچه معمولا به نام خدا شناخته شد. در الهيات كلامى مسيحى
خداوند به عنوان عشق معرفى شده و در تفكر هيدگر «او مىدهد» عبارت از افاضه و بخشش
و اعطاست و چون خود هيدگر گفته است اين «او» كه معطى و مفيض وجود است، خود نفس وجود
يا عين وجود است، لذا فعل افاضه و اعطاء عبارت از اين است كه وجود ذات خود را افاضه
مىكند و بنابراين از جهات اصلى و اساسى هيچ فرقى با عشق ندارد» . (25)
وجود خدا در تفكر هيدگر ارتباطى با وضعيت زمان معاصر دارد زيرا وى عقيده دارد،
فيضان امر قدسى در گذشته براى انسان باز وگشوده بوده است. اما اكنون براى انسان
بسته شده و تنها كارى كه هيدگر در اين زمينه مىتواند بكند، «سكوت» دربارهى اين
امر است. اما اين سكوت هيدگر، سكوتى منتظرانه است، سكوت او ناشى از فروبستگى ساحت
قدسى است. اين كه در گذشته امر قدسى براى بشر حضور داشته، خود مىتواند مؤيد امكان
بازگشت امر قدسى باشد و غيبتخدا را مىتوان يك وضعيت موقتبه شمار آورد. به عبارت
ديگر وى زمانهى ما را زمانهى عسرت مىداند و عقيدهى او بر اين آنست كه بايد از
اين عسرت گذشت. شايد غياب خدا و انتظار تجلى او در تفكر هيدگر نشانهاى از اين عسرت
باشد. هيدگر سخن گفتن دربارهى خدا را منوط به جلوهگر شدن حقيقت وجود مىداند. او
مىگويد: فقط با ابتناء به حقيقت وجود است كه مىتوان دربارهى ماهيت مقدس فكر كرد
و فقط با توجه به ماهيت مقدس است كه بايد دربارهى ذات الوهيت انديشيد، و فقط در
فروغ ذات الوهيت است كه مىتوان گفت لفظ خدا بر چه دلالت دارد. اما چون تاكنون
حقيقت وجود در فكر نيامده، در يافتن نسبتخدا با انسان به تجربه ناممكن است و در
وضع فعلى تاريخ جهان كه ما هستيم، حتى نمىتوان راجع به اين مسئله به طور جد و قطع
سخن گفت. پس نه رد و نه قبول، بايد منتظر بود. (26)
و در جاى ديگرى با لحن تندى مىگويد: تعيين اينكه خدا زنده استيا مرده ربطى به
آدم متدين ندارد تا چه رسد به آرزوهاى كلامى فلسفه و علم، خدا بودن خدا چيزى است كه
از متن وجود و در متن وجود تعيين مىشود» . (27)
وى در جواب يكى از روزنامهنگاران كه از او پرسيده بود: آيا فلسفه مىتواند هيچ
كمكى به بشر در اين وضعيت (28) بكند يا نه؟ آيا هيچ فردى مىتواند در
شبكهى قدرتهايى كه ما را كنترل مىكنند تاثير بگذارد؟ و آيا... گفته بود كه:
«فلسفه به هيچوجه نمىتواند تغيير مستقيم و بىواسطه در وضعيت كنونى عالم ايجاد
كند. البته اين تنها در مورد فلسفه نيستبلكه شامل همهى علوم انسانى نيز مىشود.
اكنون ديگر فقط خدايى مىتواند ما را نجات دهد. تنها امكانى كه براى ما مانده، اين
است كه در شعر و تفكر مىتواند نوعى آمادگى براى ظهور خدا فراهم شود. و يا بر عكس
نوعى آمادگى براى غياب خدا در اين شرايط سقوط و انحطاطى كه در آن به سر مىبريم،
فراهم شود زيرا ما در صورت غياب خدا انحطاط پيدا خواهيم كرد» . (29)
واژهى «خدا» در اين جواب هيدگر بسيار مبهم است. هنوز اين سؤال براى ما باقى است
كه منظور هيدگر كدام خداست؟ آيا خداى مسيحى استيا خدايانى يونانى و يا خدايى ديگر؟
چون كه او از «خدا» سخن نمىگويد بلكه از «خدايى» صحبتبه ميان مىآورد.
از نظر هيدگر، با توجه به آنچه در بالا آمد، ما بايد نه تنها منتظر خدا باشيم
بلكه بايد خود را براى آمدن مجدد خدا و بازگشت مقام الوهيت آماده كنيم. (30)
ولى در اين مورد هيدگر هيچ دستورالعمل خاصى به ما نمىدهد. شايد درهم سخن شدن
با «وجود» است كه ما مىتوانيم شاهد بازگشت و جلوهگرى خداوند باشيم. با اين
توضيحات ديگر سخن گفتن از چگونگى ارتباط اختيار و آزادى انسان با خدا در فلسفه
هيدگر چندان جايگاهى ندارد. و همانطورى كه هيدگر در مورد خدا سكوت كرده است، ما هم
دربارهى اين مطلب بهتر استسكوت اختيار كنيم. تنها چيزى كه مىتوانيم بيان كنيم
اين است كه : بر خلاف ديدگاه مابعد الطبيعه سنتى كه خدا را علت وجودى جميع موجودات
مىداند و تنها اوست كه مقام و موقع هر يك از موجودات را در سلسله مراتب و نظام
ابدى كاينات تعيين كرده است، در فلسفهى هيدگر، با توجه به تفسيرى كه از زمان و
تاريخ مىكند، ديگر نظام طبيعت، نظامى ثابت و از پيش تعيين شده نيست و در نهايت قول
به يك خداى خالق كه همه امور را از قبل، به طور ابدى معين و مشخص كرده باشد، در اين
فلسفه چندان معقول به نظر نمىرسد.
پىنوشتها:
1. براى مطالعه بيشتر در اين مورد ر.ك: «مارتين هايدگر» اثر جان مك كوارى،
ترجمهى محمد سعيد حنايى كاشانى، تهران، انتشارات گروس، چاپ اول، 1376، ص 46 40.
2. Heidegger .M :Being andTime,translated by john macquarri and Edward.Robinson, Newyork,p.67-77.
3. Guignon,charles :The cambridg Companion to
Heidegger,Newyork,Cambridg University press.1993,P.223.
4. ورنو، روژه وال ژان : نگاهى به پديدار شناسى و فلسفههاى هستبودن، ترجمهى
يحيى مهدوى، تهران، انتشارات خوارزمى، 1372، ص 92.
5. ر.ك: Guignon,Chatles, The Cambridge Companion to Heidegger U.S.A
Cambridge University Press,1993.P.215-239
6. Heidegger.M :Being andTime,P.41&43
7. دارتيك، آندره، پديدار شناسى چيست؟ ترجمه محمود نوالى، تهران، انتشارات سمت،
چاپ اول، 1373، ص 121.
8. Aythentie Existence and Inaythentic Existence.
9. Everydayness
10. داورى، رضا، مقدمهاى براى ورود به تفكر هيدگر، نشريه فلسفه، شماره 2، 1355، ص 33.
11. Being-in-world
يا [Anxiety] مىباشد. اين واژه در زبان فارسى به
صورتهاى مختلفى ترجمه شده است: «اضطراب» ، «قلق» ، «دل شوره» ، «دل واپسى» ،
«دل مشغولى» ، «ترس» ، «وحشت» ، «حيرت» ، «هيبت» ، «ترس آگاهى» ، «مخاطره» ،
«دلهره» ، «ياس» ، «هيجان» ، «نگرانى» ، «دل نگرانى» نمونههاى از اين
ترجمهها مىباشند; اما ما از بين اين واژهها «دل نگرانى» را مناسبتر يافته و در
برخى موارد هم به خاطر مناسبتبيشتر با موضوع مورد بحث واژهى «مرگ آگاهى» را به
كار بردهايم.
13. مك كوارى، مارتين هيدگر، ص 41.
14. مابعدالطبيعه چيست؟ صص 247 و 248 (نقل از كتاب الوهيت و هايدگر، ص 41) .
15. Theecmbridge Companion to Heidegger.p.197-204
16. فلسفه چيست، ص 259.
17. مرگ اگر مرد است گو نزد من آى تا در آغوشش بگيرم تنگ تنگ من از او عمرى
ستانم جاودان او ز من دلقى ستاند رنگ رنگ
18. فلسفه و بحران غرب، ص 25.
19. (مك كوارى)، مارتين هيدگر، ص 98و 87 و همچنين:
The Cambrldge Companion to Heidegger Deaih, time,
history.....by plotr hoffman,p. 195-210
20. مك كوارى، مارتين هيدگر، ص 93.
21. الوهيت و هيدگر، ص 26.
22. مك كوارى، جان، فقط خدايى مىتواند ما را نجات دهد، ترجمهى محمدرضا جوزى،
تهران، انتشارات هرمس (چاپ شده در مجموعهى فلسفه و بحران غرب) چاپ اول، 1378، ص
141و 142.
23. پديدار شناسى و فلسفههاى هستبودن، ص 233.
24. هيدگر در زبان آلمان از وجود با تعبير (It gives) Essgibt
معادل هو يعطى و هو يفيض از مصدر اعطا و افاضه در زبان عربى، ياد مىكند و
اصرار دارد كه كلمه It=[ES] را با حروف بزرگ بنويسيد. Esgibt هم مبدا وجود است و مبدا زمان. «او مىدهد» (يا فقط
«مىدهد» بدون ذكر ضمير او) به معنى آن است كه در اينجا حضور تحقق دارد. يا انكشاف
و ظهورى واقع شده وحقيقت وجود انسان (Dasein) به
روشنگاه (clearing) آورده شده است. ماهيت اين «او» را ما
نمىتوانيم مشخص كنيم. هيدگر درباره اين «او» هيچ تعريفى ارايه نمىدهد. شايد دليل
به كار بردن اين Esgibt به صورت فعلى اين باشد كه هيدگر
مىخواهد از دست مقوله جوهر راحتشود، چيزى كه اختصاص به تفكر مابعدالطبيعهاى
دارد. به هر حال وجود خود را براى انسان حاضر مىكند زيرا ذات انسان «روشنگاه»
است.
25. فقط خدايى مىتواند ما را نجات دهد (فلسفه وبحران غرب) صص 140و 141. هيدگر
در پاسخ به اينكه «وجود چيست» مىگويد بايد منتظر بود، او ما را به آينده حواله
مىدهد. به نظر او در تفكر آينده است كه بايد ياد بگيريم، اين پاسخ را بيازماييم و
شرح و بيان كنيم. از نظر او موجودات در عين اينكه حجاب وجودند اما ممكن است ما را
به وجود ببرند.
26. The cambridgc companion to Heidegger,10 Hcidegger and theology,P.270-288
27. فقط خدايى مىتواند ما را نجات دهد، ص 149.
28. اوج جنگ سرد بين شوروى سابق و ايالات متحده آمريكا و بحران كوبا.
29. فقط خدايى مىتواند ما را نجات دهد، صص 148و 149.
30. هيدگر عقيده دارد كه متفكران يونانى پيش از سقراط، با «وجود» هم سخن بودند و
وجود از پردهى خفا به درآمده و خود را بر آنها نمايان ساخته بود. بر همين اساس هم
مقام الوهيتبراى آنها در حال جلوهگرى بود (چرا كه به اعتقاد هيدگر تنها در نسبت
هم سخن شدن با وجود است كه مىتوان به درك مقام قدسى نايل آمد) حال هيدگر منتظر است
كه چنين ساحتى در آينده براى بشر گشوده شود. و وقتى از بازگشت مجدد مقام الوهيتسخن
مىگويد مرادش گشوده شدن چنين ساحتى است. به عقيده هيدگر بايد با متفكران يونانى
همزبان باشد. اين همزبانى هم هنوز آغاز نشده است. شايد صرفا مقدمات آن فراهم شده
باشد تفكر آينده هم ديگر تفكر فلسفه نيستبلكه بسيار اصيلتر از فلسفه است. شايد
تفكر هيدگر راهگشاى تفكر آينده باشد (ر.ك: «فلسفه و بحران غرب، رضا داورى، ص 1 56) .
كلام اسلامي-ش37