رابطه فقه و حقوق در مرحله اجرا
مصطفى ميراحمدى زاده
فصل اول: جايگاه قوانين شكلى در فقه و حقوق
دلايل تأكيد بر تبيين اين جايگاه
فصل دوم: كيفيت تعارض حكم شرعى با قاعده حقوقى در زمان اجرا
فصل سوم:جايگاه و اختيارات قاضى از نظر فقه و حقوق
فصل چهارم: اهداف اجراى احكام و قانون در فقه و حقوق
گفتار اول: اهداف در حقوق
گفتار دوم: اهداف در فقه
فصل اول: جايگاه قوانين شكلى در فقه و حقوق
اولين چيزى كه در هنگام اجراى
(1) قواعد فقهى و حقوقى مطرح مىشود، قوانينى است كه از نحوه اجرا بحث مىكنند؛ يعنى براى اجراى قواعد و قوانين فقهى و حقوقى كه موضوعى از موضوعات حقوقى را بيان مىكنند و اصطلاحاً قوانين ماهوى يا ماهيتى ناميده مىشوند،
(2) از قوانين شكلى استفاده مىشود.
در تعريف قانون شكلى گفتهاند:
قانون مربوط به منازعات از جهت رسيدگى و اثبات وقايع حقوقى، مانند قانون آيين دادرسى ادارى و مدنى و بازرگانى و كيفرى و نحو اينها. فقها به آن قانون اثباتى مىگفتند.
(3)
آميختگى قوانين شكلى و ماهوى در فقه آنچنان است كه جدا نمودن آنها از يكديگر در مواقعى بسيار مشكل مىنمايد و اين آميختگى نه تنها در ابواب معاملات (بهمعناى اعم)، بلكه در ابواب عبادات نيز وجود دارد و در عباداتى مثل حج و نماز، شكل و نحوه انجام آنها قابليت انفكاك از نفس نماز و حج ندارد و اين دو، چيزى جز همان اعمال خارجى با توجه به مراتب اختلاف در كيفيت انجامشان نيستند.
بايد توجه داشت ايجاد و وضع قوانين براى اجرا، در جوامع و كشورهاى مختلف، متفاوت است. همه هدف حقوقدانان و مصادر قانونگذارى در كشورها، اجراى بهترو عادلانهتر قواعد ماهوى حقوق است و براى رسيدن به اين هدف وضع قوانين شكلى متناسب با هر جامعه، امرى بس مهم و حياتى تلقى مىشود.
آيين دادرسى مدنى و كيفرى از روشنترين موارد قوانين شكلى هستند كه در آنها از نحوه رسيدگى به جرايم، صلاحيت دادگاهها، تقسيمات محاكم قضايى و نحوه اداره جلسات آنها، طريقه اقامه دعوا و رسيدگى و صدور حكم و اجراى آن بحث شدهاست. تغييرات زمان و اختلاف در مكان ممكن است موجب آن شود كه دو قاعده ماهوى شبيه به هم، به دو طريق كاملاً مختلف رسيدگى و اثبات شود و معمولاً آنچه در حقوق بيشتر در معرض تحول و تغيير قرار مىگيرد، همين قوانين شكلى و اثباتى است.
از نكات پيش گفته، به خوبى روشن شد كه شرط اساسى تحقق قوانين شكلى وجود حكومت و دولت است و اگر اين عنصر نباشد قاعده حقوقى شرط اصلى تحقق خود را از دست مىدهد. در فقه نيز هر جا كه بحث از اجراى آن به ميان آمدهاست فقها قوانين شكلى را0 هم متذكر شدهاند. كتاب القضاء و آداب و كيفيت صدور حكم در فقه جزايى، مملو از مسائل شكلى است و اين عجين بودن قوانين شكلى در فقه مدنى و جزايى به نحو چشمگير و معتنابهى در روايات هم وجود دارد. اجمالاً فهرستى از قوانين شكلى در فقه اسلامى را قبل از مقايسه نهايى با حقوق، در ذيل مىآوريم:
- چگونگى اجراى احكام قصاص و ديات ؛
- چگونگى اقرار متهم و شرايط نفوذ آن؛
- تعداد شهود و شرايط آنها؛
- كيفيت تعارض بينهها؛
- آدابى كه واجب است قاضى در هنگام رسيدگى به دعوا رعايت كند؛
- كيفيت قسم خوردن شخص گنگ؛
- كيفيت مجازات در برخى از موارد؛
و صدها قاعده و قانون ديگر.
چنانكه در مباحث حقوق ادارى و مقايسه آن با فقه گفتيم، بخشى از قواعد و قوانين موجود در حقوق ادارى مربوط به علومى خارج از حقوق است و بعضاً در دسته علوم مديريتى و كاربردى قرار مىگيرد. از دلايل عمده اين خصيصه در حقوق ادارى وجود قوانين شكلى در آن مىباشد. لذا از طرفى قوانين شكلى ممكن است ارتباط مستقيم با علم حقوق نداشته باشند و از ديگر علوم استخراج گردند و از طرفى اين قوانين به صرف تئورىپردازى و استنباط به دست نمىآيد، بلكه وقايع خارجى است كه آنها را مىسازد و نياز به آن را تشديد مىكند و همراه با تحولات خارجى متحول مىسازد.
بارها در طول تحقيق از تقسيمبندى قوانين به شكلى و ماهوى سخن به ميان آورده و فوايد اين تقسيمبندى را متذكر شدهايم، اما متأسفانه اين نحوه تقسيم در مباحث فقهى كمتر بدان توجه مىشود. نگارنده معتقد است اگر اين تقسيمبندى با دقت و ظرافت و به دست صاحبنظران و فقهاى متضلع انجام شود بخش عظيمى از شبهات درباره فقه برطرف مىشود، چه اينكه قدرى از شبهات موجود به قوانين و مقررات شكلى در فقه مربوط است و به قواعد ماهوى آن ربطى ندارد؛ مثلاً طريقه رسيدگى به دعاوى به دلايل مختلف زمانى و مكانى در قديم الايام به نحو خاصى انجام مىگرفت همه دعاوى به يك قاضى ارجاع مىشد، قوانين مدون وجود نداشت، رجوع به مسائل كارشناسى در موارد پزشكى قانونى به اين گستردگى و دقت نبود و صدها ويژگى ديگر. همه اين قوانين شكلى براى اثبات يك قاعده ماهوى به كار گرفته مىشود.
شايد آيين دادرسى كيفرى در آن زمان براى اثبات جرم يا عدم اثبات كافى بود، ولى مسلماً اعمال همه آن طرق هم اكنون امكان ندارد. در واقع طرق رسيدگى به دعاوى در بسيارى از موارد گرچه در كتب فقهى آمدهاست، ولى اثبات اينكه آنها يك سرى قواعد شرعى دائمى و هميشگى و ثابت هستند مشكل است، چنان كه آيين دادرسى كه شهيد ثانى در مسالك و شرح لمعه از آن بحث كرده، كاملاً متناسب با جامعه آن روز بودهاست و الان هم وظيفه ما است كه متناسب با جامعه خود، قوانين شكلى را استنباط و وضع نماييم. اكثر قوانين شكلى - نه همه آنها - به فقه از اين ديدگاه كه فقه از احكام شرعى بحث مىكند ربطى ندارد.
دلايل تأكيد بر تبيين اين جايگاه
تأكيد نگارنده بر توضيح هرچه بيشتر قوانين شكلى و تبيين جايگاه آن در فقه، جهات مختلف دارد كه عمده آن جهات موارد ذيل است:
الف) بعضى از فقهاى مسلمان در اينگونه مسائل به اظهار نظر و اثبات و نفى مىپردازند كه گويى قوانين شكلى جزئى از فقه اسلامى است، لذا به همان نحو كه در قوانين ماهوى بحث مىكنند در اينجا نيز شروع به استنباط و استنتاج مىكنند.
ب) عدم توجه به تقسيم قوانين به شكلى و ماهوى در فقه، مجتهد، مقلد، حكومت و جامعه را در مقابل سؤالاتى بسيار قرار مىدهد كه مقدارى توجه به آن بسيارى از مسائل را به راحتى حل كرده و از بروز مشكلاتى جلوگيرى مىكند.
ج) برخى از شبهات درباره كاركرد فقه در جهان اسلام در واقع به كيفيت قوانين شكلى نظر دارد، مثل انحاى مختلف ديه، و يا طرق مختلف قصاص و حدود در بعضى از مجازاتها.
د) بخشى از اشكالاتى نيز كه درباره خلأهاى قانونى در فقه مطرح است مربوط به قوانين شكلى است.
حال با توجه به نكات فوق اين سؤال مطرح مىشود كه آيا مىتوان گفت اسلام داراى يك سيستم قضايى و آيين دادرسى و قوانين اثباتى خاص خود است؟
برخى از حقوقدانان گفتهاند:
عدهاى مىگفتند: سيستم قضايى اسلام اين نيست كه بازپرس باشد، دادستان باشد، تحقيق بكنند و يا كيفر خواست صادر بشود، بلكه اين است كه مردم بيايند پيش قاضى مشكلشان را بگويند؛ يعنى همانطور كه حضرت امير(ع) در دكة القضاء مىنشست و هر كس دعوايى داشت نزد ايشان مىآمد و پس از تحقيق و بررسى حكم صادر مىشد، الان هم به همان ترتيب باشد. اما آيا مىتوان جامعه پيچيده امروزى را با همه مسائل مختلف و جرايم پيچيده كلاهبرداى و سرقت و... با جامعه بسيط در زمان حضرت امير(ع) مقايسه كرد و به همين سادگى گفت كه همه صلاحيتها و تشكيلات بايد تغيير كند چون هيچ كدامش اسلامى نيست...
(4)
برداشتهاى افراطى از فقه سبب بروز چنين مشكلاتى شدهاست. چنين اظهار نظرهايى نه تنها به نفع فقه نيست، بلكه به ضرر آنهم تمام مىشود؛ چون گرچه در ظاهر امر مشكلى را حل مىكند، ولى از آن طرف فقه را با سؤالات و مشكلاتى مواجه مىكند كه تفصى از آن بسيار مشكل و سخت است.
نتيجه آنكه، نياز به قوانين شكلى در فقه و حقوق، لازمه اجراى احكام اين دو است، ولى نبايد از خلطى كه در مباحث فقهى انجام گرفتهاست غفلت شود. البته ذكر اين نكته بسيار ضرورى است كه به نظر مىرسد برخى از قوانين شكلى در فقه، جزء لاينفك قوانين ماهوى باشد مثل «البينة على المدعى و اليمين على من انكر» و يا اينكه چه زمانى نوبت به حلف و نكول مىرسد. مسائلى از اين قبيل، در فقه، ما را بر آن مىدارد كه از اظهار نظرهاى عجولانه در معرفى قوانين شكلى فقه و دم زدن از جدايى آن از قوانين ماهوى به صورت مطلق پرهيز كنيم.
فصل دوم: كيفيت تعارض حكم شرعى با قاعده حقوقى در زمان اجرا
قواعدى كه در يك كشور اسلامى به عنوان قواعد حقوقى لازمالاجرا شمرده مىشود، مجموعهاى است از قوانين شرع و عرف و عادات كه به تصويب مراجع ذىصلاح در هر كشور رسيدهاست. از بزرگترين مشكلاتى كه در كشورهاى اسلامى در زمان اجراى قواعد حقوقى پيش مىآيد تعارض آن قواعد با فقه و احكام شرعى است. اين تعارض معمولاً دو صورت دارد:
اول : ماده يا اصل قانونى متخذ از شرع نبوده، بلكه خلاف شرع و نظريه مشهور فقها باشد؛ مثلاً اگر در شرع اذن ولى در نكاح دختر باكره شرط صحت عقد باشد ولى در قانون شرط نباشد، اگر طبق قانون، نكاحى صورت گيرد، آن عقد شرعاً مشكل دارد، گرچه از نظر قانون صحيح است، و يا اينكه دادگاه بدون رضايت شوهر، به طلاق دادن زوجه اقدام كند كه شرعاً - حداقل در مواردى - جايز نيست ولى قانوناً طلاق داده شدهاست و در مباحث تقنين فقه به ديگر محذوراتى نيز اشاره كرديم.
چنانكه عكس موارد فوق هم صادق است؛ مثلاً قانون تشريفات خاصى را براى طلاق و نكاح قانونى وضع مىكند كه آن تشريفات در نزد شرع، لازم و ضرورى نيست، گرچه براى حقوق از جهت حفظ نظم اجتماعى و تحقق عدالت لازم باشد.
دوم: قانون و قاعده حقوقى خلاف شرع نيست ولى از دسته مسائلى است كه فقها در آن اختلاف دارند و در حقوق به دليل ماهيت خاص خود كه وظيفه حل مشكل جامعه را دارد از ميان اقوال متفاوت فقها قولى كه با مصالح عمومى سازگارتر است برگزيدهشدهاست. حال در زمان اجراى اين قانون در مورد شخصى كه مجتهدش اين نظر را نپذيرفته است فرد دچار مشكل مىشود و تعارض بين فقه و حقوق به وجود مىآيد؛ مثلاً معاملهاى از نظر قانون صحيح است ولى فتواى مجتهد اين شخص، آن را باطل مىداند، حال اگر از طريق اين معامله مالى به دست آيد، قانوناً قابل تصرف است ولى شرع تصرف در آن را جايز نمىداند و فرد مسلمان تابع قانون و مقلّد را دچار مشكل مىكند، در واقع گويا اين فرد دو مرجع قانونگذارى دارد: يكى به اعتبار اينكه تبعه كشور است و ديگرى به اعتبار اينكه مقلد يك مجتهد است. امثال اين تعارضها بين فقه و حقوق كم نيست و در همسنجى ايندو در مرحله اجرا نبايد آنها را از ذهن دور داشت.
در مقام حل هر يك از تعارضهاى فوق ممكن است راهحلهاى مختلف ارائه شود؛ مثلاً:
الف - در صورتى كه مورد قابل مصالحه باشد خود فرد بايد به نحوى با طرف مقابل مصالحه و رضايت او را كسب كند.
ب - هركس بايد به مجتهد خود مراجعه كند و طبق دستور العمل وى اداى وظيفه كند كه اين امر در مواقعى، مستلزم هرج و مرج است و خلاف نظم عمومى تلقى شده و پىآمدهاى خاصر خود را دارد.
ج - چون مصالح اجتماعى مقدم بر مصالح فردى است پس در هر صورت قوانين حقوقى مقدم است.
د - در يك كشور اسلامى داراى نظام حقوق اسلامى، چون همه قوانين به نحوى به قدرتهاى اجرايى و قانونگذارى مربوط هستند كه تحت نظر ولىفقيه قرار دارند پس همانند احكام حكومتى بر احكام اوليه و ثانويه مقدم هستند. يا اينكه گفته شود اين قوانين خود، احكام حكومتى هستند.
(5) و مواردى از اين قبيل.
آن مقدار كه نگارنده به تتبع و تحقيق در متون مختلف پرداخته، نتوانسته است يك جواب كلى، دقيق و مستدل براى پاسخ به تعارضات فقه و حقوق بيابد، ولى از ميان پاسخهاى فوق پاسخ اول و دوم به دليل عدم ارائه يك راهحل كلى و عام و فراگير از ضعف بيشترى برخوردار است. البته در بعضى از كشورها بخشى از اين تعارضها را حل كردهاند؛ يعنى رنگ و بوى شرعى به قوانين حقوقى داده و به صورت واجب و حرام در قوانين موضوعه وارد كردهاند؛ مثلاً پس از تأسيس ادارات ثبت اسناد و املاك در كشورهاى اسلامى برخى از فقيهان حنبلى و حنفى فتوا دادند كه معاملات اموال غير منقول مادام كه ثبت نشدهباشد موجب انتقال عين يا منفعت آن به خريدار و منتقل اليه نيست. اين فتوا نيز بر اساس رعايت مصلحت و جلوگيرى از معاملات معارض و توليد اختلاف ميان مردم صادر شدهاست.
(6)
به نظر مىرسد ريشه اين تعارضها بيشتر به تلقى ما از فقه، تعريف آن، گستره و مبانى و اهداف از اجراى آن برگردد و حل نكردن اساسى اين تعارضها نتيجهاى جز سست كردن اعتقادات مردم نسبت به احكام شرعى ندارد. اينكه ديده مىشود مسلمانان براى تلفيق و تطبيق فقه با قوانين موضوعه با دست زدن به حيل شرعى به دنبال پيدا كردن راه حلهاى موقت هستند، نتيجه چه چيزى مىتواند باشد؟
فصل سوم:جايگاه و اختيارات قاضى از نظر فقه و حقوق
اختيارات قاضى در هر جامعه به نظام حقوقى حاكم بستگى دارد و براساس توقعى كه از قاضى انتظار مىرود و جايگاهى كه براى او در نظر گرفته شدهاست، محدوده اختيارات تعيين مىگردد. در حقوق معتقدند قاضى مفسر قانون و كاشف حق است. در مقابل، عدهاى ديگر مىگويند: قاضى حق را مىآفريند.
(7)
در كتاب مبانى قانونگذارى و دادرسى مىخوانيم:
مونتسكيو پيرو دسته اول است و قاضى را دهانى مىداند كه گفتار قانون را كشف و بيان مىكند و جز اين برايش نقشى نمىشناشد. اين طرز فكر مكتب فرانسوى ناميده مىشود؛ زيرا بيشتر پيشروان آن از فرانسهاند و طرف فكر دوم كه مىگويد: قاضى حق را مىآفريند و پديد مىآورد به مكتب انشاء و يا مكتب آلمانى موسوم است؛ زيرا كه خاستگاه آن اين كشور بودهاست. مكتب كشف، در واقع از مكتب تاريخى الهام گرفتهاست كه تكامل حقوق را مانند زبان امرى خود به خودى مىداند. زبان را كسى وضع نمىكند، بلكه قواعد آن را كشف و شاخهبندى مىكنند به همين دليل مجسمه عدالت را در فرانسه به مانند فرشتهاى چشم بسته و شمشير بهدست نشان مىدادند؛ يعنى كه قانون بىطرف است و همه در برابر آن يكسانند.
به هر تقدير، اين مظهر و عدالت چشمبسته با شمشيرى در دست، زاده انقلاب كبير فرانسه و حاصل اوضاع سياسى قرن هيجدهم بود، و در واقع نشان رهايى از ستم حكومتهاى خودكامه و بىقانون بود كه اينگونه بازتاب و افراط بيش از اندازه را در حفظ و حراست قانون تجويز مىكرد، در حالى كه پس از خاموش شدن آتش انقلاب متوجه شدند كه قاضى نبايد چشم بسته و بىهدف و بىاراده در برابر قانون باشد. او بايد اطراف و جوانب و كيفيت قضيه را براى كشف حقيقت قضايى در نظر بگيرد و جاى خالى قانون را پر كند. براى قانون امكان پيشبينى همه موارد وجود ندارد، زندگى رويدادهاى تازه دارد كه هرگز در قانون قابل پيشبينى نيست و اگر قاضى تنها بيانكننده چشم بسته قانون باشد چگونه مىتواند وظيفه اصلى خود را كه تحقق عدالت است ايفا كند؟
در اين مكتب، حكم قاضى يك قياس منطقى را نشان مىداد كه در آن قانون، كبرا، قضيه مورد دعوا، صغرا و حكم قاضى كه حمل قانون بر قضيه مورد دعوا بود، نتيجه اين قضيه را نشان مىداد و بنابراين حقوق از شاخههاى علم منطق بود. در حالى كه در مكتب آلمانى حقوق جزء علوم تجربى و قاضى يك مهندس اجتماعى تلقى مىشد.
(8)
ذكر فرق بين دو ديدگاه به صورت مفصل براى روشن شدن صورت مسئله لازم به نظر مىرسيد آنهم با توجه به مقايسهاى كه بايد با فقه انجام شود.
هم اكنون نظريه مكتب آلمانى در حقوق طرفداران بيشترى دارد و حتى در فرانسه هم جنبه افراطى مكتب كشف، تعديل شدهاست.
(9)
مطالب فوق نشان از حدود و اختيارات فراوانى است كه به قاضى داده شدهاست. انديشه حقوقى كه هم اكنون در محافل علمى و اجرايى حقوق حاكم است، نظريه گسترش اختيارات قاضى در كيفيت قضا با محدودهاى تعريف شده مىباشد.
در فقه درباره صفات و ويژگىها و اختيارات قاضى در كتاب القضاء مطالب فراوانى گفته شدهاست كه ذكر همه آنها چندان وجهى ندارد، ولى دو مسئله بسيار مهم در اينجا وجود دارد كه از مطابقت نظريه اسلام با نظريه غالب حقوقى در تعريف قاضى حكايت دارد و آن عبارت است از:
الف) اجتهاد قاضى؛
ب) مجازات تعزيرى.
در كتب فقهى جمع كثيرى از علما مىگويند: قاضى خود بايد مجتهد باشد و قدرت استنباط و تميز در احكام شرعيه را داشتهباشد و حتى قائل هستند كه اجتهاد بايد به صورت مطلق باشد؛ مثلاً شهيد ثانى در مسالك مىگويد:
... و المراد بكونه عالماً بجميع ما وليه كونه مجتهداً مطلقا، فلايكفى اجتهاده فى بعض الاحكام دون بعض على القول بتجزّى الاجتهاد...؛
(10) اينكه گفته مىشود قاضى بايد عالم به جميع چيزى باشد كه نسبت به آن ولايت پيدا كردهاست، اين است كه وى مجتهد مطلق باشد و اجتهاد در بخشى از احكام كفايت نمىكند اين حرف در صورتى است كه تجزى در اجتهاد را قبول كنيم ... .
شرط اجتهاد قاضى از نظر فقه اسلامى بيانگر اين نكته است كه در اسلام قاضى فقط عنوان مجرى قانون را ندارد، بلكه خود وى صاحبنظرى است كه بايد با توجه به اوضاع و احوال و شرايط حكم مقتضى را صادر كند، چنانكه تعزيرات نيز كه به دست قاضى است و حدودش دقيقاً معلوم و مشخص نشدهاست در حمايت از همان روش، تشريع شدهاست.
قاضى در تشخيص جرم و در پارهاى از موارد در تعيين مجازات بايد اجتهاد كند و با توجه به مبانى، منابع و روشهاى خاص خود به اجتهاد بپردازد و اين مطابق با نظريهاى است كه هم اكنون در حقوق طرفداران زيادى دارد.
البته چنانكه روشن است مطابقت بين فقه و حقوق در اين جا از همه جهات نيست و فقط اثبات اين نكته است كه در فقه نيز قاضى نابينايى نيست كه شمشير عدالت را به دست گرفتهباشد. هم چنانكه بارها گفتهايم كارهاى تطبيقى ما را با نقاط ضعف و قوت خود بهتر آشنا مىكند و در معرفى آنچه داريم آنهم به صورت زبان روز ياريمان مىنمايد.
اينكه بدون هيچ مقايسه و تطبيقى گفته شود شرط قضاوت در اسلام اجتهاد است، در بدو امر براى خيلىها امرى عجيب و غير منتظره است، ولى با تطبيق و مقايسه، اصالت اين فكر و انديشه در سيستم قضايى اسلام روشنتر مىشود. البته تذكر دو نكته در آخر اين بحث لازم است:
الف - تدوين قانون و الزام قاضى به عمل به آن چندان با اجتهاد قاضى سازگارى ندارد، هر چند كه به صورت بسيار كمرنگ قابل جمع مىباشد؛ مانند طريقى كه هم اكنون در نظامهاى حقوقى نوشته با در نظر گرفتن اختيارات فراوان قضات شايع و رايج است. علاوه برآن مجازات تعزيرى هم اختيار و قدرت انتخاب قاضى را با وجود قوانين مدوّن تضمين و تاييد مىنمايد.
ب - اينكه ديده مىشود اكثر قضات در بلاد اسلامى مجتهد نيستند و شرايط فقهى را ندارند مسئلهاى است كه ضرورت اقتضاى آن را داشتهاست و ربطى به حكم اوليه - حداقل در نزد كثيرى از فقها - ندارد.
فصل چهارم: اهداف اجراى احكام و قانون در فقه و حقوق
يكى از مباحثى كه در فلسفه حقوق درباره آن مطالب فراوانى گفته شدهاست مبحث هدف حقوق مىباشد. اين مسئله خصوصاً در ميان فقهاى شيعه كمتر بدان توجه شدهاست و درميان عامه نيز مباحث زنده وجديدى به چشمنمىخورد، با اينكه تعيين اهداف در فقه مطمئناً تأثير به سزايى در تلقى و برداشت فقهى و استنباط احكام خواهد داشت. فقيهى كه فقه را تعبداً در تمام زمينهها پذيرفته و هدف از اجرا و وضع احكام را رسيدن به ثواب اخروى و تأمين سعادت براى آخرت مىداند، مىگويد: ما موظفيم هرچه خدا فرمود بدون كم وكاست اجرا كنيم، هرچند درصورت ظاهر دچار مشكلاتى شويم، و فقيهى كه فقه را - در بخش احكام اجتماعى - براى تأمين سعادت دنيوى افراد لازم مىداند مسلماً به هنگام استنباط، روشى ديگر اتخاذ خواهد كرد و در اين بين فقيهى كه نظرى بينابين را قبول داشتهباشد كلامى ديگر خواهد گفت.
بنابراين فقيهى كه در تعارض مصالح، رعايت مصالح فردى را مىكند استنباطش به نحوى است و فقيهى كه رعايت مصالح اجتماعى را مىكند استنباطش به طريق ديگرى خواهد بود، در لابهلاى متون فقهى از تأثير هدف، در استنباط فقها شواهد فراوانى مىتوان پيدا كرد. حال با اينكه اهميت اين بحث بسيار روشن و مهم مىباشد فقها چندان علاقهاى به اين نحو از مسائل نشان نمىدهند.
ما در حد توان خود اهداف فقه و حقوق را بيان مىكنيم و در نهايت مقايسهاى بين آن دو خواهيم كرد به اميد آنكه قدمى براى كارهاى بزرگتر باشد.
گفتار اول: اهداف در حقوق
چنانكه بارها اين نكته را تذكر دادهايم تصور قواعد و قوانين حقوقى بدون وجود اجتماع، ضمانت اجرا، دولت و حكومت معنا ندارد، لذا قواعد و مسائل اين علم آميختهاى از حقوق و سياست است وتفكيك ايندو در مواردى بسيار مشكل مىباشد. در مباحث قبل گفتيم حقوق هم جنبه علمى و تئورى دارد و هم جنبه فنى و اجرايى. اجراى حقوق به دست حكومتها و سياستمداران انجام مىگيرد، ولى تأثير خواستههاى آنان در وضع و استنباط و نظريههاى حقوقى رايج در جامعه كم نيست. انديشهها را در جوامع، متفكرين و فلاسفه و متكلمين مىسازند، ولى اين انديشهها در دست حاكمان به صورت ابزارى مستقيم و يا غير مستقيم قرار مىگيرد؛ به عبارت ديگر، همراه با به وجود آمدن هر انديشه فلسفى نمودهاى حقوقى و سياسى و اقتصادى آن نيز كمكم پديدار مىگردد و هر وقت آنانديشه در دست قدرت حاكم قرار گيرد، رشد بيشتر و فزايندهاى خواهد داشت؛ زيرا حكومت مىكوشد آن انديشهها را پايه قوانين و دستورالعملهاى خود قرار دهد. خلاصه آنكه، بايد گفت:
پرسش مربوط به اينكه حقوق به نيل كدام هدف بايد وضع شود بيشتر جنبه سياسى دارد؛ زيرا پاسخ همين پرسش است كه مسير سياست اقتصادى و اجتماعى دولتها را معين مىسازد.
(11)
به هرحال درباره اهداف حقوق همه صاحبنظران گفتهاند عدالت و تأمين نظموامنيت سرلوحه اهداف قواعد حقوقى است، ولى به قول نويسنده كتاب «فلسفهحقوق»:
معلوم نيست اين مفاهيم مجرد و كلى را چگونه بايد با حقايق خارجى تطبيق كرد و معيار تشخيص عدالت چيست؟ آيا هدف تمام قواعد بايد آسايش و آزادى فرد باشد يا غرض تأمين نيازمندىهاى اجتماع است و فرد به عنوان جزئى از آن موردتوجه است يا سرانجام بايد امر سومى را هدف اصلى قرار داد؟.
(12)
ما هر يك از سه نظريه را به اختصار معرفى مىكنيم:
1 - نظريه حقوق فردى يا اصالت فرد مىگويد:
فرد بزرگترين هدف قانون است، پس قانون نمىباشد مگر براى حمايت از فرد و تمكين افراد براى استفاده از آن؛ زيرا فرد موجودى در خدمت جامعه نيست، بلكه جامعه براى خدمت فرد مىباشد...
(13)
در مكتب حقوق فردى همه افراد در مقابل قانون برابر بوده و قانون بايد سعى كند در هنگام تعارض حقوق افراد با رعايت عدالت اين تعارض را حل كند، چون حقوق هر فرد تا جايى محترم است كه به ديگران لطمهاى وارد نيايد. در اين مكتب عدالت هم معناى خاص خود را دارد، چنانكه گفتهاند:
عدالت مفهومى جز برابرى و تناسب سود و زيان ناشى از معاملات ندارد؛ يعنى حقوق، بدون توجه به شايستگى و نيازمندى افراد، بايد تعادل، بين اموالى كه مبادله مىشود، فراهم سازد. دولت هيچ سهمى در توزيع ثروت و سنجش لياقتها ندارد و عدالت به مفهومى كه ارسطو و ديگران گفتهاند عدالت معاوضى است.
(14)
ايننظريه باهمه محاسن ونكات برترىكه دارد ازجهاتى داراىضعفاست. افراط در پذيرش اين نظريه موجب ايجاد سرمايههاى بزرگ در دست سرمايهداران، كاهش قدرت دولت و حكومت مركزى و... خواهد بود. اين نظريه با توجه به اينكه تحت تأثير پايهگذاران مكتبحقوق فطرى يا طبيعى ريشه در مكتبآرمانىدارد دچار همان تحولات و دگرگونىها ومقابلههايى گرديد كه در مباحث مبانى حقوق مطرح كرديم.
(15)
2 - مكتب اصالت اجتماع، مكتب ديگرى است كه در مقابل مكتب اصالت فرد قراردارد. مكتبى كه در آموزشهاى خود تقدم را به اجتماع مىدهد. به اين مكتب نامهاى دولت سازوارهاى (Organicism) اجتماعگرايى در دولت (Etatism) امپراطورى خودكامه (Cesarism) و دولت تك حزبى (Totalitarism) و... دادهاند، ولى اصطلاح اصالت اجتماع (Socialism) بهترين اينها است.
(16)
در توضيح مبانى اين مكتب گفتهاند:
پيروان اين نظريه در انتقاد از مبانى حقوق فردى توافق دارند و هدف قواعد حقوق را تأمين سعادت اجتماع و ايجاد نظم در زندگى مشترك افراد مىدانند. به نظر اينان حقوق محصول زندگى اجتماعى فرد است؛ يعنى به خاطر نظم و عدالت در روابط اجتماعى است كه وجود اينگونه قواعد ضرورت پيدا مىكند. پس اگر حقوق فقط به زندگى و تأمين آزادى فرد توجه داشتهباشد و نيازمندىهاى زندگى مشترك او را با ديگران فراموش كند، چگونه مىتوان ادعا كرد كه به هدف نهايى خود رسيدهاست؟
(17)
مفهوم عدالت هم به ناچار در اين مكتب با آنچه در مكتب حقوق فطرى گفتيم فرق دارد، گرچه در روابط بين مردم و دولت علماى حقوق دو نوع عدالت قانونى و توزيع را قائل شدهاند
(18)، ولى علماى حقوق (در اين مكتب) هر دو را عدالت توزيعى مىگويند؛ زيرا در هر حال قواعد عمومى است كه در تقسيم عوايد و تكاليف بين افراد اجتماع دخالت مىكند و در اين راه بايد عادلانه رفتار كند.
(19)
به هر حال اين نظريه از جهاتى مثبت بوده و مقدارى نظريات گروه مقابل را تعديل مىنمايد، اما از آن طرف افراط در پذيرش اين نظريه موجب قدرت بىحد و حصر دولت و عدم رعايت حقوق فردى خواهد شد كه توضيح آن خارج از حوصله اين تحقيق است. به طور كلى نظريه اصالت حقوق فردى و اصالت حقوق اجتماعى در دو طرف افراط و تفريط واقع شدهاند، لذاست كه در اين بين نظريات معتدلى داده شد و عدهاى كوشيدند تا با تلفيق دو نظريه سابق راه سومى درست كنند.
3 - پيروان نظريههاى معقول كه ميان دو مكتب حقوق فردى و اجتماعى قرار گرفتهاست، همه خواستهاند كه به خودبينى و سودپرستى، به هر صورت كه باشد پايان دهند و هدف حقوق را پيشرفت تمدن و ترقى ملتها بدانند، منتها در اين راه نيز مانند ساير مسائل فلسفى و حقوقى اتفاقنظر وجود ندارد؛
(20) مثلاً گورويچ
(21) هدف قواعد حقوق را ايجاد زندگى برتر و تمدن عالىتر مىداند و روبيه مىگويد:
لازمه ترقى هر اجتماع حفظ نظم در آن است خواه اين نظم با تأمين آزادى فرد بهدست آيد يا در اثر حاكميت دولت و دابن نظريه نفع مشترك را مطرح مىكند ... .
(22)
نويسنده ديگرى با توضيح يك مثال، صورت خارجى نظريه فوق را بيان مىكند و به توضيح مبنايى نمىپردازد، وى مىگويد:
بحث به كارگيرى حق وقتى موجب ضرر به غير شود مكتب اصالت فرد مىگويد: مالك آزادى مطلق دارد كه هر طور خواست از حق خود استفاده كند، حال هر نتيجهاى كه بر آن مترتب شود، بشود و مكتب اصالت اجتماعى مىگويد: وى هيچ حقى و سلطهاى ندارد، بلكه بايد حق خود را در راه مصلحت اجتماع به كار گيرد و لكن راه مناسب آن است كه بين دو نظريه جمع شود.
(23)
گفتار دوم: اهداف در فقه
اهداف و مقاصد شريعت و احكام اسلامى داراى قلمرو گستردهاى است كه خود مقاله و تحقيق جداگانهاى مىطلبد. مكلفين در بخش عبادات فقه دنبال اين هستند كه اوامر الهى را انجام و محرمات را ترك كنند، حال دو سؤال مطرح است: يكى آنكه هدف شارع از تشريع اين احكام چه بودهاست؟ و ديگرى آنكه مسلمانان چه هدفى از انجام آن تكاليف را تعقيب مىكنند؟ معمولاً در اين بخش، اهدافى چون پرورش انسان و قرب الىالله و تزكيه معنوى مورد نظر شارع است و مكلفين به خاطر ترس از خدا يا اشتياق به بهشت و يا صرف اطاعت خدا و براى كسب رضايت او اعمال را انجام مىدهند.
اين اهداف به همراه تحقق عدالت نيز از اهدافى است كه در بخش معاملات فقه مطرح است. اين اهداف به فقه از جهاتى رنگ و بوى اخلاقى دادهاست و مسائل فقهى را با مسائل اخلاقى ممزوج ساخته و تشخيص مرز بين فقه و اخلاق را دچار مشكل كردهاست. اصلاح فرد و جامعه در جاى جاى قرآن كريم از اهدافى است كه به انحا و تعبيرات مختلف از آن سخن به ميان آمدهاست. تمييز دقيق مقاصد و اهداف قوانين فقهى در تشريع احكام و اجراى آن مسلماً در برداشتهاى فقهى فقها مؤثر است. آنهايى كه هدف از تشريع احكام را رعايت مصالح عباد گرفتهاند، نوعى پندار از فقه دارند كه ديگران ندارند. اين عده، گرچه تعبد را در بخش عبادات مىپذيرند، ولى در ابواب معاملات - به معناى اعم - آن چنان قائل به تعبد نبوده و دامنه مصلحت سنجى را باز مىدانند.
غزالى در تعريف مصلحت چنين نوشتهاست:
مصلحت عبارت است از جلب منفعت و دفع ضرر. او اين نظريه را نمىپسندد و نظر خود را چنين بيان مىكند: مصلحت عبارت است از تأمين هدف شارع؛ هدف شارع عبارت است از مواظبت دين و حيات انسان و عقل ونسل و اموال.
(24)
به دليل تنوع بحث در اهداف حقوق، نكاتى چند را به صورت دستهبندى متذكر مىشويم.
1 - در اين كه بخشى از احكام فقهى براى تهذيب روح و تزكيه نفوس افراد وضع شده است، جاى هيچگونه بحثى نيست، چنانكه در قرآن كريم آمده است:
(ان الصلاة تنهى عن الفحشاء والمنكر ...)
(25)
(كتب عليكم الصيام كما كتب على الذين من قبلكم لعلكم تتقون)
(26)
و درباره شراب و قمار آمدهاست:
(انما الخمر والميسر والانصاب والازلام رجس من عمل الشيطان)
(27)
نمونههايى از اين قبيل در قرآن و روايات فراوان است كه مقاصد و اهداف شريعت را تزكيه افراد دانسته. سؤال مهم و اساسى در اينجا آن است كه اين هدف آيا در همه احكام اسلامى تعقيب مىشود؟ به نظر مىرسد هر جا كه بتوان از مسائلى مثل حلال و حرام، فاسد و صحيح و... صحبت كرد جاى طرح اين هدف نيز مىباشد. براى توضيح بيشتر مىگوييم كه مثلاً تصرف در مال غير به صورت غصب يا اتلاف و يا هر نوع تصرف ديگرى كه متضمن يك حرمت تكليفى است، فرد بايد علاوه بر جبران خسارت در صورت اضرار به غير، توبه نيز انجام دهد؛ يعنى خلاف مقررات الهى به هر نحو كه باشد گناه است و فرد بايد خود را از آن پاك كند. در ديگر نظامهاى حقوقى در صورت مذكور فرد را فقط به پرداختن خسارت مكلف مىسازند، ولى در نظام حقوقى اسلام علاوه بر آن كه جهت اجتماعى و بعد جامعه و نظم آن را در نظر دارد به تزكيه روح نيز توجه دارد.
چنانكه در كفاره قتل عمد - يكى از موارد سه گانه كفاره جمع - روزه دو ماه پشت سر هم، قرار داده شدهاست
(28)، در حالى كه روزه يك امر عبادى و صحت آن بستگى به نيت روزهدار دارد و به عبارتى فعل و تركش به دست شخصى خارج از خود فرد نيست كه گفته شود قاضى وى را مكلف به روزه مىنمايد، بلكه عبادتىاست بين عبد و خدا كه بايد به صورت صحيح انجام شود تا اثر معنوى خود را داشتهباشد، لذا هدف از مجازات به اصلاح باطنى خود فرد نيز باز مىگردد. از نظر حقوق، مجازات فوق يك قاعده حقوقى نمىتواند باشد؛ زيرا همچنان كه قبلاً گفتيم قاعدهاى را كه اجراى آن از طرف دولت تضمين نشدهاست، قاعده حقوقى به حساب نمىآيد.
2 - علاوه بر نكته قبلى اقامه عدل در جامعه نيز از اهداف فقه اسلام مىباشد، چنانكه در آيات و روايات فراوانى بر اين نكته تأكيد شدهاست و عدالت در تشريع، چون عدالت در تكوين و خلقت، مهم شمرده شدهاست. در قرآن كريم مىخوانيم :
(ولا يجرمنكم شنان قوم على الا تعدلوا اعدلوا هو اقرب للتقوى)
(29)؛
البته نبايد دشمنى گروهى شما را بر آن دارد كه عدالت نكنيد.
(يا ايها الذين آمنوا كونوا قوامين بالقسط شهداء لله ولو على انفسكم او الوالدين و الاقربين ...)
(30)؛
اى كسانى كه ايمان آوردهايد پيوسته به عدالت قيام كنيد و براى خدا گواهى دهيد هرچند به زيان خودتان يا (به زيان) پدر و مادر و خويشاوندان (شما) باشد.
3 - رعايت مصالح در تشريع احكام و اجراى آن نيز از مسائلى است كه در فقه اهميت فراوان دارد، اگرچه در تعريف حسن و قبح و رد آن بين مذاهب فقهى اختلاف است، ولى در اينكه همه احكام تابع مصالح و مفاسد هستند اختلافى نيست و در مباحث مبانى فقه و منابع مقدارى اين نكته را توضيح داديم. از اين مسئله به تعابير گوناگونى چون «مقاصد الشرع» در نوشتهها ياد شده و تقسيماتى صورت گرفتهاست كه تقريباً همه آنها به تقسيم مشهور غزالى برمىگردد كه مصالح را به سه قسم تقسيم كردهاست:
اول: ضرورتها، مانند قوانين راجع به جرم شمردن قتل و مجازات قاتل و جرم شمردن راهزنى و مجازات آن و مانند اينها؛
دوم: حاجتها، مانند ايجاب نفقه زوجه به زوج؛
سوم: متمم و مكمل، مانند قانون راجع به نفقه اقارب ديگر.
(31)
مصالح در مرحله اجرا نيز رعايت شدهاست، بدان معنا كه اگر احكام تابع مصالح و مفاسد هستند بايد با رعايت الاهم فالاهم، مهم را فداى اهم كرد. تقيه در اجراى احكام در بعضى از موارد كه از واجبات مذهب اماميه است از همين قبيل مىباشد، چنانكه وضع احكام ثانوى و حكومتى نيز به دليل رعايت مصالح اهم است. سؤالى كه ممكن است پيش آيد آن است كه بدين نحو آيا مفاهيمى چون عدالت، نسبى شده و دامنه آن، آن قدر پيش مىرود كه به سودجويى و منفعتطلبى كشيده مىشود؟ بارى اين امر خود جاى تحقيق و تأمل بيشتر دارد.
4 - توجه به تهذيب و تعالى روح در احكام اسلامى موجب شدهاست كه در مواردى حرمت تكليفى موجب ابطال معاملات شود و اثر حقوقى مشخص و روشنى داشته باشد؛ مثلاً فقها تحت عنوان روايت «اذا حرمالله شيئاً حرم ثمنه؛ وقتى خداوند چيزى را حرام كرد، پولش نيز حرام مىباشد» مباحثى را مطرح كردهاند و مكاسبى را به عنوان مكاسب محرمهبرشمردهاند كه برخى از آنها حرمت وضعى نيز دارد، يعنى فاسد و بىاثر است.
(32) اين مباحث در ديگر نظامهاى حقوقى چندان جايگاهى ندارد و اين موارد را دستورات صرفاً اخلاقى تلقى مىكنند.
5 - در عين توجه به نكات بالا بايد در نظر داشت، فقه وقتى به عنوان وسيلهاى براى تحقق و رفع خصومت به كار برده مىشود جداى از وضعيت درونى افراد چيزى بيشتر از هر قاعده حقوقى ديگر اثبات نمىكند؛ مثلاً آنچه به وسيله شهود و ايمان و بينات ثابت مىشود لزوماً مطابق با واقع نيست و قاضى نيز برطبق مدلول همان ادله حكم را صادر كرده و خلاف واقع را عمل مىكند، مانند هر نظام حقوقى ديگر. بنابراين بايد بين اهداف دين و اهداف فقه از جهتى تفاوت قائل شد، چون در مرحله اجرا و قضاوت بايد دعوا خاتمه پيدا كند و امنيت قضايى برقرار گردد ولو در واقع عدالت واقعى هم رعايت نشود، چنانكه رسول اكرم (ص) فرمود:
من با بينات و ايمان در بين شما قضاوت كردم و چه بسا شخصى با زيركى بر ديگرى در آوردن حجت و دليل غلبه كند و من حكم كنم، حال هر كس در حقى واقعاً مديون است بايد ادا كند.
(33)
6 - مواردى كه در بين اهلسنت و فقهاى اماميه به عنوان حيلههاى شرعى پذيرفته شده، باز بين اهداف فقه و اهداف دين جدايى مىاندازد و فقه را به يك نظام حقوقى عمل گرا نزديكتر مىكند.
در نتيجه، چنانكه در اهداف حقوق متذكر شديم مكاتب اصالت فرد و اجتماع، اهداف مختلفى را براى حقوق ذكر كردهاند، در حالى كه در فقه، هم مصالح فردى و هم مصالح اجتماعى مورد توجه قرار گرفتهاست. در آيات و روايات زيادى انسان مورد تكريم قرار گرفته
(34) و به عقيده و آزادى او در انتخاب دين احترام گذاشته شده است، مانند (لا اكراه فى الدين)
(35). حق مالكيت انسان محترم شمرده شده و از تجاوز ديگران به حق او نهى گرديده است.
از طرفى به حقوق اجتماعى نيز توجه شدهاست و به همين دليل براى سلامت جامعه نه تنها كشتنفرد جايز، بلكه واجب قلمداد گرديده است (ولكم فى القصاص حياة يا اولى الالباب) و اين جا از مواردى است كه بعضى از سيستمهاى حقوقى به دليل ترجيح مصالح فردى بر اجتماعى در حقوق، مجازات اعدام را لغو كردهاند.
بنابراين به نظر مىرسد در نظام فقهى اسلام توازنى بين مصالح فردى و اجتماعى برقرار است. هر چند بايد گفت در عمل و در مرحله اجراىِ قواعد فقهى، فقه نيز دچار همان افراط و تفريطهاى حقوقى شده است و گفتن اين كه نظام فقهى نظامى معتدل در مصالح فردى و اجتماعى است جز بيان يك آرمان مطلوب چيزى بيش نيست؛ به عبارت ديگر، بين آنچه نظام فقهى اسلام دارد و بين آنچه بايد باشد، تفاوت است، مگر آنكه افراد خود خواهان تبعيّت از احكام شرعى و رعايت حلال و حرام و صحيح و فاسد شرعى باشند كه اين امرى خارج از ضمانت اجرايى خاص به معناى حكومتى است.
1. منظور از اجرا در اينجا همان معنايى است كه به عنوان فن حقوق در اين علم متداول و معروف است؛ يعنى اجراى حقوق به دست قاضى، وكيل، بازپرس، و همه مسئولين اجرايى در ردههاى مخلتف. براى اجرا مقدمات، اهداف، ضمانت اجرا و مسائل ديگرى است كه در اينبخش ما به مقايسه آن با فقه مىپردازيم.
2. ر.ك: محمدجعفر جعفرىلنگرودى، ترمينولوژى حقوق، ص521.
3. همان، ص 520.
4. حسين مهرپور، ميزگرد علم حقوق و بررسى راهبردهاى كنونى(مجله دانشگاه انقلاب، شماره105، ص16).
5. ر.ك: سيفاللَّه صرّامى، مقاله «احكام حكومتى و مصلحت» (راهبرد ، ش 4، پاييز 1373).
6. حسين نجوميان، مبانى قانونگذارى و دادرسى، ص144.
7. حسين نجوميان، مبانى قانونگذارى و دادرسى ، ص 144.
8. همان، ص26.
9. همان.
10. شهيد ثانى، مسالك الافهام، ج13، ص328 .
11. ناصر كاتوزيان، فلسفه حقوق، ص306.
12. همان.
13. سمير عاليه، علم القانون و الفقه الاسلامى، ص121.
14. ناصر كاتوزيان، همان، ص312.
15. ر.ك: محمدحسين ساكت، نگرشى تاريخى به فلسفه حقوق، ص27.
16. همان، ص28.
17. ناصر كاتوزيان، فلسفه حقوق، ص320.
18. همان، ص323.
19. همان.
20. همان، ص333.
21 Gurvitch .J .
22. ناصر كاتوزيان، همان، ص126.
23. سمير عاليه، علم القانون و الفقه الاسلامى، ص 126.
24. محمدجعفر جعفرى لنگرودى، مكتبهاى حقوقى در حقوق اسلام، ص158.
25. عنكبوت(29) آيه 45.
26. بقره(2) آيه 183.
27. مائده(5) آيه 90.
28. ر.ك: شهيد ثانى، مسالك الافهام، ج2، ص68.
29. مائده (5) آيه 8.
30. نساء (4) آيه 135.
31. محمدجعفر جعفرىلنگرودى، مكتبهاى حقوقى در حقوق اسلام، ص160.
32. ر.ك: مرتضى انصارى، مكاسب، ص4 - 6 و 15 و...
33. حر عاملى، وسائل الشيعه، ج 18، ابواب كيفيت حكم، باب 2، ح 1.
34. براى نمونه ر.ك: اسراء (17) آيه 70.
35. بقره(2) آيه 256.
نام كتاب : رابطه فقه و حقوق