منابع فقه و حقوق

مصطفى ميراحمدى زاده


الف - منابع فقه
ب - منابع نظام حقوقى كامن لا
ج - منابع نظام حقوقى رومى - ژرمنى
گفتار اول: منابع مشترك در فقه و حقوق
1 - عرف
الف - عرف و نظام حقوقى رومى - ژرمنى:
ب - عرف و نظام حقوقى كامن لا:
ج - عرف و فقه:
مقايسه جايگاه عرف در فقه و حقوق
2 - عقل
الف - عقل و نظام حقوقى رومى - ژرمنى:
ب - عقل و نظام حقوقى كامن لا:
ج - عقل و فقه:
مقايسه جايگاه عقل در فقه و حقوق
3 - رويه قضايى
مقايسه جايگاه رويه قضايى در فقه و حقوق
4 - دكترين
الف - دكترين و نظام حقوقى رومى - ژرمنى:
ب - دكترين و نظام حقوقى كامن‏لا:
ج - دكترين و فقه:
مقايسه جايگاه دكترين در فقه و حقوق
گفتار دوم: منابع غير مشترك (خاص)
1 - قرآن كريم
2 - سنت
3 - اجماع
4 - قياس
5 - استحسان
6 - مصالح مرسله
تذكر يك نكته

منظور از منابع، مآخذ عام و كلى است كه قواعد و قوانين احكام فقهى و حقوقى از آن‏جا به دست مى‏آيند، گرچه فقه به «علم به احكام شرعى از ادله تفصيلى» تعريف شده و از ديرباز به دليل اين‏كه فقها خصوصاً فقهاى اماميه كار خود را يافتن حكم شرعى مى‏دانستند(نه ساختن‏آن) بر اين مآخذ اطلاق منابع نمى‏كردند و كلمه ادله را به‏كار مى‏بردند، ولى هم اكنون استعمال اين كلمه در فقه هم‏چون حقوق معمول‏است.
مباحث ادله فقه يا منابع آن در علم فقه از اهميت زيادى برخوردار است به طورى كه فلسفه وجودى علم اصول يافتن طريق و شيوه‏هايى است كه بتوان از اين منابع بهتر استفاده كرد كه برخى نيز موضوع علم اصول را ادله اربعه دانسته‏اند. به هرحال در اين‏جا ابتدءًا منابع فقه و حقوق را به طور مختصر معرفى مى‏كنيم، سپس در طى دو گفتار منابع مشترك و منابع غير مشترك آن دو را با هم مقايسه مى‏نماييم. گفتنى است كه چون بررسى جزئيات منابع از حوصله اين تحقيق و توان نگارنده خارج است، فقط به ذكر نكات برجسته و مهم مى‏پردازيم.

الف - منابع فقه


با يك بررسى اجمالى و مختصر در فقه مى‏توان به اين نكته دست يافت كه منابع فقه از درجات و اهميت متفاوت برخوردارند، در نظر همه مكاتب و مذاهب فقهى قرآن و سنت از ارزش والايى برخوردار است و در نزد بعضى، عقل نيز در كنار اين‏دو قرار مى‏گيرد، منابع ديگر هم، مانند اجماع، عرف، بناى عقلا، استحسان، قياس و ... در درجه بعد از اهميت قرار دارند.
از زاويه‏اى ديگر ادله مورد استناد در فقه را مى‏توان به صورت زير تقسيم كرد:
الف - ادله محرزه يا ادله‏اى كه توسط آن كشف از «واقع» مى‏شود؛ يعنى از واقع خبر مى‏دهند كه حكم عنداللَّه چيست و در حقيقت اين ادله حالت كاشفيت دارند.
ب - ادله غير محرزه يا ادله‏اى كه فقط وظيفه عملى انسان مكلف و شاك را مشخص مى‏كند(1) و هيچ‏گونه كشفى از واقع در آن‏ها لحاظ نمى‏شود.
ادله محرزه خود به ادله شرعى و عقلى تقسيم مى‏شوند كه قسم اول عبارت است از كلام خدا و كلام و سيره و فعل معصوم، و ادله عقلى به مستقلات عقليه و غير مستقلات عقليه تقسيم مى‏شوند.(2)
در تقسيم‏بندى ديگرى، ادله احكام شرعى به سه دسته لفظى، لبّى و عقلى تقسيم مى‏گردند.

ب - منابع نظام حقوقى كامن لا(3)


در نظام حقوقى «كامن‏لا» آراى قضايى از اهميت بسيارى برخوردار است به طورى كه حقوق كشور انگليس به عنوان يكى از اعضاى اين نظام حقوقى به نام «حقوق ساخته قاضى» معرفى شده‏است.(4) منابعى كه براى اين نظام حقوقى به ترتيب اهميت گفته شده است عبارت‏اند از:(5)
1 - رويه قضايى؛(6) 2 - قانون؛(7) 3 - عرف و عادت؛(8) 4 - عقل؛(9) 5 - دكترين.(10)

ج - منابع نظام حقوقى رومى - ژرمنى


در اين نظام كه به «حقوق نوشته» معروف است، قانون در مرتبه نخست اهميت قرار دارد و معيار اصلى شناخت اين نظام حقوقى است. منابع اين نظام به ترتيب اهميت بدين صورت معرفى شده‏اند:(11)
1 - قانون؛ 2 - عرف وسنت و عادت؛ 3 - رويه قضايى؛ 4 - دكترين؛ 5 - اصول كلى.
البته بايد توجه داشت كه منابع حقوق، يا منابع دسته اول و صورى هستند؛ يعنى همان چيزى كه در خارج موجود و قابل استناد است و يا دسته دوم و ماهوى كه منشأ پيدايش و ايجاد قواعد دسته اول مى‏باشند(12) و ما در هنگام مقايسه منابع حقوق و فقه، اين مطلب را بيش‏تر توضيح خواهيم داد.

گفتار اول: منابع مشترك در فقه و حقوق



1 - عرف

چنان‏كه گفتيم عرف در دو سيستم حقوقى «كامن لا» و «رومى - ژرمنى» از منابع حقوق به شمار مى‏رود. در تعريف عرف گفته‏اند:
قاعده‏اى است كه به تدريج و خود به خود ميان همه مردم يا گروهى از آنان به عنوان قاعده‏اى الزام‏آور، مرسوم شده‏است.(13)
حقوق‏دانان دو عنصر مادى (يعنى تكرار) و معنوى (يعنى الزام) را دو ركن اساسى تحقق عرف مى‏دانند، بدان معنا كه مردم علاوه بر تكرار و مداومت انجام يا ترك فعل نوعى الزام را نيز نسبت به آن داشته باشند.

الف - عرف و نظام حقوقى رومى - ژرمنى:

حقوق‏دانان عرف را جوهر و شالوده همه قوانين دنيا به حساب آورده و گفته‏اند:
اصولاً همه نظام‏هاى حقوقى دنيا يك زادگاه و خاستگاه عرفى و عامى و هيجانى دارند و كم‏تر در آن‏ها عقل و علم بدون دخالت انگيزه‏هاى ديگر ريشه دارد.(14)
يكى از منابع مهم حقوق رومى - ژرمنى كه همان الواح دوازده‏گانه باشد مجموعه عرف‏هايى بود كه در جامعه آن زمان يونان (425 سال قبل از ميلاد) متداول بوده‏است كه خود بحث تاريخى مفصل دارد.(15)
«در رم زمانى مديد روابط حقوقى بر اساس عرف و عادت فيصله مى‏پذيرفت و پس از رواج حقوق مكتوب نير عرف بنا به ضرورت در كنار مقررات كتبى دوام آورد و اعتبار خود را حفظ كرد».(16)
هم اكنون نيز در كشورهاى تابع اين نظام حقوقى، موارد مختلف، احاله به عرف شده‏است. در كتاب «مبانى قانون‏گذارى و دادرسى» مى‏خوانيم:
در نظام قانون مدون يا قانون نوشته قاضى گاه ممكن است بر مبناى عرف و عادت حكم دهد، لكن اين عرف و عادت با عرف و سابقه حقوق انگليس فرق دارد. از سوى ديگر ارجاع به عرف در نظام «قانون نوشته» به موجب قانون است؛ يعنى نص قانون بايد آن را تجويز كند... لكن امروز رفته رفته اين روش هواداران خود را از دست مى‏دهد؛ زيرا در اغلب كشورها قانون پيش‏بينى كرده و اجازه داده تا در مواردى كه متنى قانونى وجود ندارد... قاضى بر مبناى عدالت و انصاف حكم بدهد.(17)
يا اين‏كه گفته‏اند:
در حقوق نوشته هنگامى كه عرف به عنوان دومين منبع مهم حقوق مطرح است كه قانون مدون وجود نداشته‏باشد، چنين عرفى بايد با قدرت سياسى (Opinio Juris) يا نيروى الزام‏آور (Opinio necessititas) همراه باشد. بدين‏گونه سرشت و ماهيت عرف تا هنگامى كه دادگاه‏ها قانونى بودن و نيروى الزام‏آور آن را تعيين نكرده‏اند از نظر حقوقى بى‏ارزش است.(18)
اين صفت در حقوق نوشته براى عرف شبيه مبحث امضا و تقرير شارع در فقه است كه خواهيم آورد.

ب - عرف و نظام حقوقى كامن لا:

اهميت عرف در حقوق نانوشته يا «كامن‏لا» به‏حدى است كه عده‏اى به درست يا نادرست، حقوق «كامن لا» را به حقوق عرفى يا عرف عام ترجمه كرده‏اند.(19) صحت اين ترجمه مشكل به نظر مى‏رسد؛ زيرا كه گفته شده است:
اهميت عرف در حقوق انگليس به مراتب از آراى قضايى و قانون كم‏تر است و حتى با آن‏ها قابل مقايسه نيست. در اين شكى نيست كه حقوق انگليس يك حقوق عرفى نيست، اما اين هم يك اصل مسلم است كه كامن لا برخى از قواعد خود را از عرف‏هاى محلى متنوع كه سابقاً اجرا مى‏شده اقتباس كرده‏است.(20)
براى توضيح نظام حقوقى «كامن لا» از انگليس مثال آورديم؛ زيرا خاستگاه و جايگاه اصلى ايجاد اين نظام حقوقى همين سرزمين است. به هر حال آن‏چه مسلم است عرف در همه نظام‏هاى حقوقى داراى جايگاه مهمى است. در تبيين اين اهميت گفته شده‏است:
حقوق از عرف مايه مى‏گيرد، كم‏كم در روابط و مناسبات مردم جاى خود را باز مى‏كند و به صورت قانون جلوه‏گر مى‏شود. قوانين بر اساس همين عرف‏ها پى‏ريزى مى‏شود و هر چه بيش‏تر از اين سرچشمه، منشعب شود تواناتر و غنى‏تر مى‏گردد و آسان‏تر به اجرا در مى‏آيد و اين واقعيت به قدرى است كه جمعى به جز عرف منبع ديگر را نمى‏شناسند.(21)
در نظام حقوقى سوسياليستى نيز كه نظريه حقوقى و اراده حاكم غالب است (يعنى قانون چيزى است كه دولت آن را مى‏خواهد) باز عرف توانسته‏است راه خود را باز نمايد. در كتاب «مبانى قانون‏گذارى و دادرسى» مى‏خوانيم:
حقوق‏دانانى كه در روسيه مأمور تنظيم و تدوين نظام نوين شده‏اند تصميم داشتند رشته را يك‏سره با قوانين ماهوى كه از آثار امپراطورى بود بگسلانند، اما ديرى نپاييد كه در اغلب موارد و از طرق گوناگون با سنت‏ها و روش‏هاى گذشته هم‏آهنگى نشان دادند.(22)

ج - عرف و فقه:

درباره عرف و فقه و حجيت آن به عنوان يك منبع مستقل يا غير مستقل در مباحث اصولى هم‏چون حجيت سيره متشرعه و بناى عقلا، احكام امضايى و تأسيسى در بخش‏هاى متعدد فقه به تناسب مقام مطالبى گفته شده‏است و تقسيماتى چون عرف عام و عرف خاص، عرف حادث و عرف متأخر، عرف مقارن و عرف مسلم و عرف مطّرد و... دارد كه از توضيح آنها خوددارى مى‏كنيم.(23)
در اين‏كه عرف براى تشخيص و تبيين موضوعات احكام در مواردى نقش اساسى دارد اختلافى نيست، ولى اين صفت و خصيصه عرف آن چيزى نيست كه ما در اين‏جا بتوانيم آن را به عنوان منبع مطرح كرده و با عرف در نظام‏هاى حقوقى مقايسه نماييم. مهم اين است كه اولاً: آيا عرف از منابع مستقل حقوق اسلامى است يا به تبع حجيّتِ سنّت معتبر است؟ و ثانياً: دامنه اين اعتبار تا كجاست و چه رابطه‏اى با اهميت و منبع بودن آن در ديگر نظام‏ها دارد؟
اصولى‏ها معمولاً در مباحث الفاظ اصول موقع بحث از صحيح و اعم به اين نكته تصريح كرده‏اند كه الفاظ معاملات از طرف شارع درست نشده‏است، بلكه امور عرفيه‏اى هستند كه به مرور زمان ايجاد شده‏اند، لذا گفته‏اند در مقام شك مى‏توان به اطلاق اين الفاظ تمسك كرد. چنان‏كه صاحب كفايه به صراحت بيان داشته‏است كه در اطلاق الفاظ معاملات اگر شارع در مقام بيان باشد، لفظ بر آن‏چه عرف آن را مؤثر مى‏داند حمل مى‏شود؛ زيرا اگر مؤثر در نزد شارع چيزى جز مؤثردر نزد عرف بود بايد آن را بيان مى‏كرد پس اطلاق مقامى اقتضاى تمسك و رجوع به چيزى دارد كه در نزد عرف مؤثراست‏(24) و مرحوم مظفر با بيانى روشن‏تر گفته‏است:
در الفاظ معاملات مى‏توان تمسك به اطلاق كرد؛ زيرا معانى معاملات مستحدثه نمى‏باشند و شارع در مقابل اين الفاظ و معانى مثل يك نفر از اهل عرف است. پس اگر شارع اين الفاظ را استعمال كرد حمل بر ظاهر معانى نزد عرف مى‏شود، مگر آن‏كه قرينه‏اى برخلاف نصب نمايد.(25)
آيتاللَّه خوئى در توضيح اين مسئله مى‏گويند:
اما مقام اول (جواز تمسك به اطلاق الفاظ معاملات) امر همان است كه مشهور پذيرفته‏اند، يعنى جواز تمسك به اطلاق حتى بنا بر قول به صحيح، و وجه آن اين است كه معاملات امور عرفيه عقلاييه هستند و از ماهيات مخترعه از طرف شرع و شارع مقدس نمى‏باشند. اين ماهيات را عقلا قبل از اين شريعت براى گذران نظام زندگى درست كرده‏بودند، بعد كه پيامبر اكرم(ص) آمدند با اين طريقه مستقر در نزد مردم مخالفت نكردند و طريق خاصى هم قرار ندادند كه مردم را بر طبق آن وادار به عمل نمايند، حتى تصرف اساسى هم در اين امور ننموده و آن‏ها را همان‏طور كه در نزد ايشان بوده است امضا كرده‏اند و با همان زبان با ايشان صحبت كرده‏اند، پس حضرت(ص) از اين جهت مثل يكى از ايشان است. بلى، در بعضى از موارد حضرت(ص) تصرفاتى كرده‏است و از بعضى از معاملات نهى كرده‏اند مانند معاملات ربوى و شبيه به آن و در بعضى از موارد قيدى را اضافه كرده‏اند يا جزئى را افزوده‏اند كه در نزد عقلا معتبر نمى‏باشد، مثل اعتبار بلوغ در متعاقدين و اعتبار صيغه دربعضى‏از موارد، لذا ما آن‏چه راكه در روايات وآيات آمده‏است مثل (اوفوا بالعقود) و (احل الله البيع) و (تجارة عن تراض) و يا قول پيامبر اكرم(ص) «النكاح سنتى» و «الصلح جائز» و امثال آن را بر مفاهيمى كه در نزد عرف مستقر بوده‏است حمل مى‏نماييم، همان چيزى كه عادت ايشان بر آن مبتنى بوده و پيامبراكرم(ص) در اين الفاظ هيچ‏گونه تصرف لفظى و معنايى نكرده‏است.(26)
اين مباحث نشان مى‏دهد كه در بخش معاملات فقه - در مقابل عبادت - عرف از جايگاه و اهميت به سزايى برخوردار است به طورى كه همه اين مفاهيم و الفاظ در اين بخش از عرف گرفته مى‏شود، شبيه به اين بحث حتى در الفاظ عبادات مثل صوم و صلوة نيز جريان دارد، چنان‏كه عده‏اى بر آن تصريح كرده‏اند.(27)
در مباحث اصولى بخشى از حجيت عرف در حجيت بناى عقلا يا سيره عقلاييه مورد بحث قرار مى‏گيرد و اين دليلى است كه از زمان شيخ انصارى مطرح شده و بعضاً به عنوان دليل پنجم در كنار ديگر ادله از آن ياد كرده‏اند.
در اين‏كه بناى عقلا بخشى از عرف را تشكيل مى‏دهد مرحوم نائينى مى‏گويد:
گاهى اوقات از طريقه عقلاييه به عرف عام تعبير مى‏شود... و بناى عقلا چيزى در مقابل عرف نمى‏باشد.(28)
حجيت بناى عقلا در نزد فقهاى اماميه به دو نحو است:
الف - گروهى قائل به كشف هستند و حجيت آن را در واقع به حجيت سكوت و تقرير معصوم برمى‏گردانند.(29)
ب - گروهى ديگر نفس بناى عقلا را حجت مى‏دانند و براى آن حجيت بالذات قائل هستند. گرچه در نحوه استدلال اين گروه تفاوت‏هايى وجود دارد.(30)
نقد و تقرير ادله دو گروه خارج از مقام است، ولى ذكر اين نكته ضرورى است كه با پذيرش هر كدام از دو نظر فوق دايره حجيت بناى عقلا تفاوت اساسى خواهد داشت؛ چه اين‏كه دايره حجيت اين بنا، طبق نظريه اول فقط شامل مواردى است كه معصوم(ع) آن موارد را ديده و آن‏ها را تقرير كرده‏است، ولى طبق نظريه گروه دوم اين حجيت شامل همه موارد حتى بعد از معصوم(ع) نيز مى‏شود؛ به عبارت ديگر، حجيت به نحو قضيه حقيقيه شامل همه بناهاى عقلايى در همه اعصار است. البته حجيت بناى عقلا در هر دو ديدگاه داراى شرايط خاص است كه در جاى خود مطرح شده و همين نكته يكى از موارد افتراق حجيت عرف در حقوق اسلام و ديگر نظام‏هاى حقوقى است كه بدان خواهيم پرداخت.
بخش ديگرى از حجيت عرف به عنوان منبعى از منابع فقه در مباحث سيره متشرعه مطرح مى‏شود. در اين صورت منظور از عرف، عرف خاص مسلمانان است كه بيش‏تر در تعبديات مورد استناد قرار مى‏گيرد. سيره متشرعه اگر وجودش ثابت شود به‏تنهايى دليل بر حكم شرعى است، منظور از به‏تنهايى، آن است كه نيازى به اثبات امضاى شارع يا اثبات عدم منع او را ندارد، چنان‏كه در سيره عقلاييه معتبر بود.(31) بعضى سيره را از اجماع نيز قوى‏تر مى‏دانند چون اجماع قول است و سيره فعل. در هر صورت به دليل دايره محدود تمسك به سيره متشرعه (عبادات) اين عرف مورد استناد ما در مقايسه باحقوق نمى‏باشد.
از موارد ديگرى كه مى‏توان از آن به اهميت عرف در حقوق اسلام پى برد احكام امضايى است كه به صورت دليل لفظى شرعى در دسترس ماست، گرچه در اين موارد، عرف به سبب وجود دليل لفظى صريح نمى‏تواند به عنوان منبع مستقيم مطرح باشد - اگر نگوييم با اين عمل شارع اصل عرف را پذيرفته نه مصاديق خارجى آن را - در موارد شك در شرطيت و جزئيت و تمسك به اطلاق و اجراى برائت و مباحث ديگر مى‏توان گفت اين مباحث كلاً تابع عرف است.(32)
وجود احكام امضايى فراوان در اسلام كه در مواردى با حذف و اضافه قيود و شروطى همراه بوده‏است حاكى از اهميتى است كه اين سيستم حقوقى براى عرف قائل است و از جهتى هم بايد قائل باشد؛ زيرا «وقتى‏كه يك سيستم قانون‏گذارى تازه پا به وجود مى‏گذارد يا در كشورى حكومت جديدى سركار مى‏آيد بديهى است كه تا سال‏ها بلكه قرن‏ها نمى‏تواند براى هر مسئله حقوقى، قانون و طرز فكر جديد عرضه كند و مصلحت هم نيست، پس ناچار است كه مقدارى از مقررات موجود را تأييد و امضا كند... اين مقررات موجود دو قسم است:
الف - مقرراتى كه به صورت قوانين قبلاً وجود داشته‏است؛
ب - مقرراتى كه در عرف و عادت معاصر سيستم جديد يا حكومت جديد وجود داشته‏است.
در فقه اسلام اكثر فقها اذعان دارند كه به اين معنا اكثر مقررات عقود و ايقاعات احكام امضايى است؛ مثلاً آيه شريفه (احل الله البيع) چيزى جز امضاى عقد بيع موجود در عرف و عادت زمان شارع نيست. اگر به احاديث عقد ضمان توجه كنيم مى‏بينيم كه قانون‏گذار اسلام عقد ضمان را تعريف نكرده‏است، بلكه آن‏چه را كه در عرف زمان خود وجود داشته‏است امضا و تأييد كرده‏است.»(33)

مقايسه جايگاه عرف در فقه و حقوق
با هم‏سنجى و تطبيق عرف در نظام‏هاى حقوقى و فقه اسلامى مى‏توان به نكات ذيل دست يافت:
1 - عرف در فقه اسلامى داراى گستره و اهميتى بسيار است، چنان‏كه در حقوق نيز به دليل ماهيت عرف اين اهميت محفوظ است و حتى نظام سوسياليستى نتوانست يك‏باره عرف را به كنارى نهد.
2 - مندرج شدن حجيت عرف در تحت عناوينى مثل بناى عقلا، عرف را داراى قيود و صلاحيت‏هاى خاص براى حجيت قرار مى‏دهد، لذا هر عرفى مورد امضاى شرع نيست، چنان‏كه نكاح شغار و بيع كالى به كالى و بعضى از انواع بيع معمول در زمان جاهليت پذيرفته نشد و اين نكته يكى از نكات اساسى تفاوت عرف در نظام حقوقى اسلام و ديگر نظام‏ها است.
هم اكنون در بسيارى از كشورهاى داراى قانون نوشته اگر عرفى رايج شود و مخالف نص قانون نباشد، ممكن است به صورت يك عمل مورد قبول و حمايت دولت قرار گيرد، ولى از ديدگاه حقوق اسلامى عرف خلاف اخلاق حسنه و شرافت انسانى مورد قبول نيست. شيخ انصارى در مبحث معاطات در اين زمينه مى‏گويد:
اما ثابت بودن سيره و استمرار آن تا زمان حاضر بر اين‏كه آن‏چه به صورت معاطات خريد شده به ارث مى‏رسد، اين امر نيز مانند بقيه سيره‏هاى مردم ناشى از مسامحه و بى‏توجهى نسبت به احكام دين است كه در عبادات و معاملاتشان قابل شمارش نيست.(34)
3 - چنان كه گفتيم در بعضى از نظام‏هاى حقوقى موارد رجوع به عرف بايد مورد تصريح قانون‏گذار باشد، اين امر شبيه به نظريه گروهى است كه در حجيت عرف مطلقا ولو به نحو عدم ردع، امضاى شرع را لازم مى‏دانند.
4 - در بعضى از نظام‏هاى حقوقى طرف‏داران تفسير موسع‏(35) از متون قانونى، به دنبال آن هستند كه به هر نحو ممكن واقعيات و عرف‏هاى رايج در خارج را با قانون يا قانون را با واقعيات و سيره‏هاى موجود در خارج تطبيق دهند. نظريه و عمل اين گروه همانند نظريه حنفيه است كه عرف عام را مخصّص نص مى‏دانند و برخى از ايشان پا را فراتر گذاشته و در عرف خاص نيز همين حرف را زده‏اند،(36) گرچه در نزد اماميه حجيت سيره و بناى عقلا مشروط به عدم مخالفت با نص است.(37)
5 - همان‏طور كه گذشت در كتاب و سنت، مواردى از عرف امضا شده‏است. اين امر موجب مى‏شود اين دو منبع بزرگ و اصلى فقه اسلامى در قسمت‏هايى قابل مقايسه با ديگر منابع نظام‏هاى حقوقى باشد؛ به عبارت روشن‏تر، هنگام مقايسه منابع فقه و حقوق ممكن است متبادر به ذهن اين باشد كه به دليل ويژگى خاص كتاب و سنت اين دو از دايره مقايسه خارج باشند؛ زيرا اين دو از منابع اختصاصى فقه اسلامى مى‏باشند، ولى با تدبر و دقت در مضامين در بسيارى از آيات و روايات فقهى - در بخش مورد نظر ما - روشن مى‏شود كه اين موارد امضايى بوده و تأسيس كم‏تر به چشم مى‏خورد.
6 - در تعريف عرف و شمارش عناصر آن در كتب حقوقى، تكرار و الزام دو ركن اساسى شمرده شده‏است، اما در فقه اسلامى شرط مستحسن بودن فعل نيز لازم است. البته اين امر يك قيد توضيحى است كه به نظر نمى‏رسد وجه فارق بين فقه و حقوق باشد؛ يعنى نكته فوق على‏القاعده در همه عرف‏ها لازم است ولو بدان تصريح نكرده‏باشند، چنان‏كه در تعريف آن گفته‏اند:
مراد از مستحسن بودن اين است كه فعل تا زمانى كه داراى مصالحى نباشد و متضمن خير اجتماعى يا فردى نباشد و وجوه نيكى نداشته‏باشد، نزد آحاد جامعه مقبول واقع نمى‏شود و متداول عرفى نمى‏گردد.(38)
البته چنان‏كه روشن است هر يك از قيود در تعريف مذكور نسبت به هر جامعه، آداب و فرهنگ افراد متفاوت است.
7 - گرچه به دليل مقام بحث فقط از عرف به عنوان منبع فقه و حقوق بحث شد، ولى نقش عرف در فهم ظهورات كلمات وجمله‏ها، تعريف، تحديد وتوسعه موضوع احكام، بسيار اساسى‏است كه البته اين خصيصه عرف در همه نظام‏هاى حقوقى مشترك بوده و اختصاص به مذهب و مكتب خاصى ندارد. در فقه از عرف براى اثبات حجيت بعضى از منابع مثل استصحاب و حجيت خبر ثقه نيز استفاده شده‏است كه مربوط به روش‏شناسى فقه است و به صورت جداگانه از آن صحبت خواهيم كرد.

2 - عقل

يكى ديگر از منابع فقه و حقوق كه فى الجمله به صورت مستقيم و غيرمستقيم مورد استناد قرار گرفته و به كمك آن قواعد حقوقى وضع مى‏شود عقل است. با ذكر مختصرى از جايگاه عقل در فقه و حقوق به نتيجه‏گيرى و مقايسه بين اين دو مى‏پردازيم. قبل از ورود به بحث، اين نكته را بايد يادآورى كنيم منظور از عقل يا مستقلات عقليه است، كه عقل انسان يك حكم حقوقى را رأساً و بدون كمك نص شرعى و قانونى كشف كند و يا منظور غير مستقلات يا استلزامات عقلى است كه با كمك يك نص قانونى و يا شرعى، حكمى جديد را بتوان استخراج كرد و به عبارت ديگر يكى از دو مقدمه غير عقلى است.
آن‏چه در اين‏جا مورد بحث ماست مستقلات عقليه است؛ چه اين‏كه غير مستقلات روشى است كه به كمك آن در هر سيستم و نظام حقوقى از آن استفاده مى‏شود و مخصوصاً قضات و حقوق‏دانان در زمان استفاده و يا طرح يك ماده و اصل قانونى لوازم عقلى آن را بيان مى‏دارند و اين عمل اختصاص به مكتب خاصى ندارد چنان‏كه گفته‏اند:
در همه سيستم‏هاى حقوقى استلزامات عقليه را قبول دارند و دست‏كم عملاً مخالفى ندارد.(39)

الف - عقل و نظام حقوقى رومى - ژرمنى:


در نظام حقوقى «رومى - ژرمنى» چنان‏كه بيان شد از عقل سخنى به ميان نيامده‏است و هيچ‏گاه طبق قاعده مستقلات عقليه و حسن و قبح عقلى قانون‏گذارى نمى‏كنند.
در عين حال، چنان‏كه قبلاً گفتيم در اين نظام اصول كلى به عنوان يك منبع، در صورت نبودن منابع ديگر مطرح شده‏است و حقوق‏دانان يكى از اصولى‏ترين خصيصه‏هاى اين نظام را عدالت دانسته‏اند، براى مثال گفته‏اند:
از آن‏جا كه عدالت، در خانواده رومى - ژرمنى همواره جزء حقوق بوده‏است، حقوق‏دانان اين خانواده حقوقى حاضر نبوده‏اند راه حلى را كه از لحاظ اجتماعى به نظر آنان غير عادلانه مى‏آيد بپذيرند.(40)
به همين دليل، در صورتى‏كه رجوع به اصول كلى درمتن قانون هم پيش‏بينى نشده باشد به اين اصول كلى كه يكى از آن‏ها عدالت است مراجعه مى‏كنند.(41) اگر اين نكته را در سيستم حقوقى رومى - ژرمنى بپذيريم اين سؤال مطرح مى‏شود كه آيا تشخيص عادلانه و ظالمانه بودن قانون، از موارد استناد به حسن و قبح عقلى نمى‏باشد؟

ب - عقل و نظام حقوقى كامن لا:

در نظام حقوقى «كامن لا» كه از كشور انگليس به عنوان شاخص‏ترين اين نظام سخن به ميان آورديم گفتيم كه عقل چهارمين منبع اين نظام حقوقى است. «حقوق‏دانان كامن لا در انگليس همواره معتقد بوده‏اند كه عقل جان حقوق است و در حقيقت كامن لا چيزى جز عقل نيست.»(42)
همان‏طور كه متذكر شديم استفاده از عقل در مباحث استلزامات عقلى مانند تفسير متون قانونى در همه سيستم‏هاى حقوقى امرى رايج است، ولى در اين نظام حقوقى جالب آن‏است كه گفته شود عقل پر كننده خلأها و كمبودهاى اين نظام حقوقى نيز هست.(43) البته اين بدان معنا نيست كه در اين نظام حقوقى قانون‏گذار ابتدائاً توسط عقل، قانون وضع مى‏نمايد - اين نكته در همه نظام‏هاى حقوقى غيرمذهبى صادق است - بلكه بدان معناست كه قاضى و حقوق‏دان در هنگام مواجه با مشكل حقوقى از عقل استمداد مى‏جويند.

ج - عقل و فقه:

در فقه و اصول نسبت به منبع بودن عقل نظريات متفاوت ارائه شده است. اصولى‏هاى از اماميه عقل را منبع چهارم فقه دانسته‏اند و جداى از غيرمستقلات عقلى كه يك مقدمه آن شرعى است - و همان‏گونه كه گفتيم همه اين مقدار از حجيت را براى عقل قائل‏اند - در مورد مستقلات عقليه نيز به كمك حسن و قبح عقلى و ملازمه حكم شرع و عقل براى استنباط احكام جديد فقهى از آن استفاده مى‏كنند، چنان‏كه در متون متعدد عقل را در كنار كتاب و سنت و اجماع از منابع فقه شمرده‏اند.
اين گروه با مقدماتى چون وجود حسن و قبح ذاتى در افعال، تبعيت شارع از مصالح و مفاسد، توانايى عقل در درك حسن و قبح و ملازمه بين حكم عقل و شرع، حجيت عقل را در مستقلات عقليه اثبات كرده‏اند.(44) با اين همه مذاهب فقهى به صورت مطلق اين مقدمات و نتايج را قبول ندارند و در مجموع در قسمت‏هايى از اين استدلال‏ها با هم اختلافاتى دارند، چنان‏كه اشاعره مقدمه اول را از اصل رد مى‏كنند و مى‏گويند: «آن‏چه خداوند حَسَن گرداند حَسَن و آن‏چه قبيح گرداند قبيح است» و در نتيجه، مقدمات بعدى را نيز رد مى‏كنند و حنفيه نيز با قبول سه مقدمه اول، مقدمه چهارم يعنى ملازمه بين حكم عقل و شرع را رد مى‏كند.(45)
يا اين‏كه اخبارى‏هاى اماميه مى‏گويند: «ادراكات عقلى به طور مطلق در حوزه استنباط داراى اعتبار نيست»(46) كه تفصيل نظريات اين گروه خارج از مقام است.(47)

مقايسه جايگاه عقل در فقه و حقوق

اين مقايسه تفصيل زيادى دارد و ما در اين‏جا به صورت خلاصه نكاتى چند را متذكر مى‏شويم:
1 - حجيت استلزامات عقليه در همه نظام‏هاى حقوقى و مكاتب فقهى اسلام پذيرفته شده‏است،(48) ولى در مكتب حقوقى اسلام مقدمه اول آن نصوص معتبر شرعى است و در ديگر نظام‏ها متكى به يك نص قانونى است.
2 - در حجّيت مستقلات‏عقليه ميان مذاهب اسلامى‏اختلاف‏است و اصولى‏هاى از اماميه آن را با قيود و شرايطى پذيرفته‏اند. پذيرش اين منبع در حقوق رومى-ژرمنى تحت اصول كلى و پيروى از عدالت كه به نحوى با حسن و قبح در ارتباط است، اين دو نظام حقوقى را به هم نزديك مى‏كند.
3 - در مقايسه با نظام حقوقى كامن لا بايد گفت عقل از منابع رسمى اين نظام حقوقى است چنان‏كه در قديم اعتقاد داشتند: «حقوق چيزى جز عقل نيست».
4 - در عين حال بايد توجه داشت در هر نظام حقوقى، عقل اگر هم در عداد منابع شمرده شود فقط در صورت خلأ قانونى و مواجهه با مشكل قضايى مورد استناد قرار مى‏گيرد نه آن كه ابتدائاً مورد استفاده باشد.
5 - در فقه معمولاً فقها با قاعده «كلما حكم به العقل حكم به الشرع» به مستقلات عقليه رنگ و بوى شرعى و دينى مى‏دهند، ولى در ديگر نظام‏ها نيازى به اثبات اين ملازمه ندارند و به اصطلاح قائل به كشف حكم شرعى نيستند و لذا دنبال حجيت آن نيستند.
6 - چنان‏كه صاحب «اصول الفقه» گفته است مطلقِ آن‏چه را كه عقل درك مى‏كند حجت نيست، بلكه آن‏چه در مستقلات عقليه كه از عقل سليم نشأت گيرد يعنى از آراى محموده و تأديبات صلاحيه باشد حجت است، نه اين‏كه هر چه عاطفه و نفس انسانى بدان حكم كند حسن باشد چنان كه گروهى از عامه بدان قائل‏اند.(49) به هرحال، اعتقاد اين گروه با ديگر نظام‏هاى حقوقى كه عقل را فى‏الجمله از منابع مى‏دانند و قيود خاصى را ذكر نمى‏كنند، نقاط اشتراك دارد.
7 - موارد استناد به عقل به صورت غير مستقيم و استفاده از كشف حسن و قبح و مصلحت و مفسده در جاى جاى فقه و اثبات قواعد فقهى چون اضطرار و لاضرر ازراه عقل، دامنه استفاده از اين منبع را گسترش داده و مانند استفاده از آن در ديگرنظام‏ها مى‏گرداند. البته اين شباهت در صورتى است كه موارد فوق را فقط به كمك عقل قابل اثبات بدانيم، و گرنه اثبات آن‏ها از طريق ادله شرعى كتاب و سنت، و تعبد در نصوص يا نپذيرفتن لزوم رعايت مصلحت و مفسده در احكام شريعت اين وجه تشابه را زير سؤال جدى مى‏برد. البته نحوه استفاده فوق از عقل مربوط به مباحث روش شناسانه فقه و حقوق مى‏شود نه منبع بودن آن كه از آن سخن خواهيم‏گفت.
8 - اعتقاد اشاعره كه احكام الهى را تابع مصالح و مفاسد نمى‏دانند، بلكه مصالح و مفاسد را تابع احكام شرعى مى‏دانند(50)، موجب شده‏است كه اين نظريه با هيچ يك از نظام‏هاى حقوقى سنخيت نداشته‏باشد.
9 - همان‏طور كه گفتيم از عقل در همه نظام‏هاى حقوقى و فقه اسلامى استفاده ابزارى مى‏شود كه در بحث روش‏شناسى فقه از آن بحث خواهيم كرد.

3 - رويه قضايى

يكى ديگر از منابعى كه در حقوق و فقه مستقيم و غير مستقيم مورد استفاده قرار مى‏گيرد رويه قضايى يا همان آرايى است كه از طرف قضات صادر مى‏شود و لازم‏الاجرا مى‏باشد. حقوق انگليس كه از مهم‏ترين اعضاى نظام حقوقى كامن لا و محل نشو و نماى آن است، حقوق‏دانان به هنگام شمارش منابع حقوقى اين كشور رويه قضايى را در صدر منابع ذكر مى‏كنند.
«حقوق انگليس يك حقوق عرفى نيست. شايد اين اشتباه ناشى از ترجمه غير مطمئن اصطلاح (Common Law) كامن لا به معنى عرف و سابقه باشد، در حالى كه اگر آن را به حقوق تصميمات قضايى ترجمه مى‏كردند بهتر بود.»(51)
رويه‏هاى قضايى در مجموعه‏هايى جمع‏آورى مى‏شود و با شرايطى مورد استناد قرار مى‏گيرند، اما رويه قضايى در نظام حقوقى رومى - ژرمنى جايگاه سوم منابع حقوقى را داراست‏(52) و در اين نظام هيچ قاعده‏اى بر قانون و عرف و سنت مقدم نمى‏شود. در اين نظام رويه قضايى منبعى مستقيم براى وضع قانون به شمار نمى‏رود بلكه قانون‏گذارى در صلاحيت قوه مقننه است، اما در هر حال رويه قضايى جايگاه خود را دارد، چنان‏كه در بيان اين اهميت گفته شده است:
امروزه حتى در اين خانواده نيز، على‏رغم اين ممنوعيت، قضات سازنده قواعد حقوقى هستند.(53)
ولى در هر صورت دو تفاوت اساسى در استناد به رويه قضايى بين اين دو نظام برشمرده‏اند:
اول آن‏كه در حقوق رومى - ژرمنى رويه قضايى در چهارچوب‏هاى حقوقى تعيين شده از سوى قانون‏گذار حركت مى‏كند، دوم آن‏كه قواعد حقوقى ناشى از رويه قضايى داراى همان اعتبار قواعد ساخته نشده قانون‏گذار نيست و قواعدى ضعيف و شكننده‏اند.(54)
البته بايد توجه داشت وقتى گفته مى‏شود يك نظام حقوقى ويژگى‏هايى را دارد، بدان معنا نيست كه در همه كشورهاى تابع آن نظام حالت يك‏سان وجود دارد. يك نظام حقوقى با توجه به وضعيت هر كشور شكل و رنگ متفاوتى خواهد گرفت و لذا ممكن است رويه قضايى در يك كشور عضو خانواده رومى - ژرمنى داراى اهميت فراوانى باشد يا چندان بدان توجهى نشود، چنان‏كه در مورد حقوق فرانسه گفته‏اند:
تصميم قضايى يا رويه قضايى در حقوق فرانسه به معنى تفسير و تفقه در حقوق آمده كه دادگاه‏ها در آراى خود به عمل مى‏آورند كه وسيله عملى است براى رفع كاستى‏هاى قانون از قبيل اجمال و ابهام و نقص‏(55).
و اما در فقه آيا رويه قضايى از منابعى است كه قاضى بتواند با تمسك به آن مجهولات قضايى را حل نمايد؟ دكتر لنگرودى مى‏گويد:
ابن‏حزم مى‏نويسد كه عبدالله بن‏مسعود به مردم گفت: هرگاه خواستيد به قضا بپردازيد به قرآن مراجعه كنيد، اگر مورد قضا را در آيات قرآن نيافتيد به قضاى پيامبر مراجعه كنيد و اگر مورد نياز قضايى را در آن هم نديديد به قضا (آراى قضايى) صالحين و شايستگان مراجعه كنيد، و ابن‏قيم حنبلى همان مطلب را كه ابن‏حزم ذكر كرده‏است در كتاب خود تأييد مى‏كند و در جاى ديگر مى‏نويسد: على(ع) به قضات خود گفت: آن‏طور كه قبلاً رأى مى‏داديد رأى بدهيد و خوش ندارم كه بين شما اختلاف نظر و تغيير رويه‏هايى را كه به وجود آمده‏است پديد آورم.(56)
دكتر لنگرودى، با ذكر موارد ديگر تأكيد مى‏نمايد اهتمام به رويه قضايى در مكتب حقوقى اسلام وجود داشته‏است.

مقايسه جايگاه رويه قضايى در فقه و حقوق

در مقايسه و هم‏سنجى جايگاه رويه قضايى در فقه و حقوق مى‏توان به نكات ذيل اشاره كرد.
1 - رويه قضايى در اسلام و استفاده از آن سابقه طولانى داشته‏است. در كتاب «مكتب‏هاى حقوقى در حقوق اسلام» مى‏خوانيم:
رويه قضايى با مشخصات خاص آن عصر را مسلمانان به خوبى مى‏شناختند و آن را طرف توجه و استفاده قرار مى‏دادند، لكن بعداً به علت گسترش فراوان قلمرو اسلامى و بروز جنگ‏ها و تجزيه طلبى‏ها و نبودن سازمان ادارى منظم ضبط رويه قضايى ميسر نگرديده و اين پديده حقوقى نوخاسته در حقوق اسلامى مجال رشد و بقا نيافت. آيا ملل ديگر قبل از مسلمين رويه قضايى را مى‏شناختند و آيا پيش‏قدم در اين راه كدام سيستم حقوقى بوده‏است؟(57)
2 - رويه‏هايى قضايى كه از طرف پيامبر اكرم(ص) و هر كدام از ائمه (ع) ثابت شده‏باشد از قبيل حجيت سنت (فعل يا قول معصوم) در نزد اماميه مطلقا حجت هستند و در اين صورت ارزش رويه قضايى در فقه‏اماميه هم‏چون ارزش آن در نظام حقوقى كامن‏لا است و حتى از جهاتى‏برتراست.
3 - رويه قضايى كه حجيت آن ثابت شود نه تنها منبع مستقلى شمرده مى‏شود بلكه مى‏تواند براى رفع ابهام و اجمال ديگر مواردِ سنت و قانون مورد استناد قرار گيرد و اين شبيه به همان عملى است كه در نظام حقوقى رومى - ژرمنى با رويه قضايى مى‏شود.
4 - در فقه هنگام استدلال و استنتاج براى دست‏يابى به حكم از روش‏هايى استفاده مى‏شود كه يكى از آن‏ها مراجعه به آرا و نظريات فقهى گذشتگان و دقت در متون فقهى قدما است كه بدان وسيله فقيه حال و هواى موضوع و حكم را به دست مى‏آورد. جداى از اين عمل كه در مبحث دكترين مطرح خواهد شد، آراى صادره و احكام لازم الاجرايى كه از طرف يك مقام صلاحيت‏دار قضايى در حقوق اسلامى صادر شده‏باشد - كه يكى از شرايط آن اجتهاد و قدرت بر استنباط است - براى قضات ديگرمى‏تواند مورد استناد قرار گيرد؛ چون در صورت تكميل شرايط قاضى و رعايت احكام و قواعد فقهى رأى او هم‏چون يك نظر فقهى ارزش علمى فراوان خواهد داشت. چنان‏كه گفته‏اند:
رويه قضايى و عقايد علما از نظر ماهوى و روش تحقيق تفاوتى با هم ندارند.(58)
و تفاوت بيش‏تر در نحوه استفاده از آن‏ها مى‏باشد. البته چنان‏كه روشن است استفاده فوق از رويه قضايى در بخش روش‏شناسى فقه و حقوق قابل طرح و بررسى است نه منابع آن دو.

4 - دكترين

در تعريف دكترين گفته شده‏است:
مجموعه عقايدى كه در باب توجيه و بيان و تفسير قواعد حقوقى از طرف علماى فن اظهار شده‏است عقايد علما يا دكترين (Doctrine) ناميده مى‏شود.(59)
در اين كه آيا دكترين مى‏تواند از منابع حقوق شمرده شود يا نه، نظريات متفاوت داده شده‏است.
پيروان حقوق فطرى، عقايد علما را از منابع حقوق شمرده‏اند. اگر قواعدى برتر از اراده حكومت وجود داشته‏باشد و مبناى حقوق عدالت باشد، عقايد علماى حقوق مهم‏ترين منبع آن است؛ زيرا مهم‏ترين وسيله يافتن قواعد عادلانه جست‏وجو در همين عقايد است، ولى در مكتب‏هاى تحققى و تاريخى با اين نظر به شدت مخالفت شده‏است. نظر هر دانشمند جنبه خصوصى و فردى دارد و حقوق ناشى از تاريخ زندگى ملت يا ضرورت‏هاى ناشى از هم‏بستگى اجتماعى است. هيچ مقامى نمى‏تواند براى اجتماع قاعده حقوقى به وجود آورد و هيچ اصل ثابت و فطرى وجود ندارد تا عقايد عالمان حقوق معيار شناسايى آن قرار گيرد.(60)

الف - دكترين و نظام حقوقى رومى - ژرمنى:

چنان كه قبلاً گفتيم دكترين چهارمين منبع نظام حقوقى رومى - ژرمنى است‏
در قديم خصوصاً در اوايل تدريس رشته حقوق رومى - ژرمنى در دانشگاه‏ها، مدتى دراز دكترين، منبع اساسى حقوق رومى - ژرمنى بوده كه به تدريج از اهميت آن كاسته شده‏است، تا جايى كه در اواخر قرن نوزدهم با ترويج قانون‏نويسى قانون جايگزين دكترين شد. اما امروزه نيز از آن‏جا كه اولاً: دكترين اصطلاحات و مفاهيم مورد استفاده قانون‏گذار را مى‏سازد و ثانياً: روش‏هاى كشف حقوق و تفسير قوانين را ايجاد مى‏نمايد نقش بسيار مهم و سازنده براى حقوق داشته و به عنوان يكى از منابع مهم حقوق، اگر چه منبع غير مستقيم، محسوب مى‏گردند.(61)

ب - دكترين و نظام حقوقى كامن‏لا:

دكترين در نظام حقوقى كامن‏لا پنجمين و آخرين منبع به حساب مى‏آيد، چنان‏كه گفته شده‏است:
از آن‏جا كه كامن‏لا و حقوق انگليس در مقايسه با حقوق رومى - ژرمنى كم‏تر مديون استادان دانشكده‏هاى حقوق بوده وبيش‏تر پيش‏رفت و تحول خود را مديون قضات مى‏باشد، دكترين در اين نظام حقوقى داراى اهميتى به مراتب كم‏تر از اهميت دكترين در اروپاى برى‏(62) است. البته اين بدان معنا نيست كه دكترين هيچ نقشى در منابع حقوق انگليس ندارند. در انگليس بعضى از آثار علماى حقوق كه البته آن‏ها نيز توسط قضات نوشته شده‏اند به عنوان كتب معتبر شناخته شده‏اند. كتب اشخاصى چون گلنويل، براكتون، ليتلون، كوك و...
البته با تحولات بنيادى اخير در حقوق انگليس، خصوصاً رها شدن آن از قيد نظام تشريفاتى و توجه بيش‏تر به قانون و دانشكده‏هاى حقوق و آمدن قضات از دانشگاه‏ها، نقش دكترين در اين نظام حقوقى بيش از گذشته شده‏است، اگر چه هنوز به عنوان آخرين منبع حقوق در سلسله مراتب جاى دارد.(63)

ج - دكترين و فقه:

در نظام حقوقى اسلام(فقه) توجه به نظريات علما و فقها از جهات گوناگون اهميت فراوان دارد. در اين نظام حقوقى چون متون مقدس (كتاب و سنت) وجود دارد عقايد علما از جهت فهم و درك و برداشت و تفسيرى كه از آن متون دارند - خصوصاً هر چه به زمان صدور آن متون نزديك‏تر باشند - داراى ارزش علمى زيادى است. در اين صورت توجه به عقايد علما بيش‏تر جنبه طريقى و تفسيرى دارد، كه در فهم صحيح موضوع و حكم مى‏تواند كمك كند.(64)
فقها در مباحث استدلالى براى به دست آوردن زمينه صحيح مطلب مورد نظر و استنتاج مناسب‏تر ناگزيرند آراى گذشتگان را ذكر و آن‏ها را نقد و بررسى كنند، حتى توجه به نظريات مذهب مخالف با مذهب مجتهد، براى شناخت زمينه صدور روايات، امرى است كه در نزد گروهى از فقها لازم و ضرورى است. شهيد صدر براى اثبات و يافتن سيره عقلايى معاصرين با معصوم(ع) طرقى را پيش‏نهاد مى‏كند و از جمله مى‏فرمايد:
هم‏چنين امكان دارد كه ثبوت سيره از فتاواى جمهور در محدوده معاملات استفاده شود، چه اين‏كه احياناً اين فتاوا منتزع از وضعيت عام مرتكر عقلايى مى‏باشد...(65).
دكترين در فقه ممكن است خود به صورت مستقيم از منابع فقه به شمار آيد و كشف حكم شرعى نمايد و اين در وقتى است كه آن را با اجماع مقايسه كنيم كه بعضى از صورت‏هاى آن در نزد بعضى از مكاتب فقهى حجت است. گرچه دكترين در حقوق ممكن است به عقيده يك حقوق‏دان نيز اطلاق شود، به عبارتى دكترين ممكن است در مواردى شبيه اجماع باشد، ولى لزومى ندارد اجماع باشد.(66)
از زاويه‏اى ديگر بحث از دكترين در حقوق، وجه تشابهى هم با مباحث شهرت فتوايى‏(67) در فقه و اصول دارد. چنان‏كه گفتيم به دليل نياز به كشف حكم شرعى از طرق معتبر در فقه - حداقل در نظر عده‏اى - شهرت فتوايى به خودى خود نمى‏تواند از منابع فقه به شمار آيد، گرچه منبع غير مستقيم براى فهم و تفسير متون باشد، ولى بعضى از صاحب‏نظران شهرت فتوايى را با قيود خاص از منابع مستقيم فقه قرار داده‏اند و در نتيجه اهميت والايى را براى آرا و عقايد فقها قائل شده‏اند. در تقريرات درس خارج اصول مرحوم آيتالله بروجردى مى‏خوانيم:
... قول به حجيت شهرت فتوايى بنفسه و مستقلاً در مسائل اصليه‏اى كه نقل به الفاظ شده‏است، بيان‏گر آن است كه اين شهرت از ائمه(ع) تلقى شده‏است .(68)
ايشان مسائل فقهى را به سه دسته تقسيم مى‏نمايند و دسته اول را مسائل اصلى مأثوره از ائمه(ع) مى‏داند كه اصحاب در كتبى كه به همين قصد نوشته شده بوده، خصوصِ منقولات از ائمه(ع) را ذكر مى‏كردند، گرچه به صورت روايات نياورده باشند؛ مثل مقنع، هدايه، مقنعه، نهايه، مراسم، كافى، مهذب و امثال آن و شهرت در اين قسمت را موجب وثوق به قول معصوم(ع) مى‏دانند.(69) بنابراين از اين جهت عقايد فقها يا همان دكترين داراى اهميت چند برابر در فقه مى‏شود.

مقايسه جايگاه دكترين در فقه و حقوق

درپايان رابطه فقه وحقوق در منبع دكترين را، در نكاتى چند جمع‏بندى مى‏نماييم.
1 - دكترين در فقه و حقوق داراى اهميت فراوان است.
2 - دكترين گرچه در حقوق معمولاً از منابع غيرمستقيم شمرده مى‏شود، ولى در فقه هم از منابع مستقيم است و هم غير مستقيم البته با شرايط و قيود خاص خود.
3 - نقش تفسيرى و زدودن ابهام و اجمال توسط دكترين از متون مقدس و قانونى عملى مشترك در فقه و حقوق است.
4 - شخصيت علمى پديدآورندگان دكترين، در اهميت علمى آن نظريات، چه در فقه و چه در حقوق، بى‏تأثير نيست.
5 - حقوق‏دانان مسلمان هنگام بحث و استدلال در متون قانونى، عقايد فقها و آراى ايشان را مورد استفاده و نقد و بررسى قرار مى‏دهند و آراى فقهاى مسلمان براى ايشان به منزله دكترين در ديگر نظام‏هاى حقوقى مى‏باشد. استفاده از آراى علماى فقه به خصوص در مباحث حقوق خصوصى جزء لاينفك استدلال‏هاى حقوقى است و اين امر در همه كشورهاى اسلامى كه فقه را از منابع قانون‏گذارى خود قلمداد كرده‏اند امرى رايج و متداول است و كتب حقوقى سرشار از اين نمونه استنادها و استدلال‏هاى فقهى مى‏باشد.

گفتار دوم: منابع غير مشترك (خاص)


منابعى كه تاكنون از آن‏ها بحث شد منابعى بود كه در فقه و حقوق على‏رغم اختلافات فراوان مذاهب فقهى و حقوقى تقريباً حالت مشتركى داشت كه به صورت مستقيم و يا غيرمستقيم از منابع يا مصادر و يا ادله فقه و حقوق شمرده مى‏شدند. در اين ميان منابعى هست كه خاص هر يك از دو دسته فقه و حقوق مى‏باشد. البته اين بدان معنا نيست كه رابطه فقه و حقوق در اين منابع به حد تباين كلى برسد، بلكه ممكن است اين منابع با تعابير و ويژگى‏هاى خاص خود در هر يك از دو علم، البته در مقياس محدودترى نسبت به منابع مشترك فقه و حقوق، مورد استفاده قرار گيرند. با اين‏همه مواردى است كه ممكن است ادعا شود رابطه فقه و حقوق در آن‏ها تباين مى‏باشد.

1 - قرآن كريم

اساسى‏ترين منبع فقه اسلامى كتاب آسمانى قرآن كريم است و در درجه اول از اهميت قرار دارد. هر چند آيات‏الاحكام بخش كمى از قرآن كريم را به خود اختصاص داده است و مباحث حقوقى (غير عبادى) خود بخشى از آن آيات هستند، اما همان مقدار هم بسيار مورد استناد و استدلال در فقه قرار مى‏گيرد. چنان‏كه در مباحث قبل گذشت بخشى از احكام معاملات امضايى است، اگر گفته نشود همه آن سابقه قبلى داشته و در عرف و عادت مردم آن زمان رايج و متداول بوده است. در عين حال اسلام بعضى ديگر از احكام و قواعد حقوقى آن زمان را قبول نكرده و با عناوينى مانند حرام - اعم از تكليفى و وضعى - مردود اعلام نموده است.
وجود احكام امضايى در قرآن كريم، اين منبع را از اين كه منبع خاص فقه باشد، قدرى دور مى‏كند، ولى اين نكته بدان معنا نيست كه ديگر مكاتب و نظام‏هاى حقوقى براى وضع قوانين به قرآن مراجعه مى‏كنند، بلكه منظور آن است كه احكام و مقررات قرآنى در آن بخش كه مورد بحث ماست تافته‏اى جدا بافته از مجموعه قواعد و قوانين نيست مگر در مواردى خاص. علاوه براين، احكام امضايى قرآن مخصوص مواردى است كه يا در شرايع قبلى سابقه داشته‏است و يا عقل به معناى مستقلات عقليه آن را قبول دارد و يا اين‏كه سيره عقلاييه به معناى صحيح آن، آن را پذيرفته‏است. هم‏چنان‏كه تأثيرات مذاهب در وضع قوانين در همه نظام‏هاى حقوقى قابل انكار نيست،(70) و يكى از موارد بسيار مهم آن تأثير پذيرى عرف از مذهب و تأثيرگذارى آن در قواعد حقوقى است چنان‏كه گفته‏اند:
عرف شالوده هر قانونى است.(71)

2 - سنت

سنت يكى از منابع مهم فقه است كه اكثر احكام شرعى از آن طريق استنباط مى‏شود. سنت در نزد اماميه عبارت است از آن‏چه ازمعصومين(ع) به صورت قول و فعل و تقرير به اثبات رسيده و حجيت آن با شرايطى خاصى كه در روش‏شناسى فقه درباره آن صحبت خواهيم كرد، ثابت شده‏باشد. سنت در نزد اهل‏سنت به قول و فعل و تقريرى اطلاق مى‏شود كه از نبى‏اكرم(ص) صادر شده‏باشد و بعضى از ايشان نسبت به صحابه رسول اكرم(ص) نيز همين نظر را دارند.(72)
سنت اگرچه در بخش مسائل حقوقى داراى احكام امضايى زيادى است و موارد تأسيسى كم‏تر در آن به چشم مى‏خورد، و همين امر مانع از جدايى و تباين كلى در محتوا بين سنّت و منابع حقوقى مى‏شود، ولى چنان‏كه معلوم است اين منبع از منابع اختصاصى حقوق اسلامى مى‏باشد.(73)

3 - اجماع

يكى ديگر از منابع فقه اجماع مى‏باشد. در تعريف اجماع، اقسام آن و حجيت آن مطالب زياد و در عين حال بسيار متفاوت گفته شده‏است كه از ذكر آن در اين‏جا خوددارى مى‏كنيم.(74) از نظر اماميه اجماع فقط از اين جهت كه اتفاق علما در فتوايى باشد هيچ ارزشى ندارد، مگر آن‏كه كاشف از قول معصوم(ع) باشد. در اين مورد گفته شده‏است:
در نزد اماميه اجماع به عنوان يك دليل مستقل در مقابل كتاب و سنت نيست بلكه حجيت در واقع از قول معصوم(ع) است كه اجماع آن را كشف مى‏كند.(75)
اهل‏سنت در حجيت اجماع نظر واحدى ندارند و هر كدام بخشى از آن را قبول دارند، مثل اجماع صحابه، اجماع علماى هر عصر، اجماع اهل مدينه، اجماع اهل كوفه و...(76)
با مطالبى كه گفته شد طبق نظر اماميه اجماع از منابع اختصاصى فقه مى‏شود، ولى مواردى از اجماع در نزد اهل‏سنت مثل اجماع اكثريت علما، شبيه دكترين در نظام‏هاى حقوقى است گرچه در دكترين اكثريت شرط نيست.(77) به هر حال اجماع در ميان نظام‏هاى حقوقى جايگاهى ندارد و نظر اماميه در اين قسمت پذيرفته‏تر است. براى نمونه در كتاب «مكتب‏هاى حقوقى در حقوق اسلام» مى‏خوانيم:
در ساير سيستم‏هاى حقوقى جهان اساساً چيزى به عنوان اجماع ديده نمى‏شود و در واقع آن‏ها نيز مخالف اجماع هستند. توجيه اجماع از نظر علمى مقدور نيست به همين جهت اماميه در دو قرن اخير به خوبى متوجه نقص اجماعات شده‏است.(78)

4 - قياس

از منابع ديگر فقه با همه اختلافاتى كه در تعريف و حجيت آن وجود دارد قياس مى‏باشد. قياس معانى اصطلاحى متفاوتى دارد.(79) «برخى از علماى اصولى اماميه در تعريف قياس گفته‏اند: قياس عبارت است از سرايت دادن يك حكم از موضوعى به موضوع ديگر كه شاهد آن است».(80) در قياس وجود چهار ركن لازم دانسته شده‏است:
الف - مقيس عليه در موردى كه نص قانون، حكم آن را بيان كرده‏است؛
ب - مقيس يعنى موردى كه حكم آن مجهول است؛
ج - حكم شرعى اصل (يا همان مقيس عليه)؛
د - وجه تشابه بين مقيس و مقيس عليه (يا همان فرع و اصل).
گروهى از عامه، وجود هر نوع تشابه را كافى مى‏دانند و حكم را از موضوعى به موضوع ديگر تسرى مى‏دهند، ولى در نزد گروهى از اماميه كه همه اصولى‏ها و گروهى از اخبارى‏ها را شامل مى‏شود، مواردى از قياس كه مورد قبول واقع شده‏است حجيت آن موارد از باب حجيت خود قياس نمى‏باشد، بلكه از باب حجيت سنت، عقل و حجيت قطع يا ظن اطمينانى‏است و يا از باب به‏كارگيرى يك روش متفاهم و متداول عرفى است. اين موارد شامل قياس منصوص العلة، قياس اولويت و قياس تنقيح مناط قطعى مى‏باشد كه در اين صورت منظور از قياس، قياس مصطلح نمى‏باشد، بلكه اتخاذ روشى است كه تقريباً در همه نظام‏هاى حقوقى وجود دارد؛ زيرا اگر در قانون بيايد «معامله با، اشخاصى كه بالغ و يا عاقل يا رشيد نيستند به واسطه عدم اهليت باطل است»(81)، «راه قياس كردن در اين ماده چنين است علت بطلان معامله محجورين، عدم اهليت است، پس ايقاعات محجورين هم به همين علت باطل است»(82) و اين طريق برداشت از ماده قانونى و تسرى آن به موارد مشابه به دليل وجود علت حكمى كه منصوص است در همه جا رايج و متداول است و در واقع اين عمل يك قياس و استنتاج منطقى است كه شيوه عمومى براى هر مكتب و مرام حقوقى مى‏تواند باشد.
چنان‏كه در دلالت و مفهوم اولويت نيز همين نكته وجود دارد و استفاده از مفهوم اولويت يا مفهوم موافق يك عمل و متد و روش است، نه يك منبع و هيچ مكتب حقوقى بى‏نياز از آن نيست. در كتاب منطق حقوقى مى‏خوانيم:
نظريه‏پردازان جديد در برابر قانون طبيعى كه خاستگاه الهى دارد و در عين حال ميان مردم به عنوان موجودات داراى عقل، مشترك است مفهومى جديد از عقل را قرار مى‏دهند. اين مفهوم زيربناى فرضيه عقلانيت قانون‏گذار است. اين فرضيه روش‏شناسانه، كه مبناى تفسير قانون است، معتقد است كه قانون‏گذار با زبانى كه به كار مى‏برد آشناست و عارف به نظامى است كه قانونش در حيطه آن قرار مى‏گيرد. اين قانون‏گذار درصدد حفظ هم‏آهنگى نظام است و كار بيهوده نمى‏كند و وسايل را با اهداف دم‏ساز مى‏كند، و در قالب مرجّحات پذيرفته شده به استدلال مى‏پردازد و از روش‏هاى وحدت ملاك، قياس بالاولويه و مفهوم مخالف بهره مى‏گيرد.(83)
به نظر مى‏رسد اين‏كه اماميه قياس را از منابع نمى‏شمارد و موارد مورد قبول آن را هم از راه‏هاى ديگر تأييد مى‏كند، مناسب‏تر با روش و مرام نظام‏هاى حقوقى متداول باشد و شايسته است مباحث قياس در زمره مباحث متدلوژى فقه و حقوق مورد مقايسه و ارزيابى قرار گيرد. در هر صورت در نظام‏هاى حقوقى قياس به عنوان يك منبع حقوقى مطرح نيست و حقوق‏دانان بدين امر تصريح دارند كه: «در مورد قياس بايد بگوييم كه امروزه به عنوان يك روش تفسير مورد استفاده است؛ يعنى در مواردى كه قانون ساكت است و نصى وجود ندارد قاضى گاهى يا با استفاده از وحدت ملاك يا با استفاده از قياس راه حلى را به دست مى‏آورد»(84) لذا قياس حتى به عنوان يك روش، ابزارى در دست مجرى قانون است نه واضع آن.
نكته ديگر اين‏كه عمل به قياس، حال هر گونه تفسيرى از آن داشته باشيم، موارد معينى را در برمى‏گيرد و معمولاً در بخش حقوق مدنى از آن استفاده مى‏شود و به دليل حاكم بودن اصل برائت در مسائل كيفرى و قاعده «تدرء الحدود بالشبهات» جايى براى قياس در اين مسائل باقى نمى‏ماند(85). گرچه گروهى از اهل‏سنت كه قياس را به طور كامل قبول كرده‏اند در امور كيفرى هم عمل به قياس را جايز مى‏شمارند(86) و اين شايد به دليل آن است كه ايشان قياس را از منابع در كنار سنت و اجماع و عقل قرار داده‏اند(87).
از همين مقدار مختصر و كوتاهى كه در مورد قياس گفته شد و مقايسه‏هايى كه انجام گرديد معلوم مى‏شود اين بحث جاى كار بيش‏تر و صحنه مطالعه گسترده‏ترى را لازم دارد كه نتايج و ثمرات عملى نيكى را نيز به همراه خواهد داشت؛ چيزى كه ممكن است پرداختن به آن ما را از اصل موضوع تحقيق بازدارد، لذا سزوار است اين بحث مستقلاً به صورت تطبيقى مورد بررسى قرار گيرد.

5 - استحسان

استحسان كه فى الجمله يكى از منابع فقه اسلامى در نظر اهل‏سنت مى‏باشد، داراى معانى متعددى است، از آن جمله گفته‏اند:
استحسان عبارت است از دليلى كه در نزد مجتهد پسنديده آيد ولى مجتهد از توصيف يافته ذهنى خويش ناتوان باشد (يدرك و لايوصف)(88)
و شاطبى از مالكيه نقل كرده‏است:
استحسان عمل به اقوا دليلين است.(89)
و ابن‏قدامه سه تعريف از استحسان كرده‏است:
الف - عدول كردن به حكم يك مسئله از نظاير آن مسئله به سبب دليل خاص؛
ب - آن‏چه كه مجتهد آن را با عقل خود حسن شمارد؛
ج - دليلى كه در ذهن مجتهد خطور كند ولى نتواند آن را وصف كند.(90)
بعضى عمل صحابه را از موارد استحسان ذكر كرده‏اند. شاطبى آن‏جا كه معناى سنت را به عمل صحابى نيز تسرى مى‏دهد، مى‏گويد:
...تحت اين عنوان مصالح مرسله و استحسان نيز قرار مى‏گيرد، چنان‏كه حد خمر و ضمانت اهل حرف و صنايع و جمع‏آورى مصاحف و وادار كردن مردم به يك قرائت... از طريق صحابه اعمال شد.(91)
اما استحسان از نظر اماميه از منابع فقه نمى‏باشد و ما يك مورد از موارد مخالفت با آن را ذكر مى‏كنيم:
محقق قمى در كتاب گران‏قدر خويش «قوانين الاصول» چهار دليل در رد استحسان آورده‏است:
الف - اعتبار استحسان داراى دليل شرعى قابل پذيرش نيست؛
ب - استحسان ظن معتبر به حكم شرعى را افاده نمى‏كند؛
ج - بر عدم اعتبار استحسان اجماع اقامه شده‏است؛
د - روايات بيان‏گر نهى از حكم بر طبق استحسان است.(92)
اگر قرار باشد در مورد استحسان يك كار تطبيقى انجام شود بايد گفت: با توجه به موارد و تعاريف و ادله استحسان كه در بعضى از كتب آمده‏است،(93) استحسان در نظام‏هاى حقوقى و فقه اماميه و بعضى از مذاهب فقهى اهل‏سنت به عنوان يك منبع حقوقى شناخته نشده‏است و از اين جهت اين نظام‏هاى فقهى و حقوقى با هم مشترك هستند در مقابل مواردى از استحسان نيز وجود دارد كه به نظر مى‏رسد در بين همه مذاهب و فرق و نظام‏هاى حقوقى مشترك باشد.
هر گاه استحسان بازگشت به ظاهر دليل لفظى باشد و يا اين‏كه مراد از استحسان خصوص اخذ به قوى‏ترين دليل باشد اشكال فوق (ادله عدم اعتبار) وارد نيست، ولى در چنين فرضى نمى‏شود آن را دليل مستقل در برابر كتاب و سنت قرار داد.(94)
چنان‏كه بعضى از موارد استحسان نيز مستند به عرف عام يعنى سيره و بناى عقلاييه مى‏باشد كه در فقه اماميه از طريق حجيت سنت و يا حجيت عقل ثابت شده‏است و در نظام‏هاى حقوقى ديگر نيز از باب عرف و عادت و يا عقل، جزء منابع شمرده مى‏شود.(95) مواردى از استحسان هم كه مستند به ظهورات لفظى است در واقع يك بحث متدلوژى و روش‏شناسى است كه همه نظام‏هاى حقوقى از آن استفاده مى‏كنند.(96) البته اقسامى از استحسان در نزد اهل‏سنت، مورد قبول هيچ نظام حقوقى نمى‏باشد. چنان‏كه گفته شده‏است:
تكيه بر استحسان موجب هرج و مرج در احكام فقهى است، چرا كه هر مجتهدى حق دارد با در نظر گرفتن جهات خاص مسئله‏اى را از نظاير و اشباهش جدا سازد و قانونى وضع كند و با توجه به اين‏كه اين قانون‏گذارى حتى در دنياى امروز در اختيار مجمع و گروه معينى نيست و هيچ‏گونه برنامه منسجمى ندارد، بلكه به تعداد فقها، مجلس قانون‏گذارى تصوير مى‏شود! به‏كل، نظامات اجتماعى را در هم مى‏ريزد و قوانين فقهى به تعداد مجتهدين خواهد بود...(97).

6 - مصالح مرسله

از ديگر منابع در نزد بعضى از مذاهب فقهى مصالح مرسله مى‏باشد. در اصطلاح گروهى از انديشمندان اهل‏سنت، مصالح مرسله عبارت است از: تشريع حكم براى حوادث واقعه و پديده‏هاى نو بر مبناى رأى و مصلحت انديشى در مواردى كه به عنوان كلى و يا جزئى نصى وارد نشده‏باشد.(98) البته استفاده از آن داراى محدوده و شرايطو ضوابط خاصى است‏كه دكتر محمصانى به‏خوبى آن را بيان‏كرده‏وگفته‏است:
اگر شريعت در بطلان يا اعتبار مصلحت سكوت كند؛ يعنى ادله شرعيه مصلحت امرى را بيان نكند، جاى اين سؤال پيش مى‏آيد كه آيا حق تحقيق در علت آن را داريم يا نه؟ امام مالك آن را جايز دانسته و پى بردن به علل و درك مصلحت‏ها را سرچشمه‏اى براى قانون‏گذارى شمرده و آن را مصالح مرسله نام‏گذارى كرده‏است... و اين اصل جديد بايد سه شرط را داشته‏باشد: نخست بايد مسئله از مسائل معاملاتى باشد نه از امور تعبدى تا عقل بتواند در آن عرض اندام كند، دوم مصلحتى كه تشخيص داده مى‏شود بايد با روح شريعت سازگار باشد به صورتى كه تعارضى با هيچ يك از ادله شرعى نداشته‏باشد، سوم اين‏كه، مصلحت از قبيل ضروريات يا نيازمندى‏هاى زندگى باشد نه از قسم كماليات، چه دسته اول يعنى ضروريات مربوط به صيانت دين و جان و عقل و نسل و مال است و دسته دوم مربوط به هرگونه نيازمندى‏هاى زندگى مى‏باشد، ولى دسته سوم، يعنى كماليات، به امور تزيينى و به اصطلاح امروزه به اشياى لوكس بستگى پيدا مى‏كند.(99)
بحث درباره تعريف مصالح مرسله و حجيت آن و دايره شمول و نظرات فقها و علما و مذاهب در مورد آن بسيار زياد و گسترده است. براى اين‏كه بتوانيم هر چند مختصر مبحث مصالح مرسله را از جوانب مختلف با منابع حقوق مقايسه كنيم چند نكته را بيان مى‏نماييم:
اول: محل به كار بستن مصالح مرسله قلمرو خارج از عبادات (عادات) است؛ زيرا در قلمرو عبادات تشخيص مصالح ميسر نمى‏شود.(100)
دوم: بعضى از مواردى كه از مصالح مرسله شمرده شده‏است مربوط به حجيت عقل مى‏باشد كه اگر وجود مصلحت در آن قطعى باشد و تلازم بين حكم عقل و شرع هم پذيرفته شود آن موارد از احكام شرعى خواهند بود، و اين بدين معناست كه اساس احكام شرعى بر مصالح و مفاسد است كه اكثر مذاهب فقهى آن را قبول دارند و در ديگر نظام‏هاى حقوقى نيز قابل پذيرش است.
سوم: نظرات اين مكتب تا حدودى با نظريه مكتب مصلحت‏گرايى در حقوق كه در بخش مبانى فقه و حقوق توضيح آن خواهد آمد، هم‏خوانى دارد.
چهارم: اماميه مصالح مرسله را قبول ندارد و از اين جهت شبيه ديگر نظام‏هاى حقوقى است. در كتاب «مكتب‏هاى حقوقى در حقوق اسلام» آمده‏است: چرا در سيستم‏هاى حقوقى ديگر جهان دم از مصالح مرسله نمى‏زنند؟ به كار بستن مصالح مرسله براى يك سيستم حقوقى لائيك خطرات فراوان دارد؛ زيرا اين يك نوع قانون‏گذارى است نه استنباط از قانون.(101)

تذكر يك نكته

هم‏چنان‏كه گذشت اكثر منابع غير مشترك به اهل سنت اختصاص داشت. وقتى به تاريخ ايجاد آن منابع مى‏نگريم مى‏بينيم كه حاكمان و دولت‏مردان براى رفع مشكلات حكومتى از اين ابزار استفاده مى‏كرده‏اند كه امر معقولى هم بوده‏است، حال نكته قابل ذكر و بسيار مهم اين است كه عدم توجه به منابع و ابزار خاص فقه حكومتى و جدا نساختن آن از علم فقه اين مشكل را ايجاد كرده‏است كه ابزارى مثل استحسان، مصالح مرسله و سد ذرايع كه در دست حكومت براى ايجاد نظم عمومى و عدالت داده شده‏بود به دست هر فقيه در ابواب مختلف فقه داده شود، و نتايج ناخوش آيندى را به بار آورد. بنابراين، اين‏كه حكومت طبق مصحلت انديشى قانونى را وضع كند با اين‏كه هر كس بتواند در احكام فقهى طبق مصلحت انديشى حكمى دهد، فرق است، و به همين دليل است كه ابزارهاى فوق به يك معنا اصلاً در سيستم‏هاى حقوقى دنيا به عنوان منبعى در دست حقوق‏دانان نمى‏باشد، بلكه مراجع قانون‏گذارى موظف‏اند رعايت - مثلاً - مصالح را بكنند.
اختياراتى كه به حاكم و قواى مقنّن داده مى‏شود، تا بر طبق ضوابطى قانونى وضع كنند با آن‏چه كه اهل‏سنت مى‏گويند و همان موجب ناهم‏آهنگى با ديگر مكاتب حقوقى مى‏شود، فرق دارد و اين ناشى از همان خلط اوليه‏اى است كه اتفاق افتاده‏است؛ به عبارت روشن‏تر، حكم حاكم اسلامى خود يك منبع حقوقى مستقل براى شرايط و زمان و مكان خاص است، و بيرون كشيدن يك سرى اصول كلى از اختيارات حاكم و تسرى آن به موارد ديگر اشتباهى بزرگ است. اين مقدار از اختيارات حاكم در همه نظام‏هاى حقوقى با عناوين مشابه و غيرمشابه با آن‏چه گفتيم وجود دارد.
منبع ديگرى در فقه به نام سدذرايع وجود دارد كه از منابع فقه عامه است و از توضيح آن خوددارى مى‏كنيم، زيرا خلاصه مطلب در آن، همين نكاتى است كه الآن متذكر شديم؛ يعنى بخشى از احكام سد ذرايع در غير مستقلات عقليه (استلزامات عقليه) مطرح مى‏شود كه بحث و مقايسه آن گذشت و بخشى هم به عنوان اختيارات حاكم است، چنان‏كه گفته‏اند:
در عصر ما بسيارى از ممنوعيت‏هاى رانندگى نخست جزء مباحات بود كه چون غالباً منشأ خسارت و ضرر مى‏شود به فكر افتادند و از باب سد ذرايع آن‏ها را ممنوع كردند.(102)
سؤال ما اين است كه آيا درست است براى رتق و فتق امور زندگى مردم و تنظيم يك سرى قوانين شكلى و اثباتى، دست به دامن منبعى به نام سد ذرايع شويم و آن را به همه فقه گسترش دهيم؟

1. ر.ك: محمدباقر صدر، دروس فى علم الاصول، ج‏2، ص‏152.
2. همان.
3 .Common law .
4. ر.ك: مكرمى، جزوه حقوق تطبيقى، قسمت دوم، ص‏124.
5. همان، ص‏14.
6 .Jubicail .
7 . Code ;Act .
8 .Custom .
9 .Reason .
10 .Doctrin .
11. ر.ك: مكرمى، جزوه حقوق تطبيقى، قسمت دوم، ص 68.
12. ر.ك: رضا علومى، كليات حقوق، ص 13.
13. ناصر كاتوزيان، مقدمه علم حقوق، ص‏109.
14. حسين نجوميان، مبانى قانون‏گذارى و دادرسى، ص‏157.
15. ر.ك: محمود سلجوقى، نقش عرف در حقوق مدنى ايران، ص‏18.
16. همان، ص‏19.
17. ص‏73.
18. محمدحسين ساكت، ديباچه‏اى بر دانش حقوق، ص‏352.
19. همان، ص‏161.
20. مكرمى، جزوه حقوق تطبيقى، قسمت دوم، ص‏128.
21. حسين نجوميان، مبانى قانون‏گذارى و دادرسى، ص‏157.
22. همان، ص‏59.
23. ر.ك: محمدجعفر جعفرى لنگرودى، دانش‏نامه حقوقى، ج‏2، ص‏57 به بعد و همان، مكتب‏هاى حقوقى در حقوق اسلام، ص‏89 به بعد.
24. ر.ك: محمدكاظم خراسانى، كفاية الاصول، ج‏1، ص‏33.
25. محمدرضا مظفر، اصول الفقه، ج‏1، ص‏38.
26. سيدابوالقاسم خوئى، محاضرات فى اصول الفقه، ج‏1، ص‏184.
27. ر.ك: حسينعلى منتظرى ، نهاية الاصول (تقريرات درس آيتاللَّه حسينى بروجردى)، ج 1، ص‏56.
28. محمدعلى كاظمى، فوائد الاصول، ج‏3، ص‏192 .
29. براى نمونه ر.ك: محمدرضا مظفر، اصول الفقه، ج‏2، ص‏154 و 155.
30. براى نمونه ر.ك: محمدحسن آشتيانى، بحر الفوائد، جزء3 (مبحث حجيت استصحاب)، ص‏52 و محمدحسين طباطبائى، حاشيه كفايه، ص‏206.
31. ر.ك: محمدرضا مظفر، همان، ج‏2، ص‏156.
32. يعنى اگر مثلاً شك كرديم در عقد مضاربه ذكر مدت شرط است يا نه بايد رجوع به عرف شود، چون مضاربه عقدى است كه شارع آن را امضا كرده‏است.
33. محمدجعفر جعفرى‏لنگرودى، مكتب‏هاى حقوقى در حقوق اسلام، ص‏72.
34. مرتضى انصارى، مكاسب، ص‏83.
35 .Brod interpretation .
36. محمدجعفر جعفرى‏لنگرودى، مكتب‏هاى حقوقى در حقوق اسلام، ص‏91.
37. براى نمونه ر.ك: محمدرضا مظفر، اصول الفقه، ج‏2، ص‏154.
38. احمد واعظى، مقاله«نقش عرف در استنباط فقهى»(مجموعه آثار كنگره بررسى مبانى فقهى حضرت امام خمينى، ج‏9، ص‏33).
39. محمدجعفر جعفرى‏لنگرودى، مكتب‏هاى حقوقى در حقوق اسلام، ص‏124.
40. مكرمى، جزوه حقوق تطبيقى، قسمت دوّم، ص‏75.
41. ر.ك: همان.
42. همان، ص‏179
43. ر.ك: همان، ص‏129.
44. ر.ك: محمدرضا مظفر، اصول الفقه، ج‏2، ص 115 و 116.
45. ر.ك: محمدجعفر جعفرى‏لنگرودى، مكتب‏هاى حقوقى در حقوق اسلام، ص‏118.
46. محمد ابراهيم جناتى، منابع اجتهاد در ديدگاه مذاهب اسلامى، ص‏240.
47. ر.ك: همان، ص‏245.
48. ر.ك: محمدتقى حكيم، الاصول العامه للفقة المقارن، ص‏282 و محمدجعفر جعفرى‏لنگرودى، همان، ص‏124.
49. محمدرضا مظفر، اصول الفقه، ج 1، ص 207.
50. ر.ك :محمد بن‏زهره، الامام الصادق، ص‏503.
51. حسين نجوميان، مبانى قانون‏گذارى و دادرسى، ص‏67.
52. ر.ك: رنه داويد، نظام‏هاى بزرگ حقوقى معاصر، ص‏99.
53. ر.ك: مكرمى، جزوه حقوق تطبيقى، قسمت دوّم، ص‏73.
54. همان، ص‏73.
55. حسين نجوميان، مبانى قانون‏گذارى و دادرسى، 66.
56. محمدجعفر جعفرى‏لنگرودى، مكتب‏هاى حقوقى در حقوق اسلام، ص‏181.
57. همان، ص‏182.
58. ناصر كاتوزيان، مقدمه علم حقوق، ص‏201.
59. همان، ص 206.
60. همان.
61. مكرمى، جزوه حقوق حقوق تطبيقى، قسمت دوّم، ص‏75.
62. Europe Continenate؛ منظور اروپاى به جز انگلستان است.
63. مكرمى، جزوه حقوق تطبيقى، قسمت دوم، ص‏129.
64. تفصيل اين مطالب در مباحث متدولوژى فقه خواهد آمد.
65. محمدباقر صدر، دروس فى علم الاصول، ج‏2، ص‏179.
66. ر.ك: سيدحسين صفائى، ميزگرد علم حقوق - اوضاع كنونى و راهبردها (مجله دانشگاه انقلاب، ش‏105، ص‏25 - 26).
67. شهرت فتوايى در مقابل شهرت روايى است و به اين معنا است كه فتوايى در نزد فقها شايع باشد ولى به حد اجماع نرسيده باشد (ر.ك: محمدرضا مظفر، اصول الفقه، ج‏2، ص‏145).
68. حسينعلى منتظرى، نهاية الاصول(تقريرات درس آيتاللَّه حسين بروجردى)، ج‏2، ص‏543.
69. ر.ك: همان، ص‏544.
70. ر.ك: درآمدى برحقوق اسلامى، ص‏94 به بعد (در اين بخش مطالب جالب و متنوعى جمع‏آورى شده‏است).
71. ر.ك: ارمان كوويليه، مقاله «جامعه‏شناسى قضايى» (حقوق و جامعه‏شناسى، ص‏26 - 27).
72. ر.ك: محمدتقى حكيم، الاصول العامه للفقه المقارن، ص‏122.
73. همان، ص‏119 به بعد.
74. ر.ك: محمدابراهيم‏جناتى، منابع اجتهاد از ديدگاه مذاهب اسلامى، ص‏181 به بعد؛ محمدرضا مظفر، اصول الفقه، ج 2، ص‏88 به بعد؛ محمد تقى حكيم، همان، ص‏255 به بعد و محمدجعفر جعفرى‏لنگرودى، مكتب‏هاى حقوقى در حقوق اسلام، ص‏97.
75. محمدرضا مظفر، همان، ص‏87.
76. ر.ك: محمدجعفر جعفرى‏لنگرودى، همان.
77. ر.ك: ابوالقاسم گرجى، ميزگرد علم حقوق - اوضاع كنونى و راهبردها (مجله دانشگاه انقلاب، ش‏105، ص‏25 - 26).
78. محمدجعفر جعفرى‏لنگرودى، همان، ص‏102.
79. ر.ك: محمدابراهيم جناتى، منابع اجتهاد از ديدگاه مذاهب اسلامى، ص‏254.
80. همان، ص‏255.
81. قانون مدنى، ماده‏112.
82. محمدجعفر جعفرى‏لنگرودى، مكتب‏هاى حقوقى در حقوق اسلام، ص‏89.
83. ش. پرلمان، مقاله «معقول و نامعقول در حقوق» (حسن حبيبى، منطق حقوقى و انفورماتيك حقوقى، ص‏56).
84. ابوالقاسم گرجى، ميزگرد علم حقوق، اوضاع كنونى و راهبردها، (مجله دانشگاه انقلاب، ش‏105، ص‏26).
85. ر.ك: همان، ص‏27.
86. ر.ك:محمدجعفر جعفرى‏لنگرودى، مكتب‏هاى حقوقى در حقوق اسلام، ص‏149.
87. ر.ك: محمد ابراهيم جناتى، منابع اجتهاد از ديدگاه مذاهب اسلامى، ص‏268.
88. همان .
89. محمدعلى تسخيرى، مقاله «الاستحسان المقارن» (مجله التوحيد، سال اول، ش‏3).
90. همان.
91. شاطبى، موافقات، جزء2، ج‏4، ص‏390.
92. محمدابراهيم جناتى، مقاله «جايگاه استحسان در منابع اجتهاد» (كيهان انديشه، ش 30).
93. ر.ك: محمدتقى حكيم، الاصول العامه للفقه المقارن، ص‏359 به بعد؛ صبحى محمصانى، همان، ص 156 به بعد و محمدابراهيم جناتى، منابع اجتهاد از ديدگاه مذاهب اسلامى، ص‏309 به بعد.
94. محمدابراهيم جناتى، منابع اجتهاد از ديدگاه مذاهب اسلامى، ص‏318.
95. ر.ك: همين كتاب، مباحث عرف.
96. ر.ك: ش. پرلمان، مقاله «معقول و نامعقول در حقوق»(حسن حبيبى، منطق حقوقى و انفورماتيك حقوقى، ص‏56).
97. ناصر مكارم شيرازى، «مقاله كاربرد استحسان در فقه عامه» (مجله نور علم، ش‏1، دوره دوم).
98. محمدابراهيم جناتى، همان، ص‏331.
99. صبحى محمصانى، فلسفه قانون‏گذارى در اسلام، ص‏160.
100. محمدجعفر جعفرى لنگرودى، مكتب‏هاى حقوقى در حقوق اسلام، ص‏162 به نقل از: موافقات، ج‏2، ص 251-225.
101. همان .
102. همان، ص‏166.

نام كتاب : رابطه فقه و حقوق