هدف اين نوشتار بررسى رابطه فقه و اخلاق است و از آنجا كه مباحثگوناگونى در اين راستا مطرحند تلاش شده است تا مقايسهاى بين فقه و اخلاقداشته و مبادى تصورى و تصديقى هر يك از آن دو را برشمرده و از اين طريقچگونگى رابطه بين دو علم فقه و اخلاق را به نحو اجمال تبيين كند.
بنابراين براى بررسى اين موضوع، در نوشتار حاضر نخستبرآن است تاكليات هر يك از دو عنوان را بيان نموده، سپس به مقايسه گزارههاى فقهى واخلاقى از جهت ماهيت، اخبار، انشاء و منشاء الزام بپردازد و در خاتمه نگاهىگذرا به شباهتها و تفاوتهاى اين دو علم خواهد داشت.
الف - تعريف فقه: فقه از نظر مشهور اهل لغتبه معناىفهم (1) است و در اصطلاح از نظر مشهور اصوليون شيعه واهل سنت عبارت است از احكام شرعى و فرعى از راه ادلهتفصيلى آن. (2)
ب - موضوع فقه: موضوع علم فقه عبارت است از افعالمكلفين و موضوعات خارجى كه به نوعى با افعال مكلفينارتباط پيدا مىكند همانند: نماز، روزه، حج، و... . (3)
ج - هدف علم فقه: هدف فقه علاوه بر پرورش روحانسان در سايه تامين سعادت دنيا و آخرت، اصلاح فرد وجامعه، ايجاد عدالت اجتماعى و حفظ حقوق امت اسلامىاست. (4)
د منابع فقه: امر يا امورى هستند كه از طريق آنها احكامو مقررات اسلامى كشف و در اختيار افراد و جامعه گذاشتهمىشود.
انديشيدن درباره مبانى، اهداف، منابع احكام و تمهيدديدگاههاى كلى در زمينه شيوه تحقيق و تفسير در علم فقه را«فلسفه فقه» يا «فقهشناسى» گويند كه از خارج نگاه ثانوى بهفقه داشته و به سؤال از چيستى علم فقه پاسخ مىدهد. (5) سه مسئله مهم به فلسفه فقه مربوط مىشود: 1- موضوعاتاحكام فقهى، 2- محمولات احكام فقهى، 3- تصديقاتگزارههاى فقهى.
واژه اخلاق از خلق و خلق به معناى «خوى» و «سرشت»است چنانكه در مصباحالمنير آمده است: «الخلق بضمتينالسجيه» (6) : «خلق با دو ضمه به معنى سرشت است» وعلماى اخلاق نيز تعريفى كه در اصطلاح براى خلق و اخلاقكردهاند قريب به معنايى است كه اهل لغت نمودهاند. ابوعلىمسكويه در اين باره مىگويد: «خلق حالى استبراى جانانسانى كه او را بدون فكر و تامل به سوى كارهايىبرمىانگيزد» (7)
الف - در تعريف علم اخلاق مرحوم نراقى مىگويد:«علم اخلاق دانش صفات مهلكه و منجيه و چگونگىموصوف شدن و متخلق گرديدن به صفات نجاتبخش ورها شدن از صفات هلاككننده مىباشد.» (8)
به نظر مىرسد كه اين تعريف، جامعترين تعريفى استكه از سوى علماى اخلاق درباره علم اخلاق ارائه شدهاست (9) زيرا در اين تعريف، روش از بين بردن اخلاقياتناپسند و كيفيتبدست آوردن صفات و ملكات خوب وزيبا، جزئى از علم اخلاق شمرده شده است. امر مهم نزدعالمان اخلاق اسلامى آراستن نفس به خلقهاى پسنديدهاست كه خود وسيلهاى استبراى تحقق صفات راسخ نيكودر جان آدمى، (10) برخلاف برخى از فيلسوفان و دانشمندانغربى كه علم اخلاق را مربوط به رفتار آدمى دانستهاند، نهسجاياى او. ژگس مىگويد:
«علم اخلاق عبارت است از تحقيق در رفتار آدمى، بدانگونه كه بايد باشد.» (11)
ب - موضوع علم اخلاق: علم اخلاق از صفات خوب وبد كه از طريق كارهاى اختيارى و ارادى در انسان قابل كسباست، بحث مىكند. چنين صفاتى موضوع علم اخلاقمىباشند. (12)
به نظر مىرسد موضوع علم اخلاق علاوه بر صفات وملكات، شامل انديشهها، كردارها و گفتارهاى انسان نيزمىباشد.
ج - هدف علم اخلاق: علماى اخلاق مهمترين هدفعلم اخلاق را تغيير خلق انسانها و تحول روحى آدمياندانستهاند. به عبارت ديگر غايت علم اخلاق مصون داشتنسلوك و رفتار انسانها از خطايا و انحرافات مىباشد بهنحوى كه در افعال و مقاصدش معتدل و از تقليدهاىكوركورانه و هواهاى نفسانى دور باشد. (13)
د - منابع علم اخلاق: منابع اخلاق در اسلام عبارتند از:1- قرآن، 2- سنت معصومين(ع)، 3- عقل،4- فطرت. (14)
فلسفه اخلاق علمى است كه از مبادى تصورى وتصديقى علم اخلاق بحث مىكند; يعنى فلسفه، اخلاق همتصورات و مفاهيمى را كه در علم اخلاق و گزارههاى آن بهكار مىروند و هم مسائلى را كه تصديقات و جملههاىاخلاقى، متوقف بر بررسى و حل آنها مىباشد، مورد بحثو بررسى قرار مىدهد. (15)
اخلاق اسلامى عبارت است از اخلاقى كه براساسوحى الهى و تعاليم انبيا و معصومين(ع) استوار باشد وداراى ويژگيهايى از قبيل جامعيت، مطلق بودن، ضمانتاجرايى و... باشد. مطالعه درباره اخلاق اسلامى را علماخلاق اسلامى مىگويند.
از جمله مباحث مهم در مورد گزارههاى فقهى اين استكه حقيقت آنها چيست و چه ماهيتى دارند.
اما قبل از ورود به اين بحث لازم است مقدمتا مفاهيمىكه در جملهها و گزارههاى فقهى به كار مىروند را موردتجزيه و تحليل قرار دهيم. مفاهيمى كه در قضاياى فقهى بهكار مىروند دو قسم هستند:
1- مفاهيمى كه در موضوع گزارههاى فقهى مورد استفادهقرار مىگيرند مثل مفهوم صلوة، زكات، صوم، اجاره، بيع،رهن، حدود و... .
2- مفاهيمى كه به عنوان محمول در گزارههاى فقهىاستعمال مىشوند مثل: واجب، حرام، مستحب و... .
در مورد الفاظ مستعمل در ناحيه موضوع، بين اصوليونبحثهاى مفصلى مطرح شده است. آنچه در اين مقام مورداهتمام است آنكه برخى از اصطلاحاتى كه در فقه كاربرددارند، هرچند ممكن است از عرف متداول اخذ شده باشند،ولى به علت داشتن يك مفهوم خاص در شرع، آنها را«حقيقتشرعى» مىنامند. (16) حقيقتشرعى يعنى اينكهلفظى در لسان شرع از معناى لغوى و عرفى خود عارى شدهو مفهوم خاص شرعى پيدا كرده است.
مطلب ديگرى كه در مورد مفهوم موضوعهاى به كاررفته در گزارههاى فقهى بايد به آن توجه شود آنكه مشهوراصوليون مىگويند رابطه الفاظ با معانى و اينكه با شنيدن ياديدن الفاظ، انسانها به معانى منتقل مىشوند، از نوع ارتباطذاتى، مثل ارتباط دود با آتش، نيستبلكه رابطه لفظ ومعنى، رابطهاى است اعتبارى و قراردادى. يعنى چنين اعتبارو قرارداد شده است كه هرگاه گوينده كلمهاى را استعمالكند، شنونده از آن كلمه معناى آن را برداشت نمايد. در بيناصوليون اين عمل; يعنى قراردادن الفاظ براى انتقال بهمعانى و مقاصد را، وضع گويند. (17)
گروهى از اصوليون بر اين باورند كه وضوع الفاظ براىمعانى شرعى، تعيينى است; يعنى شارع مقدس لفظى را درزمان مشخصى براى يك معناى خاص شرعى وضع نمودهاست و ديگران از او تبعيت نمودهاند. مثلا كلمه «صلوة» راكه از جهت لغوى به دعا اطلاق مىشد، توسط شارع براىمفهوم اعمال مخصوصه - نماز - وضع گرديد.
برخى ديگر عقيده دارند كه وضع اين الفاظ، تعينىاست; يعنى در اثر كثرت استعمال، كم كم به گونهاى شد كهوقتى شنونده اين لفظ را مىشنود، ذهن او به معناى شرعىآن منتقل مىگردد. به هرحال الفاظ استعمال شده در ناحيهموضوع گزارههاى فقهى، براى مفاهيم شرعى وضع شدهاندو اين معنى را حقيقتشرعى گويند.
اكنون بايد مفاهيم اتخاذ شده در ناحيه محمول را موردبررسى قرار دهيم. آنچه بر موضوعات شرعى بار مىشود«حكم شرعى» گفته مىشود و آن عبارت است از قانونصادره از سوى خداوند تعالى براى سامان بخشيدن بهزندگى مادى و معنوى انسانها. فرقى هم نمىكند كه جعلحكم مستقيما به فعل مكلف تعلق گيرد يا به خود او و ياچيزهاى ديگرى كه به نوعى با او ارتباط داشته باشند. (18)
ازآنجاكه قبل از ظهور اسلام و بعثت رسول خدا(ص) هماديان و شرايع ديگرى وجود داشته و هم بين مردم قواعد وقوانينى حاكم بوده است كه با ظهور اسلام برخى از آنها موردتاييد واقع شده و برخى تغيير داده شده و احكام جديدى نيزانشاء گرديده است، مىتوان احكام موجود در شريعتاسلام را به دو دسته كلى تقسيم كرد:
1- احكام تاسيسى: احكامى كه فاقد سابقه بوده وتوسط قانونگذار و شارع مقدس اسلام وضع گرديدهاند.
2- احكام امضايى: احكامى كه در شرايع سابق يا در بينمردم آن زمان مرسوم بوده و شارع مقدس يا عينا آنها راپذيرفته و يا با تغييرات مناسب آنها را امضاء و ابقاء نمودهاست. اكثر احكام عقود و ايقاعات در اسلام از اين قبيلهستند.
حاصل آنكه شارع مقدس با اراده تشريعى خود، احكامرا طى مراحلى (19) تاسيس يا امضاء نموده است.
احكام شرعى در تقسيم ديگرى به دو دسته تقسيممىشوند:
1- احكام تكليفى: احكامى هستند كه مستقيما به افعالمكلفين تعلق مىگيرند و رفتار انسان را در جوانب مختلفزندگى شخصى، عبادى، اجتماعى و... تقبيح و توجيهمىكنند احكام تكليفى پنج نوع هستند: (20) 1- وجوب،2- استجاب، 3- حرمت، 4- كراهت، 5- اباحه.
2- احكام وضعى: احكامى هستند كه مستقيما به رفتارو گفتار مكلف مربوط نمىشوند بلكه با قانونگذارى خاصبه طور غيرمستقيم بر اعمال و رفتار انسان، اثر مىگذارند،مانند زوجيت كه پيوند زناشويى بين زن و مرد را نظممىبخشد و طبعا به صورت غيرمستقيم بر اعمال انسان اثرمىگذارد. (21)
در تعداد احكام وضعى اختلاف است، برخى آن را درسببيت، شرطيت و مانعيت منحصر دانستهاند و عدهاى بهاين سه، عليت را نيز افزودهاند و برخى نيز تعداد آن را نهحكم دانستهاند و به جز آنچه ذكر شده، صحت، فساد، رخصت و عزيمت را نيز حكم وضعى دانستهاند. (22) باروشن شدن مفهوم اجمالى موضوعات و محمولهاىقضاياى فقهى، بايد ديد اين مفاهيم از چه سنخ مفاهيمىهستند.
اين مفاهيم از مفاهيم اعتبارى و فلسفى محسوبمىشوند زيرا حاكى از حيثيات و ويژگيهاى اشياى خارجىهستند كه از متن ذات آنها گرفته مىشود و به آنها حملمىگردد، بدون آن كه خود داراى ذاتى مستقل در كنار آنهاباشند. همچنانكه وابسته به اعتبار و پندار افراد نيستند، چراكه اگر حقيقت اين مفاهيم وابسته به پندار و اعتبار انسانهابود، مىبايست در صورت فقدان دستگاه ادراكى و نيروىجعل، موجود نباشد. (23) در نتيجه اعتبار اين مفاهيم گرچهدر گرو جعل و قرارداد است ولى به عنوان سمبلى براىروابط عينى و حقيقى ميان اعمال و رفتار انسانها و نتايجمترتب بر آنها در نظر گرفته مىشوند و در حقيقت، آن روابطتكوينى و مصالح حقيقى، پشتوانه اين مفاهيم تشريعى وقراردادى است. (24)
مفاهيم به كار گرفته شده در موضوع جملههاى اخلاقى،همانند موضوعات جملههاى فقهى، از جمله مفاهيمفلسفى هستند; يعنى پس از ملاحظه رابطه افعال اختيارىانسان با امر واقعى از آنها انتزاع مىشوند. بدين ترتيب سنخمفاهيم موضوع در جملههاى فقهى و اخلاقى يكسان است.
اينك براى مقايسه محمولها در جملههاى فقهى واخلاقى بايد محمول جملههاى اخلاقى را مورد بررسى قراردهيم.
فلاسفه اخلاق بر اين باورند كه هفت واژه است كه درشرايط خاصى يك جمله را اخلاقى مىكند. اين هفت واژهخود به دو دسته تقسيم مىشوند. دسته اول، مفاهيموظيفهاى و الزامى است كه عبارتند از: 1- بايد، 2- نبايد، 3-درست، 4- نادرست، 5- وظيفه.
دسته دوم، مفاهيم ارزشى است كه عبارتند از: مفهومخوب و بد.
شرط نخست اخلاقى بودن يك جمله آن است كهواژههاى مذكور در طرف محمول واقع شوند و اگر در طرفموضوع قرار گيرند جمله اخلاقى نيست. شرط ديگر آنكهواژههاى مذكور در معناى اخلاقى خود به كار روند نه معناىديگر. مثلا اگر گفته شود: «ورزش خوب است» اين يكجمله اخلاقى نيست، زيرا واژه خوب در مفهوم اخلاقىخود به كار نرفته است. (25)
با توجه به تقسيمبندى مفاهيم به كار رفته در علوم بهمفاهيم منطقى، مفاهيم ماهوى و مفاهيم فلسفى، بايد ديدكه هر يك از واژههاى اخلاقى فوق جزو كدام دسته ازمفاهيم هستند.
در مورد مفاهيم ارزشى مثل مفهوم خوب، بد، حسن وقبيح اين مطلب مسلم است كه اين مفاهيم وقتى درجملههاى اخلاقى به كار مىروند مربوط به افعال اختيارىانسانند. تنها در اين صورت است كه مذمت و سرزنش بهخاطر انجام كارهاى قبيح و بد و ستايش و تحسين به دليلانجام كارهاى خوب و حسن مفهوم پيدا مىكند. به عبارتديگر وقتى مىگوييم عملى خوب يا بد است، در واقعتناسب يا تغاير عمل ارادى و اختيارى انسان با هدف ومطلوب اصلى اخلاق لحاظ مىگردد و از آنجاكه اين تناسبو تغاير، رابطهاى واقعى ميان افعال و هدف مورد نظر اخلاقاست و نيز به اين لحاظ كه اين مفاهيم داراى منشا انتزاعواقعى هستند، بايد آنها را جزو مفاهيم فلسفى شمرد.
اما مفاهيم وظيفهاى كه عبارت بودند از بايد، نبايد،درست، نادرست و وظيفه، نيز در واقع مفاهيم فلسفىهستند و بيانگر رابطه واقعى و ضرورى ميان فعل اختيارىانسان با نتيجه مطلوب در اخلاق كه از آن به ضرورتبالقياس تعبير مىشود. (26) بدين ترتيب مفاهيم اخلاقى بهيك معنى نه عينى هستند و نه ذهنى و به معناى ديگر همعينى هستند و هم ذهنى.
عينى نيستند; يعنى داراى ماهيت و ذات مستقلى دركنار ساير ماهيات نمىباشند و اما به معناى ديگر عينىهستند; يعنى واقعا اين مفاهيم بيانگر واقعيت و حيثيتهستند كه در خارج و متن تكوين بر آن آثارى مترتب استكه به دلخواه انسان قابل تغيير نمىباشد و اين مفاهيماوصاف خارجى اشياء مىباشند. ذهنى نيستند; يعنى فقطساخته و پرداخته نيروهاى ادراكى انسان نبوده و مخلوقمحض ذهن نيستند، اما به معناى ديگر ذهنى هستند; يعنىبعد از دريافت مفاهيم اوليه و ماهيات متاصل، بايد در ذهنآنها را بررسى كرد و ويژگيهاى آنها را بازشناخت تا بتوان اينمفاهيم را از آنها انتزاع كرد و بدون يك فعاليت ذهنىنمىتوان به اين مفاهيم دستيافت. (27)
يكى از سؤالهايى كه هم در مورد گزارههاى فقهى و همدر مورد گزارههاى اخلاقى مطرح است اين است كه ماهيتاين قضايا از جهت اخبار و انشاء چگونه است؟
در ميان اصوليون درباره حقيقت انشاء و اخبار اختلافاست. به عنوان نمونه محقق خراسانى بر اين باور است كهتفاوت انشاء و اخبار در ناحيه مدلول تصديقى است و آن رااز مدلول استعمالى كلام خارج مىداند و مىگويد:
«اگر قصد از كلام دلالتبر ثبوت نسبتيا نفى آن درعالم خارج يا ذهن باشد خبر است و اگر قصد كلام ايجادمعانى به وسيله الفاظ باشد انشاء است». (28) برخى ديگرهمانند آيتالله خويى بر اين عقيدهاند كه اگر جمله به قصدحكايت از خارج گفته شود اخبار است و اگر به قصد طلبيا... باشد انشاء (29) اينك براى روشن شدن مطلب هر يكاز گزارههاى فقهى و اخلاقى را جداگانه مورد بررسى قرارمىدهيم:
الف: اخبارى يا انشايى بودن گزارههاى اخلاقى
گزارهها و جملههايى كه در علم اخلاق به كار مىروند دودستهاند:
1- جملههايى كه در قالب جملهها و گزارههاى اخبارىبيان مىشوند: مانند: «راستگويى خوب است».
2- گزارههايى كه به صورت جملههاى انشايى بيانمىگردند مانند: «شجاع باش» و «دروغنگو». (30)
مىتوان جملههاى نوع اول را در قالب جملههاى نوعدوم بيان كرد و گفت: «راستگو باش» و جملههاى نوع دوم رادر قالب جملههاى نوع اول بيان كرد و گفت «شجاعتخوب است»، «دروغگويى بد است.» (31)
يكى از مباحث اساسى در فلسفه اخلاق اين است كهاصل در جملههاى اخلاقى، اخبارى بودن آنهاستيا انشايىبودن آنها. آنچه مسلم است اصل در جملههاى اخلاقى،اخبار است زيرا علاوه بر اينكه جملههاى اخلاقى هموارهناظر به واقع بوده و خبر از واقعيتى مىدهند، اما اگر انشايىباشند پيامدها و نتايجى خواهد داشت:
1- در هر انشايى، انشاء كنندهاى لازم است. در اينصورت اين سؤال مطرح است كه انشاء و الزام كننده چهكسى مىباشد؟ خدا؟ عقل؟ فرد؟ يا جامعه؟
2- اگر جملههاى اخلاقى از سنخ جملههاى انشايىباشند بايد بين «بايدها» و «نبايدها» و «هستها» و«نيستها» تفكيك قائل شد.
3- انشايى بودن جملههاى اخلاقى بدين معناست كهاخلاق تابع نظر انشاء كننده آن است و اين مستلزم اعتقاد بهنسبيت احكام اخلاقى و مطلق نبودن آن خواهد بود كه اينخود پيامدهايى دارد كه نمىتوان آنها را پذيرفت.
ب - اخبارى يا انشايى بودن گزارههاى فقهى
احكام و قوانين فقهى داراى دو مرحله تشريع وقانونگذارى هستند:
1- مرحله تشريع: در اين مرحله خداوند متعال براساسمصالح، مفاسد و حكمتها در طى مراحلى; يعنى مراحلاقتضاء، انشاء، فعليت و تنجز، احكام شرعى را تاسيس و ياامضاء مىكند.
شكى نيست كه گزارههاى فقهى در اين مرحله برخلافگزارههاى اخلاقى، انشايى هستند زيرا شارع اين احكام رابراى سامان بخشيدن فرد و جامعه انشاء و اعتبار مىكند واحتمال صدق و كذب در آن وجود ندارد.
2- مرحله تبيين و تدوين: شكى نيست كه براى هر واقعهو رخدادى در نزد خداوند حكمى معين و ثابت محفوظاست و هر مجتهدى با تلاش و مجاهدت خويش از طريقادله اربعه - كتاب، سنت، اجماع و عقل - درصدد كشفحكم واقعى است. در اين صورت اگر راى و عقيده مجتهد باحكم ثابت و واقعى خداوند، اصابت و موافقت كند او را«مصيب» گويند; يعنى به راى صواب دستيافته است وچنانچه راى و عقيده او با حكم ثابت و واقعى خدا اصابتو انطباق پيدا نكند مخطى; يعنى خطاكار و در عين حالمعذور و ماجور است. (32)
بدين ترتيب گرچه در مرحله تشريع احكام از جانبخداوند ميان قضاياى فقهى و اخلاقى از جهت انشاء و اخبارتفاوت است ولى در مقام بيان احكام توسط مجتهد،گزارههاى فقهى همانند گزارههاى اخلاقى ماهيت اخبارىدارند.
يكى از مباحثى كه هم در گزارههاى فقهى و هم درگزارههاى اخلاقى قابل طرح است اين است كه منشا الزام دراين گونه قضايا چيست؟ چه عامل يا عواملى مكلف را واداربه انجام تكاليف فقهى و اخلاقى مىكند مثلا مكلف خود راملزم و موظف مىداندكه نماز بخواند، زكات بپردازد،راستگو باشد و... .
براى آشنايى بيشتر اين بحث لازم است كه در دو مقام بهبررسى مسئله بپردازيم:
الف: منشا الزام در گزارههاى فقهى: برخى از حقوقدانانمسلمان بر اين عقيدهاند كه نيروهاى متعددى كه از منابعفطرت، عقل، عرف، مصالح و عدل سرچشمه مىگيرند،موجب الزام در احكام و قوانين حقوقى اسلام مىشوند. (33) به نظر مىرسد كه اين سخن ناتمام است زيرا اولا: طبق آنچهبيان شد، خاستگاه احكام شرعى، اراده تشريعى خداونداست و اوست كه براساس علم و لطف خود، مصالح،مفاسد و حكمتها، قوانينى را جعل مىكند كه تضمينكننده سعادت انسان در دنيا و آخرت باشد و هر انسانى كهداراى فطرت پاك و عقل سليم باشد درمىيابد كه بايد ازقوانينى پيروى كند كه سعادت او را در دنيا و آخرت تضمينكند و اين غير از قوانين شرعى، چيز ديگرى نمىتواند باشد.
ثانيا: منابعى را كه براى ايجاد الزام در قوانين حقوقىاسلام ذكر كردهاند، مجموع و يا هر يك از آنها، قدرت ايجادالزام در مكلفين را ندارند. زيرا:
1- فطرت: از آنجا كه ما دو دستگاه داريم; يك دستگاهتكوين و ديگرى دستگاه تشريع، اين دو دستگاه، هر دو ازفعل خداى تعالى و مكمل يكديگرند. در اين صورت اگرمقصود از فطرت، اين باشد كه ريشه تمامى احكام شرعى بهطور خلاصه در فطرت و خلقت انسان وجود دارد، اين يكواقعيت اجتنابناپذير بوده و اصل هماهنگى دستگاهتكوين و تشريع مؤيد آن است. اگر هم مقصود اين باشد كهما تمام نيازمنديهاى قانونى خود را از طريقمراجعه به فطرت بدست آوريم، اين امراشتباه است زيرا معلومات ما هرگزجوابگوى چنين نيازمنديهايىنخواهد بود و نياز به وحىداريم. (34)
2- عقل: عقل به دوصورت، حقيقت افعال رادرك مىكند: نخستبه طورمستقل و بدون نياز به بيانوحى و شرع كه به اينگونه امور«مستقلات عقلى» گفته مىشود.اگر بيانى از طرف شارع و وحى بيانشود به عنوان حكم ارشادى محسوبمىگردد. اين گونه موارد بسيار اندك است. دوم اينكه عقل به تنهايى حقيقت افعال را نمىتواند تشخيص دهدو نياز به وحى و شرع دارد. اين گونه امور را غيرمستقلاتعقلى گويند.
3- شواهد بسيارى وجود دارد كه بشر قدرت درك همهمصالح و مفاسد را ندارد. به همين دليل نزول وحى و ارسالرسول و انزال كتب براى زندگى انسان يك امر ضرورىاست. (35)
4- ما به حكم عقل مىدانيم كه تمامى قوانين اسلامعادلانه است ولى عادلانه بودن اين قوانين از طريق عقل بهما نمىگويد كه واقعا عدالت چه اقتضايى دارد، آيا عادلانهاست كه ارث زن يك دوم مرد باشد يا اينكه عدالت اقتضاىتساوى اين دو را دارد؟ اين امر بايد از طريق شرع و وحىتاييد شود. (36)
5- عرف يا سيره نمىتواند مورد اعتبار باشد زيرا دربسيارى از موارد به وجود آورندگان اصلى آنها معدودى ازافراد بودهاند كه با انگيزههاى شخصى و روانى و يا تقليد ازبيگانگان به وسيله قدرت و نفوذى كه در جامعه داشتهاندسنتى را در جامعه پايهگذارى كرده و عملى را در ميان مردمرواج دادهاند و ديگران نيز از آن تبعيت نمودهاند تا آنجا كه بهتدريجبه صورت يك عادت درآمده است. ازاين رو نمىتواند مورد اعتبار باشدمگر در مواردى كه به زمان ائمهاطهار(ع) اتصال يابد ورضايت معصوم(ع) وحكم شرع را از آن كشفكنيم. (37)
در نتيجه عوامل يادشده، مجموع و يا هريك از آنها، قدرت ايجادالزام در مكلفين را ندارند ونياز به بيان شرع و وحى دارندو مىتوان گفت كه منشاء الزام دراحكام و قوانين شرعى، شرع و وحىالهى است. (38) منتهى مكلفان در درك اوامر ونواهى شارع و امتثال دستورات الهى مختلفند و داراىدرجاتى هستند چنانكه امام على(ع) مىفرمايند:
گروهى خدا را به خاطر طمع بهشت عبادتمىكنند، اين عبادت تجار است و گروهى هم خدا را بهخاطر ترس از جهنم عبادت مىكنند، اين عبادت بندگاناست و گروهى هم خداوند را نه به خاطر طمع بهشت و نهبه خاطر ترس از جهنم، بلكه به خاطر حس سپاسگزارى اورا عبادت مىكنند
ب - منشا الزام در گزارههاى اخلاقى: در اينكه منشا الزام در بايدها و نبايدهاى اخلاقىچيست، ميان انديشمندان اسلامى نظريات گوناگونى وجوددارد. (40) اين نظريات را در مجموع به چهار دسته مىتوانتقسيم كرد:
1- انديشمندان اشاعره بر اين عقيدهاند كه افعال انسان باقطع نظر از حكم شارع داراى حسن و قبحى نيستند و آنچهخوبى و بدى افعال را پديد مىآورد حكم شارع است: «ماحسنه الله فهو حسن و ما قبحه فهو قبيح»
2- انديشمندان معتزله و اماميه بر اين عقيدهاند كه افعالانسان با قطع نظر از بيان شارع داراى حسن و قبح عقلىاست. البته هرگاه شارع فعل نيكى را داراى مصلحتشديدبداند، آن را واجب مىشمارد و فعل قبيحى كه داراى قبحشديد باشد را حرام مىكند.
3- برخى ديگر سه عامل وحى الهى، عقل و فطرت وضمير پاك انسانى را منشاء الزام در احكام اخلاقىمىدانند. (41)
4- علامه طباطبايى(ره) با طرح «نظريه اعتبارات» منشاءمفاهيم اخلاقى و ارزشى نظير بايدها، نبايدها، خوب و بد،و حسن و قبح را نيازها و خواستههاى انسانى دانسته ومفاهيم اخلاقى را امرى قراردادى و اعتبارى مىداند. (42)
از آنجا كه اين نظريه ارتباط بيشترى با فلسفه اخلاقدارد، در اين نوشتار، اجمالا آن را مورد تجزيه و تحليل قرارمىدهيم. در مقدمه بايد بدانيم كه اعتبار به چند معنا آمدهاست:
1- اعتبار در برابر مفاهيم حقيقى قرار دارد; يعنى اعتبارمفهومى است كه محكى آن فقط يك نوع هستى دارد ومصداق آن يا در خارج موجود است همانند مفهوم وجود ويا در ذهن موجود است همانند مفهوم عدم.
2- اعتبار در برابر اصالت قرار دارد و مراد از اصالت،منشائيت آثار است.
3- اعتبار به معناى مفهومى است كه وجود مستقلىندارد همانند مقوله اضافه.
4- اعتبار به معناى مفهومى است كه تنها در ظرف عملتحقق ندارد. (43)
مراد علامه طباطبايى(ره) از اعتبارى بودن مفاهيماخلاقى همين معناست و ايشان در اين خصوص چنينمىگويد: «معناى تصورى يا تصديقى كه در خارج از ظرف عمل،تحقق ندارد و چيزى جز استعمال مفاهيم نفس الامرى و استعمال آندر مورد انواع اعمال نيست.» (44)
مراد علامه از تحقق مفاهيم در ظرف عمل اين است كهما چيزى را كه واقعا در خارج مصداق نيست در ذهن خود،آن را مصداق آن مفهوم قرار دهيم تا بدين وسيله آثارى را براين كار بار نماييم. (45)
استاد شهيد مطهرى(ره) درباره عاملى كه سبب شدعلامه قائل به نظريه اعتبارى بودن «بايد» - وجوب - باشد، چنين مىگويد: «قدما قائل به اين «بايد» يا به تعبير ديگر «فرمان»نبودند. آنها فقط مىگفتند انسان فايده شئ را احساس و يا تصورمىكند، بعد فايده شئ را تصديق مىكند، بعد از آن ميل به آن شئ پيدامىشود، بعد عزم و جزم پيدا مىشود و بعد مراتب ديگر كه مرحلهآخرش، مرحله اراده است. ولى اين مطلب را كه يك حكم انشايى همدر اينجا هست [ديگر قائل نبودند]، ايشان اين مقدمات را قبول دارند،ولى آن چيزى كه برايش نقش اساسى قائل هستند همان حكم است،حكمى كه ايشان روى آن تكيه دارند اين است كه در هر فعل اختيارىهميشه يك حكم انشايى و اعتبارى و فرمان وجود دارد...» (46)
علامه درباره چگونگى به وجود آمدن مفاهيم اعتبارىوجوب - بايد - مىگويد: «مفهوم "بايد" همان نسبتى است كهميان قوه فعاله و ميان اثر وى موجود است و اين نسبت اگرچه حقيقىو واقعى است ولى انسان او را ميان قوه فعاله اثر مستقيم خارجى وىنمىگذارد بلكه پيوسته در ميان خود و ميان صورت علمى احساس كهدر حال تحقق اثر و فعاليت قوه داشت، مىگذارد...» (47)
علامه فقط تامل به اعتبارى بودن مفهوم بايد - وجوب -علامه فقط تامل به اعتبارى بودن مفهوم بايد - وجوب - بودبلكه حسن و قبح - خوب و بد - افعال را هم نيز اعتبارىمىداند. (48)
لازم به ذكر است كه اشكالات گوناگونى بر نظريه«اعتباريات» علامه بيان شده است (49) و مهمترين اينمسئله نسبيت اخلاق است، تا آنجا كه برخى از انديشمنداناسلامى ديدگاه علامه را در اين مورد شبيه نظريه راسل بهشمار آوردهاند. (50) ولى از مقايسه اظهارات علامه در بحثنسبيت اخلاق درمىيابيم كه در بيشتر موارد مخالفتخود رابا نسبيت اخلاق نشان داده است و در رد آن دليل اقامه كردهاست. (51)
به نظر مىرسد تنها عاملى كه منشاء الزام در مفاهيم واحكام اخلاقى همانند احكام فقهى مىتواند باشد، بيان شرعو وحى الهى است و اگر عوامل ديگرى نظير عقل و فطرتو ضمير پاك انسانى در مواردى حسن و قبح افعال را درككنند، قلمرو درك هر يك از آنها محدود بوده و نياز به بيانشرع و وحى دارند. (52)
در فصل گذشته مقايسه گزارههاى فقهى و اخلاقى بهجهت ماهيت، اخبار و انشاء و منشاء الزام در هر يك از آندو دانستيم به نوعى ارتباط و پيوستگى بين آن دو وجوددارد. اينك سخن درباره شباهتهاى اين دو علم است كهجهت اختصار فرازهايى از آن را برمىشماريم:
1- فقه و اخلاق هر دو در حوزه حكمت عملى قرار دارندو به تعبير برخى از انديشمندان اسلامى (53) فقه و اخلاق هردو در حوزه علوم «معامله» قرار مىگيرند; يعنى علومىهستند كه تحصيل آنها براى عمل است تا آنجا كه اخلاق رافقه اكبر و فقه را فقه اصغر شمردهاند.
2- نيت - كه يك امر درونى است - در اخلاق اصالتدارد و در فقه از اركان عمل محسوب مىگردد.
3- همان گونه كه منشاء الزام در احكام و قوانين شرعى،وحى الهى و بيان شرعى است، منشاء الزام در احكام وقوانين اخلاقى نيز بيان شرع و وحى الهى مىتواند باشد.
4- احكام فقهى در تقسيمى بر دو قسمند:
1- احكام ثابت: احكامى هستند كه براى نيازهاى ثابتانسان وضع شدهاند و برحسب شرايط و تحولات جوامعبشرى، قابل تغيير و دگرگونى نيستند مانند احكام عبادى.
2- احكام متغير: احكامى هستند كه براى نيازهاىغيرثابت وضع شدهاند و برحسب احتياجات و نيازهاىجديد به تناسب شرايط و مقتضيات زمان قابل تغييرند،همانند احكام معاملات.
احكام اخلاقى و ارزشى نيز از اين لحاظ به دو قسم،قابل تقسيمند:
1- برخى از احكام اخلاقى و ارزشى در همه زمانها ومكانها ثابتند و هيچگونه تغيير و دگرگونى در آنها وجودندارد مانند: راستگويى و حسن عدالت.
2- برخى ديگر از احكام اخلاقى و مسائل ارزشى درزمانى ارزشى به حساب مىآيند و در روزگارى ديگرضدارزش، مانند: آداب اجتماعى. در نتيجه احكام فقهى واخلاقى در ثابت و متغير بودن با هم شباهت دارند.
5- همانگونه كه موضوع فقه، رفتار و اعمال انسان وغايت آن، اصلاح فرد و جامعه است، موضوع اخلاق نيزرفتار و اعمال انسان و غايت آن اصلاح فرد و جامعهمىتواند باشد.
6- فقه و اخلاق در احكام پنجگانه: واجب، حرام، اباحه،كراهت و استحباب با هم شباهت دارند; يعنى احكاماخلاقى همانند احكام فقهى بر پنج قسم، واجب، حرام،اباحه، كراهت و استحباب تقسيم مىشوند. (54)
7- قوانين و احكام اخلاقى داراى سه ويژگى هستند:
1- لزوم; يعنى بر هر مكلفى كه داراى شرايط تكليف باشد لازم است كه اجرا كنند.
2- اطلاق; يعنى انجام اين قوانين مقيد به قيدى ومشروط به شرطى نمىباشند. مانند قوانين بهداشتى، اقتصادى و... كه مقيد و مشروط نيستند و مقدمهاى براىعدم ديگرى محسوب نمىگردند.
3- كليت; يعنى احكام اخلاقى يك دستور عمومى بودهو تمامى كسانى كه داراى شرايط تكليف و وقعيتيكسانىهستند موظف به انجام اينگونه قوانين و احكام مىباشند.
احكام و قوانين فقهى نيز داراى اين سه ويژگى هستند.
8- براساس آنچه بيان شد اخلاق و فقه در اعتبارى بودنمفاهيم، هم در ناحيه موضوعات و هم در ناحيه محمولاتبا هم شباهت دارند; يعنى مفاهيم فقهى و اخلاقى از قبيلماهوى، منطقى نيستند بلكه اعتبارى و فلسفى هستند.
1- فقه و اخلاق از لحاظ موضوع، از جهاتى با همتفاوت دارند.
الف: قلمرو فقه به مراتب دامنهاش وسيعتر از اخلاقاست زيرا فقه تكاليف افراد را در ابعاد عبادى، اجتماعى، فردى، اقتصادى، سياسى، حقوقى، جنايى و... بيان مىكندولى اخلاق، رفتار و اعمال فرد را فقط از لحاظ اتصاف آن بهصفات خوب و بد و يا فضيلت و رذيلت مورد بحث قرارمىدهد.
ب: موضوع هر دو، رفتار انسان است ولى فقه، رفتارىرا مورد توجه قرار داده است كه دستورى بر انجام يا ترك آنرسيده باشد، حتى اگر يك بارهم انجام دهد از لحاظ فقهى بهارزيابى گذارده مىشود ولى در اخلاق، رفتارى مورد توجهاست كه بار ارزشى داشته باشد.
ج: علم فقه بررسى بعد عبادى و حقوقى موضوع رابرعهده دارد ولى علم اخلاق به جنبه ارزشى آن مىپردازد.
2- تفاوتى بين هدف اخلاقى و فقه وجود دارد. هدف وغايت در فقه علاوه بر پرورش و سازندگى فرد و (روحيات) او، سامان بخشيدن جامعه و ثواب و عقاب اخروىمىباشد در حالى كه هدف اخلاق اصلاح معايب شخص وجامعه است و توجهى به ثواب و عقاب اخروى ندارد. بهعبارت ديگر، در فقه، ثواب و عقاب مطرح است و دراخلاق، تشويق و مواخذه.
3- آداب مستحبى از نظر فقه هيچگونه الزامى ندارد ولىاين آداب در اخلاق و در تهذيب نفس، نوعى بايستگى را درپى دارند.
4- طبق آنچه بيان شد، گزارههاى فقهى و اخلاقى ازلحاظ انشاء و اخبار با هم تفاوت دارند. اصل در گزارههاىاخلاقى، اخبار استبرخلاف گزارههاى فقهى كه در مرحلهتشريع انشاء است و در مرحله تبيين، اخبار.
5- مبادى و تعاليم فقه جز از طريق وحى الهى پديدنمىآيد اما ارزشها و مبادى اخلاق، هم به وحى الهى متكىاست و هم به فطرت پاك و گوهر انسان آدميان، تا آنجا كهبرخى اخلاق را از آن طبيعتبشر مىدانند. (55)
6- قوانين حقوقى فقه ضمانت اجرايى مادى و اجتماعىدارند; يعنى حاكم شرع با توسل به وسايلى مىتواند افرادجامعه را وادار به تكاليف حقوقى خود كند ولى قوانيناخلاقى ضمان اجرايى مادى و اجتماعى ندارند بلكهضمانت اجرايى درونى و مذهبى دارند.
7- برخى از ضدارزشها از قبيل دروغ، غيبت، تهمت،فحش و... در فقه و اخلاق منع شده است ليكن ملاك بحثدر اين دو يكسان نيست.
علم فقه جنبه حقوقى موضوع را برعهده دارد و علماخلاق بعد ارزشى آن را بررسى مىكند، مثلا غيبت در فقهحرام و موجب هتك حرمت است و در اخلاق نوعىبيمارى روحى به حساب مىآيد كه جلوى تعالى انسان رامىگيرد. يا تهمت و فحش و نسبتهاى ناروا در فقه سببتعزير و حد است و در اخلاق، شخص را بىقيد وغيرمهذب بار مىآورد و او را از رسيدن به كمالات معنوىباز مىدارد.
8- اعمال فقه مربوط به اعضا و جوارح انجام مىشود وربطى به جوانح و قلب ندارد مانند: نماز خواندن، روزهگرفتن و... ولى اعمال اخلاقى مربوط به جوانح و قلبمىباشد. (56)