فقه و ملاكات احكام

احمد ميرخليلى

اشاره

با شكل‏گيرى نظام مقدس جمهورى اسلامى و لزوم پايبندى به اجراى قوانين شرعى، انجام پژوهشهايى را ضرورى مى‏نمايد كه بر سياستهاى‏كلى نظام فقهى - حقوقى تاثير گذارد و ميراث غنى فقه شيعه را به زبان روز و متناسب با فهم و انتظار انسان سرگشته عصر حاضر بيان سازد تا از اين‏رهگذر، دين و فقه را در عرصه‏هاى مختلف زندگى اجتماعى جوامع بشرى زنده و بالنده نگه دارد.

در اين راستا از جمله موضوعات بايسته پژوهش براى فهم بهتر احكام شرعى و احياى تعاليم ارزشمند اسلامى، نقش ملاكات در پاسخگويى به‏موضوعات نوپيداست كه سبب پويايى و تحرك هر چه بيشتر فقه اسلامى به ويژه فقه شيعى در طول تاريخ بوده و است و همين امر موجب شده كه‏فقيهان به نيكى چالشهاى نوين را دريابند و حكم الهى را بيان سازند.

نوشتار حاضر ضمن تبيين مفهوم ملاك و مفاهيم وابسته و بيان انواع راههاى كشف ملاك در بين انديشمندان شيعه و اهل سنت، به اين نكته‏پرداخته است كه ارزشمندى راههاى كشف ملاك در صورتى است كه متكى به يقين و دليلى با پشتوانه قطعى باشد - بايد توجه داشت كه فهم‏پذيرى‏احكام هرچند سبب بالندگى فقه است ولى دقت‏بسيار مى‏طلبد و نمى‏توان بدون ضابطه و با ذوق و سليقه، ملاك حكم را دريافت كرد و همواره‏پيشوايان دينى ما، كسانى را كه با پندارهاى نفسانى درصدد فهم ملاك برآمده‏اند به شدت نكوهش كرده‏اند. سپس موارد فهم ملاك را در فقه حضرت‏امام(ره) و جواهرالكلام بررسى كرده و نقش ملاك را در پويايى و بالندگى فقه عبادات، معاملات و عقوبات نشان داده است.

راههاى كشف ملاك

مى‏دانيم كه اساس تعدى از نصوص شرعى، بر فهم‏ملاك و مناط احكام شرع استوار است ولى بايد توجه‏داشت كه در فهم ملاك - به اتفاق نظر انديشمندان -نمى‏توان بدون ضابطه و با ذوق شخصى بر وصف مشترك‏بين اصل و فرع بسنده نمود بلكه بايد ارزش و اعتبار وصف‏مشترك با دليل شرعى ثابت‏شود (1) كه از اين دليل در بين‏انديشمندان شيعه به عنوان «راههاى تعدى از نص (2) و درميان اهل سنت‏به «مسالك علت‏» و يا «طريق علت‏» (3) تعبير مى‏شود.

راههاى كشف ملاك يكى از ابعاد مهم اجتهاد در فقه‏شيعه و اهل سنت مى‏باشد هرچند هنوز جايگاه شايسته‏خود را در فقه شيعه نظير مباحث عقل، سيره عقلا، فهم‏عرفى و... بدست نياورده است. ظرافت و پيچيدگى اين‏بحث در فقه شيعه بيشتر در مباحثى نظير تنقيح مناط، الغاءخصوصيت و تناسب حكم و موضوع نمايان مى‏شود و درفقه اهل سنت در مباحث قياس، استحسان و مصالح مرسله‏بيشتر ديده مى‏شود. بعلاوه آن كه به نظر بيشتر نخبگان‏دانش اصول، ارزش و اعتبار اين ادله وابسته به اعتبار دليلى‏است كه ما را به ملاك حكم رهنمون مى‏سازد. به ديگرسخن اگر ملاك حكم به دليل شرعى معتبر حاصل آيد، ديگرسخن از اعتبار اين ادله- چه در فقه شيعه و چه در فقه اهل‏سنت - چندان فايده‏اى در برندارد و بعد از كشف ارزش‏علت و مناط حكم نزد شارع، نيازى به قياس و ساير ادله‏براى اثبات حكم نيست. در نتيجه: آنان كه قياس را منكرندبايد فهم ملاك و مناط حكم را زير سؤال برند و آنان كه آن رابكار مى‏گيرند بايد ملاك و مناط حكم را ثابت كنند. (4) بدين سبب لازم است‏به تفصيل درباره راههاى شناخت‏علت‏حكم بحث كنيم و اعتبار آن را مورد نقد و بررسى قراردهيم. براى اين منظور، به طور كلى دو راه وجود دارد:

1- راههاى قطعى: راههاى قطعى كشف ملاك، راههايى‏هستند كه مجتهد را به طور يقينى به علت‏حكم رهنمون‏مى‏سازند، مانند: قياس اولويت، تنقيح مناط قطعى و قياس‏منصوص العله.

هر گاه به طور قطع، علت‏حكم براى مجتهد بدست آيد،چه تعدى از مورد نص، قياس ناميده شود، و چه با عناوين‏ديگرى از علت قطعى استفاده شود به اتفاق اهل اصول‏اعتبارش ترديدناپذير است زيرا يقين از اعتبار ذاتى‏برخوردار بوده و حجيت آن غيرقابل انكار است. (5)

2- راههاى ظنى: راههاى ظنى كشف ملاك، راههايى‏هستند كه ملاك را با ظن و گمان به مجتهد نشان مى‏دهند.اين گروه خود بر دو قسم مى‏باشند.

الف- راههاى با پشتوانه قطعى: هر گاه راه دستيابى به‏علت، خود ظنى باشد، در صورتى نزد اصوليون ارزشمند وقابل استدلال است كه اعتبار آن با دليل قطعى ديگرى ثابت‏شود، مانند: ملاكهايى كه از ظاهر نصوص شرعى بدست‏مى‏آيند چرا كه هر چند ظهور، دليل يقين‏آور نيست ولى‏ارزش ظواهر ادله به دليل قطعى ديگرى ثابت است. بنابراين‏راههاى ظنى كشف ملاك با پشتوانه قطعى، همانند راههاى‏قطعى ارزشمند بوده و در استناد به آن بين انديشمندان شيعه‏و اهل سنت اختلافى نيست. (6)

ب راههاى بدون پشتوانه قطعى: راههايى كه مجتهد رابا ظن و گمان به ملاك حكم مى‏رسانند ولى پشتوانه قطعى‏ندارند بيشتر به ذوق و استنباط شخصى افراد وابسته‏اند.انديشيمندان شيعه بر اين باورند كه ملاك حكم شرعى باذوق شخصى و بدون ضابطه عقلايى قابل دستيابى نيست‏بنابراين هيچ‏گونه اعتبارى براى اين گونه راهها قائل نيستند.پاره‏اى از انديشمندان اهل سنت نيز اين روش كشف ملاك رافاقد ارزش مى‏دانند (7) هر چند برخى از آنان براى گمان‏غالب مجتهد، ارزش قائلند. (8) براى بررسى نقش ملاك درفقه لازم است ابتدا مفاهيم همبسته با آن را تبيين كنيم.

ملاك و مفاهيم وابسته

1- ملاك: واژه ملاك در لغت تازى هم به فتح ميم و هم به‏كسر آن وارد شده است و به معناى قوام كار و اصل شئ‏است و به همين معنا به معيار، قاعده، قانون و ضابطه اطلاق‏مى‏گردد. (9) در حديث‏شريف نبوى وارد شده: (ملاك‏الدين‏الورع) قوام دين به پرهيزگارى است. در اصطلاح، علت‏اثباتى حكم و امرى كه شارع براى فهم مخاطبانش نسبت‏به‏تحقق حكم به مجرد ثبوت آن امر قرار داده و منشا وضع آن‏حكم نزد شارع است، ملاك ناميده مى‏شود. به ديگر سخن‏علت اثباتى و منشا جعل احكام شرعى را ملاك‏مى‏نامند. (10)

2- مناط: مناط در لغت تازى از «ناط- ينوط - نوطا» گرفته‏شده و به معناى تعليق و آويختن است و به ديگر سخن،مناط به معناى هر چيزى است كه شئ به آن تعلق داشته‏باشد و در اصطلاح، مناط در فقه به معناى هر امرى است كه‏حكم شرعى با آن در پيوند باشد و تقريبا مترادف با ملاك به‏كار گرفته مى‏شود. (11)

دكترمحمدجعفر جعفرى‏لنگرودى در ترمينولوژى‏حقوق مى‏گويد:

«واژه مناط به معناى ملاك در فقه استعمال شده است ولى‏كاربرد ملاك، عام‏تر است و هم در فقه و هم در حقوق جديد به كارمى‏رود. وحدت ملاك در حقوق جديد به معناى تنقيح مناط در فقه‏مى‏باشد كه نوعى قياس است. بايد توجه داشت كه عده‏اى همانندابن‏رشد علتهاى شرعى را از جمله علل طبيعى نمى‏دانند بلكه‏علتى مجعول و قراردادى مى‏پندارند و براى گريز هرچه بيشتر ازمفهوم علت طبيعى و نشان دادن اين نكته - علل شرعى فقطمعرفات و علامات قانونى به شمار مى‏روند- اسم علت و سبب‏شرعى را مناط نهاده‏اند.» (12)

3- علت: واژه علت در لغت تازى در چهار معنا به كار رفته‏است. (13) 1- بيمارى: واژه علت در پارسى هم به معناى‏بيمارى بكار مى‏رود. (14) 2- حادثه و اتفاق: به تناسب اين كه‏هر حادثه‏اى شخص را از اراده خويش باز مى‏دارد ومشغوليت تازه‏اى برايش فراهم مى‏سازد، علت ناميده‏مى‏شود. 3- بهانه: ابراز نوعى تاسف كه براى بيان انگيزه واسبابى كه به تغيير اراده شخص انجاميده است.

4- سبب: پاره‏اى از اهل لغت علت را با سبب يكى‏دانسته‏اند. در «لسان‏العرب‏» آمده است: «اين علت آن است‏يعنى سبب آن است‏». (15)

آنچه در اين معانى چهارگانه مشترك است عبارت است‏از دگرگونى حالت و تغيير وضعيت. اما در اصطلاح بايدگفت كه انديشمندان اصولى در تعريف علت، وحدت‏نظرندارند و آراء و عقايد كلامى و فلسفى خود را با آن در هم‏آميخته‏اند. بنابراين در كتابهاى اصول فقه به تعاريف‏گوناگونى از علت‏برخورد مى‏كنيم كه به شرح زير است:

اول: اماره و نشانه حكم. (16) از پيروان اين تعريف‏مى‏توان بيضاوى و پاره‏اى از حنفى‏ها و حنبلى‏ها را نام برد. خلاصه آن كه اين تعريف، علت‏شرعى را علامتى بر حكم‏معرفى مى‏كند كه موجب حكم نيست و شارع مقدس صرفابه صورت قراردادى آن را علامت و نشانه حكم خود دانسته‏است.

دوم: سازنده و لازم‏كننده حكم. از آنجا كه لازمه‏تعليل‏پذيرى احكام الهى اين است كه بين حكم و علت‏ارتباطى وجود داشته باشد و از سويى، اين ارتباط از نشان وعلامت‏بودن فراتر باشد، بيشتر انديشمندان اصولى، تناسب‏و ارتباط بين حكم و علت را لازم دانسته‏اند ولى با توجه به‏مبانى كلامى خود، آن را تفسير و تبيين كرده‏اند.

- علت، تاثيرگذار ذاتى در حكم. (17) معتزله در ميان اهل‏سنت پيرو اين معنا هستند.

- علت، تاثيرگذار قراردادى در حكم. از پيروان اين تعريف‏غزالى است. او مى‏گويد: «علت موجب‏» يا علت عقلى است‏و به ذات خود تاثيرگذار است و يا شرعى پس به جعل شارع‏در حكم مؤثر است (18)

- علت، تاثيرگذار عادى در حكم. اين معنا را «زركشى‏» در«بحرالمحيط‏» به فخرالدين رازى نسبت داده است. (19)

- سوم: باعث و انگيزه شارع در تشريع حكم. اين تعريف‏را آمدى از شافعيه و ابن‏حاجب از مالكيه و صدرالشريعه ازحنفيه اختيار كرده‏اند. (20)

4- حكمت

الف- حكمت در لغت. حكمت در لغت‏به معناى‏دانايى و آگاهى است. بعضى آن را به شناسايى حق لذاته وشناسايى خير به خاطر بكار بستن آن معنا مى‏كنند و پاره‏اى‏آن را حجت و برهان قطعى كه مفيد اعتقاد است نه مفيدظن، مى‏دانند.

ب- حكمت در اصطلاح. در اصطلاح حكمت‏به دو معنااطلاق شده است: 1- فايده‏اى كه از تشريع حكم شرعى‏بدست مى‏آيد مانند: حكمت‏برداشتن حكم روزه از مسافركه دفع مشقت از او است.

2- نفس سود و زيانى كه در تشريع حكم شرعى در نظرشارع بوده است و شارع با تشريع حكم خواسته است‏مكلف بدان برسد يا از آن پرهيز نمايد. بنابراين خودمشقت، حكمت‏برداشتن حكم روزه از مسافر است نه دفع‏مشقت. آن چه در ميان انديشمندان اصولى از رواج بيشترى‏برخوردار است همان معناى نخست است.

ج - تفاوت علت‏با حكمت. علت چيزى است مشخص ومعين و داراى نظم خاص كه شارع حكم خويش را بدان‏پيوند داده و بود و نبود آن را به بود و نبود علت وابسته‏نموده است.

حكمت عبارت است از مصلحت‏يا مفسده‏اى كه شارع‏براى دستيابى به آن، حكم را تشريع كرده است ولى به لحاظ‏اختلاف درجه آن نسبت‏به حالات مختلف و زمانها ومكانهاى متفاوت، حكم به آن پيوند نخورده است هرچند دروهله نخست‏به نظر مى‏آيد كه حكم با حكمت پيوسته باشدو بود و نبود آن به حكمت پيوند خورده باشد، زيرا هدف ازقانون‏گذارى دستيابى به حكمت احكام است، ولى بابررسى حكمت قانون‏گذارى درمى‏يابيم كه حكمت هميشه‏امرى معلوم و مشخص نيست و نسبت‏به افراد و احوال وزمانهاى متفاوت تغييرپذير است‏به گونه‏اى كه پيوند بود ونبود حكم با آن، شدنى نيست. همانند حكمت‏شكستن‏روزه در سفر كه مشقت است و اين حكمت نسبت‏به افراد وحالات متفاوت تغيير مى‏كند. بعلاوه آن كه گاه حكمتى‏سبب تشريع حكم مى‏گردد كه وسعتى كم يا بيش از قلمروحكم دارد. در اين صورت حكمت داراى نظم و انضباطخاصى نيست و شارع مقدس به لحاظ مصالح عمومى‏حكم را به امرى پيوند داده است كه پايدارى و فراگيرى قانون‏را تضمين كند و تخلف حكم از حكمت در پاره‏اى از مواردرا در برابر پايدارى حكم، ناديده انگاشته است. بنابراين درنمونه ياد شده، بر مسافر لازم است كه نماز را شكسته‏بخواند ولو هيچگونه رنجى از سفر نبرده باشد و بر حاضرلازم است نماز را تمام بخواند ولو به كارى گماشته شده كه‏رنج فراوان در بر دارد.

5- سبب

الف- معناى لغوى. در لغت‏به هر چيزى كه وسيله‏رسيدن به ديگرى باشد سبب گويند و به همين جهت، ريسمان، راه و درب را سبب گويند.

ب- معناى اصطلاحى. پژوهشگران علم اصول در بيان‏معناى سبب اختلاف نموده‏اند، پاره‏اى همانند«سرخسى‏» (21) هرچه را كه طريق به حكم باشد ولى نقشى‏در آن نداشته باشد، سبب ناميده‏اند، به اين معنا كه اگر عقل‏تناسب پيوند حكم را با طريق آن درنيابد، آن طريق سبب‏ناميده مى‏شود و اگر هدف از پيوستگى آن با حكم را دريابد، به آن علت گفته مى‏شود. پاره‏اى نيز هر چيزى را كه به دليل‏شرعى نشانگر حكم باشد، سبب گفته‏اند. (22) برخى ديگر،سبب را مترادف با علت دانسته‏اند و آن را عبارت از وصف‏آشكارى كه مناط حكم است مى‏دانند.

ج- تفاوت سبب و علت. در ميان اهل اصول، برخى‏سبب را اعم از علت مى‏دانند و آن را عبارت از هر چيزى‏مى‏دانند كه معرف و راهنماى حكم باشد. (23) پاره‏اى سبب‏را مترادف با علت معنا مى‏كنند و آن را موجب حكم‏مى‏دانند. (24) برخى نيز سبب را متباين از علت مى‏دانند و هرچيزى را كه راهنماى حكم باشد ولى نقش و تاثيرى در آن‏نداشته باشد سبب گويند. (25)

در فقه براى سبب چهار كاربرد وجود دارد. (26) 1- سبب در برابر مباشرت بكار مى‏رود. نمونه: كسى كه‏چاهى مى‏كند و ديگرى در آن مى‏افتد يعنى با واسطه‏مرتكب جرم مى‏شود، سبب است اما اگر مستقيما مرتكب‏جرم شود مباشر نام دارد. 2- نوعى از خويشاوندى است -قرابت‏سببى- كه در برابر قرابت نسبى قرار مى‏گيرد.3- علت‏شرعى بدون شرط، مثل آن كه كسى نصاب زكوات‏را داشته باشد ولى سال بر آن نگذشته باشد. پاره‏اى سبب رافروتر از مقتضى دانسته‏اند بدين معنا كه هرگاه عاملى، مؤثردر وضعى باشد صرفنظر از شرايط تاثير، سبب است و باملاحظه آن شرايط مقتضى است. (27) 4- سبب به معناى‏علت و در پاره‏اى ازموارد سبب مترادف با علت‏بكار گرفته‏مى‏شود.

6- شرط

الف - در لغت. پيمان كردن و عهد كردن را شرط گويند.همانند: لازم گرفتن چيزى در بيع ومانند آن. (28)

ب - در اصطلاح: شرط عبارت است از وصفى كه‏روشن و آشكار بوده و بود حكم با آن پيوند خورده باشد، نه‏نبود آن. به ديگر سخن نبود شرط بر نبود حكم دلالت‏مى‏كند اما بود شرط بر بود حكم دلالتى ندارد. (29) در تعريف‏فنى و صناعى، شرط «آن چيزى است كه وجود حكم بر آن‏معلق شده نه وجوب حكم‏».

ج - تفاوت شرط و علت: همان گونه كه از تعريف شرطبدست مى‏آيد، پيوستگى علت‏با حكم، هم وجودى است وهم وجوبى، يعنى وجود علت كشف از وجود حكم مى‏كندو نبود علت كشف از نبود حكم. ولى پيوستگى شرط باحكم تنها از حيث وجودى است نه وجوبى، يعنى وجودحكم، كشف از وجود شرط مى‏كند ولى نبود حكم كاشف ازنبود شرط نيست. بنابراين تنها نبود شرط دلالت‏بر نبودحكم مى‏كند ولى وجود شرط در حصول حكم هيچ نقشى‏را ايفا نمى‏كند، برخلاف علت كه در حكم تاثيرگذار است وبود و نبود حكم به بود و نبود علت وابسته است. هرچندشرط با علت در نفى حكم همسانند و نبود هر دو كاشف ازنبود حكم است. (30)

ملاك و مناط در متون فقه شيعه

امام صادق(ع) مى‏فرمايند: «احكام خداوند براى گذشتگان وآيندگان جارى است. تكاليف الهى بر همه يكسان آمده مگر آن كه‏پديده يا دليلى سبب دگرگونى آن گردد». (31)

پرسشى كه از ديرباز ذهن و فكر فقيهان و ديگرانديشمندان مسلمان را به خود مشغول داشته، مواجه شدن‏دين و شريعت اسلامى با شرايط مختلفى است كه همواره‏در زمانها و مكانهاى متفاوت در حال دگرگونى است.چگونه، شريعتى كه جامع و جاودانه است و پرونده آن دربيش از هزار سال پيش بسته شده، مى‏تواند جوابگوى اين‏همه تغيير و تحول باشد؟

در پاسخ بايد گفت: شريعت اسلام داراى اصول واهدافى ثابت است مانند پيروى از مصالح فردى و اجتماعى‏و اجتناب از مفاسد و در مقابل، فروعى متغير و تحول‏پذيرنيز وجود دارند. به ديگر سخن شكى نيست كه احكام‏اسلامى پيرو مصالح و مفاسد واقعى است كه حكم الهى‏بستگى تام و كاملى به وجود يا عدم آنها دارد. به عنوان‏مثال: اگر عدل واحسان مورد امر شارع قرار گرفته، به لحاظبهره‏هاى مادى و معنوى‏اى است كه در پى دارد و اگر ظلم وخيانت مورد نهى شارع واقع شده، به سبب زيانهاى فردى واجتماعى‏اى است كه دنبال دارد. در ديدگاه دانشوران اماميه وبرخى فرقه‏هاى اهل سنت، در شريعت اسلامى هيچ بايد ونبايدى نيست مگر آن كه تابع مصلحت و مفسده است. برطبق اين اصل كلى و مسلم، مجالى براى ناسازگارى احكام‏الهى با مصالح انسانها باقى نمى‏ماند و اگر در جايى گمان‏رود كه حكم الهى با منافع انسانها در تضاد واقع شده،نشانگر آن است كه يا منافع فردى و اجتماعى درست درك‏نشده يا در فهم و استنباط حكم الهى خطا شده است. بايداين نكته را دانست كه گرچه ديدگاه پيروى احكام الهى ازمصالح و مفاسد، عقل‏گرايانه و مترقيانه است اما اين بنيان باچالشى بزرگ همراه است و پرسشى سترگ در اينجا به‏وجود مى‏آيد: آيا علت و فلسفه احكام- مصالح و مفاسد-براى انسانها فهم‏پذير است؟

در پاسخ بايد گفت: مذاهب مختلف فهم‏ها و تفاسيرمختلفى از فهم‏پذيرى احكام دارند. پاره‏اى با پذيرش گسترده‏منابع فرعى- كه بر عقل ظنى و حتى در برخى موارد وهمى‏و پندارى استوار است- راه افراط را در پيش گرفته‏اند و درهمه ابواب فقهى به دنبال علت ومناط حكم گشته‏اند. اينان‏در حقيقت اين مبنا را پذيرفته‏اند كه شناخت مصالح ومفاسد احكام براى انسان امكان‏پذير است. در نتيجه با تصوراين كه مناط همه احكام الهى براى بشر فهم‏پذير است و باتكيه بر پندارهاى واهى و قياسهاى طردى، به خيال خود به‏ملاك حكم الهى ست‏يافته‏اند. در مقابل، برخى ديگرهمانند اهل ظاهر و اخبارى‏ها راه تفريط را پيش گرفته‏اند.اينان فهم‏پذيرى ملاك و مناط حكم را يكسره انكار كرده و ياآن كه اصلا براى احكام الهى ملاكى قائل نشدند. در نتيجه به‏بيمارى جمود فكرى دچار شدند و نتوانستند در شرايطمختلف و متحول سياسى و اجتماعى دوام بياورند.

در اين ميان گروهى از انديشمندان مذاهب مختلف‏اسلامى راه ميانه را در پيش گرفتند و علت و ملاك احكام رايكسره پنهان از نظر عقل و يا قابل دسترس ندانستند. اينان‏بر اين باورند كه فهم‏پذيرى و فهم‏ناپذيرى احكام الهى درابواب مختلف فقهى يكسان نيست و نبايد شيوه واحدى‏براى استنباط احكام الهى در همه ابواب فقهى در پيش‏گرفت.

انديشمندان شيعى معتقدند پيش‏شرط برخورد باشريعت و ادله شرعى، پرهيز از پيشداوريهاى ذهنى وپندارهاى فردى است. نبايد برخلاف ادله شرعى چيزى را به‏شريعت تحميل كرد ولى از اين عقيده نبايد اين معنا رابرداشت كرد كه آنان فهم عرفى و عقلايى در درك ملاك ومناط حكم را به صورت كامل كنارى نهاده و يكسره شيوه‏تعبد را پيشه خود ساخته‏اند.

از اين رو فقهاى شيعه براى ره بردن به ملاك و مناطحكم بسيار كوشيده‏اند و با توجه به مناسبات حكم‏وموضوع، تنقيح مناط و الغاى خصوصيت‏با دليل معتبر وتكيه بر فهم عرفى استنباط و استخراج علت كرده‏اند و باكشف ملاك در موارد فراوانى، نيازهاى روز جوامع مختلف‏اسلامى را پاسخ گفته‏اند.

كندوكاو در متون فقهى، انسان را با شواهدى از اين‏دست روبرو مى‏سازد كه نشان مى‏دهد انديشمندان شيعى‏براى دستيابى به ريشه و بن حكم و كشف مناط، تلاشهاى‏بسيار نموده‏اند و با استفاده‏هاى بديع و دقيق از روايات، ازسويى پاسخگوى نياز جامعه خود بوده‏اند و از سوى ديگرهرگز پا را فراتر از ادله معتبر ننهاده‏اند و پندارهاى واهى‏بى‏پايه و اساس را در فهم ملاك حكم دخيل ندانسته‏اند.

در اين نوشتار با توجه به گفته گهربار حضرت امام‏خمينى(ره) كه فرموده‏اند:

«اينجانب معتقد به فقه سنتى و اجتهاد جواهرى هستم وتخلف از آن را جايز نمى‏دانم، اجتهاد به همان سبك صحيح است‏ولى اين بدان معنا نيست كه فقه اسلام پويا نيست و زمان و مكان‏دو عنصر تعيين‏كننده در اجتهادند. » (32)

موارد فهم ملاك حكم در فقه امام خمينى(ره) وجواهرالكلام را بررسى مى‏كنيم. در اين راستا سعى بر آن‏بوده تا نمونه‏هايى را در اين نوشتار بياوريم كه تلاش فقهاى‏عظام در كشف ملاك را به‏روشنى بيان دارد.

1- ملاك حكم در فقه امام‏خمينى(ره)

1-1. اجزا و نماز با تيمم.امام صادق(ع) مى‏فرمايند:

«نمازى كه با تيمم خوانده‏شده است هنگامى كه آب پيداشود دوباره خوانده نمى‏شود زيرا خداى آب همان خداى زمين‏است.» (33)

در اين‏باره حضرت امام خمينى(ره) مى‏فرمايند:

«از روايت ظاهر مى‏شود كه علت تامه عدم لزوم اعاده نماز،بجا آوردن يكى از دو طهور- تيمم و وضو- است‏بدون آن كه امرديگرى در علت دخالتى داشته باشد.» (34)

در نتيجه اگر نماز را با تيمم خواند نه به جهت نبود آب‏بلكه به جهت ترس بر جان خود، باز هم شكى نيست كه بابرطرف شدن ترس دوباره خواندن نماز لازم نيست. بنابراين‏ترديدى نيست كه بايد در روايات وارده بر اعاده نماز درجايى كه با تيمم نماز خوانده شده، تصرف كرد و امر را براستحباب حمل نمود. اضافه بر آن كه فهم عرفى در اين‏گونه‏موارد الغاء خصوصيت مى‏كند و علت تامه عدم لزوم‏بازخوانى نماز را بر جايگزين شدن تيمم در مقام وضومى‏داند (35) و اسبابى كه موجب تبديل وضو به تيمم شده رادر صحت و عدم صحت نماز تاثير نمى‏دهد بلكه اين سببهاتنها مكلف را معذور مى‏نمايند و بجاى وضو او را مكلف به‏تيمم مى‏كنند و به عبارت ديگر در حصول موضوع تيمم‏مؤثرند ولى در تداوم كارآيى تيمم براى صحت عمل، نقشى‏را بازى نمى‏كنند.

1-2. اماريت‏بازار مسلمان. هرگاه چيزى نظير- گوشت وپوست - در بازار مسلمانان يافت‏شود حكم به پاكى و تزكيه‏آن مى‏گردد چون بازار مسلمانان نشانگر پاكى و تزكيه اشياءاست و بر اين مطلب روايات زيادى دلالت دارد. (36)

حضرت امام خمينى(ره) در اين باره مى‏فرمايند:

«از روايات استفاده مى‏شود كه هر چيزى كه در جامعه اسلامى‏يافت‏شود محكوم به تزكيه و پاكى است و هيچ ويژگى براى بازارنيست چون در نظر عرف براى سقف و ديوار بازار هيچ نقشى درپاكى اشياء نمى‏باشد. افزون بر اين لازم هم نيست زمينى كه‏اين‏گونه اشياء در آن پيدا مى‏شود از آن مسلمانى باشد. آنچه درحكم دخيل است اين است كه شئ در جامعه‏اى يافت‏شود كه برآن جامعه، مسلمانان چيره باشند و استقرار و غلبه آنان به‏گونه‏اى‏باشد كه نشانگر پاكى شئ و وجود شئ، حكايت از اين داشته باشدكه از فعل و ساخت آنان است. در نتيجه با فهم ملاك مى‏توان ازدايره كوچك تعيين شده در روايت‏براى حكم دست‏برداشت وحكم به گسترش آن داد.» (37)

1-3. انتفاع از ميته. در موثقه سماعه از امام صادق(ع) سؤال‏مى‏شود:

آيا مى‏توان از پوست درندگان استفاد كرد؟

حضرت در پاسخ مى‏فرمايند:

اگر نام خدا را بردى و با تير او را زدى پس از پوست او استفاده‏كن و گرنه از مردار آن مى‏توانى استفاده كنى. (38)

مردار و اجزاء كه قبلا در آن زندگى وجود داشته باشد ازدو جهت مورد بحث فقيهان انديشمند قرار مى‏گيرد: يكى ازناحيه حكم تكليفى است كه آيا از نظر شرع مى‏توان از آن‏استفاده كرد يا خير؟ به‏گونه‏اى كه اگر از پوست آن لباسى تهيه‏شود يا فرشى درست‏شود بى‏آنكه سبب نجس شدن اشياءديگرى گردد بتوان مورد استفاده قرارداد يا آن كه هرگونه‏استفاده‏اى از آن جايز نيست. و ديگر از ناحيه حكم وضعى‏است كه اگر مورد معامله قرار گيرد آن معامله باطل است وهيچگونه نقل و انتقالى صورت نمى‏گيرد.

حضرت امام خمينى(ره) مى‏فرمايند:

از موثقه سماعه استفاده مى‏شود كه هرگونه استفاده‏اى از مردارجايز نيست، چه در اجزايى باشد كه جامد است و چه مايع و چه بااستفاده از آن محذور ديگرى لازم آيد و چه محذورى لازم نيايدزيرا ظاهر از روايت‏با الغاء خصوصيت، حرمت هرگونه استفاده‏مى‏باشد كه اگر بخواهد بر استفاده خاصى حمل گردد حتما نياز به‏دليل ديگرى است. (39)

حضرت امام خمينى(ره) مى‏فرمايند:

روايات خاصه‏اى وجود دارد كه از آنها جواز استفاده از ميت‏به‏غير ازخوردن و فروختن مى‏شود و اين روايات بر روايات ديگرحكومت دارند و با وجود اين جمع عقلايى نوبت‏به تعارض‏نمى‏رسد. ايشان در ادامه مى‏فرمايند: آنچه جرات فقيه بر فتوا رامانع مى‏گردد ادعاى اجماع و عدم خلاف بين اصحاب و شهرت درمسئله است. (40)

1-4. حيله در ربا. آيا مى‏توان با حيله و نيرنگ از ربا فراركرد؟ آيا هر جا كه ربا باشد حرمت هم هست؟ اگر بتوان حيله‏نمود! فلسفه نهى شارع به اين شدت چيست؟

حضرت امام خمينى(ره) مى‏فرمايند: هرگاه حيله در ربا،ماهيت ربا را عوض نكند و از مصداق تبادل مثلين به تبادل‏غيرمتماثلين تبديل نسازد، بر حرمت‏خود باقى است و لذاروايات علاجيه را نبايد روايات فرار ظاهرى از ربا دانست‏بلكه اين روايات راه فرار از مبادله مثل به مثل را نشان‏مى‏دهد و اين مطلب به خوبى از تعليل روايات (نعم الشئ،الفرار من‏الحرام الى الحلال) (41) و (فرار من باطل الى‏الحق) (42) بدست‏مى‏آيد. بنابراين اگر ماهيت مبادله عوض نشود و مرادتحصيل ربح قرض و امثال آن به حيله باشد، فرار باطل به‏باطل است نه به حق، چون مفاسد واقعى به حال خود باقى‏است.

پس حيله‏هايى كه موضوع را از ربا خارج نمى‏سازدمخالف با كتاب و سنت قطعى است. اضافه بر آن كه هر نوع‏ربايى موجب انصراف مردم از تجارت و صنعت است وعنوان فساد و ظلم بر آن صادق است. افزون بر آن كه عرف‏نيز حكم به تناقض مى‏كند بين حكم به حرمت و ربا و نشان‏دادن راهكارهايى براى فرار از ربا. براى نمونه: 1- هرگاه‏نوشيدن شراب حرام باشد و مفسده انگيزه ولى‏خوردن آن‏حلال باشد ولى مفسده مثل آن كه شراب را در شكلات وكپسول قرار دهند و بجاى نوشيدن بخورند 2- همچنين اگربيع قرآن كريم به كافر حرام باشد چون باعث‏سلطه او بركتاب الهى مى‏شود ولى هبه قرآن به كافر هيچ اشكالى‏نداشته باشد، در اين نمونه نيز عرف تناقض را مى‏بيند زيراعلت‏سلطه در هر دو مورد وجود دارد.

بنابراين اگر روايات وارده چنين بياموزند كه حيله بايدموضوع ربا را عوض كند به گونه‏اى كه علت‏حرمت از بين‏برود و مصداق فرار از باطل به حق شود، روايات قابل قبول‏خواهند بود وگرنه اين روايات مصداق (ما خالف قول ربنا)است كه امامان معصوم(ع) فرموده‏اند زخرف و باطل است‏و گفته ما نيست و بايد به ديوار زده شوند. (43)

1-5. خريد و فروش ادوات جنگى. خريد و فروش ادوات‏جنگى به دشمنان و غيرهمكيشان در چه صورتى جايزاست؟ آيا اگر آنان با مسلمانان درگير نباشند مى‏توان ادوات‏جنگى به آنان فروخت؟ معيار فروش ادوات جنگى به‏دشمن چيست؟

از آنجا كه در زمان امامان معصوم(ع) براى شيعيان‏مملكت و حكومت‏خاصى نبوده است و همچنين‏مسلمانان تحت‏حكومت‏يگانه‏اى بوده‏اند، همانند زمان‏رسول خدا(ص)، خريد و فروش سلاح توسط شيعيان كه‏كشور و حكومت‏شيعى را آسيب‏پذير سازد. اضافه بر آن كه‏مشاركت آنان در توليد ادوات جنگى موجب تقويت‏مسلمانان در برابر كفار بوده است. بنابراين چگونه مى‏توان‏معيارى در اين باره بدست داد؟

امام خمينى(ره) مى‏فرمايند:

«از تعليل در روايت هند سراج (44) مى‏توان معيار فروش سلاح‏به دشمنان را بدست داد زيرا از عبارت (احمل اليهم و بعهم فان‏الله‏يدفع بهم عدونا وعدوكم يعنى الروم) بدست مى‏آيد در هر موردى كه به‏واسطه فروش ادوات جنگى، دشمن قوى‏ترى از بين خواهد رفت‏و از سوى ديگر خطر درگيرى دشمنان با مسلمانان نيز وجودنداشته باشد مى‏توان براى دفع شر دشمنان قوى، به دشمنان ادوات‏جنگى فروخت.» (45)

ولى به صرف اين كه صلح با دشمن برقرار شد نمى‏توان‏با آنان به خريد و فروش ادوات جنگى پرداخت‏بلكه بايدشرايط روز و مصالح مسلمانان را در نظر گرفت.

چنان كه در زمان امام باقر(ع) و امام صادق(ع) خريد وفروش ادوات جنگى به نفع شيعيان بوده و هيچ زيانى‏متوجه آنان نمى‏شده است، هر زمانى كه نظير آن شرايط راداشته باشد شكى در جواز خريد و فروش ادوات جنگى‏نيست. نتيجه آن كه از روايت استفاده مى‏شود كه ملاك‏خريد و فروش ملاكى عقلى است و امام معصوم(ع) چيزبيشترى از آن را شرط نكرده است.

1-6. غنا. آيا هر صداى طرب‏انگيزى غنا است و حرمت‏دارد يا آن كه براى حرمت غنا ملاكى در شرع وارد شده‏است؟ مرحوم اصفهانى استاد حضرت امام(ره) مى‏فرمايند:

غنا همانند مستى در شراب است و علت در حرمت آن همان‏علت در حرمت‏شراب است و عبارت است از ازاله عقل و كسانى‏كه غنا را با واژه اطراب و هم خانواده‏هاى آن شناسانده‏اند درست‏گفته و به حقيقت رسيده‏اند و مرادشان همان است كه گفته شد.

ايشان مى‏فرمايند:

اگر به آثار گذشتگان نظير كتابهاى تاريخ مراجعه شود تاثيرعجيب غنا در شنونده آن، كه موجب از بين رفتن عقل او و انجام‏كارهاى جاهلانه و گفتار و رفتارى همانند افراد مست است، معلوم‏مى‏گردد و در نزد اهل آن تاثير موسيقى كمتر از تاثير شراب نيست‏بلكه در مواردى بر آن مى‏چربد.

در نتيجه هرگاه غنا و موسيقى تنها شادى‏و نشاط‏آورباشد و تاثيرى عميق بر عقل و فكر انسانى نگذارد حرمتى‏ندارد و همانند نوشيدن برخى از انواع نوشيدنيهاى نشاط‏آورمى‏ماند كه تنها شادى نشاط در پى دارد و تاثيرى بر عقل‏نمى‏گذارد. تنها زمانى غنا حرام است كه طرب حاصل از آن‏همانند سكر حاصل از شراب باشد. (46)

1-7. فروش انگور و خرما به خمار. آيا مى‏توان خرما وانگور را به كارخانه شراب‏سازى فرخت تا تبديل به‏مشروبات الكلى شود؟ حضرت امام خمينى(ره)مى‏فرمايند:

علت‏حرمت فروش انگور و خرما به خمار - شراب‏ساز- ازجمله علتهايى نيست كه عقل بشر نتواند آن را درك كند. مفسده‏فروش محصولات كشاورزى به كارخانه شراب‏سازى براى بشرروشن است زيرا اين امر سبب گرمى و رواج بازار شراب و انتشارفساد در جامعه بشرى مى‏شود و هيچ مصلحت ديگرى وجودندارد كه بتواند با اين مفسده برابرى كند و موجب جواز معامله بااين صنف گردد.

بنابراين رواياتى را كه درباره جواز فروش محصولات‏كشاورزى به خمار وارد شده است (47) و در پاره‏اى از آنها به‏فروش ائمه هم اشاره شده است (48) به جهت مخالفت‏باكتاب خدا و سنت مستفيض و مخالفت‏با حكم عقل ومخالفت‏با روايات امر به معروف و نهى از منكر، بايدزخرف و باطل دانست و به ديوار زد. (49)

به ويژه آن كه در ارتكاز و ذهن مسلمانان، زشتى اين كارو مخالفت آن با رضايت‏شارع مقدس بسيار روشن ست‏به‏گونه‏اى كه اين عمل را از پايين‏ترين فرد جامعه مسلمان‏نمى‏پسندند چه رسد به ساحت مقدس ائمه معصومين(ع)،بنابراين با درك عقلى، ملاك حرمت جواز خريد و فروش‏محصولات كشاورزى به كارخانجات شراب‏سازى رامى‏توان بدست آورد و حكم به عدم قبول رواياتى كرد كه برجواز آن وارد شده است.

1-8. ملاك مشروعيت معاملات. احاديث‏بسيارى درباره‏قول خداوند (ولاتاكلوا اموالكم بينكم بالباطل الا ان تكون تجارة عن‏تراض) (50) وارد شده است. در اين احاديث درباره مراد از آيه‏از امام معصوم سؤال شده است. از جمله روايت محمدبن‏عيسى از امام صادق(ع) است كه امام در جواب مى‏فرمايند:مراد قمار است. (51)

حضرت امام خمينى(ره) در اين باره مى‏فرمايند: ظاهراز آيه شريفه و احاديث آن است كه نهى از اكل به خاطر«باطل بودن‏» است و اين قيد، قيد احترازى است نه آن كه قيدتوضيحى باشد. در نتيجه ظاهر متفاهم از تجارت كه استثناءدر برابر باطل است، «حق بودن‏» است و از آنجا كه علت‏به‏حكم عموميت مى‏بخشد- چنانچه در پاره‏اى موارد آن راخصوصيت مى‏دهد - مراد حليت‏خوردن هر چيزى است كه‏حق باشد و در برابر آن حرمت و عدم حليت هر چيزى كه‏باطل است. (52)

نتيجه آن كه هر آن چه حق است، حليت‏خوردن دارد ولوتجارت نباشد همانند: اباحات، قرض و وام، تملك‏مجهول‏المالك و نظاير اينها از مصاديق حق و علت، حق‏بودن است و نيازى به فراهم كردن دليل ديگرى نيست;چنانچه بعضى به دنبال آن بوده‏اند و در برابر به مناسبت‏حكم و موضوع فهميده مى‏شود هر چه باطل و سبب براى‏آن است، حرام است و تصرف در مالى كه از راه باطل بدست‏آمده جايز نيست، هر چه باشد. بنابراين هر عقد و سببى ولوبا كنايه و مجازگويى واقع شده باشد اگر مصداق حق وسبب حقى باشد، موجب حليت تصرف در مال است و هرسبب باطلى، علت‏حرمت تصرف در مالى است كه از آن‏بدست مى‏آيد. (53)

1-9. نهى از منكر. آيا ادله (54) وجوب نهى از منكر صرفاشامل دفع منكر است‏يا آن كه رفع آن را هم دربرمى‏گيرد؟

حضرت امام خمينى(ره) مى‏فرمايند: ملاك دفع و رفع‏منكر يكى است و عقل مستقلا بدون يارى خواستن ازجايى ديگر حكم مى‏كند به وجوب منع از تحقق معصيت‏مولى و آن چه مبغوض مولى است، و افزون بر آن انسان رابازمى‏دارد از هرگونه كمك در ايجاد آنچه مولى نهى نموده واگر چنين كردارى از كسى سر زند كارش قبيح شمرده‏مى‏شود.

همانگونه كه در هنگام وقوع حرامى بر مكلف واجب‏است از آن جلوگيرى كند، همچنين بر وى واجب است كه‏مانع تحقق حرام نيز بشود زيرا ملاكى كه در ادامه يافتن فعل‏حرام وجود دارد، در ايجاد و تحقق آن هم هست و هيچ‏ترديدى نيست كه عرف بين رفع و دفع منكر، الغاءخصوصيت مى‏كند. براى نمونه: هرگاه شخصى بخواهدجامى از شراب بنوشد و اين رفتار را در ميان گروهى ازمسلمانان انجام دهد بر همه لازم است از اين رفتار جلوگيرى‏به عمل آورند نه آن كه بردبارى كنند تا آن كه جرعه‏اى ازشراب را بنوشد، بعد از آن جلوگيرى كنند. اضافه بر آن كه ازنظر عقل آنچه از حرام انجام شده باشد قابل برگشت نيست‏و در محرمات دفعى نمى‏توان حكم به وجوب رفع منكرنمود زيرا اگر جلوگيرى از عمل حرام نشود در حين عمل‏حرام ديگر امكان و قابليت نهى وجود نخواهد داشت، به‏عنوان مثال: اگر در قتل عمد عدوانى، قاتل در مقدمات آزادباشد بعد از انجام عمل ديگر نمى‏توان نهى از منكر نمود واشتراك حكم در اينگونه موارد از واضحات و بديهيات‏بشمار مى‏آيد. (55)

1-10. ولايت فقيه. احكام الهى داراى اصول ثابت است وهيچگاه نسخ نخواهد شد و تا روز موعود باقى خواهد ماند.ثبوت احكام و لزوم پيروى از آنها و اجراى احكام الهى، نيازمبرم به حكومتى اسلامى دارد و از شارع حكيم دور است كه‏احكام خود را باقى گذارد، اما امر حكومت را ترك كند.بنابراين هر آنچه دليل امامت‏شمرده مى‏شود بعينه دليل‏لزوم حكومت نيز خواهد بود و از واضحات عقلى است كه‏در زمان غيبت ولى امر - به ويژه در اين ساليان بسيارطولانى كه شايد هزاران سال به درازا كشد - خداوند متعال‏امت مسلمان را به اهمال نمى‏گذارد بلكه حجت را بر مردم‏تمام كرده و تكليف آنان را روشن ساخته است و هرگز به‏هرج و مرج و اختلال نظام مسلمين رضايت نمى‏دهد.

بنابراين لزوم حكومت اسلامى، بسط عدالت، تعليم وتربيت، حفظ نظم، رفع ظلم و جلوگيرى از تجاوز بيگانگان‏از روشنترين احكام عقلى است‏بى‏آن كه زمان و مكان در آن‏نقشى داشته باشد. افزون بر دليل عقلى، اين امر را مى‏توان ازتعليل روايت امام معصوم(ع) (بانهم حجتى عليكم و اناحجة‏الله) (56) بدست آورد. اينكه امام معصوم(ع) حجت‏خداوندى بر مردم است معنايش آن نيست كه تنها مبين‏احكام الهى است زيرا گفته زرارة و محمدبن مسلم و امثال‏آنان نيز در تبيين احكام الهى، حجت است و هيچكس‏نمى‏تواند در قبول روايات آنان ترديد نمايد، بلكه مراد ازحجت الهى آن است كه ائمه معصومين(ع) حجتهاى‏خداوندى بر بندگانند و خداوند به وجود، سيره، رفتار وگفتار آنان بر بندگان در همه شئون زندگى احتجاج مى‏كند واز جمله آن امور، جنبه‏هاى مختلف حكومتى است. (57) درنتيجه علماى دين نيز در اين جنبه نمايندگان منصوب ازطرف امام معصوم(ع) به حكم تعليل در روايات خواهندبود.

2- فقه جواهر

2-1. ارث قاتل. هرگاه وارثى مورث خود را از روى عمد وظلم به قتل رساند از ميراث اومحروم مى‏ماند. دليل بر اين‏مطلب اضافه بر اجماع و هدف روشنى كه بر اين حكم‏مترتب مى‏شود - حفظ جان انسانها و از بين بردن انگيزه‏براى قتل بيگناهان- روايات صحيحى از ائمه معصومين(ع)است كه به صراحت‏به اين حكم دلالت دارد (58) و فرمان به‏محروم شدن قاتل از ميراث مقتول مى‏دهد تا با قاتل مقابله‏به نقيض مقصودش گردد. در اين حكم هيچ اختلافى بين‏مسلمانان وجود ندارد.

حال اگر وارثى مورث خود را نه از روى ظلم بلكه به حق‏به قتل رساند، از ارث منع نمى‏شود زيرا علت‏حرمان ارث‏در اينجا وجود ندارد. در روايتى حفص بن قياس از امام‏صادق(ع) مى‏پرسد:

اگر در هنگام نبرد با گروهى باغى (ستمگر) پدر، پسر يا برادر وهمپيمان را كه ستمكار است‏بكشد از ميراث او محروم مى‏شود؟امام(ع) در پاسخ مى‏فرمايند: از او ارث مى‏برد چون او را به حق‏كشته است. (59)

صاحب جواهر مى‏فرمايند:

از تعليل در اين روايت فهميده مى‏شود هر زمانى كه قتل مورث‏از روى حق باشد، مانع از ارث نمى‏گردد و هرگاه وارث بتواند ازقتل خوددارى كند، همانند آن كه قتل او به جهت قصاص يا دفاع ازمال خويش باشد، لازم يست‏براى ارث بردن از قصاص و دفاع‏صرف‏نظر كند. او مى‏تواند از مال خويش دفاع كند اگرچه به كشتن‏مورث خويش باشد و يا آن كه حكم قصاص را جارى سازد گرچه‏بر مورث خويش باشد و در هر دو صورت اين رفتار او سبب‏محروم شدن وى از ميراث مقتول نمى‏گردد. (60)

2-2. ازدواج با غيرمسلمان (مرز عشق‏ورزى). در اسلام‏براى برقرارى رابطه سببى و ايجاد كانون خانوادگى شرايطى‏گذاشته شده است. يكى از اين شرايط، همكيش بودن‏زوجين است. مرد مسلمان نمى‏تواند با زن غيرمسلمان‏ازدواج كند، چه مشرك باشد چه اهل كتاب. انديشمندان‏شيعى ازدواج دائم با غيرمسلمان را صحيح نمى‏دانند و نهى‏كرده‏اند. صاحب جواهر(ره) با استدلال به آيه قرآن، از آن‏علت تحريم ازدواج با غيرمسلمان را استفاده مى‏كند. در قرآن‏مجيد آمده است: ولاتنكحوا المشركات حتى يومن ولامة مومنة خير من‏مشركة ولو اعجبتكم حتى يومنوا و لعبد مومن خير من مشرك ولو اعجبكم‏اولئك يدعون الى‏النار والله يدعوا الى الجنة والمغفرة باذنه (61) «و زنان‏مشرك را به همسرى مگيريد تا ايمان آورند وكنيز با ايمان به‏از زن مشرك است هر چند كه شما را خوش آيد و به شگفت‏آورد; آنها به آتش مى‏خوانند و خداوند به خواست و فرمان‏خويش به بهشت و آمرزش مى‏خواند» صاحب جواهر اين‏جمله را (اولئك يدعون الى‏النار والله يدعوا الى‏الجنة والمغفرة باذنه) جهت‏حكم تحريم ازدواج با غيرمسلمان مى‏داند و معتقداست اگرچه در آيه شريفه مشرك و مشركه آمده است ولى‏تحريم اختصاص به مشرك و مشركه ندارد بلكه همه‏غيرمسلمانان را در برمى‏گيرد (62) زيرا علت‏حكم تحريمى درهمه اقسام كفر جارى است، همانگونه كه شرك مى‏تواند درتغيير عقيده زوج يا زوجه تاثير گذارد، كفر نيز مى‏تواند چنين‏باشد. در نتيجه نهى از ازدواج با اهل كتاب و مشركان به دليل‏جلوگيرى از تاثيرپذيرى از دين يكديگر بوده است.

2-3. اقامه حدود. اجراى حدود شرعى در زمانى كه امام‏معصوم(ع) غايب است‏بر عهده فقيه جامع‏الشرايط قراردارد. همچنان كه آنان بايد بين مردم قضاوت كنند بايد حدود شرعى را نيز در ميان مردم به اجرا گذارند.

صاحب جواهر از نويسنده «شرايع‏» انتظار توقف برچنين حكم روشن و واضحى را نداشته و مى‏فرمايد:

از مصنف بعد از ظهور دليل و روشنى آن غريب است كه درحكم توقف كرده است.

سپس ايشان براى اين نظريه دليل و شواهدى ارائه‏مى‏كنند. از جمله مؤيداتى كه بر لزوم اجراى حدود توسطفقها بيان مى‏دارند حكمت و علت است زيرا عدم اجراى‏حدود الهى به نشر مفاسد اجتماعى و محرمات الهى‏مى‏انجامد و اين امر در نظر شارع قبيح و جلوگيرى از آن‏نيكو است. پس بايد حدود توسط فقيه به اجرا گذارده شود.

افزون بر آن حكمت‏حدود شرعى تنها به كسى كه آن رابرپا مى‏دارد نمى‏رسد بلكه مصلحت آن به ديگران هم‏مى‏رسد پس بايد فقيه حد شرعى را بپا دارد. از سوى ديگربراى فقها در بسيارى از موارد نيابت از طرف امام معصوم(ع)ثابت است كه با الغاء خصوصيت مورد و عدم فرق بين‏مناصب امام معصوم براى فقيه، در اين جهت نيز نيابت‏ثابت است و ممكن است‏بگوييم در بين اصحاب اين امرپذيرفته شده است. (63)

2-4. تلف مال و قول وكيل. هرگاه موكل و وكيل در تلف‏متعلق وكالت اختلاف كنند، گفته كداميك مقدم مى‏شود؟آيا مى‏توان به گفته وكيل اكتفا كرد يا آنكه بايد بر ادعاى‏خويش بينه بياورد؟

صاحب جواهر مى‏فرمايد: گفته وكيل مقدم است زيرا اوامين در مال موكل خويش مى‏باشد. اضافه بر آن كه اقامه‏بينه در بيشتر موارد براى وكيل دشوار است و اگر گفته اوپذيرفته نشود به امرى بازخواست مى‏گردد كه بر او دشوار وناممكن مى‏آيد و از روايات وارد شده (64) در قبول گفته زنان‏در باب حيض و طهارت چنين استفاده مى‏شود كه هر امرى‏كه بينه گرفتن بر آن سخت و دشوار باشد گفته مدعى آن باسوگند پذيرفته مى‏شود.

نتيجه آن كه صاحب جواهر و ديگر فقها با استفاده ازروايات باب حيض و فهم علت در پذيرش گفته زنان درباره‏حيض و طهر، حكم را تعميم داده و در هر امرى كه اقامه بينه‏بر آن دشوار يا ناممكن باشد گفته مدعى را با سوگندپذيرفته‏اند و چون وكيل در بيشتر موارد برايش امكان اقامه‏بينه ناممكن يا دشوار است گفته او با سوگند پذيرفته است وبر گفته مالك مقدم مى‏شود.

2-5. خريد و فروش گزافى. در خريد و فروش كالاها واجناس شرط است كه جنس مورد معامله از نظر مقدار و نوع‏و اوصاف معلوم باشد - مگر به اندازه‏اى كه از نظر عرف‏زيانى دربر نداشته باشد - چون عدم آگاهى به هر يك ازخصوصيات كالا و قيمت آن سبب زيان و غرر در معامله‏مى‏گردد كه در حديث نبوى (65) منع شده است. اضافه بر آن‏در صحيح حلبى (66) از امام صادق(ع) درباره غذايى سؤال‏شده كه براى خريدارى كردن آن به دو گونه مى‏توان عمل‏نمود: يا خريد با پيمانه و يا خريد گزافى. صحت دادوستددر نمونه‏اى كه با پيمانه خريدارى شده مسلم است و شخص‏از امام مى‏پرسد آيا مى‏شود نمونه ديگر را بدون پيمانه وگزافى خريدارى كرد؟ امام مى‏فرمايند: صحيح نيست گزافى‏خريدارى شود.

صاحب جواهر مى‏فرمايد: (67) كاربرد واژه «جزاف‏» درحديث، ظهور در علت دارد. بنابراين هرجا خريد و فروش‏گزافى باشد باطل است و فرقى نمى‏كند كه كالاى موردنظرپيمانه‏اى باشد يا وزنى. در نتيجه هر جنسى كه به وزن ياپيمانه خريد و فروش مى‏شود، اگر گزافى خريدارى شوددرست نيست.

لازم به تذكر است كه هرگاه حدس و تخمين به گونه‏اى‏باشد كه براى هر يك از خريدار و فروشنده اطمينان بياورد،در مفاد تعليل داخل نيست زيرا زيانى و خدعه‏اى در كارنيست و مراد از آگاهى به مقدار و اوصاف كالاى خريدارى‏شده چيزى جز اين نمى‏تواند باشد بلكه مراد مواردى است‏كه يكى از خريدار يا فروشنده بخواهد كالاى بيشترى را باپول كمترى يا عكس آن با خدعه‏اى كه به ديگرى مى‏زند ازاين طريق بدست آورد.

2-6. ديه عاقله. در روايتى، ابى‏العباس از امام صادق(ع)مى‏پرسد: اگر شخصى گوسفندى را نشانه گيرد و تيراندازى‏كند ولى تير به انسان اصابت كند حكم آن چيست؟ امام درپاسخ مى‏فرمايند:

اين همان قتل خطا است و ترديدى نيست كه بر او ديه و كفاره‏است. (68)

صاحب جواهر مى‏گويند: هر چند در اذهان است كه ديه‏قتل خطا از همان ابتدا بر عاقله است ولى با تدبر در نصوص‏و توجه به اختصاص جنايت‏بر جانى، استنباط مى‏شود كه‏ديه بر جانى ثابت مى‏شود هر چند ازطرف او، عاقله ديه رابپردازد و اين معنا از اين روايت و اخبار ديگر بدست مى‏آيد.اضافه بر آن كه ممكن است از آيه شريفه: و من قتل مومنا خطافتحرير رقبة مومنه ودية مسلمة الى اهله (69) «هر كه مؤمنى را به‏خطا بكشد بر او است آزاد كردن بنده مؤمنى و پرداخت‏خون‏بها به كسان او» اين معنا استفاده شود و از آنجا كه دراين آيه بين ديه و كفاره جمع شده است و كفاره بر قاتل‏است، قرينه مى‏شود كه ديه هم در ذمه او باشد.

اين مطلب از حديثى كه از اميرمؤمنان على(ع) نقل شده‏است نيز بدست مى‏آيد. حضرت مى‏فرمايند: انا وليه والمودى‏عنه (70) «من ولى او هستم و از طرف او پول مى‏دهم‏».

صاحب جواهر در ادامه مى‏گويد: بنابراين اگر عاقله‏اى‏نبود يا از پرداخت ديه عاجز بود چاره‏اى نيست كه بگوييم‏ديه بر جانى است. بلى اگر امام عصر حاضر باشد و عدل رابر جامعه گسترانيده باشد مى‏توان گفت ديه بر امام است‏هرچند آن وقت هم اگر بگوييم ضمانت‏بر خود جانى است‏گفته‏اى بدون دليل نخواهد بود.

حال اگر بر جانى مالى نباشد تا ديه مقتول را بپردازد امام‏از بيت‏المال مسلمين يا مال خود- بويژه اگر عاقله قاتل ازپرداخت عاجز باشند- پرداخت مى‏كند.

صاحب جواهر با توجه به قاعده اختصاص جنايت‏به‏جانى و فهم ملاك در وجوب ديه- عدم بطلان خون‏مسلمان- حكم مى‏كند كه ديه بر خود جانى اولا و بالذات‏ثابت مى‏گردد و عاقله يا امام از جانب او ديه را پرداخت‏مى‏كنند و در عصر ما اگر جانى، عاقله‏اى نداشته باشد، ديه‏بر نايب امام نيست و نمى‏تواند از مال خمس و ساير اموال‏مسلمانان بپردازد و حتى گفته كسانى كه ديه را در عصر ما ازبيت‏لمال مسلمين دانسته‏اند نظير خرافات در فقه مى‏داند،پس چاره‏اى در اين نمى‏بيند بجز اينكه بگويد ديه در عصرما بر جانى ثابت است. (71)

2-7. طهارت شهيد و اجساد معصومين(ع). جسد انسان به‏واسطه مرگ شرعا نجس است و از ظاهر ادله بدست مى‏آيدكه علت نجاست، مرگ است. بنابراين هرگاه فردى به‏جسدى دست‏بزند بايد دست‏خود را بشويد و غسل مس‏ميت‏به جا آورد. صاحب جواهر مى‏فرمايد: از اين قاعده‏كلى بدن معصومين(ع) و شهدا استثناء شده است. درباره‏پيامبر(ص) حديث (72) وارد شده به اينكه طاهر و مطهراست. همچنين درباره زهراى بتول(ع) نيز روايت (73) داريم‏اما نسبت‏به ساير معصومين به جهت عدم قول به فصل‏است. اضافه بر آن كه به يقين مى‏دانيم علت طهارت در همه‏مشترك است و نسبت‏به شهيد به جهت ادله‏اى (74) است كه‏بر سقوط غسل از شهيد دلالت دارند و عدم نجاست آنان به‏جهت اكرام و تعظيمى است كه خداوند براى آنان قائل شده‏و آنان رامرده ندانسته است. (75) قرآن كريم مى‏فرمايد:ولاتحسبن‏الذين قلتوا فى‏سبيل‏الله امواتا بل احياء عندربهم يرزقون (76) «وكسانى را كه در راه خدا كشته شدند مرده مپندار، بلكه‏زندگانند و نزد پروردگارشان روزى داده مى‏شوند.»

2-8. ميراث جد پدرى و مادرى. هرگاه اجداد پدرى متوفى‏با اجداد مادرى او گرد آيند چگونه بايد اموال بين آنان تقسيم‏گردد؟

براى تعيين ميراث اجداد پدرى و مادرى از تعليل وارددر نصوص و رواياتى كه جد را به منزله برادر و جده را به‏منزله خواهر قرار مى‏دهد (77) استفاده برده‏اند.

صاحب جواهر مى‏فرمايد: (78) از رواياتى كه درباره‏ميراث فرزندان، خواهران و برادران وارد شده، همچنين زعلت‏برترى دادن مردان بر زنان در ميراث مى‏توان فهميد -كه عدم لزوم جهاد بر زنان، لزوم نفقه دادن به زنان و. ..تفاوتى را در چگونگى تقسيم ميراث بين مردان و زنان ايجادمى‏كند. در نتيجه در برابر آن برخوردارى زنان كه مردان بايدآن را بجا آورند و هزينه زنان را بدهند، بايد در اينجا نيزحقوق مردان در تقسيم ميراث مراعات شود. اضافه بر آن ازروايات كه اجداد را به منزله خواهر و برادر قرار مى‏دهد اين‏حكم بدست مى‏آيد. بنابراين با فهم ملاك مى‏توان فهميد كه‏جد چونان برادر و جده همچون خواهر از ارث بهره خواهندبرد.

2-9. ناپايدارى ازدواج با كشف عيب. هنگامى كه زن و مردبراى تشكيل خانواده با يكديگر پيمان وفادارى مى‏بندند ازپيشفرضهاى اين قرارداد، صداقت در بيان همه چيزهايى‏است كه در تداوم اين رابطه و پيمان، نقش اساسى بازى‏مى‏كند. بنابراين اگر مسائل، مشكلات يا حقايقى وجود داردكه مى‏تواند در صورت آشكار شدن مانع بستن پيمان ازدواج‏گردد در اين صورت اگر زن يا مرد با پنهانكارى عقد ازدواج رابرقرار كند (79) و پس از بستن عقد ازدواج اين حقايق آشكارگردد، طرف زيان‏ديده مى‏تواند اين عقد را بگسلد و فسخ‏نمايد.

در احكام فسخ نكاح مواردى از اينگونه حقوق زن و مردبه واسطه وجود عيب در آنان بيان شده است كه يكى ازآنهاجنون است. اگر زن جنون داشته باشد يا مرد چنين باشد وهنگام عقد ازدواج اين عيب را از يكديگر پنهان كنند پس ازازدواج و هنگام آگاهى از آن، طرف زيان‏ديده حق فسخ‏ازدواج را دارد. ولى اگر هم زن و هم مرد داراى عيبى هستندكه حق فسخ ازدواج را به آنان مى‏دهد در اين صورت آيا هم‏زن و هم مرد حق فسخ ازدواج را دارند، يا اين كه هيچكدام‏حق فسخ را ندارند زيرا در اين صورت هيچيك زيان‏نمى‏كنند و هر دو در عيب داشتن يكسانند؟ صاحب جواهرمى‏فرمايد: اين كه هر دو حق فسخ داشته باشند اشكال داردزيرا روايت ظهور دارد (80) در اين كه يكى از زوجين با وجودعيب در ديگرى، زيان و ضرر خواهد ديد و در اين صورت‏كه هر دو معيوب هستند به ويژه در امور زناشويى، زيانى‏براى هيچيك وجود ندارد زيرا هر دو از اين نظر معيوب‏هستند. (81)

2-10. هم بسترى با نابالغ. در موثقه ابى‏جعفر (82) ازحضرت امير(ع) آمده است كه نمى‏توان با دختر كمتر از ده‏سال همبستر شد. فقها از اين روايت استنباط كرده‏اند كه‏علت عدم جواز نزديكى به جهت عدم رشد دستگاه تناسلى‏وى است. از سوى ديگر چون توان تحمل همبسترى راندارد اين عمل براى دختر نابالغ زيانهاى روحى و جسمى‏فراوانى درپى خواهد داشت، ازاين رو عمل زناشويى بادختر زير ده سال جايز نيست. اضافه بر آن كه اگر رشدجسمانى كافى هم داشته باشد از نظر عقلى قبيح شمرده‏مى‏شود.

صاحب جواهر (83) با آن كه روايت در مورد خاصى واردشده است ولى با توجه به فهم علت و اجماع اصحاب حكم‏مى‏كند كه همبستر شدن با دختر نابالغ - صغيره- به هرعنوانى كه باشد، چه همسرى دائم و چه غيردائم و موقت،روا نيست و مى‏فرمايد: با توجه به اشتراك علت، اختصاص‏حكم در پاره‏اى از روايات به واژه - زوجه - منافاتى با تعميم‏ندارد و دليلى بر خصوصيت مورد بشمار نمى‏آيد.


پى‏نوشتها:

1- حكيم، محمد تقى، الاصول‏الفقه العامه للفقه المقارن، ص‏316; فاضل تونى، عبدالله بن محمد، الوافيه فى‏اصول الفقه، ص 237;التبريزى، ميرزا موسى، اوثق‏الوسايل فى‏شرح الرسائل، انتشارات‏كتبى نجفى، قم، ص 34.
2- الشعرانى، ميرزا ابى‏الحسن، المدخل الى عذب المنهل‏فى‏اصول الفقه، چاپ اول، كنگره شيخ انصارى، قم، 1372 ه . ش،ص‏175.
3- الامدى، سيف‏الدين ابوالحسن، الاحكام فى‏اصول الاحكام، ج‏3، ص 63; الزحيلى، وهبه، اصول‏الفقه الاسلامى، ج‏2، ص 661; خلاف،عبدالوهاب، علم اصول الفقه، ص 75.
4- صبحى حامد، عبدالسلام، دفع‏القياس بدفع علته (مجله‏دانشكده شريعت‏شماره پنجم)، بغداد، ص 29.
5- حكيم، محمدتقى، الاصول الفقه العامه للفقه المقارن، ص‏325; جمال‏الدين، مصطفى، القياس حقيقته و حجتيه، (بى‏نا)، بغداد،1975م ، ص 251.
6- حكيم، محمدتقى، الاصول الفقه العامه للفقه المقارن، ص‏331 - 327; جمال‏الدين، مصطفى، القياس حقيقته و حجتيه، ص 256- 252.
7- جمال‏الدين، مصطفى، القياس حقيقته و حجتيه، ص 273;صبحى حامد، عبدالسلام، دفع القياس بدفع علته، ص 35; البخارى،كشف الاسرار عن اصول فخر الاسلام البزدوى، ج 2، ص 357.
8- الامدى، سيف‏الدين ابوالحسن، الاحكام فى‏اصول الاحكام، ج‏3، ص 64 - 46; ابن قدامه مقدسى، روضة الناظر و جنة‏المناظر، ص‏165.
9- دهخدا، على‏اكبر، لغت‏نامه دهخدا، تحقيق: جمعى از محققان،چاپ اول، مؤسسه انتشارات و چاپ دانشگاه تهران، تهران، جديد 1372ه . ش، واژه ملاك.
10- جعفرى لنگرودى، محمد جعفر، ترمينولوژى حقوق، ص‏684; ميرفتاح، عناوين، ص 84.
11- قمى، ميرزاابوالقاسم، قوانين‏الاصول، ج 2، ص 72; الامدى،سيف‏الدين، الاحكام فى‏اصول الاحكام، ج 3، ص 279.
12- جعفرى لنگرودى، محمد جعفر، ترمينولوژى حقوق، ص‏684.
13- ابن منظور، لسان‏العرب، ج 4، ص 308; ماده علل; جوهرى،اسماعيل بن حماد، الصحاح، ج 5، ص 1173; زبيدى، مرتضى،تاج‏العروس من جواهر القاموس، ج 15، ص 518; فيروزآبادى،مجدالدين محمد بن يعقوب، قاموس المحيط، ص 1338.
14- دهخدا، على‏كبر، لغت‏نامه دهخدا، ج 10، ص 14150.
15- ابن منظور، لسان‏العرب، ج 4، ص 3080; (هذا علة لهذا اى‏سبب).
16- غزالى، المستصفى. ج 2، ص 54; روضة الناظر، ص 146.
17- شبلى، محمد سعيد مصطفى، تعليل‏الاحكام، چاپ اول،الازهر، قاهره، 1365 ه . ق، ص 119.
18- غزالى، ابوحامد محمدبن محمد، شفاءالغليل، چاپ اول،انتشارات وزارت اوقاف، بغداد، 1390 ه . ق، ص 569.
19- زركشى، بدرالدين محمد بن بهادربن عبدالله الشافعى،البحرالمحيط فى‏اصول الفقه، ج 5، ص 113.
20- ابن سبكى، تاج‏الدين الوهاب، جمع‏الجوامع، ج 2، ص 274;زركشى، بدرالدين محمدبن بهادر بن عبدالله الشافعى، البحر المحيطفى اصول الفقه، ج 5، ص 112.
21- السرخسى، شمس‏الدين محمد، اصول‏السرخسى، ج 2، ص‏301.
22- البخارى، كشف الاسرار عن اصول فخرالاسلام البزدوى، ج‏4، ص 170; حكيم، محمدتقى، الاصول الفقه العامه للفقه المقارن،ص 310.
23- حكيم، محمدتقى، الاصول الفقه العامه للفقه المقارن، ص‏310; الامدى، سيف‏الدين ابوالحسن، الاحكام فى‏اصول الاحكام، ج 3،ص 186.
24- غزالى، المستصفى من علم الاصول، ج 1، ص 60.
25- حكيم، محمدتقى، الاصول الفقه العامه للفقه المقارن، ص‏310; السرخسى، شمس‏الدين محمد، اصول‏السرخسى، ج 2، ص 301.
26- فيض، دكتر عليرضا، مبادى فقه و اصول، ص 323; غزالى،المستصفى من علم الاصول، ج 1، ص 60.
27- جعفرى لنگرودى، محمد جعفر، دانشنامه حقوقى(دايرة‏المعارف حقوق)، ج 2، ص 467.
28- تهانوى، محمد اعلى، كشاف اصطلاحات الفنون; ابن منظور،لسان‏العرب، ج 4، ص 2235; رازى، محمدابى‏بكر، مختار الصحاح،ص 334.
29- ابن قدامه مقدسى، روضة‏الناظر و جنة‏المناظر، ص 135;حكيم، محمدتقى، الاصول الفقه العامه للفقه المقارن، ص 311.
30- السرخسى، شمس‏الدين محمد، اصول‏السرخسى، ج 2، ص‏203; حكيم، محمدتقى، الاصول الفقه العامه للفقه المقارن، ص 311.
31- كلينى، ثقة‏الاسلام ابى‏جعفر محمد بن يعقوب بن اسحاق، فروع‏الكافى، تصحيح: على‏اكبر غفارى، چاپ اول، دارالاضواء، بيروت، 1412ه.ق، ج 5، ص 18.
32- امام خمينى(ره)، حاج آقا روح‏الله، صحيفه نور، (مجموعه‏رهنمودها)، سازمان مدارك فرهنگى انقلاب اسلامى، چاپ دوم، 1371ه.ق، ج 20، ص 98.
33- الحرالعاملى، وسائل‏الشيعه الى تحصيل مسائل‏الشريعه، ج‏2، ص 984; باب 14 از ابواب تيمم، حديث 15.
34- الموسوى‏الخمينى(ره)، روح‏الله، كتاب‏الطهارة، مطبعه مهر،قم، ج 2، ص 206-205.
35- ان العرف يفهم مع‏الغاء الخصوصية ان تمام العلة لعدم لزوم‏الاعادة انما هو قيام التيمم مقام المائيه.
36- الحرالعاملى، وسائل‏الشيعه الى تحصيل مسائل‏الشريعه، ج‏2، ص 1072; باب 50 از ابواب نجاسات.
37- الموسوى‏الخمينى(ره)، روح‏الله، كتاب الطهارة، ج 3، ص‏540.
38- الحرالعاملى، وسائل‏الشيعه الى تحصيل مسائل‏الشريعه، ج‏16، ص 453، كتاب اطعمه و اشربه باب 34 از ابواب اطعمه واشربه،حديث 4.
39- الموسوى‏الخمينى(ره)، روح‏الله، مكاسب محرمه، ج 1، ص‏45.
40- همان، ص 54.
41- الحرالعاملى، وسائل‏الشيعه الى تحصيل مسائل‏الشريعه، ج‏12، ص 466، كتاب التجاره، باب 6 از ابواب الصرف، حديث 1.
42- همان، ص 467، حديث 2.
43- الموسوى‏الخمينى(ره)، روح الله، كتاب‏البيع، ج 2، ص‏412-411.
44- الحرالعاملى، وسائل‏الشيعه الى تحصيل مسائل‏الشريعه، ج‏12، ص 69; باب 8 از ابواب مايكتسب به، حديث 2.
45- الموسوى‏الخمينى(ره)، روح الله، مكاسب محرمه، ج 2، ص‏77 و 76.
46- نجفى اصفهانى، شيخ محمدرضا، الروضه فى تحقيق الغناء،تحقيق: استادى، رضا، ج 2، ص 1511; الموسوى‏الخمينى(ره)، روح الله،مكاسب محرمه، ج 1، ص 199.
47- الحرالعاملى، وسائل‏الشيعه الى تحصيل مسائل‏الشريعه، ج‏12، ص 170-168; كتاب تجارت باب 59 از ابواب مايكتسب به، ج 1 تا10.
48- همان، ج 6، و حديث 8.
49- الموسوى‏الخمينى(ره)، روح الله، مكاسب محرمه، ج 1، ص‏47 و 146.
50- سوره نساء، آيه: 28.
51- الحرالعاملى، وسائل‏الشيعه الى تحصيل مسائل‏الشريعه، ج‏12، ص 121; باب 35 از ابواب مايكتسب به، حديث 14.
52- الموسوى‏الخمينى(ره)، روح الله، مكاسب محرمه، ج 2، ص‏137 و 135.
53- الموسوى‏الخمينى(ره)، روح الله، كتاب البيع، چاپ سوم،مؤسسه مطبوعاتى اسماعيليان، قم، 1363 ه .ش، ج 1، ص 215.
54- الحرالعاملى، وسائل‏الشيعه الى تحصيل مسائل‏الشريعه، ج‏11، ص 499-444; كتاب امر بالمعروف باب 18 تا 37 ابواب الامر والنهى.
55- الموسوى‏الخمينى(ره)، روح الله، كتاب البيع، ج 1، ص 137.
56- الحرالعاملى، وسائل‏الشيعه الى تحصيل مسائل‏الشريعه، ج‏18، ص 101; كتاب القضاء، باب 11 از ابواب صفات قاضى،حديث 9.
57- الموسوى‏الخمينى(ره)، روح الله، كتاب البيع، ج 2،ص 474.
58- النجفى، محدحسن، جواهرالكلام فى شرح شرايع الاسلام،ج 39، ص 36.
59- الحرالعاملى، وسائل‏الشيعه الى تحصيل مسائل‏الشريعه، ج‏17، ص‏388; باب 7 ازابواب موانع ارث حديث اول تا هفتم اما حديث 1.
60- همان، ج 17، ص 397، حديث 1.
61- سوره بقره، آيه: 221.
62- النجفى، محمدحسن، جواهرالكلام فى شرح شرايع الاسلام،ج 21، ص 396.
63- النجفى، محمدحسن، جواهرالكلام فى شرح شرايع الاسلام،جلد 3، ص 28.
64- همان، ج 2، ص 596; باب 47 از ابواب الحيض احاديث 1 تا 3.
65- الحرالعاملى، وسائل‏الشيعه الى تحصيل مسائل‏الشريعه، ج‏12، ص 330; باب 40 از ابواب آداب التجارة حديث 3.
66- همان، ص 354; باب 4 از ابواب عقدالبيع و شروطه،حديث 2.
67- النجفى، محمدحسن، جواهرالكلام فى شرح شرايع الاسلام،ج 22، ص 410.
68- الحرالعاملى، وسائل‏الشيعه الى تحصيل مسائل‏الشريعه، ج‏19، ص 26; باب 11 از ابواب قصاص در نفس حديث 9.
60- سوره نساء، آيه: 92.
70- الحرالعاملى، وسائل‏الشيعه الى تحصيل مسائل‏الشريعه، ج‏2، ص 928; باب 1 از ابواب غسل‏المس، حديث 7.
71- الحرالعاملى، وسائل‏الشيعه الى تحصيل مسائل‏الشريعه، ج‏19، ص 300; باب 2 ابواب عاقله حديث 1.
72- النجفى، محمد حسن، جواهرالكلام فى شرح شرايع‏الاسلام،ج 43، ص 446 - 444.
73- النورى‏الطبرسى، مستدرك‏الوسائل و مستنبط‏المسائل، ج 2،ص 42; باب 37 از ابواب الحيض، حديث 16.
74- الحرالعاملى، وسائل‏الشيعه الى تحصيل مسائل‏الشريعه، ج‏2، ص 698; باب 14 از ابواب غسل الميت، ص 701.
75- النجفى، محمدحسن، جواهرالكلام فى شرح شرايع‏الاسلام،ج 5، ص 307.
76- سوره آل‏عمران، آيه: 163.
77- الحرالعاملى، وسائل‏الشيعه الى تحصيل مسائل‏الشريعه، باب‏1 از ابواب احكام عاريه.
78- النجفى، محمدحسن، جواهرالكلام فى شرح شريع‏الاسلام،ج 39، ص 155.
79- الحرالعاملى، وسائل الشيعه، ج 14، ص 617 - 592، ابواب‏العيوب و التدليس.
80- همان، ص 593، حديث 3.
81- النجفى، جواهر الكلام، ج 30، ص 361.
82- الحر العاملى، وسائل الشيعه الى تحصيل مسائل الشريعه، ج‏14، ص 71; باب 45 از ابواب مقدمات النكاح، حديث 7.
83- النجفى، محمدحسن، جواهرالكلام فى شرح شريع الاسلام،ج 29، ص 414.

فصلنامه قبسات - شماره 16 و 15