عوامل پويايى فقه

سيد على سادات‏فخر

اشاره

دانش فقه در گستره فرهنگ و علوم اسلامى، جايگاهى رفيع و منزلتى فخيم‏داشته و دارد و هماره در نوك پيكان هماورديهاى عالمانه و مغرضانه قرار داشته‏است. در ميان فرقه‏هاى اسلامى سرگذشت‏شيعيان و انديشمندان آنان بس‏غريب مى‏نمايد. در تاريخ شيعه شمايى از قيامهاى حق‏طلبانه، اسارت، تبعيد،شكنجه و شهادت. كه توسط آزادمردان دين‏خواه و ظلم‏ستيز شيعى رقم خورده‏است و نمايى از نامبردارانى دانش‏پژوه، اصالت‏خواه و سنت‏گرا كه با سوز و گداز وعشق و ايثار به پى‏سازى و بنيان‏گذارى دستگاه نظام‏دار كلام و فقه شيعه همت‏گمارند به چشم مى‏خورد. در اين جريان بالنده، تكاپو و كندوكاو فقيهان نامدارشيعى، جايگاه ويژه‏اى را به خود اختصاص داده است. پس از غيبت امام‏زمان(عج) دانشوران نامور مذهب جعفرى به تبيين ديدگاههاى راهبردى فقه‏پرداخته و با تعريف اصول، ملاكها معيارها و قواعد اين دانش سترگ، شتابى درخور به آن دادند. گرچه گاه اين پويه‏ها دچار آفتهايى مى‏شد و روند رو به تكامل‏آن را آسيب‏پذير مى‏ساخت اما ديرى نمى‏پاييد كه دانشورى نظام‏ساز و صاحب‏سبك بر سكون تحميلى برمى‏آشفت و طرحى نو درمى‏انداخت و پويشى تازه به‏فقه مى‏داد و آن را به عرصه‏هاى نوين رهنمون مى‏شد.

اين جريان نوگرايى و مكتب‏سازى فقهى وامدار نامبردارانى چند، چونان شيخ‏طوسى، ابن‏ادريس حلى، صاحب جواهر، شيخ انصاى، شهيد صدر و امام‏خمينى(ره) مى‏باشد.

اين ادعاى گزافى نيست اگر گفته شود امام خمينى(ره) بود كه فقه را وارد مرحله‏نوينى نمود، پويايى فقه را صدا زد و كارايى آن را نشانه رفت و از نوگرايى فقه‏بدون سنت‏گريزى حمايت نمود و به انديشه فقه سنتى - پويا توصيه نمود.واقعيت اين است كه پس از به دست گرفتن قدرت توسط فقه شيعه در ايران واجراى ديدگاههاى اصلاحگر بزرگ شيعى امام خمينى(قدس‏سره)، چالشى‏سترگ در عرصه‏هاى فرهنگى به وجود آمد كه در خط مقدم يورشهاى انجام‏گرفته، فقه شيعى قرار داشت.

در برابر اين هجمه‏ها - جداى از اينكه آنها را از سر خيرخواهى دين‏گرايانه بدانيم‏يا خودخواهى دنيامدارانه - بايد تلاش كرد تا با ارزيابى صحيح و منطقى دانش‏فقه و همچنين تحليل درست اهداف، ساز و كارها و شيوه‏هاى استنباط و آثاراحكام فقهى بر زندگى جمعى و فردى و در نهايت اداره نظام سياسى - اجتماعى،به راهبردهايى بنيادين دست‏يافت. تنها در اين صورت است كه مى‏توان دربرابر يورش نظامهاى حقوقى و مدنى بيگانه، نظام خودى را آسيب‏ناپذير ساخت‏و همراه با حفظ اصول و ارزشهاى اسلامى، جوابگوى مقتضيات زمان ورويدادهاى نو بود.

اهداف فقه: پويايى فقه در گرو تبيين ژرف اهداف فقه و نظام‏آن است. آيا نظام فقهى تنها رستگارى آن جهانى را هدف‏خويش مى‏داند و اصولا به آثار اين جهانى دين توجهى‏نمى‏كند؟ آيا نظام فقهى تنها بايد به سامان دادن زندگى‏جمعى و فردى دنيايى مردم بسنده كند؟ آيا مى‏توان بدون‏توجه به آثار احكام فقهى در زندگى دنيايى مردم، فارغ البال‏به صدور احكام و فتوا روى آورد؟ پيشفرض بنيادين‏نوگرايى در فقه شيعه اين انديشه است كه سعادت آدمى‏هدف نهايى منظومه فقه است و سعادت اين جهانى ورستگارى آن جهانى مى‏تواند تنها هدفى باشد كه انديشه‏اجتهاد دائم و ثابت و متغير و مقتضيات زمان را بهم پيونددهد. بنابراين نمى‏توان بدون توجه به آثار احكام فقهى درزندگى دنيايى مردم فارغ‏دلانه به صدور احكام و فتوا روى‏آورد. فراتر از اين، اگر فقه داعيه حكومت‏دارى و اداره زندگى‏انسانها از گهواره تا گور را داشته باشد و حق ولايت و رهبرى‏نيز از آن ولى فقيه باشد، همانگونه كه حضرت امام راحل‏فرمودند: «حكومت در نظر مجتهد واقعى، فلسفه عملى تمامى فقه‏در تمامى زواياى زندگى بشريت است. حكومت نشان‏دهنده جنبه‏عملى فقه در برخورد با تمامى معضلات اجتماعى و سياسى ونظامى و فرهنگى است. فقه تئورى واقعى و كامل اداره انسان واجتماع از گهواره تا گور است.» (1) در اين صورت فقه براى اداره‏زندگى انسانها بزرگترين هدفى را كه مى‏تواند دنبال كندعدالت اجتماعى است. (2) بنابراين فقيه چاره‏اى ندارد جزاينكه به آثار فتواها و احكام خود در جامعه بيانديشد ورابطه آن را با بسط قسط و نهادينه كردن عدالت اجتماعى‏بسنجد.

افزون بر اين، مبناى احكام ولايى، مصالح عمومى است كه‏انسان غيرمعصوم توان درك و شناخت آن را دارد. اگر براى‏رسيدن به هدفى دنيوى حكمى صادر شود ولى پس از اجرا،آن هدف را برآورده نكند بايد در حكم شك كرد يا در روش‏استنباط آن حكم ترديد نمود و براى برآورده كردن هدف،سراغ احكام و دستورالعملهاى ديگرى رفت. كارايى فقه دردوره كنونى بستگى به چگونگى تشخيص هدف و ارزيابى‏و كنترل احكام فقهى دارد تا ميزان تاثير آنها را در برآورده‏كردن اهداف احكام تعيين نمايد. بديهى است استنباط‏احكام فقهى بدون توجه به اهداف فقه، هماهنگى بخشهاى‏گوناگون فقه را بهم ريخته و توان مديريتى آن را در ارائه راه‏حلهاى اساسى براى مشكلات و پديده‏هاى نوآمد به صفرخواهد رسانيد.

توانايى سيستمى فقه: بنيادى‏ترين انديشه‏اى كه جريان رو به‏رشد فقه را به طور ساختارى مى‏تواند تضمين كند اصل‏ماناى اجتهاد است. اجتهاد را چنين تعريف كرده‏اند: «توان به‏دست آوردن حجت‏بر احكام شرعى يا وظيفه عملى (شرعى ياعقلى).» (3) بدون ترديد اجتهاد داراى اقسامى است كه دركتابهاى مربوطه، به آنها اشاره شده است از جمله مى‏توان به‏تقسيم آن با توجه به مراتب مجتهدين نگاهى نمود: اجتهادمطلق و اجتهاد منتسب (اجتهاد در مذهب). (4)

به كسى گويند مجتهد مطلق است كه بتواند در اصول وفروع اجتهاد كند و به تعبيرى صاحب سبك باشد. در برابربه شخصى گويند مجتهد منتسب است كه وى اصول وملاكهايى را بپذيرد كه بنيانگذار مكتبى فقهى، آنها را تدوين‏نموده است و او فقط در فروع حق استنباط داشته باشد. (5) شيعه به اجتهاد مطلق اعتقاد دارد و اجتهاد منتسب رانمى‏پذيرد. از همين جا جريان انسداد يا انفتاح باب اجتهاددر فقه اسلامى شكل مى‏گيرد. تفاوت انديشه فقهى شيعه بااهل سنت نيز قابل ارزيابى و تعمق است. از برجستگيهاى‏فقه شيعه گرايش به انفتاح باب اجتهاد است كه مى‏تواند به‏آن تازگى، تراوت، پويايى و قدرت پاسخگويى روزآمد به‏پديده‏هاى نوآمد را بدهد. اين سرمايه‏اى بس سترك است كه‏شيعه اعتقاد به انفتاح باب اجتهاد مطلق دارد. (6) در نتيجه ازنظر سيستمى، فقه شيعه در بن خود بنيان مرصوص اجتهادمطلق را قرار داده است كه هميشه پويايى آن را امكان‏پذيرمى‏سازد، در صورتى كه فقه اهل سنت‏با پذيرش اجتهادمنتسب و اجتهاد در مذهب، توان اصولى خويش را براى‏پويايى از دست داده است.

آسيب‏پذيرى سيستم پويا: با صد افسوس بايد گفت كه درفقه شيعه از اين سرمايه‏گرانمايه چندان بهره‏بردارى بهينه‏نمى‏شود. گاه در تاريخ فقه شيعه نه تنها نشانى از انفتاح باب‏اجتهاد نبوده بلكه نشانه‏هاى بى‏شمارى از گرايش به اجتهادمنتسب به چشم مى‏خورد. براى نمونه به سرنوشت فقه‏شيعه پس از شيخ طوسى (7) در قرن پنجم و پس از شيخ‏انصارى مى‏توان اشاره كرد. البته هماره فقيهانى خلاق ومكتب‏ساز در برابر اين گرايشهاى تقليدگونه، جريانى باشكوه و بالنده در فقه شيعى به راه انداخته و روح تازه‏اى دركالبد افسرده و رو به سكون آن دميده‏اند.

برخى از فقيهان پيدايش فرقه‏هاى گوناگون مذهبى، صدوراحكام شرعى مبتنى بر هوى و هوس يا قومى و قبيله‏اى،همگرايى فقه و فقها با سلاطين و در نهايت پيروى فقها ازنظرات سلاطين را چكيده‏اى از نتيجه انسداد باب اجتهاد نزداهل سنت مى‏دانند. (8) بنابراين يا مى‏بايد فقه اهل سنت،پويايى و نوگرايى خويش را از دست‏بدهد يا پيرو پادشاهان‏و عالم‏نمايان دنياخواه دين‏فروش گردد و اهل سنت چاره‏اى‏جز انتخاب يكى از اين دو گزينه نداشتند. به نظر مى‏رسد دراين سرگذشت تلخ كه بر فقه اهل سنت رفته است واقعيتى‏نهفته وجود دارد كه عبرت‏آموزى از آن، راه‏گشاى‏چالشهايى باشد كه امكان دارد در برابر فقه شيعه نيز به‏وجود آيد. بنابراين اعتقاد به انفتاح باب اجتهاد مطلق بدون‏تبيين ارزشها، اصول، معيارها و سنتها، مى‏تواندآسيب‏پذيرى سيستم پوياى فقه را نشان داده و به سرانجامى‏بيانجامد كه قابل تصور نيست. البته چاره كار اين نيست كه‏براى جلوگيرى از اين احتمال و آسيب‏پذيريهاى احتمالى،گرايش به احتياط و پيروى از مشهور و قدما در صدرتلاشهاى اجتهادى قرار گيرد كه چنين گرايشى، فقه را ازپويايى و نوگرايى واداشته و از حركت و پويايى به سكون وانزوا خواهد كشاند. به سخن فنى، انديشه ثابت و متغير وارتباط اين دو با يكديگر در درون نظام فقهى در صورتى كه‏به روشنى تبيين شود و عناصر ثابت آن تعيين گردد،بنيادى‏ترين راهبرد در فقه شيعه را به دست‏خواهد داد كه‏هرگز غبار قدمت عهد بر چهره‏اش ننشيند و با طراوت وشادابى در عرصه‏هاى گوناگون زندگى مدرن به ايفاى نقش‏ارزش‏گونه و خيرخواهانه خويش بپردازد.

عوامل پويايى

با پذيرش اجتهاد مطلق و انفتاح باب اجتهاد مطلق، توانايى‏سيستم براى پويايى، پذيرفته مى‏شود. اكنون وبت‏به‏بررسى اين نكته مى‏رسد كه پويايى و بالندگى در فقه شيعه‏بستگى تمام عيار به مجتهد دارد; يعنى اين فعاليت عالمان‏است كه جريان رو به تكامل نظام فقهى را تشكيل مى‏دهد،به ويژه اگر فقه را به فعاليت جمعى فقها تعريف كنيم. (9) ازاين رو نقش مجتهد در اين روند تعيين كننده خواهد بود.براى تبيين شفاف اين نظريه چند نكته بايد يادآورى شود،هر چند اين موارد تمام آن نكاتى نيست كه رعايت آنها درپويايى فقه بايسته است ولى از مهمترين آنهاست.

1- حيات مجتهد: رويدادها يكى پس از ديگرى در بسترزمان به وجود مى‏آيند و تطبيق دستورات كلى اسلام برموضوعات و استنباط احكام پديده‏هاى نو، فلسفه وجودى‏اجتهاد مطلق و سيستم پوياى فقه را تشكيل مى‏دهد و تنهاراه استنباط حكم پديده‏ها، درگير شدن اجتهاد كننده (مجتهديا مرجع) با پديده‏هاى نو است. بدون ترديد زنده بودن‏مجتهد، شرط لازم استمرار اين جريان و بسامانى آن است.در فقه شيعه نيز بيشترين فقها اين اصل را پذيرفته‏اند كه‏تقليد ابتدايى از مجتهد مرده صحيح نيست (10) و تنها درصورتى بقاء بر تقليد از مجتهد مرده را تجويز مى‏كنند كه‏وى اعلم باشد [لازم به يادآورى است‏برخى از فقها چنين‏ديدگاهى را برنمى‏تابند].

با توجه به پذيرش اصل اجتهاد مطلق و لزوم پاسخگويى به‏رويدادهاى نو بايد اين مسئله را ارزيابى كرد كه حيات‏مجتهد و درگير شدن وى در استنباط حوادث واقعه تا چه‏حد با اصل سيستم فقه و اهداف آن سازگار است؟ همچنين‏نظريه‏هاى تقليد ابتدايى از مجتهد يا تقليد استدامه‏اى ازمجتهد ولو اعلم نباشد يا ادامه تقليد در برخى از مسائلى كه‏عمل كرده و يا مسائلى از اين قبيل تا چه حد مى‏تواند با سازو كار اجتهاد مطلق شيعى تطبيق داشته باشد؟

مجاز نبودن تقليد از مرجع و مجتهد مرده، حداقل دو هدف‏را در پى‏دارد: نخست، ارتباط دائمى پيرو (شيعه) با رهبردينى (امام، نايب امام) كه در نظريه امامت و نيابت مطرح‏است و بالاتر از اين، سازگارى آن با تئورى ولايت و فقاهت‏كه در انديشه ولايت معصوم و ولايت فقيه مطرح است. اين‏رهبران معصوم و جانشينان غيرمعصوم آنان، هادى ودستگير مريدان در سير الى الله و هميشه نظاره‏گر حركت‏آنان به سمت و سوى تعالى و صراطمستقيم هستند. دوم،فهم و شناخت مردمان و درك شرايط اقليمى، اجتماعى،اقتصادى، سياسى و فرهنگى زمانه. به طور كلى ازبايسته‏هاى سيستم استنباط باز و اجتهاد مطلق اين است كه‏مجتهد هنگام مراجعه مردم به وى، عالم به زمان و اعلم‏مردمان براى راه‏گشايى و مشكل‏زدايى باشد. در حقيقت‏نظريه تقليد جاهل از عالم، در بن خود اين حقيقت را جاى‏داده است كه بايد از عالمى پيروى شود كه با رويدادها درگيراست و از نظر علمى در جريان آنها قرار دارد. بنابراين لازمه‏انفتاح باب اجتهاد و اعلم به زمان بودن، همانا زنده بودن‏مجتهد است تا به شرايط و مقتضيات زمان آگاه باشد وپويايى فقه شيعى را تضمين نمايد و از نظر سيستمى بابكارگيرى روشهاى متناسب به اهداف خود برسد.

2- موضوع‏شناسى روزآمد: آن گاه كه قانونگذار الهى (شارع)احكام را اعتبار نهاد و به حضرت ختمى مرتبت فرمان دادكه فرمان‏هاى الهى را به گوش خلايق عالم برساند، دو گونه‏كاربرد براى احكام در نظر داشت:

احكام نوع اول: فرمانهاى الهى فراگير براى همه زمانها،مكانها، انسانها با هرگونه گرايش و سليقه و... احكام نوع‏دوم: فرمانهاى الهى ويژه براى زمان خاص و بدون تداوم‏زمانى.

يك اصل و معيار بنيادين نيز وجود دارد مبنى بر اين كه‏احكام در سيستم تشريع الهى هميشه از نوع اول و با ويژگى‏فراگير و شمول زمانى و مكانى‏اند مگر آنكه شخص شارع به‏گونه‏اى موقتى بودن آن را با ابزار ويژه‏اى ابراز كند و به اطلاع‏همگان برساند. در اصطلاح به پايان زمان اعتبار حكم، نسخ‏گويند. براى اينكه يك حكم فراگير زمانى و مكانى تشريع‏شود، شارع همه مصداقهاى موجود يا مصداقهايى كه به‏وجود خواهند آمد را در نظر مى‏گيرد و با استفاده از قضيه‏حقيقيه، حكم را انشاء مى‏كند. معناى قضيه حقيقيه چنين‏است: «وجود واقعى موضوع در نظر گرفته شده و بر آن‏حكم مى‏شود، چه افرادش وجود خارجى و عينيت داشته‏باشند و چه نداشته باشند» (11) بنابراين بيشتر احكام الهى‏فراگيرند و گستره زمانى و مكانى همه جانبه‏اى دارند. نكته‏بنيادين پويايى فقه مطابق با انديشه درگير شدن مجتهد باحوادث و عالم زمانه بودن در اين است كه مجتهد چگونه باحكم و اجزاى آن برخورد مى‏كند و در طريق استنباط به چه‏چيزى مى‏انديشد؟ از باب نمونه در يك قضيه حقيقيه، شارع‏حرمت ربا را بيان مى‏كند و در قرآن مى‏فرمايد: «واحل‏الله‏البيع و حرم‏الربا» (12) [و خداوند داد و ستد را حلال‏و ربا را حرام گردانيده است.] پرسش اساسى در فقه پويا اين‏است كه ربا چيست؟

بنابراين گام نخست نوگرايى در فقه، كندو كاو در موضوع‏احكام است و از همين جا نظريه موضوع‏شناسى در فقه پوياقدم به عرصه وجود مى‏گذارد و پيش از آنكه با فقه سنتى به‏هماوردى بپردازد، به بالندگى و تحرك بخشى فقه سنتى‏مى‏انديشد و اين انديشه را در سر دارد كه چگونه مى‏توان‏عالم زمانه بود ولى زمانه را نشناخت‏يا بالعكس، عالم زمانه‏نبود و براى زمانه حكم داد؟ فقيه فرزانه، امام خمينى(ره)مى‏فرمايد: «اينجانب معتقد به فقه سنتى و اجتهاد جواهرى‏هستم. اجتهاد به همان سبك صحيح است ولى اين بدين معنانيست‏كه فقه اسلامى پويا نيست...» (13) اكنون بايد كمى انديشيد وكار مجتهد را در جريان استنباط احكام شرعى سنجيد. ونخست‏شيوه‏اى براى استنباط برمى‏گزيند، سپس موضوع‏حكم را شناسايى و تحليل مى‏كند، بعد به جستجو در اسنادو منابع و مدارك مربوطه مى‏پردازد، آنگاه به رابطه‏اى بين‏موضوع و پاره‏اى از اسناد و مدارك پى‏مى‏برد و نهايتا به‏مرحله حكم يا فتوى دادن و يا احتياط مى‏رسد. همچنين درپايان، اين جريان موضوع شناسايى شده و تحليل شده را برمصداقها و افراد خارجى تطبيق مى‏كند و به اصطلاح به‏موضع عينيت‏خارجى مى‏بخشد و مى‏گويد: اين‏گونه‏مبادله، ربا است و آن‏گونه، ربا نيست.

دل نگرانى مهم فقه پويا اين است كه شناخت موضوع ازگذشته‏هاى بسيار دور بدون نگرش عالمانه به بسترهاى‏اجتماعى، اقتصادى و سياسى آن صورت گرفته و تطبيق‏همان موضوع بر پديده‏هاى روز به دليل شباهت اسمى وعنوانى و بدون شناسايى زيرساختهاى اجتماعى واقتصادى و سياسى اين روز، كمى از وادى تحقيق بدوراست. اما بنگريد امام راحل چگونه مى‏انديشد: «با شناخت‏دقيق روابط اقتصادى و اجتماعى و سياسى، همان موضوع اول كه‏از نظر ظاهر با قديم فرقى نكرده است واقعا موضوع جديدى شده‏است كه قهرا حكم جديدى مى‏طلبد. مجتهد بايد به مسائل زمان‏خود احاطه داشته باشد.» (14)

گواه عينى و گوياى اين نظريه، نگرشى از سر صدق به‏فتاواى بزرگان قوم درباره بهره بانكى، حيل ربا، خريد وفروش اسكناس، چك و سفته و... است. براى نمونه:

آيت‏الله معرفت: «در واقع كار بانك امروز، «مناوالينا» است‏يعنى‏هيچيك از ملاكات ربا كه شارع در صدر اول حرام كرده، در اين‏معاملات ربوى بانكى وجود ندارد; پس وجهى براى حرمت آن‏نيست. لذا از اين راه، تحليل و تجويز مى‏كنيم كه بهره بانكى اشكالى‏ندارد.» (15) در حقيقت‏با شناسايى و تحليل ژرف موضوع‏در بستر فرهنگى، اجتماعى، اقتصادى و سياسى جامعه آن‏روز و امروز و پى بردن به ملاكها مى‏توان عدم تطابق‏موضوع را به دست آورد اگر چه در عنوان و نام يكى باشند.

آيت‏الله تبريزى: «معلوم است كه اين پولها مكيل و موزون نيستندو از اين جهت معاوضه اين پولها به همجنس خود با زياده ربانيست و همچنين معامله اين پولها كه دين در ذمه باشد به نقدى بانقيصه يا زياده، ربا نيست. [مثلا] اگر ده هزار ريال طلب را به كسى‏ديگر به نه هزار ريال نقد معامله نماييم، ربا نمى‏شود» (16)

از اين منظر مى‏توان تحولى بنيادين در سيستم بانكدارى‏ايران بوجود آورد. خوش بينانه‏ترين و همدلانه‏ترين ادعا درنظريه موضوع‏شناسى اين است كه با دگرگونى پرشتاب وباور نكردنى عصر مدرن، كمترين انتظار از فقه‏پژوهان‏فرزانه، انديشيدن در وادى تغيير مصداق است، گرچه ديدگاه‏ديگرى نيز وجود دارد كه پويايى فقه را در تغيير مفهومى ياقبض و بسط مفهوم در بستر تاريخى و زمانى و مكانى‏توصيه مى‏كند و از منظر تغيير مفهوم موضوع به تغيير حكم‏مى‏انديشد. در نتيجه موضوع‏شناسى، مصداق‏يابى و تطبيق‏موضوع بر مصداق بدون نگرش به همگونى و همسانى‏شرايط اجتماعى و اقتصادى و سياسى چندان علمى وواقع‏گرايانه نيست. بعلاوه اين كه اهداف فقه برآورده نخواهدشد، احكام به نابسامانى خواهند رسيد و ناهماهنگى آنان به‏وضوح به چشم خواهد آمد و به سرعت كارايى خود را ازدست‏خواهند داد. بنابراين فقه سنتى همراه با توانمندى‏سيستمى، با نگرشى عالمانه به رويدادها و رويكردى‏واقع‏بينانه به پى‏آمد احكام، به پويايى و بالندگى خواهدرسيد. هر چند در نظريه موضوع‏شناسى روزآمد تنهارويكرد ممكن، پژوهش‏گروهى و مرزبندى شده است كه‏نتيجه بخش خواهد بود.

3- حكم‏شناسى: در تعريف حكم، شهيد صدر مى‏نويسد:«حكم شرعى، قانونى است كه از طرف خداوند براى نظم‏بخشى‏زندگى انسان صادر شده و خطابهاى شرعى در كتاب و سنت،كاشف حكم هستند نه خود حكم.» (17) برخى نيز حكم شرعى‏را اعتبار شرعى كه به افعال و كردار بندگان تعلق مى‏گيردتعريف كرده‏اند. (18)

به طور كلى حكم از زاويه‏هاى گوناگون تقسيم شده است: 1-حكم وضعى و تكليفى، 2- حكم اولى و ثانوى، 3- حكم‏غيرحكومتى و حكم حكومتى (19) و...

حكم تكليفى به افعال انسان مستقيما و مباشرة مربوطمى‏شود مانند وجوب و حرمت و... ولى حكم وضعى‏بدون واسطه به كردار انسان وابسته نيست گرچه وضع‏مشخصى با انسان دارد كه به دنبال آن حكم تكليفى نيزمى‏آيد مانند: صحت و فساد كه در پى آن حكم تكليفى‏خواهد آمد. (20) در حكم اولى، تشريع يا اعتبار حكم بدون‏توجه به حالتهاى استثنايى مكلف صورت مى‏گيرد ولى درحكم ثانوى با توجه به حالت‏هايى از قبيل: اضطرار، اكراه،عسر، حرج، عجز، خوف، ضرر، مرض و... حكم اعتبار وانشاء مى‏شود. (21) تفاوت حكم حكومتى و غيرحكومتى‏نيز وابسته به بود يا نبود حكومت اسلامى است و يا ارتباطبا شان حاكم بودن يا مفتى بودن مرجع و مجتهد دارد كه دربحث تخصصى حكم حكومتى مى‏توان آن را پيگيرى‏نمود. (22) در تمام ديدگاههاى فقهى، دو نوع حكم اولى وثانوى پذيرفته شده‏اند و فلسفه وجودى احكام ثانوى راانعطاف‏پذيرى نظام فقهى با حالتهاى گونه‏گون مكلف‏دانسته‏اند.

ولى اصل مهم اين است كه تفاوت حكم اولى و حكم ثانوى‏در اين است كه حكم اولى حالت طبيعى فرد و جامعه وحكم ثانوى حالت غيرطبيعى را در نظر مى‏گيرد. بنابراين اگردر جامعه‏اى و براى فرد و گروهى ديگر، حكم اولى وطبيعى قابل پياده شدن نبود، بايد جامعه و فرد را بيرون ازحالت عادى دانست‏يا بايد نسبت‏به حكم اولى ترديد رواداشت؟ اين ديدگاه كه مى‏خواهد پويايى فقه را از نظرسيستمى از منظر احكام اوليه و ثانويه تبيين كند با چنين‏مشكلى روبرو خواهد شد كه حالتهاى غيرطبيعى واستثنايى را جايگزين حالتهاى طبيعى نموده و بديهى است‏كه نتيجه چه خواهد شد. بنابراين اداره جامعه باحكام ثانوى‏و اضطرارى آثار زيانبارى در پى‏خواهد داشت زيرا:1- هدف قانونگذار از وضع و اعتبار احكام اوليه برآورده‏نخواهد شد. 2- پيش‏بينى قانونگذار از حالات طبيعى انسان‏در طول تاريخ و براى هميشه چندان صحيح به نظر نخواهدآمد. 3- جاودانگى احكام ريعت‏بدون توان اجرايى آنهازير سؤال خواهد رفت. 4- در دراز مدت احكام ثانوى، خودبه احكام اولى تبديل شده و مجددا احكام ثانوى پيداخواهند نمود و اين قابل پذيرش نخواهد بود. در نتيجه‏نظريه پويايى فقه از منظر احكام اولى و ثانوى به نظرنگارنده، راه به جايى نخواهد برد بلكه مشكلات فقه راافزون و راه دشوار نوگرايى را سخت‏تر خواهد نمود. اما دربررسى حكم حكومتى بايد دانست كه برخى حكم‏حكومتى را چنين تعريف كرده‏اند: «حكم حكومتى حكمى‏است كه ولى جامعه، برمبناى ضوابط پيش‏بينى شده طبق مصالح‏عمومى، براى حفظ سلامت جامعه و تنظيم امور آن، برقرارى‏روابط صحيح بين سازمانهاى دولتى و غيردولتى با مردم و همچنين‏سازمانها با يكديگر و افراد با يكديگر، در مورد مسائل فرهنگى،تعليماتى، مالياتى، نظامى، جنگ و صلح، بهداشت، عمران و آبادى‏طرق و شوارع، اوزان و مقادير، ضرب سكه، تجارت داخلى وخارجى، امور ارزى، حقوقى، اقتصادى، سياسى، نظافت و زيبايى‏شهرها و سرزمينها و ساير مسائل، مقرر داشته است.» (23)

امام خمينى(ره) بارها براين نكته تاكيد مى‏كردند كه‏حكومت و حكم حكومتى از احكام اوليه اسلام است: «بايدعرض كنم، حكومت كه شعبه‏اى از ولايت مطلقه رسول الله -صلى‏الله عليه و آله و سلم - است، يكى از احكام اوليه اسلام است ومقدم بر تمام احكام اوليه‏» (24) در حقيقت مراد از اوليه بودن‏احكام حكومتى مى‏تواند چنين باشد: «در جنب اختيارات وتشخيص ولى فقيه، الزامات و بايد و نبايدهايى كه جدا و بيرون ازحكومت و تشكيلات مشروع اسلامى ممكن است استنباط شود،ارزش محدودكنندگى و كنترل‏كنندگى ندارد زيرا چنين الزاماتى‏نمى‏تواند شرعى و اسلامى باشد.» (25) اگر چنين مفهومى همراه‏شود با يك اصل اساسى كه در بن اصل ولايت وجود داردمبنى بر اين كه ولايت مقيد به رعايت مصلحت است، (26) آنگاه حكم حكومتى از مصدر ولايت همراه با مصلحت،فقه شيعه را در بعد اجتماعى به عرصه‏هاى نو خواهد كشاندو پويايى آن را تضمين خواهد نمود.

رويكرد ديگرى كه در اوليه بودن احكام حكومتى وجوددارد نگاه اجرايى به احكام است: «يكى از بهترين تفسيرهاى كلام‏ايشان كه احكام حكومتى را حكم اولى مى‏كند نه ثانوى، مبتنى براين است كه ما غايات تمام احكام شرعى را احكام عملى و اجرايى‏يك حاكم شرع بدانيم كه طبيعتا انسانى متدين است و مصالح ومفاسد را در نظر گرفته است‏» (27) بدون ترديد چنين نگرشى‏راه‏گشايى بزرگى براى تفقهى دوباره درباره ملاكات احكام‏خواهد بود و بهترين راهكار پويايى فقه را به دست‏خواهدداد كه كشف ملاكات احكام باشد.

4- كاوشى نو در ملاكات احكام: در تفكر كلامى شيعى‏هماره انسان با اصول و معيارهايى روبرو مى‏شود كه حيرت‏آدمى را در اين‏باره برمى‏انگيزد كه چگونه در دوره حاكميت‏جهل و جور و جبن، انديشمندانى شجاع زير ساختهاى‏هماهنگ تفكر شيعى را از امامان معصوم برگرفتند و بادلسوزى آنها را به نسل بعد منتقل كردند، معيارهايى كه توان‏زيادى براى تحرك بخشى به علماى شيعه و مقابله بانظريه‏هاى رقيب را در خود نهفته دارند. يكى از اين اصول،اعتقاد به حسن و قبح عقلى و پيروى احكام از مصالح ومفاسد است. البته اندك اندك اين نظريه در جايگاه رفيع‏خود تنها به عنوان يك اصل كلى باقى ماند و كمتر برمصداقها تطبيق داده شد به گونه‏اى كه در جريان استنباط‏احكام شرعى، مجتهد بيشترين زمانى كه صرف مى‏كند تاحكم خدا را از منابع و مدارك مربوطه به دست‏آورد، درمحدوده دلالت لفظ و محتواى آن و همخوانى مدارك بايكديگر و... دور مى‏زند و كمتر به فكر ملاك حكم ومصلحت و مفسده نهفته در آن است. گرچه گرايش غالب‏اين است كه احكام ثبوتا داراى مصلحت و مفسده‏اند ولى‏كمتر امكان اثبات و كشف آنها وجود دارد. با نگرشى ژرف‏به احكام مى‏توان آنها را به احكام عبادى، تجارى و سياسى‏دسته‏بندى كرد. در بخش عبادات همه گرايشهاى فقهى‏اعتقاد دارند كه ملاك حكم براى انسان روشن نيست وروشن نخواهد شد.

بنابراين در اين محدوده كسى توان كشف ملاك را ندارد و اگرگاهى به علت‏يا فلسفه حكمى عبادى در منابع و مدارك‏اشاره شده است، منظور حكمت‏يا بخشى از علت است نه‏تمام علت و ملاك. اين گرايش چندان محكم و استوار است‏كه نمى‏توان هيچ خللى بر آن وارد آورد. اما اختلاف گرايشهادر احكام تجارى و سياسى بسيار زياد است و مى‏توان گفت:با كشف ملاك در اين دو دسته از احكام، فقه سنتى توان‏نوگرايى و پويايى خود را به ست‏خواهد آورد و با صدوراحكامى واقع‏بينانه، جريان بالنده فقه شيعى را دوباره به رخ‏مخالفان خواهد كشاند. به اين سخن توجه كنيد: «ما يك‏مسئله داريم و آن اين است كه دين، تعبد است، اما دايره تعبد درعبادات است نه در باب معاملات. اين يك اصل است... در باب‏معاملات، اصل اولى اين است كه ملاك روشن است و شيوه فقهاى‏قديم هم بر اين بوده است كه دنبال ملاك حكم بروند و آن را كشف‏مى‏كردند و روى آن ملاك توسعه مى‏دادند و تضييق مى‏كردند وكارى به نص نداشتند» (28) بنابراين براساس ديدگاه مصلحت ومفسده و پيروى احكام از آنها و كشف ملاك در معاملات وتوانايى انسان غيرمعصوم بركشف ملاك در معاملات وسياسات، مى‏توان پويايى فقه و در نتيجه كارايى آن راتضمين نمود، به ويژه اگر حكومت در دست‏با كفايت ولى‏فقيه باشد، همراه با حكم اولى حكومتى - كه بر مبناى‏مصلحت است‏يا برمبناى اهداف احكام - مى‏تواند با كشف‏ملاك در معاملات و سياسات، به نظام‏سازى و سامان‏دهى‏امور اجتماعى و اقتصادى جامعه اسلامى در دوران مدرن وفرامدرن بدون مشكلات ساختارى اقدام نمايد.

5- مجتهد و روش‏شناسى: در دوره ستمشاهى عالمى‏دلسوخته و نگران از آينده قلم به دست گرفت و چنين‏نوشت: «تنها با خواندن چند كتاب ادبى در نحو و صرف و معانى‏و بيان و منطق و بعد سه چهار كتاب معين از سطوح از قبيل فرائد ومكاسب و كفايه و چند سال درس خارج، كسى نمى‏تواند طبق‏معمول ادعاى اجتهاد كند و كتاب وسائل و جواهر را جلويش‏بگذارد و پشت‏سر هم فتوا بدهد.» (29) اگر اين روش نمى‏تواندمجتهد بسازد و اگر نمى‏تواند چنين مجتهد ادعايى فتوا دهد،پس راهكار اساسى چيست؟

در تحليل جريان استنباط احكام، به اين عناصربرمى‏خوريم: 1- مجتهد زنده و متعلق به دوره خويش. 2-پديده متاثر از شرايط محيطى و اقليمى معاصر دوره مجتهدزنده. 3- منابع و دستورات كلى اسلام. 4- روش استخراج‏حكم پديده (موضوع) از منابع و دستورات اسلام.

مهمترين عامل پويايى فقه در همين گزينه‏ها خلاصه شده‏است. مجتهد بايد دوره و زمانه خويش را بشناسد و براى‏يافتن حكم پديده‏هاى نوآمد و... شناخت كافى از آنها داشته‏باشد زيرا بدون شناخت موضوع حكم در جريان استنباط‏احكام، حكم خداوند با علم و به طور دقيق درباره‏موضوعى استخراج نمى‏شود. شايد بتوان گفت از بزرگترين‏راهبردهايى كه پيشرفت‏هاى علمى و فنى نوين در اختياربشريت گذاشت اين بود كه اگر روش پژوهش متناسب باعلوم مربوطه انتخاب نشود، علوم پويايى خود را از دست‏خواهند داد. بنابراين نگرشى كه عقيده دارد يك فقيه توان‏استنباط همه احكام در همه حوزه‏هاى عبادى، سياسى،تجارى و فرهنگى را بالقوه دارد، به نظر مى‏رسد ازواقعيتهاى روز بسيار دور مانده است.

در اينجا براى تغيير در روش استنباط احكام راهكارهايى‏پيشنهاد شده است تا فقه پويايى خود را به دست آورد.

1- مرزبندى تخصصها: دو گونه اجتهاد را مى‏توان در نظرداشت: اجتهاد مطلق به معناى توانايى يك شخص براى‏استنباط همه احكام شرعى بالفعل (30) كه اين نظريه را كسى‏نمى‏پذيرد. آنچه در اجتهاد مطلق مورد پذيرش قرار گرفته، به‏معناى ملكه استنباط همه احكام شرعى است كه برخى آن راتاييد نموده‏اند. (31) اما نكته مهم در اجتهاد مطلق آن است كه‏افزون بر توان علمى و ملكه استنباط داشتن بر همه احكام،آيا مجتهد مطلق توان آشنايى با كليه بسترهاى زمانى ومكانى و پس‏زمينه‏ها فرهنگى، اجتماعى، اقتصادى وفرهنگى موضوعات احكام را دارد؟ و آيا حتى مى‏توان گفت‏كه امكان پيدا كردن چنين ملكه‏اى را داشته باشد؟

اين ديدگاه مؤسس حوزه علميه قم آيت‏الله شيخ عبدالكريم‏حائرى است كه شهيد مطهرى با واسطه نقل مى‏كند ايشان‏اعتقاد داشتند: امروز امكان آشنايى با همه علومى كه مجتهدمطلق بايد با آنها آشنا باشد، ديگر وجود ندارد. (32) بيش ازنيم قرن از اين گفته حكيمانه و واقع‏بينانه مى‏گذرد كه اجتهادمطلق براى يك نفر امكان‏پذير نيست و بايد به سمت وسوى اجتهاد مرزبندى شده و تخصصى حركت كرد. جالب‏توجه است كه اين ديدگاه زمانى ارائه مى‏گردد كه فقه شيعه‏اساسا داعيه حكومت و رياست عامه را ندارد و اكنون فقه‏حكومتى به آن افزوده شده است. نهايتا اين كه پويايى فقه‏سنتى بدون مرزبندى و تخصصى‏كردن امكان‏پذير نيست ودر حقيقت تخصصى كردن فقه همان پرورش مجتهدمتجزى در حوزه‏هاى علميه است كه مى‏تواند رونق و شكوه‏گذشته را بازسازى و نوسازى كند. بديهى است هر نوع‏ايرادى كه از تخصصى شدن فقه و نظريه تقليد از اعلم و غيره‏ايجاد شود، نمى‏تواند در برابر اصل پويايى فقه و توان‏پاسخگويى فقه به رويدادهاى نوآمد و امكان‏ناپذيرى‏اجتهاد مطلق مقاومت كند.

رويكرد ديگرى در زمينه تخصصى شدن فقه وجود دارد كه‏در تلاش است نگاه فقه را به عبادات محدود كرده ومعاملات و سياسات را از فقه جدا و آنها را غيرفقهى كند.اين رويكرد در اهداف فقه با پذيرش اصولى خواسته است‏به سادگى و سهولت، مسئوليت فقه را در برخى از زمينه‏هابه غير واگذار كند.

2- استفاده از كارشناس: مجتهد متجزى در صورتى كه‏بخواهد در زمينه‏هاى تخصصى مربوط به دانشهاى غيرفقهى‏از قبيل علوم اجتماعى، اقتصادى، سياسى و... نظر بدهد، يابايد در اين زمينه‏ها خود اهل دانش و نظر باشد و توان‏شناسايى موضوع به صورت علمى را داشته باشد و يا باءاستفاده از كارشناسان زبده و متخصص، شمايى واقعى ازموضوع را به دست آورد تا در جريان استنباط حكم شرعى‏موضوع، ضريب آسيب‏پذيرى آن به حداقل ممكن برسد.حقيقت اين است كه نمى‏توان با موضوعات پيچيده‏امروزى، عرفى برخورد كرد و فهم عرفى خود را از رويدادهاملاك استنباط و عمل قرار داد زيرا واقعيت‏سازوكارهاى‏روابط اجتماعى را نمى‏توان با نگاه عرفى دريافت. بنابراين‏بايد جامعه را شناخت و با تغيير و تحولهاى آن مستقيمادرگير شد، آن را فهميد، چشيد و لمس كرد. فرهيختگانش راشناخت و با انديشمندانش همصحبت‏شد. دردها را شنيد وزخمها را ديد و در نهايت‏با آگاهى كامل - به همه آنچه كه‏مجتهد عالم به زمان بايد بداند - اقدام به صدور حكم يا فتواكرد.

پويايى در فقه شورايى: شهيد مطهرى سوگمندانه مى‏گفت:«اگر شوراى علمى در فقاهت پيدا شود و اصل تبادل‏نظر به طوركامل جامه عمل بپوشد، گذشته از ترقى و تكاملى كه در فقه پيدامى‏شود بسيارى از اختلاف فتواها از بين مى‏رود» (33) در اين‏سخن شهيد مطهرى به دو هدف در تشكيل شوراى فقهى‏اشاره شده است اما نكته مهمتر اينكه اگر شوراى فقهى‏تشكيل نشود چه خواهد شد؟ آيا فقه همين طور باقى‏مى‏ماند يا كنار گذارده مى‏شود؟ هر چند هنوز دير نشده‏است. اما نياز به شوراى فقهى در عصر فقه حكومتى وولايت فقيه بسى بيشتر است از نيازى كه در عصر شهيدمطهرى بود. در نتيجه هيچ گريزى از سازماندهى دوباره‏حوزه‏ها بر اساس نيازها و اهداف نيست. پاسخگويى به‏پديده‏هاى نو، پيش‏بينى رويدادها و چاره‏انديشى پيش ازدرافتادن به ورطه مشكلات و كمك در برنامه‏ريزى توسعه‏متوازن و درازمدت هماهنگ با اهداف فقه و شريعت‏اسلامى از بايسته‏هاى اوليه سازماندهى دوباره حوزه‏ها به‏شمار مى‏آيند.

پيامدهاى آرامش كنونى و نگاههاى ديگران: پيامدهاى‏پيروى از روش پيشينيان بدون ارزيابى واقعى زمانه وشناخت اهداف فقه چه خواهد بود؟ متاسفانه برخى قصددارند به نام پويايى فقه، همه زحمتهاى هزار واندى ساله فقه‏شيعى را به كنارى نهند و با بساطت هرچه تمامتر سخن ازنسخ احكام الهى به ميان مى‏آورند: «مثلا بحث احتكار يازيارت، يك حكمى هزار سال يا بيشتر در رساله‏هاى علمى ما وكتابهاى فقهى ما باشد و مردم به آن عمل كرده باشند ولى آن حكم‏امروز در حقوق قابل اجرا نباشد، با تكامل و روند زمان نسخ شده‏باشد و در زمان ما يك حقوقى باشد كه امروزه براى مردم قابل‏اجراتر و بيشتر به صلاح مردم باشد، مى توان از آن حكم استفاده‏كرد» (34) تعجب برانگيزتر اين سخن است: «ما مى توانيم درجامعه خود را به روى اديان و مكاتب ديگر باز كنيم، اگر در آن اديان‏و مذاهب و مكاتب احكامى را يافتيم كه عقلا و منطقا به صلاح‏جامعه است، مى توان آن حكم فرعى اسلام را نسخ كرد و به عنوان‏قضيه خارجيه دانست و به جايش اين حكم را گذاشت. اين تسامح‏است‏» (35) حقيقتا تسامح است‏يا تساهل و... بسى جالب‏تراست كه به اين گفته نيز بيانديشيم: «خلاصه اينكه ويژگى جامعه‏مدنى اين نيست كه در تمامى احكام فقهى فرعى متصلب باشد وتمام احكام ديگر را كنار بگذارد. ممكن است تسامح ما را به جايى‏برساند كه براى مصلحت جامعه، بعضى از احكام خودمان راتعطيل كنيم و احكام ديگران را بگيريم و اجرا كنيم‏» (36) قرائت فقه و پويايى آن به اين سادگى و بساطت ناشى ازسكوت و سكون و آرامش ظاهرى فقه است كه هنوز ادامه‏دارد و در فكر چاره‏انديشى نيست. به طور اصولى اين مبناى‏فقه اسلامى است كه پويا نمودن فقه بدون زيرساختها وپشتوانه‏هاى پذيرفته شده در كتاب و سنت امكان‏پذيرنيست و اگر بدون تكيه بر دلايل برگرفته شده از كتاب وسنت كسى بخواهد چيزى بر فقه ببندد، آن ديگر فقه نيست.بدون ترديد گذشت زمان بدون چاره‏انديشى، فرصت را به‏كسانى خواهد داد كه به سادگى نسخ كه حتى ائمه معصومين‏عليهم صلوات الله از آن استفاده نكردند، به ميان آورند وبراى برپايى جامعه مدنى براساس تساهل و تسامح دست‏به‏هر كارى بزنند. در نهايت‏بايد افزود هرگونه افراطگرايى،جزگرايى عافيت‏طلبانه و عقل‏گرايى تساهل‏خواهانه به‏بيراهه رفتن است. حقيقت در انديشمندى خداخواهانه ونوگرايى واقع‏بينانه است.


پى‏نوشتها:

1. امام خمينى(ره) - صحيفه نور، جلد 21، ص 98.
2. علامه طباطبائى - ترجمه تفسير الميزان، جلد 6، ص 97، «حقيقت‏دين تعديل اجتماع انسان در سير حياتى آن مى‏باشد.»
3. سيدمحمدتقى الحكيم، الاصول العامه للفقه المقارن، ص 545،«ملكه تحصيل‏الحجة على‏الاحكام الشرعيه او الوظايف العمليه،شرعيه او عقليه‏».
4. همان، ص 571.
5. همان، ص 571، «ان يجتهدالفقيه فى استخراج منهاج له‏فى‏اجتهاده‏» و «ان يجتهد الفقيه المنتسب الى مذهب معين فى‏الوقايع‏على وفق اصول الاجتهاد التى قررها امام ذلك المذهب‏»
6. همان، ص 584، «فالحق - كما ذهب اليه الشيعه - هوفتح باب‏الاجتهاد المطلق‏».
7. همان، ص 580، «و هناك عامل... كادان يسد باب الاجتهاد عندالشيعه الاماميه بالخصوص فى‏القرن الخامس الهجرى، و هو عظم‏مطانة الشيخ الطوسى و قوة شخصيته...».
8. ر. ك. همان. ص 579.
9. لاريجانى - گفت‏وگوهاى فلسفه فقه، ص 177.
10. طباطبائى يزدى، عروة الوثقى، چاپ رحلى، ص 4، «مسئله 9:... ولايجوز تقليد الميت ابتداءا».
11. محمدرضا المظفر - المنطق، ص 143، «و ثالثه يكون وجوده فى‏نفس الامر والواقع، بمعنى ان الحكم على الافراد المحققة الوجود والمقدرة الوجود معا».
12. سوره بقره، آيه: 275.
13. امام خمينى(ره)، صحيفه نور، ج 21، ص 96.
14. همان، ص 98.
15. آيت‏الله معرفت، مجله نقد و نظر، ويژه‏نامه نقش زمان و مكان دراجتهاد، سال دوم، شماره پنجم، ص 28.
16. آيت‏الله‏العظمى تبريزى، رسالة توضيح المسائل، احكام سفته،مسئله 4 - ص 507.
17. شهيد محمدباقرصدر، دروس فى علم الاصول، الحلقه الاولى،ص 65، «الحكم الشرعى هو: التشريع الصادر من الله تعالى تنظيم حياة‏الانسان و الخطابات الشرعيه فى‏الكتاب والسنه مبرزة للحكم و كاشفة‏عنه‏».
18. سيدمحمدتقى الحكيم، الاصول العامه للفقه المقارن، ص 51،«الاعتبار الشرعى المتعلق بافعال العباد تعلقا مباشرا او غير مباشر».
19. ر. ك. همان، صص 74-51.
20. شهيد محمدباقر صدر، دروس فى علم الاصول، الحلقة الاولى،ص 67.
21. همان، ص 68. براى اطلاع بيشتر مراجعه كنيد به: على‏اكبركلانترى، حكم ثانوى در تشريع اسلامى، مركز انتشارات دفتر تبليغات‏اسلامى، 1378.
22. ر.ك. مجموعه آثار كنگره بررسى مبانى فقهى حضرت‏امام‏خمينى(ره) نقش زمان و مكان در اجتهاد، جلد 7، ملاكات احكام‏و حكم حكومتى.
23. دكتر ابوالقاسم گرجى، مقالات حقوقى، انتشارات دانشگاه تهران،1369، جلد 2، ص 287.
24. امام خمينى(ره)، صحيفه نور، ج 20، ص 170.
25. سيف‏الله صراتى، مجموعه آثار كنگره بررسى مبانى فقهى امام‏خمينى(ره)، مبانى احكام حكومتى، ج 7، ص 341.
26. امام خمينى(ره) - تحرير الوسيله، جلد 2، ص 526.
27. صادق لاريجانى، گفت‏وگوهاى فلسفه فقه، ص 209.
28. آيت‏الله معرفت، مجله نقد و نظر، شماره پنجم، سال دوم، ص‏26.
29. شهيد مطهرى، ده گفتار، اجتهاد در اسلام، ص 99.
30. سيدمحمدتقى الحكيم. الاصول العامه للفقه المقارن، ص 562.
31. همان، ص 567.
32. شهيد مطهرى، ده گفتار، اجتهاد در اسلام، ص 102.
33. شهيد مطهرى، ده گفتار، اجتهاد در اسلام، ص 106.
34. كيهان فرهنگى، شماره 135 - سال چهاردهم، شهريور 1376، ص‏9.
35. همان - ص 9.
36. همان - ص 9.

فصلنامه قبسات - شماره 16 و 15