مسائل مشترك كتاب و سنت

شهيدمرتضي مطهرى


مبحث اوامر
مبحث نواحى
مبحث عام و خاص
مطلق و مقيد
مبحث مفاهيم
مجمل و مبين
ناسخ و منسوخ

در درس گذشته به پاره‏اى مسائل اصولى كه از مختصات «كتاب‏» و يا از مختصات «سنت‏» بود اشاره كرديم و در پايان درس گفتيم كه پاره‏اى مسائل اصولى، هم مربوط به كتاب است و هم مربوط به سنت. در اين درست به همين مسائل مشترك و به تعبير جامعتر «مباحث مشترك‏» مى‏پردازيم. مباحث مشترك عبارت است از:

الف. مبحث اوامر.

ب. مبحث نواهى.

ج. مبحث عام و خاص.

د. مبحث مطلق و مقيد.

ه. مبحث مفاهيم.

و. مبحث مجمل و مبين.

ز. مبحث ناسخ و منسوخ.

اكنون در حدود آشناسى با اصطلاحات، درباره هر يك از اينها توضيح مختصرى مى‏دهيم.

مبحث اوامر

«اوامر» جمع امر است. امر يعنى فرمان. از جمله افعالى كه در زبان عربى و هر زبان ديگر هست «فعل امر» است. مثلا فعل «بدان‏» در فارسى و «اعلم‏» در عربى فعل امر است.

بسيارى از تعبيرات كه در كتاب يا سنت آمده است به صورت فعل امر است. در اينجا پرسشهاى زيادى براى فقيه طرح مى‏شود كه اصوليون بايد پاسخ آن را روشن كنند. مثلا آيا امر دلالت بر وجوب مى‏كند يا بر استحباب يا بر هيچكدام؟ آيا امر دلالت بر فوريت مى‏كند يا بر تراخى؟ آيا امر دلالت بر «مرة‏» مى‏كند يا تكرار؟

مثلا در آيه كريمه وارد شده است:

خذ من اموالهم صدقة تطهرهم و تزكيهم بها و صل عليهم ان صلواتك سكن لهم. (1)

از اموال مسلمين زكات بگير. به اين وسيله آنان را پاك و پاكيزه مى‏گردانى و به آنها «دعا كن‏» كه دعاى تو موجب آرامش آنها است.

كلمه «صل‏» در آيه شريفه به معنى «دعا كن‏» يا «درود بفرست‏» است. در اينجا اين سؤال مطرح مى‏شود كه آيا اولا دعا كردن كه با صيغه امر فرمان داده شده واجب است‏يا نه؟ به عبارت ديگر آيا امر در اينجا دلالت بر وجوب مى‏كند يا نه؟ ثانيا آيا فوريت دارد يا نه؟ يعنى آيا واجب است بلافاصله پس از دريافت ماليات خدائى (زكات) درود فرستاده شود يا اگر فاصله هم بشود مانعى ندارد؟ ثالثا آيا يك بار دعا كردن كافى است‏يا اين عمل مكرر بايد انجام يابد؟

اصوليون به تفصيل درباره همه اينها بحث مى‏كنند و ما در اينجا مجال بحث بيشتر نداريم. افرادى كه رشته فقه و اصول را به عنوان رشته اختصاصى انتخاب كرده‏اند به تفصيل با آنها آشنا خواهند شد.

مبحث نواهى

«نهى‏» يعنى بازداشتن، نقطه مقابل امر است. مثلا اگر به فارسى بگوئيم «شراب ننوش‏» و يا به عربى بگوئيم «لا تشرب الخمر» نهى است.

در باب نهى هم اين پرسش پيش مى‏آيد كه آيا نهى دلالت بر حرمت مى‏كند يا بر كراهت و يا بر هيچكدام دلالت نمى‏كند بلكه دلالت بر اعم از حرمت و كراهت مى‏كند، يعنى فقط دلالت مى‏كند بر اينكه شى‏ء مورد نظر ناپسند است اما اينكه اين ناپسندى در حد حرمت است كه مرتكب آن مستحق عقوبت است‏يا در حد كراهت است و مرتكب آن مستحق ملامت است نه عقوبت، مورد دلالت نهى نيست. و همچنين آيا نهى دلالت مى‏كند بر ابديت، يعنى بر اينكه هيچگاه نبايد آن كار را مرتكب شد يا صرفا دلالت مى‏كند بر لزوم ولو در يك مدت موقت.

اينها پرسشهايى است كه علم اصول به آنها پاسخ مى‏دهد.

مبحث عام و خاص

ما در قوانين مدنى و جزائى بشرى مى‏بينيم كه يك قانون را به صورت كلى و عام ذكر مى‏كنند كه شامل همه افراد موضوع قانون مى‏شود. بعد در جاى ديگر درباره گروهى از افراد همان موضوع، حكمى ذكر مى‏كنند كه بر خلاف آن قانون كلى و عام است.

در اينجا چه بايد كرد؟ آيا اين دو ماده قانون را بايد متعارض يكديگر تلقى كنيم و يا چون يكى از اين دو ماده قانون نسبت به ديگرى عام است و ديگرى خاص است بايد آن خاص را به منزله يك استثناء براى آن عام تلقى كنيم و اينها را متعارض بدانيم؟

مثلا در قرآن مجيد وارد شده است كه:

و المطلقات يتربصن بانفسهن ثلثة قروء. (2)

زنان مطلقه لازم است بعد از طلاق تا سه عادت ماهانه صبر كنند و شوهر نكنند (عده نگهدارند) پس از آن آزادند در اختيار شوهر.

اكنون فرض كنيد كه در حديث معتبر وارد شده است كه اگر زنى به عقد مردى در آيد و پيش از آنكه رابطه زناشوئى ميان آنها برقرار شود زن مطلقه شود، لازم نيست زن عده نگهدارد.

در اينجا چه بكنيم؟ آيا اين حديث را معارض قرآن تلقى كنيم و در نتيجه همانطور كه دستور رسيده است آن را دور بيندازيم و به سينه ديوار بزنيم؟ يا خير اين حديث در حقيقت مفسر آن آيه است و به منزله استثنائى است در بعضى مصاديق آن و به هيچ وجه معارض نيست.

البته نظر دوم صحيح است، زيرا معمول مخاطبات آدميان اين است كه ابتدا يك قانون را به صورت كلى ذكر مى‏كنند و سپس موارد استثناء را بيان مى‏نمايند. قرآن هم بر اساس محاورات عمومى بشرى با بشر سخن گفته است و از طرف ديگر خود قرآن حديث پيغمبر را معتبر شمرده و گفته است:

ما آتيكم الرسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا. (3)

آنچه پيامبر براى شما آورده بگيريد و عمل نمائيد.

در اين گونه موارد، خاص را به منزله استثناء براى عام تلقى مى‏كنيم و مى‏گوئيم عام را وسيله خاص «تخصيص‏» مى‏دهيم، و يا مى‏گوئيم: خاص «مخصص‏» عام است.

مطلق و مقيد

مطلق و مقيد هم چيزى است‏شبيه عام و خاص، چيزى كه هست عام و خاص در مورد افراد است و مطلق و مقيد در مورد احوال و صفات. عام و خاص در مورد امورى است كلى كه داراى افراد موجود متعدد و احيانا بى نهايت است و بعضى از انواع و يا افراد آن عام به وسيله دليل خاص از آن عموم خارج شده‏اند، ولى مطلق و مقيد مربوط است به طبيعت و ماهيتى كه متعلق تكليف است و مكلف موظف است آن را ايجاد نمايد.

اگر آن طبيعت متعلق تكليف قيد خاص نداشته باشد مطلق است و اگر قيد خاص براى آن در نظر بگيريم مقيد است.

مثلا در مثالى كه قبلا ذكر كرديم به پيغمبر اكرم امر شده كه هنگام اخذ زكات از مسلمين به آنها دعا كن و درود بفرست (صل عليهم). اين دستور از آن نظر كه مثلا با صداى بلند باشد يا آهسته، در حضور جمع باشد و يا حضور خود طرف كافى است، مطلق است.

اكنون مى‏گوئيم اگر دليل ديگرى از قرآن يا حديث معتبر نداشته باشيم كه يكى از قيود بالا را ذكر كرده باشد ما به اطلاق جمله «و صل عليهم‏» عمل مى‏كنيم، يعنى آزاديم كه به هر صورت بخواهيم انجام دهيم ولى اگر دليل ديگرى معتبر پيدا شد و گفت كه مثلا اين عمل بايد با صداى بلند باشد و يا بايد در حضور جمع و در مسجد باشد، در ايجا مطلق را حمل بر مقيد مى‏كنيم يعنى آن دليل ديگر را مقيد (به كسر ياء) اين جمله قرار مى‏دهيم. نام اين عمل «تقييد» است.

مبحث مفاهيم

كلمه مفهوم، در اصطلاح، در مقابل منطوق است. فرض كنيد شخصى مى‏گويد: «اگر همراه من تا خانه من بيائى من فلان كتاب را به تو مى‏دهم‏». اين جمله در حقيقت‏يك جمله است به جاى دو جمله:

الف: اگر همراه من تا خانه من بيائى من آن كتاب را مى‏دهم.

ب: اگر همراه من تا خانه من نيائى آن كتاب را نمى‏دهم.

پس در اين جا دو رابطه وجود دارد: رابطه مثبت و رابطه منفى. رابطه مثبت ميان همراهى كردن و كتاب دادن در متن جمله آمده و مورد تلفظ و نطق قرار گرفته است. از اينرو آن را «منطوق‏» مى‏گويند. ولى رابطه منفى به لفظ نيامده و متعلق نطق قرار نگرفته است، اما عرفا از چنين جمله‏اى فهميده مى‏شود. از اين رو آن را «مفهوم‏» مى‏خوانند.

ما در بحث‏حجيت‏خبر واحد خوانديم كه اصوليون از آيه شريفه «نبا» كه مى‏فرمايد: ان جائكم فاسق بنبا فتبينوا (اگر فاسقى خبرى براى شما آورد درباره‏اش تحقيق كنيد و تحقيق نكرده ترتيب اثر ندهيد) حجيت‏خبر واحد را در صورتى كه راوى عادل باشد استفاده كرده‏اند.

اين، استفاده از «مفهوم‏» آيه شريفه است. «منطق‏» آيه اين است كه به خبر فاسق ترتيب اثر ندهيد، اما مفهوم آيه اين است كه به خبر عادل ترتيب اثر بدهيد.

مجمل و مبين

بحث مجمل و مبين چندان اهميتى ندارد. مقصود اين است كه گاهى تعبير در لسان شارع مى‏رسد كه مفهومش ابهام دارد و مقصود روشن نيست، مثل مفهوم «غنا»، و در دليل ديگر چيزى يافت مى‏شود كه روشن كننده است. در اين صورت مى‏توان به وسيله آن «مبين‏» رفع ابهام از «مجمل‏» كرد.

معمولا اهل ادب به بعضى تعبيرات مجمل در كلمات پيشوايان ادب بر مى‏خورند كه در مفهومش در مى‏مانند، بعد با پيدا كردن قرائن روشنگر رفع ابهام مى‏كنند.

ناسخ و منسوخ

گاهى دستورى در قرآن و سنت رسيده است كه «موقت‏» بوده است‏يعنى پس از مدتى دستور ديگر رسيده است و به اصطلاح دستور اول را لغو كرده است.

مثلا در قرآن كريم ابتدا درباره زنان شوهردار اگر مرتكب فحشا شوند دستور رسيد كه در خانه آنها را حبس ابد كنند تا مرگشان فرا رسد يا خدا راهى براى آنها مقرر دارد. بعد راهى كه براى آنها مقرر شد اين بود كه دستور رسيد به طور كلى اگر مردان زندار و يا زنان شوهردار مرتكب فحشا شوند بايد «رجم‏» (سنگسار) شوند.

يا مثلا در ابتدا دستور رسيده بود كه در ماه مبارك رمضان، حتى در شب نيز مردان با زنان خود نزديكى نكنند، بعد اين دستور لغو شد و اجازه داده شد.

براى يك فقيه لازم است كه ناسخ و منسوخ را از يكديگر تميز دهد. درباره نسخ، مسائل زيادى هست كه اصوليون متعرض آنها شده‏اند.

پى‏نوشتها

1- سوره توبه، آيه 103.

2- سوره بقره، آيه 228.

3- سوره حشر، آيه 7.

آشنايى با علوم اسلامى (3)