بحث از غنا را از جهت موضوع و حكم، پشت سر گذاشتيم.بحث ازموسيقى باقى ماند. بر اين اساس كه غنا عبارت باشد از آواى انسان مشتمل بر كيفيت يادشده. ابوعلى سينا، در كليات علم موسيقى از كتاب شفا چنين مىگويد: موسيقى علمى رياضى است كه در آن از حالات نغمهها از جهت توافق و تنافرشان نسبتبه هم و همچنين از حالات زمان هاى ميان اين نغمهها بحث مىشودتا از اين رهگذر كيفيت تركيب آواها دانسته شود. تعريف فوق از موسيقى ما را بر اين حقيقت رهنمونمىسازد كه اين علم مشتمل بر دو بحث است:
1. بحث از حالات خود نغمهها كه اين بخش از علم موسيقى، علم ((تاليف)) نام دارد.
2. بحث از زمان هاى ميان نغمهها، كه اين بخش، علم ((ايقاع)) (هماهنگ ساختن آواها) نام دارد. در هر يك از اين دو بخش از علم موسيقى، مبادى تصورى و تصديقى از علوم ديگر وامگرفته شده است كه برخى از آنها مربوط به علم رياضيات و برخىديگر مربوط به علم فيزيك است، چه بسا از علم هندسه نيز در برخى موارد استفاده شود. ((73))
از ديرباز براى ايجاد نغمهها و آهنگهاى موسيقى،آلات و ادوات متعددى با اشكال مختلف ساخته مىشده است كه نمونهاى از آنها عبارت است از: طبل، دايره، نى، سنج،جنك، سرنا، عود، رباب، تار وارغنون. گفته شده كه كاملترين اينها ((عود)) است. اين ابزار و همچنين غنا به مثابه يك صوت، جهت اهداف و اغراض مختلفى به كار مىرفته و مىرود كهموارد زير را مىتوان از جمله آن اهداف نام برد: برانگيختن اندوه مردم، تحريك جرات و شجاعت جنگاوران به هنگام جنگ با هماوردان،آرام كردن دردهاى ناشى از مصائب و بيمارىها، كم كردن مشقتكارهاى دشوار و آسانكردن تحمل آنها بر نفوس مانند آواى حداء كه براى شتران مىخوانند و همچنين ترانههايى كه بناها و كشاورزان به هنگام كار كردن، زمزمهمىكنند و آواهاىآهنگينى كه صيادان جهت به دام انداختن پرندگان و ماهيان به كار مىبرند، حتى صفيرى كه شترداران براى ترغيب چارپايان به هنگام نوشيدنآب استفاده مىكنند،همگى لحنهايى از موسيقى براى مقاصد گوناگون هستند. نغمههايى كه در عروسىها، مهمانىها، مجالس عيش و عشرت، محافل مختلط و ميكدهها به كار مىرود نيز از اين قبيلند.
پس از مقدمه فوق اين نكته ضرورى است كه ميان فقهاى بزرگ، هيچ اختلافى در اين مساله وجود ندارد كه خريد و فروش، اجاره و هر نوع معامله بر روىكليه ادواتىكه كاربرد حرام دارند و براى مقاصد حرام ساخته شدهاند، حرام بوده و هر گونه درآمد به واسطهء آنها و هر نوع تصرف در آنها جهت آن مقصود،حرام مىباشد. فقهاانواع مختلف ادوات لهو و لعب همچون عود، تار و غير اينها را از جمله آلات فوق الذكر برشمردهاند. درآمد به واسطهء هر چيز كه خداوند آن را حرام گردانيده و دستور به ترك آن داده و همچنين هر گونه تصرف در چنين اشيايى، حرام است. يكى از اينمحرمات شراب است... يكى ديگر از اين محرمات ساختن كليه آلات لهو و لعب همچون عود، تار و ديگراباطيل، و تجارت و كسب درآمد به واسطه آنهاست كه حرام و ممنوعمىباشد. ساختنبت، صليب، مجسمه، شطرنج، نرد و انواع ديگر قمار حتى بازى كودكان با گردو وتجارت با اين امور و تصرف در آنها و كسب به واسطهء آنهاحرام و شرعا ممنوعمىباشد.((74))
محقق حلى در شرايع مىگويد: نوع دوم از محرمات، مواردى هستند كه كاربرد حرام داشته و براى مقاصد حرامساخته شدهاند. مانند ادوات لهو همچون عود، نى و هياكلى كه براى پرستشساخته مىشوند.(پرستشى كه بدعت است) از قبيل صليب، بت و همچنين آلات قمار مانند نرد و شطرنج. صاحب جواهر در ذيل عبارت فوق مىنويسد: ...و مانند اينها كه حرامند و تاكنون مخالفى در اين حكم از هيچ فقيهى نديدهام،بلكه اجماع محقق و محصل و همچنين نصوص رسيده از معصومان مويد آناست.((75))
علامه در قواعد مىنگارد: قسم دوم از محرمات، كليه اشيايى است كه كاربرد حرام دارند و براى مقاصد حرام ساخته شدهاند، مانند ادوات لهو از قبيل عود، و همچنين آلات قمارهمچون شطرنج،اربعه عشر، و نيز هيكل هاى پرستش مانند بت. در مفتاح الكرامه (شرح قواعد) در ذيل عبارت فوق آمده است: در مقنعه بر حرمت ساختن اين اشياو كسب درآمد به واسطهء آنها و هر گونه تصرف در آنها، تصريح شده است. عبارت سرائر نيز همين مطلب را افادهمىكند، زيرا اين اموررا در هر حال، ممنوع شرعى مىداند. در المراسم العلويه و شرايع و المختصر النافع و دو جا از تذكره و در تحرير، ارشاد، دروس، لمعه،كفايه الطالبين و... برحرمت درآمد به واسطهء اشياء مزبور، اشاره شده و در منتهى المطلب اختلافى نبودن مساله يادآورى شده است.... و در غنيه اجماعىبودن مساله تاييد شده، و در حدائق هر گونه اختلافى ميان فقها در اين مورد نفى شده است. در رياض المسائل نيز ادعاىاجماع شده است.((76))
درمستند العروه الوثقى آمده است: يكى از آن موارد، اشيايى است كه منفعت و كاربرد حرام دارد مانند آلات لهو از قبيل دايره، نى، فلوت، تار و... و ميان فقها مخالفى در حرمت خريد و فروشاين اشياو كسب درآمد به واسطهء آنها وجود ندارد. و نقل اجماع در اين مساله، همچنانكه گفته شده، به حد استفاضه رسيده است، بلكه مساله به اجماع محقق،اجماعى است. و همين اجماع به علاوه آن روايتى كه از تحف العقول نقل كرديم، دليل بر حكمفوق است.((77))
شيخ انصارى در مكاسب آورده است: نوع دوم از اشيايى كه كسب درآمد به وسيله آنها حرام است، اشيايى هستند كه كاربرد حرام دارند. اين اشيا بر چند دستهاند: اول: اشيايى كه از وجود خاص آنها غير از حرام، قصد ديگرى نيست. به عبارت ديگر وجود خاص آنها، كاربردى جز حرام ندارد. آنها عبارتند از: ...و يكى ازآنها هياكلى هستند كه براى پرستش ساخته شدهاند (عبادتى كه بدعت است) مانند صليب و بت. كسببه وسيله اين اشيا حرام است و ظاهرا خلافى هم درمساله وجود ندارد، بلكه مىتوان گفت كه در ميان علما كسى نيست كه بيع هياكل عبادت را تجويز كند. پس ازاجماع، فقراتى از روايت تحف العقول كه قبلاگذشت نيز بر حرمت تكسب با اين اشيا دلالت دارد... . يكى ديگر از اشيايى كه وجود خاصش كاربردى جز حرام ندارد، انواع گوناگون آلات لهو است كه درآمد به واسطهء آنها نيز بدون وجود مخالف ميان فقها،حرام است. ادلهاى كه در مساله هياكل عبادت براى حرمت تكسب به آنها آورده شد، در اين جانيز جريان دارد... و از آن جا كه مراد از آلات لهو، آلاتى است كه براىلهو ساختهشده، قهرا مساله متوقف است اولا، بر تعيين معناى لهو تا بدانيم آلتى كه مهيا براى لهو شده چيست، ثانيا، بر حرمت مطلق لهو،مگر اين كه قدر متيقناز آلات لهو،آلاتى است كه از جنس نى باشد و يا از آلاتى باشد كه باآن ترانه خوانده شود و يا از جنس تار باشد. بعدا در مورد معناى لهو و حكم آن بحثخواهيم كرد. شيخ در مساله حرمت لهو، بعد از اقامه ادلهاى بر اين حكم، مىگويد: مويد حرمت لهو اين است كه حرمت استفاده از آلات لهو از جهت لهو بودن آن است ،نه از حيث خصوص آن آلت و ابزار موسيقى و لهو. استاد بزرگوار، حضرت امام خمينى در المكاسب المحرمه چنين مىفرمايد: قسم دوم از مكاسب محرمه، كسب با اعيانى است كه به منظور استفاده و منفعت حرام ساخته شدهاند اگر چه شانيت براى استفاده حرام داشته باشند. اين برچند نوعاست: نوع اول، اعيانى است كه از آنها جز حرام، منفعت ديگرى قصد نمىشود كه از جمله آنها مىتوان از امور زير نام برد:
1. هياكل پرستش... . بىترديد خريد و فروش اين اشيا حرام و باطل است. مرحوم امام سپس از گروهى از فقها بر حرمت خريد و فروش اين اشيا نقل اجماعمىكنند و در ادامه مىفرمايند: آنچه بيان شد در موردى بود كه علم به ترتب حرام بر آن شىء داشته باشيم، اما بعيد نيست كه ما به دليل اهميت موضوع، حكم صورتى كه ظن و بلكه احتمالترتبحرام بر آن شىء برود نيز همانند آن باشد... اما بحث از آلات و ادوات قمار و لهو و لعب و ظروف طلا و نقره و دراهم مغشوشه، نظير بحث از هياكل عبادت است، بنابراين نيازى به تكرار آنهانيست.((78))
آنچه ملاحظه گرديد برخى از اقوال فقها در اين مساله بود. اما در مورد اخبارىكه در اين باب وارد شده است بايد دانست كه از ميان رواياتىكه درباره ((موسيقى)) وارد شده است، به روايتى كه حاوى لفظ موسيقى باشد، برخورد نكردهايم، ولىرواياتى وجود دارد كه در آنها از برخى آلات و ادواتموسيقى همراه با نهى و نكوهش نامى به ميان آمده است. تعدادى از اين روايات را در باب صدم از ابواب((مايكتسب به)) از كتاب تجارت وسائل الشيعه، تحتعنوان ((باب تحريم استعمال و معامله انواع آلات لهو و لعب)) مىتوان يافت و برخى ديگر را در ابواب و كتبروايى ديگر مىتوان ديد. اينك برخى از اينروايات تقديم مىگردد:
1. عن اسحاق بن جرير قال: سمعت ابا عبداللّه(ع) يقول: ان شيطانا يقال له القفندر اذ اضرب فى منزل الرجل اربعين صباحا بالبربط ودخلالرجال وضع ذلك الشيطان كل عضو منه على مثله من صاحب البيت ثم نفح فيهنفخهفلا يغار بعدها حتى توتى نساوه فلا يغاير. در كتاب كافى موثقهاى از اسحاق بن جرير نقل شده كه مىگويد:از امام صادق(ع) شنيدم كه فرمود: شيطانى وجود دارد به نام ((قفندر)) كه هرگاه در خانهاىچهل روز ساز نواخته شود و مردم به آن خانه رفت و آمد كنند، اين شيطان هر عضوى از اعضاىبدنش را روى همان عضو از اعضاى صاحب خانه قرار مىدهد،آن گاه به گونهاى بر بدن او مىدمد كه غيرت را از او سلب مىكند، به طورى كه اگر به ناموسش هم تجاوز كنند،غيرتش تحريك نمىشود و اهميتنمىدهد.((79))
2. عن كليب الصيداوى قال: سمعت ابا عبداللّه (ع) يقول: ضرب العيدان ينبت النفاق فى القلب كما ينبت الماء الخضره. از كليب صيداوى نقل است: از امام صادق (ع) شنيدم كه فرمود: نواختن عود، نفاقرا در قلب آدمى مىروياند چنان كه آب سبزى را. ((80))
3. عن على بنالحسين (ع) قال: لايقدس اللّه امه فيها بربط يقعقع او نايه ((فايه)) تفجع. از امام زين العابدين (ع) نقل است: خداوند امتى را كه در آن تار و نى نواخته مىشود، منزه و مقدس نمىگرداند.((81))
4. عن سماعه قال: قال ابوعبداللّه(ع): لما مات ادم شمت به ابليس و قابيل فاجتمعا فى الارض فجعل ابليس وقابيل المعازف والملاهى شماته بآدم فكل ما فى الارض من هذا الغرب الذى يتلذذ بهالناس فانماهو من ذلك. از سماعه نقل است كه امام صادق (ع) فرمود: وقتى حضرت آدم (ع) درگذشت، ابليس و قابيل خوشحال شدند و او را شماتت كردند. آن گاه اين دو اجتماعكردند و به منظور شماتت حضرت آدم (ع) و ابراز خوشحالى از مرگ او، به نواختن ساز پرداختند. از آن پس هر چيزى كه در زمين از اين نوع وجود دارد كه مردم به واسطهء آن لذتمىبرند، از آن قبيل است.((82))
5. عن السكونى عن ابى عبداللّه(ع) قال: قال رسول اللّه (ص) انهاكم عن الزفن والمزمار وعن الكوبات والكبرات. از سكونى نقل است كه امام صادق (ع) فرمود: پيامبر اكرم (ص) فرمود: من شما رااز رقص و از نى و از طبل هاى كوچك و طبل هاى بزرگ نهىمىكنم. ((83))
6. عن نوف عن اميرالمومنين (ع) فى حديث قال: يا نوف اياك ان تكون عشارا او شاعرا او شرطيا او عريفا او صاحب عرطبه وهى الطنبور او صاحب كوبه وهو الطبل، فان نبى اللّه خرج ذات ليله فنظر الىالسماء فقال: اما انها الساعه التى لاترد فيها دعوه الا دعوه عريف او دعوه شاعر او دعوه عاش او شرطى او صاحب عرطبه او صاحب كوبه. نوف از حضرت على (ع) نقل مىكند كه در طى حديثى فرمود: اى نوف! بپرهيز از اين كه مامور جمع ماليات براى حاكم ظالم يا جاسوس مخفى او و يا مامورپليس او ياشاعر و يا داراى طنبور و يا طبال (مطرب) باشى، زيرا پيامبر خدا (ص) شبى از خواب برخاست و نگاهى به آسمان انداخت، آنگاه فرمود: اينهمان ساعتى است كه هيچبندهاى در آن دعا نمىكند جز اين كه مستجاب مىشود، مگر آن كه مامور جمع ماليات براى حاكم ظالم يا شاعر يا جاسوس مخفى اويا مامور پليس او و يا طبال (مطرب)باشد.((84))
قريب به اين مضمون در نهجالبلاغه به اين صورت آمده است: وعن نوف البكالى قال: رايت اميرالمومنين (ع) ذات ليله وقد خرج من فراشه فنظر فى النجوم فقال لى يا نوف: اراقد انت ام رامق؟ فقلت: بل رامق. قال(ع): يانوف! طوبى الزاهدين فى الدنيا الراغبين فى الاخره، اولئك قوم اتكخكذوا الارض بساطاوترابها فراشا وماءها طيبا والقرآن شعاراو الدعاء دثارا ثم قرضوا الدنياقرضا على منهاج المسيح. يا نوف! ان داود (ع) قام فى مثل هذه الساعه من الليل فقال: انها ساعه لايدعو فيها عبد الا استجيب له الا ان يكون عشارا او عريفا او شرطيااو صاحب عرطبه (وهى الطنبور) او صاحب كوبه (وهى الطبل). از نوف بكالى نقل است كه شبى حضرت على (ع) را ديدم كه از بسترش براى عبادت بيرون آمده بود. نگاهى به ستارگان انداخت، آن گاه فرمود: اى نوف!خوشا به حالزاهدان در دنيا و راغبان در آخرت آنها كه زمين را فرش قرار دادند و خاك آن را بستر و آبش را عطر و قرآن را همچون لباس زيرين و دعا راهمچون لباس رويين. سپس دنيا را همچون مسيح طى نمودند. اى نوف! حضرت داوود (ع) در چنين ساعتى از خواببرخاست و فرمود:((اين ساعت، ساعتىاست كه هيچ بندهاى در آن دعا نمىكند جز اين كه مستجاب خواهد شد، مگر آن كه مامور جمع ماليات براى حاكم ظالم، يا جاسوس مخفىاو و يا مامور پليساو و يا داراى طنبور و يا طبال (مطرب) بوده باشد)).((85))
على بن ابراهيم طى صحيحهاى از امام صادق (ع) نقل مىكند كه فرمود: گوش كردن لهوو موسيقى نفاق را در قلب آدمى مىروياند چنان كه آب، كشترا.((86))
8. على بن ابراهيم عن ابى ايوب الخزاز قال: نزلنا بالمدينه فاستينا ابا عبداللّه (ع) فقال لنا: اين نزلتم؟ فقلنا: على فلانصاحب القيان. فقال: كونوا كراما! فواللّه ما علمنا ما اراد به وظننا انه يقول: تفضلوا عليه. فعدنا اليه فقلنا: لاندرى ما اردت بقولك: كونوا كراما. فقال: اما سمعتم اللّه عزوجل يقول: اذا مروا باللغو مروا كراما. على بن ابراهيم طى حديث مقبولى از ابوايوب خزاز نقل مىكند: در طى سفرى به مدينه، نزد امام صادق (ع) رفتيم. امام (ع) فرمود: ((بر چه كسى واردشدهايد؟)) پاسخ داديم: نزد فلانى كه داراى زنان خواننده است. فرمود: ((بزرگوار باشيد)). به خدا سوگند! منظور امام (ع) را متوجه نشديم و تصور كرديم كه مىخواهد بفرمايدكه نزد او برويد. به همين دليل عرض كرديم: ((ما نفهميديم كه مقصود شمااز جمله((بزرگوار باشيد)) چيست؟)) امام(ع) فرمود: ((آيا اين كلام خدا را نشنيدهايد كه مىفرمايد: مومنان كسانى هستند كه به هنگام برخورد با لغو وبيهودگى،بزرگوارانه از آن مىگذرند؟!)).((87))
9. فضل بن شاذان در خبرى (كه شيخ انصارى در مبحث لهو از كتاب مكاسب آن را به((صحيحه))توصيف كرده است) از امام رضا (ع) نقل مىكند: يكى از گناهان كبيره، اشتغال به ابزار لهو و لعب است.((88))
نظير اين مطلب، در خبرى كه اعمش از امام صادق (ع) نقل كرده است، نيز وجود دارد. حضرت مىفرمايد: آلات لهوى كه مانع از ياد خدا مىگردند مانند غنا و نواختن تار مكروه است. ((89))
10. پيامبر اكرم (ص) در حجه الوداع، نشانههاى قيامت آخرالزمان را مىشمرد. از جمله اين كه: يستحسنون الكوبه والمعازف وينكر الامر بالمعروف والنهى عن المنكر... فاولئك يدعون فى ملكوت اسماء الارجاس الانجاس. ((90))
مردم در آخرالزمان موسيقى و نواختن آلات لهو و لعب را نيكو مىشمارند و در عوض، امر به معروف و نهى از منكر، زشت شمرده مىشود... اينان كسانى هستند كه درملكوتآسمان، ((پليدان)) و ((آلودگان)) خوانده مىشوند.
11. علامه مجلسى حديثى را از امام رضا (ع) از پدرش از امام صادق (ع) و او هم از پدران بزرگوارش نقل مىكند: ان ابليس كان ياتى الانبياء عليهم السلام من لدن آدمك عليه السلام الى ان بعث اللّه المسيح (ع) يتحدث عندهم ويسالهم ولم يكن باحد منهم اشد انسا منهبيحيى بنزكريا عليهما السلام فقال له يحيى: يا ابا مره ان لى اليك حاجه فقال له: انت اعظم قدراك من ان اردك بمساله فاسالنى ما شئت... فقال يحيى: يا ابامرهاحب انتعرض على مصائدك فخوخك التى تصطاد بها بنى آدمك فقال له ابليس: حبا وكرامه فتمثل فاذاو جهه صوره وجه القرد الى ان قال وبيده جرسعظيم فقال: ما هذاالجرس الذى بيدك؟ قال: هذا مجمع كل لذه من طنبور وبربط ومعزفه وطبل وناى وصرناى، وان القوم ليجلسون على شرابهم فلا يستلذونهفاحرك الجرس فيما بينهمفاذا سمعوه ((استخفهم الطرب فمن بين من يرقص ومن بين من يفلاركقع اصابعه...)). ((91))
ابليس از زمان آدم (ع) تا بعثتحضرت مسيح (ع) ، نزد پيامبران مىآمد، با آنانسخن مىگفت، از آنها پرسش مىكرد و با هيچ پيامبرى مانوستر از حضرت يحيى بن زكريا نبود. روزىحضرت يحيى به ابليس گفت: اى ابامره! درخواستى از تو دارم. ابليس پاسخ داد: ((تو گرانقدر تر از آن هستى كه من خوا سته تو را اجابت نكنم ،هرچهمىخواهى بگو...)) يحيى (ع) گفت: ((اى ابامره! دوست دارم دام هايى را كه به واسطهء آنها فرزندان آدم را شكار مى كنى، برايم بنمايى.)) ابليس گفت: ((باكمال ميل.)) آنگاه خود را به شكل ميمون نمايان ساخت ، درحالى كه دردست او زنگى بود... حضرت يحيى از او پرسيد: ((اين زنگ چيست؟)) پاسخ داد:((اين زنگ، گرد آورنده هر لذت و خوشى است از قبيل تار، بربط، طبل، نى و سرنا. مردم وقتى بر سر سفره شراب مىنشينند،احساس شادمانى و لذتنمىكنند تا اين كه اين زنگ را ميان آنها به حركتدرمىآوردم كه در اثر آن به طرب مىآيند و اين احساس طرب آنها را به سبكى انداخته، برخى به رقصمىآيند و برخى ديگر بشكن مىزنند و...)) .
12. در تحف العقول حديثى از امام صادق (ع) نقل شده است كه امام (ع) فرمود: ...انكما حرم اللّه الصناعه التى هى حرام كلها التى يجىء منها الفساد محضا نظير البرابط والمزامير والشطرنج وكل ملهو به والصلبان والاصنام وما اشبه ذلكمنصناعات الاشربه الحرام وما يكون منه وفيه الفساد محضا ولا يكون منه و لافيه شىء من وجوه الصلاح فحرام تعليمه وتعلمه والعمل به واخذ الاجره عليهوجميعالتقلب فيه من جميع وجوه الحركات. ((92))
همانا خداوند پيشه و صناعتى را حرام كرده است كه هيچ كاربرد و منفعت حلالى از آنها قصد نمىشودو داراى فساد محض هستند. مانند پيشه ساختن اشيايى مانند تار، نى، شطرنج و هرگونه آلت لهو و لعب و همچنين صليب، بت و نظاير آنها از قبيلدرست كردننوشيدنى هاى حرام و هر چه از آن و در آن فساد محض است و هيچ گونه خير و صلاحى در آنها وجود ندارد. تعليم و تعلم اين قبيل اشيا و ساختن آنها واخذاجرت به خاطر آنها و همچنين هرگونه تصرف در آنها حرام است.
آيت اللّه خاتم يزدى:منظور امام از ولايت مطلقه، همان اطلاق و گستردگى در اختيارات و اداره امور است كه براى ائمه(ع) وجود داشت. همان طور كهولايتانبيا و اوليا قيدى ندارد، ولايت فقيه نيز هيچ محدوديت و قيدى ندارد. به عبارت ديگر : منظور از مفهوم مطلقه در ولايت فقيه، فرا قانونى بودن است،نهمحدوديتقانونى. حضرت امام درصحيفه نور، ج11مى فرمايد: آنچه در قانون اساسى آمده، برخى از شوونات ولى فقيه است، نه تمام آن و به اصطلاح علمى آنچه در قانون به عنوان شرح وظايف ولى فقيه شمرده شده،اثبات شيىء است و اثبات شيىء نفى ماعدا نمى كند. كليه كسانى كه درميان قدما عموم ولايت رامطرح كرده اند، همان ولايت مطلقه را در نظر دارند و ولايتمطلقه فقيه همان ولايت امامان معصوم(ع) است، البته به استثناى مقامات معنوى كه معصوم دارد وولىفقيه ندارد.
امام هم فرمود: ولايت مطلقه فقيه همان ولايت مطلقه رسول اللّه(ص) است. فقيه جامع الشرائط درتمامى عرصه هاى اجتماعى،سياسى، فرهنگى و سياسى با استفاده ازنظرياتكارشناسى و مشاوران فنى براساس تشخيص و مصلحت امت، مىتواند تصميم بگيرد. البته ولايت مطلقه به معناى ديكتاتورى و استبداد و تصميمى نفسانى نيست، بلكهفقيه با شرايط ويژه كه تالى تلو معصوم است، اين ولايت را دارد و اگرخداىناكرده دراعمال ولايت خويش جنبه هاى نفسانى را لحاظ كند، به قول حضرت امام، خود به خود از ولايت منعزل مىگردد. امام خمينى نيز به صورتصريح شبهاتى كهامروزه مطرح مىشود، در بيانات خويش مطرح كرده اند و در پاسخ فرموده اند: اين شبهات بيانگر اين است كه اينان فقيه را نشناخته اند.فقاهت و عدالت را نمىدانند يعنى چه، شرايط ولى فقيه را نمى دانند!
آيت اللّه خاتم يزدى:امام با استفاده از مبانى كلامى و دلايل عقلى مبنى بر ضرورت امامت و استمرار آن در عصر غيبت، ولايت مطلقه را اثبات مىكنند ودرمباحث فقهى هم روايات را از نظر دلالى و سندى تام مىدانند و درنهايت مىفرمايند: ازاين روايات(مقبوله عمربن حنظله،صحيحه ابى خديجه، توقيع شريف، صحيحهزراره) و مانند آن عموم و اطلاق ولايت براى فقيه استفاده مىگردد وبه نظر ما نيز استدلال امام تمام است. و اثبات ولايت فقيه از طريق امور حسبيه با مشكلات فقهى فراوانى مواجه است، و انگهى زعامت امور سياسى و سرپرستى مسلمانان با محدوديتى كه درامورحسبيه وجوددارد، امكان پذير نيست.
آيت اللّه خاتم يزدى: امور حسبيه يعنى امورى كه شارع مقدس و شريعت هرگز به فروگذارى آن رضايت نمى دهد(لايرضى الشارع بتعطيلها) بلكه به پا داشتنآن، واجبشرعى است و رها ساختن و تعطيل آن از نظر شرع، جايز نيست. امور حسبيه به گونه واجب كفايى برهمگان واجب مىگردد، تا اندازه اى كه بهاندازه كفايت انجاممىگردد. اگر عده اى برعهده گرفتند و توانايى انجام آن امور را داشتند و در انجام آن كوتاهى نكردند، از ديگران ساقط مىگردد. مثلا اموال يتيمان بى سرپرست و اموال قاصران و غايبان از مصاديق امور حسبيه است كه شارع به اهمال و تعطيلى آن راضى نمى گردد. برخى از فقها امورحسبيه را در همين محدوده اموال قصر و غيب و يتامى خلاصه كرده اند، در صورتى كه فقهاى بزرگى چون صاحب جواهر و امام راحل وآيت اللّه خويى، گستره آن را درتمامى احكام انتظامى اسلام دانسته ا ند. درمورد تشكيل حكومت اسلامى تفاوت ديدگاه امام با مرحوم آقاى خويى اين است كه آقاى خويى احكام انتظامى اسلام و اجرايى و تشكيل حكومت را ازامورى مىدانند كه شارع به فروگذارى آن رضايت نمى دهد. آيت ا للّه خويى معقتد است كه فقيه جامع الشرائط درعصر غيبت مىتواند تشكيل حكومت دهد و احكام انتظامى را اجرا كند، زيرا اجراى احكام انتظامىدرراستاىمصلحت عمومى تشريع شده تا جلو مفاسد و ظلم و ستم را بگيرد، به علاوه، دلايل اجراى قصاص و ديات و حدود و ساير احكام انتظامى اسلام،اطلاق دارد و نمى توانآن را مقيد به زمان خاص يا حالت خاصى دانست. از منظر ايشان، براى جلوگيرى از هرج و مرج و اختلال نظام، قدر متيقن از اجراىاحكام انتظامى اسلام، فقهاى جامعالشرائط هستند.
ايشان با اشاره به ((ان هناك امورا لابد ان تتحقق خارجا المعبر عنها بالامور الحسبيه و القدر المتيقن هو قيام الفقيه بها))((93))و با استفاده از توقيع شريف((اماالحوادث الواقعه فارجعوا فيها الى رواه احاديثنا فانهم حجتى عليكم و انا حجه اللّه)) و روايات ديگرى كه صدور حكم در عصر غيبت را شاى سته فقهاىجامع الشرائط مىداند، نتيجه مىگيرند كه مساله حكومت و سرپرستى امور مردم درجهت حفظ مصالحامت وحراست از مبانى اسلام است و از مهمترينواجباتى كه شرع مقدس تن به اهمال آن نمى دهد و نمى توان در برابر آن بى تفاوت بود. قدر متيقن اين است كه وظيفهفقهاست تا اين مسووليت اجرايى را بهعهده بگيرند. آيت اللّه خويى، ولايت را يك وظيفه و تكليف براى فقيه جامع الشرائط مىشمرند و دلايل ثبوت ولايت فقيه در عصر غيبت را قبول ندارند و آنچه طبقنصوص شرعى براى او ثابت است، نفوذ قضا و حجيت فتواى اوست و جواز تصرف او در امور حسبيه از نظرمحقق خويى، از باب ولايت او نيست، بلكه تنها بهجهت مورد متيقن بودن وى، دربه پاداشتن چنين امورى است.
به همين جهت صرفا يك تكليف ووظيفه شرعى از باب وجوب كفايى است و افرادى را كه درجهات مختلف منصوب كرده، و كلاى او شمرده مىشوند وبامردن وى از وكالت منعزلمىگردند و به همين جهت فقيه حق جواز تصرف درامور را به اندازه قدر متيقن دارد و نه بيشتر. عبارت مرحوم آيت اللّه خويى در اين باره چنين است: الولايه لم تثبت للفقيه فى عصر الغيبه بدليل بل الثابت حسب النصوص امران: نفوذقضائه و حجيه فتواه و ان تصرفه فى الامور الحسبيه ليس عن ولايه و من ثمينعزلوكيله بموته لانه انما جاز له التصرف من باب الاخذ بالقدر المتيقن فقط. ((94))
اما امام خمينى(ره) تشكيل حكومت اسلامى و مساله زعامتسياسى و ولايت مطلقهفقيه را دراستمرار ولايت ائمه(ع) مىداند و مىفرمايد: همان دليلى كه برضرورت امامت اقامه مىگردد، عينا برضرورت تداوم ولايت در عصر غيبت دلالت دارد و آن لزوم برپا داشتن نظام و مسووليت اجراى عدالتاجتماعى است. عين عبارت امام چنين است: فما هو دليل الامامه بعينه دليل على لزوم الحكومه بعد غيبه ولى الامر عجل اللّه تعالى فرجه الشريف.((95))
امام خمينى ضمن اشاره به اين كه در عصرغيبت تمامى احكام انتظامى اسلام ادامهدارد، به ضرورت تشكيل حكومت اسلامى و رهبرى ملت توسط فقيه جامع مىپردازند ومىفرمايند: ولايت فقيه يك امربديهى است كه تصور اطراف و جوانب آن كافى درتصديق آن است. هدف شارع جز با تعيين والى و حاكم اسلامى و مشخص شدن شرايط و صلاحيت لازمدراجراى امور، قابل تامين نيست . از ديدگاه امام خمينى فقاهت و عدالت از شرايط ولى فقيه است كه با ازبين رفتن آن يا فقدان آن، فقيه خود بهخود از ولايتمنعزل مىگردد. به نظر ما نيز حق با امام خمينى است، زيرا با امور حسبيه مشكلات حكومت اسلامى و معضلات پيچيده عرصهء سياست و مديريت و نظام برطرف نمىگردد و به عبارت ديگربادست بسته نمى توان تشكيل حكومت داد. تمام دلايلى كه در علم كلام براى ضرورت امامت مطرح است مثل ((الامام لطلاف، فيجب نصبه على اللّه، تحصيلا للغرض)) در عصر غيبت نيز نسبت بهفقيه جامع الشرائط جارى است، لذا حضرت امير(ع) فرمود:((فرضت الامامه نظاما للامه)) يعنىمساله هبرى و زعامت سياسى امت، باعث نظم و انتظامدرجامعه است. البته در روايات ما به شرايط وسيع ترى نيز براى حاكم اشاره شده است. حضرت امير(ع) فرمود: ولايحمل هذا العلم الا اهل البصر و الصبر و العلم بمواضع الحق.((96))
پرچم زعامت امت بايد دردست كسى باشد كه داراى بينش و استقامت و آگاهىكامل به مواضع حق باشد و توانايى تمييز حق از باطل را داشته باشد واين جز با احاطهءكامل برمبانى اسلام و فقاهت امكان پذير نيست.
آيت اللّه خاتم يزدى:منظور اين است كه ولايت از امور اعتبارى است كه عقلاى عالمآن را عتبار مىكنند وشارع هم به اعتبار اين كه اعقل العقلاست آن را امضا كرده است، مثل ملكيت كه شارع امضا كرده است، اما گاهى امور اعتبارى، نظرى است وگاهى بديهى. اماممعتقد است كه ولايت از امور اعتبارى بديهى و روشن است كه با صرف تصور اطراف وجوانب آن جزم به لزوم پيدا مىكنيم، به همين جهت امام در بيانىدارندكه ولايت فقيه از امور عقلى و بديهى است كه تصور اطراف وجوانب آن در تصديقش كافى است منافاتى هم نداردكه ولايت از امور عقلى باشد و عقل وعقلا،بدان حكم كنند و درعين حال بديهى هم باشد. اعتبار گسترده ولايت هم گاهى عقل است و گاهى عقلا و گاهى هردو و گاهى شارع. ولايت از امور اعتبارىاست كه هم عقل بدان حكم مىكند و هم عقلاى عالم اعتبار مىكنند و هم شرع اعتبار عقل رامعتبر مىداند و امضا مىكند.
آيت اللّه خاتم يزدى: بلى به نظر ما منظور قدما و فقيهان پيشين از اين تعابير، همان ولايت مطلقهاى است كه امام خمينى مطرحكردند و از روايات هم همين مطلباستفاده مىشود، چنانچه درهمين عبارت كه از صاحب جواهر خوانديد، ايشان مىفرمايند:ظاهر تعبير روايات ((فانى قدجعلته عليكم حاكما)) يا ((فانهم حجتى عليكم)) يعنى ((فقيهان)) حجت ما هستند، همان گونه كه ما حجت خداييم برشما، فهميده مىشود،كه ولايت فقها، عام وفراگير است، همان گونه كه ولايت امامان معصوم شمول و گستردگى دارد. فقيهان حجت الهى بر مردم درتمام امورى هستند كه امامان حجتخدايند كه برخى ازآن امور اقامه حدود است، بلكه طبق تصريح صاحب جواهر دربرخى از كتب روايى به جاى ((حجتى))، ((خليفتى)) به كار رفته است كه گستردگى ولايت فقيهرابا ظهور شديدترى ثابت مىكند، چون مراد از خلافت، همان عموم ولايت است از نظر عرفى مانند آيه شريفه ((يا داود انا جعلناك خليفه فى الارضفاحكم بين الناسبالحق)).
آيت اللّه خاتم يزدى:حكومت وولايت را در دو بعد زير مى توان تعريف كرد: بعد الهى و بعدمردمى. هريك از اين دو بعد موقعيت مخصوص ويژه خود را در ولايت بايد داشته باشد. دركلمات حضرت امام(ره) اشارات واضحى به هردو بعد ديده مىشود. اينك اين جانب بههريك ازاين دوبعد درحد اين مصاحبه اشاره مىكنم و در توضيحبيشتر به كتاب ولايتفقيه امام قدس سره رجوع مىكنم.
بعد الهى ولايت -ولايت امر دراسلام يك امر الهى است يعنى فقط خدا برمردم ولايت دارد و هيچ كسديگر جز خدا برمردم ولايت ندارد، مگر آن كه به امرخدا باشد. بنا بر اين بعد الهى ولايت دراين دو نقطه خلاصه مىشود: الف) ولايت و حاكميت درزندگانى مردم، ازآن خداست و هيچ كس جز خداوند، برمردمولايت وحاكميت ندارد. ب) درصورتى ولايت مردم مشروع است كه از طرف خدا اذن داده شود قرآن اين دو معنا را صراحتا ذكر مىكند. در باره نكته نخست، قرآن با اصرار و تاكيد، امر حكم وولايت را فقط مخصوصخداوند مىداند(ان الحكم الا للّه)((98)) و اين حكم نبايد فقط احكامتكوينى باشد، بلكه هرحكمى چه تكوينى و چه تشريعى، چه حكومتى و چه ولايتى و آيه شريفهصراحت در حصر دارد، به دليل(ان و الا). درباره دومين نكته، قرآن مىگويد:((اللّه اكذنك لكم ام على اللّه تفترون)). هرچه اختيار آن به دست خداوند است، هيچ كس حق مداخله درآن را جز بااذن خداندارد و هر كس دراين موارد ادعايى بكند، از او سوال خواهند كرد: خداوند به شما اذنداده يا به خدا افترا مىبنديد؟! بنابر اين هيچ ولايتى جز با اذن خدامشروعيت ندارد.
بعد مردمى ولايت - مردم در تصميم گيرى هاى ولايت و حكومت در عصر غيبت دو نوع مشاركت دارند: يكى دراصل تصميم گيرى است كه بايد الزاما با مشورت صورت بپذيرد و دليل آن ازقرآن كريم: ((و شاورهم فى الامر)) و ((امرهم شورى بينهم)) و آياتديگرمىباشد و همچنين روايات فراوانى است كه مقدارى از آن را صاحب وسائل(ره) درجلد هشتم(چاپ جديد) جمع آورى كرده است كه درآن رواياتصحيح و صريحى هست كه قابل خدشه از لحاظ سند ومتن نمى باشد، ولى به نظر بنده اين نصوص اگر چه دلالتبرالزام حاكم به شورا دارد و حاكم را ملزممىكند كه تن به شورا بدهد، ولى به هيچ وجه دلالت نداردكه نتيجه شورا براى حاكم ملزم باشد، يعنى ولى امر ناچارباشدكه به مشورت عمل بكند. شورا نه فقط درتصميم گيرى ها الزاما بايد به كار برده شود، بلكه به نظر اين جانب در اصل انتخاب ولى امر در عصر غيبت نيز بايد به كار برده شود، چوندرعصرغيبت نصى دركار نيست كه دليل تعيين ولى امر و امام باشد. بنا بر اين راه ديگرى غير از شورا تصور نمى شود. شايد در پاسخ سوالهاى ديگر فرصتى براى توضيح اين مطلب پيش بيايد نقش دوم مشاركت مردمى در امور حكومتى وولايت درنظام اسلامى، مراقبت وپاسدارى ونگهبانىدر اجراى قوانين است.