نگاهى ديگر به اجتهاد


نگاهى ديگر به مباحث اجتهاد (1)
نگاهى ديگر به مباحث اجتهاد (2)

نگاهى ديگر به اجتهاد (1)

دراين مقال , معناى واژه تفقه را, كه مرادف است با عنوان اجتهاد, در قرآن , سنت واصطلاح مجتهدان , پى مى گيريم .

در ضرورت و عدم ضرورت اين ستون و طرح اين گونه مباحث , قضاوتهايى به طور حضورى و كتبى , صورت گرفت .

خواننده محترمى نوشته بود:

[مباحثى چون :[ سير واژه اجتهاد], بويژه تعريف اصطلاحى آن , در نوشته هاى فقيهان , به طور مبسوط, آمده است ازاين روى , پرداختن بدانها چندان ضرور, نمى نمايد].

برخى ديگر, به پى گيرى اين گونه مباحث , تاكيد و بر ضرورت آن , چنين ,استدلال كرده اند:

[نشايد يك عنوان را در بسترهاى مختلف واصطلاحهاى گوناگون , معنايى يكسان كرد زيرا هراصطلاحى را معنايى ويژه است و هر فرهنگى را زبان خاص لذا تعيين قلمرو معانى در بدو پرداختن به يك دانش ,ازاهم امور است].

آرى , تفكيك معانى و جداسازى بار هر عنوان , در فرهنگها و دانشهاى مختلف , زمينه و باب درك و دريافت درست مقوله هاى آن علم و فرهنگ است .

در قلمرو مفاهيم دينى , تبيين و تعيين مرزهاى عناوين و گستره هر واژه , به دلايل زير ضرورت دارد.

1. در فرهنگ دينى , عناوين از قداست و پايگاه خاصى برخور دارند, به گونه اى كه تفسير يك عنوان , سمت و سوى يك فرهنگ را متحول مى كند و در ترقى وانحطاط جامعه مذهبى ,اثر مى گذارد.

از باب نمونه : تقوا, كه معيار كرامت و پايگاه ارزشى واجتماعى افراد در جوامع اسلامى و شرط اساسى رهبران و پيشوايان دينى است ,اگر به پرهيز و گوشه گيرى و آرايشهاى اخلاقى فردى , تفسير شود,اثرى كه بر جامعه اسلامى خواهد داشت , جز تاثيرى است كه وظيفه بانى , مسئوليت پذيرى و مكتب مدارى را, معناى تقوا, بدانيم .

2. واقعيت اين است كه : شارع مقدس ,اصول و خطوط اساسى دين را بر بشر نمود, به اصطلاح مجتهدان ,[ القاءاصول] كرد. بسطاين اصول و انطباق اين رهنمودهاى اصولى و كلى بر موارد جزئى و عينى , مفاهيم نوى را وارد فرهنگ اسلامى كرد.اين انطباقها و تفسير به دوراز صبغه محيط, نيازهاى زمان , ساختاراذهان وانديشه عالمان و وضعيت اجتماعى , سياسى و فرهنگى هر دوره نبوده است .

ازاين باب , تحول , توسعه و تغيير نيازها و موضوعها, در هر دوره اى ,انطباق , تفسير و نگاهى نو را به داده هاى ذهنى ,از سوى عالمان دينى , ضرور مى نمايد, تااسلام , به عنوان آيين زندگى مردم , مشكلات آنها را در عرصه تلاشهاى فردى و حيات اجتماعى , بگشايد.

3. دانش احكام , كه مهبط آن اعمال روزانه مسلمانان و مقررات عينى جامعه اسلامى است , چگونگى تفسير مفاهيم آن در سمت گيريها, بافت اجتماعى و رفتار مسلمانان تاثير زيادى داشت , بيشتر مورد هجوم حاكمان جاه طلب قرار گرفت . آنان با تهديد و تطميع , به وسيله عالمان دربار و وعاظ السلاطين ,از راه بدعت و تحريف در متون دينى , عناوين و مفاهيم احكام را همساز منافع خويش , تفسير كردند. دراين راستا, احكام زندگى ساز و ستم ستيزاسلام را, معنايى وارونه كردند. تقيه را, عامل تسليم و توكل راابزار سكون , تفسير كردند. فضل و برترى كه خاص مجاهدان بود, ويژه مقدس مابان كردند. آنان دراين كار, چنان سريع پيش رفتند كه امام على ( ع ) جنگ خويش را بر تاويل مكتب مى داند واز وارونه شدن اسلام چنين خبر مى دهد:

وغارالصدق , وفاض الكذب واستعملت الموده باللسان , و تشاجرالناس بالقلوب , وصارالفسوق نسبا, والعفاف عجبا و لبس الاسلام البس الفرو مقلوبا . 1

سرچشمه راستى خشك شود واز آن دروغ جوشان , دوستى گناه و نافرمانى عامل پيوند گردد, پاكدامنى شگفت و عجيب نماند.اسلام پوشتين باژگونه پوشد.

اين است كه بازنگرى , واژه ها واصطلاحات در قلمرو فرهنگ و معارف اجتماعى اسلام , درانطباق با نيازها و موضوعهاى نوپيدا و تغيير يافته , ضرور مى نمايد و دانش اجتهاد نگاه ديگر را براى تجديد حيات مسلمين و پى ريزى تمدن نوين اسلامى , مى طلبد.

ما در گذشته , سير واژه اجتهاد در تطور معنايى را كه در بستر تاريخ يافته بود, باز نموديم .

دراين مقال , سرگذشت واژه تفقه و فقه و معانى كه در بستر تاريخ و عرصه فرهنگ اسلامى به خودگرفته است , به گونه اى گذرا, بررسى كرده و معناى حقيقى آن را در قرآن و سنت مى جوييم .

مكانت تفقه و فقيهان

تفقه و فقاهت دراسلام از جايگاهى بلند برخورداراست . قرآن در حدود بيست مرتبه اين واژه را به كار برده است و در آن آيات , مردم را به تفقه , تحريص و آنانى را كه درافاق وانفس , حوادث و پديدها, تفقه نمى كنند, توبيخ مى كند.

در متون روايى و گفتار معصومان نيز, فقه و تفقه از پايگاهى والا برخورداراست . فقيهان در بينش تشيع مكانتى عظيم دارند:

رحلت فقيه متعهد, خلاى را پيش مى آورد كه جبران آن ناممكن است :

اذا مات المومن الفقيه ثلم فى الاسلام ثلمه لايسدها شى ء . 2

هنگامى كه فقيه وظيفه بان ازاين عالم ماده رخ برگيرد و يتيمان امت اسلامى را بى راهبر كند, فرشتگان آسمان , نوحه گرند زيرا چنين فقيهى دژاستواراسلام و پدر مهربان مسلمانان است .

او, چونان حصار شهر, حريم اسلام را پاس مى دارد و توطئه هاى دشمنان را عليه خودشان , بر گرداند. چون شمع مى سوزد تا راهيان كوى وصال ره نمايد و عاشقان كوى حقيقت را به وصال يار برساند.

صادق آل محمد(ص ), آن احياگر معارف اسلامى و بنيادگزار علوم و حوزه هاى دينى , فرمود:

لودث اصحابى ضربت رووسهم بالسياط حتى يتفقهوا فى الدين . 3

دوست دارم با تازيانه بر سريارانم بزنم تا در دين خويش فقيه گردند.

امام كاظم ( ع ) مكانت تفقه را چنين مى نمايد:

تفقهوا فى دين الله فان الفقه مفتاح البصيره و تمام النعمه , و السبب الى المنازل الرفيعه , والرتب الجليله , فى الدين والدنيا و فضل الفقيه على العابد كفضل الشمس على الكواكب و من لم يتفقه فى دينه لم يرض الله له عملا . 4

در دين خدا فقيه شويد, چه فقه كليد بصيرت , همه نعمت , عامل رسيدن به مقامهاى بلند درجات والا در دنيا و آخرت است . برترى فقيه بر عابد, چونان برترى خورشيد بر ستارگان است . كسى كه در دين خود فقيه نشود,اعمال او مورد پسند خدا نخواهد بود.

در باب تفقه و منزلت فقيه و ويژگيهاى فقيهان , گفته هاى بسيارى از معصومان ( ع ) رسيده است , ولى تصويرى روشن و صريح از معنى و حقيقت آن , ارائه نشده است . همين امر باعث برداشتهاى گوناگون عالمان دين از فقه و فقاهت , شده است , به گونه اى كه فقيهان و حديث شناسان بزرگ , در معناى فقه , به اختلاف نظر گرفتار آمده اند.

معانى فقه و تفقه

با تتبع و جستجو در گفته هاى مفسران , محدثان و مجتهدان به چهار تفسيراز تفقه و فقه , بر مى خوريم .

1.اجتهاد و دانش احكام

فقه و تفقه در عرف عمومى و حوزه هاى علوم دينى , به دانش احكام گفته مى شود. متخصص در استنباطاحكام دين از متون و منابع معتبر را[ فقيه] گويند. بر همين اساس , مكانت وارزشهايى را كه در منابع دينى براى فقيه و تفقه , گفته شده از آن مجتهدان مى شمارند.

اين تفسيراز فقه , نخست از جانب مجتهدان , مطرح شد و در كتب احكام , رواج يافت و رفته رفته عنوان غالب براى دانش احكام گرديد. عالمان دينى , نخست به معناى عام و حقيقى فقه و تفقه , توجه داشتند, ولى چون كشف واستخراج احكام موضوعهاى نو پيدااز متون دينى , نياز به تفقه داشت , براجتهاد, عنوان تفقه نهادند و محصول اين تفقه فقه نام گرفت .

مجتهدان در دوره هاى بعد, كتابهاى استدلالى خويش را در حرام و حلال , به عنوان فقه مزين كردند و معناى اصطلاحى را به جاى معناى حقيقى گرفتند.اين خلط معناى اصطلاحى با معناى اصلى ,از حوزه مجتهدان , فراتر رفت و به كتابهاى مفسران و محدثان نيز راه يافت , در نتيجه آنان نيز در نوشته هاى خويش , فقه و تفقه را در قرآن و حديث , به دانش احكام , تفسير كردنداز باب نمونه :

مولف كشف الاسرار, ذيل واژه تفقه در آيه انذار, مى نويسد:

بدان كه فقه , معرفت احكام دين است , بخشيده است بر دو قسم : فرض عين و فرض كفايه :

اما فرض عين : علم طهارت و نماز و روزه است كه بر هر مكلف واجب است شناختن و آموختن آن ...

اما فرض الكفايه : هوان يتعلم حتى يبلغ درجه الاجتهاد و رتبه الفتيا... روى ابن عباس قال : قال رسول الله (ص) :

من يردالله به خيرا يفقهه فى الدين . 5

در تفسير روح البيان نيز, تفقه در آيه انذار به علم احكام تفسير شده است :

يتفقهوا فى الدين، ليتكلفواالفقاهه فى الدين و يتجثموا مشاق تحصيلهما والفقه معرفه احكام الدين . 6

تا مسئووليت سنگين فقاهت در دين را بر عهده گرفته و رنج تحصيل آن را پذيرا گردند. فقه , شناخت احكام دين است .

حديث شناس بزرگ , مرحوم شيخ فخرالدين طريحى , در ذيل معناى فقه به نقل از برخى علماء, مى نويسد:

[در روايات , به تفقه در دين , بسيار توصيه شده است . مراداز تفقه در دين , همان طورى كه بعضى شارحان حديث گفته اند: مجموعه افعال و كارهائى است كه خداوند متعال , برانسان واجب كرده است مثل : وضو, غسل , نماز, روزه , حج , زكوه , جهاد,امر به معروف و نهى از منكر كه يادگيرى آنها بر تمام مردم واجب است]... 7

بر يادگيرى حلال و حرام الهى در قرآن و روايات توصيه هاى فراوانى شده است چه آن كس كه فرايض خويش را نشناسد و حريم محرمات را نداند, در عرصه زندگى دينى خويش به خطا خواهد رفت .

شايداهميت اين مهم , به انضمام معناى اصطلاحى رايج در زبان مجتهدان , عامل گرايش و گزينش اين معنى براى تفقه از سوى اين برزگان شده است وگرنه ما دليلى براى حمل تفقه به علم احكام , نيافته ايم . فقط در برخى روايات , لفظ تفقه بر حلال و حرام اضافه شده است .

امام صادق ( ع ) در تحريص پيروان خويش بر شناخت حلال و حرام مى فرمايد:

ليت السياط على رووس اصحابى حتى يتفقهوافى الحلال والحرام . 8

كاش بر سراصحابم تازيانه باشد تا حلال و حرام را دقيق بشناسند.

بى شك , هر عبارت حديث فوق , تعيين كننده معناى [ تفقه] نيست , بلكه واژه[ تفقه] , با معناى حقيقى خويش بر حلال و حرام , كه بخشى از دين است , تعلق گرفته است . وجوداين تعلق , دليل بر حمل و حصر تفقه در دين , به شناخت حلال و حرام , نمى گردد زيرا در زمان نزول آيات قرآن و صدوراحاديث , علم به احكام دانشى مستقل نبوده و عالمان احكام , صنفى جدااز دين شناسان نبوده اند.

خلاصه : تفسير تفقه به استنباط واحكام , در عرف مجتهدان , يك اصطلاح نو پيدااست . روا نيست مواردى را كه در متون دينى , به اين واژه , به صورت مطلق يا با قيد[ تفقه در دين] آمده است به دانش احكام , حمل كرده و فقه را عنوان براى مجموعه احكام حلال و حرام , شمرد.

2. علوم قلبيه

علوم قلبى برخاسته از تهذيب نفس و پالايش جان است . طالب اين علوم , نياز به حافظه قوى و نيزهوشى ندارد. همتى بلند و عزمى استوار, بايد كه با نفس اماره جهاد كرد و با رفع حجب , دل را آيينه تجليات حقايق كرد.

برخى عالمان دين و مفسران بزرگوار, فقه و تفقه را به علوم معنوى و معلومات قلبى , تفسير كرده اند:

والتفقه فى الدين هو من علوم القلب , لامن علوم الكسب اذ ليس كل من يكسب العلم يتفقه كما قال :[ وجعلنا فى قلوبهم اكنه ان يفقهوه] الاكنه هى الغشاواه الطبيعيه والحجب النفسانيه . 9

تفقه در دين در شمار علوم باطنى و قلبى است , نه علوم اكتسابى , زيرا در فرهنگ قرآن , بر رتحصيل علوم كسبى[ تفقه] گفته نمى شود.

همانطور كه خداوند فرموده است :

[بر قلبهايشان پرده اى افكنديم كه مانع[ تفقه] آنهاست].

اكنه : پرده هاى بعد مادى و حجابهاى نفسانى است .

جمله مورداستناذ, در گفته فوق كه در سه آيه از قرآن آمده است , به هيچ روى ,انحصار[ تفقه و فقه] را به علوم قلبى نمى رساند. در سوره انعام , سخن از كافرانى است كه آيات را مى شنوند, ولى حقايق و معانى آنها را نوش نكرده و راه سعادت را نمى پويند:

و منهم من يستمع اليك و جعلنا على قلوبهم اكنه ان يفقهوه و فى آذانهم و قرالله 10

ر سوره اسراء نيز, سخن از قرائت قرآن توسط پيامبر وايمان نياوردن كافران است :

واذا قرات القرآن جعلنا بينك و بين الذين لايومنون بالاخره وجعلنا على قلوبهم اكنه ان يفقهوه و فى آذانهم و قرا . 11

در سوره كهف نيز, گفتگواز تذكار آيات الهى توسط پيامبر گرامى و ارعاض كفار و هدايت نشدن آنهاست :

و من اظلم ممن ذكر بايات فاعرض عنها و نسى ما قدمت يداه انا جعلنا فى قلوبهم اكنه ان يفقهوه و فى آذانهم و قرا وان تدعهم الى الهدى فلن يهتدوااذاابدا . 12

ديگر آن كه در آيات فوق , چون سخن ازايمان و هدايت است و جايگاه ايمان قلب انسان است , مانع تفقه حجابهاى نفسانى و وابستگيهاى مادى به شمار آماده است . بى شك ,اين مطلب دليل انحصار[ فقه و تفقه] به علوم قلبى نمى گردد و مانع از كاربرداين واژه در علومى چون : علم احكام و فهم حلال و حرام نمى شود .

3. خصايص والاى اخلاقى وانسانى

حديث شناسان ژرف انديش شيعه , با توجه به موارد كار برد فقه و تصويرهايى كه از حقيقت آن در گفتار معصومان , نموده شده است , فقه را به خصايص والاى انسانى واخلاقى الهى , تفسير كرده و دراين نوشته اند:

واطلق الفقيه غالباالاخبار على العالم بعيوب النفس و آفاتها التارك للدنيا,الزاهد فيها,الراغب الى ما عنده تعالى من نعيمه و قربه و وصاله . 13

فقيه در بيشتر روايات بر عالمى گفته مى شود كه : آفات و بيماريهاى نفس را شناخته و بر زخارف دنيا پشت كرده و ناچيزى ن را يافته است . آنان شيفته نعمتهاى پايدار حق و عاشق و قرب و وصال اويند.

آلوسى در تفسير روح المعانى , به نقل از حسن بصرى در معناى فقه مى نويسد:

[فرقد سنجى از بصرى سئوالى كرد.

او پاسخ داد.

فرقد گفت : فقها بااين نظريه شما مخالفند.

حسن گفت : مادرت به عزايت توجه كند! تو فقيه پيدا كن . همانا فقيه كسى است كه وارسته از حطام دنيا و بسته به آخرت و بصير در دين باشد, از آبرو ريزى مردم خود را نگه دارد, نسبت به اموال و ثروت آنان , عفت ورزد و خيرخواه مردم باشد]. 14

اين معنى گويااز گفته امام باقر( ع )الهام گرفته شده است :

[مردى ازامام محمد باقر پرسشى كرد.

حضرت پاسخ داد.

او به حضرت عرض كرد: فقها چنين نمى گويند.

امام باقر( ع ) فرمود:

اى واى برتو. آيا تو فقيهى ديده اى ؟ فقيه راستين كسى است كه نسبت به دنيا زهد ورزد و به نعمتهاى آخرت , عشق ورزد].

روايات بسيارى گواه اين مدعاست ,از جمله :

لايفقه العبد كل الفقه حتى يشقت الناس فى ذات الله و حتى لايكون احداامضت من نفسه. 16

انسان حقيقت فقه را نمى يابد, تااين كه خشم خلق را در راه خدا تحمل كند. چنان باشد كه دشمنى را منفورتراز هواهاى نفسانى خويش , نداند.

من علامات الفقه ,الحلم والعلم والصمت. 17

از نشانه هاى فقه , بردبارى , دانايى و سكوت بجاست .

4. درك حقيقت و بصيره در دين

برخى ديگراز بزرگان , با توجه به معنايى كه در فرهنگ لغات از فقه , عرضه شده است , فقه رااخص از علم دانسته و تفقه در دين را شناخت و دريافت زواياى پنهان يك امر و دست يابى به حقيقت امور, دانسته اند.

مفسر, كلامى و فقيه بزرگوار شيعه , شيخ الطائفه ابى جعفر محمد بن حسن طوسى , مى نويسد:

والفقه فهم موجبات المعنى ,المضمنه بها من غير تصريح بالدلاله عليه وصار بالعرف مختصا بمعرفه الحلال والحرام . 18

فقه , درك پيام و جهت مطلب است , آن جنبه هايى كه معنى به طور ضمنى , بدانهااشاره دارد, ولى تصريح به آن مطالب و مضامين نشده است ,اما در عرف مجتهدان , به شناخت حلال و حرام تفسير شده است .

حكيم ترمذى كه از مجتهدان بزرگ و مورداعتماداهل سنت است , مى نويسد:

الفقه بالشيى هو معرفه والوصول الى اعماقها فمن لايعرف من الامورالا ظواهرها, لايسمى فقيها . 19

فقه به چيزى , شناخت باطن آن و رسيدن به ژرفاى آن است آن كس كه فقط ظواهرامور را مى شناسد, فقيه , نيست .

اين معنى ,افزون بر تاييد لغت شناسان و فرهنگ نويسان بزرگ , با مضمون شمارى چنداز روايات نيز, هماهنگ است .

در چندين حديث , تفقه و فقيه را كسى مى داند كه لحن , آهنگ و سمت و سوى كلام شارع را نيك بشناسد و نصوص متعارض را تاويل و تفسيرى در خور نمايد:

20. انا والله لانعدالرجل من شيعتنا فقيها حتى يلحن له فيعرف اللحن .

لايكون الرجل منكم فقيها حتى يعرف معاريض كلامنا وان الكلمه من كلامنا لتصرف على سبعين وجها . 21

فردى از شما فقيه نمى باشد, مگر كه گفته هاى معارض ما را نيك تاويل كند, گاه مى شود كه سخنى از ما هفتاد معنى , پيدا مى كند.

بر هر يك از معانى چهارگانه , مويدات و گواهانى ازاحاديث و قرآن وجود دارد و هر كدام ازاين معانى , ى بعد معناى واژه فقه را نشان داده واز زاويه خاصى به فقه نگاه كرده است .

بااستقصا و تدبر در موارد كاربرداين واژه در متون دينى , سه معناى كلى , به دست مى آيد.

1.از مقوله علم و تعقل , منتهى با معناى دقيقتر و محدودتراز علم .

2.از مقوله صفات اخلاقى و خصائل معنوى .از سنخ رفتار واعمال نيكو.اين گروه , فقيه واقعى را چنين تصوير مى كنند:

الفقيه كل الفقيه من لم يقنط الناس من رحمه الله , ولم يويسهم من روح الله و لم يومنهم من مكرالله . 22

فقيه حقيقى كسى است كه مردم رااز رحمت خدا توميد نسازد واز تفضلات او مايوسشان نكند واز مكرالهى ايمانشان نگرداند.

بى شك , فقه را عنوان بخشى از دين شمردن و تفقه را معادل اجتهاد مصطلح قرار دادن , مطلبى است كه نه از قرآن براو تاييدى است و نه گفتارامامان ( ع ), گواه صحت آن ,اطلاق تفقه براجتهاد, شايد بدان جهت باشد كه مجتهد به استخراج احكامى مى پردازد كه آسان ياب نيست و دستيابى به آن احكام بصيرتى ويژه مى طلبد. معناى ماده فقه در لغت , پى بردن به معانى پنهان و دشوارياب است .اگر بر دين حمل شود, منظور بصيرت در دين , شناخت ملاكها, مناطها و محاسن آن است واگر براشياء گفته شود, درك غايت , خاصيت و منافع آن براى انسان است .

ولى معناى فقيه در فرهنگ اسلامى جامعتراز معناى لغوى آن است . علامه محقق , شيخ بهائى , قدس سره , كاربرد واژه فقه را در مجموعه منابع اسلامى بررسى كرده و معنايى درخور همه اين موارد عرضه داشته است .

وى , در ذيل تفسير حديث :

من حفظ على امتى اربعين حديثا ... مى نويسد:

منظوراز فقه دراين روايت[ فهميدن] نيست , چه اين معنى متناسب با آهنگ حديث نيست و نيز, به معناى علم به احكام هم نيست , چون اين معناى نو پيدايى براى فقه است , بلكه مراداز فقه درك حقيقت دين , فهم مذاق شارع و بصيرت در حقايق دين است , فقه , معمولا در روايات به اين معنى است . و فقيه عالمى است برخوردارازاين گونه بصيرت به همين معنى پيامبر گرامى اشاره دارد : عبد, فقيه كامل و توانا نگردد تا اين كه در راه جلب خوشنودى حق , خشم خلق را بر خويش بخرد و قرآن را با وجوه گوناگون و بسياراو بفهمد و ببيند. چون به نفس خويش روى آرد,او را مبغوض ترين چيز نزد خود ببيند

اين بصيرت دو گونه است :

موهبتى چنان كه در دعاى رسول گرامى براى امام على ( ع ), هنگام هجرت امام به يمن , آمده است[ بار خدايااو را فقيه در دين خود كن] . يا اكتسابى است چونان كه مولى الموحدين اميرالمومنين ( ع ), در وصيت خود به فرزندش ,امام حسن مجتبى ,اشاره دارد: پسرم , فقيه در دين شو]. 23

عارف , محدث و فقيه بزرگوار, فيض كاشانى ,افزون بر تفسير تفقه به بصيرت , دايره تفقه در دين را همه علوم عقلى و نقلى , باطنى و ظاهرى مى داند:

والتفقه فى الدين عباره عن تحصيل البصيره فى المسائل الدينيه علميه كانت او عمليه , باطنيه او ظاهريه , متعلقه بالعباده او المعاملات فرضا معرفتها والعمل بهااو سنه اوادبا . 24

تفقه در دين , تحصيل بصيرت در مسائل دينى است :

مسائل علمى و عملى , معارف باطنى , و ظاهرى ,احكام مربوط به عبادات و معاملات ,اعم از آنهائى كه شناخت آنها واجب است يا مستحب , يا مربوط به آداب يك مسلمان است .

در قرآن نيز, كه بيست مرتبه اين واژه با صيغه هاى گوناگون آمده است , بر نوع خاصى از فهم و تعمق در علوم و تدبر در آيات الهى , دلالت مى كند.از كفار, چون درك سطحى ازامور و هستى داشتند, سلب و نفى فقه شده است . تنها در يك مورد, آن هم نيايش حضرت موسى ( ع ), بر قول حمل شده است: [ واحلل عقده من لسانى يفقهوا قولى] 25 .

كه با معناى حقيقى آن هماهنگ است , زيرا فصاحت مبلغ دينى و واعظ منذر, بستگى به درك عميق پيام و گفته خود دارد, تا خود به زواياى مصالح و منافع پيام , نرسد,ازابلاغ صحيح آن به ديگران , ناتوان خواهد بود.

خلاصه , فقه در جغرافياى انديشه اسلامى , بويژه گفتار معصومان , درك روح و حقيقت دين , شناخت مذاق شارع واتصال جان با حقايق تكوين و تشريع است . و فقيه كسى است كه رفتار, گفتار و زندگى او تبلور عينى وحى وارزشهاى الهى باشد.

پيامد معانى چهارگونه

در زبان قرآن و سنت , فقه را جايگاهى بلند و منزلتى والاست فقيه در بينش دينى , مرزبان اسلام , خليفه رسول الله , وارث علم دين ,امين خدا و رسول اوست . سرپرستى و ولايت خلق و ... در غيبت معصوم ( ع ), بر عهده فقيه است .

دراين راستا چگونگى تفسير و تعريف فقه , پيامدهاى گوناگون در دو بعد: نظر و عمل مسلمانان خواهد داشت . برخى از آن پيامدها به گونه اى گذرا, چنين است .

1. در عرصه نظرى و سيستم تعليمى اسلام ,اگر فقه به علم احكام و شناخت مسائل عملى فرعى تفسير شود, آنچه در حوزه هاى علوم دينى ,ارج و بها مى يابد, آگاهى به مسائل احكام است . رتبه ها بر آن اساس داده مى شود, توجه دانشجوى علوم دينى به آن سمت معطوف مى گردد, حتى صرف وجوهات شرعى , كه فلسفه وجودى آنها حفظ عملى و عينى كليت اسلام است , به حفظ ذهنى و تصورى منحصر مى شود. طالب علم خوش حافظه اى كه متون فقهى واصولى را حفظ كرده است و نقال اين متون است بر آن كسى كه تفسير قرآن مى داند و روح مكتب را يافته است , برترى مى يابد. طالب علم قاعدى كه ذهنش راانباراصطلاحات كرده است , بر مجاهد نستوهى كه حقيقت دين را, با عمل خود,ابلاغ مى كند, مقدم داشته مى شود صرف وجوهات در راه فهم قرآن , درك تاريخ اسلام , شناخت امامان و پيامبران ( ع ) و تبيين اخلاق و ارزشهاى دينى , ناروا مى گردد و بذل آن در يادگيرى و غور در مسائلى چون ... روا و بايسته است.

براين اساس , در حوزه هاى علوم دينى , در زمينه احكام فرعى عملى و دقتهاى اصولى كتابها و نوشته ها, بيش از حد فزون مى گردد واين بعداز علوم اسلامى فربه , مى شود ولى مسائلى چونان : فلسفه سياسى اسملا, نظامها و مقررات اجتماعى آن , ديدگاههاى اسلامى در زمينه هستى ,انسان , تاريخ و تمدن اسلامى , نحيف و فراموش مى گردد.

برخى منشا نحيف شدن علوم اجتماعى و سياسى اسلام را, جدايى حوزه ها ازاداره امور جامعه و نبودن زمينه از طرف حاكمان وقت براى اجراى ابعاد سياسى واجتماعى اسلام دانسته اند و علت را دراين حركت اجتماعى مى جويند, ولى شايد بتوان گفت علت العلل همه اين خسارتها در تفسير اشتباهى است كه در متون دينى از عالم دين , بويژه فقيه پيش آمده است . اين تفسير غلط حوزه عمل و مسؤوليت عالمان دين رااز مرزبانى تماميت اسلام و رهبرى جهان اسلام به پاسدارى نظرى ازاحكام اسلام و عمل در بخش فردى اين احكام منحصر نمود واين انحصار عامل كنار رفتن عالمان از صحنه هاى اجتماعى و سياسى شد. بااستمراراين كناره گيرى , نه تنهاابعاد سياسى اجتماعى و مسؤوليت بانى جهانى متوليان دين فراموش شد كه در قلمرواحكام فرعى ذهن طالبان علم و عالمان دين ,از عينيتها فاصله گرفت , حالت كاربردى و قدرت حل مشكلات اجتماعى و تطبيق يافته هاى دينى را با عينيتهاى اجتماعى از دست داد .

2. در عرصه نظام بندى و تبيين واستقرار تشكيلات اجتماعى اسلام , چگونگى تعريف فقه , نيز سرنوشت سازاست .

نظام سياسى اسلام در عصر غيبت , مبتنى بر ولايت فقيه است . همه مقررات و نهادها مشروعيت خود رااز ولايت فقيه مى گيرند.

تفسير فقه به داناى احكام عمل فرعى , رهبرى جامعه اسلامى را سمت و سوى خاصى مى بخشد. بااين تفسير,اگر كسى بر آيات الاحكام قرآن واقف باشد و ديدگاه اصوليان و فقيهان را بتواند نقض وابرام كند, قائد جامعه اسلامى است . خاستگاه ولايت دراين تفسير دانستن احكام است .

آيا با صرفت توانايى استخراج احكام اسلامى از متون اسلامى , بدون آگاهى ازابعاد ديگراسلام , فرجامى سعادتبخش را براى امت اسلامى درپى دارد؟

يااينكه رهبر جامعه اسلامى ,افزون بر تقواى بالاى دينى , بصيرت كامل و ژرفى بايداز دين داشته باشد, روح اسلام را خوب يافته باشد, مذاق شارع را نوش كرده باشد و با آگاهى از سيرت امامان معصوم و عبوراز عبرتهاى تاريخ , كشتى امت اسلامى رااز هجومها وانحرافها نگهدارد:

ان من صرحت له العبر عما بين يديه من المثلات حجزته التقوى عن تقحم الشبهات. 26

چقدر تفاوت است بين اين كه عارف به دين و آگاه به زمان قائد جامعه باشد يا عالم به احكام !

ياد كردنى است علم به احكام , جزئى از عرفان دين است زيرا عارف به دين , تمام دين را در همه ابعاد شناخته و بر هر محط و سمت و سوى همه دانشهاى نظرى و عملى آن واقف داناست و چنين شخصيتى است كه مى تواند زمان جامعه اسلامى را به دست بگيرد وامت اسلام را دراين قرن تاريك هدايت كند

كوتاه سخن : تصوير و تعريف درست و نادرست از واژگان در فرهنگ اسلامى چون فقه و ... ساختار فلسفه سياسى اسلام را تعيين مى كند و سبك آموزشى و نظام ارزشگذارى جامعه را جهت مى بخشد و در چگونگى وظيفه بانى و مسئووليت شناسى متوليان دين و بينش و گرايش طالبان علم تاثير مى گذارد و سرنوشت يك امت بزرگ را جهت مى بخشد.

اين است كه طالبان علم هوشمند و وظيفه شناس , بايسته است , بااعانت از روح اسلام واستعانت از تقواى الهى , به فرهنگ و علوم حوزه ها, نگاهى دوباره بيفكنند واحكام و حقايق ناب اسلام رااز ديدگاهها و نظرياتى كه برخاسته از سنتهاى قومى و تحميل شرايط محيطى بوده است , جدا كنند و با نمودن روح منور قرآن و محاسن كلام امامان , طالبان علم رااز حيرت برهانند و با تبيين و تبليغ صحيح و روشن اسلام , نسل سرگردان امروز را, ره نمايند.


پاورقى ها:

1. نهج البلاغه , خطبه 108, ترجمه دكتر شهيدى .
2. الاصول من الكافى , چاپ دارالنعارف بيروت , ج 1.38.
3. معالم الدين فى الاصول , چاپ معارف اسلامى .21.
4. الحياه ج 2.224, تحف العقول , .302.
5. كشف الاسرار وعده الابرار, ج 11.237.
6. روح البيان , داراحياءالتراث العربى , ج 3.535.
7. مجمع البحرين ,المكتبه المرتضويه , ج 6.355.
8. مجمع البحرين ,المكتبه المرتضويه , ج 6.355.
9. تفسير القرآن الكريم , محى الدين عربى , ج 1.514.
10. سوره انعام , آيه 25.
11. سوره اسراء, آيه 46.
12. سوره كهف , آيه 93.
13. بحارالانوار, ج 2.15.
14. روح المعانى فى تفسيرالقرآن العظيم والسبع المثانى , ج 11.49.
15. الاصول من الكافى , ج 1.70.
16. ميزان الحكمه , ج 7.533.
17. همان .
18. التبيان فى تفسيرالقرآن , ج 5.322.
19. تفسيرالمنار, ج 9.421.
20. بحارالانوار, چاپم وسسه الوفا, بيروت , ج 2.208.
21. همان مدرك , 184.
22. نهج البلاغه , حكمت 90.
23. اربعين , 12.
24. الحق المبين , 21.
25. سوره طه , آيه 28.
26. نهج البلاغه , خطبه 16.

حوزه 42







نگاهى ديگر به مباحث اجتهاد (2)

جهاد واجتهاد يكى از خصيصه هاى بنيادى و بارز مذهب شيعه است .

اجتهاد در فهم عميق اسلام ناب از قرآن و سنت , جهاد براى حاكميت و بسط معارف و قوانين اسلامى بر جهان .

اجتهاد دريافتن پاسخ براى پرسشهاى نو و هدايت ابناى بشر بر سرچشمه معارف اسلامى و تكامل بخش قرآن , با نگاه آل رسول[ ص] و جهاد در راستاى حاكم كردن موازين الهى بر جوامع انسانى و برپايى جامعه اى براساس قسط وارزشهاى اسلام ناب محمدى .

اين تلاش علمى و عملى بر تارك تاريخ , خط سرخى است كه از خونرنگ شدن محراب كوفه آغاز شد و خون منادى حق و عدالت و باب مدينه علم رسول را با روح عبوديت و نظام عبادى دين آميخت و در صحراى طف با تمام جلوه ها وابعاد خود به نمايش گذاشت و مكتب جهاد واجتهاد و طريقه شهود و شهادت را فرا راه بشر نهاد.

حاصل اين حركت توفنده والهى از طرفى به حفظاصالتها در جوامع بشرى و پاسدارى از روح حماسه و حق جوئى در مسلمانان , بويژه شيعيان انجاميد واز سويى ديگر, دست آورده هاى معرفتى گرانمايه اى را به انسان ارزانى داشت .

فتح باب اجتهاد, كه همان عرضه آيين زندگى براى فرد و مجتمع در هر عصر و عرصه اى است , عامل پيدايى ابواب و مسائلى نو در بستراجتهاد شد و دراين زمينه ذخاير گرانمايه و پربهايى از معارف در فقه واصول پديد آمد.

امروز, كه جوامع بشرى رشدى شتابنده خود گرفته و هر روز در گستره وسيعى در دو مقوله : نظرى و عملى , نيازها و نظرها عرضه مى گردد, نگرشى ديگر بر[ اجتهاد] زاويه پاسخ گويى به مسائل نو و عرضه نظامى متناسب با فطرت بشر و جامعه اى براساس ارزشهاى الهى ضرور مى نمايد. عرضه نشدن آيين زندگى دين , همگون با مقتضيات زمان انزواى قطعى دين رااز صحنه جهانى علمى كه درد دين دارند, دراين روزگار, به دوراز هر نوع گرايشى , همه امكانات خود و حوزه هاى علوم دينى را بسيج كنند. نخست نظامنامه اى براى حل مشكلات اجتماعى و فكرى بشرامروز عرضه نمايند, سپس به تبيين پاگيرى و چگونگى استقرار سيستمهاى اجتماعى براساس ارزشهاى اسلامى بپردازند.

جوامع در حال حركتند. نيازها راه حل مى جويند.اگر حوزويان راه حل ندهند, به گونه مرئى و نامرئى , خودآگاه و ناخودآگاه , جمهورى اسلامى به جانب پاسخها و راه حلهاى ديگر, روى خواهد آورد.ازاين هنگام , دست آوردهايى كه به قيمت هزاران فدايى و خون دل و نستوهيدن صدها عالم پاك , به دست آمده است , به فراموشى سپره خواهد شد و ارزشهاى اسلامى وانقلابى , در مسلخ حل مشكلات و باسازى جامعه , ذبح خواهند شد. بى شك درانجام اين مهم و رسيدن به آن فرجام راهى دراز بايد پيمود و عرصه هاى بسيارى را شناخت وارزيابى كرد. نخست بايد [سيستم اجتهاد] در حوزه هاى علوم دينى شناسايى و دقيقا كالبد شكافى شود. يك يك عناصر دخيل دراستنباط احكام را, بايداز زاويه پاسخ گويى به مسائل و نو و كارآيى در حل مشكلات ارزيابى كرد. موانع راه , چه در متون آموزشى , يا سبك آموزشى , يا مقدار علوم مورد آموزش شناساندن قوت و ضعف , نقص و كمال و منطق استنباط واجتهاد را يافت و با بهره ورى از سيره بزرگان خود, چونان : شيخين , قديمين , شهيدين , محققين , علامه حلى , مرحوم شيخ انصارى ,امام خمينى و ديگر بزرگان , طرحى نو درافكند.

ما دراين راستا, به قدر توان , محورهاى زير را دراين باب پى مى گيريم .اميد آن كه اساتيد مسؤوليت شناس , طلاب فاضل دردمند, دانشگاهيان اسلام آشنا, با نقدها, پيشنهادها وارشادهاى خود يارمان نمايند.

اين محورها جديد نيستند, بلكه همان مباحث معهودند كه از نگاهى جديد, بررسى مى گردند:

1. مبادى اجتهاد.

2. علوم مورد نياز مجتهد.

3. منابع اجتهاد.

4. عوامل موثر دراجتهاد.

5. سبكهاى استنباط

مبادى اجتهاد

پا نهادن به عرضه هر دانشى , آگاهيها و بينشهاى آغازينى مى طلبد. اين بينشها و شناختها طالب علم را با خاستگاه , سير تاريخى و تطور علم , پايگاه و روابط آن با ديگر دانشهاى بشرى , مكانت و نقش آن در حيات بشر, كاربرد و چگونگى بهره ورى از آن آشنا مى كند.

دراين راستا, در بخش مبادى اجتهاد, مباحثى چون : سيرتاريخى واژه اجتهاد, مكانت و پايگاه اجتهاد, فلسفه و جودى و حقيقت اجتهاد, خاستگاه و تطور تاريخى و.. عرضه مى گردد.

شناخت اين مباحث , ما را بر فهم كارآيى عناصراجتهاد, جداسازى ابعادانعطاف پذيرازاصول تغيير ناپذير و تكميل كاستيها توانا مى سازد و زمينه را براى تكامل دستگاه استنباط در جهت برقرارى جامعه و نظامى براساس قوانين اسلام وارزشهاى الهى , فراهم مى كند.

سيرتاريخى واژه اجتهاد

دراين مقال ,از چگونگى شكل گيرى اجتهاد و تكامل متد و پيچيدگى مباحث , بحثى به ميان نخواهد آمد (در بحث حقيقت واجتهاد به آن خواهيم پرداخت ) همچنين مبحث علل و عوامل بستر تطور مسائل وادوار آن , به خاطر گستردگى دامنه بحث , دراين جا مطرح نخواهد شد.

دراين مقال , واژه اجتهاد را در متون و فرهنگ اسلامى و بار مفهومى آن را درادوار و مذاهب مختلف , مورد كندوكاو قرار مى دهيم .

محورهاى بحث :

1. واژه اجتهاد در لغت .

2. واژه اجتهاد در قرآن و سنت .

3.اجتهاد به معناى خاص : مرادف با قياس واستحسان ( اجتهاد منبع تشريع) .

4.اجتهاد به معناى راه و رسم استنباط احكام .

بى شك , درستى و نادرستى اين بار معانى در كاراين مقال نيست .

آنچه دراين مقال مطرح مى شود: علل ترك يك تعريف وانتخاب تعريف ديگراست كه به گونه اى گذرا به آن خواهيم پرداخت .

واژه اجتهاد در لغت

در فرايند معناى لغوى اجتهاد,از كهنترين كتاب لغت آغاز مى كنيم و با نگاهى به تفسيراين واژه ديگر كتابهاى لغت , معناى آن را, فراديد شما مى نهيم .

خليل بن احمد فراهيدى (متوفى 175) در كتاب[ العين] , مى نويسد:

الجهد بلوغك غايه الامرالذى لا تالوا عن الجهد فيه والجهد شيئى قليل يعيش به المقل على جهدالعيشن 1 .

جهد, به كار گرفتن تمام توان و تلاش براى دست يابى به هدف , و جهد چيزاندكى است كه كم خواه با آن به زحمت و رنج زندگى كند.

اسماعيل بن حماد جوهرى جوهرى (متوفى 393ه.ق) [الصحاح] مى نويسد:

الجهد والجهد:الطاقه و قرء: والذين لايجدون الا جهدهم. و [جهدهم] قال الفراء : الجهد بالضم الطاقه والجهد بالفتح من قولك : [اجهد جهدك فى هذاالامر] الى ابلغ غايتك و لايقال : [اجهد جهدك] والجهد: المشقه . يقال : [جهد دابته و اجهدها] اذا حمل عليها فى السير فوق طاقتها, وجهدالرجل فى كذااى جد فيه و بالغ ... والاجتهاد والتجاهد بذل الوسع والمجهود 2 .

جهد و جهد به معناى[ توان] است . كلمه [جهدهم] در آيه لايجدون الا جهدهم] با فتح و ضمه قرائت شده است . فراء گفته است : جهد به معناى طاقت و توان است و جهد در گفته تو : [اجهد جهدك] گفته نمى شود. معناى ديگر[ جهد] رنج و مشقت است . وقتى مركب را بيش از قدرت و نيرويش بار كند, عرب گويد: [جهد دابته واجهدها] نيز وقتى كسى در كارى جدى و نستوه باشد. عرب گويد [جهد الرجل فى كذا] ...اجتهاد و تجاهد به كارگيرى همه تلاش و توان است.

براين اساس اجتهاد و تجاهد, با وجود كاربردهاى گوناگون در موارد حسى و غيرحسى به معناى[ به كارگيرى همه توان و تلاش است] .

احمد بن فارس بن زكريا متوفى 395 در معجم مقاييس اللغه , معناى اصلى ماده[ جهد] را رنج و مشقت گرفته و معانى ديگر را پيدا شده از مناسبت بااين ريشه شمرده است . و دراين زمينه مى نويسد:

[ الجيم والهاء والدال ,اصله المشقه ثم يحمل عليه ما يقاربه] . 3 .

ولى مولف كتاب[ المصباح المنير] وسع وطاقه رااصل در معناى[ جهد] دانسته است واين كه جهد (با ضمه ) به معناى طاقه و جهد (با فتحه ) به معناى مشقت باشد, به عنوان گفته اى ضعيف نقل كرده است .او در همان كتاب ,[ نهايه و غايه] رااز معانى اختصاصى[ جهد] (با فتحه ) دانسته و براين اساس اجتهاد را چنين معنى كرده است : واجتهد فى الامر: بذل وسعه و طاقته فى طلبه ليبلغ مجهوده و يصل الى نهايته . 4

راغب اصفهانى در مفردات , [جهد] (با فتحه ) را به معناى مشقت و[ جهد] (با ضمه ) را به معناى وسع گرفته واجتهاد را به[ اخذالنفس ببذل الطاقه و تحمل المشقه] 5 معنا كرده است .

براين اساس گر چه دراصل معناى حقيقى[ جهد] و جهد اختلاف است , ولى در معناى[ واژه اجتهاد]اختلاف نظر چشم گيرى وجود ندارد زيرا مى توان گفت : به كارگيرى همه توان و تلاش در كارى كه دست يابى به آن سهل و آسان نمى باشد و رنج مشقت را براى رسيدن به مطلوب به همراه دارد,از مشتقات كلمه[ اجتهاد]است .

سعدالدين تقتازانى دراين زمينه مى نويسد:

[ الاجتهاد فى اللغه تحمل الجهد و هوالمشقه فى الامر. يقال :اجتهد فى حمل حجرالبزاره و لايقال اجتهد فى حمل النارنجه] . 6 .

كارى رااجتهاد گويند كه تحمل رنج و مشقت را به همراه داشته باشد زيرا عرب در حمل سنگ آسياب اين واژه را به كار مى برد, نه در حمل يك عدد نارنج .

شايد بتوان گفت : معناى اصلى واولى ماده جهد, به كارگيرى همه توان و نيرو و براى رسيدن مطلوبى است كه دست يابى به آن آسان نيست واين تلاش , تحمل رنج را به همراه دارد, واين معنى كه لازمه معناى اصلى اجتهاداست , بعدها در كتابهاى لغت , به عنوان يكى از معانى اجتهاد, محسوب شده است 7 .

واژه اجتهاد در قرآن و سنت

گر چه حقيقت اجتهاد يعنى , تلاش فكرى و نظرى دانايان به متون و منابع دينى براى فهم معارف ,احكام و مقررات اسلام ,از ويژگيهاى جدانا پذيرى اسلام است و با تعبيرهايى چون :[ شناخت حلال و حرام الهى] , [تفقه در دين] ,[ استنباط احكام] و... به آن توصيه شده است . ولى كلمه [ اجتهاد] به معناى منطق استنباط احكام , كه امروزاز آن منظور مى شود, سرگذشتى ويژه دارد.

اين كلمه در قرآن و سنت معصومين با حفظ همان معناى نمودها و مصاديق متعددى به خود گرفت كه به طور گذرا فراديدتان مى نهيم .

واژه اجتهاد در قرآن

در قرآن اين ماده با صيغه هاى : جهد, جهد, جهاد و مشتقات باب مفاعله آمده است . با صيغه جهد, فقط دراين مورد, به كار رفته است :

الذين يلمزون المطوعين من المومنين فى الصدقات , والذين لايجدون الا جهدهم , فيسخرون منهم , سخرالله منهم و لهم عذاب اليم 8 .

آن منافقاتى كه برانفاق مومنان مخلص , خرده مى گيرند و مومنان نادارى را كه تمام توان مالى خود را در راه خدا مى دهند با مسخره مى گيرند, خدا, آن منافقان رااستهزاء مى كند و عذابى دردناك در انتظار آنهااست .

[جهد] در آيه ياد شده به معناى[ طاقت] و نهايت توان است زيرااين گروه مومنان همان اندك مال خود را كه قوت زندگيشان بود براى رزمندگان , بدون شرم و آز از كمى آن , آوردند.

وجهد (با فتحه ) درقالب جمله:[ واقسموا بالله جهدايمانهم] در پنج جاى قرآن : (مائده .53,انعام .109, نمل .38, نور.53 و فاطر 43) آمده است .

زمخشرى در معناى جهد مى نويسد:

[جهد يمينه مستعار من جهد نفسه ,اذا بلغ اقصى وسعها و ذلك اذا بالغ فى اليمين و بلغ غايه شدتها وركادتها] 9 .

جهد يمين كنابه از به كار گيرى نهايت توان و كوشش و تلاش با شگردهاى مختلف بارى باوراندن و راستى سوگنداست .

ولى با صيغه جهاد و مشتقات باب مفاعله در حدود سى مرتبه در قرآن آمده است .

در همه اين موارد, منظور هر تلاشى و كوشش بى دريغى است كه همه توان و طاقت در آن براى رسيدن به مقصد به كار رود.

واژه اجتهاد در سخنان پيامبر[ص]

در گفتار پيامبر نيز,اين واژه , با حفظ همان معناى لغوى , در موضوعهاى مهمى كه در شريعت اسلامى براى فرد و جامعه حياتى است و كوشش هر چه بيشتر در آنها شايسته و بايسته است , به كار رفته است ,از جمله :

..صلوا على و اجتهدوا فى الدعاء 10 .

ارتباط پيوسته و مدام با خدا, جان مايه انسان مسلمان است . گسستن از معبود حقيقى و نداشتن ذكرى مدام و نيايش روزانه , غفلت را بر او حاكم مى كند و از خود بيگانگى را در پى مى آورد.ازاين روى , پيامبر دراين حديث و احاديث ديگر با واژه [اجتهد] صرف همه توان و تلاش را در دعا و نياش , به پيروانش توصيه مى كند

... اذا حكم الحاكم فاجتهد فاصاب فله اجران واذا حكم فاجتهد فله اجر . 11

عرض و آبروى مسلمان , در انديشه اسلامى , مقامى بلند دارد. شريعت اسلام براى حراست از آن , مقرات حقوقى واخلاقى ويژه قرار داده است .

قاضى و حاكم , چون از موضع قانون و دين با آبروى مسلمانان سروكار دارد و خطاى از ممكن است زندگى انسانهايى را به مخاطره اندازد, پيامبراسلام ,افراد عالمى را كه شرايط قضاوت را دارا هستند, به حل نزاع مسلمانان فرا مى خواند و آنان را در صورت به كارگيرى همه توان و تلاش خود در جهت تشخيص حق , ماجور مى داند.

اجتهدوا فكل ميسر لما خلق له 12 .

تمام توان و نيروى خود را در عرصه حيات به كارگيريد زيرا هر كس بدانچه ساختار آفرينش اوست , رسد.

دراينجا نيز, واژه اجتهاد, در به كارگيرى همه توان درانجام وظايف دينى كه فلسفه آفرينش انسان را تكشيل مى دهد,استعمال شده است .

3. واژه اجتهاد در كلام امامان (ع)

كاربرداين واژه در كلام خدواند وحى چونان پيامبر در به كارگيرى همه توان و قدرت در كارهاى مهم و دشواراست . كارهايى كه رسيدن به آنها رنج و نسوهى مى طلبد, مثل : شب زنده دارى , ترك گناه و كسب پارسايى . واضح است كه اين گونه اعمال , درگيرى با گرايشهاى حيوانى و نفسانى را به همراه دارد واز مصاديق جهاد اكبر در فرهنگ شيعه به شمار مى رود. روايات رسيده ازامامان شيعه دراين زمينه بسياراست كه ما چند نمونه ذكر مى كنيم :

امام صادق (ع) مى فرمايد:

اعلمواانه ليس بين الله و بين احد من خلقه ملك مقرب ولا نبى مرسل من دون ذلك من خلقه كلهم الا طاعتم له فاجتهدوا فى طاعه الله 13 .

بدانيد جزاطاعت خدا, هيچ آفريده اى : نه فرشته مقرب , نه پيامبر مرسل و نه غيرازاينان از مخلوقاتش , واسطه اى نمى باشد پس در فرمانبردارى او سختكوش باشيد.

على [ع] مى فرمايد:

انه ليس على الامام الا ما حمل من امر ربه :الا بلاغ فى الموعظه والاجتهاد فى النصحيه والاحياء للسنه واقامه الحدود على مستحقيها واصدارالسهمان على اهلها. 14

برامام نيست جز مسووليتهايى كه خدا بر عهده او نهاده است :

كوتاهى نكردن در موعظه , نستوهيدنن و كوشش بى امان در نصحيت , زنده كردن سنت , جارى ساختن حدود بر مستحقان , رساندن حقوق مالى مردم به آنان .

وجاهدوا فى طلب مالا عذر لكم فيس جهله فان لدين الله اركانا لا نتفع من جهلها شده اجتهاد فى ظاهر عبادته . 15 .

امام صادق (ع) فرمود:

تمام هم و كوشش خودتان را در دست يابى به آنچه ترك آن عذرى نداريد به كار گيريدزيرا دين خدا را اصول كافى و اركانى است كه با جهل به آنها سختكوشى انجام ظاهر عبادات نفعى نخواهد بخشيد.

همانگونه كه امام (ع) دراين روايت ,اجتهاد درانجام عبادات ظاهرى را با جهل به برخى اركان اسلامى بى بها مى خواند,اجتهاد بدون ورع و پارسايى نيز نزد خدا ارجى ندارد:

لا ينفع اجتهاد لاورع فيه 16 .

اجتهاد: منبع تشريع

واژه اجتهاد در مدرسه فقهى اهل سنت , معناى جديدى پيدا كرد.اصحاب رسول الله[ ص] و عالمان , در دوران نخست خلافت اسلامى , آن جا كه نص يا ظاهرى براى استنباط حكم الهى در دست نداشتند, به ارههاى ديگرى براى بد دست آوردن حكم شرعى پناه بردند. آنان دراين راستا,استنباط حكم از راه ارى شخصى حجت دانستند و با استناد به برخى از سخنان رسول خدا (ص) نام آن را [اجتهاد] نهادند.

اجتهاد در فقه اهل سنت , گاهى به عنوان منبع مستقل براى دست يابى به حكم شرعى , به شمار رفت و گاهى عنوان براى هر تلاش نظرى براى دست يابى به حكم شرعى , در صورت فقدان نص و ظاهر, قرار گرفت 17 .

اجتهاد بااين معنى , سرگذشتى ويژه دارد كه در بخش منابع اجتهاد به گونه اى گسترده آورده خواهد شد. دراين مقال به گونه اى گذرا و كوتاه به برخى از علل پيدايى اين معنى و پى آمدهاا و مخالفتهايى را كه با آن شده است ,اشاره مى كنيم :

1. علل پيدايش :

پس از پيامبر[ص] گرايش سياسى جديدى در مقابل امامت خادنان وحى و فلسفهه مبتنى بر وصايت , پديد آمد كه بعدها به نام مكتب سنت و خلافت , ناميده شد.

اين گرايش سياسى , كه زمام امور مسلمانان را پس از پيانبر به دست گرفت , در روند حركت خود, پى در تدوين فلسفه سياسى براى مشروعيت بخشيدن به نظام خلافت و تاسيس شيوه فقهى , براى استخراج احكام و مقررات اسلامى , بر آمد.

تئوريسينهاى نظام خلافت , با بهره ورى از مقبولات عامه استناد به سخنان مشايخ قوم از صحابه و غيرصحابه ,اصولى را دراين راستا, پس ريختند. تعارض اين اصول با سيره و سنت رسول[ ص] , كه مايه استناد اصحاب خالص پيامبر, عليه دستگاه خلافت بود, موجب آن شد كه نقل , تدوين واستناد به گفته هاى پيامبر[ص] جدااز كانال دستگاه خلافت , ممنوع گردد و با شعار:[ حسبنا كتاب الله] استناد صحابه به سخنان پيامبر[ص] بى اعتبار گردد.

اين خط مشى , گر چه در سالهاى نخست , در بعد سياسى , باعث استقرار نظام خلافت گرديد, ولى در عرصه استنباط احكام واستخراج مقررات و نظامات اسلامى , مشكلات بسيار جدى را فرا روى سردمداران خلافت نهاد و موجب فقدان منابع و متونى درانجام اين مهم شد.

طراحان نظام خلافت , دراين زمينه مكتب فقهى جديدى را تاسيس كردند.اركان اين مكتب قرآن و آراء شخصى خلفا و صحابه بود برداشتهاى شخصى دراين مكتب فقهى اعتبارى چنان كلام خدا را يافت و به عنوان منبع تشريع محسوب شد.اين آراء, بعدها عنوان[ اجتهاد] را به خود گرفت .

عوامل گرايش به اين شيوه ,افزون بر نبوداحاديث مدون از پيامبر و منزوى ساختن راسخون در علم و دانايان به تاويل قرآن , پيدايى پرسشهاى نو و نيازهاى علمى و فرهنگى جديد براثر گسترش فتوحات اسلامى و تلاقى جامعه اسلامى با فرهنگها, سنتها و عادتهاى جديداز يكسو و عدم تسلط عالمان دربار خلافت به اشارات ,اسرار و رموز قرآن از سوى ديگر بود.

اجتهاد, بدين معنى در بستر تاريخ خلافت , شكل كلاسيك يافت . در زمينه منبع استنباط, گفتار كلاسيك يافت . در زمينه منبع استنباط, گفتار صحابه متن و منبع براى تابعين شد و در عرسه شيوه استدلال , قالب مدرسه اى پيدا كرد و قلمرو واجتهاد, قياس ,استحسان و... را شامل شد.

2. مخالفتها و پيامدها

طلايه داران و پيروان مكتب وصايت كه در بعد علمى و نظرى عصر تشريع را با رحلت پيامبر[ص] سپرى ندانسته , گفتار و سيرت امامان شيعه را, به نص پيامبراسلام در حديث ثقلين و غير آن , هم وزن سنت و سيرت رسول دانستند و در قبال معناى نو پيداى اجتهاد موضع گرفتنداين انديشه نو پيدا را كه راى شخصى را منبع تشريع مى دانست ,انحراف و بدعتى بزرگ در دين شمردند و با آن به مبارزه جدى برخاستند.

امام على(ع) حامل لواى غدير و نزديكترين صحابى پيامبر, با لحنى توبيخ آميز در پى آمدهاى زيانباراين شيوه مى فرمايد:

ترد على احدهم القضيه فى حكم من الاحكام فيحكم فيها برايه ثم تردد تلك القضيه بعينها على غيره فيحكم فيها بخلافه ثم يجتمع القضاه بذلك عندالامام الذى استقضاهم فيصوب آراء هم جميعا والههم واحد و نبيهم واحد و كتابهم واحد.افامرهم الله تعالى بالاختلاف قاطاعوه ام نهاهم عنه فعصوه ام انزل الله دينا ناقصا فاستعان بهم على اتمامه .ام كانوا شركاء له فلهم ان يقولوا و عليه ان يرضى .ام انزل الله سبحنه دينا تاما فقصرالرسول (ص ) عن تبليغه واداثه18 .

وقتى نزد يكى از قضات و عالمان , موضوعى براى حكم نمودن برده مى شود, براساس راى شخصى خود حكم مى كند. همان موضوع بر غير آن قاضى عرضه مى شود, بر خلاف آن حكم مى كند. قاضيان براى فهم صحت يكى از دو حكم نزد رهبرى كه منصوبشان كرده مى روند,او, هر دو نظر متضاد را صواب مى شمرد بااين كه خدايشان يكى است پيامبرشان يكى است . كتابشان يكى است ! آيا خداوند به آنان فرمان داده است كه نظريه هاى مخالف دهند و آنان به فرمان او چنين كنند! يااين كه آنان راازاختلاف در حكم نهى كرده است , ولى آنان سرپيچى كردند. يا خدا دينش را ناقص فرصتاد تا آنان به راى شخصى خود تكميل كنند يااينكه (معاذالله ) آنان در تشريع با خدا,انبازند و هرگونه حكم كنند بايد خدا بدان راضى و خوشنود باشد. يااين است كه خداى سبحان دينش را كامل فرستاده ولى پيامبراو[ ص] درابلاغ آن كوتاهى كرده است ؟

امام صادق[ ع] كه در دوره شكوفايى واوج رواج روشن قياس و راى گيرى مى زيست , مبارزه بااين انحراف را در دو زمينه پى گرفت : در بعد اثباتى , مكتب فقهى و شيوه استنباطى بر پايه قرآن و سنت , بنا نهاد و راه و رسم استخراج فروع راازاصول و تطبيق كليات را بر مصاديق به شاگردان خود آموخت .

در بعد ديگر, مفاسد, سستى و بى پايگى قياس رو راى گرايى را بر ملا كرد و آن را تلبيسى ابليسى به شمار آورد.امامان ديگر شيعه نيز در هر فرصتى پيامدهاى زيانباراين شيوه را گوشزد كردند و مردم دوران خود رااز افتادن دراين مهلكه , بر حذر داشتند.

مخالفت با راى گرايى ,اختصاص به شيعه نداشت . متعبدان به متون دينى از عالمان اهل سنت بويژه ظاهريون نيز بااين روشن درگير شدند و اجتهاد را به عنوان منبع تشريع , محكوم كردند و در رد آن سخنها گفته و كتابها نوشته اند.البته زاويه و مبانى حمله اين گروه ازاهل سنت با مبانى مبارزه امامان و عالمان شيعه يكى نبود. آنان به بهره ورى از راى وانديشه دراستنباط احكام حساسيت داشته و عقل را دراين ميدان قاصر مى دانستند, ولى شيعه با مبانى ديگر چون :استمرار عصر نص وجود قواعد واصول برخاسته از قرآن و سنت براى پاسخگويى به حوادث واقعه , ناهنجاريهايى ماهوى اين شيوه و ... به مخالفت با آن برخواستند درانديشه امامان شيعه , جمودگرايى , تعطيل فكر وانديشه از همان انحرافى برخوردار بود كه راى گرايى و قياس .

آنان خود به شيوه بهرورى ازاصول منابع براى پاسخگويى به پرسشهاى نو پيدا, توصيه مى كردند و راه و رسم استنباط را به پيروان خود مى آموختند:

دستو دادند:

انما علينا القاء الاصول و عليكم ان تفرعوا . 19

مااصول شريعت را بيان مى كنيم تا شما در چهار چوب آن آموزه ها, پرسشهاى نو را در پاسخ گوييد.

تعاليم و آموزه هاى بسيارى ازامامان شيعه در زمينه تطبيق كليات بر حوادث واقعه , رد فروغ به اصول و شيوه برداشت از آيات قرآن به يادگار مانده است كه بخشى از آن گفته ها در[ الاصول الاصيله] مرحوم فيض كاشانى و سيدعبدالله شر, گرد آمده است .

پس از سپرى شدن عصر نص , با غيبت ولى عصر, عالمان شيعه كه مسووليت تبيين و پاسدارى از دين را بر عهده داشتند,اين روش را (راى شخصى را منبع تشريع دانستن ) محكوم كردند و با آن به مبارزه گرانقدر و كتابهاى پرمايه اى دراين زمينه پديد آمداز جمله :

1.الاستفاده فى الطعون على الاويل والرد على اصحاب الاجتهاد والقياس , عبدالله بن عبدالرحمن الزبيرى .

2.الرد على اصحاب الاجتهاد فى الاحكام ,ابوالقاسم , على بن احمد كوفى .

3.الرد على من رد آثارالرسول واعتمد على نتايج العقول , هل بن ابراهيم بن ابوالفتح مدنى .

پس از غيبت صغرى , شيخ طوسى , رحمه الله عليهم , و علماى ديگراين راه راادامه دادند. ابن ادريس در قرن ششم دراين زمينه ادعاى اجماع علماء شيعه كرده است :

والقياس و الاستحسان و الاجتهاد باطل عندنا 20 .

اين كلمه تا قرن هفتم و آثار و كتابهاى علماى شيعه مبغوض بوده است به گونه اى كه دراجازات خوداز آن كلمه بهره نمى جستند و در شرايط قاضى به جاى صفت اجتهاد كلماتى چون: [ عالم به كتاب وفقه] ,[ علم به حق ، عارف به كتاب , سنت واجماع] , [ عالم به احكام واهليت فتوا] مى آوردند پس از محقق حلى و وارد شدن واژه اجتهاد در فرهنگ شيعه , شهيد ثانى , در كتاب قضاء مسالك ,اجتهاد را براى اولين بار به عنوان يكى از صفات قاضى بيان مى كند و در ذيل عبارت شرايع چنين مى نويسد:

[ المراد بالعالم هناالمجتهد فى الاحكام الشرعيه و على اشتراطه ذلك فى القاضى اجماع علمائنا]. 21

به هر حال , نتايج و پيامدهاى اين طرز تفكر در باب اجتهاد و درگيرى و هرج و مرجى كه لازمه اين روش بود, نه تنها موجب بيگانگى احكام صادره بااصول و موازين شريعت گرديد, بلكه باعث ناخوانى آراى عالمان مكتب قياس و راى گرايى و آشفتگى دراحكام قاضيان اين مكتب گرديد

لذا عالمان دلسوز و رجال دين باور به چاره جويى برخاستند, ولى با كمال تاسف اين چاره جويى به جاى اصلاح اين مكتب فقهى و تدوين مدرسه فقهى پرتحرك و به دورازافراط و تفريط به جمود وانسداد باب اجتهاد انجاميد و مايه تسلط رخوت و ركود بر بخش عظيمى از فرهنگ مسلمانان گرديد.

اجتهاد: راه و رسم استنباط احكام

مخالفت به حجيت راى شخصى دراستنباط احكام تنهااز سوى اماميه نبود, برخى از نحله ها و مكتبهاى فقهى اهل سنت نيز با آن موافق نبودند. حمله هاى تندى از سوى پيروان احمد حنبل عليه اين شيوه انجام گرفت و با پيدايى و قدرت يافتن[ ظاهريون] در مجامع فرهنگى اهل سنت , مبارزه عليه اين انديشه , شدت يافت . بسطاشكالهاى بى پاسخ براين شيوه و برخى عوامل ديگر, زمينه تجديد نظر و پيدايى معناى عام[ اجتهاد] را پديد آورد واز سوى عالمانى مانند:ابواسحق شيرازى (متوفى 471 ه) اجتهاد عنوان مجموعه عناصر و قواعداستنباط احكام شد. 21

پس ازابواسحق ,ابوحامد محمد عزالى (متوفى 505ه)انديشه ور با نفوذ جهان اسلام دراين زمينه نوشت :

[ الاجتهاد... بذل المجتهد وسعه فى طلب العلم باحكام الشريعه]... 22

اجتهادآن است كه مجتهد همه توان تلاش خود را در دست يابى به احكام شرع به كار گيرد.

تحصيل علم كه دراين تعريف آمده است , با مبانى و ساختاراجتهاد اهل سنت ناسازگاراست زيرا بيشترين محصول اجتهاد در آن مكتب , مظنونات است نه علوم . در مكتب فقهى اينان , نصى كه علم آور باشد محدود به روايات چندى است كه از پيامبر رسيده است و منابع ديگر آنها چون : قياس ,استحسان و... ماهيت و ساختار ظنى دارند.

اشكال ديگراين كه : آوردن لفظ مجتهد پيش از روشن شدن معناى اجتهاد اشكال دور را به همراه دارد.

شايد براى پرهيزازاين اشكالها بود كه سيف الذين آمدى (متوفى 631ه) از تعريف عزالى عدول كرد و در معناى اصطلاحى اجتهاد چنين نوشت :

[...استفراغ الوسع فى طلب الظن بشيى من الاحكام الشرعيه على وجه يحس من النفس العجز عن المزيد فيه]. 23 .

اين تعريف نه اشكال دور را به همراه داد و مهم با مبانى عمومى مكتب فقهى اهل سنت سازگارى دارد.

براثر تلاقى انديشه اهل سنت باافكار بديع اصولى فقهاى متاخر شيعه و رويارويى با مسائل و نيازهاى نو, ديدگاههاى جديدى در زمينه منابع , منطق اجتهادى , فتح باب اجتهاد و تعريف آن در دوره هاى بعد پديد آمد كه نقل آن مجال ديگرى را مى طلبد.

عالمان شيعه , پس از غيبت صغرى , نخصت احاديث رسيده از پيامبران و امامان معصوم[ ع] را تدوين و باب بندى كردند و شيوه هايى در زمينه شناخت رجال اسناد حديث , براى جداسازى روايات صحيح از ضعيف پى ريختند, سپس اصولى رااز متون و نصوص اين روايات استخراج كردند و در دوره هاى بعد, در پى تدوين دستگاه استنباط احكام , به گونه اى كلاسيك , برآمدند.

در همين راستا, محمد بن نعمان ملقب به شيخ مفيد, رساله اى كوچك در علم اصول نگاشت 24 و پس از آن سيدمرتضى[ الذريعه الى اصول الشريعه] و شيخ طوسى ,[ عده الاصول] را به جهان علم عرضه كردند.

دراين كتابها,اجتهاد, به عنوان منبع تشريع طرح و رد شد و منابع ديگرى , در صورت نبود حديث , چون :احكام عقليه پيشنهاد گرديد.

در قرن هفتم تحولى شگرف در واژه اجتهاد نزد شيعه پديد آمد. محقق حلى , فقيه وارسته شيعه , كلمه[ اجتهاد], را, عنوان راه و رسم استنباط احكام , نهاد:

[ اجتهاد در عرف فقها به كارگيرى تمام توان براى دست يابى به حكم شرعى است بنابراين استخراج احكام ازادله شرعيه اجتهاداست چون نياز به يك سلسله اعتبارات ذهنى واعمال فكر دارد و به آسانى از ظواهر نصوص , در بيشتر موارد, به دست نمى آيد. تفاوتى ندارداين دليل فياس باشد يا غير قياس . بااين معنى , قياس يكى ازادله اجتهاد, خواهد بود نه مساوى و معادل با آن .اگر گفته شود بااين تفسير, علماى اماميه نيزاهل اجتهاد خواهند بود. در پاسخ مى گوييم : درست است .البته بايد قياس را (به معناى عام آن )استثنا كرد. ما نيز در به دست آوردن احكام شرعى , راههاى نظرى را طى مى كنيم]. 25

براين اساس , واژه اجتهاد كه عنوان يكى از منابع و مصدر تشريع احكام محسوب مى شد و شيعه با آن ستيزى بى امان داشت , توسط فقيه ژرف انديش شيعه محقق حلى , صاحب شرايع , در فرهنگ فقهى شيعه عنوان [دستگاه استخراج احكام] شد و پس ازاو همين معنا شايع و رايج گرديد.

پژوهش پيرامون اجتهاد و قواعداستنباط احكام , پس از محقق حلى , در مكتب شيعه , رشدى چشم گير پيدا كرد و دراين باب ميراث پرمايه اى به جاى ماند. در زمينه تعريف اجتهاد كه مورد بحث ما دراين مقال است و نيز, موشكافيها و دقتهاانجام گرفت وانظارى نو و بديع , پديد آمد.

پى گيراين تعريفها, در كتابهاى فقهى واصولى شيعه , دلپذير و شنيدنى است .

چند و چون دراين تعريفهاو آوردن نقدها وايرادها, بحثى ذهنى و آكادميك است و با هدف ما دراين سلسله گفتار ناسازگاراست . ما در اين مقال به گونه اى گذرا سير تاريخى برخى ازاين تعاريف را بااندكى توضيح مى آوريم . حكيم , كلامى و فقيه انديشه ور, علامه حلى (متوفى 736) در كتاب :[ نهايه الوصول الى علم الاصول] نويسد:

[...الاجتهاد...استفراغ الوسع فى طلب الظن بشى ء من الاحكام الشرعيه بحيث ينتفى اللوم عليه بسب التقصير] 26 ..

اجتهاد به كارگيرى همه توان , بدون هيچ كوتاهى , در جهت دست يابى به ظن نسبت به احكام شرعى است .

قضاوتها, ديدگاهها و تعريفها را بايد در بستر علمى زمانى خود ديد و با معيارها و مبانى آن زمان , جايگاه و جهت كلام را فهميد.

تعريف اجتهاد در روزگار علامه را نمى توان با گسترده اى كه امروز براى اجتهاد, مطرح است , سنجيد. در زمان علامه ,اجتهاد عنوان مجموعه روشها و قواعدى بود كه فقيه با نبود نص و ظاهر, به سراغ آنها مى رفت و حكم شرعى رااستنباط مى كرد. بااين معنى دست يابى به حكم شرعى هم بذل تمام توان و كوششى بى دريغ مى طلبد و هم محصول آن مظنونات خواهد بود,البته مظوناتى كه با مقدمات مشروع و حجتهاى يقنى به دست آمده است .

صاحب معالم 27 (متوفى 1011) و برخى ديگراز فقيهان شيعه , همين تعريف را براى اجتهادانتخاب كرده اند.

با گسترش دايره علم اصول و پيدايش وافزايش[ قواعد فقهيه] معناى اصطلاحى نيز حوزه فراخترى را شامل شد و عناصر ديگرى چون : ملكه , حجت , وظايف علميه و... در تعريف اصطلاحى وارد شد. براين اساس , تغيير تعريف اصطلاحى اجتهاد برخاسته واز تحول ابزار دخيل دراستنباط بوده است و هر كدام از فقها به عناصر خاصى دراستخراج احكام نظر داشته اند و به گونه اى حقيقت اجتهاد را معرفى كرده اند.

فقيه ژرف انديش آقاضياء عراقى دراين زمينه مى نويسد:

تعبيرهاى فقيهان در شرح معناى اصطلاحى اجتهاد متفاوت است , ولى اين تعريفهاى متفاوت برخاسته از حقيقت اجتهاد نيست زيرا حقيقت اجتهاد نزد همه علماء عبارت است از:

استفراغ الوسع فى اعمال القواعدالفقهيه لتحصيل المعرفه بالوظيفه الفعليه من الواقعيه والظاهريه 28 .

صرف تمام نيرو و توان در بهره ورى از قواعد فقهى (وابزار ديگر استنباط) براى دست يابى به وظايف و مقررات موردابتلاء در زندگى .

دراين راستا, مرد دين شناس شيعه , بهاءالدين عاملى , معروف به شيخ بهايى واژه ملكه را در تعريف اجتهاد آورده و تعريفى چنين ازاجتهاد, در عرضه كرد:

[ الاجتهاد: ملكه يقتدريها على استنباط الحكم الشرعى الفرعى من الاصل فعلااو قوه قريبه] 29 .

اجتهاد, ملكه و نيرويى است كه دارنده آن براستنباط حكم فرعى شرعى ازاصول القاء شده از سوى شارع , توانا مى كند.

با آوردن ملكه به جاى[ استفراغ وسع] هرگونه تلاشى در تحصيل احكام شريعت ,اجتهاداصطلاحى شمرده نمى شود بلكه كوشش و تلاش خبره اين فن , اجتهاد مشروع است . نيز با عبارت[ ...من الاصل] مى رساند كه اين استنباط بايد در چهارچوب اصول عرضه شده از جانب شارع باشد.

برخى فقيهان بزرگ شيعه , بااين كه اشكالاتى برآوردن[ ملكه] در تعريف اجتهاد شده بود,ازاين واژه در تعريف خود بهره برده و هركدام براى رفع اشكالى كه بر تعريف شيخ بهايى داشتند, عناصر ديگر تعريف را تغيير دادند.

آيت الله شيخ عبدالكريم حائرى واژه[ ملكه] را در تعريف خود آورده است و براى اين كه اين تعريف ,احكام برگرفته شده ازاصول عقليه را شامل شود,[ تحصيل القطع بالوظيفه العمليه] را به جاى ديگر عناصر آمده در تعريف شيخ بهايى , آورده است . 30

نيز صاحب[ نايت الاصول] براى لزوم فعليت در مجتهد, كلمه[ استفراغ] را برابتداى تعريف افزوده و دو كلمه : [ استفراغ] را براى ابتداى تعريف افزوده و دو كلمه :[ فعلااوقوه قريبه] را حذف كرده است .

فقيهان ژرف انديشى چون علامه محقق , شيخ محمدحسين اصفهانى , معروف به [كمپانى] 31 و محقق متتبع , علامه محمدتقى حكيم نيز, در تعريف اجتهاد از كلمه ملكه بهره برده واشكالهاى وارده را مردود دانسته اند. علامه محمدتقى حكيم , در كتاب سودمند, [الاصول العامه المقارن] مى نويسد:

والانسب , فيما نرى ان يعرف : [ ملكه تحصيل الحجج على الاحكام الشرعيه اوالوظايف العمليه , شرعيه اوعقليه] 32 .

گروهى ديگراز فقيهان شيعه باانتخاب كلمه[ استفراغ وسع] به جاى ملكه و آوردن لفظ[ حجت] به جاى ظن و علم به احكام شريعت , تعريفهاى متفاوتى را عرضه كردند.

فقيه پراسا, سيدابوالحسن اصفهانى آوردن لفظ ملكه را در تعريف موردانتقاد قرار داده واجتهاد را چنين تعريف مى كند:

[ الاجتهاد عندنا عباره عن استفراغ الوسع فى استنباط الاحكام الشرعيه عن ادلهاالتفصيليه] 33 .

اجتهاد نزد ما آن است كه : تمام توان و تلاش در جهت استنباط احكام از منابع وادله تفصيلى آن , به كار گرفته شود.

محقق خراسانى بر آوردن كلمه[ حجت] در تعريف اجتهاد, پاى مى فشارد و پس از نقل تعريف علامه حلى و شيخ بهائى مى نويسد:

[لازم است به جاى ظن , لفظ حجت را نهاد تا جايى براى اشكال باقى نماند]. 34

جامع ترين تعريفى كه ازاين دسته از فقيهان عرضه شده است ,از آن [صاحب مصباح الاصول] است . وى دراين زمينه مى نويسد:

[والصحيح ان يعرف الاجتهاد باستفراغ الوسع فى تحصيل الحجه على الاحكام الشرعيه اوتعيين الوظيفه عند عدم الوصول اليها]. 35

تعريف درست اجتهاداين است : به كارگيرى همه توان در جهت به دست آوردن حجت براحكام شرعى يا تعيين وظيفه در صورت دسترسى نداشتن به آن .

سپس در جامعيت اين تعريف مى نويسد:

[ اخبارى را نيز گريزى از پذيرش اين تعريف نيست . تنها مى تواند با آنچه رااصولى حجت براحكام شرعى قرار داده است , مخالفت كند].

در قرآن و سنت چون[ تفقه] ,[ علم به احكام] ,[ معرفت به حلال و حرام] ,[ استنباط] و... در حقيقت اجتهاداستعمال شده است كه به چند و چون آن در بحث :[ حقيقت اجتهاد], به يارى خدا, خواهيم پرداخت .

ادامه دارد


پاورقى ها:

1. العين , خليل بن احمد فراهيدى , ج 3.386.
2. الفصاح ,اسماعيل بن حماد جوهرى , ج 2.460.
3. معجم مقاييس اللغه ,احمد بن فارس بن زكريا, ج 1.486.
4. المصابح المنير,احمد بن محمد بن على المقرى الفيومى ,112.
5. .المفردات فى غريب القرآن , راغب اصفهانى , ماده جهد.
6.الاجتهاد فى الاسلام , دكتر ناديه شريف العمرى , .18 به نقل از: حاشيه سعد نفنازاتى بر مختصرابن حاجب , ج 2.289.
7. لسان العرب .ابن منظور ماده جهد.
8. سوره توبه , آيه 79.
9. الكشاف , محمود بن عمرالزمخشرى , ج 3.250.
10. مسنداحمد حنبل ج 1.199.
11. سنن ابن ماجه , ج 2.772 معجم احاديث النبوى ج 1.390.
12. فلسفه قانونگذارى دراسلام صبحى محمصانى , ترجمه احمد گلستانى , 171. به نقل از: الاحكام آمدى , ج 3.170.
13. الكافى كتاب الروضه /11
14. نهج البلاغه , خطبه 105.
15. بحارالانوار, ج 1.209.
16. الكافى ج 2.78.
17. ر.ك : الاحكام السلطانيه ,ابن يعلى محمد بن حسين الفراء.62 دراسات فى ولايه الفقيه ج, آيت الله منتظرى , ج 2.72.
18. نهج البلاغه , خطبه 18.
19. السرائر,ابن ادريس , مستطرفات وسايل الشيعه , ج 18.41.
20. السرائر, .195.
21. مسالك , ج 2.351.
21. الاجتهاد فى الاسلام دكتر ناديه شريف العمرى , .22 به نقل از: اللمع , .75.
22. المستصفى من علم الاصول , ج 2.350.
23. الاحكام فى اصول الاحكام , ج 4.162.
24.اين رساله در كتاب كنزالفوائد محمد بن على كراجكى آورده شده است .
25. معارج الاصول , .179.
26. نهايه الوصول الى علم الاصول , (مخطوط)المقصدالثالث عشر فى الاجتهاد والتقليد والتعادل والترجيح ,المطلب الاول فى ماهيه الاجتهاد.
27.معالم الدين و ملاذالمجتهدين , شيخ حسن زين الدين الشهيد الثانى .
28. نهايه الافكار قسم دوم از جزء چهارم , .215.
29. دررالفوائد موسسه نشراسلامى , ج 2.691.
30. عنايه الاصول , سيدمرتضى حسينى فيروزآبادى , ج 6.164.
31. نهايه الدرايه , ج 6.164.
32. الاصول العامه للفقه المقارن , .563.
33. منتهى الوصول , سيدابوالحسن اصفهانى , مقرر شيخ محمدتقى آملى , 334.
34. كفايه الاصول ج 2.
35. مصابح الاصول , سيدابوالقاسم خوئى , ج 3.437.

حوزه شماره 48