1 . خورشيدها(1)



1 . خورشيدها(1)
رفتى ولى از ياد ما هرگز نرفتى
جلوه كمال
مردى از مدينه ايمان
شهيدى از خط اسلام و فقاهت
مطهرى پاره تن امام‏(1)
جرقّه بيدارى


. خورشيدها(1)


در اين بخش، بزرگانى از قلمرو فقاهت و حكمت و عرفان و شهادت ياد مى‏شوند كه عظمت انديشه و ايمان و اراده و تلاش آنان، الگوى همگان است و به كلّ اسلام و انقلاب، وابسته‏اند.

رفتى ولى از ياد ما هرگز نرفتى


در سوگ رحلت امام‏(2)
در جاهليت قرن بيستم، نهضت تو بعثتى بود، براى كاشتن بذر ايمان و اعتماد و آزادى و استقلال در ذهن و دل امت اسلام.
صدايت، فريادى بود، عليه بتهايى جديد و مشركان مدرن اين روزگار!
و كلامت، «آيه» هايى كه در «حرا»ى خودسازى، بر دلت تابيده بود.
و پانزده خرداد، جلوه‏اى از «فَاصْدَغْ بِما تُؤمر» كه خشم طاغوتها را برانگيخت.
زندانى شدنت، دوران تلخ «شعب ابى طالب» بود.
و تبعيد تو و يارانت، هجرت به حبشه!
سالى كه مصطفايت را دادى، «عام الحزن» تو بود.
و عزيمت به پاريس، هجرت مجدّدى بود كه در آنجا ياران مهاجر و انصارت در عقبه‏هاى هولناك، با تو بيعت كردند.
امّت در ايران، انصار تو بودند كه نزول و آمدنت را به «يثرب انقلاب»، انتظار مى‏كشيدند.
انتظار به سر آمد.
از «ثنيّة الوداع» مهرآباد، بدر سيمايت در افق ايران تابيد و در «قُبا»ى بهشت زهرا، نماز عشق خواندى و هفتاد هزار شهيد گلگون كفن در آن روز به تو اقتداكردند.
و... بدينگونه ولايت تو بر مؤمنان، در شكل نظام اسلامى تحقّق يافت و پيامت نافذ، و سخنت الفت‏آور و خانه‏ات قبله دلها شد.
مدينه انقلاب، پيام تو را به خارج از مرزها صادر كرد.
قبايل و احزاب، براى خاموش ساختن اين نور، ائتلاف كردند. غزوات و سَراياى تو آغاز شد. ده سال از هجرت تا وفات، با منافقان درگير بودى، اَحبار و رُهبان و اهل كتاب، كار شكنى كردند. متحجّران بى درد، دلت را خون ساختند.
«پيام برائت» تو، سوره توبه اين انقلاب بود و سالى كه آن « جام زهر» را دردمندانه سر كشيدى و آخرين حرفهايت را در آن پيام شگفت گنجاندى، به ياد «حجّة الوداع» افتاديم.
و... آه از آن «وصيتنامه» كه كاش هرگز گشوده و خوانده نمى‏شد!
و درد از آن «رنجنامه» كه براى چندمين بار، ما را به ياد رنجهاى على(ع) در «حكميّت» و دردهاى امام مجتبى(ع) در صلح با معاويه انداخت و مظلوميت «عترت» را تجديد كرد.
اينك، ماييم و درد فراق و داغ هجران.
ماييم و رنج يتيمى و غم بى‏پناهى و اندوه بى‏پدرى.
«حسينيّه جماران»، مسجد مدينه انقلابمان بود و امت تو مهاجران و انصارى بودند كه بارها با تو «بيعت رضوان» كرده بودند.
دريغا كه ديگر خطبه‏هاى رسول انقلاب، به گوش نمى‏رسد.
اينك، آن صندلى كه بر آن مى‏نشستى و موعظه مى‏كردى و رهنمود مى‏دادى، در فراق تو همچون «ستون حنّانه» ناله سر مى‏دهد.
ديگر «بلال» پس از تو اذان عشق نمى‏گويد و سايه دستانت بر سر ما چتر نورانى نمى‏شود.
ما شيفتگان، پنجه نياز به شبكه ضريح كلامت مى‏افكنديم. پاى پنجره ولايت تو، دخيل مى‏بستيم. و از كرامت تو، درد بيدردى خود را «شفا» مى‏گرفتيم.
حكومت اسلامى ما، زاييده «جهاد اكبر» تو بود. حوزه‏ها را جان دادى و اسلام را در سطح جهان آبرو بخشيدى.
اى عزيز!... اى يوسف به سفر رفته!
ما يعقوب وار، چشم انتظار «فرج» هستيم.
چه كنيم؟ پس از تو، غم، خانه‏اى جز دلهاى ما را سراغ نمى‏گيرد.
اماما!... ما غريب و دلسوخته‏ايم و همه چيز برايت عزادار است.
دستى كه تو را شستشو داد و كفن كرد و به خاك سپرد، شاعرى كه در سوگ تو شعر سرود،
خطّاطى كه نام تو را بر كتيبه‏هاى عزا نوشت، خطيبى كه در «ياد بود» تو منبر رفت، صفحه روزنامه‏اى كه در سوگ تو «ويژه‏نامه» منتشر ساخت، چاپخانه‏اى كه «اعلاميّه» مجالس تو را چاپ كرد، نوجوانانى كه سر كوچه‏ها، برايت «حجله» آراستند، اسيرانى كه در زندانهاى بغداد، به اميد ديدار تو «اسارت» را تحمّل مى‏كردند،
همه و همه... در سوگ تو داغدار و دلشكسته و غمگين‏اند.
حتّى آن «قرآن» كه روز و شب آن را تلاوت مى‏كردى، آن سجّاده كه سحرگاهان، خود را به پاى تو مى‏افكند و بوسه مى‏زند،
حسينيه جماران، جايگاه خالى تو، قلمى كه با آن، پيام مى‏نوشتى، شَمَدى كه روى پا مى‏انداختى،
چه غربت سوزناكى!...
اماما!... اين داغ، داغ جدايى است كه بر دلمان نشسته است،
اين سوز، سوز عشق است كه به آتشمان كشيده است، اين درد، درد فراق است كه بى تابمان كرده است.
دلى كه در سوگ تو نسوزد، «دل» نيست، پاره گوشتى بى خاصيّت است.
چشمى كه در عزاى تو نگريد، چشم نيست، روزن بى روشنايى است.
اى روح قدسى!
اى جان جانها، اى جلوه آرمانها، اى عصاره پيدا و پنهانها!
سايه پر مهر الهى بودى كه بر سرمان سايه عزّت افكندى،
نوحى بودى، منجى ما در طوفانها،
ايّوبى بودى، صبر آموز امّت در بلاها،
يعقوبى بودى، الهام بخش شكيبايى در فراق يوسف‏هاى جهاد و شهادت.
ابراهيمى بودى، كه ما را آيين «تبردارى» و «بت شكنى» آموختى و خود، تبرزن توحيد بودى و خليل حادثه انقلاب و فدا كننده «اسماعيل» در قربانگاه رضاى حق.
امامى بودى كه با «امّت» عشقى متقابل داشتى،
رهبرى بودى كه «راه» سعادت را به «رهروان» مى‏آموختى.
اى كوچ شبانه‏ات مصيبت عُظمى! آيا براستى براى هميشه رفته‏اى؟
خوشا به حال شهيدان كه در بهشت زهرا، همسايه ديوار به ديوار تواند.
اى امام!... اى نگين افتاده از انگشتر امت، اى جان رفته از پيكر ايران، اى گوهر در خاك نهفته، اى پدر شهيدان و فرزندان شهدا، اى سالار بسيجيان عاشق!
دريغ از پرچم پر سخاوت دستانت، كه ديگر از فراز جايگاهت در جماران، بر سرمان در اهتزاز نيست.
اينك مرقد پاك تو، پناهگاه دلهاى داغدار و جانهاى بى قرار و چشمهاى اشكبار است و سخنانت، نه تنها در «صحيفه نور» بلكه در «صفحه جان» هر شيفته صادق و با معرفتى است كه قدر آن گوهرهاى تابناك را مى‏شناسد.
اى روح بلند خدايى! اى منادى اسلام ناب محمدى!
رحلت جانگدازت، روز رحلت پيامبر را در ذهنها تداعى كرد و شور دلدادگانت، كربلايى مجدد آفريد و غم رفتنت، عاشورايى بر پا ساخت.
چرا نسوزيم؟... كه هر سنگ سنگ اين سرزمين، هر برگ برگ درختان، هر ستاره و هر سپيده، تو را به ياد ما مى‏آورد.

اماما!... اى كلامت موزون، اى پيامت ميزان،
اى حاضرِ عصر غيبت، اى بار يافته به حضور!
بعد از تو، خاطره محزون است‏
بعد از تو، خاطرمان خون است‏
بعد از تو، واژه تهيدست است‏
در سوگ تو، عقل، مجنون است‏
عجيب نيست كه «خرداد» داغ مارا در آن سوگ بزرگ تازه كند وهمواره دست در دامن حسرت و غم داشته باشيم و در فراق تو، كه معجون «عرفان و جهاد» و آميخته‏اى از «اشك و سلاح» بودى، همچنان غمى سنگين و جانى غمگين داشته باشيم!
امّا... شكر خدا كه وارثان «خط امام» با غروب خورشيد وجودت از افق ديدگان ما (نه از دلهايمان) به خورشيد ديگرى روى آوردند و دست بيعت در دست «ولايت» نهادند و با پيشوايى از سلاله پاكان و فرزندان فاطمه(س) كه همان «راه» را ادامه مى‏دهد و به همان منهج و خط، «رهبر» است پيمان جان بستند.
و مگر جز اين روا بود، امّت عاشق را؟ مردم همچنان به اسلام و انقلاب و ولايت فقيه، وفادارند و ما، در سالگرد «نيمه خرداد» بار ديگر ياد تو را زنده مى‏داريم و عشق و ايمان خويش را نثارت مى‏كنيم.
اماما! از آن جهان، دلهاى داغدارما را به دعاى خيرى تسلاّ بخش.
قم - خرداد 1369ش‏(3)

جلوه كمال


پيرامون شخصيت حكيم ميرزا ابوالحسن جلوه‏(4)
آينه، شاهد جمال است و نور، جلوه كمال.
نور در آينه، بازتابى مكرّر دارد و علم و حكمت در رواق عرفان، جلوه‏اى افزون.
نگاه به سيماى فروزان «حكيم جلوه» نيز، چشم دوختن به چشمه خورشيد است، دشوار، بلكه ناشدنى. و...كلام كجا مى‏تواند توصيفگر فضيلتهاى متجلى در اينگونه انسانهاى والا شود؟!
بارى... عالمان عامل و كامل، حجّت و سند حقانيّت راه انبيايند. وجودشان، آيت خداست. كلامشان، چشمه معرفت، تأليفاتشان، گنجينه حكمتهاى متعالى، حياتشان كوثر يقين و مماتشان ثُلمه‏اى بر اسلام و مسلمين.
وقتى زنده‏اند، چون خورشيدى كه بهره‏مندان از فروغش، قدرش را نمى‏دانند، به نور افكنى مشغولند و چون رخت از جهان مى‏بندند، همچون غروب خورشيد، ديده‏هاى غافل را به ارزش نعمت «نور» آگاه مى‏كنند.
اين ويژگى در اختران آسمان فضيلت نيز منجلى و متجّلى است و «حكيم جلوه»، جلوه‏اى از اينگونه عالمان راستين و وارسته است، كه نه گذشت روزگار، غبار نسيان بر سيماى تابناكشان مى‏نشاند و نه سيل حادثات، بنيان مرصوص يادشان را متزلزل مى‏سازد.
اينان ميراننده مرگند، چون خود «اَحياء» ماندگارند.
زنده جاويدند، چون اِحياگر دينند و دين خدا جاودانه است.
اينان از تبار كرامت و دودمان شرفند. شجره نامه اين آگاه دلان روشن ضمير،به «ايمان»، «يقين»، «معنويت» و «حق» مى‏رسد.
اين مهاجران الى‏اللَّه، پرچمى از «تعهد» بر دوش و تن پوشى از «تقوا» بر تن و عصايى از «توكل» در دست داشته، راه طولانى ولى نورانى «قرآن عترت» را ساليان سال پيموده‏اند و در ايستگاه «خلوص و خدمت» رحل اقامت افكنده و مقيم كوى «تكليف» گشته‏اند، هر جا كه باشد، هر چه كه باشد! و به هر قيمتى كه تمام شود!...
و... مگر «جلوه»، چيست جز تجلى آميختگى «علم» و «حلم» و تلاقى «دانش» و «دين» و پيوند «حماسه» و «عرفان» و همخونى «ظرافت طبع» و «صلابت موضع» و هم افق بودن «ديانت» و «سياست» و همراهى «فلسفه» و «شعر» و «شور» و «شعور» و «زهد» و «حضور» ؟...
اگر نابغه دوران و وحيد زمانش دانسته‏اند، گزاف نيست!
حكمت، در پنجه انديشه‏اش شكل مى‏گرفت، عرفان، تن پوشِ روح و جانش بود، خلوص، رنگ ماندگار و پايدار اعمالش بود، زهد و ساده زيستى، قباى قامتش و عباى عادتش بود.
نه پارسايى و قناعت و ورع، او را از حضور در متن جريانهاى اجتماعى باز مى‏داشت، نه انديشه‏هاى بلند فلسفى و عرفانى، او را از متن واقعيات جامعه و مردم جدإ؛غ‏غ مى‏كرد، نه افكار سياسى، او را از وادى تهذيب و سلوك و معنويات، بيگانه مى‏ساخت، نه شعر گفتن و ادبيات و ذوق، او را از عينيّات ملموس و عالم جدّيات و قلمرو تعهّد و متانت دور مى‏كرد.
عشق به اهل بيت(ع) در دلش موج مى‏زد و از زبان شعرش مى‏تراويد. فروتنى و تواضع، صبغه رفتار و گفتارش بود.
روحى بلند، جانى وارسته، همتّى والا و دلى رها از تعلقّات داشت.
به قول آن شاعر:
«تكلّف» گرنباشد،خوش توان زيست
«تعلّق» گر نباشد، خوش توان مُرد
مرحوم حكيم جلوه مصداقى بر اين زندگى دور از تكلّف و حياتِ رها از وابستگيها بود. گوارايش باد، حيات جاويد در سايه «علم مقرون به عمل».
قم - 14 بهمن 1373ش

مردى از مدينه ايمان


به ياد شهيد محراب آيتاللَّه مدنى‏(5)
فصل ستاره ريز است، در آسمان ايران‏
داغ ستاره‏ها را
از آسمان بپرسيد
كاينسان به غم نشسته‏
در سوگ سرخ ياران...
مدنى، مردى از مدينه ايمان بود،
مسيح هميشه مهاجر، هميشه تبعيدى! پيكره‏اى از خلوص و تقوا بود، اگر تقوا را تجسّم مى‏كردند. مجسمه‏اى از ايمان و جهاد بود، اگر از جهاد و ايمان، پيكرى مى‏ساختند. تنديس خشم بود ومظهر رحمت. در درونش هميشه آتشفشانى رابه بند كشيده بود، كه گاهى اگر انفجارى صورت مى‏گرفت، از لهيبش دشمن را مى‏سوخت و از حرارتش دوست را مى‏ساخت.
چه آنگاه كه در نجف، كنار امام امّت بود، چه آن وقت كه در ايران به صورت تبعيدى از اين شهر به آن شهر، عيسى وار در هجرتى مقدّس بود، معلّمى بود كه نگاهش «اخلاق» مى‏آموخت و سيره‏اش ياد آورد سنّت انبيا و اوليا بود.
«خرّم آباد»، نقش محبّت او را حتّى بر سنگ سنگ آن ديار، جاودانه حكّ نموده است.
«نور آباد» ممَسنى، مهرش را هميشه به دل دارد.
«گنبد» هنوز هم طعم شرابِ ناب معرفت و سيراب شدن در سراب را، كه در دوران تبعيد وى به آنجا چشيده بود، فراموش نكرده است.
«همدان»، طنين گرم سخنان شور گسترش را به ياد دارد، در خطبه‏هاى جمعه، در خطابه‏هاى عمومى، در نشستهاى خصوصى.
درسها و نكات اخلاقى او كه همراه با قطرات اشك، از زبان زلالش مى‏چكيد و بر جانِ عالمان دين در جلسات «مجلس خبرگان رهبرى» مى‏نشست، از ياد نرفته است.
تبريز و آذربايجان، وامدار اوست كه به نيابت از حضرت امام، احياگر آن خطّه بود و كوبنده خطّ نفاق و ستون پنجم دشمن.
اكنون «تبريز» بايد بگريد، كه امام جمعه‏اش شهيد محراب شد.
و «آذرشهر» بايد ببالد، كه چنين فرزند رشيدى از سلاله فاطمه و فرزندان على(ع) به جامعه تحويل داد و ضد انقلاب بايد بسوزد، كه خون گرم و جوشان شهيد مدنى در همان نماز جمعه در رگ غيرتمندان آذربايجان دويد و سيل اشك مردم در اين سوگ بزرگ، منطقه را شست و از وجود ناخالصيها پاك كرد و موج خون شهدا، ريشه پوسيده منحرفان و واماندگان «خلق مسلمان» را از بُن بركند.
آيتاللَّه مدنى شهيد شد، در محراب نماز، آنگونه كه على(ع). و چه افتخارى بالاتر از اين!
شهادت جامه‏اى نيست كه بر اندام همه كس موزون باشد.
شهادت، رداى سرخى است كه عاشقان لقاءاللَّه را مى‏زيبد، و چه كسى عاشقتر از مرحوم مدنى؟!
شهادت، دريايى است كه موجهايش، تن هاى نا مطهّر را نمى‏پذيرد و پذيراى پاكان است، و چه كسى پاكتر از شهيد مدنى؟!
نامش گرامى و خاطره‏اش جاودان!
قم - آبان 1360 ش

شهيدى از خط اسلام و فقاهت


آيت اللَّه سيد محمد باقر صدر(6)
شهيد، نبض تندِ «رهايى» است‏
همواره مى‏طپد
در امتداد نسلها و قرنهاى پياپى،
شهيد، همراه با دميدن هر صبح‏
همراه با تلاطم هر موج‏
همراه با نشستن هر قطره باران‏
به چهره گلبرگهاى بهارى‏
زنده است و زنده ساز و حيات آفرين...
گرچه مركّب قلم علما از خون شهيدان برتر است، امّا... تو، اى شهيدِ عالمِ، واى مجتهد مجاهد، هم با قلم خويش به جهاد برخاستى و هم با خون خود، راه سرخ تشيّع را امضا كردى.
خون و قلم تو، شمشير دو دمى بود كه هم در تاريكيهاى محيط بعثى زده عراق، راه گشود، همچون فلق، در بطن ظلمت، همچون رعد، در آسمان كبود...
و هم جانى بود كه در كالبد مبارزان مسلمان عراقى دميده شد.
اى شهيد بزرگ اسلام!
خون تو، سند رسوايى رژيم كافر بعث است. شهادت تو و خواهر قهرمان و آزاده است، «بنت الهدى» نشان‏دهنده وحشتى است كه امپرياليسم جهانخوار آمريكا و نوكر حلقه بگوشش «صدّام»، از نفوذ مذهبى و عميق رجال دين دارند و از رهبرى مكتبى مى‏هراسند. و راستى كه اسلام، خطرى عظيم براى آنان شده است.
البتّه اسلامى كه پيام على و خون حسين و مظلوميت امام كاظم و نويد مهدوّيت و عدالت جهانى را به همراه داشته باشد. اسلام رنگ و رو باخته و بى جانى كه منافع غارتگران را تهديد نكند و به خطر نيندازد، چيزى است كه هميشه مورد حمايت طاغوتهاى حاكم بوده است... ولى ديگر آن اسلام، اسلام نيست، چرا كه جوهره آرمانخواهى و شهادت طلبى و ستم‏ستيزى را فاقد است.
وحشت سران حاكم بر مسلمين، از اسلام فقاهتى و فقه زنده و متحرك و فقهاى آگاه و زمان شناس است. اينك رژيمى جلاّد، بر عراق، حكومت مى‏كند. حكومتى كه بر جمجمه شهيدان و اسكلت محرومين عراق استوار است.
در عراق مظلوم، «شب» حكومت مى‏كند.
هر چه «مرغ حق» است، پر بسته
هرچه مردار خوار، در پرواز
دشمن آزاد و دوستان دربند
سنگها بسته است و سگها، باز
هرچه حلقوم خشمناك، به خاك
هركه مانده است، مانده بى فرياد
هر چه خون ريخت از گلوى شهيد
مانده بى انتقام و رفته ز ياد
هر زبان در دهان كه حق مى‏گفت
دشمن از خشم، آن دهان را دوخت
هر كسى سربلند كرد، برفت
هر عقابى كه پر گشود، بسوخت
آرى... در حكوم شب خواهان، شهادت مظلومانه تو و خواهر اديب و متعهّدت، گشاينده راهى است در بن بستِ يأس، و نويد دهنده پيروزى خون بر شمشير است.
اينك نوشته‏هاى غنى و سازنده تو را فرزندان اسلام مى‏خوانند و داستانهاى آموزنده و آثار قلمى خواهرت «بنت الهدى» را مطالعه مى‏كنند.
امّت مسلمان ما در چهره شما دو تن برادر و خواهر، كه آبروى اسلام و مسلمين هستيد، سيماى الهام بخش حسين و زينب را مى‏بينند.
شما رسالت بدوشانى بوديد كه با ايثار جان و اهداى خون، پيام قرآن و نداى رهايى بخش اسلام را صلا داديد.
هان!... اى خفتگان در جوار رحمت حق! اى دو شهيد شاهد!
اسلام در گرو خون چون شماهايى زنده و جاويد مانده است.
شماها كه «صدر الشهدا» ى نهضت اسلامى عراق هستيد.
شما كه فرزند هدايت و هادى فرزندان اين امّتيد.
نامتان بلند، يادتان گرامى، خونتان هميشه جوشان...
قم - اردى‏بهشت 1360 ش

مطهرى پاره تن امام‏(7)


اى روح مطّهر!...
اكنون، در اين زمانِ سراسر نياز، كوير تشنه و عطشناك انديشه‏هاى جستجوگر اين نسل، بيش از همه وقت انتظار تو را مى‏كشد و در عصر هجوم «بودن» هاى كاذب و وجودهاى مصنوعى، «نبود» تو را غمگنانه مى‏سرايد و بر بام دلش، آواى اندوه، سر مى‏دهد.
اكنون، جوانه‏هاى رُسته از شاخه‏هاى زمان پس از انقلاب، جوياتر از پيش، چشم اميد به بارش انديشه‏هاى تو دوخته است تا همچون هميشه، سرزمين بِكر افكار را برويانى و ساقه‏هاى خشكيده و قحطى زده را به برگ و بار بنشانى.
اى روشنايى خورشيد!...
چه مى‏شد كه ديگر بار، انفجار فجرى مى‏شد و تابش سحرى از دامان فلق؟... چه مى‏شد كه نسل شب زده ما، طلوع دانش اصيل تو را بر افق افكار خويش به تماشا مى‏نشست واسلام را از زبان تو مى‏نوشيد؟ كه زبان تو مجراى معارف زلال و شيرين مكتب بود.
اى باغبانِ بيدار و تيز بين!...
باغِ انديشه‏هاى نسل ما، پر از نيلوفر سؤال است. چه مى‏شد كه دستهاى مهربان و صميمى تو علف هرزه‏هاى شبهه‏ها و اشكالات را مى‏چيد؛ و ساقه‏هاى تُرد ذهن ما را آبيارى مى‏كرد و گلبوته‏هاى شناخت ما را مى‏شكوفاند؟!
شكسته و بريده باد، دست «فرقان»، كه با تبر ترور، بيرحمانه قامتِ استوار و تنومندِ تو را به خاك افكند و با سربِ مذاب، مغز تو را كه عصاره عمرى تلاش و تجربه و آموختن و اندوختن بود، نشانه گرفت و قلب تو را كه براى اسلام مى‏تپيد از كار انداخت.
مطهّرى عزيز!...
آنان كه از نزديك با تو نشست و برخاست داشته‏اند و شور و شيدايى تو را در راه معرفت و مكتب ديده‏اند، لقبِ «عاشق» رابر تو زيبنده مى‏بينند و به عشق تو به جمال برتر و كمال والا، شهادت مى‏دهند...
اى خلوص زندگى! مطهّرى عزيز!...
عرضه اسلام ناب به اين نسل مشتاق، حاصل عمر تو بود و تو خود، حاصل عمر امام. آنچنان كه تو را فرزند عزيز خطاب كرد و در سوگت نشست و غمگنانه و دردمندانه، دُر واره‏هاى اشگ بر چهره‏اش غلتيد.
آه... اى چراغ بيدارى!
اى دو چشم فروزان، كه در محلّه كوران و در انبوه ديده‏هاى كور سو، به ديدبانى خطّ ايمان ايستادى و نگهبانى برج شرف و شريعت را گردن نهادى و به مرزبانى دين پرداختى و در سنگر بيان، براى هر يورشى از سوى اجانب، پاسخى دندان شكن داشتى و هر نفوذى را به پايگاه عقايد مى‏بستى و هر هجومى را به كشور معارف وحى، با سلاح قلم و با گلوله كلمه جواب مى‏دادى و با «حضور مسلّحانه» در هر صحنه‏اى كه دشمن به تاخت و تاز و دروغ و جعل و تحريف و افساد مى‏پرداخت، نقابها را از چهره‏ها كنار مى‏زدى و انديشه‏هاى شيطانى را از پشت صورتكها بيرون مى‏كشيدى و طشت رسوايى‏شان را بر زمين مى‏انداختى.
تو، نقشه‏هاى نهان را كه دست شرك جديد
به دستيارى بى مزد خائنان منافق‏
براى ملّت ما مى‏كشيد، مى‏ديدى‏
تو «خطّ سوّم» نامرئى كتابِ «غَسَق» را
به تيز هوشى مخصوص خويش، مى‏خواندى...
استاد شهيد!...
وقتى كه زبان به سخن مى‏گشودى، عناصر ماركسيست و چپ زده و شرق گرا، و خود باختگان بى ريشه و غرب باور، كه افكار وارداتى و پوسيده خود را در خروش انديشه‏هاى ژرف و اصيل اسلامى تو ورشكسته مى‏ديدند، و فلسفه‏هاى منجمد و يخ زده خويش را در گرماى «اصول فلسفه» تو، آب شده مى‏يافتند، چاره‏اى جز جبهه‏گيرى خصمانه نداشتند و سايه‏ات را نيز با تير مى‏زدند.
مرعوبان واشنگتن، مجذوبان مسكو، و مفتونان فرانسه، آنانكه به چشم و گوششان «عينك روسى» و «سمعك آمريكايى» زده بودند، دشمنت بودند، چرا كه تو، با دستى پر از معارف قرآن و اهل بيت(ع) به جنگ تفسير مادّى مذهب مى‏رفتى و «ماترياليسم منافق» را كه پشت نقاب تفسير قرآن، چهره پنهان كرده بودى،رسوا مى‏ساختى‏(8) و خود، شهيد ايمان شدى و كشته حقيقت!...
مگر تو خود نگفتى كه: «اگر قرار است من زندگى خود را در راه جلوگيرى از انحراف در اسلام از دست بدهم، بگذار چنين باشد، كه اين بهترين شيوه مردن است»؟ تو گفتى... وامام هم، كه تو را فرزند عزيز و پاره تن خويش دانست، مُهر تأييد بر آن زد و گفت:
«شخصى كه عمر شريف و ارزنده خود رادر راه اهداف مقدّس اسلام، صرف كرد و با كجرويها و انحرافات، مبارزه سرسختانه كرد...»
آرى... اى شهيد عاشق!
وقتى كه دشمنان حق، در ميدان فكر، تو را حريف نبودند، منطق را بر زمين نهادند و اسلحه را برداشتند و به جنگ تو آمدند.
آن هم، نه در روز روشن، كه در سياهى شب! نه با منطق و سخن، كه با گلوله و آتش،
نه روياروى و جوانمردانه، كه از پشت سر... و بى خبر!
آه... اى آبرو بخش قلم!
اى قصّه گوى پير بُرنادل! كه بر ساحل تاريخ اسلام و سيره پيامبر و امامان نشسته بودى و برايمان از آن دريا، مرجانهاى درشت و صدفهاى گرانبها ارمغان مى‏آوردى.
ديگر چه كسى براى ما «داستان راستان» خواهد گفت؟(9) و كدام زبان گويا، ما را در پرتو «جاذبه على» گرما خواهد بخشيد؟
اى دست نوازشگر و پر بار! بعد از تو كدام باغبان صميمى، دستمان را گرفته و مشام جانمان را با «سيرى در نهج البلاغه» به بوييدن معارف علوى معطّر خواهد ساخت؟ و كدام معلّم، نكات سازنده‏اى از «سيره نبوى» را در مزرع جانمان خواهد كاشت؟
آه... اى معلّم اسلام! وقتى ديدگان ما به «جهان بينى توحيدى» تو افتاد و دريچه «انسان و ايمان» را به رويمان گشودى و چهره «انسان در قرآن» را به ما نماياندى، از «وحى و نبّوت» تو توشه‏ها برگرفتيم و با سنتهاى «جامعه و تاريخ» آشنا شديم و با «شناخت» تو معارف را شناختيم و پروازكنان به سوى «زندگى جاويد» شتافتيم تا شايد دوستى «پيامبر امىّ» را فراهم آوريم و پيوند «ولاء ها و ولايتها» را استوار سازيم.
در عصرى كه زنان ما را از درون پوك مى‏كردند و به پوچى مى‏كشاندند، براى دفاع از اين قشرِ بى دفاعِ جامعه، «نظام حقوق زن...» را مطرح ساختى و براى مبارزه با بيمارى برهنگى و مسخ زن، كه ملعبه حرمسراهاى جديد تمدّن وحشى شده بود، «مسأله حجاب» را بعنوان ارزشى و اصالتى براى زن بيان كردى تا اساس جامعه استوار بماند و پيوند خانواده‏ها از هم نگسلد و حرمت خواهرانمان بعنوان يك انسان، محفوظ بماند.
مطهّرى شهيد!...
بعنوان يك انسان متعهّد، به «انسان و سرنوشت» مى‏انديشيدى و بعنوان يك عالم شيعى مسؤول و آگاه، يك لحظه از سرنوشت جامعه غافل نبودى. در همان زمان كه براى كاشتن بذر ايمان در ذهن نسل پوياى گريزان از مذهب، «علل گرايش به مادّيگرى» را بر مى‏شمردى، با «گفتارهاى معنوى» ات روح معنويّت و تقوا و عرفان را در ما مى‏دميدى و براى ياد آورى گذشته پر شكوه فرهنگ و تمدّن ما، «خدماتِ متقابل اسلام و ايران» را يكايك بازگو مى‏كردى.
با تحليل‏هاى دقيقت، احياى تفكر اسلامى را در نظر داشتى و نسل جوان تشنه ما را با «علوم اسلامى» آشنا مى‏كردى و منطق و فلسفه و حكمت و كلام و عرفان و فقه و اصول را در قالبى استوار و بيانى رسا به جويندگان علوم دين مى‏آموختى و در كنار آن، بخاطر دميدن روح حركت و شور انقلاب در امّت مأيوس و وازده و سرخورده اسلامى، «نهضتهاى اسلامى صد ساله اخير» را برايمان تبيين و تحليل مى‏كردى تا امّت مسلمان بپا خاسته و «انقلاب اسلامى» را پى ريزى كنند و زمينه‏ساز «قيام و انقلاب مهدى» گردند و از «شهيد» دادن نهراسند.
آرى... استاد عزيز! اينك چندى است كه از شهادتت مى‏گذرد.
تو با حضور خود، همه جا را پر كرده‏اى و در ميان ما و در قلب تاريخ، زنده‏اى.
گرچه رفتن نابهنگام تو، آوارى از غم، بر سرمان ريخت و دست نيازمان را همچنان در راه طلب، گشوده نگاه داشت، امّا... شايد شهادت تو نيز از آن الطاف خفيّه الهى بود، تا به جويندگان اسلام، حركتى بخشد، و بكوشند، تا اين خلأ را پر كنند.
شور آفرينى و حركت زايى و آگاهى بخشى شهادت تو، به جاى خود. ولى... خوارج اين عصر، و نهروانيان اين انقلاب و مارقينِ جمهورى اسلامى، بخصوص گروه «فرقان» كه آن سرو بلند را فرو شكسته و فرار كردند و آن خورشيد تابنده را به غروب نشاندند و خود غايب شدند، اى كاش، وحشت، امانشان مى‏داد، تا لحظه‏اى بايستند و در جارى خونِ تو، جريان ايمان را در اندام جامعه ببينند و در افتادن تو، برخاستن خلقى را تماشا كنند و در سرخى خونت، سر سبزى اسلام را بنگرند، و در خاموشى تو، خروش امّتى مصمّم و خشمگين را بشنوند، كه همه، يك دهان شده بودند و فرياد مى‏زدند:
«معلّم شهيدم!... راهت ادامه دارد.»
قم - ارديبهشت 1359 ش‏(10)

جرقّه بيدارى


20 خرداد، شهادت آيتاللَّه سعيدى‏(11)
سال 49 بود. سال اوج سلطه ساواك و حكومت طاغوت.
يارى امام در آن عصر خشونت و قساوت، دل شير مى‏خواست و ايمان ابوذرى و روح حسينى و شور علوى.
در شب شوم بيداد رژيم طاغوت، كه زبانهاى حقگويان را مى‏بريدند و مشعلهاى آگاهى بخش و فروغ آفرين را خاموش مى‏كردند، شهيد سعيد، روحانى آزاده و آگاه، مرحوم آيتاللَّه سعيدى، از آن بزرگمردانى بود كه فرياد بيدارى سرداد، و با حياتى خروشان و سرشار از موج و حركت و بيدارى، به مقابله با مرگ سياه و اسارت بارى - در ظاهر به نام زندگى - رفت.
با فناى خويش، بقاى جامعه را طلب كرد. چرا كه در دل يك جامعه بيدار و آگاه، شهيدان به بقاى حقيقت و آزادى، باقى‏اند.
شهيد، آيتاللَّه سعيدى، فرزند اسلام بود و شاگرد امام امّت. فرزندان انقلابى اين امّت هم كه جان گرفته از خونها و شهادتهايند، فرزندان فكرى و شاگردان روحى و معنوى آن شهيد سعيدند.
مگر نه اينكه خون سعيدى‏ها، در اندام جامعه، خون جوشش و حركت، جارى ساخت؟!
مگر نه اينكه شهادت مظلومانه اين عالم ربانى در زير شكنجه‏هاى طاغوتيان، موجى از بصيرت و آگاهى و دريايى از شور و ستم ستيزى در فرزندان اين آب و خاك پديد آورد؟!
اينك، گرچه سالها از شهادت او مى‏گذرد، ولى يادش جاودانه است و نامش عزيز. او در عصر خفقان، با شهادت خويش، «زندگى» را تفسيرى نو نمود و «هستى» را معنايى تازه بخشيد و در سلطه طاغوتى، جرقّه‏اى بود از بيدارى، كه در جان شب، شعله‏ها افكند. شمعى بود كه با «سوختن» به «ساختن» امت پرداخت و با رفتن خود، جمعى را به ميدان آورد و با «مرگ» خويش، به جامعه «حيات» بخشيد.
گويى آن سروش فريادگر و بيدارى آفرين را، در گوش تاريخ همچنان مى‏شنويم، همچون صدايى آشنا كه به فرزندان اسلام كه فرزند فكرى و روحى اويند خطاب مى‏كند:
تنم را گر به دار ظلم آويزند
و چشمم را اگر در كاسه ها ريزند
لبانم را اگر دوزند
و... جسمم را اگر سوزند،
زمين را سرخ از خونم اگر سازند،
محال است اينكه از يادم رود آن عهد و سوگندم.
هزاران بار اگر در راه ايمانم، بگيرندم... بسوزندم،
اگر بر سنگ، كوبندم،
جدا سازند اگر هر بند، از بندم، بر اين افسانه‏سازى هاى پوچ دشمنان، همواره با هر ضربه شلاّق، مى‏خندم.
از آنجايى كه با «راه خدا» هم عهد و پيمانم،
از آنجايى كه با «روح خداوند» است پيوندم،
من اى فرزند، خشنودم، من اى فرزند، خرسندم!...
آرى... اين صدا، كه صداى حقانيّت ايمان و مظلوميّت «حق» است، همچنان در گوش زمان باقى است. همين خونها بود كه مردم را با امام و خط امام و هدف امام، آشنا كرد. تأثير همين شهادتها بود كه ميلادى نوين، براى امّت ايران پديد آورد. بازتاب همين فريادهاى برخاسته از دل و نشأت گرفته از عقيده بود كه وجدانها را بيدار ساخت و گوشها را باز كرد و دلها را نورانى ساخت و جان‏ها را در شعله يقين، به آتش كشيد و تب انقلاب را در مردم ريخت.
گراميداشت اين شهيدان گرانقدر و عزيزانِ خفته در دل خاك، بر فرزندان‏اين‏نهضت‏ونسل‏انقلاب و خون و جهاد و شهادت، «فريضه» است.
و ما... هميشه مديون «خون» و «شهادت» يم.
و اداى ديْن، در قبال آن، تكليف ماست.
قم - خرداد 1362 ش

1 - امام خمينى(ره) در 14 خرداد 1368 به جوار رحمت حق پر گشود.
2 اين مقاله، يكى از هشت مقاله‏اى است كه به قلم نگارنده، درباره امام راحل و رحلت او نگاشته شده است.
3 - اين حكيم نامدار در 1314 هجرى قمرى در گذشت، اين مقاله در مجموعه «گلشن جلوه» كه يادنامه اوست و در بهار 75 ش منتشر گشت چاپ شده است.
4 - آيتاللَّه سيد اسداللَّه مدنى،امام جمعه تبريز، در 25 شهريور 60 در نماز جمعه اين شهر، به دست منافقين به شهادت رسيد.
5 - شهيد صدر، همراه خواهر بزرگوارش بنت الهدى در 19 ارديبهشت 1359 به دست رژيم بعث عراق به شهادت رسيد.
6 - شهيد آيتاللَّه مرتضى مطهرى، در 12 اردى‏بهشت 1359 ش به دست گروهك فرقان به شهادت رسيد.
7 - به مقدمه كتاب «علل گرايش به ماديگرى» استاد شهيد و همچنين جزوه «مقاله‏اى كه با خون نوشته شد» مراجعه كنيد.
8 - از اين به بعد به نام كتابهاى استاد كه در قالب جملات آمده، توجه شود.
9 به همين قلم، چهار مقاله ديگر درباره شهيد مطهرى نگاشته شده است، كه به اين يك نمونه در اين مجموعه اكتفا مى‏شود.
10 - شهيد آيتاللَّه سيد محمد رضا سعيدى خراسانى، به دنبال مبارزات با رژيم طاغوت، زير شكنجه‏هاى قرون وسطايى آن رژيم در تاريخ 20 خرداد 49 ش به شهادت رسيد و در وادى‏السلام قم به خاك سپرده شد.