فصل دوم أنفال از نظر فقه شيعه
معناى اصطلاحى أنفال
مصاديق أنفال از نظر فقه شيعه
1- فيء
2- زمينهاى موات
3 - آبادىهايى كه صاحب ندارد
4 - قلهها، وسط درّهها و جنگلها
5- صفايا و قطايع
6- غنيمتى كه مجاهدان بدون اذن امام بهدست آورند
7- ارث كسى كه وارث ندارد
8- معادن
9- درياها و بيابانهاى لم يزرع
10- خمس از ثروتهايى است كه به امام تعلّق دارد و از أنفال است
تقسيم خمس
ادلّهاى كه مىگويد تمام خمس از آنِ امام است
معناى اصطلاحى أنفال
«أنفال» در اصطلاح فقهاى اماميه عبارت از اموالى است كه به پيامبر و پس از او بهجانشينانش اختصاص دارد. آنان آن اموال را به هر نحو كه مصلحت بدانند، به مصرف مىرسانند. و اين خود يك نوع فضيلت و امتيازى است كه خداوند، رسول و جانشينان رسولش را به آن مخصوص گردانيده است. از آن جهت اين اموال را «أنفال» مىنامند كه امام بالخصوص استحقاق دارد آنها را بر وفق مصلحت به مصرف برساند؛ به همانگونه كه پيامبر(ص) مستحق آنها بوده است و در خور استحقاق ديگران نيست و زايد براستحقاق آنان است
(1).
پيش از اينذكر نموديم نخستين آيهاى كه درباره أنفال نازل شد، آيه «يَسئلُونكَ عن الأنفال...» بود. گرچه اين آيه درباره غنايمى كه در جنگ بدر به دست آمد، نازل گشته است، امّا اين سبب نمىشود كه حكم مستفاد از آن، به همان مورد اختصاص يابد؛ زيرا «مورد مخصّص نيست»؛ پس براموالى كه در لغت «نفل» اطلاق شود، يعنى زايد براستحقاق و انتظار افراد مردم باشد، به مدلول اين آيه مال خدا و رسول و پس از وى از آن جانشينان معصومش مىباشد.
به عبارت ديگر، چنانكه در مورد معنى لغوى بيان كرديم «أنفال» جمع «نفل» و«نفل» در لغت به معناى شىء زايد بر استحقاق و زايد بر آن چيزى است كه عرفاً مورد نظر اشخاص است. و معلوم است كه منظور جهادگران اعتلاى شعاير و گسترش اسلام است و غنايم زايد بر انتظار آنان است. تعبير به «أنفال» در آيه شريفه از جهت اشاره به علّت حكم است كه بايد آيه را چنين معنى كنيم: اى پيامبر! درباره أنفال (و غنايم بدر) از تو مىپرسند، بگو: (آنها ثروتهايى است زايد بر استحقاق افراد، كه ايشان مالك آنها نيستند و) تمام ثروتهاى زايد بر استحقاق مردم از آنِ خدا و رسول مىباشد. بنابراين «ال» در «الأنفالِ» صدر آيه براى عهد است كه اشاره به غنايم بدر است و «ال» در «الأنفالِ» كه بعد ذكر شده، براى جنس يا استغراق است. پس نتيجه اين مىشود كه هر ثروت زايد بر استحقاق افراد، بهخدا و رسولش اختصاص دارد، و چنانكه گفتيم از «قُلِ الأنفالُ للَّه وَالرَّسُولِ» عموميّت استفاده مىشود و چنين برمىآيد كه تمام ثروتهاى زايد بر استحقاق افراد، همچون زمينهاى موات، آبادىهايى كه ساكنانش هلاك شدهاند، جنگلها و... به ملكيّت افراد خاصّ درنمىآيد و غنايم جنگى نيز يكى از آن مصاديق است.
پس از جهت ارتباط بين معنى لغوى و اصطلاحى «أنفال» مىتوان از آن چنين تعبير كرد: «أنفال» كليه اموالى خارج از انتظار و استحقاق افراد است و مصاديق آن عبارت است از: اموال بلاصاحب و اموالى كه افراد خاص استحقاق آنها را ندارند؛ تمام ثروتهاى خدادادى و طبيعى، از قبيل جنگلها، بيشهها و حتّى معادن بنا به قول عدّهاى و نيز كليه اراضى موات و قلّه كوهها و... و همچنين اموال شخصى پادشاهان و اشياى نفيس منقول شاهانه و غنايم جنگى.
واضح است كه مالكيت امام نسبت به اين ثروتها، از آن جهت نيست كه امامت براى اين حكم حيثيت تعليلى داشته باشد؛ بلكه براى آن است كه حيثيت تقييدى دارد. توضيح آن كه: أنفال از اموال شخصى نيست و از اموال عنوانى مىباشد، كه در هر عصر و زمانى اختيار آن از طرف خداوند بهامام و زمامدار همان زمان تفويض شده است. دليل براين مطلب، اوّلاً: روايتى است كه از حضرت على(ع) نقل شده است كه آن حضرت پس از بيان اينكه نصف خمس بهامام تعلّق دارد، فرمود: «پس از خمس، «أنفال» از آن كسى است كه بهامور مسلمانان قيام نموده (و كارهاى ايشان را اداره مىكند) كه آن در زمان رسولخدا به آن حضرت اختصاص داشت
(2)».
بهطورى كه از ظاهر اين روايت برمىآيد، أنفال از آن جهت به امام اختصاص يافته كه به امور مسلمانان قيام و بهوضع آنان رسيدگى مىكند و نيازمندىهاى اجتماع را برآورده مىسازد.
و ثانياً: آيا مىتوان قبول كرد اسلامى كه دين عدالت و مساوات و انصاف است، اين ثروتهاى كلان را به يك نفر بشخصه واگذار كند؟! اين امر چگونه مىتواند با روح دين اسلام كه در آيه شريفه «كَىْ لايَكُونَ دُوْلَةً بَيْنَالْاَغْنِياءِ مِنْكُمْ»
(3) متجلى شده، سازش داشته باشد؟
براى آن كه ثروتهايى كه از أنفال و زايد بر استحقاق افراد خاصّ است، مشخص و معلوم باشد، در رواياتى كه از ائمه معصوم نقل شده و نيز در سنّت خاتمالمرسلين، موارد و مصاديق آنها تعيين گرديده، تا كسى نتواند آنها را بهتصرّف و تملّك خويش در آورد.
مصاديق أنفال از نظر فقه شيعه
اكنون برآنيم تا مواردى را كه طبق مدارك فقهى اماميّه از أنفال به حساب آمده، با ادلّه هر يك به ترتيب زير مورد بحث و گفتگو قرار دهيم:
1- فيء
1- سرزمينى را كه كفّار بدون جنگ و خونريزى به حكومت اسلامى واگذارند، چه آن را بهميل خودشان تسليم كنند و چه آن را رها نمايند و بروند، «فىء»
(4) ناميده مىشود و از أنفال است.
شيخ طوسى در كتاب «المبسوط» چنين آورده است: «فىء از فاء يفيءُ مشتق شده كه بهمعنى برگشت كردن است. و مقصود از آن (در اصطلاح شرع) همان است كه خداوند متعال فرموده است: آنچه را خداوند از اموال كفّار به پيامبرش برگشت داد، هيچ اسب و شترى براى (تحصيل)آن نتاختيد،
(5) و آن مالى است كه بدون جنگ و تاختن اسب و شترى بهآن حضرت برگشت نمود؛ لذا همهاش به آن جناب اختصاص يافت و (پس از وى) از آنِ كسى است كه قائم مقامش باشد...»
(6).
در اين مسأله بين فقها اختلافى وجود ندارد، و صاحب جواهر در اينباره مدّعى اجماع شده و در مصباحالفقيه آمده است كه در اين مسأله ظاهراً اختلافى وجود ندارد
(7).
مدرك مسأله، علاوه بر روايات، آيهاى است كه در اين مورد فقها بهآن استناد مىجويند، و آن چنين است: «و ما أفاءاللَّهُ على رَسُولِهِ مِنْهُمْ فما أوجَفتُم عَلَيهِ مِنَ خَيلٍ ولارِكابٍ و لكنَاللَّهَ يُسَلّطُ رسله على مَن يَشاُء وَ اللَّهُ على كُلّ شَىءٍ قدير»
(8).
اين آيه درباره يهوديان بنىالنضير نازل شد كه با پيامبر اسلام(ص) غدر ورزيدند و خواستند آن حضرت را بهقتل برسانند. جبرئيل نازل گشت و رسولخدا را از كيد و مكر ايشان آگاه ساخت. به فرمان پيامبر(ص) سپاه اسلام، حصن ايشان را بهمحاصره درآورد. سپس بدون اينكه جنگى بشود، يهوديان حاضر شدند از محلّ خود كوچ كنند و طبق قرارى كه گذاشته بودند، مقدارى از اموالشان را با خودشان بردند و بقيّه اموالشان به رسولخدا اختصاص يافت، چون براى دست يافتن به آنها جنگى واقع نشد
(9).
از اينكه خداوند فرموده است: «فَما أوجفَتُم عَليَه مِن خَيلٍ و لا رِكابٍ»، چنين برمىآيد كه چون زحمتى براى به دست آوردن غنايم متحمّل نشدهايد، حقّى براى شما نيست و زايد براستحقاق شما است؛ لذا به رسولخدا اختصاص دارد.
روايات معتبر و مستفيضهاى هم نقل شده است كه به روشنى بر مقصود دلالت دارد و ما ذيلاً برخى از آنها را مىآوريم:
1- صحيحه يا حسنه حفصبنالبخترى است كه از حضرت صادق(ع) چنين نقل كرده است: «آن حضرت فرمود: «الأنفالُ ما لَم يُوجَف عَلَيهِ بخَيلٍ و لا رِكاب أو قَومٌ صالَحُوا، أو قوم أعطَوا ما بِأيديهِم وَ كلُّ أرضٍ خَرِبةٍ و بطونُالأودِيةِ فهو لرسولِاللَّه و هُو لِلإمام مِن بعدِه يضَعُهُ حيث شاءَ
(10)؛ آنچه (بدون لشكركشى و) بدون تازاندن اسب و شتر بهدست آيد، يا آنچه گروهى صلحكنند، يا آنچه را كه در اختيار دارند، بهدست خودشان بدهند و هر زمين (و آبادى) كه خراب شده باشد و وسط درّهها (از) أنفال است كه آن، مِلك پيامبر(ص) و پس از وى براى امام است كه بههر مصرفى كه بخواهد، مىرساند».
2- در مرسله حمّاد آمده است: «... و لَهُ (للإمام) بعدَ الخُمسِالأنفالُ، والأنفالُ كُلُّ أرضٍ خَرِبةٍ باد أهلها و كلُّ أرضٍ لَم يُوجَف عليها بخَيلٍ وَ لا رِكابٍ وَ لكِن صالَحُوا صُلحاً و أعطوا مابأيديهِم على غير قِتالٍ
(11)؛ علاوه بر خمسأنفال از آن امام است. هر زمين خرابى كه اهلش ازبينرفتهاند (و صاحبى ندارد) و هر زمينى كه اسب و شتر براى (تصرّف) آن تاخته نشده، امّا صلحى واقع ساختهاند و به اختيار خود بدون جنگى (آن را در اختيار مسلمانان قرار) دادهاند، از أنفال است».
3- صحيحه يا حسنه محمّد بن مسلم است كه مىگويد: «از امام صادق(ع) شنيدم كه فرمود: همانا أنفال آن سرزمينى است كه (براى تصرّف آن) خونى ريخته نشود يا با قومى صلح برقرار گردد و به اختيار خودشان (مالى را) بدهند و زمينى كه مخروبه (و باير) است، ياوسط درّهها؛ تمام اينها از فىء و أنفال شمرده مىشود كه بهخدا و رسول تعلّق دارد. آنچه از خدا است، به رسولخدا اختصاص مىيابد، تا در هر موردى كه دوست دارد، بهمصرف رساند»
(12).
4- خبر حلبى از امام صادق است كه از آن حضرت درباره أنفال سؤال نموده، امام (درجواب) فرمود: «ما كانَ مِنَالأرضينَ بادَ أهلُها ... قال: الفيءُ ما كانَ مِن أموالٍ لم يكن فيها هراقَةُ دَمٍ أو قَتلٍ والأنفال مِثلُ ذلك هُوَ بَمنزِلَتهِ
(13)؛ آنچه از زمينهايى كه صاحبانش هلاك شدهاند (و از بين رفتهاند، از أنفال است و) ... فرمود: فىء آن (سرزمينها و) اموالى است كه درباره آنها خونريزى و قتلى نبوده است، و أنفال مانند فىء است؛ آنچه صاحبانش هلاك شده، بهمنزله فىء است».
5- در خبر اسحاقبن عمّار كه از حضرت صادق(ع) روايت شده، چنين آمده است: «از امام صادق(ع) از أنفال سؤال نمودم، فرمود: «هِيالقُرى التي قَدخَربتْ و انجلى أهلُها فهِيَ لِلَّهِ و للرَّسُولِ و ما كانَ لِلملوُك فهُوَ للإمامِ، و ما كان منالأرضِ بخَرِبَةٍ لم يوجف عليه بخيل ولاركاب...
(14)؛ أنفال روستاهايى است كه خراب شده و ساكنانش كوچ كرده باشند كه آنها از آنِ خدا و رسول است و (نيز) آنچه خاصّ پادشاهان است، براى امام است و هر زمين خرابه (و بايرى) كه بهقهر و غلبه تصرّف نشده باشد (از أنفال است...)».
6- زراره از امام باقر(ع) روايت كرده است كه آن حضرت فرمود: «الأنفالُ ما لم يُوجَف عَليهِ بخَيلٍ و لا رِكابٍ
(15)؛ أنفال آن چيزى است كه براى (تصاحب) آن اسب و شترى نتاختهاند».
از اين روايات و مانند اينها چنين برمىآيد كه دراصل مسأله هيچگونه اختلافى وجود ندارد؛ آنچه مورد اختلاف است، اين است كه آيا آنچه بدون قهر و غلبه بهدست مىآيد، اعمّ از منقول و غيرمنقول، از أنفال محسوب مىشود يا فقط زمين و اموال غيرمنقول از أنفال است؟
برخى از روايات فوق، همچون صحيحه حفص و خبر حلبى و حديثى كه زراره از امام پنجم(ع) نقل نموده، بهطور مطلق اموالى را كه بدون جنگ به دست آمده، از أنفال به حساب آوردهاند.
در مقابل اين روايات، رواياتى از قبيل صحيحه محمّدبن مسلم و خبر اسحاقبن عمّار و مرسله حمّاد، صراحت دارد كه زمين فتح شده بهصلح جزو أنفال است. در اين صورت آيا مطلق برمقيّد حمل مىشود؛ يعنى بايد بگوييم رواياتى كه ظاهراً مىفهماند هر مال مفتوح بدون جنگ از أنفال است، مقصود از آن زمينها و اموالى است كه غير منقول است؛ يا اينكه رواياتى كه بهطور مطلق مىفهماند مالى كه بدون جنگ بهتصرّف مسلمانان در آمده جزو أنفال است، بهاطلاق خود باقى است و هر مالى اعمّ از منقول يا غيرمنقول، در صورتى كه بهصلح تحت تصرّف مسلمانان درآيد، از أنفال است؟
در «مستمسكالعروه» استدلال شده است كه «چون روايات تقييد كننده در مقام حصر و تحديد است، رواياتى را كه بهطور اطلاق دلالت دارد كه اموال به دست آمده، بدون جنگ از أنفال است، مقيّد مىكند»
(16).
امّا برخى از فقها بهاطلاق رواياتِ باب عمل نموده، چنين اظهار داشتهاند كه: «اطلاق روايات حجّت است و بهآن عمل مىشود»
(17). علاوه بر اين به عنوان تأييد به صحيحه معاوية بن وهب استدلال نمودهاند:
معاوية بن وهب گفت: بهحضرت صادق(ع) عرض كردم: عدّهاى را امام به جهاد گسيل مىدارد، آنگاه غنايمى به دست مىآورند. چگونه آنها را تقسيم نمايند؟ فرمود: «اگر با اميرى كه امام او را تعيين كرده، جنگ كرده باشند، خمس آن را براى خدا و رسول جدا مىنمايند و45 را بين خودشان تقسيم مىكنند. امّا اگر با مشركان جنگ نكنند، آنچه را به عنوان غنيمت به دست آوردهاند، از آن امام است كه وى آن را در هر راه كه دوست داشته باشد، بهمصرف مىرساند
(18)». وجه تعبير به تأييد بدان جهت است كه روايت در اموال منقول ظهور دارد.
بهعلاوه مىتوان بهعنوان تأييد بهآيه «و اعلَمُوا أنّما غَنِمتُم مِن شىءٍ...» استدلال نمود؛ زيرا «غنمتم» در وقتى صدق مىكند كه مجاهدان در به دست آوردن غنيمت سهيم باشند و در آن باره فعّاليت نمايند. واضح است در صورتى كه جنگى واقع نشود، عنوان «غنمتم» در خارج تحقّق پيدانمىكند؛ پس كسى مستحقّ اموال غيرمنقول و منقول نمىگردد و بهامام تعلّق دارد.
2- زمينهاى موات
زمين موات بر زمينى اطلاق مىشود كه بهرهمند شدن از آن فعلاً ممكن نيست و استفاده بردن از آن به آباد نمودنش بستگى دارد
(19). اينگونه زمينها از أنفال است؛ چه كسى سابقاً آنها را مالك شده باشد و سپس ويران و بدون صاحب گردد، و چه سابقه ملكيّت نداشته باشد.
قول مشهور بين فقها اين است كه: چون در برخى از روايات زمينهاى موات و خراب بهقيد جلا يا هلاك صاحبانش مقيّد شده، پس فهميده مىشود كه زمينهاى خرابهاى كه مالك معيّن دارد، جزو أنفال بهحساب نمىآيد و در اينباره ظاهراً اختلافى وجود ندارد
(20). با وجود اين احتمال مىرود كه قيد جلا يا هلاك صاحبان زمين، قيد غالب باشد؛ يعنى از اين جهت كه اغلب اراضى مخروبه و موات، صاحبانش كوچ كرده يا هلاك شدهاند، در برخى از رواياتِ مورد بحث، اين قيد ذكر شده و بدينگونه نيست كه عموم صحيحه حفص و صحيحه ابىخالد كابلى و امثال اينها را تخصيص دهد
(21).
بنابه قول مشهور هرگاه زمين مفتوحالعنوه در حال فتح، آباد باشد، سپس حالت موات برآن عارض گردد، چون در حال فتح عموم مسلمانان مالك آن بودهاند، بهسبب مخروبه گشتن، از أنفال بهحساب نمىآيد. و در صورتى جزو أنفال است كه صاحبى نداشته باشد و چنانكه معلوم است، عموم مسلمانان صاحبان اراضى مفتوحالعنوهاند
(22).
امّا اگر كسى زمين موات را به اذن امام احيا نمايد، سپس باير و مخروبه گردد، در اينكه آيا دوباره به ملكيّت امام برمىگردد؟ دو قول است كه صاحب مصباحالفقيه برگشت ننمودن آن را قوى دانسته است
(23).
اراضى موات اعمّ از اينكه در سرزمينهاى مفتوحالعنوه يا مفتوح بدون جنگ باشد، از أنفال است
(24).
بيابانهاى بىآب و گياه، و بنا به احتمالى سواحل درياها و كرانههاى رودخانهها نيز، درصورتى كه قبل از فتح بهملك كسى در نيامده باشد، جزو أنفال محسوب مىشود
(25).
در اينكه اراضى موات و مخروبه و باير جزو أنفال است، ظاهراً بين فقها اختلافى وجود ندارد، و در اين باره ادّعاى اجماع نمودهاند. شيخانصارى اظهار داشته است: «نصوص در مورد اينكه زمين موات به امام اختصاص دارد، مستفيضه، و بعضى گفتهاند متواتره است
(26)».
اكنون برخى از روايات را، در ارتباط با مورد بحث، ذيلاً ذكر مىكنيم:
الف - حماد بن عيسى در حديث مرسل طويلى از حضرت موسىبن جعفر(ع) چنين نقلكرده است: «... وَ لَه رؤوسالجبالِ و بُطونُالأودِية والآجامُ و كلُّ أرضٍ مَيتَةٍ لا ربَّ لَها وَ لَهُ صَوافيالمُلوكِ، ما كانَ في أيديهِم مِن غَير وجهِالغصبِ. لأنّالغَصبَ كلَّه مَردُودٌ وَ هُوَ وارث مَن لاوارثَ لَه يعولُ مَن لا حيلَةَ لهَ...
(27)؛ و از آنِ امام است سر كوهها و وسط درّهها و جنگلها و هر زمين مواتى كه صاحب ندارد. و (نيز) براى او است اموال سره (اختصاصى) پادشاهان، درصورتى كه غصبى نباشد؛ زيرا تمام اموال مغصوب (بهصاحبانش) برگشت داده مىشود. و امام (همچنين) وارث كسى است كه وارث ندارد؛ و او كه متكفّل (و سرپرست) كسى است كه چارهاى براى اداره زندگىاش ندارد...».
ب - مصححه عمر بن يزيد است كه وى گفته است: شنيدم كه مردى از اهالى جبل، از امامصادق(ع) مىپرسيد كه مردى زمين مواتى را كه صاحبش واگذار نموده، آباد كرده، نهرهايش را جارى ساخته، خانههايى در آن بنا كرده، درخت خرما و درختهايى (ديگر) درآننشانده است؛ حضرت؟ (در جواب) فرمود: «اميرالمؤمنين مىفرمود: هرگاه يكى از مؤمنان زمينى را آباد كند، آن زمين براى او است كه بايد در زمان صلح قسمتى از عايدى آن را به امامبپردازد و هنگامى كه قائم (آلمحمّد)(ع) ظهور كند، خودش را آماده نمايد كه از او گرفته مىشود
(28)».
ج - داوود بن فرقد در حديثى از امام صادق(ع) روايت كرده است كه گفتم: أنفال كدام است؟ فرمود: «وسط درّهها و سر كوهها و بيشهها و معادن و هر زمينى كه برآن اسب و شترى نتاختهاند (و بدون جنگ و خونريزى بهتصرّف مسلمانان درآمده) و هر زمين مواتى كه اهل آن كوچ كردهاند و املاك اختصاصى پادشاهان
(29) (از أنفال است)».
د - محمّد بن مسلم گفته است: از امام باقر(ع) شنيدم كه فرمود: «الأنفالُ هُوَالنَفلُ و في سُورةالأنفالِ جَدعُالأنفِ. قالَ وَ سَألتُهُ عَنِالأنفالِ، فَقالَ كلُّ أرضٍ خَرِبَةٍ أو شَىء كانَ يكُونُ لِلمُلوكِ وَ بُطُونُالأودِيَةِ وَ رُؤُوسُالجِبالِ وَ ما لَم يُوجَف عَلَيهِ بِخَيلٍ وَ لا رِكابٍ فَكُلُّ ذلِكَ لِلإمامِ خالِصاً
(30)؛ مقصود از أنفال، همان است كه زايد (براصل و زايد بر استحقاق ديگران) است، و در سوره أنفال بريدن بينى (و خوارى دشمنان ما) است. وى گفت: از آن حضرت از أنفال پرسيدم. فرمود: هر زمين باير يا چيزى كه براى پادشاهان بوده (و از ثروتهاى ويژه ايشان محسوبشده)، وسط درّهها و سر كوهها و آنچه بدون قهر و غلبه بهدست آيد، تمام اينها بهطور كامل از آن امام (و جزو أنفال) است».
3 - آبادىهايى كه صاحب ندارد
اراضى و روستاهاى آباد نيز اگر بدون صاحب باشد، به امام تعلّق دارد، و اخبار فراوانى برآن دلالت دارد؛ ازجمله اخبارى كه ذيلاً نقل مىشود:
1 - از محمّد بن مسعود عيّاشى در تفسيرش از امام موسىبن جعفر(ع) نقل شده است: «سَأَلتُهُ عَنِالأنفالِ فقالَ: كُلُّ ما كانَ مِن أرضٍ بادَ أهلُها فَذلِك الأنفالُ فَهُوَ لنا
(31)؛ از آن حضرت از أنفال سؤال نمودم، فرمود: هر زمينى كه اهل آن هلاك شدهاند، از أنفال است، و آن براى ما است».
چنانكه از اطلاق اين روايت برمىآيد، زمينهايى كه اهل آن هلاك شدهاند، چه آباد و چه مخروبه، از أنفال محسوب مىشود. اگر در برخى از روايات اين قبيل اراضى بهمخروبه شدن مقيّد شده، بهاين جهت است كه اغلب زمينهايى كه اهل آن هلاك مىشوند، عادتاً رو به ويرانى مىگذارد و خرابه مىگردد. به سخن ديگر مخروبه بودن، در حكم، مدخليّت ندارد و ذكر قيد از باب اغلبيّت است؛ چنانكه در آيه «وَ رَبائِبُكُمُ اللاتى في حُجُورِكُمْ
(32)» چنين است.
2 - اسحاق بن عمّار گفته است؛ «از امام صادق(ع) از أنفال سؤال نمودم، فرمود: هِىَالقُرَى الَّتى قَد خَرِبتْ و انجلى أهلُها فَهىَ لِلَّه وِ للرَّسُولِ وَ ما كانَ لِلمُلُوكِ فهُوَ لِلإمام وِ ما كانَ منَالأرضِالخَرِبةِ لَم يُوجَف عَلَيها بخَيلٍ و لا رِكابٍ وَ كُلُّ أرضٍ لا ربَّ لَها وَالمعادِنُ منها و مَن ماتَ وَ لَيسَ لَهُ مَولىً فمالُهُ مِنَالأنفال
(33)؛
آن [أنفال] روستاهايى كه خراب شده و اهلش كوچ كردهاند، و هرچه براى پادشاهان است، از آنِ امام است. و هر زمين خرابهاى كه بدون قهر و غلبه به تصرّف (مسلمانان) درآيد و هر زمينى كه صاحبى ندارد و معادن آن
(34)، و هر مال بدون وارث [ولو وارث آزادشده متوفّى] از أنفال است».
3 - جرير از امام صادق(ع) روايت كرده است: «از آن حضرت از أنفال پرسيدم، يا اينكه ديگرى پرسيد؛ فرمود: كلّ قرية يَهلكُ أهلُها أو يَجلُونَ عَنها فَهِيَ نَفلٌ نصفُها يُقَسَّمُ بينَالنَّاسِ وَ نِصفُها لِلرَّسُول
(35)؛ هر روستايى كه اهل آن هلاك شوند يا كوچ كنند، از أنفال است كه نصف آن بر مردم تقسيم مىشود و نصف (ديگر)ش از آنِ پيامبر است».
شايد مقصود از «نصفها يقسم بينالناس» اين باشد كه پيامبر اختيار دارد نصف آن را بهمردم بدهد، و نصف ديگر را براى خود نگهدارد تا براى مصالح ديگر بهمصرف برساند.
4 - ابوبصير از امام باقر(ع) نقل كرده است: «آن حضرت فرمود: أنفال از آن ما است. عرض كردم: أنفال كدام است؟ فرمود: مِنهاالمَعادِنُ والآجامُ و كلُّ أرضٍ لا ربَّ لَها وَ كُلُّ أرضٍ بادَ أهلُها
(36)؛ از أنفال است معادن و جنگلها و هر زمين بدون صاحب و هر زمينى كه اهل آن هلاك شدهاند».
علاوه بر ادلّه فوق، آنچه پيشتر گفتيم كه هر ثروت زايد بر استحقاق افراد كه شخص براى بهدست آوردن آن تلاش و كوششى ننموده، از أنفال است، دلالت دارد كه سرزمينهاى آباد بدون صاحب از أنفال مىباشد.
4 - قلهها، وسط درّهها و جنگلها
وسط درّهها و قلهها و جنگلها و آنچه در آنها يافت مىشود، از أنفال است
(37). مرجع تشخيص اين مصاديق، عرف است. مىتوان گفت عموم ادلّه اراضى موات و زمينهاى بىصاحب، اين موارد را نيز شامل مىشود و از آن ادلّه بر مىآيد كه اين موارد از مصاديق أنفال است. و چونازمصاديقخفيّهمواتوثروتهاىبلاصاحببوده، تخصيصبهذكريافتهواخبار خاصّى هم رسيده كه دلالت دارد سه موضوع فوق از أنفال است كه ذيلاً قسمتى از آنها را مىآوريم:
1 - مرسله حماد بن عيسى كه در آن حديث از امام كاظم(ع) چنين نقل شده است: «... وَ لَهُ رؤُوسالجِبالِ و بُطُونُالأودِية والآجام
(38)؛ قلهها، وسط درّهها و بيشهها از امام است».
2 - محمّد بن مسلم در حديثى از امام باقر(ع) روايت كرده است: «از آن حضرت از أنفال سؤال نمودم، فرمود: كُلُّ أرضٍ خَرِبَةٍ وشىء كان يَكُون لِلمُلُوكِ وَبُطُونُ الأودِيَةِ ورؤُوس الجِبالِ...
(39). هرزمين خرابه يا آنچه براى پادشاهان بوده، وسط درّهها و قلهها (از أنفال) است».
3 - داوود بن فرقد در حديثى از حضرت صادق(ع) بازگو كرده است: «عرض كردم: أنفال چيست، قالَ: بُطُونُالأوديَةِ و رؤُوسُالجِبالِ والآجامُ والمَعادنُ...
(40)؛ فرمود: وسط درّهها و قلهها و بيشهها و معدنها ... است».
4 - ابوبصير از امام باقر(ع) نقل كرده است: «امام فرمود: لناالأنفالُ. قلتُ وَ ماالأنفالُ؟ قالَ: مِنهاالمَعادنُ والآجامُ
(41)؛
(42) أنفال از آنِ ما است. عرض نمودم: أنفال چيست؟ فرمود: از آن جمله است معادن و بيشهها».
شيخ طوسى در كتاب «المبسوط» رؤوس جبال و وسط درّهها و آجام را از أنفال دانسته؛ صاحب حدائق هم همين قول را اختيار كرده است.
در مستمسكالعروة آمده است: «فقد نَصَّ كوَنهَا (بطونالأودية و رؤوسالجبال والآجام) منالأنفالِ، جَماعةٌ كثيرةٌ»
(43).
علاوه بر روايات فوق، صحيحه حفصبنالبخترى و صحيحه يا حسنه محمّد بن مسلم كه در بحث فىء و اراضى مفتوح به صلح گذشت و نيز مرفوعه احمد بن محمّد
(44) دلالت دارد كه قلهها و وسط درّهها (مسيل) از أنفال است.
از مجموع اين روايات برمىآيد كه قلهها و وسط درّهها (مسيل) از أنفال است و مشهور فقها به مضمون آنها عمل نمودهاند
(45). ممكن است گفته شود جنگلهاى اراضى مفتوحالعنوه موقوفه براى تمام مسلمانان است و مالك آن عموم مسلمانان هستند و بهدولت (امام) تعلّقندارد؛ چون بدون صاحب محسوب نمىشود، و روايت «و كُلُّ أرضٍ لا ربَّ لها، مِنَالأنفالِ» اين مورد را فرا نمىگيرد؛ در جواب مىگوييم: اين استدلال در صورتى درست است كه دليل مالكيّت عمومى كه ثابت كند اراضى آباد «مفتوحالعنوه» از آن تمام آنها است، بر اين دلالت نمايد كه هرآنچه تحت استيلاى كفّار است، اگر به قوّه قهريه به تصرّف مسلمانان درآيد، به تمام آنها تعلّقدارد؛ امّا اگر بگوييم آن ادلّه فقط آنچه را كه كفّار مالك بودهاند، شامل مىشود، دليل «كُلُّ أَرضٍ لاربَّ لَها لِلإمام» بهحال خود باقى مىماند و مىفهماند اراضى آبادى كه بشر در آبادى آنها دخالت نداشته، كه از جمله آنها جنگلها و زمينهاى آباد بلاصاحب است، ملك امام و رئيس حكومت است. به علاوه روايات باب بهطور مطلق دلالت دارد كه جنگلها و هر زمينى كه صاحبى ندارد، از أنفال است.
پس نظر صحيح آن است كه به دليل «كلُّ أرضٍ لا ربَّ لَها مِنَالأنفال» جنگلها كه طبيعتاً آباد است و عنوتاً فتح مىشود، از أنفال است.
اگر گفته شود: سرزمينهايى كه از اين قبيل است، مردم آنها را به «حيازت» مالك مىشوند؛ در جواب مىگوييم: حيازت در مورد مباحات اوليه است؛ همچون صيد و آب برداشتن از انهار و جمعآورى هيزم و مانند اينها، و مورد بحث را فرا نمىگيرد؛ زيرا سرزمين هايى كه آباد است، ياازآنِعموممسلماناناست، يا به امام تعلّق دارد و شق ثالث ندارد.
آرى اگر كسى زمينى داشته باشد كه بهمرور زمان بهصورت بيشه و جنگل يا درّه و مسيل درآيد، روايات مورد بحث، آنقدر اطلاق ندارد كه اين موارد را شامل گردد و گفته شود كه اينگونه اموال جزو أنفال است و از ملكيّت مالكش خارج گشته است. امّا اگر بگوييم هرگاه يكى از اين سه مورد در ملك كسى باشد، و او آن را مالك نمىشود، اين گفته حقّ است؛ چون اطلاق روايات آن را فرا مىگيرد. چنانكه از شيخ انصارى نقل شده كه سه مصداق مورد بحث از أنفال بهشمار مىآيد، خواه در ملك كسى، يا در اراضى بلاصاحب باشد
(46).
صحيحه حفصبنالبخترى و حسنه يا صحيحه محمّدبن مسلم، علاوه مرفوعه احمدبنمحمّد
(47) كه در بحث «فيء» به آنها استدلال نموديم، دلالت دارند كه وسط درّهها (مسيلها) و قلهها از أنفال است و اين حكم، درباره جنگلها نيز بهدليل عدم قول به فصل ثابت مىشود.
5- صفايا و قطايع
قطايع: جمع قطيعه است كه در لغت بهمعنى دورى كردن، قطع رابطه بين دوشهر، وظيفه، آنچه از زمينهاى دولتى كه از ديگر زمينها مجزّا و جدا شده و در اختيار برخى از افراد، بهعنوان مقررّى قرار مىگيرد، آمده است. اقطاع گاهى ازطرف امام به عنوان تمليك صورت مىگيرد (كه نسبت بهشخص اقطاع شده جنبه پاداش و قدردانى پيدا مىكند) و گاهى بهصورت موقّت (ملكى در اختيار بعضى از افراد) است، تا از منافع آن در آن مدّت استفاده كنند
(48).
امّا در اصطلاح فقها در باب أنفال، عبارت است از اموال غيرمنقول، مانند ساختمان، مزارع و املاك اختصاصى پادشاه كفّار، كه مسلمانان برآنان غلبه كنند و آن اموال را بهتصرّف درآورند. اين اموال را قطايع پادشاهان مىنامند و در صورتى كه غصبى نباشد، جزو أنفال است و بهامام اختصاص مىيابد
(49).
صفايا جمع صفىّ و صفيه است كه از «صَفو» مشتق شده؛ و در لغت بهمعنى خالص هرچيز و شىء برگزيده و اختيار شده آمدهاست. و منظور از آن در اصطلاح فقها اموال منقولى است كه بهپادشاه كفّار اختصاص داشته و براثر غلبه مسلمانان بهتصرّف ايشان درآمده است. همچون اسلحه، لباسهاى گرانبها و مَرْكبهاى ممتازى كه ويژه وى بوده است و امثال اينها و نيز اشيايى را كه امام از ميان غنايم براى خود برمىگزيند، در همين حكم است
(50).
اين اموال از مصاديق أنفال است و در آن بين فقها اختلافى وجود ندارد، و در اينباره قول مخالفى نقل ننمودهاند، و اخبار فراوانى نيز برآن دلالت دارد كه قسمتى از آنها را ذيلاً مىآوريم:
الف - صحيحه داوود بن فرقد كه گفته است: «امام صادق(ع) فرمود: املاك اختصاصى پادشاهان از آنِ امام است و مردم در آن هيچ حقّى ندارند؛ قال أبو عبداللّه: قطائعُالمُلُوكِ كلُّها لِلإمامِ وَ ليسَ لِلنّاسِ فيها شيء».
(51)
ب - محمّد بن مسلم گفت: «از امام باقر(ع) شنيدم: الأنفالَ هُوَالنَفلُ وَ في سُورةالأنفالِ جَدْعُالأنف، قال وَسَألتهُ عَنِالأنفالِ فقال: كلُّ أَرْضٍ خَرِبَةٍ أو شيءٌ كانَ يَكُون لِلمُلوُكِ...
(52)؛ أنفال همان است كه زايد (براصل و زايد بر استحقاق ديگران) است. در سوره أنفال بريدن بينى (وخوارى دشمنان ما) است. وى گفت: از آن حضرت از أنفال پرسيدم. فرمود: هر زمين مخروبه يا چيزى كه از آن پادشاهان بوده است».
ج - موثقه سماعة بن مهران كه مىگويد: «از امام باقر(ع) از أنفال سؤال نمودم، فرمود: هرزمين مخروبه يا چيزى كه از آن پادشاهان است، ويژه امام است و مردم در آن سهمى ندارند؛ قال: سألتُه عَنِالأنفالِ، فقالَ: كُلُّ أَرْضٍ خَرِبَةٍ أو شيءٌ يَكُونُ لِلمُلُوكِ فهُوَ خالِصٌ لِلإمامِ و لَيسَ لِلّناس فيها سَهمٌ»
(53).
د - در خبر اسحاق بن عمّار است كه وى گفت: «از حضرت صادق(ع) از أنفال سؤال نمودم، فرمود: روستاهايى است كه خراب شده و اهل آن كوچ نمودهاند، و آنها به خدا و رسول اختصاص دارد و آنچه از آنِ پادشاهان است، از آنِ امام است»
(54).
بهطورى كه از اطلاق اين روايات و از تعبير «شىء كانَ يكُونُ لِلمُلُوك» برمىآيد، هر مال غيرغصبى كه در تملّك پادشاه كفّار و از مختصّات ايشان بوده، از أنفال است و نمىتوان آنها را بهرواياتى از قبيل صحيحه داود بن فرقد، كه دلالت دارد قطايع ملوك از أنفال است، مقيّد ساخت و مىتوان گفت كه در اينگونه روايات، اظهرِ مصاديق أنفال بيان شده است و بر انحصار دلالت ندارد.
علاوه بر آنچه ذكر شد، امام مىتواند از كلّ غنيمتى كه مسلمانان در جنگ به دست آوردهاند، آنچه را كه بخواهد، براى خود برگزيند. بين فقهاى اماميه در اين مسأله ظاهراً اختلافى وجود ندارد، بلكه بعضى آن را مورد قبول تمام علما دانستهاند
(55) و چندين روايت برآن دلالت دارد؛ بدين قرار:
1- در مرسله حمّاد آمده است: «و لِلإمامِ صَفوُ المالِ أن يأخُذَ مِن هذهالأموالِ صَفوَها، الجاريةالفارهةَ، والدابّةَالفارِهَةَ. والثوبَ والمَتاعَ مِمّا يُحبُّ أو يَشتهي. فذلك له قبلَالقِسمَةِ وَ قَبلَ إخراج الخُمسِ...
(56)؛
گزيده مال از آنِ امام است كه نخبه اين (غنايم و) اموال را (از قبيل) كنيز و چهارپاى نيكو (و برازنده) و جامه و متاعى را كه دوست دارد و به آن تمايل دارد، برمىگيرد؛ آن حق او است، پيش از آن كه تقسيم (غنايم) و اخراج خمس صورت گيرد.
2- در صحيحه ربعى از امام صادق(ع) چنين روايت شده است: «كانَ رَسُولُاللَّهِ(ص) إذا أتاهُ المَغنمُ أخَذَ صفوه وَ كانَ ذلِكَ لَهُ إِلى أن قالَ: وَ كَذلِكَالإمامُ(ع) يأخُذُ كَما أخَذَ رسولُاللَّه(ص)
(57)؛ هرگاه به نزد رسولخدا غنيمت مىرسيد، گزيده آن را برمىگرفت كه بهآن حضرت اختصاص داشت... تا اينكه فرمود: و همچنين امام (از غنايم) برمىگيرد، چنانكه رسولخدا برمىگرفت».
3- ابوبصير از امام صادق(ع) از صَفو مال سؤال كرده، آن حضرت فرمود: «الإمامُ يَأخُذُ الجارِيةَ الروقةَ والمركبَ الفاره والسَيفَ القاطِعَ والدِّرعَ قَبلَ أن تُقسَّمَالغَنيمةُ فهذا صَفوُالمالِ
(58)؛ امام كنيز خوبروى و مركب تيزرو و شمشير برنده و زره را پيش از تقسيم غنيمت برمىدارد و اين صفو مال است».
روايات ديگرى در اينباره روايت شده كه بر مقصود دلالت دارد و ما بهجهت رعايت اختصار به سه خبر فوق اكتفا نموديم.
اموال اختصاصى پادشاه كفّار، و اشياى نفيس و گرانقيمت غنايم جنگى، شايد از اين جهت جزو أنفال است و در اختيار امام قرار مىگيرد كه اشياى گرانبها و نفيس و كاخها و دستگاههاى عريض و طويل پادشاهان كافر و مستكبر، مورد توجّه اكثر افراد است و چنانكه معلوم است درهنگام بهدست آوردن اينگونه غنايم، هريك از غانمين مىخواهد از نفايس سهم بيشترى را بهخود اختصاص دهند؛ در نتيجه بين افراد نزاع و كشمكش در مىگيرد و كينه و دشمنى بهوجود مىآيد.
بهعلاوه چهبسا اينگونه اشيا شايسته آن باشد كه در موزههاى شهرهاى اسلامى نگهدارى شود؛ و بديهى است در صورتى كه آنها نگهدارى شود، از لحاظ اينكه پشتوانه ارزى مسلمانان بهحساب مىآيد، در رونق و پيشرفت اقتصاد ممالك اسلامى اهميّت بسزايى خواهد داشت؛ لذا در قانون اسلام مقرّر شده است اين ثروتها در اختيار امام و حكومت اسلامى قرار گيرد، تاآنها را در مصالح مسلمانان بهكار برد. از طرف ديگر اين نتيجه حاصل مىشود كه مردم از توجّه به زخارف و زرق و برقهاى مادّى كه منشأ ذلّت و سقوط است، در امان و از تجمّلگرايى محفوظ بمانند و راه تكامل و سعادت را پيش بگيرند.
6- غنيمتى كه مجاهدان بدون اذن امام بهدست آورند
آنچه را كه سربازان اسلام بدون اذن امام از كفّار حربى به غنيمت ببرند، از أنفال است. اين حكم به اندازهاى بين فقها شهرت دارد كه علاّمه حلّى درباره آن ادّعاى اجماع كرده و از «روضه» و «مسالك» نقل شده است كه در اين مسأله اختلافى وجود ندارد. از شيخ طوسى نيز در كتاب «خلاف» نقل شده كه فرموده است: «غنايم جنگهايى كه بدون اذن امام باشد، به امام اختصاص دارد»
(59) و آن را اجماعى دانسته است.
مدرك اين مسأله خبرى است كه عباّس ورّاق
(60) از امام صادق(ع) نقل كرده است: «عن أبيعبدِاللّهِ(ع) قالَ: إذا غَزَا قومٌ بغَيرإذنِ الإمام فَغَنِمُوا كانتِ الغَنيمةُ كلُّها لِلإمامِ؛ و إذا غَزوا بأمرِالإمامِ فَغَنِمواكانَ لِلإمامِ الخُمسُ
(61)».
گرچه اين روايت از لحاظ سند ضعيف است، اما چون عدّه زيادى از فقها به آن عمل نمودهاند، ضعفش جبران مىشود.
دليل ديگرى كه مىتوانيم در اين مورد بياوريم، صحيحه يا حسنه معاوية بن وهب است: «قالَ: قُلتُ لأبي عبداللّهِ(ع): «السَريّةُ يَبْعَثُها الإمامُ فَيُصيبوُن غَنائمَ كَيفَ يُقَسَّمُ؟ قالَ: إن قاتَلوُا عَلَيها مَعَأميرٍأمّره الإمامُ عَليهِم اُخرجَ منها الخُمسُ للَّهِ وَ للرَّسُولِ و قُسّمَ بَينهُم أربعَة أخماسٍ. وَ إن لَم يَكُونُوا قاتَلُوا علَيها المُشرِكينَ كانَ كُلُما غَنِمُوا لِلإمام يَجعله حَيث أحَبَ
(62)».
از مفهوم قيدى كه در اين روايت وجود دارد - مَعَأميرٍأمّرهَ الإمامُ - چنين برمىآيد كه اگر امام اميرى معيّن نكند و عدّهاى بدون اذن او غنايمى به دست آورند، آن را مالك نمىشوند. اين روايت را در صورتى مىتوانيم براى مدّعا دليل بياوريم كه مفهوم شرط را حجّت بدانيم و چنانكه مىدانيم حجيّت مفهوم مورد اختلاف است، بويژه آن كه در روايت از بيان مفهوم شرط اعراض شده و به جاى آن «إن لَم يَكُونُوا قاتَلُوا عَليها المُشرِكينَ كانَ كُلُّ ما غَنِمُوا لِلإمامِ» ذكر شده است.
در هر صورت صاحب مدارك از كتاب «منتهى» از علاّمه چنين نقل كرده است: «غنيمتى كه بدون اذن امام بهدست آيد، نيز مانند غنايمى است كه به اذن امام تحصيل شود». صاحب مدارك نيز اين قول را پسنديده و اظهار داشته است كه اطلاق ادلّه غنيمت، مورد بحث را شامل مىگردد
(63). بنابراين در غنيمتى هم كه بدون اذن امام بهدست آيد، به جز خمس، چيز ديگرى برعهده غانمين نخواهد بود.
علاوه بر اطلاق ادلّهاى كه مىفهماند غنايم از آن غانمين است و فقط بايد خمس بپردازند، به اخبارى برمىخوريم كه دلالت دارد كسانى كه تحت فرماندهى مخالفان غنايمى بهدست مىآورند، فقط بايد خمس بدهند.
كسانى كه مىگويند اينگونه غنايم از أنفال است، در پاسخ اين استدلالها جواب مىدهند كه هر چند علاّمه در كتاب خمس «المنتهى» به اين قول متمايل شده كه غنايم به دست آمده در جنگ، اگر بدون اذن امام باشد، جزو أنفال بهحساب نمىآيد؛ امّا در دو مورد ديگرِ همان كتاب، در بحث جهاد، با قول مشهور موافقت نموده و فرموده است: غنيمت به دست آمده در جنگى كه بدون اذن امام صورت گرفته باشد، از أنفال است
(64).
اطلاق ادلّهاى كه بر مالك بودن به دست آورنده غنيمت دلالت دارد، به آنگونه نيست كه مورد نزاع را شامل شود؛ و مىتوان آن اطلاق را به روايت عباس ورّاق و صحيحه يا حسنه معاوية بن وهب كه مشهور فقها به آنها عمل نمودهاند، مقيّد ساخت.
و جواب از رواياتى كه مىفهماند غنايمى كه تحت لواى مخالفان به دست آيد از آنِ غانمين است و فقط خمس آن را بايد بپردازند، اين است كه حقّ امام در اين مورد براى رفاه و گشايش مردم تحليل و بخشوده شده، يا براى آن است كه به جهت مصالحى بر عمل مخالفان و جائران آثار عمل صحيح را مترتّب نمودهاند. بنابراين آنچه صاحب مدارك اظهار داشته است، ضعيف به نظر مىرسد و دليل متقنى ندارد.
7- ارث كسى كه وارث ندارد
اگر كسى از دنيا برود و هيچ وارثى، خواه سببى يا نسبى، يا مُعتِق يا ضامن جريره نداشته باشد، امام وارث او است. برخى از فقها گفتهاند: اگر وارث ميّت مَرد همسر او باشد، زن سهم خويش را مىبرد و باقى از آنِ امام است و اگر ميّت زن باشد، همه مال به شوهر مىرسد و امام وارث آن مال نيست
(65).
در اصل مسأله بين فقها اختلافى وجود ندارد و صاحب جواهر اجماع منقول و محصل را در اين باره مسلّم دانسته
(66) و روايات فراوانى نيز بر آن دلالت دارد كه از آن جمله است:
الف - صحيحه حمّاد كه ذكر آن در بحث «فىء» و جاهاى ديگر گذشت. در قسمتى از آن روايت چنين آمده است: «الإمامُ وارِثُ مَن لا وارِثَ لَهُ يعُولُ مَن لا حيلَةَ لَهُ...؛ امام وارث كسى است كه وارث ندارد، (چون او) متكفّل كسى است كه (براى امرار معاشش) چاره (ووسيله)اى ندارد...».
ب - در خبر صحيح، محمّد بن مسلم از امام باقر(ع) روايت كرده است كه فرمود: «مَن ماتَ وَ لَيسَ لَهُ وارث مِن قِبَلِ قَرابَتهِ وَ لا مَولى عِتاقِهِ و لا ضامِنِ جَريرته فَمالُهُ مِنَ الأنفال
(67)؛ كسى كه بميرد و هيچ وارثى، چه از جهت قرابت چه از جهت مولايى كه او را آزاد كرده يا كسى كه ضامن جريرهاش
(68) شده، نداشته باشد، مالش از أنفال است».
ج - صحيحه محمّد حلبى از امام صادق(ع) است كه فرمود: «مَن ماتَ وَ تَرَكَ دَيْناً فَعَلَينا دَينهُ وَ إلَينا عيالهُ وَ مَن ماتَ وَ تَرَكَ مالاً فَلِورَثَتِه وَ مَن مات وَ ليسَ لَهُ موالي فَمالهُ مِنَ الأنفال
(69)؛ كسى كه بميرد و قرضى از خود بر جاى گذارد، (اداىِ) قرضش بر عهده ما است و عايلهاش به جانب ما بيايد (تا وسايل رفاهش را فراهم كنيم) و كسى كه بميرد و مالى باقى گذارد، از آنِ وارث او است اگر خويشاوندانى نداشته باشد، مالش از أنفال است».
غير از اين روايات، روايات ديگرى نيز بر مقصود دلالت دارد كه به جهت رعايت اختصار، به همين مقدار اكتفا نموديم.
8- معادن
در اينكه معادن از أنفال باشد، بين فقها اختلاف نظر وجود دارد؛ شيخ كلينى على بن ابراهيم، شيخ طوسى و مفيد قاضى، قمى، صاحب حدائق، سلار و برخى از متأخّران بر آنند كه معادن چه در ملك امام، چه در ملك ديگران باشد، خواه استفاده از آن به كاوش و كار و تصفيه احتياج داشته يا نداشته باشد، از أنفال است
(70).
و عدّهاى همچون شهيدين و ديگران، معادنى را كه ظاهر است مانند نمك و قير و سنگ آسيا و... از آنِ تمام مردم دانسته و گفتهاند: همه در آن برابرند و هيچ كس حق ندارد آنها را به خود اختصاص دهد؛ خواه به حفّارى نياز داشته يا نداشته باشد و هر كس مىتواند به اندازه نيازش از آنها بهرهمند شود. امّا اگر معدن، جزو معادن باطنه باشد، يعنى استفاده از آن مانند سنگ مس و طلا به تصفيه نياز داشته باشد، اگر در قعر زمين باشد، حفر كننده آن را مالك مىشود و اگر به حفر اندك نياز داشته باشد، حفر كننده آن را مالك نمىشود؛ فقط اندازهاى را كه حيازت نموده، مالك مىگردد
(71).
لازم مىنمايد كه در مرحله اوّل در معنى لغوى معدن گفتگو كنيم و سپس وارد اصل مطلب شويم:
در «لسان العرب» آمده است: معدن جايگاه هر چيزى است كه اصل و مبدأ هر چيز در آن جايگاه است؛ مانند معدن طلا و نقره و چيزهاى ديگر. معادن عرب، اصل (و نژاد) ايشان است...
(72).
در «قاموس» است كه: معدن بر وزن مجلس محلّ رويش جواهر از قبيل طلا و مانند آن است. معدن را معدن گفتهاند، چون صاحب معدن دايماً در آنجا (براى استخراج موادّ معدنى) مىماند. يا بدين جهت است كه خداوند متعال در آنجا (مادّه معدنى را) مىروياند و (نيز معدن) مكان هر چيزى است كه در آن مكان، اصل هر چيز است
(73).
و در «نهايه» ابن اثير چنين است: معادن آن است كه از آن جواهرى مانند طلا و نقره و مس و غير اينها استخراج مىشود و مفرد آن معدن است و «عدن» به معنى درنگ نمودن (و ماندن) است و معدن مركز هر چيز را گويند
(74).
هر چند لغويين «معدن» را به الفاظ مختلفى تعريف كردهاند، امّا از مجموع كلمات ايشان چنين بر مىآيد كه مقصود از آن اين است كه مادّهاى از موادّ كه داراى سود و منفعتى خاصّ است، در محلّى بهطور طبيعى متمركز و انباشته شده باشد و مردم براى اينكه استفاده ببرند، آنرا استخراج كنند.
بهطور كلّى معادن را مىتوان به چهار قسم تقسيم نمود
(75)؛ بدين معنى كه معدن يا ظاهر است كه همه به آن دسترسى دارند و بدون زحمت مىتوانند آن را استخراج نمايند، يا اينكه به كاوش و فعاليّت نياز دارد. هر يك از اين دو، يا معدنى است كه پس از دست يافتن به آن آماده استفاده است؛ مانند نمك و قير و زرنيخ و امثال آن؛ يا اينكه بهرهمند شدن از آن به تصفيه و تخليص نياز دارد؛ مانند سنگآهن و مس و طلا و غيره.
احكام هر يك از اين چهار قسم طبق آراى فقها بدين قرار است:
1- اگر معدن ظاهر باشد، يعنى موادّى داشته باشد كه بدون كاويدن و كار و تخليص و تصفيه بتوان از آن استفاده نمود، در اين صورت عدّه كثيرى از فقها رأى دادهاند كه هيچ كس آن را مالك نمىشود و هر كس به آن سبقت بگيرد، مىتواند فقط به اندازه نيازش از آن برگيرد
(76). و اين از مشتركات است.
2- معادنى كه در قعر زمين است، امّا پس از كار و فعاليّت و دست يافتن به آنها، بدون تخليص و تصفيه قابل استفاده مىباشد، در اين صورت نيز رأى برخى از فقها آن است كه هيچ كس آن را مالك نمىشود
(77) و همه در آن برابرند.
3- اگر معدن به سطح زمين نزديك باشد و احتياج به كار و فعاليّت چندانى نداشته باشد و موادّ آن به تجزيه و تصفيه نياز داشته باشد، در اين صورت نيز مانند دو قسم اوّل گروهى از فقها قائل شدهاند كه به ملكيّت هيچ كس در نمىآيد
(78).
4- معادنى كه در اعماق زمين پنهان است و موادّ آن بدون تصفيه و تخليص، قابل استفاده نيست. در اين مورد عدّهاى نظر دادهاند كه چون شخص با كندن و كاويدن به معدن دست يافته است، آن را احيا كرده، پس مالك آن مىشود
(79) و ديگران در آن حقّى ندارند؛ و اين حيازت است كه مسلّماً يكى از اسباب تملّك به شمار مىآيد.
در مقابل اين گفتارها و آرا، برخى از فقها بر آنند كه كسى به سبب كار و تلاش در هيچ يك از صور مالك اصل معدن نمىشود، بلكه نسبت به آن اولويّت پيدا مىكند.
از كتاب «المغنى» ابن قدامه فقيه حنبلى چنين نقل شده است
(80): اگر موادّ معدنى ظاهر نباشد و كسى در آن (كار كند و) به حفر بپردازد، ظاهر مذهب [ حنبلى] و شافعى آن است كه آن را مالك نمىشود
(81).
و نيز قريب به همين مضمون از كتاب «نهاية المحتاج الى شرح المنهاج» نقل شده است
(82).
اين گروه از فقها مىگويند: به جهت اينكه كسى كند و كاو كند و بدين وسيله معدنى را احيا نمايد، مالك آن نمىشود؛ زيرا احيا فقط در اراضى، موجب اختصاص و تملّك است و دليل «مَن أَحيا أَرضاً مَيتَةً فَهِىَ لَهُ» اراضى را دربرمىگيرد. و چنانكه معلوم است، بر معدن «ارض» اطلاق نمىشود، تا دليل مزبور آن را شامل گردد. آنچه اين مضمون را تأييد مىكند، اين است كه فقها در مسأله اراضى آبادى كه عنوتاً فتح شده، اظهار مىدارند كه معادن ملك عمومى مسلمانان نيست؛ چون بر آنها «ارض» صدق نمىكند و دليلى نداريم كه در مورد معادن حيازت و كند و كاو، سبب تملّك و اختصاص به حساب آيد
(83).
پس، از شرح فوق چنين نتيجه مىگيريم كه اسلام اجازه نمىدهد فردى منابع خدادادى را مالك شود. مىتوان گفت اگر كسى از معادن، مادّهاى را استخراج كند، مالك همان اندازهاى است كه استخراج نموده و هيچ كس به حيازتِ معدن، مالك بقيّه آن نمىشود؛ فقط بهقدر نيازش مىتواند از آن بهرهمند گردد.
از بعضى آرا كه ذكر نموديم، چنين بر مىآيد كه معادن ملك عموم مسلمانان و از مشتركات است و به فرد خاصّى تعلّق ندارد. عدّهاى را فتوا بر آن است كه معادن به ملكيّت افراد خاص در نمىآيد و اين چنين نيست كه ملك عموم مسلمانان يا جزو مشتركات باشد، بلكه جزو «أنفال» يعنى اموال دولتى است.
آنچه از مجموع ادلّه مىتوان فهميد، اين است كه معادن ملك عموم مسلمانان نيست و به ملكيّت افراد خاصّ نيز در نمىآيد. از اخبارى كه از خاندان پيامبر(ص) به ما رسيده، مىفهميم معادن از «أنفال» و از اموال دولتى است و هر كه از طرف خداوند منصب شامخ امامت به او اعطا شده، آن اموال را در اختيار مىگيرد، تا به هرگونه كه مصلحت بداند، به مصرف برساند.
ادلّهاى كه در اين باره اقامه كردهاند، بدين قرار است:
1- روايت داود بن فرقد است كه از امام صادق(ع) از أنفال سؤال كرده و آن حضرت فرمود: بُطُونُ الأودِيةِ و رؤوس الجِبالِ و الآجامُ وَ المَعادِنُ و...» (از أنفال است)
(84).
2- ابوبصير از امام باقر(ع) نقل كرده است كه فرمود: «لَنا الأنفالُ. قُلتُ: وَ ما الأنفالُ. قالَ: مِنها المَعادِنُ و الآجامُ...»
(85).
3- موثقه اسحاق بن عمّار گفته است: «از امام صادق(ع) از أنفال سؤال نمودم. فرمود: هِىَالقُرَى الَّتي قَد خَرِبَت ... وَ كُلُّ أرضٍ لا رَبَّ لَها وَ المَعادِنُ مِنها ...»
(86).
چنانكه اندكى قبل گفتيم، برخى از فقها قائلند معادن از أنفال نيست و هر كسى مىتواند از آنها بهرهمند شود و همه نسبت به آن حقّ مساوى دارند
(87).
اينان موثقه اسحاق بن عمّار را از لحاظ دلالت ضعيف دانسته و گفتهاند: ضمير «والمعادن منها» به «كل ارضٍ لا ربَّ لها» بر مىگردد و فقط معادنى را كه در زمينهاى بىصاحب است، شامل مىشود و دليل اخصّ از مدّعا است و چنين نيست كه تمام معادن را شامل گردد. آنها روايت داود بن فرقد و ابوبصير را نيز از لحاظ سند ضعيف شمردهاند و به «اصالة الاباحه» تمسّك نموده و گفتهاند: استفاده از معادن از مباحات است.
تحقيق در مقام چنين اقتضا دارد كه بگوييم: روايت ابىبصير و داود را نمىتوان از لحاظ سند ضعيف دانست، زيرا داود بن فرقد، مورد توثيق علماى رجال قرار گرفته
(88) و اگر مورد اعتماد نمىبود، هيچ گاه «عياشى» كه صدوق و «ثقه عين» است
(89) آن خبر را از وى نقل نمىكرد. و نيز هر چند ابوبصير بين چندين تن مشترك است
(90)، لكن چون «عياشى» واسطه نقل است، مىتوان به صحّت خبر اطمينان حاصل نمود.
علاوه بر اينها گر چه ما بتوانيم بهطور جداگانه در سند يا دلالت هر يك از اين اخبار خدشه كنيم، امّا از مجموع اين اخبار چنين بر مىآيد كه همه آنها يك مضمون را دربردارد و بهيك مقصود راهنمايى مىكند. به سخن ديگر بعضى از آنها بعض ديگر را تأييد مىكند. و اگر فرض كنيم در هر يك از آن روايات بهطور جداگانه ضعفى وجود داشته باشد، آن ضعف بدينوسيله جبران مىشود؛ بويژه آن كه قدماى اصحاب مانند مشايخ ثلاثه (شيخ كلينى، شيخ مفيد و شيخ طوسى) كه وارد به چگونگى احاديث بودهاند، بر وفق اين روايات فتوا داده
(91) و هرگونه معدن را، بهطور مطلق از أنفال دانستهاند.
از شهيد در كتاب دروس نقل شدهاست: «متأخران برآنند كه معادن از أنفال نيست»
(92). از اين بيان معلوم مىشود كه قدما آن را از أنفال دانستهاند.
گذشته از اينها در صحيحه ابىسيّار آمده است: «يا أبا سيّار! الأرضُ كُلُّها لَنا فَما أخرَجَ اللّهُ مِنها مِن شَيءٍ فَهُوَ لَنا»
(93). و اين مىرساند كه معادن به ملك كسى در نمىآيد و از أنفال است.
اگر كسى ايراد كند و بگويد: رواياتى كه بر وجوب خمس در آنچه از معادن استخراج مىشود، بالملازمه مىفهماند 45 رقبه از آنِ كسى است كه زحمت بر خود روا داشته و در آن كند و كاوش كرده است، در جواب مىگوييم: اينگونه روايات از جهت مالكيّت معدن و درباره اينكه آيا استخراج كننده مالك آن هست يا نيست، در مقام بيان نمىباشد و فقط در صدد بيان اين است كه دادن خمس در آنچه از معدن عايد افراد مىگردد، واجب است. و اين امر مالكيّت رقبه معدن را اثبات نمىكند و احيا جز در مورد زمين موجب حقّى نمىشود
(94).
وجهى كه تأييد مىكند، معادن از أنفال است:
هر آنچه ايجاد كنندهاى نداشته و ثروت خدادادى باشد، همچون معادن و درياها و صحراها و كوهها و نظاير آن، رويه تمام ملل و دول بر اين است كه آنها را جزو اموال دولتى بهحساب مىآورند كه دولت منافع آنها را در مصالح ملّت به مصرف مىرساند.
در شريعت اسلام نيز كه بر وفق روش معمولى ملّتها قانونگذارى شده، رويّه جديدى اتّخاذ نگرديده، و اينگونه ثروتها، جزو اموال دولتى به حساب آمده و در اختيار امام (و رئيس حكومت اسلامى) قرار داده شده، تا موافق مصلحت، آن دارايىها را به كار گيرد. به علاوه چنانكه گفتيم، أنفال بر اموالى اطلاق مىشود كه زايد بر استحقاق افراد خاص است و معلوم است كه معادن از مصاديق آن به حساب مىآيد.
بسيار واضح است در اينگونه موارد مالكيّت امام جنبه تقييدى دارد و چنين نيست كه جنبه تعليلى داشته باشد؛ يعنى اينگونه اموال به منصب امامت و پيشوايى مسلمانان وابسته است. بهسخن ديگر آن دارايىها به حكومت مسلمانان متعلّق است و دين اسلام كه دين عدالت و مساوات است، آيا اجازه مىدهد كه اين همه ثروت و نعمت در انحصار فردى خاص قرار گيرد و ساير مردم از آن بىنصيب بمانند؟! آيا اين كار با قول خداوند متعال «كَي لايكُونَ دولَةً بينَ الأغنياءِ مِنكُمْ»
(95) منافات ندارد؟
پس، «أنفال» كه معادن از جمله آنها است، ملك امام است، زيرا همچنانكه بيان خواهيم كرد، زمامدار مسلمانان اداره كننده امور معاش و معاد ايشان است و بايد ثروتهاى كلان در اختيار داشتهباشد.
معادن نيز مانند آبها و اراضى موات و كوهها از سنخ ثروتهايى است كه موجِد و آبادكنندهاى ندارد؛ لذا در اختيار رئيس حكومت اسلامى است و تناسب معنى لغوى با معنى اصطلاحى مقتضى آن است كه هر آنچه ايجاد كنندهاى نداشته باشد و زايد بر استحقاق افراد خاصّ باشد، از آنِ خداوند است كه رئيس حكومت اسلامى از طرف خداوند آنها را در مصالح بندگان خدا هزينه مىكند.
اگر كسى ايراد كند و بگويد: از شرح فوق چنين برمىآيد: معادنى كه در املاك خصوصى باشد، نيز از أنفال است و اين بر خلاف مقتضاى مالكيّت است، زيرا هر كس كه زمينى را مالك باشد آنچه را كه در آن است نيز مالك است؛ پس معادنى كه در ملك كسى واقع شده باشد، از آنِ او است و جزو أنفال نيست؛ در جواب مىگوييم: قبول نداريم كه معنى مالكيّت زمين اين باشد كه اگر شخصى مالك زمينى باشد، از اعماق زمين تا آسمان مالك آن باشد؛ زيرا عقلاً مالكيّت زمين را به حدود معينى محدود مىكنند؛ مثلاً وقتى مىگويند زيد مالك اين خانه است، در حدّ خاصّى از لحاظ فضا و ساختار و حريم خانه براى او، مالكيّت در نظر مىگيرند. و بدينگونه نيست كه اعماق خانهاش را تا فضاى بىپايان مالك باشد؛ بنابر اين معدنى را كه در عمق منزلش موجود است، مالك نيست و عقلاً مالكيّت او را در اين موارد معتبر نمىدانند.
آيا مىتوان گفت عبور هواپيما از فضاى زمينهاى خصوصى در صورتى كه به آن املاك و صاحبانش زيانى نرساند، تصرّف در ملك غير محسوب مىشود؟ مسلّم است كه چنين نيست.
آرى اگر هواپيماى كشورهاى ديگر از فضاى كشورى عبور كنند، عقلاً آن را تصرّف مىدانند و بايد از حكومت آن كشور اجازه بگيرند.
اين موضوع در مورد آبها و معادن به همينگونه است؛ يعنى اگر معدنى در اعماق ملك كسى موجود باشد، بهگونهاى كه بتوان بدون دخول در ملك او و بدون زيان رساندن به وى آن معدن را استخراج كرد، يا اينكه قناتى در خارج ملك كسى حفر شود، كه قسمتى از آب تحت اراضى ملك او مورد استفاده قرار گيرد؛ در عرف، تصرّف در ملك او به حساب نمىآيد و صاحب ملك نمىتواند ادّعا نمايد كه من مالك آن آب هستم.
به سخن ديگر: انسان شرعاً مالك نمىشود مگر آنچه را كه تكويناً مالك آن است، يا اينكه از كسى كه تكويناً مالك چيزى بوده، به ارث به او منتقل شده باشد.
آدمى تكويناً اعضا و جوارحونيرويى راكه درآنها وجود دارد ونيز افعالىراكهبهاختيار از او سر مىزند، مالكاست. درنتيجه آنچهراكه بهكار وكوشش بهدست آورده و در تحصيل آن نيرو مصرف كرده، مثلاً زمينى را آباد نموده، يا شىء مباحى را حيازت كرده است، مالك مىگردد.
بنابراين كسى كه زمينى را احيا كند، حيثيّت احيا و حيثيّت آثارى را كه بر احيا ترتّب مىيابد، مالك مىگردد، و آن بهگونهاى است كه اگر حيثيّت احيا و آثار آن از بين برود، اصل زمين بهحالت اوليهاش بر مىگردد و جزو أنفال به حساب مىآيد.
از شرح فوق چنين بر مىآيد كه اساس مالكيّت زمين و غير آن، بر كار و فعاليّت پايگذارى شدهاست؛ پس اگر كسى زمينى را احيا نمايد، مالك حيثيّت احياى آن است و اگر احياكننده آن را بفروشد، يا از دنيا برود، حيثيّتِ احيايى آن به ديگرى منتقل مىشود، ولى عرصه آن بهديگرى انتقال نمىيابد؛ چون خود فروشنده يا مورّث جز حيثيّت احيايى چيزى را مالك نبوده، پس چگونه مشترى يا وارث مىتوانند رقبه زمين را مالك گردند؟
بنابراين اگر كسى زمينى را احيا كند و مثلاً آن را به صورت مزرعهاى درآورد، نتيجه عملش را مالك است و مالكيّتش آن قدر توسعه ندارد كه معدن و كنز را شامل شود، مگر اينكه آنها را حيازت و استخراج كند و در اختيار و تحت سيطره خودش قرار بدهد، چون احياى معدن استخراج آن است. پس تا وقتى كه آن را استخراج ننموده، چون كار و فعاليّتى در آن انجام نشده، برحالت اوليّه خود باقى است، كه جزو املاك دولتى است و به عبارت ديگر از آنِ خداوند است: «إنَّ الأرضَ لِلَّه يُورثُها مَن يَشاءُ مِن عِبِاِده...»
(96).
كوتاه سخن آن كه: احياى زمين، احياى معدن نيست. وقتى كه زمين احيا شود، معدن به حالت اوليّه خود باقى است؛ يعنى به ملكيّت صاحب زمين در نمىآيد و چون هيچكس در ايجاد آن دخالتى نداشته، به حالت اوّليّهاش باقى است و هيچ كس جز دولت حق ندارد آن را بهخود اختصاص دهد.
صاحب جواهر معادن را جزو أنفال ندانسته و براى اثبات مدّعاى خود چنين استدلال كردهاست
(97):
الف - بهطورى كه نقل كردهاند و خودم نيز بررسى نمودهام، مشهور بين فقها اين است كه مردم نسبت به معادن حق مساوى دارند. دليل بر اين مطلب سيره مسلمانان است كه در تمام اعصار و امصار، خواه در زمان ائمّه و خواه در ازمنه ديگر، در معادن تصرّف مىكردهاند. حتّى در اراضى موات كه آن اراضى مسلّماً جزو أنفال است و نيز در اراضى مفتوح العنوه كه از آنِ عموم مسلمانان مىباشد و معادن تابع زمين است، بدون اينكه از كسى اجازه بگيرند، در معادن تصّرف مىكردهاند. پس سيره كه شهرت فتوايى آن را تأييد مىكند، مىفهماند كه همه مردم نسبت بهمعادن حق مساوى دارند.
ب - خداوند فرموده است: «هُوَالّذي خَلَقَ لَكُمْ ما في الأرضِ جَميعاً...»
(98). اين آيه شمول دارد و مىفهماند كه معادن براى مردم آفريده شده و براى آن است كه ايشان علىالسّويه از آنها بهرهمند شوند.
ج - نياز شديد مردم به استفاده از معادن ايجاب مىكند مردم بتوانند بهطور مساوى از آنها بهرهمند شوند.
د - و نيز صاحب جواهر در مبحث أنفال استدلال نموده است اگر معادن از أنفال باشد، دادن خمس معنى ندارد؛ پس رواياتى كه مىفهماند در معادن جز خمس چيز ديگرى نيست، مىرساند كه معادن از أنفال محسوب نمىشود.
در جواب اين استدلالها مىگوييم: تمسّك به شهرت با وجود آن كه عدّه زيادى از فقهاى اقدم همچون شيخ كلينى و شيخ مفيد و شيخ طوسى و ديگران با آن قول مخالفت كردهاند، معنى ندارد.
و استدلال به سيره از اين جهت مخدوش است كه اغلب مردم معادن را از أنفال نمىدانند، و در ساير موارد از قبيل جنگلها و اراضى موات كه مسلّماً جزو أنفال است، نيز بدون اينكه به آن توجّه داشته باشند، تصرّف مىكنند. پس سيره ايشان كاشف رضايت معصوم نيست. اينكه مردم در معادن بدون اذن ائمّه و نايبان ايشان تصرّف مىكنند، شايد بدينجهت است كه به شأن و مقام و حقوق آن بزرگواران عارف نيستند و از آن بىخبرند.
شيعيان ممكن است براى تصرّف در اينگونه اموال از ائمّه اجازه گرفته و يا اينكه آنها در دوران عدم تسلّطشان و در دوران غيبت آن را براى شيعه مباح نمودهاند.
اينكه مىگوييم معادن از انفال است، مقصودمان اين نيست كه مردم نبايد از آنها استفاده ببرند، بلكه منظور آن است كه اينگونه ثروتها به امام تعلّق دارد و او در آنها به هرگونه كه مصلحت بداند، تصرّف مىكند و نيز به افراد اجازه مىدهد از آنها بهرهمند گردند. يا اينكه در اختيار مردم قرار مىدهد و از آنان مالى دريافت مىنمايد.
در جواب اينكه گفتهاند: چون در معادن خمس لازم است، معلوم مىشود معادن جزو انفالنيست، مىگوييم: خمس شايد براى حق امام است كه در دوران غيبت به آن مقدار اكتفاشده است، يا بدان جهت است كه در دوران غيبت در صورت دادن خمس مردم مجازند از معادن استفاده كنند، يا اين يك حكم شرعى است كه در عصر غيبت ولو به عنوان تحليل اگر كسى معدنى را استخراج كند، خمس به آن تعلّق مىگيرد. اينكه معادن را از أنفال بهحساب آوريم، موجب نمىشود بگوييم سادات در خمس معادن سهيم نيستند؛ چون بعد از اين خواهيم گفت تمام خمس در اختيار امام است و بر او است كه نيازمندىها و هزينههاى خاندان پيامبر(ص) را از آن مال تأمين نمايد و آنچه بعد از مخارج آنان باقى بماند، به امام تعلّق دارد.
9- درياها و بيابانهاى لم يزرع
از مقنعه نقل شده است
(99) درياها و بيابانهاى لم يزرع از أنفال است. همين قول از ابىالصلاح اول نيز نقل شده است. چنانكه معلوم است اين قول مستند خاصّى ندارد، مگر اينكه گفته شود دليلش رواياتى است كه بهطور عموم مىفهماند دنيا و آنچه در آن است، به امام تعلّقدارد. روايات فراوانى به اين مضمون آمده است: «الدُّنيا و ما فيها لِلّه تَبارَكَ وَ تَعالى وَ لِرَسُولِهِ وَلَنا...»
(100).
در آيات فراوانى آمده است خداوند مواهب طبيعى، از قبيل دريا و رودها و خورشيد و ماه را مورد بهرهبردارى و تحت اختيار شما قرار داده است كه از جمله، اين آيات است:
الف-: «وَ سَخَّر لَكُمُ الشَّمسَ و القَمَرَ
(101)؛ خورشيد و ماه را (مورد استفاده و) تحت اختيار شما قرارداد».
ب-: «وَ سَخَّرَ لَكُمُ الأنهارَ
(102)؛ رودها را (مورداستفاده و) تحت اختيار شما قرار داد».
ج-: «وَ سَخَّر لَكُم البَحرَلِتأ كُلُوامِنه لَحماً طَريّاً
(103)؛ دريا را (مورد استفاده و) تحت اختيار شما قرارداد تا گوشت تازه از آن (به دست آوريد و) بخوريد».
د-: «سَخّرَ لَكُم ما فِى الأرضِ
(104)؛ و آنچه را در زمين (از مواهب خداوند) است، رام و تحت اختيارتان قرار داد».
بنابر تعريفى كه درباره «انفال» نموديم و گفتيم مقصود از «انفال» ثروتهايى است كه زايد بر استحقاق كسان است و به تملّك افراد خاص در نمىآيد
(105)؛ از مجموع نوع آياتى كه در فوق ذكر شد، مىتوان چنين استدلال نمود: به همانگونه كه ماه و خورشيد براى بهرهمندى بندگان خدا آفريده شده و صحيح نيست كه گفته شود كسى آنها را مالك مىشود، درياها و رودها نيز كه نيروى بشر در ايجاد آنها دخالت نداشته و همچنين زمينها -بهجز موارد خاص كه استثنا شده- زايد بر استحقاق افراد است و جزو «انفال» به حساب مىآيد.
به همين جهت است كه برخى از فقها سواحل درياها را با وجود آن كه نصّ خاصى در آنباره وارد نشده، جزو «انفال» دانستهاند؛ بنابراين بعيد نيست از آيات فوق بفهميم سه مورد ياد شده (درياها، رودها و هرگونه زمينى كه نيروى كسى در آن اعمال نشده) از «انفال» و زايد براستحقاق افراد خاص است.
10- خمس از ثروتهايى است كه به امام تعلّق دارد و از أنفال است
در اين جا مناسب است كه درباره خمس و اينكه آيا از ثروتهايى است كه از انفال محسوب مىشود و به امام تعلّق دارد يا خير، قدرى بحث كنيم:
در آغاز مىگوييم: بهطور كلّى دادن خمس از واجبات و از ضروريّات اسلام است و ادلّه سهگانه كتاب، سنّت و اجماع بر آن دلالت دارد.
خداوند فرموده است: «و بدانيد هر آنچه به عنوان غنيمت به دست آوريد، جز اين نيست كه براى خدا و رسول و براى خويشاوندان (رسول) و پدرمردگان و بينوايان و در راهماندگان، پنجيك آن است؛ اگر به خدا و آنچه در روز «فرقان» بر بندهمان فرو فرستاديم، ايمان آوردهايد
(106)».
خداوند از آن جهت، اين آيه را به «اعلَمُوا» مصدّر فرموده كه عموم مسلمانان به آن توجّه كنند؛ سپس به «أنَّ» تأكيد نموده و پس از آن «ما» ى موصوله كه از مبهمات است، ذكر شده و بعد آن را به مبهم ديگرى كه «شىء» است، تفسير كرده تا بر تعميم دلالت كند و بفهماند هر چه مصداق «شىء» باشد و بر آن «شىء» اطلاق شود، هر گاه غنيمت بر آن صدق كند، موضوع حكم وجوب خمس است.
هر چند در سابق، درباره معنى «غُنم» و «غنيمت» از لحاظ لغت بحث شد، امّا چون فقهاى اهل سنّت خمس را فقط در مورد غنايم جنگى واجب مىدانند، مناسب است در اين جا هم اندكى، به شيوهاى ديگر، در باره آن بحث كنيم:
راغب اصفهانى در كتاب «مفردات» گفته است: «غنم» رسيدن به شىء و دستيافتن به آن است. سپس در هر چيزى كه از دشمنان و ديگران به دست آيد، به كار رفته است
(107).
از خليل بن احمد در «عين اللغة» نقل شده است كه «غُنْم» با ضمّه و «مغنم» و «غنيمت» در لغت آن چيزى است كه انسان بدون سختى به آن برسد و به آن دست يابد.
برخى گفتهاند: غنم آن است كه آدمى به چيزى برسد و بر آن ظفر يابد، بدون اينكه در ازاى آن عوضى بپردازد. غُنم ضدّ غُرم است؛ يعنى «غُرم» آن است كه آدمى زيان و خسارتى را متحمّل گردد، بدون اينكه جنايتى را مرتكب شده باشد. همچنانكه «غنم» آن است كه بدون دادن عوض به شىاى برسد.
از آنچه در اين باره از لغت نقل نموديم، چنين برمىآيد كه «غنيمت» و «غنم» بر هر چيزى كه انسان به آن ظفر يابد، صدق نمىكند؛ مثلاً اگر مالى بدون مشقت و بدون حصول رنج به مال ديگر تبديل شود، مصداق غنيمت واقع نمىشود.
چنين به نظر مىرسد كه در «غُنَم» و «غنيمت» حصول رنج و فايدهاى كه خارج از انتظار مىباشد، نهفته است. به سخن ديگر حصول فايدهاى كه مستقيماً قصد در آن دخالتى ندارد، در معنى «غنم» و غنيمت لحاظ شده است.
پس در معنى آن خصوصيّت حرب و قتال اخذ نشده، چنانكه معنى ضدّ آن كه «غُرم» است، اين چنين است؛ يعنى مستقيماً قصد در آن مدخليّتى ندارد. و عبارت «من له الغنم فعليه الغُرم» در بين فقها شهرت دارد.
علاوه بر اين اگر بگوييم «غنيمت» و «مغنم» در خصوص غنايم جنگى ظهور دارد، از آن برنمىآيد كه فعل ماضى اين مادّه -چنانكه در آيه آمده است- نيز در آن معنى ظهور داشته باشد. گر چه آيه خمس در سياق آيات غزوه بدر واقع شده، امّا از آن فهميده نمىشود كه منظور غنايم جنگى است؛ زيرا مورد مخصص نيست و چه بسا يك پيشامد جزئى موجب بيان يك حكم كلّى گردد. بنابراين موصول «ما» و نيز «من شىء» عموميّت دارد و مىفهماند در هر چيزى كه سودش غير مترقبه باشد و مستقيماً مورد نظر نباشد، دادن خمس آن واجب است، چنانكه كنوز و هبات و جوايز و ارباح مكاسب از اين قبيل است.
شواهدى داريم كه سيره رسولخدا(ص) بر اين بوده كه خمس را فقط از غنايم جنگى اخذ نمىكرده، بلكه از ديگر موارد، از جمله ارباح مكاسب نيز دريافت مىكرده است. دليل بر اين مطلب نامهها و رواياتى است كه آن حضرت در آن نامهها و روايات بهطور مطلق دادن خمس غنايم را از واجبات دانسته، كه از جمله موارد زير است:
الف- در نامهاى كه آن حضرت به فرزندان عبد كلال و ديگران نوشته است، چنين آمده است: «همانا خداوند - عزّ و جلّ - شما را هدايت كرده است. اگر از در صلح در آييد و از خدا و رسولش پيروى نماييد و از غنايم خمس و سهم پيامبر و آنچه را بر مؤمنان صدقه واجب كرده است، بدهيد»
(108).
ب- ابن عباس روايت نموده كه هيأتى از عبدالقيس خدمت پيامبر(ص) رسيدند. ... آن جناب به آنان فرمود: به چهار چيز شما را امر مىكنم و از چهار چيز بازتان مىدارم: بهايمان آوردن به خدا، امر مىكنم ... سپس بيان كرد كه مقصود از آن شهادت به يگانگى خدا، رسالت محمّد(ص)، دادن زكات و پرداختن خمس غنيمت ها است
(109).
چندين روايت ديگر به همين مضمون از پيامبر(ص) نقل شده است.
با توجه به اين مدارك مىتوانيم بگوييم كه اخذ خمس غنايم بهطور اعم در زمان پيامبر(ص) معمول بوده و به غنايم جنگى اختصاص نداشته است؛ زيرا: اوّلاً: جنگ در اسلام با دستور و تحت فرماندهى رسولخدا بوده و اين چنين نبوده كه گروهى بدون اذن آن حضرت و خودسرانه، بهجنگ بپردازند؛ بنابراين در نامهها و رواياتى كه از آن حضرت به عنوان پيماننامه يا براى تأمين جان و مال قبايل عرب صادر شده، ذكر غنايم جنگى مناسبت ندارد و بيان آن لغو و بيهوده مىنمايد.
واضح است كه مردم و مكلفان، طرف خطاب اين نامهها و روايات هستند. ولات وحكام و امراى لشكر مورد خطاب قرار نگرفتهاند؛ پس در صورتى اين نامهها و دستورها محمل صحيح پيدا مىكند كه مقصود از خمسى كه در آنها ذكر شده، مربوط به وظيفه مكلفانباشد. به گفتار ديگر: اگر در اين روايات و نامهها فقط خمس غنايم جنگى مورد نظر باشد، مناسبت دارد كه به حاكمان و امراى لشكر تذكر داده شود. اينكه مردم و قبايل، مخاطب شدهاند بر اين دلالت مىكند كه دادن خمس يك تكليف است كه مربوط به اموال مكلفان مىباشد.
ثانياً: اين نامهها و دستورها درباره قبايل و افرادى است كه در اطراف و اكناف قلمرو اسلامى پراكنده بوده و چنين نبوده كه با كفار جنگ داشته باشند.
ثالثاً: خمس در اين نامهها و روايات در رديف يك سلسله از موضوعات مانند ايمان به توحيد و نبوّت و اقامه نماز و ... ذكر شده كه نشان مىدهد از هر فردى خواسته شده كه به تكليف خود و آنچه دستور اسلام است، عمل كند و اين در صورتى است كه خمس مذكور منحصر به غنايم جنگى نباشد.
واضح است كه خمس غنايم جنگى پس از پايان جنگ توسط پيشوا يا فرمانده لشكر اخذ مىشود. و در آن مورد خمس مربوط به مكلفان نيست. پس خطاب به مردم در صورتى صحيح است كه به اموال ايشان خمس تعلق گرفته باشد.
گذشته از اينها نقل شده كه پيامبر(ص) همان طور كه مأمورانى جهت اخذ زكات داشتند، مأمورانى نيز جهت جمعآورى خمس گسيل مىنمودند
(110).
تقسيم خمس
قول مشهور بين فقهاى اماميه چنانكه ظاهر آيه خمس نيز بر آن دلالت دارد، آن است كه خمس به شش قسم تقسيم مىشود
(111).
قول ديگر آن است كه در آيه، ترتيب به عنوان اختصاص ذكر شده است.
توضيح آن كه خمس يك حقّ است كه تمامىاش به خداى تعالى اختصاص دارد و در طول مالكيّت خداوند، مالكيّت پيامبر است و سپس مالكيّت ذوىالقربى كه ائمّه اطهارند، قرار دارد؛ بنابراين مالكيّت و حكومت اولاً و بالذات از آنِ خداوند است: «إنّ الأرض لِلّه يُورِثُها مِن يَشاء من عِباده
(112)» و «إنِ الحُكمُ الاَّ لِلّه
(113)».
خداوند به دليل آن كه فرموده است: «النَبيُّ أولى بِالمُؤمنينَ مِن أنفُسِهِم»
(114) اين امتيازات و مالكيّتها را به رسول خود تفويض كرده است. رسول نيز چون از دنيا مىرود و حكمت بالغه الهى مقتضى آن است كه براى پيامبرش جانشينى معيّن نمايد، تا امور مسلمانان را به نحوى شايسته تمشيت دهد و رتق و فتق امور را كه از جمله آنها اداره ثروتهايى است كه به خدا و رسولش تعلّق دارد، بر عهده گيرد؛ آن اموال به وى اختصاص مىيابد.
پس ثروتهايى كه زايد بر استحقاق مردم است و جزو اموال دولتى به حساب مىآيد، از آنِ جانشين پيامبر است؛ بنابر اين خمس غنايم حقّ واحدى است كه خارج از انتظار است و پس از پيامبر حقّ امام هر عصر است. پيامبر(ص) در روز غدير اين موضوع را رسماً به مردم ابلاغ نمود و از طرف خداوند منصب امامت به حضرت على(ع) اعطا شد. در آن روز پيامبر(ص) فرمود: «ألَستُ أولى بِكُمْ مِن أنفسكُمْ قالوُا بلى فَقالَ مَن كُنتُ مَولاهُ فهذا عَليّ مَولاه
(115)؛ آيا من نسبت به شما از خودتان سزاوارتر نيستم؟ (همگى) گفتند چرا. آنگاه فرمود: كسى را كه من مولا و سرور اويم، اين على مولا و سرور او است».
امام (معصوم) كه ولىّ امر مسلمانان است و زمام تمام امور در دست با كفايت او است، هزينهها و ثروتهاى جوامع اسلامى در اختيارش قرار گرفته تا ناهماهنگىها و اختلاف طبقاتى اجتماع و نيازهاى جامعه اسلامى را برطرف سازد و عدالت و نظم را در اجتماع اسلامى برقراركند.
ادلّهاى كه مىگويد تمام خمس از آنِ امام است(116)
1- آيه «و اعلموا انّما غنمتم...» از جهات متعدّد بر اين مقصود دلالت دارد.
الف- لام كه بر «اللّه» و «الرسول» و «ذىالقربى» داخل شده، اختصاص را مىرساند ومىفهماند كه خمس مختصّ به اين سه مورد است.
ب- مسلّم است كه «تقديم ما هو حقه التأخير» بر حصر دلالت دارد؛ پس از مقدّم شدن «لِلّه» بر «خمسه» بر مىآيد كه خمس به آن سه مورد اختصاص دارد.
ج- چون «لام» بر «اليتامى» و «المساكين» و «ابن السبيل» داخل نشده، چنين فهميده مىشود كه خمس بديشان اختصاص ندارد و ملك ايشان نيست، و اين سه مورد براى بيان مصرف ذكرشده است؛ و از آن جهت اختصاص به ذكر يافته است كه شأن و عظمت منتسبان به پيامبر(ص) را آشكار سازد و نيز فهميده شود كه اداره شؤون زندگى ايشان وظيفه دولت و حكومت است؛ زيرا آنان از وابستگان دستگاه رهبرى و حكومتند و بر دولت است كه شؤون ايشان را حفظ كند و به مقامشان ارج بنهد.
و نيز ممكن است از اين جهت، اين سه مورد، با «لام» ذكر نشده كه علاوه بر آن كه عدم مالكيّت اين سه گروه را بفهماند، ارتباط و اتّصال ايشان را نيز به پيامبر(ص) برساند و دلالت نمايد كه لازم است حكومت به آنان توجّه داشته باشد.
د- اخبار فراوانى به ما رسيده است كه مىفهماند خمس حقّ واحدى است كه به امام و رئيس حكومت تعلّق دارد. از آن جمله به نقل روايات زير مىپردازيم:
1- سيّد مرتضى در تفسير نعمانى به اسناد خود از حضرت على(ع) روايت كرده كه آن حضرت فرمود
(117): «و امّا آنچه در قرآن درباره راهها و اسباب معاش خلق آمده، خداوند سبحان آن را به پنج وجه به ما اعلام كرده است:
وجه (و راه) امارت (و حكومت)، وجه (و راه) آبادانى (و فعاليّت)، وجه (و راه) اجاره (وخدمات)، وجه (و راه) تجارت (و داد و ستد) و وجه صدقات (و خيرات و مبرّات).
امّا وجه (و راه) امارت (و حكومت) قول خداوند است: «و اعلمُوا أنّما غَنِمتُم فأنّ لِلَّهِ خُمُسَهُ و للِرَّسُولِ وَلِذى القُربى وَ اليتامى و المَساكينِ...» و خمس غنايم براى خداوند قرار داده شده و چنانكه معلوم است در اين روايت، خمس وجه امارت تلّقى شده و از طرف ديگر تصريح شده كه آن حق خداوند است و اگر سدس خمس به خداوند تعلّق مىداشت، صحيح نبود كه گفتهشود: «فَأنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ، خمس از آنِ خداوند است».
2- امام صادق(ع) از جدّ بزرگوارش حضرت على(ع) روايت كرده است: «الوَصيّةُ بالخُمسِ لأَِنّ اللّه -عزّوجلّ- قَد رَضِيَ لِنَفسِهِ بالخُمسِ»
(118). از ظاهر اين روايت نيز برمىآيد كه تمام خمس از آنِ خداوند متعال است.
3- از حضرت ابىجعفر(ع) در تفسير آيه «واعلموا أنّما غنِمتُم...» نقل شده است: «الخمس للّه و للرَّسول و لنا
(119)؛ خمس از آنِ خدا و رسول و ما است». واضح است كه تمام خمس در اين روايت به ائمّه اطهار اختصاص يافته است.
4- در روايت ابن شجاع نيشابورى آمده است: «... لي مِنهُ الخُمسُ مِمَّا يَفضُلُ مِن مَؤُونته»
(120). از مفاد اين روايت هم برمىآيد كه جميع خمس از آنِ امام است.
5- ابوعلى بن راشد گفت: «به آن حضرت عرض كردم: أمرتني بالقيام بِأمرِك و أخذِ حَقِّكَ فاعلمتُ مواليكَ بذلك فَقال لي بعضهم و أيُّ شيءٍ حقُّهُ؟ فَلَم أدرِما أجيبُهُ. فقالَ يَجِبُ عَلَيهِمُ الخُمسُ
(121)؛ به من دستور دادى كه به امر تو قيام نمايم و حقّت را بگيرم. دوستانت را به آن آگاهساختم. يكى از ايشان گفتند: حقّش كدام است، ندانستم كه جوابش چيست. فرمود: بر ايشان خمس واجب است». چنانكه واضح است از اين روايت نيز فهميده مىشود كه تمام خمس حقّ امام است.
روايات در اين زمينه بسيار زياد است كه پژوهنده مىتواند آنها را در ابواب مختلف خمس و انفال بيابد
(122).
علاوه بر اينها شواهدى وجود دارد كه مىفهماند خمس نيز مانند انفال حقّ امام است و بهآن حضرت اختصاص دارد، كه از جمله به ذكر دو مورد زير مىپردازيم:
الف- شأن نزول آيه خمس غزوه بدر است و غزوه بدر در سال دوم هجرت اتّفاق افتاده و چنانكه معلوم است در آن زمان، در بين هاشميان كه اسلام آورده بودند، آنقدر ايتام و مساكين و ابن سبيل وجود نداشت تا غنايم به ايشان انحصار يابد و بر ايشان توزيع شود؛ امّا آن سه گروه در بين ساير مسلمانان زياد بودند، بويژه مهاجرانى كه از ديار و خانه و كاشانهشان اخراج شده و كفّار اموالشان را تصاحب كرده بودند. پس چگونه مىتوان گفت نصف خمس به بنى هاشم اختصاص دارد و رئيس حكومت، حق ندارد كه آن را به ديگران بدهد، يا در مورد ديگر بهمصرف برساند؟
ب- آيه خمس با آيه «فيء»
(123) همگون و داراى يك سياق و چنانكه معلوم است «فيء» نزد علماى اماميه از انفال است و به امام اختصاص دارد و در هر راه كه بخواهد، آن را به مصرف مىرساند و به سه گروه آيه خمس كه گفته شدهاست مقصود از آنها بنى هاشمند، اختصاص ندارد. دليل بر اين مطلب آيه متّصل به آيه «فيء» است: «لِلفُقَراءِ المهاجرين...
(124)». و در روايات و در تاريخ بيان شده است كه رسولخدا آن غنايم را بر مهاجران و دو نفر از انصار كه تهىدست بودند، تقسيم كرد
(125) و چنين نبود كه آنها را به بنى هاشم اختصاص دهد.
از شرح فوق چنين نتيجهگيرى مىشود كه تمام خمس در اختيار امام و رئيس حكومت قرار مىگيرد و همچون انفال است و آن حضرت به هرگونه كه مصلحت بداند، آن را به مصرف مىرساند.
در مقابل اين دلايل، اخبار فراوانى دلالت دارد كه نصف خمس از آن يتيمان و بينوايان و در راهماندگان، هاشميان و خاندان پيامبر(ص) است، و امام بايد نصف آن را به ايشان بدهد.
در توجيه و بيان مراد اين اخبار مىگوييم: برخى از روايات مانند مرسله حمّاد
(126) و مرفوعه احمد بن محمّد
(127)، در ابتدا تقسيم و تسهيم براى آن سه گروه بيان شده، امّا در آن دو حديث آمده است كه امام هزينه يكساله ايشان را تأمين مىكند. اگر از خمس چيزى بماند، از آنِ امام است، و اگر به اندازه كفاف آنان نباشد، بر امام است كه هزينه زندگىشان را بپردازد؛ پس فهميده مىشود كه آنان صاحبان خمس نيستند و فقط از موارد مصرف خمس به حساب مىآيند.
علاوه بر اينها در مرسله «حمّاد» تمام خمس از اموال پيامبر و والى محسوب شده است
(128).
شايد جهت اينكه در تعدادى از روايات، نصف خمس به آن سه صنف از خاندان پيامبر(ص) اختصاص يافته، اين باشد كه برخى از فقهاى اهل سنّت در عصر ائمّه مانند ابوحنيفه رأيشان اينبود كه خمس به سه سهم تقسيم مىشود
(129) و به عموم اصناف سهگانه خواه خاندان پيامبر و خواه غير ايشان، داده مىشود و مدار عمل بر اين بوده كه خمس بر تمام طبقات تقسيم مىشده وحقّ امام(ع) از بين مىرفته؛ لذا در مقابل رأى و عمل آنان از روى تقية چنين اظهار شده كه آن سه سهم بهعموم مردم تعلّق ندارد، بلكه به افرادى كه از خاندان پيامبرند، متعلّق است و ائمّه اطهار خواستهاند بدين وسيله حقّ خود را حفظ كنند. چنانكه يادآور شديم ذيل برخى از اخبارى كه برتسهيم و تقسيم خمس دلالت دارد، مىفهماند كه اگر از مخارج سالانه خاندان پيامبر(ص) كهازخمس تأمين مىشود، چيزى زياد بيايد، به امام تعلّق دارد. و اگر به اندازه كفاف ايشان نباشد، بر امام است كه كمبودشان را جبران كند. اين خود بر اين دلالت دارد كه اصل آن به امام متعلّق است.
اگر بگويى: آنچه از هزينه سه صنف ياد شده، افزون باشد، به امام برگشت داده مىشود كهاگر زمانى به آن نياز پيدا كنند، به ايشان برگرداند؛ در جواب مىگوييم: اين حرف صحيح به نظر نمىرسد؛ زيرا فرض مسأله در اين است كه امامِ مبسوط اليد وجود دارد و مرجع تماموجوه و ماليات شرعى است و رتق و فتق همه امور بر عهده او است و در روايات هيچگونه قرينهاى وجود ندارد كه امام مازاد سهم فقراى خاندان پيامبر(ص) را براى آينده ايشان ذخيره كند.
آيا صحيح است كه نصف خمس منافع همه عالم براى خاندان پيامبر(ص) باشد و زكات كه بهمراتب كمتر از خمس ثروت عالم است، به تمام فقراى مسلمانان تعلّق داشته باشد؟! پس معلوم مىشود كه نصف خمس به خاندان پيامبر تعلّق ندارد؛ چيزى كه هست، ايشان از موارد مصرف خمس هستند و نسبت به گرفتن خمس اولويّت دارند.
توضيح آن كه: مشهور بين فقهاى اماميه آن است كه زكات به نُه چيز
(130) و خمس به هفت چيز تعلق مىگيرد
(131). از جمله چيزهايى كه بايد خمس آن پرداخت شود، عوايد معادن و ارباح مكاسب است. و واضح است كه خمس ارباح جميع مكاسب و درآمد معادن عالم ثروتى بسيار عظيم است؛ در صورتى كه زكات اموال در مقابل اين ثروتها بسيار اندك است. با وجود اين، گفتهاند: نصف خمس به فقراى خاندان پيامبر اختصاص دارد و هيچ كس با ايشان شريك نيست، ولى زكات به هشت سهم تقسيم مىشود كه يك سهم آن براى فقرا و يك سهم آن براى مساكين تمام مسلمانان جهان است. به علاوه گفتهاند: زكات خاندان پيامبر را مىتوان در بين فقراى همان خاندان تقسيم نمود
(132). و معلوم است كه تعداد فقراى خاندان پيامبر(ص) نسبت به ديگران بسيار اندك است؛ بويژه آن كه در صدر اسلام و در زمان تشريع اين حكم، شمار ايشان محدود بود.
از شرح فوق چنين برمىآيد كه نصف خمس با آن همه وسعتش براى عدّه قليلى بهمصرف مىرسد، و زكات با كمى مقدارش به عدّه كثيرى كه با صاحبان خمس قابل مقايسه نيستند، اختصاص دارد.
آيا اين بدون تناسب نيست كه زكات با كمىاش در هشت مورد به مصرف برسد كه دو مورد آن جميع فقرا و مساكين مسلمانان هستند و در عين حال در برخى از موارد نيز خاندان پيامبر با ايشان شريك باشند؟! آيا اين در عالم تقنين و تشريع يك نوع ناهماهنگى محسوب نمىشود؟ بويژه آن كه در اخبار فراوانى آمده است كه: «خداوند ارزاق فقرا را به اندازه كفايتشان در اموال ثروتمندان قرار داده و اگر نياز بيشترى مىداشتند، به همان اندازه» روزيشان را افزايش مىداد. اينكه نيازمند (در بين مردم) وجود دارد، بدان جهت است كه اغنيا حقّ ايشان را منع مىكنند
(133)».
از اينگونه اخبار فهميده مىشود كه قانونگذارى طبق ميزان دقيق و بر وفق نياز جوامع صورت مىگيرد؛ پس ثابت مىشود كه خمس حقّ مالى واحدى است مخصوص رئيس حكومت اسلامى، كه وى آن را بر وفق مصلحت به مصرف مىرساند. چيزى كه هست -چنانكه پيش از اين گفتيم- فقراى بنى هاشم و منتسبان به پيامبر(ص) از جهت اينكه به آن حضرت منسوبند، داراى اولويتند و از لحاظ بهرهمند شدن از خمس بر ديگران تقدّم دارند
(134).
1 . مصباحالفقيه، ج3، كتاب الخمس، ص151: و المراد بها (بالأنفال) هُنا ما يَستَحِقّهالإمامُ على جهةاِلخصوصِ كماكان للنَبيّ زيادةً على غيرِهِ تفضُّلاً مِنَاللَّه تعالى؛ قريب به همين مضمون در: المسالك، ج1، ص70، اوّل أبوابالأنفال.
2 . وسائلالشيعه، باب اوّل از أبواب أنفال، ج6، ص370، ح19: إنَّ لِلْقائم بأمُورالمُسلمينَ بعد ذلك الأنفال التي كانت لرسولاللَّه(ص).
3 . حشر(59) آيه 7.
4 . براينگونه اموال «فيء» اطلاق شده است. شيخ طوسى، المبسوط، ص63؛ ماوردى، الأحكامالسلطانية، ص126 ؛ الخراج والنظمالماليه، ص112. امّا گاهى بر غنايمى كه عنوتاً بهتصرّف مسلمانان در آمده نيز «فيء» اطلاق شدهاست. علاوه بر اين برخى از فقهاى اهل سنّت معنى فيء را توسعه داده و برمصاديق ذيل نيز اطلاق كردهاند: 1-جزيهاى كه از اهل ذمّه اخذ مىشود؛ 2-خراج از زمينهايى كه اهل آن بر خراج صلح كردهاند؛ 3-عشرى كه از كفّار حربى در وقتى كه براى تجارت داخل سرزمينهاى اسلامى شوند، گرفته مىشود؛ 4- عشرى كه از تجّار اهل ذمّه گرفته مىشود. عشريه گرفتن در زمان رسولخدا مقرّر نبود. خليفه دوم آن را لازم شمرد. قطب ابراهيم محمّد، السياسةالمالية للرسول(ص)، ص116.
5 . حشر(59) آيه 6.
6 . شيخ طوسى، المبسوط، جزء2، ص63.
7 . جواهرالكلام، جزء 16، ص116؛ مصباحالفقيه، ج3، ص151.
8 . حشر(59) آيه 6.
9 . الصافى و منهجالصادقين، سوره حشر (59) آيه 6 و تفسير فخررازى، ذيل همان آيه.
10 . وسائلالشيعه، ج6، باب اول از أبواب أنفال، ح1.
11 . وسائل الشيعه، ج6، باب اول از أبواب أنفال، ح4.
12 . إِنّالأنفالَ ما كانَ مِنْ أرضٍ لَم يكُن فيها هراقَةُ دَم او قوم صولِحُوا و أعطوا ما بأَيديهِم و ما كانَ مِن أرْضٍ خَرِبةٍ أو بطُون أو دِيةٍ فهذا كلّه مِنَالفيء والأنفالُ لِلَّه و لِلرسَّولِ فما كان لِلَّه فهو لِلرسَّولِ يضَعُه حيثُ يُحِبَّ. همان.
13 . همان. ذيل اين حديث ابهام دارد. به آنگونه كه صحيح بهنظر رسيد، ترجمه شد.
14 . وسائلالشيعة، ج6، ص371.
15 . وسائل الشيعة، ج6، ص372.
16 . مستمسكالعروه، جزء 9، ص597.
17 . منتظرى، الخمس والأنفال، ص333.
18 . عن معاوية بن وَهب، قال: قلت: لأبي عبداللَّه: السرية يبعَثُها الإمامُ فيصُيبون غَنائم كَيف يقسّمُ؟ قاَل: إن قاتَلوا عليها مع أميرٍ اَمَّرهُ الإمامُ عليهم، أخرج منهاالخمس لِلّه و للرّسول و قَسّمَ بَينَهُم أربعة أخماس وَ إن لم يَكونُوا قاتلوا عليها المشرِكين كان كلّما غنموا للإمام يجعله حيث أحبّ. وسائلالشيعه، كتاب الخمس، أبواب الأنفال، باب 1، حديث 3.
19 . و ربّما عَرّفُوا الأرضَ المواتَ بالتي لا يُنتفعُ بهِا لِعُطلَتهِا بانقطاع الماء عنها ... قريب به همين مضمون در: الروضةالبهيّة، ج2، ص215، كتاب إحياء الموات، مصباح الفقيه، كتاب الخمس، ص151.
20 . مصباحالفقيه، ج3، كتاب الخمس، بحث أنفال، ص151.
21 . صحيحه «حفص» در بحث «فيء» ذكر شد و در خبر ابىخالد كابلى چنين است: أنا و أهلُ بيتى أُورِثنَاالارضَ وَ نحنُالمتَّقونَ والأرضُ كلّها لَنا فمَن أحيا أرضاً منالمُسلِمين فليُؤدّ خَراجَها ... . مصباحالفقيه، ج3، اوّل كتاب خمس.
22 . شرايعالاسلام، كتاب احياء الموات، جزء 3، ص272؛ جواهرالكلام، جزء 16، ص118.
23 . مصباحالفقيه، ج3، ص151.
24 . شرايعالإسلام، كتاب احياء الموات، ص272؛ مدرسى طباطبائى، زمين در فقه اسلامى، ج1، ص150.
25 . مصباحالفقيه، ج3، ص151؛ جواهرالكلام، جزء 16، ص117.
26 . شيخ انصارى، المتاجر، ص161.
27 . وسائلالشيعه، ج6، باب اوّل، ابوابالأنفال، ص365.
28 . قالَ سَمعِت رُجُلاً من أهلِالجَبَلِ يَسأَلُ أباعبدِاللَّهِ عَن رجُلٍ أخذَ أرضاً مَواتاً تَركَها أهلُها فعمّرها و كَرى أنهارَها و بنى فيها بيُوتاً و غَرَسَ فيها نَخلاً و شَجَراً، قال: فقال أبوُعبدِاللَّه: كانَ أميرُالمؤمنينَ(ع) يَقُولُ: مَن أحيا أرضاً مِنَالمؤمنينَ فَهي لهُ و عَلَيهِ طِسقُها يؤدّيةِ إلىالإمامِ في حالالهُدنَةِ فإذا ظَهَرَ القائمُ(ع) فليُوَطّن نَفسَهُ على أن تُؤخذَ منهُ. همان، ج6، ص383.
29 . عن داود بن فرقد عن أبىعبداللَّه(ع) فى حديثٍ ... قال: قلتُ و ماالأنفالُ؟ قالَ: بُطُونُالأوديَةِ و رُؤُوسُالجِبالِ والآجامُ والَمعادنُ وَ كلُّ أرضٍ لَم يُوجَف عليها بِخَيلٍ و لا رِكابٍ وَ كلُّ أرضٍ مَيتَةٍ قد جلا اهلُها و قَطاِيعُالمُلوُكِ. همان، ص372.
30 . همان، ص371 - 372.
31 . وسائلالشيعه، ج6، ص372.
32 . نسا (4) آيه 23.
33 . وسائل الشيعه، ج6، ص271.
34 . ممكن است جمله «و المعادن منها» جمله مستقل باشد كه در اين صورت اين چنين معنى مىشود: معادن از أنفال است.
35 . همان، ص372.
36 . همان، ص372.
37 . در شرح قاموس قزوينى ماده «بطن» آمده است: باطن بر وزن كامل درون هرچيزى است و باطن از زمين، پست از او است. در محمّد فريد وجدى، دائرةالمعارف قرنالعشرين، ماده «بطن» چنين است: باطن اندرون هرچيز است. و باطن زمين، جاى پست و وسط آن است.
در اقربالموارد است كه باطن زمين، جاى پست و محلّ سيل است و جمع آن بطنان است. بطنان بهشت وسط آن است. نظر به اين معانى، «بُطُون أودِية» بهوسط درّهها ترجمه شد.
38 . وسائلالشيعة، ج6، ص365.
39 . همان، ص371 - 372.
40 . همان، ص372.
41 . در لسانالعرب ماده «اجم» است: أَجَمة درخت انبوه بههم در رفته است و جمع آن، أُجْم و أُجُم و أُجَم و آجام است. در مصباحالفقيه، ج3، ص152 است كه أجمه بر نيزار هم اطلاق شده است.
42 . وسائلالشيعه، ج6، ص372
43 . مستمسكالعروة، ج6.
44 . وسائلالشيعه، ج6، ص369.
45 . منتظرى، الخمس والأنفال، ص338.
46 . مصباحالفقيه، ج3، ص152.
47 . وسائل الشيعه، ج6، ص369.
48 . في أقربالموارد، حرف «القاف»: القَطيعة، الجَمعُ، القَطائع، الهجران، قَطعُالعلاقاتِ بينَ بَلَدينِ، الوَظيفةُ، ما يُقطَعُ مِن أرضالخِراجِ، الإقطاعةُ و هيَ قطعةُ مِن أرضِالخِراجِ، يقطعُها الجُنْد فتُجعلُ لهم غَلَّتُها رزقاً. و قريب به همين مضمون در لسانالعرب و در تاجالعروس، حرف «العين»: أقطعه قطيعة، اى طائفة من أرضالخراج. والإقطاع يكون تمليكاً و غير تمليك....
49 . مصباحالفقيه، ج3، ص152، كتاب الخمس: فما كانَ لسُلطانِهِم من قَطائعَ و هيالأرضالمُقتطعةُ لَهُ أو صَفايا اىالمنقُولات النفسة الّتي تكون لِلمُلوك فهى لِلإمام(ع) .... و در المسالك، ج1، ص70: الضابط فيالقطائع و الصَفايا كلُّ ما كانَ لسلطانالكفر من مال غَيرِمَغصوبٍ من محترمالمالِ، فَهُوَ لِسُلطانالإسلام. و در الحدائق، كتابالخمس، ج12: اَلمرادُ بالقَطائِع الأراضي التي تختصّ بالإمام .... و قريب بههمين مضامين در كتاب مدرسى طباطبايى، زمين در فقه اسلامى، ج11، ص151 آمده است.
50 . الصفو والصفوة، من كلّ شيء خياره و خالصه. الصفيّ والصفيّة ما اختارهالرئيس لنفسه. أقربالموارد، حرف «الصاد» و قريب به همين در لسانالعرب.
51 . وسائلالشيعه، ج6، ص366 - 367.
52 . همان، ص371 - 372.
53 . همان، ص367.
54 . همان، ص371: فقال هيالقرى التى قد خربتْ و انجلى اهلُها فهي للَّه و للرسول و ما كان للملوك فهو للإمام....
55 . مصباحالفقيه، ج3، ص153.
56 . وسائلالشيعة، ج6، ص365.
57 . همان، ص369.
58 . همان، ص369.
59 . مصباحالفقيه، ج3، ص153؛ منتظرى، الخمس و الأنفال، ص343.
60 . عباّس الوّراق مجهولالحال است. تنقيحالمقال، حرف «عين».
61 . وسائلالشيعه، ج6، ص369.
62 . همان، ص365.
63 . مدارك، بحث «أنفال»، ج1.
64 . مصباحالفقيه، ج3، 153.
65 . الروضة البهيّه، ج2، ص270؛ شرح شعرانى، تبصرة المتعلمين، ج2، ص674.
66 . مصباح الفقيه، ج3، ص153؛ منتظرى، الخمس و الأنفال.
67 . الحدائق، كتاب الخمس، ج12، ص479.
68 . اگر كسى بميرد و وارثى نداشته باشد، در صورتى كه آزاد شده كسى باشد و در مقابل عوضى او را آزاد نكرده باشد، آزادكنندهاش ولاى عتق دارد و وارث او است. كسى كه نسب خود را فراموش كرده و خويش نسبى ندارد، مىتواند با كسى پيمان ببندد كه جنايات خطايى او را عهدهدار شود و در نتيجه از او ارث ببرد. شرح شعرانى، تبصرة المتعلمين، ج2، ص673-672.
69 . وسائل الشيعه، كتابالميراث، ج17، ص548.
70 . مصباح الفقيه،ج 3، ص153؛ منتظرى، الخمس و الأنفال، ص59.
71 . الروضة البهيّة، ج2، ص217 - 218.
72 . لسان العرب، ماده «عدن».
73 . قاموس، مادّه «عدنٍ».
74 . نهايه، مادّه «عدنٍ».
75 . حاشيه الروضة البهيّة، ج2، ص218.
76 . همان؛ اقتصادنا، ص495 - 496.
77 . اقتصادنا، ص495؛ جواهرالكلام، ج38، ص110.
78 . اقتصادنا، ص499؛منتظرى، الخمس و الأنفال، ص59؛ جواهرالكلام، ج38، ص110.
79 . الروضة البهيّة، ج2، ص218؛ اقتصادنا، ص503.
80 . اقتصادنا، ص505؛ نهايةالمحتاج الى شرح المنهاج، ج5، ص348.
81 . نهايةالمحتاج الى شرحالمنهاج، ج5، ص348.
82 . نهايةالمحتاج الى شرحالمنهاج، ج5، ص348.
83 . نهايةالمحتاج الى شرحالمنهاج، ج5، ص348.
84 . وسائل الشيعه، ج4، ص372.
85 . وسائل الشيعه، ج4، ص372.
86 . وسائل الشيعه، ج4، ص372.
87 . جواهرالكلام، ج6، ص215، كتاب احياى موات؛ مصباح الفقيه، ج3، ص154. عبارت جواهرالكلام چنين است: إنَالمَشهُورَ نَقلاً و تحصيلاً عَلى أنَّ الناسَ فيها (فيالمعادن) شَرع سَواءٌ بل قيلَ يَلُوحُ مِن محكّيِ المبسُوطِ و السَّرائر نَفيُ الخِلاففيه....
88 . صاحب حدائق روايت داود بن فرقد را موثقه دانسته است. الحدائق، ج2، ص437.
89 . ابوالنصر محمّد بن مسعود بن محمّد، معروف به عياشى ثقه صدوق است. هدية الاحباب.
90 . چندين نفرند كه كنيه ايشان ابوبصير است: 1- ليث بن البخترى. 2- يحيى بن قاسم. اين دو توثيق شدهاند. 3-يوسف بن الحرث. اين شخص توثيق نشدهاست. ميرمصطفى تفرشى، نقدالرجال، ص374 و 278 و 380. «دائرةالمعارف بزرگ اسلامى» چندين نفر از راويان را نام مىبرد كه كنيه آنان ابوبصير است. در آن كتاب يوسف بن الحرث را يوسف بن حارث معرفى كرده و نيز يحيى بن قاسم را، يحيىبن أبيالقاسم نوشته شده است. دائرةالمعارف بزرگ اسلامى، ج5، ص213. مىتوان گفت يوسف بن حرث راوى خبر نيست، چون او وابسته به يكى از فرق زيديه است و بعيد است كه عياشى از او خبرى نقل كند.
91 . مصباح الفقيه، ج3، ص153.
92 . جواهرالكلام، ج38، ص109. در تحريرالوسيله، ج1، ص369 آمده است: معادنى كه در زمين اختصاصى واقع نشده يا اينكه به سبب احيا كسى آن را مالك نگشته، از أنفال است.
93 . وسائل الشيعه، كتاب الخمس، ج2، ص382؛ الحدائق، ج12، ص429.
94 . اقتصادنا، ص761.
95 . حشر (59) آيه 8.
96 . اعراف (7)آيه 128.
97 . جواهرالكلام، ج38، ص108.
98 . بقرة (2) آيه 29.
99 . جواهرالكلام، ج16، ص131.
100 . اصول كافى، ج2، كتاب الحجة، باب أنّ الأرض كلها للإمام(ع)، ص266.
101 . ابراهيم (14) آيه 33.
102 . ابراهيم (14) آيه 32.
103 . نحل (16) آيه 14.
104 . حج (22) آيه 65.
105 . درباره معنى «انفال» در صفحه 22 بحث شد.
106 . انفال (8) آيه 41. «و اعلَمُوا أنّما غَنِمتُم مِن شَيء فَأنّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُول وَ لِذى القُربى وَاليتامى و المَساكينِ وَ ابنِالسبيلِ إن كُنتمُ آمَنتُم بِاللّه و ما أنزلنا على عبدِنا يومَ الفُرقان...».
107 . مُعجم مفردات الفاظ القرآن، مادّه «غنم».
108 . ابىعبيد، الاموال، ص19.
109 . ابىعبيد، الاموال، ص19.
110 . براى مزيد اطلاع ر.ك: مجله نورعلم، شماره مهرماه 1362 وابسته به جامعه مدرسين قم.
111 . مصباح الفقيه، ج3، ص144.
112 . اعراف (7) آيه 128.
113 . انعام (6) آيه 57.
114 . احزاب (33) آيه 6.
115 . مضمون اين حديث از مسلّمات بين فريقين است؛ براى اطّلاع از سندهاى آن رك: موسوعة اطراف الحديث النبوى الشريف، حرف «ميم»؛ اعيان الشيعه، ج1، ص291.
116 . منتظرى، الخمس و الأنفال، باب قسمة الخمس و مستحقه، از ص262 به بعد.
117 . و أمّا ما جاء فى القرآنِ مِن ذِكرِ مَعايِش الخلق و أسبابِها فَقَد أعلَمَنا سبحانَه ذلِكَ مِن خَمسةِ أوجُهٍ: وجَهُ الإمارةِ وَ وَجهُ الِعمارَة وَ وَجهُ الإجارةِ وَ وَجهُ الِتجارةِ وَ وَجهُ الصَدقاتِ. فأمّا وجَهُ الإمارَةِ فَقَولهُ تَعالى: «واعلمَوُا أنّما غَنِمتُم مِن شىءٍ فأنّ لِلّهِ خُمسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وِلِذِى القُربى و اليَتامى و المساكينِ و ابنِ السبيلِ...» فجَعلَ لِلَّهِ خُمسَ الغَنائمِ ... وسائل الشيعه، ج6، ص341، باب وجوب الخمس فى الغنائم دارالحرب و....
118 . وسائل الشيعه، ج13، باب 9، از كتاب وصايا، ح2.
119 . همان، ج6، ص357.
120 . همان، ص348، باب وجوب الخمس فيما يفضل عن مؤونة السنة.
121 . همان، ص348، باب وجوب الخمس فيما يفضل عن مؤونة السنة.
122 . براى مزيد اطّلاع ر.ك: منتظرى، كتاب الخمس و الأنفال، 263 و مصباح الفقيه، ج3، ص126.
123 . مقصود از آيه «فيء» آيه 6 سوره حشر (59) است: و ما أفاءَ اللّهُ على رَسُولِهِ....
124 . حشر (59) آيه 8.
125 . الكامل فىالتاريخ، حوادث سال چهارم هجرت، ج2، ص113؛ الخرِاجُ و النظمُ الماليّه، ص96.
126 . وسائل الشيعه، ابواب قسمة الخمس، ج6، ص366.
127 . همان، ص364.
128 . در آن حديث آمده است: وَ لَهُ (للامام) بَعدَ الخُمسِ الأَنفالُ ... همان، ص365.
129 . ماوردى، الاحكام السلطانيه،باب 12، ص127.
130 . العروة الوثقى، فصل اوّل، كتاب زكات.
131 . همان، اوّل كتاب خمس.
132 . همان، ص456.
133 . وَ لَو أنّ الناسَ أدَّوا زَكاةَ أموالِهِم مابَقِيَ مُسلمٌ فَقيراً ... وسائل الشيعه، اوّل كتاب زكات، باب وجوب زكات.
134 . منتظرى، الخمس و الانفال،از صفحه 262 به بعد.