قذف نسبت دادنِ زنا يا لواط است به شخصِ ديگر و اما نسبت دادنِ چيزهاى ديگر حكم قذف ندارد اگر چه امام(ع) او را تعزير و مجازات خواهد نمود و حدّ قذف براى قذف كننده - مرد باشد يا زن - هشتاد تازيانه است.(1)
سؤال: شخصى به خانمى نسبتِ زنا داده است، حكم آن چيست؟
جواب: به طور كلّى اگر كسىكه بالغ و عاقل است به مرد يا زن مسلمانى كه بالغ و عاقل و آزاد و عفيف است نسبتِ زنا يا لواط دهد حدّش هشتاد تازيانه است كه از روى لباس به او بزنند؛ ولى اگر فحشهاى ديگر بدهد و يا به او اهانت واذيت كند با تقاضاى آن شخص از طرف حاكم شرع تعزير مىشود؛ يعنى براى تأديب، هر قدر صلاح بداند، به او تازيانه مىزند.(2)
سؤال: زنى نسبتِ زنا به شوهرش داده است، آيا حد بر او جارى مىشود؟
جواب: بلى چنانچه ثابت شود و شوهر مطالبه كند حاكم شرع حدّ قذف را جارى مىكند و شوهر هم اگر نسبت زنا به همسرش بدهد، همين حكم را دارد.(3)
سؤال: اگر مسلمانى به برادر مسلمانِ خود اتهاماتى وارد كند چه حكمى دارد؟
جواب: اگر قذف باشد حدّ قذف دارد كه با اثبات آن در دادگاه، قاضى اقدام مىكند واگر قذف نباشد حدّ خاصى ندارد. بلى تعزير دارد كه تعيين مقدار آن به عهده قاضىِ دادگاه و حاكم شرع است.(4)
سؤال: اگر كسى نسبت به مردهاى افترا ببندد آيا حد قذف درباره او جارى مىشود؟
جواب: از اين نظر فرقى ميان حىّ و ميت نيست، هر دو حد قذف دارد.(5)
مسأله: هر فحشى كه موجبات ناراحتى مخاطب را فراهم آورد؛ ولى قذف هم به حساب نيايد تعزير دارد مثل اينكه به كسى بگويد: «تو حرام زادهاى!» يا «اى حرام زاده!» يا «اى فرزند حيض!» يا به كسى بگويد: «اى فاسق!» يا «اى فاجر!» و يا به همسرش بگويد: «تو را عذرا نيافتم» و... كه در تمام اين موارد اگر طرفِ مقابل مستحقّ آن نباشد بايستى گوينده تعزير گردد.(6)
حضرت صادق(ع) فرمود: هر مؤمنى كه برادرش را متّهم نمايد (به او تهمت بزند) ايمان در دلش آب مىشود همچنانكه نمك در آب حل مىگردد.
پيامبر اكرم(ص) فرمود: هر كس به مرد يا زن مؤمنى تهمت بزند يا چيزى را نسبت دهد كه ندارد خداوندمتعال در روز قيامت او را در ميان آتشى فراوان نگه مىدارد تا آنكه خود را رها سازد. (يعنى آن طرف را از خود راضى نمايد.)
.1 يكى از اساتيد و علماى بزرگوار مىفرمود: در زمان طاغوت يكى از علما را مىديدم كه زياد گريه مىكرد، يك وقتى از ايشان سؤال كردم چرا اينقدر شما را گريان مىبينم؟ فرمود: گناهى را در زندگىام گرفتار شدهام كه هر وقت به ياد آن مىافتم مرا بى تاب مىكند. سپس در مقام توضيح فرمودند: در زمان طاغوتِ قبل (زمان رضا خان) كه اجبار كردند همه بايد كلاه پهلوى بر سر داشته باشند من هم ناچار يكى از آنها را خريدم. مدّتى گذشت اين كلاه در ميان خانه ديده نشد و هرچه گشتيم، پيدا نكرديم در ضمن پيرزنى منزل ما مىآمد و به خانواده در كارها كمك مىكرد و ما هم به او كمكى مىكرديم چند روز گذشت، كلاه را بر سر شوهر آن پيرزن ديديم بدين جهت به آن پيرزن مشكوك شده و عذر او را خواستيم كه ديگر ما نياز نداريم. يك ماهى گذشت يكى از علما از بنده سؤال كرد، شنيدم پيرزنى منزل شما كار مىكرده و حالا شما نياز نداريد اگر او را مىشناسيد ما نياز داريم؟ گفتم: كارش خوب است؛ ولى متأسفانه دستش مقدارى كج است (يعنى دزدى مىكند!!). ايشان هم منصرف شدند. پس از چند ماهى پيرزن و شوهرش هر دو از دنيا رفتند، وقتى زمستان فرا رسيد و رختخوابهاى زمستانى را بازكرديم كه استفاده كنيم ناگهان ديديم آن كلاه داخل رختخوابهاست. گويا آسمان بر سرم خراب شد، بر سرم زدم كه، خدايا! چه كنم آنها هم كه زنده نيستند كه رضايت طلب كنم و حالا... .
.2 يكى از عزيزان اهل علم در درس اخلاقى كه داشتند فرمودند: آنچه درباره دگران شنيديد تحقيق نكرده به آنان نسبت ندهيد؛ زيرا ممكن است آنها درست نگفته باشند، و يا شما درست نشنيده باشيد، و يا آن طرف دليل قانع كنندهاى بر كارش داشته باشد. سپس فرمودند: بعضى مىگويند: هر وقت چيزى را به چشم خودتان ديديد باور كنيد بنده مىخواهم بگويم حتّى آنچه را هم به چشم خودتان ديديد مسلّم نگيريد و بدون تحقيق به افراد نسبت ندهيد؛ زيرا ممكن است چشم شما درست نديده باشد و يا آن طرف عذرى داشته باشد كه وقتى بيان كند شما را قانع نمايد و براى تأييد گفتارشان قضيه زير را نقل فرمودند:
بنده پس از پيروزى انقلاب اسلامى و زمان جنگ به يكى از روستاهاى شمال، كه قبل از انقلاب هم گاهى آنجامىرفتم براى منبر، دعوت شدم. اوّلين شبى كه به حسينيّه براى منبر رفتم با كمال تعجّب ديدم عكس شاه، بالاى سر منبر روى ديوار نصب شده است! وسط منبر وصحبتهايم عصبانى شدم و مردم آنجارا به صورت كلّى توبيخ كردم كه شماها طاغوتى هستيد و هنوز آثار طاغوت در مجالس ومحافل شما به چشم مىخورد، مردم اين همه شهيد دادهاند گويا از انقلاب اسلامى اينجاخبرى نيست و... مىديدم مردم مرتّب به هم نگاه مىكنند مثل اين كه حرفهاى عجيبى را از من مىشنوند. خلاصه پس از تمام شدن منبر وقتى به منزل ميزبان برگشتيم، ايشان گفتند: حاج آقا در حسينيّه روى سخن شما با چه افرادى بود؟!گفتم: با مردم اينجا، گفت: حاج آقا اتّفاقاً اينها خيلى با انقلاب خوب هستند و حتّى تعداد شهداى اينجا از بقيه روستاهاى اطراف بيشتر است و... گفتم: پس چرا عكس شاه را بالاى سر منبر زدهاند!؟ خيلى خنديد! گفتم: چرا مىخنديد؟ گفت: حاج آقا كدام شاه؟! آن عكس، عكسِ بانى حسينيّه است؛ عكس كسى است كه حسينيّه را ساخته است، و مردم براى يادبود او عكسش را آنجا زدهاند؛ ولى ممكن است شما آن را شبيه شاه ديدهايد.
خيلى متأثّر شدم و فردا شب عذر خواهى كردم و خدا را شكر كردم كه متوجه شدم وگرنه ممكن بود اگر به كسى هم نمىگفتم حدّاقل در دلم نسبت به آن مردم شريف سؤ ظن داشتم و آنان را متّهم به شاه دوستى مىكردم.
آرى عزيزان آنچه چشمتان هم ديد فورى ترتيب اثر ندهيد... .