و خداوند مثلى براى مؤمنان زده، به همسر فرعون، در آن هنگام كه گفت پروردگارا! خانهاى براى من نزد خودت در بهشت بساز، و مرا از فرعون و عملِ او نجات ده، و مرا از قومِ ظالم رهايى بخش.
معروف اين است كه نام همسر فرعون «آسيه» و نام پدرش «مزاحم» بوده است، گفتهاند هنگامى كه معجزه موسى(ع) را در مقابل ساحران مشاهده كرد اعماق قلبش به نور ايمان روشن شد، و از همان لحظه به موسى ايمان آورد. او پيوسته ايمان خود را پنهان مىداشت، ولى ايمان و عشق به خداوند چيزى نيست كه بتوان آن را هميشه كتمان كرد. هنگامى كه فرعون از ايمان او باخبر شد بارها او را نهى كرد، و اصرار داشت كه دست از آيين موسى(ع) بردارد، و خداى او را رها كند، ولى اين زنِ با استقامت هرگز تسليم خواسته فرعون نشد سرانجام فرعون دستور داد دست و پاهايش را با ميخها بسته، در زير آفتاب سوزان قرار دهند و سنگ عظيمى بر سينه او بيفكنند، هنگامى كه آخرين لحظههاى عمر خود را مىگذراند دعايش همان بود كه در آيه شريفه بيان گرديده است.
مسلماً زرق و برق و جلال و جبروتى برتر از دستگاه فرعونى وجود نداشت همانطور كه فشار و شكنجهاى فراتر از شكنجههاى فرعونِ جنايتكار نبود، ولى نه آن زرق و برق، و نه اين فشار و شكنجه، آن زنِ مؤمن را به زانو در نياورد و همچنان به راه خود در مسير رضاى خدا ادامه داد تا جان خويش را در راه معشوق حقيقى فدا كرد. و به حق زندگىِ زنِ فرعون بهانههاى واهى را از دستِ تمام كسانى كه فشارِ محيط، يا همسر و يا جاذبه داشتن مسايل مادى را مجوّزى براى ترك اطاعت خدا و تقوا مىشمرند مىگيرد.(2)
.2 حارثه پسر سراقه يكى از دلاوران مخلص و ثابت قدم اسلام در صدر اسلام بود، و به قدرى شيفته اسلام بود كه آرزو داشت در راه دفاع از اسلام جان عزيزش را فدا كند، از اين رو روزى به پيامبر(ص) عرض كرد: دعا كنيد تا خداوند مقام شهادت را نصيب من كند. پيامبر(ص) نيز براى او چنين دعا كردند: خدايا! مقام شهادت را به حارثه روزى گردان. حارثه در جنگ بدر شركت كرد، با كمال دلاورى به حمايت از اسلام پرداخت، سرانجام تيرى از ناحيه دشمن به گلوى او اصابت كرد و به شهادت رسيد، خبر شهادت او به مادر و خواهرش رسيد. مادر و خواهر او همراه ساير بانوان كه به استقبال پيامبر(ص) مىرفتند، حركت كردند، مادرِ او مىگفت: سوگند به خدا تا پيامبر(ص) نيايد و از او نپرسم كه آيا پسرم در بهشت است يا در دوزخ، گريه نمىكنم. وقتى كه پيامبر (ص)آمد اگر در پاسخ سؤالم بفرمايد در دوزخ است، آنقدر ناله و گريه كنم كه پايان نيابد، و اگر بفرمايد پسرت در بهشت است، هرگز گريه نمىكنم، بلكه بسيار شادمان خواهم شد.
پيامبر اكرم(ص) به نزديك مدينه رسيدند، مادر حارثه حضور پيامبر(ص) رسيد و عرض كرد: اى رسولخدا! مىدانى كه من پسرم را بسيار دوست داشتم، او نور ديدهام بود، در عين حال با شنيدن خبر شهادتش گريه نكردم، با خود گفتم پس از آمدنِ پيامبر(ص) از آن حضرت مىپرسم كه آيا پسرم در بهشت است يا در دوزخ. اگر فرمود: در دوزخ است، آنگاه ناله و گريهام بلند مىشود.
پيامبر(ص) به او فرمود: بهشت درجاتى دارد، پسرت در فردوس اعلى در بالاترين مقام بهشت است. مادر گفت: بنابراين هرگز براى او گريه نمىكنم. سپس به خانه برگشتند و بعد از جنگ بدر هيچ زنى در مدينه ديده نشد كه خوشحالتر و چشم روشنتر از اين مادر و خواهر شهيد باشد.(3)
.3 خاطرهاى از يك بانوى سه شهيد از دست داده:
در قم، تعدادى از پيكرهاى پاك شهدا را كه در جنگ تحميلى عراق بر ايران، به شهادت رسيده بودند به مركز سپاه پاسداران آوردند، تا در ساعت معيّن آنها را تشييع كنند، دو برادرِ يكى از شهيدان قبلاً به شهادت رسيده و او سومين شهيد خانواده بود.
آغاز فروردين و بهار سال 1367 شمسى بود. هنگامى كه پيكر پاك شهدا را از مركز سپاه بيرون آوردند، و جمعيّت بسيار، در انتظار تشييع بهسر مىبردند، ناگهان صداى رعدآسا و پرتوان بانويى، جمعيّت را به خود جلب كرد. آن بانو آمده بود تا پيكر پاك سومين فرزند شهيدش را ببيند، چرا كه قبلاً دو فرزندش، شهيد شده بود. برادران سپاه، بهخاطر اينكه آن بانو قبلاً دو شهيد داشته، به احتمال اينكه شايد طاقت ديدار پيكر پاكِ سومين شهيدش را نداشته باشد، به نحوى مانع ديدار او از سومين فرزند شهيدش شدند (به خصوص كه بدنش نيز قطعه قطعه شده بود)؛ ولى بعد كه او را صبور و مقاوم يافتند، اجازه ديدار دادند. وقتى جنازهها روى دست مردم در جلودرگاه سپاه پاسداران، قرار گرفت، اين بانوى دلاور و پرتوان درميان جمع بانوان، در برابرِ جنازه فرزند شهيدش، ايستاد و سخنرانى كرد. نخست خطاب به جنازه، اين شعر را خواند:
يعنى امام به سلامت باشد، دلِ شكستهام به فداى چشمهاى تو. بعد چنين گفت:
پسرم! نورِديدهام! سومين پسرم بودى كه تو را نثار مقدم قرآن نمودم. امروز، نخستين روز بهار به ديدار گل ارغوانى، گل پرپرم آمدهام، پيكر دو برادر شهيدت را سال قبل ديدم، در مورد ديدار پيكر پاكت، نخست، پاسداران اجاره نمىدادند؛ ولى وقتى ديدند، صبر و مقاومتِ من خوب است، اجازه دادند، من وقتى كه پيكر تو را ديدم، از تهِ دل خشنود شدم كه دلخواه من شهيدشدهاى؛ زيرا دلم مىخواست تو در راه خدا قطعه قطعه شوى! و چنين شدى!... .
سپس اين بانوى بامعرفت و شجاع دستهايش را به طرف آسمان بلند كرد و چنين دعا نمود:
خدايا! تو را شكر و سپاس مىگويم كه فرزندم در اين فتنه و آزمايش الهى، اينگونه، سرافراز و پيروز و روسفيد، بيرون آمد... . بعد در حالى كه دل از فرزندش كنده بود، با تمام خلوص و احساس فرياد زد:
.4 در جنگ تحميلى ايران و عراق، يكى از رزمندگانِ جان بركف و رشيد اسلام، در ميدان نبردِ با صدّاميان كافر، آنچنان مجروح گرديد كه دو پاى خود را از دست داد. او مدتى طولانى در بيمارستان بسترى بود، كمكم پدر و مادرش مطّلع شدند به بيمارستان براى عيادتِ او آمدند. آن رزمنده، همسر نيز داشت، ولى هنوز جريان را به او اطّلاع نداده بودند. او و پدر و مادرش، فكر مىكردند كه شايد همسرش اگر از موضوعِ قطع پاى شوهرش آگاه شود، ناراحت شده و بناى ناسازگارى بگذارد. مدّتها گذشت، سرانجام به همسر آن رزمنده جانباز خبر دادند كه شوهرت در جبهه مجروح شده و در فلان بيمارستان است. اين بانو همراه بعضى از بستگان براى عيادت، به بيمارستان روانه شد، وقتى كنار تخت، با شوهرش احوالپرسى كرد، شوهر رزمندهاش پس از گفتارى ملافه را كنار زد و گفت: دو پايم قطع شده است، حالا شما نظرتان هرچه هست آزاديد؟
همسر آن رزمنده، نه تنها از اين پيشآمد احساس حقارت نكرد، بلكه با كمال سربلندى، قهرمانانه گفت: عزيزم! هيچ اشكال ندارد، در راه خداوند بوده است، تا امروز تو كار كردى و ما خورديم، و از امروز به بعد من كار مىكنم و با هم مىخوريم، هيچ ناراحت مباش.
هزاران درود بر اين بانوى رشيد و با شهامت و هزار رحمت بر آن شيرمادرى كه چنين فرزندى پروراند، و بر آن مكتبى كه چنين شاگردى به جامعه تحويل داد.(5)
.5 يكى از عزيزان اهل علم مىفرمودند: در شهرى ده روز سخنرانى كردم، روز آخر با مردم خداحافظى كرده، و وقتى از مسجد خارج شدم، ديدم پيرزنى با عصايى به دست، جلو در مسجد ايستاده است، تا مرا ديد با عصايش به من اشاره كرد، جلو رفتم. گفت: پسرم! شما بودى كه در اين چند روز در اين مسجد صحبت مىكردى؟ گفتم: بلى. گفت: ببين پسرم، من كه پولى ندارم كه بانى شوم، اگر مىتوانى مدّتى اينجا بمان و برايمان صحبت كن ولى براى خدا باشد، غش در كارت نزنى. گفتم: تا ببينم. سخنِ او در اعماق دلم اثر كرد و به مسجد برگشتم و دو ركعت نماز خواندم و با قرآن استخاره كردم، اين آيه شريفه آمد: «وَ واعَدْنا مُوسى ثَلاثينَ لَيْلَه وَ اَتْمَمْناها بِعَشْرٍ فَتَمّ ميقاتُ رَبّهِ اَرْبَعينَ لَيْلَه(6)» در دلم گفتم: خدايا! تو هم سربه سرِ ما مىگذارى؟ آن پيرزن مىگويد: چند روز بمان و تو مىگويى چهل روز! سرانجام اعلام كرديم ما مدّتى هستيم. روزِ اوّلى كه منبر رفتم وسط سخنرانى مشاهده كردم همان پيرزن از پشت پرده به طرف مردها آمده و عصا زنان نزديك منبر آمد. با خودم گفتم: خدايا! اين دفعه چهكار دارد؟! وقتى كنار منبر رسيد، عصايش را بلند كرد و آهسته گفت: خوب پسرم! استخارهات را كه گرفتى؟ و گفتند كه چهل روز بمانى! حالا دلت محكم شد! به كارت ادامه بده ولى غش در نيّتت نزنى! خداحافظ! من مبهوت شدم كه خدايا اين پيرزن كيست كه خداوند اين چنين چشم برزخى او را باز كرده است... چند روز بعد او را در ميان كوچه ديدم، با عصايش به من اشاره كرد، نزديكش رفتم، يكى از حرفهايى كه گفت: اين بود كه خداوند به من خيلى چيزها كرامت كرده، و بيشتر آنها را هم بر اثر عزادارى و گريه بر امام حسين(ع) بهدست آوردهام، خيلى از شبها با گريه بر آن حضرت به خواب مىروم؛ ولى بدان، گريه بر آن بزرگوار آن زمان زياد ارزش دارد كه همراه با تشنگى باشد (شايد مرادش تشنگى محبّت باشد).
.6 حجهالاسلام و المسلمين جناب حاج ميرزا على آقا محدّثزاده نقل كردند: يكى از وعّاظ مشهور تهران عصرِ روز آخر ذىالحجه از منزل بيرون آمد كه شب اوّل محرم به منبرهاى دهه عاشورا كه وعده داده برسد، در وسطهاى كوچه پيرزنى آمد و گفت: آقا! من از امشب تا ده شب در منزل خودم روضه دارم، لطفاً شبها تشريف بياوريد و براى ما روضه بخوانيد. واعظ گفت: من وقت ندارم. پيرزن گفت: هر وقتِ شب به منزل برگشتيد تشريف بياوريد اگرچه به اندازه چند دقيقه باشد. واعظ با كمال خونسردى و بىميلى جواب مثبت داد كه مىآيم. شب اوّلِ محرّم كه دير وقت از روضه برگشته بود به همان منزل رفت، مشاهده كرد، پرچم سياه كوچكى بالاى در آويزان است كه بر روى آن نوشته شده «سلام بر حسين شهيد». چون در باز بود با گفتن ياالله وارد شد، او را به درون اتاقى راهنمايى كردند، وقتى وارد شد ديد سه چهار نفر زن با چادر مشكى نشستهاند و چون صندلى نداشتهاند، خشت و آجر روى هم گذاشته و پارچه سياه روى آن كشيدهاند، تا از آن به عنوان صندلى و منبر استفاده شود، آقاى واعظ روى همان صندلى خشتى و آجرى نشست و بعد از خطبه، چند جمله از فضايل حضرت سيدالشهدأ(ع) بيان كرد و سپس روضه خواند و آنها گريه كردند، و اين كار تا چند شب تكرار شد؛ ولى شبِ پنجم يا ششم از مجالس مهمّ شهر برگشت و با خود گفت: خوب است امشب منزل پيرزن نروم. يكسره به منزل آمده و پس از صرف شام به بستر خواب رفت، همينكه خوابش برد، حضرت صديقه طاهره، فاطمه زهرا (س) را در خواب ديد، به حضرتش عرض ادب كرد؛ ولى حضرت به او اعتنايى نكردند، واعظ به خود لرزيد و عرض كرد: مگر از من خطايى سرزده كه اينگونه به من بىمهرى مىفرماييد؟ حضرت فرمود: چرا آن پيرزن را منتظر گذاشتى و نرفتى؟!! (معلوم مىشود آن مجلس مورد توجه خاص حضرت زهرا (س) بوده است) واعظ از خواب برخاست و به سرعت لباس پوشيده و خود را به منزل پيرزن رسانيد، مشاهده كرد، پيرزن دم در ايستاده و چشم به راه است، تا آقا را ديد، گفت: آقا چرا امشب دير كرديد، واعظ كه بغض گلويش را گرفته بود و اشكش جارى بود نتوانست چيزى بگويد، به درون منزل رفت و از هر شب بهتر روضه خواند و برگشت، فهميد كه هرجا روضه امام حسين(ع) است صاحب عزا فاطمه زهرا(س) حضور دارد.(7)
.7 ديدار دختر حضرت آيه الله اراكى با امام زمان (عج)
حضرت آيهاللهاراكى فرمودند: اين صبيّه من از زنان صالحه و متديّنه است و من خودم مستقيماً از زمان صباوت (كودكى) متكفّل امور شرعيّه و تعليم و آداب و تربيت او شدهام و همه كارهاى او زير نظر من بوده است و در صدق گفتار او هيچگونه ترديدى نيست. در موسم حج تنها عازم بيت اللهالحرام شد و شوهرش با او نبود. و آنقدر عفيف و باحياست و از برخورد با مردان اجتناب دارد كه تنهايى در اين سفر، براى او ايجاد نگرانى نموده بود و پيوسته در فكر بود كه خدايا! چگونه من تنها بروم؟ من كه تا به حال به زيارت بيت اللهمشرّف نشدهام و از مناسك و اعمال حج عملاً چيزى نمىدانم؛ چگونه سعى و طواف كنم؟ تا اينكه در آستانه سفر قرار گرفت و من در موقع حركت به او گفتم: اين ذكر را پيوسته بگو و برو «يا عَليمُ يا خَبير» خدا از تو دستگيرى خواهد نمود، چون اين سفر واجب است و البته خداوند از ميهمانان خود كه راه را نمىشناسند و آشنايى ندارند، حمايت مىنمايد.
صبيّه ما بحمداللهو المنّه سفر خود را به خوبى و به سلامتى و موفقيّت به پايان رسانيد و مراجعت كرد و براى ما واقعه خود را در مكّه مكرّمه هنگام ورود به بيت اللهالحرام براى انجام طواف چنين تعريف كرد:
من پس از آنكه از ميقات احرام بستم و وارد مسجد الحرام شدم كه طواف را به جاى بياورم، مشاهده كردم در اطراف كعبه آنقدر جمعيّت متراكم است كه ابداً من قدرتِ طواف ندارم. حجرالأسود را كه نقطه شروع طواف است پيدا كردم؛ ولى هرچه خواستم از آنجا شروع كنم و به گِرد خانه كعبه طواف كنم، ديدم ابداً مقدور نيست، بيچاره شدم. گفتم: خدايا! من براى طوافِ خانه تو آمدهام و مىبينى كه با اين ازدحام و انبوه جمعيّت قدرت ندارم، خدايا! چهكنم؟ نمىتوانم؟! ناگهان ديدم از مكان محاذى حجرالأسود فضايى به شكل استوانه باز شد و كسى به گوش من گفت: خودت را به امام زمانت بسپار و در اين فضا با او طواف كن! من وارد آن محل شدم، و ديدم در جلو آقا امام زمان(ع) مشغول طواف هستند و پشت سر آن حضرت كمى به طرف دست چپ شخص ديگرى است و من وارد شدم و پشت سر آندو مشغول طواف شدم.
از حجرالأسود شروع و تا هفت شوط (نوبت) را به همين منوال تمام كردم و در اين مدّت نه تنها احساس فشار جمعيّت نكردم، بلكه ابداً كسى هم با من برخورد نكرد و در تمام هفت شوط متوسّل به آن حضرت بودم و التماس و تضرّع داشتم، چون هفت شوط طواف به پايان رسيد، خود را خارج از آن حلقه يافتم و ديگر آن آقا را نديدم...(8)