فهرست لغات و اصطلاحات‏

ابرأ: برى كردن، برى كردن ذمه‏
اجرت‏المثل: ‏ دست مزدى كه معمولاً براى مثل چنين عملى داده مى‏شود
اِحبال: ‏ باردار كردن، آبستن كردن‏
احتياط مستحب: ‏ احتياطى است غير فتواى فقيه و لذا رعايت آن الزامى نيست
‏احتياط واجب: ‏ امرى است كه مطابق احتياط است و فقيه همراه آن فتوا نداده. در چنين مسائلى مقلّد مى‏تواند به فتواى مجتهد ديگر عمل كند
اذن: ‏ اجازه
استفتأ: ‏ مطالبه فتوى، سؤال از نظر مجتهد در باره حكم شرعىِ مسأله‏
استمنأ: ‏ انجام دادن عملى با خود كه موجب خروج منى شود
اِضرار: ‏ ضرر رساندن، ضرر زدن‏
اِضطرار: ‏ ناچارى‏
اقوا اين است : ‏ نظر قوى بر اين است، فتوا اين است‏
اهل ذمّه: ‏ اهل كتابى كه در بلاد اسلامى با شرايط مخصوص اهل ذمّه در پناه‏ حكومت اسلامى قرار گرفته‏اند
بالغ: ‏ دختر يا پسرى كه به حدّ بلوغ رسيده (رجوع شود به مسأله 2252، رساله عمليه)
بعيد نيست: ‏ فتوا اين است (مگر قرينه‏اى بر خلاف آن در كلام باشد)
تذكيه شده: ‏ حيوانى كه با رعايت موازين شرع كشته شده باشد
تلذّذ: ‏ لذّت بردن‏
‏تمكّن: توانايى‏
‏تحاذق: ماهر
حايض: ‏ زنى كه در عادت ماهيانه است‏
حدّ: ‏ عقوبتى است متعلق به بدن كه شارع، مقدار آن را تعيين فرموده است‏
حشفه: ‏ سر آلت تناسلى مرد
حيض: ‏ قاعدگى، عادت ماهيانه زنان‏
دينار: ‏ هر دينار يك مثقال شرعى است كه هر مثقال آن 18 نخود است (چهار مثقال شرعى معادل سه مثقال معمولى است)/
‏ديه: ‏ مالى كه به جبران خون مسلمان يا نقص بدنى پرداخت شود؛ مقدار مالى كه در مقابل جنايت واجب است پرداخت شود
رجال: ‏ مردان‏
ريبه: ‏ نگاه كردن به گونه‏اى كه ديگران را بدگمان كند. نگاهى كه توأم با شهوت و هوس‏انگيز باشد
ضامن: ‏ عهده‏دار، بر عهده گيرنده‏
ضرورت: ‏ ناچارى، اضطرار
ضمانت: ‏ بر عهده گرفتن، عهده‏دار بودن‏
ظاهر اين است: ‏ فتوا اين است (مگر اين كه در كلام قرينه‏اى براى مقصود ديگر باشد)
عاقله: ‏ منسوبين مذكر قاتل از طرف پدر را گويند مانند: برادر پدرى و فرزندان وى‏
عزل: ‏ انزال نمودن در خارج از رحم براى جلوگيرى از انعقاد نطفه‏
علقه: ‏ در لغت عرب به معناى كرم كوچكى است كه از خون تغذيه مى‏كند (زالو)
عورت: ‏ آنچه انسان از ظاهر كردنش حيا مى‏كند (كنايه از عضو جنسى زن و مرد)و اندام دفع (مخرج مدفوع)
غرض عقلايى: ‏ هدفى كه از نظر عقلا قابل قبول و پسنديده باشد
فتوا: ‏ رأى مجتهد در مسائل شرعى‏
فى حد نفسه: ‏ در حد خود، به خودى خود
قاصر: ‏ كسى كه كوتاهى كرده است. چنانچه اين واژه در مقابل بالغ به كار رود، منظور كسى است كه صغير، مجنون يا سفيه باشد و به بلوغ عقلى نرسيده‏ است‏
قصاص ‏ نوعى كيفر و مجازات در مورد جنايت و ضرر جانى به ديگرى است‏
كراهت: ‏ مكروه بودن (رجوع شود به مكروه)
‏لوث: ‏ اماره ظنى است نزد حاكم كه بر صدق مدّعا اقامه مى‏شود، مانند يك شاهد يا دو شاهدى كه تمام شرايط شهادت را ندارند/
مأذون: ‏ اذن داده شده‏
مباشرت: ‏ به نفس خود كارى را انجام دادن، بدست خود، كار كردن‏
متنجس: ‏ هر چيزى كه ذاتاً پاك است ولى در اثر برخورد مستقيم يا غير مستقيم با شئ نجس، آلوده شده باشد
مُثله: ‏ بريدن گوش يابينى يا لب كسى‏
محتضر: ‏ كسى كه در حال جان دادن است‏
مَحرَم: ‏ بستگان نزديك انسان كه ازدواج با آنها حرمت ابدى دارد
مُحَرَّم: ‏ حرام شده، حرام‏
مُدّ: ‏ پيمانه‏اى كه تقريباً ده سير ظرفيت دارد، معادل ده سير
مُستحب: ‏ پسنديده، مطلوب، چيزى كه مطلوب شارع است ولى الزامى و واجب‏نيست‏
مسكرات: ‏ چيزهايى كه مست كننده است‏
مضطر: ‏ ناچار، ناگزير
مُضغه: ‏ پاره‏اى از گوشت‏
مكروه: ناپسند، نامطلوب، آنچه انجام دادن آن حرام نيست، ولى تَركَش بهتر است‏‏
موثّق: ‏ كسى كه مورد وثوق و اعتماد باشد
مورد اشكال است‏ ‏ صحيح نيست و در اين مورد مى‏توان به مجتهد ديگر مراجعه كرد (يا محل اشكال است)
ميت: ‏ مرده، جسد بى‏جان انسان‏
‏ميته: مردار
نجس: ‏ ناپاك، پليد
نسأ: ‏ زنان
نفاس: ‏ خونى كه پس از زايمان از رحم زن خارج مى‏شود
نفسأ: ‏ زنى كه خون نفاس مى‏بيند
نفس محترمه: ‏ كسى كه كشتن و آزار او حرام باشد
واجب: ‏ هر كارى كه انجام آن از نظر شرعى الزامى است‏
وارث: ‏ كسى كه ارث مى‏برد، جمع آن ورثه است‏
‏وصيت: ‏ سفارش، توصيه‏هايى كه انسان براى كارهاى پس از مرگش به ديگرى مى‏كند
ولوج روح: ‏ داخل شدن روح‏
ولىّ:‏ ‏ كسى كه به دستور شارع مقدس سرپرست ديگرى است، مانند پدر و پدر بزرگ و حاكم شرع
يائسه: ‏ زنى كه سنش به حدى رسيده كه از عادت ماهيانه افتاده است‏