از نورى تا خمينى
متن
محمد امينى - اينترنت
اشاره
بازتاب شماره 49

چكيده: انگيزه اين نوشتار بازنگرى به چالش ميان دين و دولت است. از ديدگاه نويسنده روحانيون شيعه از مشروطه تا آغاز جمهورى اسلامى به جدايى دين از دولت تن در داده‏اند و حتى در آستانه انقلاب 57 بيشتر مجتهدين شيعه به ولايت فقيه باور نداشته‏اند. وى مى‏گويد: بار ديگر بايد انديشه پرداختن روحانيون به امور دينى و كناره‏گيرى آنان از سياست محقق شود.

متن:

انگيزه اين نوشتار، بازنگرى به چالش ميان دين و دولت در سال‏هاى گذشته از ديدگاهى نو و نقد به داورى رايج در ميان نيروهاى سكولار ايران است. بنياد داورى من اين است كه بر خلاف برداشت‏هاى رايج، روحانيون شيعه و به‏ويژه مجتهدين بزرگ ايران از ميانه‏هاى انقلاب مشروطه تا آغاز جمهورى اسلامى، كم و بيش به جدايى دين از سازمان اداره جامعه يا دولت تن در داده و بيشتر به امور دينى پرداخته‏اند. به باور من، حتى در آستانه انقلاب 57 نيز بيشتر مجتهدين بزرگ شيعه به انديشه ولايت مطلقه فقيه به مفهوم سيادت علما بر سازمان دولت باور نداشته‏اند؛ پس جنبشى كه سرانجام به تشكيل جمهورى اسلامى و ولايت مطلقه فقيه انجاميد، نه تنها چالشى در برابر مدرنيته و ارزش‏هاى غربى و فكر دموكراسى اجتماعى بود، بلكه هم‏زمان شورش رده‏هاى پايين‏تر روحانيون و گروهى از روشن‏فكران افراطى شيعه در برابر روحانيون سنتى را نيز به همراه داشت كه جدايى دين و دولت را پذيرفته بودند و نقش روحانيون را بيشتر تدريس علوم دينى و ارشاد مردم و زمامداران دولت مى‏ديدند.

روشن‏فكران چپ و مذهبى ايران، به‏ويژه از سال‏هاى پس از شهريور 1320 و پيدايش دوره دوازده ساله دموكراسى ناقص به اين سو، به جاى هوادارى از فرايند كناره‏گيرى روحانيون از سياست، تندروترين شخصيت‏هاى مذهبى و روحانيون را به مداخله در سياست تشويق كردند. تا پيش از آنكه جمهورى اسلامى و ولايت مطلقه فقيه، نتيجه آميزش دين و سياست و يا چيرگى دين را بر سازمان اداره جامعه به نمايش گذارد، روشن‏فكران سياسى سكولار، روحانيون را به گروه‏بندى‏هايى مانند «مبارز»، «دربارى» و «خانه نشين» تقسيم مى‏كردند؛ ازاين‏رو، گفتمان كنونى بر سر جدايى دين و دولت و سكولاريسم چنان‏كه در برداشت‏هاى رايج از آنچه را كه در كتاب‏ها خوانده‏ايم و يا از تاريخ اروپا ياد گرفته‏ايم محدود بماند، همان اشتباه‏هاى پيشين، اين بار در لباسى نو تكرار خواهد شد.

تا پيش از آغاز جنب و جوش تجدد و مشروطه خواهى، قدرت و نفوذ روحانيون شيعه در امور مردم و ديوان، در دو راستا اعمال مى‏شد: 1) اعمال قدرت معنوى و شرعى بزرگ‏ترين مراجع تقليد و روحانيون صاحب كتاب؛ 2) قدرت و نفوذ روحانيون در امور محلى و به قول خودشان امور دنيوى.

يكى از پى‏آمدهاى شكست جبهه مشروعه و خودكامگى كه به اعدام شيخ فضل اللّه‏ و فرار محمد على شاه انجاميد، چيرگى انديشه پذيرش تدريجى جدايى سازمان دين از سازمان اداره جامعه در ميان روحانيون بود.

از نخستين سال‏هاى تشكيل دولت مشروطه تا هنگام تاج‏گذارى رضاشاه شاهد دو گرايش مهم در ميان روحانيون هستيم:

1ـ نيرومندترين گرايش ميان روحانيون يعنى تن در دادن به تشكيل دولتى شهروند، به اين اميد كه دولت مشروطه قوانين را بر پايه دين حنيف اسلام و مذهب حقه جعفرى بنا نهد.

2ـ كوشش بازماندگان مشروعه در حال مرگ كه پس از اعدام شيخ فضل اللّه‏ نورى در بخش‏هايى از ايران همچنان دنبال مى‏شد. اين گرايش كه بر ضرورت چيرگى مجتهدين بر سياست و اداره امور پافشارى مى‏كرد، با افت و خيزهايى همچنان ادامه داشت تا اينكه سرانجام از ميانه سال‏هاى 1320 در قالب جنبش فداييان اسلام رونق تازه‏اى يافت و به يارى روشن‏فكران مذهبى كه كناره‏گيرى روحانيون از سياست را خيانت به اسلام مى‏شمردند، پرداخته و بالنده شد و به شكل جنبش امام خمينى چونان سمندرى از خاكستر برون آمد و جمهورى اسلامى را بنا نهاد.

از واپسين سال‏هاى انقلاب مشروطه تا هنگام چيرگى جمهورى اسلامى، اين دو گرايش در ميان روحانيون و نيروهاى مذهبى ايران دوام يافت. اما به باور من در سال‏هاى مورد گفت وگو، انديشه حاكم بر روحانيت ايران، انديشه كناره جويى از سياست و واگذارى اداره جامعه به دولت بوده است. به باور من، سياست مترقى و پيشرو در ميان روحانيون پس از انقلاب مشروطه، همين سياست پذيرش دولت سكولار و كناره‏گيرى از سياست بوده و نه انديشه مداخله در سياست و مبارزه‏جويى روحانيون.

در دوره زمامدارى رضاشاه، شيخ عبدالكريم حائرى يزدى، بنيان‏گذار و رئيس حوزه علميه قم، بزرگ‏ترين مجتهد بى‏رقيب شيعه ساكن ايران بود. او از ديرباز مخالف دخالت روحانيون در سياست بود و حتى در دوران اقامتش در نجف كه با طغيان بسيارى از روحانيون عليه بريتانيا همراه بود، خويشتن را از اين كارزار كنار كشيده بود. يگانگى فكرى حائرى در قم و اصفهانى در نجف، در كناره جويى از سياست و پرداختن به امور دينى نقشى اساسى در پاگيرى دولت سكولار در ايران ايفا كرد. پشتيبانى ايشان از تشكيل دولت پهلوى به پايه‏اى بود كه نائينى و تنى ديگر از روحانيون نجف با انتشار بيانيه‏اى در سال 1304 مخالفت با رضاشاه را مخالفت با شرع انور محمدى خواندند.

گسترش مدارس نو، بناى دانشسراى عالى و دانشگاه تهران نه تنها به نظام ديرپاى مكتب‏خانه كه از سوى روحانيون اداره مى‏شد پايان داد، بلكه به فرايند پايان بخشيدن به انحصار روحانيون بر سوادآموزى كه از هنگام تأسيس دبستان از سوى شادروان رشديه آغاز شده بود، شتابى بر گشت‏ناپذير بخشيد. بااين‏حال، هيچ واكنش درخور اشاره‏اى نسبت به آموزش مدرن و نهادهاى آن از سوى روحانيونى كه سال‏ها پيش نخستين دبستان شادروان رشديه را در تبريز، ويران كرده بودند، شكل نگرفت. حتى در قم، مدارس جديد جاى‏گزين مكتب‏خانه‏هايى شد كه آخوندها آنها را اداره مى‏كردند.

روشن‏فكران سكولار در سال‏هاى پس از پايان دوره رضاشاه، رفتار حائرى، اصفهانى و ديگر روحانيون اين دوره را با پسوندهايى مانند «مماشات» و «سازش» توضيح دادند و روشن‏فكران مذهبى و روحانيون سال‏هاى بعد كوشش به توجيه اين مماشات و سازش كردند. باور نويسنده اين است كه چنين رفتارى با هر انگيزه‏اى باشد، شايسته آن پسوندها نيست. روحانيت پس از مشروطه دريافت كه حوزه فعاليت روحانيون، حوزه ارشاد دينى و اخلاقى مردم است نه حوزه سياست. گوهر جدايى دين و دولت هم در همين جاست. كسانى كه با باور به ضرورت تشكيل دولت سكولار، همچنان به پشتيبانى از دخالت روحانيون در سياست و موضوعات سياسى اصرار مى‏ورزند و روحانيون را بر پايه موضع‏گيرى ايشان نسبت به دولت و رويدادهاى سياسى ارزيابى مى‏كنند، سوراخ دعا را گم كرده‏اند.

به هر روى، تا پايان دولت رضاشاه نه تنها مدرنيسم دست‏كم در زمينه سازندگى و شهروندى‏گرى به بار نشست، بلكه در عين حال فرايند شتابان جدايى دين از سازمان اداره جامعه، به پذيرش سياست دولت سكولار بر اداره امور و پرداختن روحانيون به امور دينى و ارشاد مسلمانان انجاميد.

خودكامگى و ديكتاتورى افزاينده رضاشاه آسيب بزرگى به فرايند سكولاريسم و مدرنيسم در ايران رساند. استبداد مانع از آن گشت كه فرايند مدرنيته، سكولاريسم و جدايى دين از دولت كه در زمينه عملى به دستاوردهاى ارزنده‏اى رسيده بود، با كنكاش و كاوش انديشه‏اى و فرهنگى همراه گردد. اگر در تركيه سكولار، ارتش ضامن دوام سكولاريسم شد، در ايران سكولار، استبداد دولتى چنين نقشى را ايفا كرد.

با فروپاشى دولت رضاشاه و آغاز سيلاب جنب و جوش سياسى، مدارس و حوزه‏هاى مذهبى نيز رونقى تازه يافت و بسيارى از مدارس مذهبى و موقوفاتى كه در اختيار دولت قرار گرفته بود، به روحانيون باز گردانده شد؛ روى آورى به مدارس مذهبى بالا گرفت و شمار طلاب علوم دينى در دهه پس از شهريور 1320 بيش از دو برابر شد. با اين حال و بر خلاف افزايش چشم‏گير جنب و جوش‏هاى مذهبى ـ سياسى، رفتار مجتهدين بزرگ و روحانيون شيعه در برابر دولت در دوره دوازده ساله دموكراسى ناقص و حتى سال‏هاى پس از آن، با رفتار و انديشه ايشان در سال‏هاى پيشين تفاوت چندانى نداشت و روحانيون بزرگ همانند گذشته در مهم‏ترين آزمون‏هاى سياسى و اجتماعى، به كناره‏گيرى از سياست ادامه دادند.

همه شواهد گواه بر اين است كه بلندپايه‏ترين مجتهدين و مدرسين قم و نجف در درازاى اين سال‏ها، از سياست بروجردى مبنى بر كناره جويى از سياست پيروى كرده‏اند. از ميان بلندپايه‏ترين روحانيون قم، تهران و نجف، صدرالدين صدر، محمدتقى خوانسارى، حجت كوه كمرى، محقق داماد، بهجت گيلانى، شاهرودى، خويى، بهبهانى و ديگران، تنها خوانسارى آشكارا از مصدق پشتيبانى كرد كه اين پشتيبانى نيز كوتاه مدت بود و با درگذشت او پايان يافت.

اگر از جنجال زودگذر خالصى‏زاده در ستيز با كمونيسم و بهايى‏گرى بگذريم، برجسته‏ترين كوشش براى زدودن ديوار ميان دين و سياست و كشاندن روحانيون به مبارزه سياسى، جنبش فداييان اسلام و سپس پيوستن ايشان به كارزار سياسى كاشانى است. فداييان اسلام و انديشه‏هاى بنيان‏گذار آن، سيد مجتبى تهرانى ميرلوحى معروف به نواب صفوى، نزديك‏ترين جريان تاريخى به انديشه و باور بنيان گذاران جمهورى اسلامى است. در واقع، جنبش فداييان اسلام نخستين طغيان افراطى بخشى از طلاب و روحانيون رده‏هاى پايين در برابر سلسله مراتب سنتى روحانيت شيعه بود.

به باور من، انديشه سياسى فداييان اسلام و نواب صفوى و نقد او به روحانيت سنتى ايران، بعدها بنيان انديشه بسيارى از روشن‏فكران و گروه‏هاى سياسى مذهبى، از شريعتى و مجاهدين خلق تا مجاهدين انقلاب اسلامى و دانشجويان خط امام شد و هم‏اينك نيز در قالب نقد روشن‏فكرانه به سنت‏گرايى بازتاب يافته است. انديشه غالب بر رهبران انقلاب اسلامى نيز برخلاف داورى‏هاى رايج، همين انديشه نقد به كناره‏گيرى از سياست و رفتار روحانيت شيعه كه پس از اعدام شيخ فضل اللّه‏ بود و نه سيادت روحانيت شيعه بر سازمان دولت. در واقع سازمان سنتى روحانيت شيعه كه آماج حمله فداييان اسلام و بعدها روحانيون و طلاب راديكال طرف‏دار خمينى بود، سر انجام در انقلاب 57 همراه با نهادهاى شهروندى و سكولار و ارزش‏هاى مدرنيته برخاسته از روزگار تجدد و انقلاب مشروطه واژگون شد.

بزرگ‏ترين اشتباه نيروهاى سكولار ايران در اين سال‏ها اين بود كه به جاى پشتيبانى از رفتار روحانيون در بركنار ماندن از سياست، به هوادارى از كاشانى و سياست جويى ماجراجويانه و واپس‏گراى او برخاستند و كناره‏گيرى روحانيون برجسته از سياست را هماهنگى و همكارى ايشان با ارتجاع و استعمار دانستند.

به هر روى، حتى پس از پايان دوره دوازده ساله دموكراسى ناقص و آغاز پادشاهى دوباره محمد رضاشاه پس از 28 مرداد، روحانيون بزرگ شيعه همچنان از سياست كناره‏جويى مى‏كردند. درگذشت بروجردى آغاز روندهاى تازه در ميان روحانيون بود و جدايى دين و دولت را در برابر آزمونى تازه قرار داد. بر خلاف آنچه در سال‏هاى بعد و به‏ويژه پس از انقلاب اسلامى به عنوان واقعيت تاريخى به ما ارائه مى‏شود، روح اللّه‏ موسوى خمينى اگر چه يكى از مدرسين سرشناس و صاحب نام حوزه قم به شمار مى‏آمد، يكى از داعيان اصلى مرجعيت شيعه نبود.

يكى از قربانيان اين روزگار، جنبش سكولار مخالف شاه بود كه نتوانست در دوراهى پشتيبانى از مواعيد پيشرفته انقلاب سفيد و به‏ويژه اصلاحات ارضى و اعطاى حقوق شهروندى به زنان از يك سو و مخالفت واپس‏گرايانه روحانيون با اين اصلاحات از سوى ديگر، به ارائه پاسخى مستقل و پيشرفته دست يابد. برنده بزرگ، گرايش هوادار خمينى و دخالت روحانيون در سياست بود كه به ظاهر، پس از تبعيد خمينى خاموش شد، اما به پيروزى معنوى دست يافت.

بر خلاف صف آرايى اجتماعى انقلاب مشروطه و شصت سال پس از آن، صف آرايى تازه‏اى در جامعه ايران شكل گرفت. در يك سوى اين صف‏آرايى، روشن‏فكران و گروه‏هاى سكولار و چپ، روشن‏فكران و گروه‏هاى مذهبى مانند مجاهدين خلق و گروه‏هايى كه بعدها سازمان مجاهدين انقلاب اسلامى را تشكيل دادند و روحانيونى مانند خمينى كه هوادار دخالت دين در سياست بودند، قرار گرفتند و در سوى ديگر آن، دربار و دولت و هم‏پيمانان ايشان و سازمان سنتى روحانيت ايران جاى گرفت. انقلاب 57 نيز حاصل چنين صف آرايى بود. دو قربانى بزرگ اين صف آرايى، يكى جامعه شهروند و سكولار ايران بود و ديگرى بخش‏هايى از شخصيت‏ها و نيروهاى سياسى، مانند دكتر صديقى و شاپور بختيار و پاره‏اى از روشن‏فكران چپ كه جنبش خمينى را طغيانى در برابر مدرنيسم، سكولاريسم و دموكراسى مى‏دانستند.

پى‏آمد انقلاب بهمن و تشكيل جمهورى اسلامى و ولايت مطلقه فقيه، بازگشت علماى سنتى شيعه به قدرت نيست، بلكه قيامى در برابر مدرنيته، جامعه شهروند سكولار و روحانيت سنتى ايران است. بيشتر كسانى كه در سال‏هاى نخست پس از انقلاب، در كسوت روحانى به بالاترين مقام‏هاى ادارى، قضايى، قانون گذارى و مذهبى گماشته شدند، از رده‏هاى پايين روحانيون ايران بودند.

اينك نيز در بازنگرى به تاريخ و گفتمان پيرامون جدايى دين و دولت، بار ديگر آنچه را كه در زندگى سده اخير ايران آزمون شده است، بايد تكرار كرد. جدايى دين و دولت و سكولاريسم يعنى پرداختن روحانيون به امور دينى مردم و كناره‏گيرى آنها از سياست. اين گرايش كه در سال‏هاى پس از مشروطه، به انديشه حاكم بر جامعه روحانيت ايران تبديل شد، اينك بار ديگر بايد محقق شود. ستيز سكولاريسم با دين و آيين مردم نيست؛ ستيز آن با دخالت روحانيون در امور مملكت‏دارى است.

اشاره

1. اساس فرضيه نويسنده آن است كه پيكره روحانيت و مرجعيت شيعه، ايده سكولاريسم يا جدايى دين از سياست را پذيرفته است و نظريه «ولايت فقيه» در ميان آنان يك نظريه رايج نبوده است؛ اين مطلب نه‏تنها از چشم نيروهاى مذهبى مخفى نمانده، كه نيروهاى سكولار و روشن‏فكر ايرانى نيز التفاتى به آن ندارند. ازاين‏رو، نويسنده فرضيه خود را در زمينه تحليل «چالش دين و دولت در ايران معاصر»، ديدگاهى نو قلمداد كرده است.

جديد بودن اين تحليل، سخن باطلى است و نشان مى‏دهد كه نويسنده اشراف كاملى بر نقدها و ردّ نويسى‏هايى كه عليه نظريه ولايت فقيه در داخل و خارج نوشته شده، ندارد. برخى از روشن‏فكران اين نظريه را گفته شاذ و نادرى مى‏دانند كه توانسته در دو سه دهه اخير بر حوزه‏هاى علميه مسلط شود. از ميان عالمان حوزه نيز برخى چنين تحليل كرده‏اند؛ پس نو بودن اين فرضيه مورد ترديد است. البته ممكن است نويسنده قرائت جديدى از اين فرضيه ارائه كرده باشد و نقد ما نيز نظر به همين قرائت دارد.

2. در مورد نادرستى اساس فرضيه نويسنده، دلايل مختلفى وجود دارد كه مى‏توان به خود متن مورد نقد نيز استناد كرد. مهم‏ترين دليل ما در اين گفتار توجه به ماهيت «فقه اسلامى» است. اساسا بنياد فقه اسلامى به گونه‏اى است كه هيچ فقيه مسلمانى نمى‏تواند نسبت به سياست و دولت بى‏اعتنا بماند؛ زيرا فقه اسلامى بخشى از علوم دينى‏است كه به تنظيم اعمال مسلمانان نظر دارد. فقه اسلامى مجموعه‏اى از دستورها و احكام عملى است كه براى تنظيم زندگى فردى و اجتماعى مسلمانان ابلاغ شده است. ازاين‏رو، براى فهم اصول اعتقادى اسلام به علم فقه مراجعه نمى‏شود. از سوى ديگر، علم سياست هم دانشى است كه به عمل انسان معطوف است. به اين اعتبار، فقه در جهان اسلام براى مسلمانان به منزله علم سياست اسلامى است؛ زيرا به تنظيم اعمال بشرى معطوف است. پس فقه ذاتا سياسى است و هيچ فقيهى نمى‏تواند از سويى مدعى فقاهت باشد و از سوى ديگر به عمل انسان توجه نكند. چنان‏كه در انديشه مدرن، هيچ عالم سياست نمى‏تواند بگويد كه موضوع دانش من عمل انسان نيست. اينكه نمى‏توان اسلام را با مسيحيت مقايسه كرد براى همين است كه در مسيحيت عنصر فقه توسط بزرگان مسيحيت مانند پولس، نسخ شده است. اگر پروتستان‏هاى مسيحى به سياست و دولت رو آوردند و حتى توسط ژان كالون در يك شهر بورژوا (مانند ژنو)، توانستند حكومت دينى تشكيل دهند، به اين دليل بود كه آنان بر خلاف مسيحيت كاتوليك، تمام كتاب مقدس (عهد عتيق و عهد جديد) را حجت مى‏دانستند و فقه مسيحى در عهد عتيق جاى دارد؛ بنابراين در هر دينى كه عنصر فقه و فقاهت موجود باشد، آن دين نمى‏تواند نسبت به سياست يا حوزه عمل آدمى بى‏اعتنا باشد.

حال اين پرسش پيش مى‏آيد كه اگر فقه اسلامى ذاتا سياسى است و به حوزه عمل انسان معطوف است، پس چگونه است كه پاره‏اى از فقهاى مسلمان با دخالت دين در سياست يا پرداختن به امر سياست مخالفت مى‏كنند؟ پاسخ آن است كه دلايل مختلفى براى اين‏گونه مخالفت‏ها وجود دارد. يك دليل آن است كه قلمرو فقه‏شناسى آنان به همان مسائل فردى محدود است؛ يعنى فقه اسلامى را در احكام فردى منحصر مى‏دانند. ازاين‏رو هيچ‏گونه نگاه فقهى به موضوعات اجتماعى ندارند. دليل ديگر آن است كه در اثر فشار دولت‏هاى غير دينى به سكوت در برابر مسايل اجتماعى فقه اسلامى مجبور شده‏اند. دليل سوم ممكن است تأثير پذيرى از انديشه‏هاى سكولار باشد؛ يعنى ممكن است فقيهى باشد كه از انديشه‏هاى سكولار تأثير پذيرد و هيچ‏گونه دخالت دين در سياست را نپذيرد. البته دلايل ديگرى نيز وجود دارد كه به همين اندازه بسنده مى‏كنيم؛ بنابراين، سكوت يا جزم برخى از عالمان دينى برابر حاكميت دولت سكولار يك امر عرضى است و نمى‏تواند دليلى بر جزم آنان به دخالت نكردن دين در سياست باشد.

افزون بر دلايل ياد شده، همان‏گونه كه گفته شد، در متن مورد نقد، نويسنده به نكته‏هايى اشاره كرده كه اساس فرضيه را متزلزل نموده، عارضى بودن اعتقاد برخى از بزرگان روحانيت به عدم دخالت دين در سياست را اثبات مى‏كند؛ براى مثال، گفته شده «مجتهدان بزرگ ايران از ميانه‏هاى انقلاب مشروطه تا آغاز جمهورى اسلامى كم و بيش به جدايى دين از سازمان اداره جامعه يا دولت تن در داده‏اند.» از اين عبارت استفاده مى‏شود كه اولاً، تا پيش از «كمركش مشروطه» چنين اعتقادى در ميان مجتهدان بزرگ ايران رايج نبوده است و ثانيا، علماى پس از مشروطيت هم اگر چنين اعتقادى پيدا كردند به دليل فشار دولت سكولار بوده است و الا هرگز به چنين آموزه‏اى تن نمى‏دادند. چنان‏كه نويسنده در ادامه گفته است كه قدرت و نفوذ روحانيت در امور مردم و ديوان تا پيش از مشروطيت در راستاى دو چيز بوده است: يكى اعمال قدرت معنوى و شرعى و ديگرى اعمال قدرت در امور محلى. اما با تأسيس دولت مدرن در ايران بساط چنين نفوذى برچيده شد و در نتيجه روحانيت به جدايى دين از سياست تن دادند. حتى نويسنده آشكارا به اين نكته مى‏پردازد كه «روحانيت پس از مشروطه، خواه به جبر زمانه و خواه آگاهانه، دريافت كه حوزه فعاليت روحانيت، حوزه ارشاد دينى و اخلاقى مردم است نه حوزه سياست». بنابراين، سكوت روحانيون در برابر دولت‏هاى سكولار لزوما به معناى پذيرش جزمى و اعتقادى نيست.

3. مقاله مورد نقد به دلايل مختلف هرگز نمى‏تواند يك متن علمى باشد. علمى بودن يك متن دست‏كم به سه چيز مشروط است: اول، مبتنى بر روش علمى بودن؛ دوم، پرهيز از ارزش داورى و سوم، پرهيز از برخوردهاى سليقگى با موضوعات بحث. بسيارى از گفته‏هاى نويسنده به هيچ گونه دليل و مدركى مستند نيست و صرفا مطالبى است كه از سوى ايشان ادعا شده است؛ مثلاً در يك جا مى‏گويد همه شواهد گواه بر آن است كه بلند پايه‏ترين مجتهدان نجف و قم به جدايى دين از سياست معتقد بودند. اما هيچ اشاره‏اى به اين شواهد نمى‏شود. در چند جا هم نويسنده به خاطرات حسينعلى منتظرى استناد كرده كه درستى اين خاطرات هم مورد ترديد است. نويسنده در چند جا به داورى ارزشى نسبت به حركت روحانيت پرداخته است. براى مثال در يك جا مى‏گويد كه «به باور من، سياست مترقى و پيشرو در ميان روحانيت پس از انقلاب مشروطه، همين سياست پذيرش دولت سكولار و كناره‏گيرى از سياست بوده، نه انديشه مداخله در سياست» و يا «ولايت فقيه» را يك فاجعه مى‏داند.

همچنين در انتهاى گفتارش اشاره مى‏كند كه «موضع سكولاريست‏ها بايد تشويق روحانيون به بازگشت به حوزه‏ها و مدارس دينى و مساجد باشد». اين‏گونه ارزش گذارى و موضع‏گيرى‏ها موهِم اين مطلب است كه نويسنده به كمك فرضيه ارائه شده تلاش مى‏كند تفسير مورد علاقه‏اش را بر چهره واقعيت بياندازد. اما برخوردهاى سليقگى نويسنده از آنجا معلوم مى‏شود كه بزرگى و كوچكى روحانيون را در ملاحظات سكولاريستى خود مى‏بيند. اگر حركت پاره‏اى از روحانيون با نظريه جدايى دين از سياست موافق باشد، آنان جزء روحانيون بلند پايه و مجتهدان بزرگ هستند. چگونه است كه روحانى‏اى كه تاج شاهى را بر سر رضاخان مى‏گذارد (امام جمعه خوتى) و يا در سفر و حضر همواره در كنار رضاخان است (حاج آقا رضا رفيعى رشتى) جزء روحانيون و مجتهدان بزرگ هستند، اما بزرگانى چون شهيد شيخ فضل اللّه‏ نورى، قربانعلى زنجانى، سيد كاظم يزدى، حاج آقا حسين قمى، حاج سيد ابوالقاسم كاشانى و امام خمينى قدس‏سره در زمره بزرگان حوزه نجف، قم و تهران به حساب نمى‏آيند. اين‏گونه برخوردهاى سليقگى ارزش علمى مقاله را فرو مى‏كاهد.

4. در گفته‏هاى نويسنده تناقض‏هاى فاحشى وجود دارد. مهم‏ترين آن در مفهوم مترقى و پيشرو بودن است. به باور وى، جامعه‏اى مترقى و پيشروست كه در برابر استبداد بايستد و سكوت نكند و به دخالت در سرنوشت خود پافشارى كند. پس اگر به فرض، روشن‏فكران موضع ضد استبدادى نداشته باشند و نسبت به دخالت در سياست از خود هيچ اهتمامى نشان ندهند، هرگز روشن‏فكر مترقى و پيشرو نيستند. حال آيا به باور نويسنده، مترقى و پيشرو بودن روحانيون به همين ملاك است؟ خير، چنين نيست. نويسنده روحانى‏اى را مترقى مى‏داند كه در سياست دخالت نكند و به حوزه‏ها بازگردد. به نظر وى «از ديدگاه روشن‏فكر سكولار، روحانى ترقى خواه، روحانى خواستار كناره‏گيرى از سياست است و نه روحانىِ مبارز»؛ يعنى روحانى كه در برابر استبداد سكوت كند، ظلم و بى‏عدالتى حاكمان را ناديده بگيرد، مشوق مردم به دخالت در سرنوشت خودشان نباشد، شاه را به زير سؤال‏هاى عدالت خواهانه نكشد، بلكه در سفر و حضر با شاه مستبد همراه باشد و تاج شاهى را بر سر حاكم مستبد بگذارد. از نظر نويسنده چنين روحانى مترقى و پيشرو است و اين مطلب تناقض در گفتار و نگرش است. چرا نبايد روحانى از حيث روحانى بودنش همچون ديگر افراد جامعه با عقايد و سليقه‏هاى مختلف حق مشاركت در سرنوشت سياسى خود را نداشته باشد و اگر دخالت در سياست كرد، به عنوان عنصر غيرمترقى و غيرپيشرو معرفى شود.

5 . نويسنده بر مبناى ملاكى كه براى مترقى و پيشرو بودن روحانيت ارائه كرده، به ارزيابى تعامل روشن‏فكران سكولار و چپ گراى ايران با روحانيون غيرمترقى مى‏پردازد. به باور وى، يكى از اشتباهات اين گروه از روشن‏فكران، طرح دوستى و همكارى با روحانيون هواخواه دخالت دين در سياست است. چنين همكارى باعث قربانى شدن دو چيز گرديد: يكى قربانى شدن جامعه شهروند و سكولار ايران و ديگرى قربانى شدن آن دسته از شخصيت‏هايى مانند دكتر صديقى و شاپور بختيار و پاره‏اى از روشن‏فكران چپ كه جنبش امام خمينى را طغيان در برابر مدرنيسم مى‏دانستند. اين سخن تعارضات آشكار و پنهانى را در خود جاى داده است؛ زيرا از لوازم اين گفته آن است كه بپذيريم كه در عصر استبداد پهلوى جامعه شهروند و سكولار موجود بوده و به راه خود ادامه مى‏داد و با انقلاب اسلامى جامعه سكولار قربانى گشته است. پس جامعه شهروند و سكولار با استبداد كنار آمده بود و البته واقعيت هم اين‏گونه بوده است؛ يعنى جامعه سكولار ايرانى هرگونه تهديد عليه استبداد پهلوى را تهديدى عليه موجوديت خود مى‏دانستند. چنان‏كه خود نويسنده هم اذعان دارد كه چگونه شاپور بختيار حاضر به پذيرش نخست وزيرى شاه مستبد شد. اگر سكوت جامعه سكولار شهروند ايرانى در برابر استبداد پهلوى را نشانه رضايت و كنار آمدن ندانيد، پس چگونه است كه سكوت بلندپايه‏گان روحانى را دليل بر رضايت و كنار آمدن با دولت سكولار مى‏دانيد؟ و اگر معتقد باشيد كه اساسا در عصر استبداد پهلوى جامعه سكولارى پديد نيامده بود، ديگر چرا از قربانى شدن آن سخن مى‏گوييد.

افزون بر اينها، نويسنده روحانيت شيعه را به دو گرايش موافق و مخالف سازش با دولت سكولار رضاخانى و محمدرضاخانى و كناره‏گيرى از سياست تقسيم كرده است و از سوى ديگر، پاره‏اى از روشن‏فكران را توبيخ مى‏كند كه چرا برخلاف سنت روشن‏فكرى عمل نموده حاضر به همكارى با گرايش مخالف شدند. معناى اين سخن آن است كه اصولاً روشن‏فكران يا نبايد با روحانيت همكارى كنند و يا اگر بناى همكارى دارند، بايد به آن دسته از روحانيون توجه كنند كه تاج بر سر شاه مستبد مى‏گذراند و در سفر و حضر همراه شاه هستند. اعتقاد به اين هر دو فرض جز اينكه شأن و منزلت روشن‏فكران ـ به عنوان عناصر فرهنگى اهل مدارا و گفت وگو و ضد استبداد ـ را تخريب مى‏نمايد، تأثير ديگرى ندارد. در همين جا بايد به اين نكته نيز اشاره شود كه اساسا همكارى عده بيشترى از روشن‏فكران با روحانيت مبارز يك حركت تاكتيكى بوده است، نه استراتژيك. بسيارى از آنان، به‏ويژه پس از كودتاى 28 مرداد سال 32، به درستى فهميده بودند كه براى رهايى از استبداد چاره‏اى جز كشاندن روحانيت به سياست ندارند. چنان‏كه يرواند آبراهاميان در كتاب ايران بين دو انقلاب گفته است كه روشن‏فكران ايران براى تحقق مشروطيت، سكولاريسم و ناسيوناليسم، تاكتيك‏هاى خود را تغيير مى‏دادند؛ چون طبقه روشن‏فكر، زمانى با شاه عليه علما، زمانى با علما عليه شاه، زمانى با شاه عليه قدرت‏هاى امپرياليست و زمانى نيز مانند انقلاب مشروطه، با علما عليه شاه و قدرت‏هاى امپرياليست متحد مى‏شد (يرواند آبراهاميان، ايران بين دو انقلاب، ترجمه احمد گل محمدى و محمد ابراهيم فتاحى، نشر نى، ج دوم، 1377، ص 80).

6 . نويسنده بر اين موضع روشن‏فكرى تأكيد دارد كه بايد روحانيت را به كناره‏گيرى از سياست و بازگشت به حوزه‏ها و مدارس دينى و مساجد تشويق كرد. ستيز سكولارها با دين نيست، بلكه با دخالت روحانيت در امور مملكت دارى است. اين سخن نيز هزينه روشن‏فكرى ايران را بسيار بالا مى‏برد؛ زيرا مؤيد اين تصور است كه لابد دخالت روحانيت در سياست باعث شكل‏گيرى رقباى سياسى و اجتماعى با نفوذى مى‏شود كه عرصه را براى روشن‏فكران تنگ مى‏سازد. حضور پررنگ روحانيت در سياست موجب كم رنگ شدن نقش روشن‏فكرى ايران و جامعه سكولار مى‏شود؛ ازاين‏رو استراتژى سكولارها آن است كه روحانيت را از صحنه سياست خارج كنند تا به تنهايى هر آنچه خواستند انجام دهند. چنان‏كه سكولارهاى ايران همين سياست را از راه تأسيس دولت مطلقه مدرن پهلوى اجرا كردند. چنين رفتارى نشانه آن است كه روشن‏فكرى ايران به دليل ضعف پايگاه اجتماعى و ناتوانايى‏هاى فكرى تاب تحمل رقباى غيرسكولار را ندارد و از همين رو با زورِ استبداد مدرن تلاش مى‏كند روحانيت مبارز را خانه‏نشين كند. اگر مقصود از اين سخن آن است كه ستيز روشن‏فكرانى مانند دكتر مصدق و شاپور بختيار با دخالت روحانيت در سياست، نه به خاطر شكل‏گيرى رقباى سياسى كه به دليل ستيزه‏جويى آنان با مدرنيسم، جامعه شهروند و سكولاريسم است، در اين صورت بايد گفت كه ما همين اكنون تجربه 25 ساله از دخالت روحانيت در سياست را پيش رو داريم و بر اساس آن به راحتى مى‏توان ستيزه جويى روحانيت با مدرنيسم و جامعه شهروندى را ارزيابى كرد. انصاف بدهيد كه كداميك از مظاهر مدرنيسم در عرصه‏هاى مختلف صنعت، تجارت، بانكدارى، فرهنگ، سياست و جامعه را ناديده گرفته است.

7. از ديگر تعارض‏هاى محتوايى متن آن است كه نويسنده جنبش روحانيون مبارز به رهبرى امام خمينى را (آن هم به قرائت شاپور بختيار) طغيانى در برابر مدرنيسم، سكولاريته و دموكراسى مى‏داند، اما ستيز سكولاريسم در ايران را عليه دين و آيين مردم نمى‏داند كه ستيز آن با دخالت روحانيون در امور مملكت‏دارى مى‏داند؛ حال آنكه در كارنامه سياسى سكولاريسم در ايران شاهد اعدام شيخ فضل اللّه‏ نورى، ترور بهبهانى، شهادت سيد حسن مدرس، حاج نوراللّه‏ اصفهانى، نواب صفوى، شهادت استاد مطهرى و ديگر بزرگان حوزه هستيم. ستيز سكولارهاى ايران تنها با «اسلام سياسى» است نه با روحانيون مبارز. آنان همواره با اسلامى كه تاج بر سر شاه بگذارد و در سفر و حضر همراه او باشد و در برابر جريان‏هاى فكرى و سياسى الحادى نيايستد، هيچ مشكلى نداشته كه همراهى مى‏كنند.